تبلیغات
اسرار حق - مطالب آیت الله سید جعفر مرتضى عاملى
 
اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان
پنجشنبه 2 مرداد 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

اگر این چنین است پس چرا بارها فیلسوفان مورد طرد پیروان و عالمان ادیان قرار گرفته اند؟

n آیا این فیلسوفان بوده اند كه ارزش ها را به جوامع پیشكش كرده اند یا این ادیان بودند كه جامعه را با ارزش ها آشنا كردند؟! ارزش ها را دین آورده و عقل هم آنها را تأیید كرده است. هم چنین باید روشن شود كه فیلسوفان را متدینان طرد كرده اند یا كژاندیشان و بدخواهانى در كسوت دین؟ گذشته از این، مگر فیلسوفان نماد و نماینده انحصارى تعقل هستند؟ ممكن است عقل یك شخص به نتایجى برسد كه با شریعت و تشرع نسازد. این به معناى ناسازگارى عقل در كلیت آن با دین نیست. دین، عقل صحیح و عقل فطرى موجود در عموم انسان ها را تأیید مى كند، اگر فرد شیادى پیدا شد و گفت خدا موجود نیست و فلسفه مرا به اینجا رسانده است، آیا ما این سخن را از او مى پذیریم. آیا باید هر آنچه را فیلسوفان گفتند بپذیریم؟ برخى آراء سلامت جامعه را هم مورد تهدید قرار مى دهد. عقل احكام صریحى دارد، مثل علیت، عدم امكان تناسخ و از این قبیل  كه كاملا مورد تأیید دین هم است. گاهى عقل در حوزه هایى وارد مى شود و نظر مى دهد كه شایستگى و قابلیت درك آنها و نظردادن در مورد آنها را ندارد. آیا باید عقل بشرى آنقدر تقدیس شود كه در جایگاه خدا و تشریع كننده قرار بگیرد؟

 

به مناسبات اسلام و دیگر ادیان بپردازیم; برخى بر آنند كه آنچه در قرآن در خصوص دیگر ادیان گفته شده ناظر به پیروان آن ادیان در آن زمان و در آن منطقه است و شمول و عمومیتى ندارد، مثلا تثلیثى كه قرآن مى گوید، مورد نظر گروه اندكى از مسیحیان جزیرة العرب بوده و با تثلیث رایج در میان مسیحیان از گذشته تاكنون تفاوت دارد; نظر شما در این خصوص چیست؟

n آنچه ما مى دانیم این است كه مسیحیان فرقه هاى مختلفى داشته اند و دارند، با این همه، آنچه مسیحیان زمان ما در خصوص تفكر دینى خود مى گویند با آنچه قرآن مى گوید و رد مى كند یكى است. البته به نظر اینان امورى چون تثلیث از مسائلى نیست كه ما بتوانیم در باب آنها تفكر كنیم. پاپ از طرف ما در آنها تفكر مى كند و تفسیر خود را ارائه مى دهد و ما هم باید بپذیریم. معمولا اینان از بحث گریزانند و امور را به غیب حواله مى دهند و مى گویند اینها از اسرار الهى است و با عقل نمى توان به آنها رسید. اینان تثلیث را منكر نمى شوند و نمى گویند كه قرآن در مورد تثلیث آنان سخنى ناصواب گفته است; فقط تثلیث خود را عین توحید مى دانند و فهم آن را از اسرار مى دانند.

 

نقدهاى مهمى كه مستشرقان بر اسلام و پیامبر اسلام وارد كرده اند كدام است؟

n مهم ترین نقدها یكى همین جنگ و خشونتى است كه به اسلام و پیامبر اكرم نسبت داده اند و پاپ بندیكت شانزدهم نیز آن را اخیراً تكرار كرد. همین طور نسبت هایى چون نابغه بودن، سیاستمداربودن و از این قبیل را بر پیامبر وارد كرده اند تا جنبه الهى و پیامبرى حضرت را مورد انكار قرار دهند. مى گویند پیامبر اسلام كارهاى بزرگى كرده، اما همه را در سایه شمشیر و جنگ صورت داده، پس اسلام دین شمشیر است. ما به اینان مى گوییم كه شما حتى یك مثال ارائه كنید كه ثابت كند پیامبر ما ابتدا به جنگ كرده است. همه جنگ هاى پیامبر دفاعى بوده است. همواره مخالفان و دشمنان با تعرض به مسلمانان جنگ و دفاع را بر آنان تحمیل كرده اند. در جنگ بدر پیامبر به مسلمانان فرمودند كه «حقى را كه خدا براى شما قرار داده است بجویید». در جنگ بدر شاید توهم عمومى این بود كه پیامبر به قصد نبرد و براى گرفتن كاروان قریش حركت كرده، اما این سخن پیامبر نشان مى دهد كه جنگ براى استیفاى حقوق و اموال غصب شده مسلمانان در مكه بوده است. نبرد با مشركان عموماً به خاطر مانع تراشى آنان بر سر ایمان آوردن مردم بوده است. منتقدان باید پاسخ دهند كه مشركان به چه حق و مجوزى مانع اسلام آوردن مردم، و متعرض تازه مسلمانان مى شدند؟ همه جنگ هاى پیامبر جنگ هاى آزادى خواهانه و آزادى بخش بوده است، یعنى براى رفع موانع در برابر آزادى عقیده.

 

یعنى همه جنگ هاى پیامبر دفاعى بوده است؟

n اولا در همه این جنگ ها زمینه سازى و هجوم ابتدایى را مشركان و دشمنان اسلام انجام داده اند. معارضان اسلام همواره در حال جنگ و ستیز با مسلمانان بوده اند، جنگى دائمى و بىوقفه. با شروع و رسمیت دعوت پیامبر، همه مشركان بر ضد پیامبر اعلان جنگ كردند. پیامبر فقط آنان را به سوى خدا دعوت مى كرد و هرگز از جنگ سخن نمى گفت، اما آنان در همه نواحى شبه جزیره پیامبر را به عنوان دشمن معرفى مى كردند كه باید با او جنگید و او را از میان برداشت. همین الآن اگر كسى براى جنگ با من زمینه سازى كند و با این و آن هم پیمان شود تا مرا از میان بردارد و كمك هاى مالى براى دشمنان من بفرستد، هر مبارزه اى كه من علیه وى انجام دهم، دفاع مشروع تلقى مى شود. شما نمى توانید در جنگ هاى پیامبر نبردى را نشان دهید كه گام اول را دشمنان برنداشته اند; ثانیاً شرك اساساً نبرد با خداست و مشرك طبعاً نمى تواند اسلام و دعوت به توحید را بپذیرد و با آن كنار بیاید و همواره در پى جنگ با دعوت توحید است.

 

قرآن مى فرماید «و قاتلوا الذین لایؤمنون بالله... و لایدینون دین الحق».

n این به طور مطلق نیست. هرگز این آیه بدان معنا نیست كه با هر كه مشرك بود بجنگید، بلكه با توجه به شأن نزول آن، ناظر به كسانى است كه اعلان جنگ كرده اند، زیرا مشركان از همان ابتداى دعوت رسماً و عملا و علناً جنگى تمام عیار را علیه پیامبر اسلام و گروندگان به آن حضرت اعلام و آغاز كردند.

 

آیا الآن اگر امام معصوم ظاهر و حاضر شود مى تواند به جنگ ابتدایى فرمان دهد؟ آیا به خاطر آنكه مشركان را به توحید رهنمون شود مى تواند جنگى را آغاز كند؟

n این مربوط به امام معصوم مى شود. من كه نمى توانم وظیفه امام معصوم را تعیین یا كشف كنم.

 

یعنى ما نمى توانیم در این خصوص بحث نظرى داشته باشیم؟

n بله، ولى آنچه مسئله اصلى ماست این است كه: آیا ما مى توانیم جنگى را علیه شرك و مشركان، بدون هیچ نوع حمله و تهدیدى از سوى آنان آغاز كنیم؟ در خصوص معصومان ما هیچ سند و شاهدى نداریم كه ایشان چنین جنگى را صورت داده و آغاز كرده باشند. اما پس از این، امام معصوم این كار را خواهد كرد یا نه، این را من نمى دانم و مربوط به شخص امام است. بنا به ظواهر، ما دلیلى نداریم. اما امام معصوم مى تواند بر اساس تأویل عمل كند.

شما ببینید امیرمؤمنان حضرت على(ع) چرا در دوران حكومت خود هیچ جنگى را علیه مشركان سامان نداد و فرماندهى نكرد؟ چه بسا آن حضرت، فتوحات زمان خلفا را هم به نفع اسلام نمى دانست. مى خواست نامسلمانان به آیین اسلام در آیند، اما نه از راه جنگ. حضرت نمى خواست اسلام را بر مشركان تحمیل كند. ما دلیلى هم نداریم كه حسنین(ع) در فتوحات شركت كرده اند. ما هیچ دلیلى نداریم كه امام معصوم علیه مشركان هجومى ابتدایى را ترتیب داده باشد. اما در این خصوص كه بعد از این، امام معصوم در زمان حضورش چنین نبردى را انجام خواهد داد یا نه، من چیزى نمى دانم.

 

مگر قرآن كریم مغلوب شدن ایرانى ها و غالب آمدن رومى ها را پیش بینى نكرد؟ آیا این دلیلى بر تأیید آن نیست؟

n این ماجرایى است بین ایرانیان و رومیان و ارتباطى به مسلمانان ندارد. این خبرى است از واقعیتى كه بعدها رخ خواهد داد و در زمان پیامبر اكرم رخ داد. زمانى كه رومى ها از بلاد فُرْس به حلب برگشتند، در آن وقت پیامبر اكرم سپاهى را متوجه آنها ساخت. رویارویى سپاه زید بن حارثه و رومیان بعد از غالب آمدن رومیان صورت گرفت و هرگز این آیه اشاره اى به مغلوب شدن ایرانى ها در زمان خلیفه دوم ندارد.

 

بله، ما هیچ دلیلى حاكى از تأیید فتوحات از سوى امام على (علیه السلام)نداریم، اما سخنى از آن حضرت در ردّ فتوحات نیز نداریم.

n نامه امام على به امام حسن را مورد تأمل دقیق قرار دهید. در آن شواهدى هست كه بر عدم مشروعیت فتوحات دلالت دارد.

 

در خصوص مشاوره هایى كه حضرت امیر به خلفا در این زمینه ها ارائه مى كرد چه مى فرمایید؟

n نظر مشورتى دادن غیر از تأیید است. ماحصل آن كه هیچ مورد و دلیلى وجود ندارد كه امام معصوم جنگى ابتدایى را علیه مشركان آغاز كرده باشد، اما آیا امام چنین حقى را دارد یا نه، من در این باب چیزى نمى دانم و نمى گویم. من این حق را ندارم، اما امام شاید; من تكلیف ایشان را نمى دانم.

 

در نگاهى كلى و براى جمع بندى بفرمایید كه وظیفه ما در قبال مشركان چیست؟

n اگر حجت بر مشركان تمام شود و همه راه هاى مسالمت آمیز طى شود و معلوم گردد كه دیگر، بنا بر عناد و ستیز است و آنها در پى آن هستند كه سد و مانعى در برابر پیشرفت توحید ایجاد كنند، در این صورت مى توان علیه آنان جنگى را آغاز كرد و این هرگز با آزادى عقیده منافات ندارد و این به معناى رواداشتن ستم بر حریم دیگران نیست، زیرا این اوست كه با اصرار خود بر شرك، ظلمى عظیم را روا داشته است، هم به خود و هم به حقیقت ستم كرده است: «ان الشرك لظلم عظیم». توحیدْ مقتضاى فطرت، و حكم صریح و قطعى عقل است، پس هرگاه حجت اقامه شد و شبهات بر طرف شد و دیدیم هنوز وى بر باطل پافشارى مى كند و در پى تخریب حق است، باید از حقیقت دفاع كنیم و در پى به پاداشتن آن بر آییم و مانع تخریب حق و حقیقت توسط مشركان شویم.

اساساً چه ایرادى دارد كه ما توحید را با شمشیر پیش ببریم؟

n با وجود شبهه و با وجود قانع نشدن فرد و در صورت عدم اقامه ادله كافى براى وى جنگیدن با او كار ناصوابى است، اما اگر ماجرا به سرحدّ جحود برسد: «و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم»، در این صورت هیچ ایرادى ندارد كه او را با شمشیر به اذعان در برابر حق مجبور سازیم و مانع تجاوز به حقیقت و هتك آن توسط وى شویم. اما اگر هنوز در غفلت به سر مى برد و مطالب براى او روشن نشده است درست نیست كه وى را مجبور كنیم كه یا ایمان بیاورد یا كشته شود; این كارى است غیرمنصفانه.

 

 

وارد بحث دیگرى بشویم; معروف است كه اسرائیلیات به میراث دینى ما راه یافته است. آیا منابع شیعى از این آفت مصون مانده است؟ گویا شما در این خصوص كتابى تألیف كرده بودید كه متأسفانه در هجوم صهیونیست ها به لبنان همراه با دستنوشته ها و منابع بسیار دیگرى در آتش غیظ دشمن سوختند.

n من بنا به تحقیقات گذشته ام در بیش از سى سال گذشته در خصوص تأثیر اهل كتاب بر مسلمانان در زمینه هاى مختلف به شواهد و موارد فراوانى برخورد كرده ام كه نشان دهنده تأثیر عظیم آنها بر میراث مسلمانان است و اتفاقاً میراث شیعه در این زمینه كمترین اثر را پذیرفته و كمترین آسیب را دیده است. اما تفصیل ماجرا: در ابتدا، یهودیان در شبه جزیره عربستان حضور داشتند و این حضور فقط حضور فیزیكى نبود، بلكه حضور فرهنگىِ قوى اى در وجدان و ذهنیت مردم داشتند. مردم شیفته آنها بودند و آنها را منبع معرفت و علم مى دانستند، به ویژه آنكه یهودیان خودشان را به عنوان آشنایان به حوادث آینده وانمود مى كردند. انسان ها همه مایلند كه خود را در برابر آنچه در آینده پیش مى آید بیمه و صیانت كنند و از امر نادانسته و غائب در هراسند. وقتى كسانى مدعى علم به آن امور مى شوند، طبعاً در محیطى جهل زده مورد توجه ویژه قرار مى گیرند. حتى اگر انسان بداند كه آنها دروغ مى گویند باز هم پیشگویى ها، آن هم در خصوص موضوعاتِ داراى حساسیت و اهمیت تأثیر خود را مى گذارد. یهودیان از این نقطه ضعف انسانى كه در میان عرب هاى جاهلى شدیدتر از معمول هم بود سود مى جستند و خود را آگاه از غیب وانمود مى كردند.

قبائل و شخصیت هاى مهمى را مى شناسیم كه براى اسلام آوردن خود سراغ كاهنان یهود مى آمدند و از آنها نظر و اجازه مى خواستند، در مورد مسافرت هایشان با آنها مشورت مى كردند و... در بدو ورود پیامبر اسلام به مدینه معاهده اى میان پیامبر و یهودیان امضا شد (یهودیان عرب، نه یهودیان بنى اسرائیل). پیامبر با بنى قریظه و بنى قُیَنْقاع و دیگر یهودیان بنى اسرائیل معاهدات مستقلى امضاء كرد، اما آن پیمانِ آغاز هجرت، بین پیامبر و یهودیان عرب منعقد شد. باید توجه كرد كه اینها چگونه به كیش یهود در آمدند. اینها كسانى بودند كه مثلا مادرشان در هنگام بیمارىِ سختِ آنها نذر كرده بود كه اگر شفا یابند آنها را به كیش یهود در آورد، یعنى یهودیان از چنین هیمنه اى برخوردار بودند كه افراد تصور مى كردند با چنین نذرى مشمول عنایات ویژه خواهند شد.

نفوذ این یهودیان با ظهور پیامبر اسلام همچنان تا حدى باقى ماند. گاهى مسلمانان براى تعلیم سراغ آنها مى رفتند. اینها مدارسى چند در شبه جزیره و از جمله در مدینه داشتند. حتى بزرگان صحابه به این مدارس مى رفتند و چیزهایى را از آنها یاد مى گرفتند، حتى حفصه همسر پیامبر هم به این مدارس رفت و آمد داشت و گاهى مطالب آنها را براى پیامبر نقل مى كرد و حضرت از این كار خشمگین مى شد. حضرت مى فرمود اینان حق و باطل را در هم آمیخته اند و آنچه من آورده ام به صورت پاك و روشن «نقیة بیضاء» است، پس آنها را رها كنید و از من پیروى كنید. همه اینها نشان مى دهد كه یهودیان همچنان نفوذ خود را حفظ كرده بودند. فقط تعداد بسیار كمى از مسلمانان تحت نفوذ اینان نبودند. برخى از اصحاب خدمت پیامبر مى آمدند و مى كوشیدند تا برخى از مشاهیر یهود به پیامبر، تقرب یابند و نزد آن حضرت مقبولیت پیدا كنند.

بدین ترتیب، بسیارى از القائات یهودیان در ذهنیت مسلمانان راه یافت و به رسوبات ذهنى آنها تبدیل شد. این وضعیت هم در زمان پیامبر و هم بعد از آن ادامه یافت; مثلا منع كتابت حدیث تحت تأثیر القائات یهودیان بود. فرقه اى از یهودیان بودند كه فقط نوشتن تورات را جائز مى دانستند. البته حاكمان در این مسئله اهدافى سیاسى را هم دنبال مى كردند، ولى كارشان ملهم از یهود بود و مى گفتند «لا كتابة مع كتاب الله» مى گفتند ممكن است كلام خدا با كلام پیامبر در هم آمیزد و چنین و چنان شود. گاهى حتى خلیفه اگر مى خواست مسافرت كند با یكى از كاهنان یهود مشورت مى كرد. البته برخى از اینان به ظاهر مسلمان شده بودند. از اینها مى پرسیدند كه در مورد فلان مسئله، مثلا در مورد خلفا یا فلان واقعه مطالبى در تورات و تلمود هست یا نه و آنها در این خصوص مطالبى را درست یا نادرست، القا مى كردند. اینها حتى در عرصه سیاسى هم از این نفوذ و تأثیر برخوردار بودند. به مجرد منع كتابت حدیث، برخى از این عالمانِ سابقاً یهودى را در مساجد راه دادند تا به نقل مطالب تورات بپردازند. اینها در ابتدا در پنج شنبه ها و دوشنبه ها مجالسى داشتند و به مرور هر روزه شد. حتى خلفا هم در مجالس آنها حاضر مى شدند. ده ها سال و بلكه صدها سال این تأثیر و نفوذ باقى ماند. طبیعى است كه اندیشه هاى یهودى در فقه، تفسیر، اعتقادات و... راه یافت، مثلا در مورد وضو، مَقْدِسى مى گوید كه وضوى یهود عیناً همان وضوى ما اهل سنت است، یا این گفته كه: حوا از پهلوى چپ آدم آفریده شد و...

حجاج بن یوسف از طواغیت بنى امیه در عراق پذیراى یهودیان مى شد. آنها به وى مى گفتند كه ما در كتاب هایمان خوانده ایم كه چنین و چنان... و وى به سخنان آنها ترتیب اثر مى داد و گاهى بر اساس آن به جایى حمله مى كرد. نوشته اند كه درازگوشى در جایى بول كرد. یك یهودى خاكِ آلوده به بول را برداشت و با خود برد. از او پرسیدند كه چرا این كار را كردى؟ گفت در كتاب هایمان خوانده ایم كه در مكانى كه این حیوان بول مى كند مسجدى ساخته مى شود كه از فضیلت بسیارى برخوردار است و... حجاج هم این را جدى گرفت و در آنجا مسجدى ساخت.

 

در مورد تأثیر احتمالى اسرائیلیات بر میراث شیعه توضیح بفرمایید.

n در مورد شیعه به یُمن وجود ائمه طاهرین این اسرائیلیات كمتر راه یافته است و این یك ادعاى بى پشتوانه نیست، مثلا در مقابل این گفته كعب الاحبار كه كعبه هر روز صبح به سوى بیت المقدس سجده مى كند، امام باقر(علیه السلام) مى فرماید كه كعب الاحبار دروغ مى گوید; خدا لعنتش كند. ائمه و شیعیان آنها در كمین اهل كتاب بودند و رفتارهاى آنها را زیر نظر داشتند، مثلا تبعید و آزار ابوذر به خاطر عصایى بود كه بر سر كعب الاحبار زده بود كه چرا تو در مورد دین ما نظر مى دهى و سخن مى گویى. عبدالله پسر عمرو عاص و ابوهریره خیلى از اینان مطالب را مى شنیدند و نقل مى كردند. اما ائمه از آغاز سدّ منیعى بین اصحاب خود و اهل كتاب ایجاد كرده بودند. با این همه، در منابع شیعى هم مطالبى راه یافته كه از سنخ اسرائیلیات است، مثلا تا زمان علامه حلى این فتوا بود كه مى توان به سوى صخره در بیت المقدس نماز خواند. واقعیت این بود كه بنى امیه مدتى قبله مسلمانان را از كعبه به سوى صخره تغییر دادند، زیرا عبدالله بن زبیر بر حجاز و مكه استیلا یافته بود و بنى امیه مى ترسیدند كه اهل شام در صورت حج گزاردن تحت تأثیر تعلیمات و تبلیغات ابن زبیر قرار بگیرند; لذا قبله را به صخره تبدیل دادند و حج را نیز براى مدتى در همین مكان به جا آوردند و مسجد صخره را بنیان كردند و احادیثى در فضیلت این مكان و قبله گذاشتن به سوى آن وضع كردند. بنى هاشم به تبع ائمه قبله خود را تغییر ندادند. حجاج قاضى اى را به واسط فرستاد. نماینده در واسط دید كه قبله به سوى كعبه نیست. خواست قبله را اصلاح كند، به او این اتهام را زدند كه رافضى است. روایاتى از ائمه صادر شد كه براى حفظ تقیه «یستحب التیاسر» یعنى به سوى همین قبله نماز بخوانند. با این همه جز در مواردى معدود، میراث شیعه از اسرائیلیات در امان مانده است.

 

منابع روایى فقهىِ ما چند بار تنقیح و تهذیب شده است; چرا این كار در خصوص روایات اعتقادى صورت نگرفته است؟

n روایات فقهى بر اساس مبانى و روش هاى پذیرفته شده در علوم نقلى و در فقه الحدیث و سندشناسى تهذیب مى شود، اما روایات اعتقادى نیازمند روش ها و اصول متفاوتى است كه هنوز به طور كامل طراحى نشده است. در فقه، ما در پى مبناى عمل و حكم شرعى هستیم; اما روایات اعتقادى ناظر به واقعیت و نیز بایدهاى قلبى و ذهنى است و مبانى خاص خود را مى طلبد.

 

نظر جنابعالى در خصوص حجیت اخبار آحاد در موضوعات اعتقادى و تاریخى چیست؟

n در موضوعات تاریخى ما بر پایه شواهد تاریخى همراه با تحلیل آنها عمل مى كنیم، مثلا اگر فرضاً در روایات فقهى به شیعه بودن راوى اهمیت مى دهیم، در این جا گاه گفته یك غیرشیعى را مى پذیریم، چون شواهدى در كار است; مثلا اگر یك سنى در مورد شخصیت هاى مورد احترام اهل سنت ایرادى را نقل كند این به صحت نزدیك تر است تا نقل همین مطلب توسط یك شیعه. به عبارت دیگر، بحث دائرمدار واحد یا متواتربودن خبر نیست، بلكه منوط به میزان و كفایت شواهد است.

 

با همه دسّ و تصرف ها و جانبدارى ها و تعصب هاى تاریخ نگاران و راویانِ وقایع تاریخى، چگونه مى توان به نقل هاى تاریخى اطمینان كرد؟

n واقعیت ها و حقایق تاریخى اى وجود دارد كه به هیچ وجه قابل انكار نیست. همین مسلمات نقطه ثقل و اتكاى ما در بررسى صحت و سقم دیگر نقل هاى تاریخى مى شود. از لحاظ دسترسى به منابع معتبر، درست است كه در گذشته منابعى بوده كه هم اكنون در اختیار ما نیست، اما با توجه به تتبعات و ارتباطات گسترده اى كه امروزه رونق بیشترى یافته، ما در مجموع نسبت به تك تك علماى پیشین به منابع بیشترى دسترسى داریم.

اما در مورد موضوعات اعتقادى، این كه مثلا گذشتگان چنین و چنان اعتقادى داشته اند تعیین كننده نیست. اگر همه علماى پیشین اعتقاد و باورى داشته اند و من امروزه با توجه به منابع و ادله در دسترسم به باور دیگرى برسم، همین برداشت و تحلیل خودم مبناى الزام آور خواهد بود. این كه مثلا شیخ صدوق و دیگران به سهوالنبى معتقد بوده اند، براى من حجیت آور نخواهد بود.

نكته دیگر این كه باورهاى اعتقادىِ ما در تأیید و تكذیب نقل هاى تاریخى اثرگذار است. وقتى كه ما به عصمت پیامبر اسلام معتقدیم، طبعاً نقل هایى را كه با این مقام و منزلت ناسازگار است نمى پذیریم.

 

این در صورتى است كه شما مقام عقل را برتر از نقل بدانید، اما كسانى هستند كه نقل را بر عقل مقدم مى كنند; اینان چگونه این باورهاى اعتقادى را مبناى صحت و سقم اخبار تاریخى قرار مى دهند؟ وقتى شیعه و سنى همه نقل مى كنند كه پیامبر سهو مى كرد، چگونه مى توان از كنار آن گذشت؟ مشایخ قم كه به سهوالنبى معتقد بودند، همه محدث و نقل گرا بودند.

n قمى ها هم به اندازه ما به عقل احترام مى گذاشتند و آنچه را بنا به حكم عقل با نبوت پیامبر ناسازگار بوده، نمى پذیرفتند. اگر ده ها حدیث معتبر هم عرضه مى شد كه كارى غیراخلاقى را به پیامبر نسبت مى داد حتماً آنها هم زیربار آن نمى رفتند.

 

این لزوماً به خاطر حكم عقل نیست، بلكه به خاطر نقل هاى معتبر دیگرى است كه دامان پیامبر را از این گونه كارهاى غیراخلاقى پاك دانسته است.

n شیخ صدوق كتاب الاعتقادات را نوشته و شیخ مفید آن را رد كرده است. بسیارى از اعتقاداتِ پذیرفته شده در كتاب شیخ صدوق متكى به عقل است نه نقل. فرق شیخ صدوق با مفید این است كه مجال را در برابر عقل به طور كامل نگشوده و به اعتبار مطلق و كلى عقل باور نداشته است. قبول نداشته كه با هر حكم عقلى ولو غیرصریح و غیرقطعى بتوان نقل هاى معتبر را كنار گذاشت.

 

شیخ صدوق مى گوید من عقلى را قبول دارم كه مفسر وحى و نقل است، اما عقلى كه بخواهد مستقلا حكم كند و در برابر وحى باشد مورد قبول من نیست; حتى شناخت خدا فقط از راه منابع ممكن است.

n پرسش من این است كه آیا شیخ صدوق با اتكا به برخى نقل ها ـ اگر فرضاً معتبر هم باشد ـ مى پذیرد كه پیامبر اسلام مثلا ـ العیاذ بالله ـ عاشق همسر زید بن حارثه، زینب بنت جحش شد؟!

 

اگر احادیث مستفیض در كار باشد قبول مى كند. شیخ صدوق با توجه به نقل هاى معتبر دیگر این نقل ها را رد مى كند نه بر پایه عقل. به عنوان نمونه عرض مى كنم كه محمد بن حسن بنولید دو شاگرد داشت: یكى شیخ صدوق و دیگرى صیرفى. صیرفى به رؤیت خدا در روز قیامت معتقد بود و تكیه اش به روایات زیادى بود كه در این خصوص رسیده است، ولى شیخ صدوق این را قبول نداشت و مى گفت كه روایاتِ نقل شده در جامع بزنطى و در كتاب محمد بن حسین بنولید را براى آنكه مردم به شبهه نیفتند نقل نمى كنم.

n از كجا مى گویید كه صیرفى شیعى خالص بوده است؟

 

آخرین پرسش ما در خصوص غلو و غلات است; آیا به خاطر پیرایه هایى كه در پیرامون باورهاى شیعه در مورد ائمه بسته شده، به مرور در دام غلو نیفتاده ایم؟

n ممكن است در عقائد شیخیه غلو باشد، اما در عقائد جریان اصلى تشیع غلو وجود ندارد.

 

در مورد عقائد علویان چه مى فرمایید؟

n آنها كه در شمار شیعیان نیستند!

 

در اصل كه شیعه امامى اثناعشرى بوده اند.

n نمى توان آنها را جزء جریان اصلى تشیع دانست. مخالفان ما همین رفتارها و باورهاى اینان را چماقى مى كنند علیه شیعه، حال آن كه ما آنها را جریان راست كیش شیعى نمى دانیم.

باورهایى هست كه زمانى غلو تلقى مى شده، اما الآن در میان ما كاملا پذیرفته شده است.

n برعكس، مى توان گفت كه امروزه ما به منابع و شواهد بیشترى دسترسى داریم و بهتر مى توانیم عقاید درست و معتبر را تشخیص دهیم. حتى در مورد اصحاب ائمه به راحتى مى توان گفت كه برخى از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) از برخى اصحاب و نزدیكان امیرالمؤمنین معرفت بیشترى به حقیقت امامت داشتند. من به واقع به وجود غلو در تشیع كنونى معتقد نیستم.



[1]. نساء: 171


منبع: فصلنامه تخصصی هفت آسمان

و

mortazaadeli.blogfa.com





نوع مطلب : آیت الله سید جعفر مرتضى عاملى، تاریخ اسلام، ولایت و امامت، پیامبر اکرم(ص)، در باب اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 مرداد 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

سیره پیامبر اعظم(ص)

در گفتگوی تخصصی با سید جعفر مرتضى عاملی

http://www.ebnearabi.com/wp-content/uploads/2011/10/allame30-1.jpg

گفتگو: سیره پیامبر اعظم(ص) در گفتگو با آیت الله سید جعفر مرتضى عاملى


علامه سید جعفر مرتضى عاملى، در سال 1364ق در جبل عامل در جنوب لبنان دیده به جهان گشود و تحصیل علوم دینى خود را بسیار زودهنگام آغاز كرد و در سال 1382ق جهت ادامه تحصیل دینى به نجف اشرف رفت و مقدمات و بخش زیادى از دروس سطح را در آنجا گذراند و در سال 1388ق به حوزه علمیه قم نقل مكان كرد و عمده تحقیقات خود را در طى 25 سال اقامت در همین شهر انجام داد و در همین دوره بود كه همدم و هم بحث بزرگانى چون آیت الله احمدى میانجى(ره) و آیت الله سید مهدى روحانى(ره) گردید و به مرور خانه و مدارس تحت نظر ایشان به ملجأ و پناه، و مركز تعلیمات و تحقیقات دینى طلاب و فضلاى لبنانى تبدیل گردید. ایشان در سال 1413ق به جبل عامل بازگشت و فعالیت هاى علمى و اجتماعى خود را در آنجا ادامه داد. عنایت ایشان به دفاع علمى از مبانى تشیع و نیز بعد سیاسى اسلام مشهود همگان است كه به تألیف آثارى در این زمینه ها از جمله: الحیاة السیاسیة للامام الرضا انجامیده. اما مهم ترین دلمشغولى ایشان تألیف سیره پیامبر اكرم بوده كه تازه ترین ویرایش آن در قالب 36 جلد زیر چاپ است.


چرا به رغم آنكه در میان ما لقب «اكرم» براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) اسلام به كار مى رود، شما در سیره خود از لقب «اعظم» استفاده كرده اید؟

n الحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام على سیدنا و نبینا محمد و على اهل بیته الطیبین الطاهرین در حقیقت، در نامگذارى اثرم به الصحیح من سیرة النبى الاعظم در پى ردكردن كسى یا اشكال گرفتن به كسى نبوده ام. در واقع، این عظمت رسول الله بود كه مرا به این نامگذارى ملزم ساخت. در پى تخطئه كسى یا تصحیح اشتباهى نبوده ام، بلكه این عظمت واقعى پیامبر است كه ما را ناگزیر از تعظیم آن حضرت مى سازد. هر كس سیره آن حضرت را مورد تأمل قرار مى دهد به این بزرگى و بزرگوارى اذعان مى كند.

 

آیا اساساً میان «اكرم» و «اعظم» تفاوتى وجود دارد؟

n به واقع، من میان این دو وصف متحیّر بودم و نمى خواستم از هیچ یك از آنها چشم پوشى كنم. الآن هم وقتى نام پیامبر را به كار مى برم، باز هم مى مانم كه كدام یك را به كار ببرم. بسته به حس و حالى كه در آن قرار دارم، ممكن است این یا آن را ترجیح دهم. اما حقیقت پیامبر اكرم(ص) كاربرد هر دو وصف را به یك اندازه ایجاب مى كند.

 

منابع دینىِ ما پیامبر اسلام را مِهترِ دیگر پیامبران دانسته است. آیا این كاربرد لفظ «اعظم» را در مورد آن حضرت ایجاب نمى كند؟

n در این واقعیت هیچ تردیدى نیست كه پیامبر ما از دیگر پیامبران بزرگ تر و برتر است; هم در آنچه انجام داده، هم در مسئولیت هایى كه بر عهده داشته، هم در دستاوردهایى كه داشته است. به واسطه آن حضرت، همه كوشش هاى پیامبران گذشته به ثمر نشست و به واقعیتى ملموس و عینى تبدیل شد. همه دستاوردهاى پیامبران گذشته كاملا یا تقریباً از دست رفت و این پیامبر اسلام بود كه آنها را از نو و با حیاتى نوین عرضه كرد و بشر را به سمت آنها سوق داد.

 

همچنین قرآن مى فرماید كه «انك لعلى خلق عظیم».

n این ناظر به كمالات شخصى پیامبر است، اما ما مى گوییم كه آن حضرت دستاوردهاى بزرگى در رسالتش داشته است. با این كه دیگر پیامبران نیز رسالت خود را انجام دادند، اما آن كوشش ها را آن حضرت به نتیجه رسانید و به واقعیت عینى و ملموس زندگى انسان ها تبدیل كرد.

 

تصویرى كه قرآن از پیامبر اكرم ارائه مى كند چیست؟

n قرآن در میان صفات مختلف پیامبر، بر انسانیت و كمال انسانى آن حضرت تأكید دارد و این كه آن حضرت نمونه آفریده كامل و كامل ترین آفریده خداست. اگر قرآن مى فرماید: لقد جاءكم رسول من انفسكم عزیز علیه ما عنتّم; یعنى هر رنجى كه انسان ها مى كشند، هر چند ناچیز و در حد نوك سوزن هم باشد، این بر پیامبر اكرم سنگین تمام مى شود. سختى هاى مردم هر چند كم باشد مایه رنج درونى پیامبر است و آن حضرت مى خواهد و مى كوشد كه آن رنج را برطرف سازد. این سرّ عظمت و كمال رسول الله در قرآن است و همین بالاترین مرتبه كمال انسانى است: حریص علیكم بالمؤمنین رؤوف رحیم. انسانى است كه با انسانیت خود، با همه كیان انسانى در تعامل است. قرآن نمى گوید آن حضرت قدرتمند است یا بسیار مى داند یا ثروتمند است، بلكه او انسان كاملى است كه در احساسات و عواطفش به كمال رسیده است. هیچ كدام از زیبایى ها و برخوردارى ها به عنوان اوصاف و دارایى هاى پیامبر مطرح نشده است.

 

در قرآن هیچ گاه گفته نشده كه پیامبر اسلام نفرینى كرده باشد یا عذابى را براى امتش خواسته باشد، با این كه آن حضرت مى فرماید كه هیچ پیامبرى مانند من آزار ندیده است.

n نفرین كردن بحث دیگرى است. نوح قوم خود را نفرین مى كند، زیرا آنها «لم یلدوا الاّ فاجراً او كفاراً»; چون «اگر بمانند، بندگانت را گمراه خواهند كرد». هرگز از ناراحتى شخصى اش سخن نمى گوید. نمى گوید كه من در تنگنا قرار گرفته ام و مثلا نمى توانم وجود اینها را تحمل كنم. هرچه هست سخن از رسالت و از مصلحت بندگان خداست. هیچ پیامبرى از روى غیظ نفرین نمى كند. اگر كسى تمایلات شخصى خود را ببیند، دیگر شایستگى پیامبرى را نخواهد داشت.

فرق پیامبر ما با دیگر پیامبران در این بود كه آن حضرت به انسان در طول تاریخ تا روز قیامت مى نگرد و اگر امید داشته باشد كه ولو یك نفر در صلب آن كافر، اهل توحید باشد، هر چند دیگر شرائط را نداشته باشد زنده بودنش را ترجیح مى دهد. نوح در قوم خود این آتیه را ندید، پس آنها را نفرین كرد.

 

حتى صرف حضور پیامبر اكرم در میان مؤمنان مایه رفع عذاب الهى بوده است: «و ما كان الله لیعذبهم و انت فیهم».

n این در مورد همه پیامبران صادق است. تا زمانى كه پیامبرى هست عذاب نازل نمى شود. تا حضرت یونس در میان قومش بود، عذاب بر آنها نازل نشد. بعدها مردم توبه كردند و عذاب از آنها برداشته شد و البته این اشكالى را متوجه حضرت یونس نمى كند كه آنها را نفرین كرد، چون او مكلف بود كه بر اساس ظاهر عمل كند.

 

برخى از نویسندگان مسیحى مى گویند كه در قرآن كریم، حضرت عیسى مقام و منزلتى بالاتر از پیامبر اسلام دارد: «و كلمته القاها الى مریم و روح منه»[1] «و كان من المقربین»; نظر شما در این خصوص چیست؟

n مسیحیان همواره در پى آن هستند كه حضرت عیسى را از ویژگى و مؤلفه اى الهى برخوردار كنند و در متون دینى مسلمانان همیشه در جستوجوى یافتن شاهدى بر این خواست خود هستند، مثلا به برخى از احادیث نقل شده ـ هر چند غیرصحیح ـ تمسك مى كنند; مثل «كل ابن آدم یطعن الشیطان فى خاصرته ما خلا عیسى بن مریم» و مى گویند این طعن شامل پیامبر اسلام هم مى شود. مى گویند شیطان در هنگام ولادت پیامبران به آنها آسیب مى رساند، به جز حضرت عیسى كه تولدش الهى بوده است. این اشتباه روشنى است. این احادیث صحت ندارد و چه بسا برخى مسیحیانِ به ظاهر مسلمان شده اینها را در میراث مسلمانان وارد كردند و برخى از مسلمانان غافل هم به آنها اعتماد كردند.

اما در قرآن، تعبیر «روح» در مورد برخى فرشتگان هم به كار رفته است. تعبیر «روح منه» یعنى روحى كه به خدا انتساب دارد. روح به آن معنایى كه در انسان وجود دارد كه مورد نظر نیست و اصلا در مورد خدا معنا ندارد; «روح منه» یعنى روح منسوب به خدا، مثل آن كه گفته مى شود: «بیت الله». اگر در مورد فرزندمان مى گوییم: «روحى التى بین جنبىّ»، به این معنا نیست كه او واقعاً روحى است كه در كالبد من وجود دارد، بلكه یعنى به من انتساب ویژه دارد، یعنى محبت خاصى به او دارم، یعنى روحى است كه خدا خودش مستقیماً عهده دار تحققش در رحم حضرت مریم شده است وگرنه مگر خدا روح دارد؟ اضافه این روح به خدا، یعنى خداوند مستقیماً و بدون واسطه عامل انسانى، او را آفریده است. او در صلب پدران نبوده است.

 

مى گویند چرا چنین تعبیراتى در مورد پیامبراسلام به كار نرفته است؟

n این به ماهیت آفرینش مسیح برمى گردد. خداوند، آفرینش آن حضرت را بىواسطه صورت داده است. خداوند مى خواهد نسبت هاى ناروا را از حضرت مریم نفى كند و نبودِ پدر را در مورد حضرت عیسى تبیین كند; پس آن حضرت را به خودش نسبت مى دهد و مى فرماید كه آفرینش مسیح مثل آفرینش آدم بوده كه خداوند مستقیماً و بدون آنكه پدرى در كار باشد، او را به وجود آورده است.

 

برمى گردیم به اصل بحث; شما فرمودید برجستگى اصلى پیامبر اسلام را باید در همان بعد انسانى و معنوى آن حضرت جستوجو كرد; این دقیقاً همان خصیصه اى است كه امروزه مورد طعن و هجوم قرار گرفته است.

n باید اضافه كنم كه همه متدینان، بلكه همه انسان ها مایلند كه شخصیت مورد علاقه خود را داراى ویژگى هاى خارق العاده اى بدانند; مثلا بگویند كه از هوش و نبوغ ویژه اى برخوردار بوده است. در اقوام و ادیان گذشته، گاهى برخى پادشاهان یا عالمان خود را تقدیس مى كردند و تا مرتبه الهى بالا مى بردند. اینان از منظر و با مقیاس خود به پیامبران مى نگرند; یا در پى تقدیس آنها هستند، یا در پى آدم هاى بزرگ به معناى زمینى و مادى آن هستند، حال آن كه عظمت پیامبران در همان كمال انسانى آنها نهفته است.

 

در قرآن در مورد پیامبران تعابیرى چون «زاده بسطة فى العلم و الجسم» را نیز به كار برده است.

n اینها صفات مورد نیاز براى فرماندهى و سلطنت است و این تعابیر هم در همین سیاق به كار رفته است. تازه از تعبیر «زاده بسطة فى العلم و الجسم» استفاده كرده و نفرموده «زاده قوة»; یعنى در علم و جسم تعادل و توازن دارد، یعنى قدرت او با آن رسالتى كه بر عهده دارد متناسب است.

 

 

امتیاز اصلى رسالت پیامبر اكرم چیست؟

n قرآن مى فرماید: «و شرع لكم من الدین ما وصّى به نوحاً...» یعنى دین الهى یكى است، یعنى همه شریعت ها یكى بوده است. آنچه پیامبر اسلام آورد، دین كاملى بود. ادیان دیگر پیامبران هم كامل بود. اما انسان ها تفاوت مى كنند و مقتضیات آنها با همدیگر فرق مى كند. باید دید چه چیزى براى آنها مناسب است. سطح زندگى، نوع مناسبات و معیارهاى دیگرى از این قبیل تعیین كننده است. جامعه انسانى در معرض تحولات بسیارى است، اما دین یكى است. این تحولات به معناى اختلاف ماهوىِ ادیان و این كه مثلا دین پیامبر ما خصوصیتى داشته كه دیگر ادیان نداشته نیست. نیازهاى جدید و مسائل مستحدث، احكام تازه و سطح خاصى از بیان را مى طلبد، اما ماهیت ادیان یكى است. مثلا همه احكام مورد نیاز جامعه زمان نوح در تعلیمات آن حضرت مطرح شده بود. برخى از احكام هم مثل ارث همیشه مورد نیاز بوده و در همه ادیان مطرح بوده است.

اسلام و قرآن نسبت به دیگر ادیان و كتاب هاى آسمان مهیمن است، چون بیان آن واضح تر و همه جانبه تر است. نیاز انسان ها در آن زمان شمولیت بیشترى داشته است. بشر امروز مى خواهد توسعه بیشترى داشته باشد و باید دینى در كار باشد كه این بسط و توسعه را در نظر داشته باشد. همه ادیان این گونه بوده اند. هیچ دینى در زمان خود ناقص نبوده است. انسان هاى زمان پیامبر اسلام و نسل هاى آنها فراگیرى و دقت بیشترى را مى طلبیدند و مى خواستند. اختلاف ها عمدتاً در نحوه بیان است.

طبعاً از آنجا كه دین اسلام از جامعیت، شمول و دقت بیشترى برخوردار است، پیامبرى كه حامل این رسالت با این معانى و ابعاد است مأموریتش بزرگ تر و مهم تر و سخت تر از مأموریت پیامبران گذشته است و حتماً مقامى والاتر دارد.

 

این نقل كه «برادرم موسى چشم راستش نابینا بود و برادرم عیسى چشم چپش نابینا بود و من هر دو چشمم بیناست» آیا اشاره به آن ندارد كه شریعت موسى به بُعدى پرداخته بود و شریعت عیسى به بعد دیگرى و دین پیامبر ما جامع و همه جانبه است؟

n این با گفته من ناسازگار نیست. بالاخره زمان موسى سطحى از دین و بیانى را مى طلبید و زمان عیسى سطح و بیانى دیگر را. در زمان پیامبر اسلام نیازهاى بزرگ تر و گسترده ترى در كار بوده است; شاید این روایت نشان دهنده سطح نیازهاى زمان آنهاست.

 

مى گویند در یهودیت، قانون و شریعت وجه غالب است و در مسیحیت، عرفان و طریقت غلبه دارد، اما در اسلام هم شریعت هست هم طریقت.

n پیروان همه ادیان به همه اینها مكلف بوده اند، اما نوع و سطح نیازهاى آنها با همدیگر متفاوت بوده كه طبعاً سطح خاصى از ادبیات را مى طلبیده است. هیچ شریعتى منسوخ نشده است. تنها مى توان گفت كه برخى از احكامِ شرایع پیشین نسخ شده است، به این معنا كه اَمَد(مدت زمانى) زمانى آنها فرا رسیده و دیگر اعتبارى ندارند.

به این ترتیب اگر در جایى حكمى مبیّن نداشته باشیم، آیا مى توانیم احكام شرایع پیشین را استصحاب كنیم؟

n این پرسش را باید از فقها پرسید.

 

بالاخره فرق اساسى بین امت اسلام و امم پیشین كه مسلمانان را شایسته دین كامل ساخته چه بوده است؟

n به عنوان مثال توجه كنید كه امروزه ما همه تجربیات و تحقیقات مسلمانان را از صدر اسلام تاكنون در اختیار داریم و دانسته هاى آنها را به دانش خود مى افزاییم و تمدن خود را بارورتر مى كنیم و همه كوشش هاى آنها را به خدمت مى گیریم. همین طور جامعه زمان پیامبر اسلام نیز در حدّ خودش ما حصل همه كوشش هاى پیشینیان را در اختیار داشت و به سطح بالاترى از معرفت و ظرفیت رسیده بود و دینى را و بیانى را با مفاهیمى فراگیرتر و دقیق تر مى طلبید. دریافته بود كه شرایعى در كار است، مفاهیم و ارزش هایى الهى وجود دارد و... جاى آن بود كه پیامبرى بیاید و دین را با همه حقایق و دقایق آن عرضه كند و قوانینى دقیق تر و جهان شمول تر و مناسب براى همه زمان ها مطرح كند. انسان ها به حدى رسیده اند كه همه آن حقایق را دریافت كنند، بفهمند، با آنها تعامل بهترى داشته باشند و آنها را به كار بگیرند; هرچند این واقعیت به صورت تدریجى شكل گرفته است، اما به هر حال این قابلیت وجود داشته و دارد كه ولو به تدریج به حقایق و دقایق دین راه یابند.

 

آیا از آیه شریفه «كنتم خیر امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر...» بر نمى آید كه مسلمانان امت برترند؟

n این آیه مفید شرطیت و تعلیق است; یعنى امت برتر خواهید بود، اگر امر به معروف و نهى از منكر بكنید و... از امیرالمؤمنین(ع) در مورد بنى امیه نقل شده است كه اینها بدتر از مردم دوره جاهلیت اند; زیرا حق را مى شناسند و به آن عمل نمى كنند، حال آنكه مردم عهد جاهلیت چون حق را نمى شناختند با آن در ستیز بودند. پس، از این آیه برترى فعلى و مطلق به دست نمى آید. در مورد بنى اسرائیل هم آمده است كه خداوند آنها را به واسطه پیامبران و دیگر نعمت ها برترى داد، اما آنها قدر ندانستند و از حق روى گرداندند. ما بهترین مردم هستیم یا خواهیم بود، چون امر به معروف مى كنیم یا خواهیم كرد و اگر به این وظایف عمل نكنیم، این فضیلت و مزیت را هم نخواهیم داشت.

 

برخى مى گویند كه تفاوت اساسى مسلمانان با دیگر امم سابق در این بوده كه امت اسلامى این شایستگى و كفایت را داشت كه میراث پیامبر خود را حفظ كند. امم پیشین این كفایت یا این قدرت و امكان را نداشتند كه میراث پیامبرانشان را حفظ كنند. مسلمانان حداقل، این توانایى را داشتند كه قرآن را حفظ كنند، پس این امكان فراهم شد تا از آخرین رسالت برخوردار شوند.

n حتى همین قرآن را مسلمانان، به تعبیر روایات ما «اقاموا حروفه و اضاعوا حدوده»! این مطلب به طور جزئى قابل قبول است، اما با این توضیح كه وقتى در طول تاریخ، مردم اجمالا با شرائع، با احكام الهى و ارزش هاى آسمانى آشنا شدند این توانایى را یافتند كه تعامل بهترى با دین و دیانت داشته باشند و قابلیت حفظ امانت قرآن و تحمل مسئولیت دین را پیدا كنند. دیگر، مثل امم پیشین با ادیان الهى غریبه و ناآشنا نبودند و مى توانستند با حقایق گسترده تر و عمیق تر تعامل بهترى داشته باشند. حال، اگر عمل كردند كه چه خوب و اگر نكردند مثل بنى اسرائیل خواهند بود.

 

از تعبیر «هدىً للمتقین» هم همین بر مى آید; یعنى كسانى كه تقواپیشه اند، از این هدایت و امتیاز برخوردار مى شوند وگرنه مشمول آن نخواهند بود و امتیازى هم نخواهند داشت.

n بله

 

به طور كلى پیامبر اكرم و دین اسلام چه نقش و تأثیرى در تمدن بشرى داشته است؟

n همانطور كه امیرالمؤمنین فرموده اند پیامبران دفینه هاى عقول را آشكار و فعال مى كنند. تأثیر ادیان در تمدن ها در تحرك بخشیدن به عقول است. زمانى كه دین اسلام حاكمیت پیدا مى كند و ثبات و امنیت پیدا مى شود و ظلم و فساد كاهش مى یابد، طبعاً مجال براى رشد عقول و ایجاد تمدن فراهم مى شود. ادیان انسان ها را به عقل و ارزش ها فرامى خوانند و این خود زمینه ساز تمدن مى شود.

 

این در مورد كلیت ادیان است. در مورد تأثیر خصوص اسلام چه مى فرمایید؟

جاهلیت نقشى جز تخریب و افساد نداشت. با ظهور اسلام، صلاح و سداد جانشین فساد گشت و طبعاً امكان شكل گیرى تمدن فراهم آمد. آنگاه كه اسلام آمد و براى معانى و مفاهیم متعالى ارزش قائل شد و آنها را صاحب نقش و تأثیر در جامعه ساخت، طبعاً جامعه راه رشد و توسعه را پیدا كرد. بعد از اسلام هر خیر و مطلوبى كه مسلمانان بدان نائل آمده اند، قطعاً ناشى از اسلام بوده است. اگر جاهلیت به همان حال خود باقى مى ماند، ما امروزه چه وضعى داشتیم؟ اسلام به همان اندازه كه مبناى عمل قرار گرفت منشأ شكل گیرى تمدن اسلامى گشت و این گونه به كلیت تمدن بشرى خدمت كرد.

طبعاً دینى كه سلامتش حفظ شده و كامل تر است در آفرینشِ تمدن هم اثرگذارتر خواهد بود. هر آنچه در ایجاد تمدن نقش دارد در اسلام تعبیه شده است. جاهلیت نقشى جز تخریب و تضعیف مبانى تمدن نداشته است. اسلام هر آنچه را كه مانع شكل گیرى تمدن بود از بین برد و خود زمینه هاى تحقق تمدن را فراهم كرد. هر خیر و فایده اى كه بشر دیده است به خاطر احیاى ارزش هاست و این خدمتى است كه اسلام كرده است. اگر اسلام نبود، هیچ كدام از عوامل تمدن ساز هم نبودند و اساساً زمینه اى براى شكل گیرى هیچ كدام از تمدن هاى بشرىِ متأخر باقى نمى ماند. به اندازه اى كه مردم نسبت به تعلیمات اسلام واكنش مثبت نشان دادند به همان اندازه در ساخت تمدن و جهت دهى به آن توفیق یافتند.

 

همه جوامع دینى پس از انبیاى خود به جاهلیت پیشین برگشتند. این، هم در مورد قوم حضرت موسى و هم در مورد قوم حضرت عیسى صادق است. اما این اتفاق در جامعه اسلامى پس از وفات پیامبر اسلام رخ نداد.

n رمز و راز این موفقیت در این است كه مردم به دلیل تأثیرات ادیان گذشته و رشد بیشترى كه یافته بودند، نسبت به تعلیمات پیامبر اسلام واكنش بهترى نشان دادند. پیروان دیگر ادیان، حتى بعد از اسلام با تعلیمات دینىِ خود و حتى عالمان خود برخوردهاى سلبى داشتند. اینان تلاش هاى پیامبرانشان را ناكام ساختند.

 

 

برخى برآنند كه اساساً رابطه اى میان دین و تمدن نیست و اصولا ادیان، تمدن آفرین نبوده اند. همین تمدن غربى زمانى شكل گرفت كه غربى ها از دین روى گرداندند.

n زمانى كه هیچ ارزشى و هیچ معرفتى در كار نیست، چگونه مى تواند تمدنى شكل بگیرد؟ اگر ادیان نبودند این ارزش ها و معارف چگونه مطرح مى شد و باقى مى ماند؟ نظم و نظام اجتماعى هم در پرتو ادیان شكل گرفته است. قوانین حاكم بر جوامع را ادیان تعیین مى كردند. بدون اینها چگونه مى توان تمدنى داشت؟ غربى ها هم دین خود را كنار نگذاشتند، بلكه آنچه را كه به نام مسیحیت رواج یافته بود كنار گذاشتند. آیینى كه با علم و عالم، آن برخوردهاى ظالمانه را داشته، نمى توانسته تمدن بیافریند. در تمدن غربى آنچه جزء ارزش ها و مؤلفه هاى مثبت تلقى مى شود، همان چیزهایى است كه در ادیان مورد تأكید قرار گرفته است.

در مورد امت اسلام هم گفته شده است كه تا زمانى كه فقط نقل نصوص دینى و تفسیر قرآن و حدیث، در كار بود تمدن به وجود نیامد. آنگاه كه مسلمانان در پى عقل و فلسفه رفتند و از تعلیمات و علوم دینى فاصله گرفتند، تمدن اسلامى پا گرفت و وقتى عقل گرایى در قالب اعتزال یا فلسفه افول كرد، تمدن اسلامى هم رو به افول گذاشت.

n تعبد نسبت به فرمان هاى الاهى عین عقل و خرد است. بین دین و عقل هیچ ستیز و ناسازگارى اى وجود ندارد. تعالیم دین در مورد نحوه زندگى كردن و نحوه تعامل با دیگران و از این قبیل همه در مسیر دریافت ها و خواست هاى عقل است. علاوه بر این، دین بارها به تعقل و تأمل فراخوانده است. عبادت نیز به آدمى سكینه و آرامش لازم را مى دهد و زندگى را طیب و طاهر مى كند. همه اینها عقل و علم را شكوفا مى كند. تا آرامش و سلامت نباشد عقل نمى تواند به كار بیفتد و محصول دهد. سر و سامان یافتن جوامع و مناسبات اجتماعى در پرتو تعالیم و احكام دینى بوده است. در فضاى به دور از تنش در روابط و مناسبات اجتماعى است كه عقل مجال نقش آفرینى مى یابد.

 





نوع مطلب : در باب اهل بیت، پیامبر اکرم(ص)، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، آیت الله سید جعفر مرتضى عاملى، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir