اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان

دفعه آخری که می‌خواست به سوریه برود به محسن گفتم من مطمئنم شما این بار که می‌روید به شهادت می‌رسید. گفت: «هنوز برای شهادتم مطمئن نیستم؛ ولی دعا کن روسفید بشوم.» من که اما هنوز مصر بر شهادتش بودم...

حججی

مهریه ام یک سکه به نیت یگانگی خدا بود/از محسن خواستم لباس مقدس سپاه را به تن کند/دعا می‌کردم شهید بشود ولی اسیر نه! /دفعه آخر گفتم مطمئنم این بار شهید می شوی/مستند آتش به اختیار



ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، در باب اهل بیت، دفاع مقدس و شهدا، در مورد حجاب و زن، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، سیاست و دین، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، معارف اهل بیت، 
برچسب ها : شهید محسن حججی، داعش، وهابیت، سوریه، زندگی نامه شهدا،
لینک های مرتبط :
غلظت خون ، غلظت خون چیست
غلظت خون به دو دلیل اتفاق می افتد. علت اولیه و علت ثانویه، اگر مغز بدون دلیل شروع به ساختن گلبول قرمز کند علت اولیه وجود دارد و اگر نرسیدن اکسیژن کافی به بدن باعث تولید گلبول قرمز شود علت ثانویه پیش روست.


ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، گیاه درمانی و نکته هایی پزشکی، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، عجایب خلقت، 
برچسب ها : طب سنتی، غلظت خون، درمان،
لینک های مرتبط :

سه اصل در تحقق توبه شرط است که عبارت است از: گناه از روی جهالت انجام گرفته باشد، هرچه سریع تر توبه صورت پذیرد و به تاخیر نیافتد و نهایت اینکه در صدد باشد که خطا را اصلاح و جبران کند.




ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، دفاع مقدس و شهدا، احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، فساد و انحطاط اخلاقی، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، معارف اهل بیت، 
برچسب ها : توبه، استغفار، احترام به پدر و مادر،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 مرداد 1396 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد


سی و سه سال از شهادت سید حسن آیت، معروف به دکتر آیت می گذرد و خواست عده ای که از قضا طی بخش اعظم این سی و سه سال در اقلیت نبوده اند، شاید این بوده که یکی از اسرار مهم مدفون در اوایل انقلاب، یا برملا نشود و یا واژگون نمایانده شود. بررسی اجمالی تاریخ زندگی این شهید نشان خواهد داد که دست کم به تناسب خدماتی که وی به انقلاب در سال های نخستین آن نموده، شایسته ی این همه رازپوشی و کژتابی یا بی توجهی نیست؛ خاصه آن که خود وی از جمله کسانی بود که به صراحت لهجه شهرت داشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : معارف اهل بیت، خائنین، سیاست و دین، علما، پاسخ به شبهات، شبه روشنفکری، تاریخ معاصر، فرقه های انحرافی، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تزکیه نفس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها : شهید، شهید دکتر سید حسن آیت، نفاق،
لینک های مرتبط :


شیخ ابراهیم زکزاکی روحانی شیعه و رهبر جنبش اسلامی شیعیان نیجریه است. او روز پنجم ماه مه ۱۹۵۳ در شهر زاریا در شمال غربی نیجریه که از مراکز مشهور تعلیم اسلامی این کشور است به دنیا آمد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مستبصرین، دفاع مقدس و شهدا، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، تاریخ معاصر، تاریخ اسلام، تولی و تبری، معارف اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

*ظهور و بروز شخصیتی چون امام خمینی در هیچ کدام از معادلادت آمریکا قرار نداشت.


کاملا درست است. یک دفعه دیدند یک نفر به پا خاست و آن وقت هم جو چقدر آماده و پذیرش داشت. در این شرایط امام را تبعید می‌کنند و در بورسای ترکیه لباس روحانیت را از تنشان خارج می‌کنند، و این اهانت بزرگی به اهل دین است. این جاست که می‌بینید در واکنش به این اقدام یک حرکت مسلحانه رخ می‌دهد. اگر در موتلفه بررسی کنید مگر به غیر از ترور آقای منصور، حرکت مسلحانه دیگری را سراغ دارید؟ در تاریخ نیروهای مذهبی به غیر از مجاهدین‌خلق که باید مبسوط به آن پرداخت، غیر از مبارزات نواب صفوی که به ترور هژیر، کسروی و... منجر شد؛ شما بعد از آن تروری از بچه‌های مذهبی می بینید؟ هیچ تروری صورت نمی‌گیرد. آیا امام به مبارزات مسلحانه قائل نبود؟ بله در شرایط. قرآن کتاب راهنمای ماست و دستورالعمل زندگی ماست دستورالعمل دنیا و آخرت ماست. قرآن می‌گوید: «فَقاتِلُواأَئِمَّهَ الْکُفْرِ» اما در شرایط. «وَأَعِدُّواْلَهُم مَّااسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ..» اما در شرایط.

نفوذی ساواک در میان انقلابیون چه کسی است/ آقا گفت: اگر اندرزگو زنده می‌ماند، وزیر اطلاعات می‌شد/چرا شهید اندرزگو بعد از انحراف سازمان مجاهدین خلق به آنها نیرو معرفی می‌کرد

شهید اندرزگو




ادامه مطلب


نوع مطلب : پاسخ به شبهات، تاریخ معاصر، تزکیه نفس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، علما، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ذوالفقاری در گفتگو با مشرق:
او را باید شهید رمضان نامید. در 19 رمضان به دنیا آمد و در 21 رمضان به شهادت رسید. مردی که ساواک 14 سال در تعقیب او بود و هیچگاه نتوانست او را زنده دستگیر کند. وعده‌ای که خود همیشه به دوستانش داده بود.
به گزارش  مشرق؛ از ابتدای آغاز مبارزات مردم ایران علیه استبداد چه در زمان مشروطه و چه بعد از آن ظهور و بروز افرادی که در میان شاخص بودند همیشه یک اتفاق به یاد ماندنی است. به خصوص فردی که در دوران زندگی خود اتفاقات بسیاری را سپری کرده است. از همراهی با شهید نواب صفوی تا تشکیل دسته‌های مقاومت مذهبی بوسیله گروه موتلفه اسلامی.

او را باید شهید رمضان نامید. در 19 رمضان به دنیا آمد و در 21 رمضان به شهادت رسید. مردی که سازمان اطلاعات و امنیت کشور(ساواک) 14 سال در تعقیب او بود و هیچگاه نتوانست او را زنده دستگیر کند. وعده که خود همیشه به دوستانش داده بود. حال پس از گذشت نزدیک به حدود چهار دهه از شهادت او در تاریخ 2شهریور 57 به بررسی زندگی این شهید بزرگوار در گفتگو با ابراهیم ذوالفقاری(نویسنده و پژوهشگر تاریخ ایران) نشستیم:


* اگر اجازه بدهید برای مدخل ورودی به بحث، در ابتدا پیرامون خانواده شهید اندرزگو صحبتی انجام بشود. آیا سبقه تاریخی در مورد مبارزات و حضور خانواده آقای اندرزگو در لباس روحانیت وجود دارد؟


هر مطلبی که من از شهید اندرزگو می‌دانم و در این گفتگو بیان می‌کنم از میان اسنادی است که از این شهید به جای مانده و مطالعه کرده‌ام. به نظر من برای بازخوانی شخصیت یک انسان باید به تاریخ زمان زندگی او مراجعه کرد. بعضا سوالات و شبهاتی (هرچند کم و بی اهمیت) در مورد شهید اندرزگو بیان گردیده که از عدالت خارج است. شما نمی‌توانید در سال 94 با این همه امکانات و پیشرفت دنیای دیجیتال و دسترسی‌های خبری در مورد سال 1332 صحبت کنید. به نظر می‌رسد هر شخصیت تاریخی مثل شهید اندرزگو که در تاریخ مبارزات ایران نقشی بر عهده دارند را باید در زمان و مکان همان روزگار خود مورد بررسی و تحلیل قرار داد.

نفوذی ساواک در میان انقلابیون چه کسی است/ آقا گفت: اگر اندرزگو زنده می‌ماند، وزیر اطلاعات می‌شد/چرا شهید اندرزگو بعد از انحراف سازمان مجاهدین خلق به آنها نیرو معرفی می‌کرد

شهید اندرزگو در دوران کودکی




ادامه مطلب


نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، تزکیه نفس، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، علما، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سرهنگ کتیبه در گفتگو با مشرق؛
یک میزی در نخست وزیری وجود داشت که حدود بیست متر طول آن بود. در جلسات همیشه آقای رجایی بالای میز می‌نشستند در کنار سمت چپ ایشان هم آقای باهنر می‌نشست. سمت راست شهید رجایی هم همیشه کشمیری به عنوان دبیر شورا می‌نشست.
به گزارش مشرق؛ هشتم شهریور سال 1360، ساعت از 15 گذشته است که صدای انفجار مهیبی به گوش می‌رسد. هر هفته سه شنبه‌ها در این ساعت جلسه شورای عالی امنیت ملی در دفتر نخست وزیری تشکیل جلسه می‌داد و این صدا از آن جلسه به گوش رسید. بر اثر انفجار این بمب آقایان محمدعلی رجایی، محمد جواد باهنر، عبدالحسین دفتریان مدیرکل مالی اداری نخست وزیری (در اثر خفگی در آسانسور)، هوشنگ وحید دستجردی (که در اثر جراحات ناشی از سوختگی و سقوط در ۱۴ شهریور) به شهادت رسیدند. ابتدا نیر نام مسعود کشمیری(دبیر شورای عالی امنیت ملی) در میان اسامی شهدا بود اما زمان ریاد نگذشت که نام او به عنوان اصلی‌ترین مضنون پرونده معرفی شد. در دوره‌های مختلف این پرونده سر و صدای زیادی به پا کرد اما هیچ گاه به نتیجه نهایی نرسید.

حال با گذشت 14 سال از این ماجرا بر آن شدیم تا با محمد مهدی کتیبه که در زمان انفجار دفتر نخست وزیری به عنوان مسئول اداره دوم ارتش حضور داشته است گفتگوی خودمانی داشته باشیم. از او حالا سن  و سالی گذشته و طراوت جوانی کمتر در او دیده می‌شود اما با نهایت آرامش به سوالات ما پاسخ داد و خودسانسوری نداشت. قرار ملاقات ما با وی در دفتر خیریه فاطمه‌الزهرا برگزار شد.

کشمیری چگونه در جمهوری اسلامی نفوذ کرد/



ادامه مطلب


نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، تزکیه نفس، فرقه های انحرافی، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شهدا همین نزدیکی هستند! مراقب احوال ما، اگر گوش شنوایی داشته باشیم، خیلی دور نیست شهیدی صدایمان بزند، ما را از تنهایی‌مان بیرون بکشد و اجازه ندهد در شلوغی‌های زمانه غرق شویم.

پایگاه خبری «پارس» کافی ‌است دل به ندایشان بدهیم تا باور کنیم این امامزادگان عشق هرگز تنهایمان نخواهند گذاشت و از هر فرصتی برای هدایت بشریت بهره خواهند برد. شهید سید علی اکبر حسینی نیز از جمله این هادیان است. او که 31 سال راه و رسم گمنامی را برگزیده بود، ‌عاقبت به گونه‌ای عجیب خود را نمایان ساخت تا به قول آوینی باور کنیم: «در ملکوت آسمان جز شهید هیچ کس زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیلی شهداست.» وقتی که از شناسایی شهید حسینی از طریق خوابی که دخترش دیده بود آگاه شدیم، مقدمات تماس با سمیه سادات حسینی دختر شهید را فراهم آوردیم تا از نزدیک با کرامات یک شهید آشنا شویم. در این گفت و گو مهدی دررودی داماد شهید یاری‌رسان ما شد.




ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
معجزه آیه

سردار عسگری در گفت‌وگو با دفاع پرس مطرح کرد؛

معجزه آیه "وجعلنا" در عملیات بیت المقدس/ اگر خرمشهر به وقت خودش آزاد نمی‌شد..

"اگر خرمشهر را در آن مقطع آزاد نمی‌کردیم پس از آن بازپس گیری خرمشهر سخت یا غیرممکن می‌شد. چون دشمن موانع خود را روز به روز محکم‌تر می‌کرد و این عملیات در زمانی صورت گرفت که عراقی‌ها شکست سنگینی را در فتح المبین متحمل شده بودند و به وضعیت ثبات نرسیده بودند."

اشاره: حکایت‌های بسیاری درباره آیه «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَداً و مِن خَلفِهم سَداً، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون» شنیده‌ایم؛ اما حکایت این آیه در روزهای دفاع مقدس با تمام حکایت‌های دیگر متفاوت است و تعبیر این آیه را می‌توانیم درعملیات بیت المقدس به وضوح ببینیم. سردار "مجتبی عسگری" تعبیر این آیه در عملیات بیت المقدس را اینگونه بیان می‌کند:

50 متر سمت راست و چپمان کمین‌های دشمن بودند. تعداد نیروهایمان نیز زیاد بود، هرکس کار ساده‌ای که انجام می‌داد، سر و صدای زیادی صورت می‌گیرد. در آنجا شاهد تعبیر آیات قرآن بودم. ما تنها آیه «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَداً و مِن خَلفِهم سَداً، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون» را خواندیم و از منطقه عبور کردیم و رژیم بعث عراق با تمام تجهیزاتی که داشت نتوانست، متوجه حضور ما شود.

در ادامه ماحصل گفت‌و‌گوی ما با این رزمنده دوران دفاع مقدس، در رابطه با عملیات بیت المقدس را می‌خوانید:




ادامه مطلب


نوع مطلب : تولی و تبری، سیاست و دین، پاسخ به شبهات، تاریخ معاصر، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، دفاع مقدس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تزکیه نفس، قرآن کریم، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، اصحاب اهل بیت، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شمشادی در گفت و گوی تفصیلی با دفاع پرس مطرح کرد؛

امان از تیپ فاطمیون/ داستان نجات ازکمین داعش  در حلب/ ماجرای دیالوگ با یک القاعده ای


امان از تیپ فاطمیون/ داستان نجات ازکمین داعش در حلب/ ماجرای دیالوگ با یک القاعده ای

امان از تیپ فاطمیون/ داستان نجات ازکمین داعش در حلب/ ماجرای دیالوگ با یک القاعده ای


حسن شمشادی خبرنگار واحد مرکزی خبر که به تازگی از ماموریت خود در سوریه بازگشته، خاطرات، دیده ها و شنیده هایش از سفر به عراق و سوریه را بازگو کرده است.




ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، گیاه درمانی و نکته هایی پزشکی، مستبصرین، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، امام علی(ع)، امام مهدی(ع)، فساد و انحطاط اخلاقی، تزکیه نفس، مسجد و نماز، ظهور و آخرالزمان، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، شیعیان دنیا، ولایت و امامت، فرقه های انحرافی، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، شبه روشنفکری، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، سیاست و دین، تولی و تبری، خائنین، اخبار شبکه های شیعه و معاند اسلام و نظام، حضرت زینب سلام الله علیها، تربت کربلا و معجزات امام حسین، معارف اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
بعد از هفتم موسی، در خواب دو دانه شمع بزرگ را دیدم که روشن است، گفتم این چیست دیگر؟ یک دفعه از شمع صدایی شنیدم که گفت: یکی حسین هست و دیگری حسن. بعد بیدار شدم و برای تعبیر خواب نزد روحانی رفتم و خواب را برای او تعریف کردم، گفت...
به گزارش  مشرق، مادر گرانقدر شهیدان علی رضا و موسی رمضانپور از ساری روایت میکند: وقتی موسی به شهادت رسید، علیرضا میگفت الان اسلحه برادرم به زمین افتاده و من باید اسلحه موسی را از زمین بردارم.

موسی همیشه و بارها به من تاکید میکرد که مادرم تا وقتی علیرضا مدرکش را نگرفت، اجازه جبهه به او نده. علیرضا هم شب ها به مزار موسی میرفت و روی قبرش دراز می کشید و با موسی درد ودل میکرد و میگفت: برادر جان به خواب مادر برو تا راضی شود که من اعزام بشوم.

علیرضا یک روز پیش من آمد و گفت:مادر جان، اگر من با ماشین و یا با موتور تصادف کنم، شکایت تو را در محضر حضرت زهرا (س) میکنم. من هم ترسیدم و به او اجازه دادم. بعد از هفتم موسی، کمی خسته بودم و استراحت کرده و خوابیدم که در خواب دو دانه شمع بزرگ را دیدم که روشن است، گفتم این چیست دیگر؟ یک دفعه از شمع صدایی شنیدم که گفت: یکی حسین هست و دیگری حسن. بعد بیدار شدم و برای تعبیر خواب نزد روحانی رفتم و خواب را برای او تعریف کردم که ایشان فرمودند: اگر پسر دیگری داری به درجه رفیع شهادت نائل میشود.

یک روز به موسی گفتم: باید ازدواج کنی. گفت:نه! می خوای منو مثل شهید علیپور،داماد 40 روزه کنی. تازه؛من اگه الان برم و اتفاقی برام بیفته یک نفرم، تو کم تر ناراحتی میکنی. هروقت جنگ تموم شد با هم می ریم خواستگاری. از جوابش ناراحت شدم و گفتم: من هم مادرم! آرزو دارم!

وقتی دید ناراحت شدم،گفت: باشه! این دفعه که رفتم، تو یه دختر خوب و مومن رو انتخاب کن، اگه برگشتم ازدواج می کنم. خیلی خوشحال شدم و زود موضوع را با خواهرش در میان گذاشتم. او هم قبل از این که موسی برود، یکی از دوستانش را پیشنهاد کرد. خود موسی رفت تحقیق کرد. بعد از تحقیق گفت:خانواده ی خوب و مومنی هستن، مشکلی نیست. وقتی از جبهه اومدم، عروسی میکنم. رفت و دیگر برنگشت...

حجله عشق ببندید، علی آمد+عکس

حجله عشق ببندید، علی آمد+عکس
* رزمندگان شمال


ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
او آبادانی بود و شعله های جنگ، خانواده اش را به اصفهان روانه کرده بود. فعالیت های گسترده او در زمینه های فرهنگی باعث شد او را به شهادت رسانده و پیکرش را چندین روز مفقود کنند.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهیده زینب کمایی شب اول فروردین سال 1361 در حالی که فقط 15 سال داشت، به دست مناقثین در شاهین شهر اصفهان ربوده و به شهادت رسید.

او آبادانی بود و شعله های جنگ، خانواده اش را به اصفهان روانه کرده بود. فعالیت های گسترده او در زمینه های فرهنگی باعث شد او را به شهادت رسانده و پیکرش را چندین روز مفقود کنند.

زینب کمایی را در به همراه شهدای عملیات فتح المبین در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپردند.

آنچه می بینید، نمونه ای از برنامه های اخلاقی این بانوی اخلاق مدار است که می تواند نمونه عملی خوبی برای ما باشد.

عکس/لیست برنامه‌های اخلاقی یک شهیده




ادامه مطلب


نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، دفاع مقدس و شهدا، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، دفاع مقدس، شیعیان دنیا، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شماره 144 همشهری پایداری منتشر شد؛
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شماره‌ی 144ماهنامه همشهری‌پایداری با انتشار پرونده ای درباره نحوه شناسایی شهدای گمنام بر اساس  آزمایش «دی ان ای» با عنوان «فرزندان خاک» و گفتگو با مرتضی سرهنگی مدیر دفتر ادبیات مقاومت در خصوص خاطره نگاری اسرای عراقی به چاپ رسیده است.

همه چیز درباره نحوه شناسایی شهدا بر اساس «دی ان ای»
در پرونده «فرزندان خاک» شماره مرداد ماه هشمهری پایداری، چند پرسش و پاسخ درباره مردانی که هویت کشور شدند اما خود ناشناخته ماندند، به همراه گفتگویی با دکتر محمو تولایی درباره شناسایی 7 هزار شهید جاوید نشان، گفتگو با همسر شهید تازه تفحص شده محمد علی بمانی، تعیین چگونگی تعیین ایرانی بودن شهدای گمنام در یادداشتی از سرهنگ حسینی مدیر کل حفظ آثار و نشر ارزشهای استان قم و گزارش «سربازان ناشناخته» که به بررسی تعیین هویت سربازانی که در جنگ های مختلف دنیا کشته می شوند می پردازد، منتشر شده است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، شیعیان دنیا، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دستمال سرخ‌ها چه كسانی بودند؟
توفیق، رفیق شد كه به حضور امیر وصالی برادر سردار شهید اصغر وصالی، فرمانده دلیر و بادرایت جنگ و جهاد و همچنین علی بیگی همرزم این سردار شهید برسیم و بیانات و خاطرات و واگویه‌های‌شان از دلاوری‌ها و رشادت‌های شهید وصالی و گروه دستمال سرخ‌ها را بشنویم و ماحصل آن را تقدیم حضورتان نماییم.
  مشرق - توفیق، رفیق شد كه به حضور امیر وصالی برادر سردار شهید اصغر وصالی، فرمانده دلیر و بادرایت جنگ و جهاد و همچنین علی بیگی همرزم این سردار شهید برسیم و بیانات و خاطرات و واگویه‌های‌شان از دلاوری‌ها و رشادت‌های شهید وصالی و گروه دستمال سرخ‌ها را بشنویم و ماحصل آن را تقدیم حضورتان نماییم.

آن قسمت از حقایق و خاطراتی كه مربوط به قبل از انقلاب است توسط امیر وصالی اظهار شده و قسمتی كه مربوط به عملیات‌های نظامی است توسط علی بیگی بیان گردیده است:

حکم بازداشت «اصغر وصالی» را بعد از شهادتش آوردند!  //////////////////// لطفا بامداد روز 5 شنبه منتشر نموده و در صفحه اول نیز به نمایش بگذارید //////////////// سپاسگزارم...



ادامه مطلب


نوع مطلب : احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، دفاع مقدس، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

وقتی مادرم قرآن را از روی سینه‌اش برداشت بیدار شد و رو کرد به مادرم و گفت: مادرجان چرا قرآن را برداشتی؟ هر وقت پلک‌هایم باز می‌شودکمی از آن را می‌خوانم....

پایگاه خبری تحلیلی «پارس»- حمیرا حیدریان- پلاکت را آب به دست خاک سپرد تا دل دریایی‌ات خاک را سیراب کند از عطش مردانگی. مردانگی که تو و مردان دریا دل مشق کردید؛ عشق، ایثار، دلدادگی و دل‌سپردگی به میهن و سرزمینی اهورایی که شما جاودانگی را بر پیشانی خاکش بوسه زدید. جاودانگی که مردان خاکی، مردان آسمانی و مردان دریایی سفره‌دار میهمان‌های ناخوانده خاک سبزش بودند. پلاکت را، لباست را همچون اسمت همگان در خاطره‌ها ماندگارکردند چون تو دلاوری،  سرزمینی را بدرقه راه آزادی و آزادگی کرد. دل سپیدت را در پشت‌ قاب سیاه لباس رزمت  به آب اروند زدی تا رهگشای دجله و فراتی شود که حدیث برادری می‌خواند و شد پایان خطی که خارها دریدند جامه ایثار تنت را؛ و تو شدی تا ابد غواص، خاکی که تو را مویه می‌کند. جاودانگی پیشکش مرامت ای سرباز.

امیر درتومیان 1




ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، ولایت و امامت، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گفت‌و‌گو با مادر شهید مدافع حرم:

بعد هم برای عقد محضر امام‌خمینی(ره )‌رفتیم. امام هم به ما توصیه كردند كه با هم بسازید این جمله را هم سه بار تكرار كردند. مهریه‌ام پنجاه هزار تومان بود كه امام عقدمان را خواندند.

پایگاه  «پارس»- صغری خیل فرهنگ- نزدیك می‌شوم و سنگ‌نوشت را می‌خوانم؛ شهید مدافع حرم محمد حسن خلیلی (رسول). كنار مزار شهید كه می‌نشینم چشمم به پوستر‌ها و عكس‌های دیگر شهدای مدافع حرم می‌افتد كه مزار شهید را زیبایی دو چندان بخشیده‌اند، شهید محمد حسین مرادی، شهید محمود رضا بیضایی، شهید مهدی عزیزی، شهید شهریاری و... هنوز حرف‌ها و بغض‌هایم سر باز نكرده‌اند كه دو دختر بچه سه، چهار ساله در حالی كه اسم شهید محمد حسن خلیلی را صدا می‌زنند خودشان را به مزار می‌رساندند و بر سنگش بوسه می‌زنند. مادرشان كه از راه می‌رسد از او می‌پرسم بچه‌ها از كجا محمد حسن را می‌شناسند؟ او با آرامشی خاص می‌گوید: برای دخترانم از شهدا زیاد گفته‌ام و نمی‌دانم چطور مهر این شهید به دل بچه‌هایم افتاده كه هربار به بهشت زهرا می‌آییم از من می‌خواهند آنها را به مزار شهید خلیلی بیاورم. در گوشه‌ای می‌نشینم و همه حواسم به زائرهایی است كه خود را به مزار شهید خلیلی می‌رساندند و خودشان را به سنگ مزار شهید متبرك و درد دل‌هایشان را با او مرور می‌كنند. اعظم افراز مادر شهید محمد حسن خلیلی است كه ساعتی با او به گفت‌وگو می‌نشینم. آنچه در پی‌ می‌آید روایت گوشه‌هایی از زندگی یكی از مدافعان حرم از زبان مادرش است و در ادامه گفت‌و‌گوی ما را با دوست شهید پیش رو دارید.

شهید محمد حسن خلیلی3
 



ادامه مطلب


نوع مطلب : احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، فرقه های انحرافی، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شهادت مبارز انقلابی سیدعلی اندرزگو

سید علی اندرزگو در سال 1316ش. در یكی از محلات جنوب تهران دیده به جهان گشود. پس از طی تحصیلات ابتدایی به دلیل تهی‌دستی خانواده به ناچار ترك تحصیل كرد و در كنار برادرش سید حسن كه در بازار تهران نجاری داشت، مشغول به كار شد. وی حدود ده سال در این شغل ماند. با وارد شدن به شاخة نظامی هیئت‌های موتلفه اسلامی از شغل خود دست كشید و تا پایان عمر مهم‌ترین كار او مبارزه و فعالیت برای سرنگونی رژیم پهلوی بود.
از جمله اقدامات مهمی كه پس از تبعید امام خمینی(ره) توسط اندرزگو، حاج صادق امانی، صفار هرندی، نیك نژاد و بخارایی صورت گرفت، اعدام انقلابی منصور بود. پس از انجام این عملیات، نیك نژاد، صفار هرندی و امانی دستگیر و اعدام شدند و اندرزگو تحت تعقیب قرار گرفت. اندرزگو به عراق رفت و پس از چند ماه به ایران بازگشت و با نام مستعار شیخ عباس تهرانی در حوزة علمیه قم مشغول به تحصیل شد و همچنان به فعالیت‌های مبارزاتی خود ادامه داد اما حساسیت ساواك به كارهای وی باعث شد كه به حوزة علمیة چیذر در تهران برود و به صورت پنهانی به مبارزات خود ادامه دهد. در آنجا نیز شناسایی و فشارهای ساواك موجب شد كه راهی مشهد شود و در آنجا با نام مستعار سید حسین حسینی در كنار تحصیل علم به مبارزه ادامه دهد. اندرزگو برای گسترش فعالیت¬هایش به لبنان سفر كرد و به كمك جلال¬الدین فارسی، مقدمات آموزش نیروهای مذهبی را در سازمان الفتح مهیا كرد. سرانجام پیگردهای بیشمار ساواك جواب داد و اندرزگو مورد شناسایی قرار گرفت و در سال 1357 به شهادت رسید.



ادامه مطلب


نوع مطلب : دهه فجر، دوران ستمشاهی، سیاست و دین، علما، پاسخ به شبهات، تاریخ معاصر، فرقه های انحرافی، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، تزکیه نفس، در مورد حجاب و زن، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، اصحاب اهل بیت، 
برچسب ها : شهید سید علی اندرزگو،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 دی 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

سنجیدن اعمال در روز قیامت حق است و هر كس ترازوى حسنات و خوبیهاى او سنگین باشد رستگارمی شود. یكى از مواقف هولناك قیامت، موقف میزان و سنجش اعمال است.

سکانس های ماندنی پس از مرگ

به گزارش افکارنیوز،در بخش های پیشین این نوشتار به برخی از توقف گاه ها و موقف هایی که انسان پس از مرگ با آنها مواجه می شود اشاره کرده و مطالب در رابطه با قبر، فشار قبر، سوال دو فرشته و مامور الهی بنام (نکیر و منکر) در قبر، رویدادهای برزخ و برپایی قیامت و هول و هراس و ترس فراوان انسان هنگام قرار گرفتن در این مواقف را یادآور شدیم .حال ادامه مسیر انسان پس از ترک دنیا.

میزان؛ یكى از مواقف هولناك قیامت، موقف میزان و سنجش اعمال است و خداوند در این باره مى فرماید: « و الوزن یومئذ الحق فمن ثقلت موازینه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازینه فاولئك الذین خسروا انفسهم بما كانوا بآیاتنا یظلمون» یعنى وزن و سنجیدن اعمال در روز قیامت حق است پس هر كس ترازوى حسنات و خوبیهاى او سنگین باشد از رستگاران و هر كس سبك باشد از زیانكاران خواهد بود و آنها به خاطر انكار آیات ما از ستمكارانند.

و در سوره قارعه فرموده : « القارعة ما القارعة .... قارعه یعنى قیامت به جهت آنكه دلها را به ترس و فزع مى كوبد؛ پس معنى چنین است: قیامت و چیست قیامت ؟ و چه دانا كرد تو را كه چیست آن؟ روزى كه مردم مانند پروانه پراكنده اند و كوهها مانند پشم حلاجى شده؛ پس آن كس كه حسناتش سنگین باشد در عیش و خوشى پسندیده است و آن كس كه حسناتش سبك باشد جایگاهش هاویه است و تو چه مى دانى هاویه چیست؟ آتشى است بسیار سوزنده.

بدان كه براى سنگین كردن میزان حسنات شاید هیچ عملى مانند صلوات بر حضرت رسول و آل او و مانند حسن خلق نباشد.

برای سنگین کردن ترازوی اعمال مان چه کنیم؟

۱- شیخ كلینى رحمه الله علیه به سند معتبر روایت كرده كه حضرت امام محمد باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام فرمودند: هیچ میزانى سنگین تر از صلوات بر محمد و آل محمد صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین نیست. وقتى میزان اعمال انسان سبك باشد در آن صلوات گذارند و سنگین شود.

۲- از حضرت رسول صل الله علیه وآله مرویست كه فرمود: من روز قیامت نزد میزانم، پس هر كه گناهانش بسیار باشد كه كفه سیئاتش سنگین باشد صلواتى را كه براى من فرستاده بیاورم تا كفه حسناتش سنگین شود.

۳- و نیز شیخ صدوق از حضرت امام رضا علیه السلام نقل كرده كه فرمود: هر كه قدرت نداشته باشد بر چیزى كه گناهانش را برطرف كند پس بسیار صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد كه آن ، گناهان را خراب و ویران مى كند.

۴- از دعوات راوندى نقل است كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود كه هر كس به من هر روز سه مرتبه و در هر شب سه مرتبه از روى حب و شوق بر من صلوات فرستد بر خداوند سزاوار است گناهان او را كه در آن شب و آن روز كرده است بیامرزد.

۵ - و نیز از آن حضرت مروى است كه در رؤیا دیدم عمویم حمزه بن عبدالمطلب و برادرم جعفر بن ابى طالب را كه در پیش آنها طبقى است از سدر؛ پس یك ساعتى از آن میل كردند پس از آن ، سدر مبدل شد به انگور، پس یك ساعتى از آن خوردند پس از آن ، انگور رطب شد، پس یك ساعتى از آن میل كردند. من نزدیك ایشان رفتم و گفتم : پدرم فداى شما باد چه عملى یافتید كه از همه اعمال افضل باشد؟ گفتند: پدران و مادران ما فداى تو باد، ما بهترین اعمال را صلوات بر تو، و سقایت آب ، و محبت على بن ابى طالب (ع) یافتیم .

۶- و نیز از آن حضرت مرویست كه هر كس بر من صلوات بفرستد پیوسته ملائكه براى او استغفار مى كنند.

۷- شیخ كلینى از حضرت صادق علیه السلام روایت كرده كه فرمود: هر گاه نام پیامبر برده شود پس بر او صلوات بسیار فرستید.

زیرا هر كس بر پیامبر صلوات بفرستد خداوند هزار صلوات بر او فرستد و فرشتگان و مخلوقات الهى بر او صلوات فرستند.

۸ - شیخ ابوالفتوح رازى روایت كرده از حضرت رسول صلى الله علیه و آله كه فرمود: در شب معراج چون به آسمان رسیدم ملكى را دیدم كه هزار دست داشت در هر دستى هزار انگشت و مشغول حساب و شماره كردن با انگشتان بود از جبرئیل پرسیدم كه این ملك كیست و چه چیزى را حساب مى كند؟ جبرئیل گفت : این ملكى است موكل بر دانه هاى باران ، حفظ مى كند كه چند قطره از آسمان به زمین نازل شده. پس من به آن ملك گفتم كه تو میدانى از زمانی كه حق تعالى دنیا را خلق كرده است چند قطره باران از آسمان به زمین آمده است ؟ گفت : یا رسول الله قسم به آن خدایى كه تو را به حق فرستاده به سوى خلق ، غیر از آن كه من مى دانم چند قطره باران از آسمان به زمین نازل شده، به تفصیل هم مى دانم چند قطره به دریا فرود آمده و چند قطره در بیابان و چند قطره در معموره و چند قطره در بستان و چند قطره در شوره زار و چند قطره در قبرستان.

حضرت فرمود: من تعجب كردم از حفظ و تذكر او در حساب خود. پس ‍ گفت : یا رسول الله ، با این حفظ و تذكر و دستها و انگشتان كه دارم حساب كردن یك چیزى را قدرت ندارم. گفتم : آن چیست ؟ گفت : قومى از امت تو كه در جایى حاضر مى شوند و اسم تو نزد ایشان برده مى شود پس بر تو صلوات مى فرستند من قدرت ندارم ثواب آنها را شماره و حساب كنم .

۹ - روایت شده كه هر كه بعد از نماز صبح و نماز ظهر بگوید: «اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم» نمیرد تا امام قائم علیه السلام را درك نماید.

آیه ای امام حسین علیه السلام و حضرت یوسف قرائت کردند

از «انس بن مالك » منقول است كه گفت : وقتى در خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله بودم بر تن شریف آن جناب بردى بود كه حاشیه و كنار آن غلیظ و زبر بود، كه ناگاه عربى بیابانى نزدیك آمد و رداى آن حضرت را گرفت و بشدت كشید به نحوى كه حاشیه ردا در بن گردن آن جناب اثر كرد؛ پس گفت : اى محمد بر این دو شتر من از مالى كه نزد تست، بارش كن زیرا كه آن مال خدا است نه مال تو و نه مال پدر تو. حضرت در جواب او سكوت نمود، آنگاه فرمود: مال ، مال خدا است و من بنده خدا هستم ؛ پس فرمود: اى اعرابى آیا از تو قصاص كنم؟ گفت : نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت : زیرا كه شیوه و خلق تو آنست كه بدى را به بدى مكافات نمى كنى . حضرت خندید و امر فرمود كه بر یك شتر او جو بار كردند و بر شتر دیگرش خرما.

مؤلف گوید: كه ذكر این روایت در این مقام به خاطر تبرك و تیمن است نه براى بیان حسن خلق حضرت رسول صلى الله علیه و آله یا ائمه هدى علیهم السلام، زیرا كه شخصى را كه حق تعالى در قرآن كریم به خلق عظیم یاد مى فرماید و علماى فریقین در سیرت و خصال حمیده اش كتابها نوشته اند یك دهم آنچه را كه در حضرت وجود داشته بیان نكرده اند.

از عصام بن المصطلق شامى نقل شده كه گفت : وقتى داخل مدینه معظمه شدم حسین بن على علیهما السلام را دیدم كه با روش نیكو و اخلاق پسندیده اش ، مرا به شگفتى انداخت پس مرا واداشت كه كینه درونى خود را كه از پدرش داشتم ظاهر كنم پس نزدیك شدم و گفتم : توئى پسر ابوتراب؟

فرمود: بلى. و من هر چه توانستم به آن حضرت و پدرش دشنام گفتم. پس نظرى از روى عطوفت و مهربانى به من كرد و فرمود: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ، بسم الله الرحمن الرحیم خذ العفو و اءمر بالعرف و اعرض عن الجاهلین - الى قوله تعالى - ثم لا یقصرون» و این آیات اشارت است به مكارم اخلاق كه حق تعالى پیغمبرش را به آن آراست ؛ از جمله آن كه به حداقل از اخلاق مردم اكتفا كند و متوقع زیادتر نباشد و بدى را به بدى مكافات ندهد و از نادانان روى گرداند و در مقام وسوسه شیطان به خدا پناه برد.

پس به من فرمود: بر خود كار را سبك بشمار و از خدا آمرزش خود و مرا بخواه ؛ همانا اگر از ما طلب یارى كنى تو را یارى مى كنیم و اگر طلب بخشش كنى تو را عطا مى كنیم و اگر طلب ارشاد كنى تو را ارشاد كنیم. عصام گفت: من از جسارتهاى خود پشیمان شدم . آن حضرت با فراست پشیمانى مرا متوجه شد و فرمود: لا تثریب علیكم الیوم یغفر الله لكم و هو ارحم الراحمین - و این آیه شریفه حكایت كلام حضرت یوسف پیغمبر (ع) است به برادران خود كه در مقام عفو از تقصیر آنها فرمود كه عتاب و ملامتى بر شما نیست ؛ خداوند شما را بیامرزد و اوست ارحم الراحمین –

پس به من فرمود كه تو از اهل شامى؟ عرض كردم : بلى فرمود: شنشنة اعرفها من اخزم - و این مثلى است كه حضرت به آن تمثل جست - یعنی این دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوى اهل شام است كه معاویه در میان آنها سنت قرار داده پس فرمود: هر حاجتى كه دارى با گشاده رویى از ماه بخواه تا به تو بدهم. عصام گفت : این اخلاق شریفه آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها كه از من سر زد چنان زمین بر من تنگ شد كه دوست داشتم كه به زمین فرو مى رفتم لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بیرون شدم در حالى كه به مردم پناه مى بردم به نحوى كه آن جناب ملتفت من نشود و مرا نبیند، ولى بعد از آن مجلس هیچ كس مانند او و پدرش محبوب تر نزد من نبودند.

نقل است كه روزى مالك اشتر از بازار كوفه مى گذشت و بر تن او پیراهن و عمامه اى از خام بود. یكى از بازاریان كه او را نمى شناخت به نظر حقارت به او نگاه كرد و از روى استهزاء و استخاف گلوله گلى به طرفش پرتاب كرد. مالك از او بگذشت و چیزى به او نگفت. پس به آن مرد گفتند كه آیا مى دانى به چه كسى این اهانت و استهزاء نمودى؟ گفت: نه. گفتند: این شخص مالك اشتر، یار امیرالمؤمنین علیه السلام بود. آن مرد ترس و لرزه گرفت و عقب مالك برفت تا او را دریابد و عذرخواهى نماید؛ مالك را در مسجد یافت كه به نماز ایستاده . چون از نماز فارغ شد، آن مرد روى پاهاى مالك افتاد كه ببوسد، مالك فرمود: چرا چنین مى كنى؟ گفت از آن كارى كه كرده ام عذر مى خواهم مالك فرمود: كه بر تو باكى نیست به خدا سوگند كه من داخل مسجد نشدم مگر براى آنكه براى تو استغفار كنم .

شیخ مرحوم در خاتمه مستدرك از جناب خواجه نصیر الدین طوسى قدس سره نقل كرده كه روزى از جانب شخصى كاغذى به دستش رسید كه در آن كلمات زشت گفته بودند؛ از جمله این كلمه زشت در آن بود یا كلب بن كلب. خواجه چون آن كاغذ را مطالعه فرمود جواب آنرا به متانت و عبارات خوش مرقوم داشت بدون یك كلمه زشتى ؛ از جمله مرقوم فرمود كه قول تو خطاب به من: اى سگ، صحیح نیست زیرا كه سگ به چهار دست و پا راه مى رود و ناخنهایش بلند و دراز است ولى من قامتم راست است پوستم آشكار و نمایان است، نه آنكه مانند سگ، پشم داشته باشم من بر خلاف سگ حرف مى زنم و مى خندم پس این صفاتى كه در من است با سگ جور نمى آید در این صورت نمى توانم سگ باشم.

مؤ لف گوید كه این اخلاق شریف از این محقق جلیل ، تعجبى ندارد زیرا كه آیت الله علامه حلى رضوان الله علیه در حق او فرمود كه این شیخ افضل عصر خود در علوم عقلیه و نقلیه بود و كتب بسیارى در علم و حكمت و احكام شرعیه بر مذهب امامیه تالیف فرموده است.

خواجه این حسن خلق را از رجوع به دستورالعمل و كردار ائمه اطهار صلوات الله علیهم گرفته است؛ آیا نشنیده اى كه حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام شنید كه مردى قنبر را دشنام مى دهد، قنبر خواست كه دشنام او را برگرداند كه حضرت او را ندا كرد: مهلا یا قنبر « آرام باش اى قنبر» بگذار كه این شخص دشنام دهنده خوار باشد همانا با سكوت خود خداوند رحمان را خشنود مى كنى و شیطان دشمن خود را شكنجه مى دهى؛ سوگند به خداوند كه مؤمن خدا را با حلم و بردبارى خشنود مى كند و با خاموشى خود شیطان را خشمناك مى سازد.

موقف هفتم: حسابرسى

از جمله مواقف مهوله، موقف حساب است . خداوند در این باره مى فرماید: «اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون» وقت حساب مردم نزدیك شد مردم از اندیشه و تفكر در آن غفلت داشته و از آن رو گردانند. و قال الله تعالی :« و كاءیّنْ من قریة عتت عن امر ربها و رسله فحاسبناها حسابا شدیدا» بسا از قریه یعنى اهل قریه كه از فرمان پروردگار خود و پیغمبران خدا سركشى كردند و براى ایشان حساب و عذابى سخت خواهد بود، پس كیفر كارهاى خود را چشیدند.

شیخ صدوق از اهل بیت علیهم السلام روایت كرده كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: روز قیامت قدمى برداشته نمى شود تا از فرد چهار چیز سئوال كنند: الف) از عمر او كه در چه چیزى صرف كرده؟ ب) جوانى خود را كه در چه چیزى سپرى ساخته؟ج) از مالش كه از كجا پیدا كرده و در چه مواردى خرج نموده ؟ ح) از محبت ما اهل بیت علیهم السلام.

شیخ طوسى رحمه الله علیه از حضرت امام باقرعلیه السلام روایت كرده كه فرمود: اول چیزى كه از بنده حساب مى كشند نماز است، پس اگر قبول شد چیزهاى دیگر هم قبول خواهد شد.

شیخ صدوق روایت كرده كه روز قیامت صاحب قرض مى آید و شكایت مى كند، اگر آنكه قرض گرفته است حسنات دارد از براى صاحب قرض مى گیرند و اگر حسنه ندارد گناهان صاحب قرض را به او مى دهند.

شیخ كلینى از حضرت على بن الحسین صلى الله علیه و آله روایت كرده كه از براى اهل شرك ترازو نصب نمى شود، ایشان را فوج فوج بى حساب به جهنم مى برند زیرا نصب موازین و نشر دواوین از براى اهل اسلام است .

شیخ صدوق از حضرت صادق علیه السلام روایت كرده است كه چون روز قیامت شود و بنده مؤمن را از براى حساب باز دارند كه هر دو از اهل بهشت باشند، یكى فقیر باشد و دیگر غنى در دنیا، فقیر گوید: پروردگارا، از براى چه مرا باز مى دارى به عزت تو سوگند كه مى دانى به من ولایت و حكومتى نداده بودى كه در آن به عدل یا جور عمل كنم ، و مال زیادى به من نداده بودى كه حق تو در آن باشد و من نداده باشم و روزى مرا به قدر كفاف مى دادى به قدر آنچه مى دانستى كه مرا كافى است.

پس خداوند جلیل فرماید كه راست مى گوید بنده مؤمن من، بگذارید تا داخل بهشت شود. و آن كه غنى باشد او را نگه مى دارند تا آنقدر عرق از او جارى شود كه اگر چهل شتر بیاشامند آنها را كفایت كند پس از آن داخل بهشت شود. پس فقیر به او گوید كه چه چیز تو را نگاه داشت ؟ گوید: طول حساب؛ پیوسته چیزى بعد از چیزى از تقصیرات ظاهر مى شد و خدا مى بخشید تا آنكه مرا به رحمت خود فرو گرفت و مرا به توبه كاران ، ملحق گردانید پس تو كیستى ؟ گوید: من آن فقیرم كه با تو در محشر بودم گوید: نعمتهاى بهشت ، تو را تغییر داده است كه من تو را نشناختم .

شیخ طوسى از آن حضرت روایت كرده است كه چون روز قیامت شود حق تعالى ما را بر حساب شیعیان موكل گرداند پس آنچه از خدا است از خدا سؤال مى كنیم كه از براى ما ببخشد پس آن از ایشان خواهد بود، و آنچه از حق ماست ، بر ایشان مى بخشیم ؛ پس حضرت این آیه را خواند: ثم ان الینا ایابهم ، ثم ان علینا حسابهم .

شیخ كلینى از حضرت امام محمد باقرعلیه السلام روایت كرده است كه فرمود: حق تعالى با بندگان در حساب روز قیامت به قدر آنچه در دنیا از عقل به ایشان داده دقت مى كند.

مؤلف گوید كه دور نیست این حكایت بلكه تصدیق مى كند آن را، آیه شریفه :«یا بنى انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السموات او فى الارض یاءت بها الله و قول امیرالمؤ منین (ع) در یكى از خطبه هاى خود: الیست النفوس عن مثقال حبة من خردل مسئولة ؟ یعنى آیا چنین نیست كه از مردم از یك دانه خردل سؤال خواهد شد؟

و در كاغذى كه به محمد بن ابى بكر نوشته فرموده : واعلموا عباد الله ان الله عز و جل سائلكم عن الصغیر من عملكم و الكبیر اى بندگان خدا بدانید كه خداوند از هر عمل كوچك و بزرگ شما سئوال خواهد كرد.

موقف هشتم: تحویل نامه اعمال

حق تعالى در اوصاف قیامت فرموده : « و اذا الصحف نشرت» یعنى وقتى كه صحیفه ها منتشر و پهن مى شود؛ على بن ابراهیم قمى گفته كه مراد صحیفه هاى اعمال مردم است . و نیز حق تعالى در سوره انشقاق مى فرماید: «فاءما من اوتى كتابه بیمینه فسوف یحاسب حسابا یسیرا» یعنى آنكه نامه او به دست راستش داده شود پس به زودى از او حساب گرفته مى شود و اما آنكه نامه را از پشت سر به او مى دهند بزودى هلاك مى شود و در آتش افروخته مى سوزد.

عیاشى از حضرت صادق علیه السلام روایت كرده است كه چون روز قیامت شود نامه او را به هر كس بدهند و گویند: بخوان پس حق تعالى هم كارهاى او از سخن گفتن و نگاه كردن و غیر را به خاطر او مى آورد به نحوى كه گویا الآن گناهان را انجام داده و از قلم نینداخته است . پس مى گوید: اى واى بر ما، چه مى شود این نامه را كه ترك نكرده است صغیره را و نه كبیره را مگر آنكه احصا كرده است .

ابن قولویه از حضرت صادق علیه السلام روایت كرده كه هر كس قبر امام حسین علیه السلام را در ماه رمضان زیارت كند و در راه زیارت بمیرد، براى او حسابى نخواهد بود و به او مى گویند كه بدون خوف و بیم داخل بهشت شو.

علامه مجلسى رحمه الله علیه در تحفه فرموده، به دو سند معتبر منقول است كه حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: هر كس مرا زیارت كند با آن دورى قبر من ، من در سه موطن روز قیامت به نزد او بیایم و او را از اهوال قیات آزاد كنم :

۱- وقتى كه نامه هاى نیكوكاران را به دست راست ایشان و نامه هاى بدكاران را به دست چپ ایشان مى دهند.

۲- نزد صراط،

۳- نزد ترازوى اعمال .



پی نوشت:
منازل الآخرة (حكایات و روایات مرگ و عالم پس از مرگ ) شیخ عباس قمی


مرجع : خبرگزاری مهر




نوع مطلب : نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، تزکیه نفس، فساد و انحطاط اخلاقی، پیامبران، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

راه مجاهدت باز است...

گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهید احمدی روشن + تصاویر

آقا رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: ۳۲ سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.

خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا / سرویس صفحات فرهنگی:

سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی که از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع ۷ ماه و ۷ روز بزرگتر از من بود و پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر کنم. خانواده‌ای که دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیک سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیکش – همان‌جا که ماشین مصطفی را منفجر کردند- سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فکر کردم اگر به لطف رانندگی! راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم. یک لحظه فکر اینکه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیک خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم. فکر کردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!

دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند که یک مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت می‌کنند که: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار. تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌کند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یک آپارتمان حدود ۸۰ متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید که خبر مهمی هست که همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود که بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وکلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا کی میاد؟

همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز ولی کسی شکسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد و البته هنوز نمی‌دانستند چه کسی به خانه‌شان خواهد آمد.

خواندم که کامران نجف‌زاده جاخورده که خبر شهادت پدر را به پسر ۴ ساله‌اش نداده‌اند و البته فکر می‌کنم او هم یک لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه کرده که نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر می‌کنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌کرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود. فکر می‌کردم مثل خانواده‌های شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.

پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود که نشانش نمی‌داد. وقتی پدر برگشت، کوچکترین دخترش –که دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند- لباس‌های پدرش را مرتب می‌کرد.

وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غریبی می‌کند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!

و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشک‌ها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌کردند.

آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی کردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی کلافگی و بی غریبگی.

ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان شاءالله.

این خلاف رویه‌ی ایشان بود که اینقدر بی‌مقدمه شروع کنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت. اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌کردند ولی اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد که نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، کمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم. این هم چهره‌ای نبود که در ۶-۷ خانه‌ی شهدا که قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.

«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است. یکی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده می‌کند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: یَسْعَی نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم(۱)؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب که از جمله‌ی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن می‌کنند. در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند: قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا(۲)؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»

علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازی می‌کرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیک چیلیک دوربین عکاس می‌آمد. انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند به خاطر آن فکرهایی که قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌کردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائکه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید غبطه خوردن را خوب بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.

«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست که ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یک چیز مهمتر و آن اینکه ما با حرکت علمی‌مان اسلام را سربلند می‌کنیم. از اول انقلاب یکی از بمبارانهای شدیدی که علیه ما شده این بوده که اسلام انقلابی که در یک کشوری حاکم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود، این جزو تهمتهایی بوده که از اول به ما می‌زدند. خوب اوایل کار هم که ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت.

سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول کرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امکان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل کردند. چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی که عرصه‌های علمی را تصرف کردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست کردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی کند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان می‌خورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»

آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: ۳۲ سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.

آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌کردند.

«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در هر جایی می‌تواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم زندگی‌شان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»

نفهمیدم علیرضا کی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.

آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.

رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیک می‌کند یک نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه می‌کنند تا این همه جوان‌های ما را شهید کنند.

مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.

رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه کسانی که او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوک هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینکه.

علیرضا جلو رفت یک بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.

وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش. شاید داشت فکر می‌کرد ای کاش مصطفی بود و این روز باشکوه را می‌دید که رهبر چانه‌ی کوچک علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد به یادگار و هدیه می‌دهدشان.

وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
همسر شهید جواب داد: ۲۰ روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.

آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌کنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط می‌کنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.

رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌کلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.

اینطور شد که او هم سرش بی کلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.


رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌کردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در. رهبر که رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود. شاید هیچ کس نبود که آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی که راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید که من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شکن بلندمان کرد و برد. خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اکبر چیذر، پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.






نوع مطلب : آیت الله خامنه ای، دفاع مقدس و شهدا، احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، در مورد حجاب و زن، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
ایشان چنین روحیه‌ای داشت و با این کار به ما می‌فهماند که من هم مثل شما هستم و به این مسئله افتخار هم می کنم، ولی چون حالا از طرف نظام مسئولیتی بر عهده ام هست، همه باید از این مسئولیت حفاظت کنیم.
مشرق- ‌شهید آیت‌الله مدنی‌ شخصیتی داشت که همه ذوب در آن می‌شدند، ایشان عاشق مردم بود و در برابر فتنه‌ها همیشه صبوری می‌کرد ولی در برابر بحران‌ها تا پای جان می‌ایستاد و هیچگاه عقب‌نشینی نمی‌کرد.

سی و دو سال از شهادت آیت‌الله شهید مدنی دومین شهید محراب و غروب آن مهر تابان می‌گذرد و هنوز داغ و رنجش نبودش قلب‌هایمان را می‌فشارد سال‌هاست که چشمانمان در فاجعه فقدان آن نفس مطمئنه مبهوت و نگرانند.

عاشق دلسوخته‌ای که بود سوخت و گرمی و نورافشاند، حماسه مقاومتی که تا ماند مبارزه کرد، اسوه تلاشی که تا جان داشت کوشید، الگوی ایثاری که هرچه داشت بخشید، سر عجیبی که جلوه‌ای از جمال کبریایی بود او اسدلله شهید محراب مدنی مدینه ایمان و جهاد استوانه بلند و تقوا و فضیلت بود که تا بود برای خدا بود و هم از این رو طراوت سخنش نور صفا می‌افشاند.

برای آشنایی بیشتر از خصوصیات آیت الله شهید مدنی  مصاحبه با ناصر برپور از محافظان شهید مدنی ترتیب دادیم، که به شرح زیر است:

*نخستین آشنایی شما با شهید مدنی چگونه بود؟

آیت الله مدنی در زمانی که آیت الله قاضی به شهادت رسیدند ، امامت جمعه تبریز را بر عهده گرفتند و بنده و چند نفر دیگر محافظت ایشان را بر عهده داشتیم و در بیت و نماز جمعه و این طرف و آن طرف که می رفتند‌، همراهشان بودیم . بارها شده بود که هم دوستان و هم بنده حقیر دیده بودیم که در روزهای گرم تابستان و در شب ها که نگهبانی دادن، سخت بود، ایشان می آمدند و تلاش می‌کردند به نگهبان‌ها بقبولانند که بروند و استراحت کنند و می گفتند مگر برای من نیامده‌اید ؟ من خودم هستم و نگهبانی می‌دهم.

ایشان چنین روحیه‌ای داشت و با این کار به ما می‌فهماند که من هم مثل شما هستم و به این مسئله افتخار هم می کنم، ولی چون حالا از طرف نظام مسئولیتی بر عهده ام هست، همه باید از این مسئولیت حفاظت کنیم.

در اوایل انقلاب، برخورد بقایای رژیم گذشته، منافقین، لیبرال‌ها، سلطنت‌طلبان و دشمنان انقلاب، بچه‌های حزب اللهی را نگران می‌کرد. جنگ که آغاز شد، اکثر بچه‌های سپاه مجرد بودند و این نگرانی‌ها، به اضافه قضیه جنگ باعث می‌شد که اینها ازدواج نکنند.

حاج آقا جلسه‌ای با مسئولان سپاه و سایر نهاد ها گذاشتند و بحثشان این بود که بچه‌ها را تشویق کنیم ازدواج کنند و امام هم نظرشان همین است. می‌گفتند: نمی‌گوئیم نگران این مسئله نباشید، ولی این نباید جلوی ازدواج شما را بگیرد. هر یک از بچه ها هم اقدام به ازدواج می‌کردند، آقا داوطلبانه خطبه عقد آنها را می‌خواندند. خطبه عقد خود ما را هم در سال 60 و 68 روز پیش از شهادتشان خواندند .



در همان جلسه مطرح شد که بچه‌ها بضاعت این کار را ندارند و آقا بحث مفصلی درباره خیرات و کمک ها و احسان کردند و فرمودند: « از خصوصیات یک مسلمان این است که در این راه اقدام کند و از آن مهم تر و توفیق بالاتر این است که قبل از آن که کسی نیازش را بیان کند ، مسلمان نیاز او را تشخیص بدهد و رفع کند. این یک توفیق الهی است که قبل از آنکه نیازمندی برای بیان نیازش دچار شرم شود، به کمک او بشتابیم. خوشبختانه چنین کسانی در جامعه ما هستند. اینها اولیاء الله هستند. اگر شما همچنین آدم‌هایی را شناختید، سلام من را به آنها برسانید.

*شما همواره با شهید محشور بودید، از برخوردهای شخصی شهید، خاطراتی را نقل کنید.

من در دفتر ایشان بودم. ایشان میز کوچکی داشتند که قرآن و چند کتاب و نامه‌های مردم را روی آن  می‌گذاشتند و معمولاً خودشان مستقیم به مشکلات رسیدگی می‌کرد. یک روز یک کسی نامه‌ای دستش بود و آمده بود مطلبش را به آقا بگوید و نامه را گذاشت روی قرآن. آقا نامه را برمی‌داشت می‌گذاشت آن طرف. آن فرد متوجه نبود، نامه را برمی‌داشت، توضیح می‌داد و دوباره می‌گذاشت روی قرآن. چندین بار این اتفاق تکرار شد. منظور اینکه آقا حتی به این نکات ریز هم توجه داشتند.

مسئولان سپاه و جهاد در حضور ایشان جلسه‌ای را تشکیل دادند. آقا همیشه این روال را داشتند که اگر جلسه به نماز یا ناهار وصل می‌شد، امکان نداشت آن افراد را مرخص کنند و باید ناهار را می‌ماندند و بعد می‌رفتند. یک هفته در میان یا هر هفته، این دو نهاد جلسه‌ای را در خدمت آقا تشکیل می‌دادند و گزارش خود را تقدیم می‌کردند و رهنمودها را از ایشان می‌گرفتند، به خصوص نکات اخلاقی‌ای که ایشان بیان می‌کردند، از اهمیت خاصی برخوردار بود .

آن روز حاج آقا شیخ علی خاتمی، نماینده امام در جهاد به نمایندگی از طرف بقیه صحبت کرد. صحبت‌های ایشان که تمام شد، حاج آقا به هیچ نکته اخلاقی‌ای اشاره نکردند. اصرار همه بر این بود که حاج آقا خاتمی از آقا بخواهند که آن نکته اخلاقی را بگویند. چون خیلی برای همه مهم بود. حاج آقا خاتمی اصرار کرد، ولی آقا چیزی نگفتند. بعد که جلسه تمام شد و نماز خوانده شد، آقا همه را برای ناهار نگه داشتند. ناهار ایشان هم یا آش بود یا آبگوشت که اگر مهمان ناخوانده‌ای مثل ما آمد، کار مشکل نشود و آب غذا را زیاد کنند. سفره پهن شد و آش را آوردند و ما همه با ولع آش را خوردیم. واقعا خیلی لذیذ بود. آقا فقط یک قاشق خوردند و دست کشیدند. وقتی سفره جمع شد، آشپز متوجه شد که حاج آقا چیزی نخورده‌اند. جلو آمد و گفت: «چطور آش نخوردید؟خودتان گفته بودید برای ناهارآش بگذارم. دوست نداشتید ؟» شهید مدنی گفتند: «بی انصاف! آخر این غذا را خیلی لذیذ پخته‌ای، نمی‌شود خورد !» همه ما از خجالت آب شدیم که خدایا ! این چه جور آدمی است . ما شرمنده شدیم که با ولع آن غذا را خوردیم و ایشان چون غذا خیلی لذیذ بود ، یک قاشق خورد و دیگر نخورد . آنجا بود که یاد گرفتیم حسنات الابرار سیئات المقربین. واقعاً مرد اخلاص و عمل بود. ایشان به سختی دعوت ناهار کسی را قبول می کرد، مگر آنکه کاملاً به تدین او و پاکی غذا اطمینان داشت، آن هم آن قدر نمک روی غذا می پاشید که ماهیت آن را عوض می کرد تا صاحبخانه و مردمی که آنجا هستند، ناراحت نشوند و غذا را بخورد ، اما لذت نبرد.

*آیا شما در طول مسیر هم همراه شهید بودید یا فقط در دفتر حضور داشتید؟

من چون مسئولیت به عهده‌ام بود ، معمولاً در دفتر بودم ، ولی نماز جمعه یا برخی از جاها همراهشان بودم.

*آیا در طول مسیر کار خاصی ، از جمله ذکر یا مطالعه را انجام می‌داد؟

همیشه به راننده می فرمود که آهسته برود تا اگر کسی کاری یا حرفی داشت ، سریع نگه دارد و او بتواند حرفش را بزند و با توجه کامل به حرف های او گوش می کرد . یا در مسیر مسجد شکلی ( آیت الله مدنی ) چنین برخوردهایی داشت . بسیار دوست داشت که مردم بدون واسطه و مستقیم با ایشان صحبت و مسائلشان را مطرح کنند.

*در دوران مسئولیت ایشان به عنوان امام جمعه تبریز، شهید بهشتی، شهید باهنر، شهید رجائی و مسئولان دیگر به تبریز آمدند. آیا از آن ملاقات‌ها نکته خاصی به یادتان هست؟

یادم هست که این آقایان تشریف آوردند، ولی خاطرات آن روزها نکته خاصی یادم نیست ، ولی موقعی که بنی صدر آمد ، در آن فاصله در خدمت آقا نبودم، چون در دوران دفاع مقدس ، رژیم بعث عراق از نظر تسلیحاتی بیشتر به شوروی وابسته بود. جنگ که آغاز شد، پیش‌بینی شد که از طرف شوروی هم تحریکاتی صورت بگیرد و به ما مأموریت دادند که در نوار مرزی دشت مغان، سیه رود و جلفا ، بسیج عشایری را تشکیل بدهیم . با دوستان به آنجا رفتیم و از اینکه در خدمت آیت الله مدنی باشیم، محروم شدیم. از جمله مواردی که حاج آقا خیلی از سپاه پیگیر بودند ، یکی هم همین گزارشات نوار مرزی بود.



نماز باران آیت الله مدنی و  بارش باران


ما موظف بودیم هر ده، پانزده روز یکبار که از بسیج عشایر دشت مغان به تبریز می آمدیم ، هم به سپاه گزارش بدهیم هم به شهید مدنی . ما این روال را همیشه انجام می دادیم . یک بار که از مغان به تبریز آمدیم ، امام جمعه قبلی آنجا که به رحمت خدا رفته ، به ما گفت در تبریز به خدمت آیت الله مدنی می‌روید، از قول من به ایشان بگویید باران نباریده و همه محصولات سوخته‌اند و در دشت مغان اوضاع وخیم است. البته در همه آذربایجان شرقی باران نیامده بود. آمدیم و گزارشات را عرض کردیم و پیغام امام جمعه مغان را هم دادیم. ایشان آه بغض آلودی از دل کشید. در نماز جمعه ، ایشان دعا کرد و با حال عجیبی از خدا باران خواست . خدا شاهد است نماز جمعه تمام نشده، در تبریز و سراسر استان باران عجیبی آمد . با آن حال که ایشان دعا می کرد ، معلوم بود که چه اتفاقی خواهد افتاد . این را ما به چشم دیدیم .

*از نمازهای جمعه ایشان خاطره‌ای یادتان هست؟

در خطبه‌های نماز جمعه نهایت پایبندی ایشان به اسلام و انقلاب و امام مثال زدنی است . زهد و تقوا و عرفان ایشان در همه خطبه‌هایی که می‌خواندند، موج می‌زد. هر یک از خطبه‌های نماز جمعه ایشان واقعاً مجموعه‌ای از شجاعت و پایداری و تقوا است که اگر مکتوب شود ، مجموعه عظیمی خواهد بود و می‌توان روی نکته نکته حرف‌های ایشان بحث و بررسی کرد. تک تک کلماتشان روی حساب و تحقیق بود. بحرانی که از سوی حزب خلق مسلمان در تبریز پیش آمد، فتنه بزرگی بود که در آن به بحث قومیت، رنگ مذهبی داده بودند و شخصیت‌های مذهبی رهبری این قضیه را پیگیری می‌کردند.

نماز جمعه در میدان راه آهن برگزار می شد و اینها کار را به جایی رساندند که جمعه شب ، محراب را به آتش کشیدند، زن و مردهایی را که از نماز جمعه برمی‌گشتند با قمه و دشنه و چماق، زخمی می‌کردند و آنها را سنگباران می‌کردند، ولی حاج آقا همه را به صبر دعوت می‌کرد. در آن صحنه فتنه ، ما از صبر و بصیرت و شجاعت حاج آقا درس گرفتیم . یادم هست قضیه که به اوج رسید،در خیابان جمهوری اسلامی ، بازار،یک دکه بلیت فروشی بود. این اشرار می‌خواستند به آقا جسارت کنند و نهایتاً بالاجبار حاج آقا را در آن دکه حبس کنند .خدا شاهد است که می‌آمدند و به روی آیت‌الله مدنی آب دهان می انداختند.حرفشان این بود که شما باید از این جریان حمایت و کسانی را که با این جریان برخورد می کنند ، محکوم کنید .حاج آقا هم با متانت و طمأنینه زیاد پاسخ می داد: پسرم ! شما نمی‌دانید ریشه این قضیه چیست. برای ما بسیار دشوار بود که سکوت کنیم، چون محافظ ایشان بودیم.

*شما را هم داخل کیوسک بردند؟

خیر، ما بیرون بودیم. یکی از برادرها همراه آقا بود. ایشان می دید که بچه ها دارند عذاب میِ‌کشند. آن روز ها اوضاع طوری بود که وقتی با حاج آقا از منزل بیرون می آمدیم، همگی غسل شهادت می کردیم . ایشان متوجه بود که داریم عذاب می کشیم و مکرر تأکید می کرد که مبادا برخوردی بشود.

هر وقت آقا را جایی می بردیم یا می آوردیم ، عده ای از اشرار را با چوب و چماق و قمه سر راه ایشان می فرستادند که مثلاً به حاج آقا فشار بیاورند که حرف سران فتنه قبول شود ، ولی ایشان با صبر علوی، با صبر فاطمی مقاومت می کرد و بصیرت و شجاعتش برای ما درس بود . همیشه متوجه ما بود که مبادا احساساتی بشویم و برخوردی پیش بیاید.

آن بزرگمردی که در خطبه‌های نماز جمعه آن گونه بر استکبار ، منافقین و دشمنان دین و انقلاب می غرید و شجاعتش نظیر نداشت ، در مقابل اهانت منافقین و خلق مسلمانی‌ها این طور تحمل می‌کرد و مراقب بود که ما از کوره در نرویم . همواره می گفت : « شما باید صبر داشته باشید و تحمل کنید . ما هنوز اول راه هستیم . اسلام از این دشمنان و موانع زیاد دارد. برخورد نکنید تا مردم به تدریج خودشان متوجه شوند .» تا بالاخره کار به جائی رسید که وقتی آیت الله مدنی از خانه بیرون می آمدند ، مردم جمع می شدند و شعار می دادند : ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند . این شعار اولین بار در تبریز داده شد ، صبر و تحمل و پایداری ایشان در بحران ها و شجاعت و دفاع جانانه از حق و عقب نشینی نکردن در هیچ شرایطی ، درس بزرگی برای ما بود.

*تصاویری از شهید مدنی هست که ایشان به جبهه رفته‌اند . در آن مقطع همراهشان بودید؟

نه، من در آن مقطع در دشت مغان در مأموریت بودم ، اما در مورد جنگ خدمتتان عرض کنم که عکسی هست که ایشان لباس سپاه را پوشیده حاج آقا با آن لباس نزد ما آمد و گفت : « خوشا به حال شما که در این انقلاب ، جوان و پاسدار هستید و به اسلام و نظام خدمت می کنید .» به حال ما غبطه می‌خورد. لباس سپاه را انگار که یک لباس بهشتی بر تن کرده است . تمام وجودش و روحش در آن لباس در آرامش است . غبطه می خورد که افسوس که جوانی از دست ما رفت. کاش به سن شما بودیم و به این انقلاب خدمت می کردیم .

نیروهای آذربایجان در آغازجنگ در سوسنگرد مستقر بودند . حاج آقا با وجود مشغله‌های فراوانی که در تبریز داشتند، هم به قضیه دشت مغان و هم موضوع جبهه را پیگیری می‌کردند. حتماً شنیده‌اید که سوسنگرد در روز تاسوعا و عاشورا در محاصره قرار گرفت. بچه‌های آذربایجان‌شرقی که اکثراً پاسدار رسمی بودند، در آن محل مستقر بودند . قبل از آن بنی صدر با توطئه کاری کرده بود که چند تن از دوستان ما خیلی ساده اسیر شده بودند ‌و نیروهای بعثی خیلی راحت آمده و در سنگرها مستقر شده بودند. این را به بچه‌های سپاه نگفته بودند و باعث شد فرمانده این نیروها به همراه چند تن از دوستان اسیر شدند که بعداً یکی از آنها برگشت، اما بقیه را شهید کرده بودند . البته بنی صدر ملعون می خواست کینه ای را که داشت سر بچه های حزب اللهی خالی کند. حتماً قضیه را شنیده‌اید. دانشجویان خط امام ، با فرماندهی شهید ‌علم‌الهدی در آنجا مستقر بودند و به عقیده من بنی صدر انتقام تسخیر لانه جاسوسی را در آنجا از آنها گرفت . همه را تنها گذاشتند و هیچ کسی به کمکشان نیامد.



در سوسنگرد، برادران قضیه اسیر شدن دوستان را دیده بودند و این محاصره خیلی مهم بود ، آن هم در روزهایی که شور حسینی در روح و قلب بچه های آذربایجان غوغا می کند . موضوع به گوش آیت الله مدنی می رسد که اوضاع از این قرار است . من این را به قطع و یقین عرض می کنم که اگر پیگیری آیت الله مدنی از طریق امام و دفتر امام نبود ، مطمئناً هویزه دیگری در سوسنگرد اتفاق می افتاد ، هیچ کس به کمکشان نمی رفت و محاصره تنگ تر و بچه ها قتل عام می شدند. پیگیری مستقیم و پیاپی حاج آقا باعث شد که این فاجعه پیش نیاید و محاصره سوسنگرد بالاخره شکسته شد . مأموریت بچه های سپاه و ارتش این بود که با عملیاتی ایزائی نگذارند دشمن وارد خاک کشور شود ، ولی بنی صدر ملعون خیلی راحت مطرح می کرد که جنگ یک مقوله تخصصی است و من هم فرمانده کل قوا هستم و این طور مصلحت می بینم که بگذاریم دشمن وارد خاک ما شود.

آیت الله مدنی خارج از بحث جنگ و فرماندهی کل قوا، مستقیماً با شخص امام مسئله را حل کرد. محاصره سوسنگرد شکست و بچه ها زحمت خیلی زیادی کشیدند، اما قضیه در نهایت به نفع نیروهای اسلام تمام شد.

* آیا روز شهادت شهید مدنی با ایشان بودید؟ از آن روز چه خاطراتی دارید؟

بله، با ایشان بودم. اشاره کردم که جریان نفاق ، مذهب علیه مذهب و جریان قومیت را در تبریز پیش آورد، محراب را در میدان راه آهن که نماز جمعه در آنجا برگزار می‌شد ، آتش زدند، مردم هم خیلی به زحمت می‌افتادند و مثل حال نبود که اتوبوس در همه جای شهر آماده باشد و مردم را جمع کند و به نماز جمعه ببرد. مردم از تمام نقاط شهر یا پیاده یا با وسائل شخصی خودشان بلند می‌شدند و به راه آهن که 14 ، 15 کیلومتری شهر بود، می‌رفتند. خیلی زحمت داشت. چون این طور بود ، محل برگزاری نماز را به خیابان جمهوری اسلامی ، سه راهی شریعتی و راسته کوچه آوردند که الان همان جا به نام میدان نماز است. ما در آن جریان در صف دوم ، پشت سر آقا بودیم . بین الصلاتین بود ، حاج آقا بلند شدند که نماز را اعاده کنند. اشتباه نکنم رکعت دوم بود. همه نشسته بودیم ، دیدیم که فردی که در صف‌های عقب نشسته بود، آمد صف اول نیم خیز نشست. من این صحنه را ندیدم ، ولی دوستان دیده بودند، ولی اینکه یک نفر از جا بلند شد و با سرعت به طرف آقا رفت و محکم ایشان را در بغل گرفت، دیدیم و همه از جا بلند شدیم و به طرف آنها دویدیم. مسئول حفاظت آقا ، بیسیم‌های قدیمی را که سنگین هم بود، چند بار توی سر آن ملعون زد، ولی او آقا را رها نکرد و بلافاصله و پشت سر هم، صدای سه انفجار آمد. آقا و آن مرد منافق روی زمین افتادند.

اول این انفجارها روی آقا صورت گرفت و ما دیدیم که تکه‌های عبا و قبا و گوشت بدنشان روی سر ما بارید. یکی از دوستان که تازگی به رحمت ایزدی پیوست ، یک تکه از گوشت بدن آقا را برداشت و از خود بی خود شد و به حال کما رفت و پزشکان به زور و با آمپول توانستند دست او را باز کنند و آن تکه از بدن آقا را برای دفن به بقیه تکه پاره‌های بدن ایشان ملحق کنند. صحنه بسیار تلخ و بدی بود و در طول عمرم و در طول انقلاب، غیر از ارتحال امام ، هیچ خاطره ای به این تلخی ندارم.

ما از این جریان درس بزرگی گرفتیم و امروز هم مقام معظم رهبری به آن اشاره می‌کنند که در فتنه باید صبر و شجاعت و بصیرت و در برابر حق ، موضع گیری داشت و به هنگام از حق دفاع کرد . باید مراقب باشیم که لحظات خاص از دست نرود که اگر رفتند ، پشیمانی سودی ندارد. ما آن روز دیدیم که چگونه جریان نفاق قومی مذهبی ، در یک لحظه آن مرد بزرگ را از دستمان گرفت و آن فقدان تلخ تا آخر عمر گریبانگیرمان خواهد بود. از خدا می خواهیم که این درس بزرگ را همواره در ذهن ما حفظ کند که بدانیم همواره باید هوشیار و آماده باشیم و با ضد انقلاب چه کنیم ؟

*ظاهراً ضارب ایشان تحت پوشش دادن نامه جلو آمده بود. آیا این کار سابقه داشت‌؟

بله، آقا هر جا که بودند مردم می‌آمدند و حرفشان را مستقیم به ایشان می زدند و نامه می دادند. دوستان می گفتند که نامه دست ضارب بوده ، ولی من ندیدم، من فقط دیدم که یک نفر بلند شد و خیلی سریع به طرف آقا رفت و دو دستش را محکم در بدن ایشان قفل کرد.

*اشاره ای هم به رابطه شهید مدنی و امام داشته باشید.

شهید مدنی عاشق امام و ذوب در ایشان بود. خاطره‌ای را در این باره نقل کنم. مجلسی بود و از ایشان پرسیدند: شما زیاد با امام بوده‌اید، خاطراتی را از امام بگوئید تا حالا که می‌خواهیم جلسه را ترک کنیم، انرژی بگیریم، خدا شاهد است هر چه اصرار کردند ، نگفت. آخر سر گفت: چه می‌گویید؟ از ذره می‌خواهید خورشید را توصیف کند؟ من توان این کار را ندارم.

خاطره دیگری که به یاد دارم، مربوط به اوایل انقلاب است که گروهک‌ها در دانشگاه‌ها تسلط داشتند، بالاخره اسلام مارکسیستی در آن زمان مد بود و اگر کسی مثل آنها نبود ، می گفتند چیزی از اسلام نمی‌داند و آدم خمودی است. اسلامی درست کرده بودند مخصوص خودشان. امروز اسلام لیبرالیستی را درست کرده‌اند، آن روز اسلام مارکسیستی را. منافقین هم در آن خط بودند و به آنها می گفتند اسلام انقلابی یا اسلام کلاشینکوفی ! از هر آیه قرآن هم تفسیری درست می کردند که از آن کلاشینکف  در می‌آمد.



در دانشگاه تبریز هم مثل دانشگاه های سراسر کشور سنگربندی و آنجا را تبدیل به میدان جنگ کرده بودند. آیت الله مدنی به انحای مختلف در صحبت هایشان می‌گفتند دانشگاه میدان جنگ نیست. شما اگر روشنفکرید، اگر وابسته و خود باخته نیستید، اقلاً این را بفهمید که دانشگاه مرکز علم و عقلانیت و درس و بحث است، چرا سلاح به آنجا برده‌اید؟ با چه کسی می‌خواهید بجنگید؟ با اسلام؟ با این انقلاب نو پا ؟ با امام ؟ چند بار تذکر داد، ولی آنها هر چه بیشتر خودشان را تجعیز کردند و در دانشگاه جریان قومیت را دامن زدند. در سطح استان هم آشوب هایی راه انداختند، اما مرکزیتشان در دانشگاه بود.

بالاخره در نماز جمعه‌ای، ایشان خطاب به مردم فرمودند که من به دانشگاه می روم. هر کس انقلاب و اسلام را می خواهد ، همراه من بیاید. ایشان خودشان جلو افتادند و خیل جمعیت پشت سرشان حرکت کردند. داخل دانشگاه راهپیمایی شد و نماز وحدت برگزار گردید و آثاری از آنها باقی نماند. همه آنها قبل از اینکه مردم به دانشگاه برسند، بساطشان را جمع کرده و رفته بودند و از آن روز به بعد ، دانشگاه از وجود این عناصر خود باخته و منحرف و معاند پاک شد.

نکته دیگر اینکه شهید آیت الله مدنی با آن همه مشغله‌ای که داشت ،جنگ را مسئله اصلی می‌دانست و پیگیر بود. روحیات خاصی داشت و مرتباً به جبهه می‌رفت و می‌آمد . هم در امر جبهه مراقبت داشت ، هم در بسیج عشایر که در نوار مرزی آذربایجان شرقی بود . به تناسب این امر، در اعزام‌ها حتماً حضور داشت ، رزمندگان را بدرقه و با یکی یکی روبوسی و التماس دعا می‌کرد . امکان نداشت در مراسم تشییع و ترحیم شهدا شرکت نکند.

یادم هست گلزار شهدا تازه راه افتاده بود و پنج شش نفر شهید دفن شده بود و همه محوطه هنوز خاک بود.خاک آن هم خیلی نرم بود . شهید حسین توانا ،روحانی و اولین فرمانده بسیج مستضعفین قبل از ادغام در سپاه بود. وقتی پیکر ایشان را با چند نفر شهید دیگر دفن کردیم ، بعد از دفن آنها حاج آقا نشست روی خاک ، درست مثل اینکه روی یک فرش ابریشمی نشسته است.حاج آقا مثل ابر بهاری اشک می ریختند.ما فقط به ایشان نگاه می کردیم ونمی توانستیم جلوی اشک خود را بگیریم.تا آخر برنامه همان جا نشست و همه لباسش خاک آلود شد . پاک هم نکرد و همان طور سوار ماشین شد .

ما که کنار ایشان نشسته بودیم ، احساس می‌کردیم دارد لذت می برد که این طور خاک آلود شده است . در مثل مناقشه نیست. مثل بچه یتیمی بود که در کوچه ها رها شده است ، این جور درباره شهدا گریه  می‌کرد. به شهدا علاقه عجیبی داشت . هر شهیدی می آمد حتماً در تشییع، تدفین و تا آخر در مجالسش چه در تبریز و چه در اطراف شرکت می‌کرد. مرد عمل بود و با عملش به همه درس می‌داد. کم صحبت و نصیحت می‌کرد، ولی با عملش همه چیز را می‌گفت .


منبع: فارس

شهید مدنی در محضر امام خمینی+عکس


آیت الله مدنی: امام هر فرمانی بدهند باید بدون چون و چرا آن را اطاعت کنیم. حتی اگر به ضرر جانمان باشد. و اللّه این شخص، علاوه بر حیات ظاهری، حقّ حیات معنوی بر گردن همه ما دارد

در آرزوی شهادت
شهید مدنی در همه حال چشم به درگاه فیض الهی داشت و همواره در قنوت نماز‌هایش با سوز و گداز با خدا به نجوا می‌ایستاد و از او شهادت در راه اسلام و انقلاب را طلب می‌نمود، چون در عالم رویا جام شهادت از مولایش امام حسین (ع) را گرفته بی‌صبرانه در انتظار آن روز شوق وصال به معبود خویش بودن خود می‌گفتند:
من در دو موضوع نسبت به خودم شک کردم، یکی اینکه به من که می‌کویید سید اسدالله آیا واقعاً من از اولاد پیامبر هستم؟ و دیگر اینکه آیا من لیاقت آنرا دارم که در راه خدا شهید شوم یانه؟
روزی به حرم امام حسین (ع) رفتم و در آنجا با ناله و زاری از امام خواستم که جوابم بدهد. پس از مدتی یک شب امام حسین (ع) را در خواب دیدم و دستی به سرم کشید و این جمله را فرمودند: یابنی انت مقتول یعنی ‌ای فرزندم کشته می‌شوی. که جواب دو سوال من در آن بود.

 

شهید آیت الله مدنی بعد از دیدار حضرت امام در محوطه جماران در جمع محافظان بیت امام (گردان 9 قدر)






نوع مطلب : علما، تاریخ اسلام، پاسخ به شبهات، تاریخ معاصر، کتاب، تزکیه نفس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عکسی نادر از امام موسی صدر در کنار پدر و برادرش

صدرالدین صدر مورد توجه آیت‌الله حائری بود، علاوه بر تدریس سطوح عالی، از مشاوران وی شمرده می‌شد و در امور حوزه نیز به او کمک می‌کرد.

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ آیت الله سید صدرالدین صدر یکی از مراجع تقلید شیعه است که در ۵ دی ۱۳۳۲ درگذشت.

ایشان در دوران حکومت رضاخان همراه یارانش سید محمدتقی خوانساری و سید محمد حجت، تدریس و سرپرستی حوزه علمیه را بر عهده داشت و در حفظ و توسعه آن کوشید.

در آن زمان، موسس حوزه علمیه قم شیخ عبدالکریم حائری یزدی دوران کهنسالی را می‌گذراند و نگران آینده حوزه تازه تاسیس بود. او به منظور تقویت حوزه علمیه قم و تامین آینده آن، گروهی را به مشهد مقدس‌فرستاد تا از صدر برای اقامت در قم دعوت کنند. وی دعوت موسس حوزه علمیه قم را پذیرفت و رهسپار قم شد.

صدرالدین صدر مورد توجه آیت‌الله حائری بود، علاوه بر تدریس سطوح عالی، از مشاوران وی شمرده می‌شد و در امور حوزه نیز به او کمک می‌کرد.

۵ دی ماه سالگرد درگذشت آیت الله سید صدرالدین صدر است. به همین مناسبت عکسی نادر از امام موسی صدر و پدرش از سوی موسسه امام موسی صدر منتشر شد.



در این عکس از راست به چپ امام موسی صدر، آیت الله سید رضا صدر، آیت الله سید صدرالدین صدر دیده می‌شود




نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، کتاب، تاریخ معاصر، حزب الله لبنان، علما، اخبار شبکه های شیعه و معاند اسلام و نظام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حکایت یاران حقیقی امام؛
  خبرگزاری رسا ـ شهید آیت‌الله غفاری(ره) در مسجد الهادی که امامت آن را برعهده داشت سخنرانی هایی را علیه تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی ایراد کرد و به همراه علمای تهران اعلامیه‌هایی را نیز امضا کرد که در آن زمان، چاپ و توزیع شد.

به گزارش خبرگزاری رسا، هفتم دی‏ماه مصادف با سالروز شهادت آیت الله شیخ حسین غفاری(ره) که بخشی از زندگی‏نامه سیاسی آیت الله غفاری را تقدیم خوانندگان رسا می‏کنیم.

 

مبارزات آیت‌الله حسین غفاری از نیمه دوم سال 1341. ش آغاز شد. در جریان نهضت عمومی علما در این سال، آیت‌الله غفاری نیز در مسجد الهادی که امامت آن را برعهده داشت سخنرانی هایی را علیه تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی ایراد کرد و به همراه علمای تهران اعلامیه‌هایی را نیز امضا کرد که در آن زمان، چاپ و توزیع شد.

 

پس از آن‌که محمدرضا پهلوی با طرح «انقلاب سفید» اصلاحات امریکایی خود را اعلام و بر مخالفت با مبانی مذهبی پافشاری‌کرد، علما و مراجع به رهبری امام خمینی(ره) عید نوروز سال 1342 را تحریم نمودند. آیت‌الله غفاری نیز به همراه سایر علمای تهران اعلامیه‌ای را در حمایت از این تحریم صادر کرد.

 

مرحوم غفاری پس از وقایع مدرسه فیضیه قم و مدرسه طالبیه تبریز، در دوم فروردین ماه سال 1342 سخنرانی های شدیداللحنی را در مسجد الهادی ایراد نمود. ماموران انتظامی بعضا در جلسات سخنرانی او حاضر می‌شدند تا شاید او را از این طریق مرعوب سازند اما ایشان با آن‏ها شدیدا برخورد می‌کرد.

 

پس از سخنرانی تاریخی امام خمینی(ره) در عصر عاشورای سیزدهم خرداد 1342. ش، حکومت در واکنش به این سخنرانی، حضرت امام را در شب چهاردهم خرداد دستگیر نمود که انتشار خبر آن باعث شکل‌گیری قیام تاریخی پانزدهم خرداد گردید. در این حادثه، همزمان با دستگیری امام، ساواک حدود هشتاد روحانی و از جمله آیت‌الله غفاری را نیز دستگیر و زندانی کرد که تا چند روز پس از دستگیری هیچ‌کس از وضعیت او خبری نداشت.

 

وی پس از چهل‌روز تحمل زندان به همراه سایر وعاظ و روحانیون سرانجام آزاد شد؛ اما این واقعه نه‌تنها در اراده او برای تداوم مبارزه خللی ایجاد نکرد، بلکه پس از آزادی، ایشان نیز به علمای مهاجر در شهر ری پیوست که از سراسر ایران به آنجا آمده و در حمایت از آزادی امام خمینی(ره) تجمع کرده بودند.

 

در همین ایام آیت‌الله غفاری تلگرافی را به آیت‌الله سیدمحمود طالقانی، مهندس بازرگان و دکتر سحابی مخابره کرد که به دستگیری مجدد او در چهارم بهمن سال 1343 به اتهام اقدام بر ضد امنیت کشور و ارسال پرونده وی به دادستانی ارتش منجر شد. این‌بار نیز تا پانزدهم فروردین 1344 را در زندان سپری کرد. غفاری پس از آزادی بلافاصله طی تلگرافی آیت‌الله‌العظمی مرعشی‌نجفی را از آزادی خود مطلع ساخت.

 

آیت‌الله غفاری در مردادماه سال 1345 از حجت‌الاسلام محمدتقی فلسفی واعظ مشهور برای سخنرانی در مسجد الهادی دعوت کرد که ساواک گزارش آن را به همراه آگهی های دعوت از مردم جهت شرکت در این سخنرانی در پرونده آقای فلسفی درج کرده است.

 

مرحوم غفاری، خود نیز در فرصت های مناسب به ایراد سخنرانی های انقلابی می‌پرداخت و ماموران ساواک گزارش های فراوانی را در این خصوص ثبت کرده‌اند. پس از شدت‌گرفتن فعالیت های انقلابی ایشان، سرانجام در تیرماه سال 1353 ساواک او را دستگیر و در ضمن بازرسی از منزل وی به تعداد زیادی اعلامیه دست یافت.

 

در زندان، درخصوص این اعلامیه‌ها و نیز ارتباط با امام‌خمینی(ره) از ایشان بازجویی شد و مامور ساواک در پایان گزارش بازجویی خود چنین نظریه داده است: «در مجالس مذهبی به هنگام بیان احکام اسلامی از فرصت استفاده و اعمال خلفای بنی‌امیه را با وضع روز تشبیه نموده و بدین‌ترتیب اقدامات و اصلاحات حکومت پهلوی را تخطئه و با توسل به شواهد تاریخی مردم را نسبت به هیات حاکمه بدبین و علیه دولت تحریک نموده است.»

 

آیت‌الله غفاری سرانجام در زندان براثر شکنجه و فشارهای وارده در تاریخ ششم دی‌ماه 1353 به شهادت رسید. اداره ساواک دو روز پس از آن، در شانزدهم دی‌ماه خبر فوت ایشان را به خانواده وی اعلام و از آنان درخواست کرد که بی‌سروصدا و بی‌آنکه به کسی چیزی بگویند برای تحویل جنازه به دادستانی ارتش مراجعه کنند.

 

اما خانواده غفاری از امضای برگه فوت خودداری نمود و لذا اداره امنیت مجبور شد به منظور تدفین مخفیانه، جنازه او را شبانه به قم بفرستد اما طلاب و مردم قم از موضوع باخبر شده و به‌طرز باشکوهی در تشییع جنازه او در صبح روز هفتم دی‌ماه شرکت کردند. در مسیر تشییع جنازه به سمت حرم حضرت معصومه‌(ع)، تعدادی از مراجع تقلید نیز به مردم پیوستند.

 

حاضران در این مراسم شعارهایی نیز علیه حکومت سردادند که به دستگیری تعدادی از طلاب منجر شد. چند روز بعد، آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی مراسم ختم باشکوهی را برای مرحوم آیت‌الله شیخ‌حسین غفاری در مسجد اعظم قم برگزار کرد.



نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، تاریخ معاصر، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به آنها گفتم :« این مجروح اسمش عباس است نه ابوالفضل» گفتند:« ما هر اسمی را که آوردیم عکس العمل نشان نداد، اما وقتی گفتیم ابوالفضل شروع کرد به سینه زدن. فکر کردیم اسمش ابوالفضل است»
عقیق:این نوشته ها افسانه نیست، بلکه قسمتی از تاریخ است، تاریخی در همین نزدیکی در کنار ما شاید ،همسایه ما درکوچه ومحله ها مان ،همانها که غبار فراموشی مظلومانه آنها را از قلوب پاک دهه پنجاه و شصتی مردم ما می زداید ،ابر فراموشی و وادادگی مطامع دنیائی ،اما قلم کاغذ ودفتر و همه ی اشیاء این عالم ،آنها را ازیاد نخواهند برد ،روزی که ما برای دنیا جان خواهیم داد ،مردانی بودند که برای حکومت قرآن وپرستش خداوند برروی کره خاکی جان خود را هدیه پیشگاه الهی کردند ومقتدایشان حضرت عباس بود ، مردانی همچون سردار عباس مجازی مسئول اطلاعات محور لشکر25 کربلا که چشم بروی هر آنچه تعلق بود بست و به آسمان پرکشید ،از همین کوچه پس کوچه های شهرمان ،همین نزدیکی،هم آنانی که درعشق شان با خدای خویش صادق بودند و رنگ خون را به هر زرق و برقی ترجیح دادند! روایتی از دلدادگی این سردار دلیر سپاه اسلام به مقتدایش حضرت عباس(ع) در سالروز شهادتش تقدیم مخاطبان می شود:
سرآغاز حیات طیبه
شهید عباس مجازی در سال 1345 در یك خانواده متدین و مذهبی درشهر امیركلا دیده به جهان گشود . زمان كودكی را در كانون گرم وپر احساس مذهبی خانواده اش به پایان رسانید . او از همان دوران دبستان عاشق اسلام بود و همزمان با اوج گیری نهضت اسلامی در تظاهرات انقلاب شركت می نمود .
با آغاز جنگ تحمیلی عشق به یاری حق و مهر در برگرفتن حرم مولایش حسین (ع) جهت اعزام به جبهه های نور به سپاه مراجعه نمود ، اما به علت کمی سن، اجازه اعزام نمی دادند.اما بالاخره توانست اسم خود را در لیست اعزام به جبهه ثبت نماید.او بارها در جبهه حضور یافت و  جهت شناسایی  تا قلب دشمن پیش رفت و زحمات همین شهدا بود كه آن حماسه بزرگ فتح فاو را آفرید .
در عملیات والفجر8 و کربلای 4 حضور فعالی داشت.در کربلای 4 مسئول هدایت  تعدادی از نیروها،جهت نزدیک شدن به خط دشمن بود.همچنین مسئولیت فرماندهی گروهان شناسایی اطلاعات و عملیات در محور 2 لشکر 25 کربلا را نیز برعهده داشت.
به جز نام حضرت ابوالفضل همه چیز را فراموش کرده بود
یکی از همرزمانش نقل می کند:
در ادامه ی عملیات کربلای 5 ، از ناحیه ی سر به شدت زخمی شد و اورا به یکی از بیمارستان های شیرازبردند، حافظه اش را از دست داده بود، کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود.
 پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بدهد، به اسم ابوالفضل که می رسیدند شروع می کرد به سینه زدن خیال می کردند اسمش ابوالفضل است.
رفته بودم یکی از بیمارستان های شیراز. گفتند:
« این جا مجروحی بستری است که حافظه اش را از دست داده، فقط می داند اسمش ابوالفضله» رفتم دیدنش تا دیدم شناختم، عباس بود، عباس مجازی!
به آنها گفتم :« این مجروح اسمش عباس است نه ابوالفضل» گفتند:« ما هر اسمی که آوردیم عکس العمل نشان نداد اما وقتی گفتیم ابوالفضل شروع کرد به سینه زدن، فکر کردیم اسمش ابوالفضل است»
عباس میون دار هیئت بود، توی سینه زنی آنقدر نام حضرت ابوالفضل(ع) را می گفت تا از حال می رفت ، بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز را فراموش کرده بود الّا سینه زدن با نام زیبای ابوالفضل العباس.
سرانجام این سردار شهید به علت شدت جراحات وارده در تاریخ 17 اسفند 1365 به وصال با معشوق ازلی به آسمانها رسید و درجوار حضرت حق آرام گرفت.



نقش شهید در دفاع مقدس:

نیروی اطلاعات عملیات لشگر ویژه 25 كربلا
فرمانده قله در منطقه غرب
فرمانده گروهان شناسایی اطلاعات در محور 2 ( لشگر 25 كربلا )
اگر شما اصلحه برندارید خدا خود دینش را حفظ خواهد کرد
وصیت  سردار شهید عباس مجازی:
امروز جنگی در پیش است. جنگی بین اسلام و کفر است. ابرقدرت ها و دشمنان انقلاب اسلامی ما دیدند در ایران یک قدرتی بوجود آمد که منافع آنها را به خطر انداخته و مانع چپاول گری این ها شده و دیدند که این قدرت و این نیروئی که این همه مقاومت و استقامت می کند از یک مکتبی به نام اسلام و این اسلام هست، این ابرقدرت ها را به زانو در آورده و این ها در این مدت سعی شان بر این است که اسلام و قرآن را از بین ببرند. پس جنگ ما جنگ بین اسلام و کفر است و وظیفه مسلمان ها و آنهایی که معتقد به اسلام هستند، این است که در این جنگ شرکت کنند و در این جنگی که بنا به دستور امام عزیز، ما باید تا نابودی کامل ظلم و ستم و رفع فتنه در عالم ادامه پیدا کند، انشاء الله...
شما امت حزب الله! با در صحنه بودن تان و پیرو امام عزیز بودن تان اثبات کردید و ثابت کردید که یاران واقعی امام هستید. شما پیرو واقعی امام عزیزمان باشید. شما پیرو ولایت فقیه باشید و به رهنمودهای امام عزیزمان گوش کنید و به جان و دل بخرید و راهش را ادامه بدهید و پیرو روحانیت مبارز و روحانیتی که در طول تاریخ برای ما سمبل مبارزه و سمبل استقامت و تقوا و پاکی و خط دهنده انقلاب اسلامی و اسلام واقعی بوده اند بشوید...
از شما می خواهم که در ادامه ی راهم، کوشا باشید و تا آنجایی که می توانید راه مان را ادامه بدهید و نگذارید که خون این عزیزان بر روی زمین بریزد و به هدر برود. اگر شماها هم اسلحه ما را بر ندارید، بدانید که خداوند دینش را حفظ می کند اما فقط و فقط برای آزمایش ماها و شماهاست و باید در آزمایشی که خداوند دارد می کند، قبول بشویم، انشاء الله...
روحمان با یادش شاد باذکر صلوات


 

منبع:رزمندگان شمال



نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، حضرت ابوالفضل(ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
فتح قلب ها با کارآمدی و شجاعت ؛

واقعیتی که صدام در کابوس شبانه اش نمی دید!


هوای امروز عراق متفاوت از سالها پیش است، امروز عاشقان ولایت عکس امام خمینی(ره) و امام خامنه ای را در دست می گیرند و برای زیارت حضرت سید الشهدا(ع) پا برهنه در اربعین راهی کربلا می شوند و برادران عراقی با جان و دل از آنها پذیرایی می کنند.

واقعیتی که صدام در کابوس شبانه اش نمی دید!

 - "راه قدس از کربلا می گذرد" جمله ای تاریخی از امام خمینی (ره) که نشان از دوربینی آن معمار کبیر انقلاب اسلامی داشت. جمله ای که پشت لباس بسیاری از سربازان خمینی در هشت سال دفاع مقدس نوشته شده بود و نشان از تفکر جهانی انقلاب اسلامی داشت.

به گزارش افکارنیوز ، روزگاری صدام با تمام ارتش خونخوار و حزب بعث اش و با تجهیزات بین المللی اش از آمریکا و انگلیس و آلمان فرانسه و ... به ایران اسلامی حمله کرد و قصد گرفتن سه روزه تهران را داشت. هشت سال دفاع مقدس رزمندگان اسلام در جببه ها در مقابل نیرورهای صدام با کمترین تجهیزات اما درایت فرماندهان شجاع دل باعث افتخار ملت شد.

۲۵ سال از پایان جنگ می گذرد اما دیگر صدامی و ارتش به دندان مسلح اش وجود ندارد که ببیند امروز ایران بیش از هر زمان دیگری در جهان نفوذ کرده و تا قلب و دل هر آزاده خواهی رسیده است.

فرماندهان آن روزهای جنگ این روزها نیز کارآمدی خود را نشان داده اند، کسی گمان نمی کرد که روزگاری حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله سپاه در جنگ تحمیلی، فرمانده نیروهای عراقی در مقابله با داعشی‌ها و تکفیری‌ها شود و هر روز خبر پیروزهای وی در جهان بپیچد.

همه از فتح آمرلی او می گویند و اینکه چگونه با درایت در مقابل داعشی ها ایستاده و مقابله می کند. از سوی دیگر نیز یک فرمانده دیگر نیز با کارآمدی اش ثابت کرد که می توان بعد از جنگ نیز مدیریت جهادی داشت.

محمد باقر قالیباف فرمانده لشکر ۵ نصر خراسان و شهردار این سالهای تهران در هفته منتهی به اربعین شهردار کربلا می شود تا نشان از اقتدار فرماندهان هشت سال دفاع مقدس باشد.
هر چند صدام سعی کرده بود خاک ایران را فتح کند و نتوانست اما رزمندگان دیروز و مدیران امروز ثابت کردند که مهمتر از فتح خاک ، فتح قلب هاست.

روزی ابرقدرت ها برادران عراقی را مجبور به جنگ ایران کرده بودند اما امروز سربازان ایرانی و عراقی دوشدوش یکدیگر علیه سپاهی می جنگند که از سوی آمریکایی ها و اسرائیلی ها با پول عربستانی ها تجهیز شده است.

هوای امروز عراق متفاوت از سالها پیش است، امروز عاشقان ولایت عکس امام خمینی(ره) و امام خامنه ای را در دست می گیرند و برای زیارت حضرت سید الشهدا(ع) پا برهنه در اربعین راهی کربلا می شوند و برادران عراقی با جان و دل از آنها پذیرایی می کنند.

یکدلی ایران و عراق آنچنان قوی است که هیچ دشمنی نمی تواند میان آن خللی ایجاد کند و این نشان از همان هدف والای امام خمینی در اسلامی شدن منطقه و جهان دارد.

آری "راه قدس از کربلا می گذرد" و این سخن حکیمانه امام به خود عینیت بخشیده و به لطف سردارانی همچون قاسم سلمانی ها و قالیباف ها، سربازان ولایت برای آزادی قدس همچون کربلا خواهد رسید زیرا وعده خداوند است که أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ. صبح پیروزی نزدیک است.




نوع مطلب : اربعین، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

امام مهدی (عج) و منتظران

شیخ مرتضی انصاری

شیخ مرتضی انصاری در عید غدیر 1214 در شهر دزفول دیده به جهان گشود. مادرش که زنی مؤمنه بود، قبل از تولد فرزندش در خواب دید که امام صادق(علیه السلام) قرآنی با جلد طلاکاری شده به او دادند. معبرین خواب، خوابش را به فرزندی عالم و پارسا تعبیر کردند. مرتضی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در زادگاهش در 1232هـ.ق. همراه پدرش محمدامین ـ که از علمای دزفول به شمار می رفت ـ به کربلا هجرت کرد. مرتضی در کربلا ماند و پدر به دزفول بازگشت. وی در کربلا از محضر شیخ حسین انصاری، شریف العلما، سید محمد مجاهد و... استفاده کرد.

شیخ مرتضی انصاری برای کسب فیض از علمای دیار دیگر به شهرهای بروجرد، اصفهان، کاشان، ری و مشهد هجرت کرد و چند صباحی در این شهرها ماندگار شد و سپس به نجف بازگشت.
 در 1266 ق پس از درگذشت شیخ محمدحسن اصفهانی معروف به صاحب جواهر به مرجعیت شیعه رسید و به مدت پانزده سال پیشوای دینی شیعیان شد.(15)

ماجرای به مرجعیت رسیدن شیخ نیز خواندنی است.

پس از فوت حاج شیخ محمدحسن "صاحب جواهر"، مردم به مرحوم شیخ انصاری مراجعه کردند و از او رساله عملیه می‌خواستند. شیخ انصاری فرمود: سعید العلماء مازندرانی که در بابل زندگی می‌کند از من، اعلم است و با بودن او، من رساله عملیه در اختیار مردم نمی‌گذارم. به همین جهت، خود شیخ انصاری نامه‌ای به سعیدالعلماء نوشته و از او خواستند که به نجف مشرف شود و زعامت حوزه علمیه تشیع را بر عهده بگیرد.

سعیدالعلماء، در جواب نامه شیخ انصاری نوشت: درست است که من وقتی در نجف بودم و با شما مباحثه می‌کردم، از شما در فقه قوی‌تر بودم، ولی چون مدتهاست که در بابل زندگی می‌کنم و جلسه بحثی ندارم تارک شده‌ام، و شما را از خود اعلم می‌دانم؛ لذا باید مرجعیت را خود شما قبول فرمائید. شیخ انصاری در عین حال فرمود: من یقین به لیاقت خود برای این مقام ندارم، لذا اگر مولایم حضرت ولی عصر(ع) به من اجازه اجتهاد بدهند و مرا برای این مقام، تعیین کنند، من آن را قبول خواهم کرد!

روزی معظم له در مجلس درس نشسته بود و شاگردان هم اطرافش نشسته بودند، دیدند شخصی که آثار عظمت و جلال از قیافه‌اش ظاهر است، وارد شد، به شیخ انصاری رو کرد و فرمود: نظر شما درباره زنی که شوهرش مسخ شده باشد چیست؟ (به خاطر این که مسخ در این امت، وجود ندارد این مساله، در هیچ کتابی عنوان نشده است!) لذا شیخ انصاری عرض کرد: چون در کتابها این بحث عنوان نشده، من هم نمی‌توانم جواب عرض کنم. فرمود: حالا به فرض یک چنین کاری انجام شد و مردی مسخ گردید، زنش باید چه کند؟!

شیخ انصاری عرض کرد: به نظر من اگر مرد به صورت حیوانات مسخ شده باشد، زن باید عدّه طلاق بگیرد و بعد شوهر کند، چون مرد زنده است و روح دارد، ولی اگر شوهر به صورت جماد در آمده باشد، باید زن، عده وفات بگیرد، زیرا مرد، به صورت مرده در آمده است.

آن آقا سه مرتبه فرمود: «انت المجتهد! انت المجتهد! انت المجتهد!» یعنی تو مجتهدی. و پس از این کلام، آن آقا برخاست و از جلسه درس بیرون رفت.

شیخ انصاری می‌دانست که او حضرت ولی عصر(ع) است و به او اجازه اجتهاد داده‌اند، لذا فوراً به شاگردان فرمود: این آقا را دریابید. شاگردان برخاستند و هر چه گشتند، کسی را ندیدند. لذا شیخ انصاری بعد از این جریان، حاضر شد که رساله عملیه‌اش را به مردم بدهد تا از او تقلید کنند.(16)

شیخ انصاری یکی از برجسته ترین نوابغ فقهی شیعه و مبتکر علم اصول جدید به شمار می‌آید. دانش شیخ در علوم چندان زیاد بود که او را «خاتم الفقها و المجتهدین» لقب داده‌اند.

علمای بعد از او شاگرد و پیرو مکتب اویند. حواشی متعدد از طرف علمای بعد از او بر کتابهای او زده شده. بعد از محقق حلّی و علامه حلّی و شهید اول، شیخ انصاری تنها کسی است که کتابهایش از طرف علمای بعد از خودش مرتب حاشیه خورده و شرح شده است.

شیخ انصاری بیش از 30 کتاب و رساله نوشته که مهمترین آنها عبارتند از: المتاجر یا المکاسب، در فقه، فرائدالاصولمعروف به رسائل، در اصول فقه مشتمل بر پنج رساله درباره قطع و ظن و برائت و استصحاب و تعادل و تراجیع، اثبات التسامح فی ادلة السنن، الارث، التقیة،التیمم الاستدلالی، الخمس، الرضاع، الزکوة، الصلوة، الطهارة، المواسعة و المضایقه، رسالة فی المشتق، رسالة فی قاعدة لاضرر، صنیع العقود، فارسی و فتاوی شیخ انصاری

می گویند شیخ مرتضی انصاری از صبح تا ظهر برنامه هایش پر بود، وقتی می آمد غذا بخورد، اگر می دید، خانم دیر کرد. بلند می شد و دو رکعت نماز می خواند، زمانی که خانمش از او پرسید: نماز نخوانده ای؟ در جواب به او گفت: ترسیدم اگر منتظر بمانم، روز قیامت خدا از من بپرسد چرا دو دقیقه از عمرت تلف شد؟

زهد و تقوای او نیز ضرب المثل است و داستانها از آن گفته می شود.مرجعیت دینی مطلق شیخ سبب شده بود که بیشتر وجوه شرعی شیعیان از هند تا مغرب اقصی که پیش از وی به روحانیون محلی پرداخت می‌گردید برای او فرستاده شود.

یک بار مادر شیخ گفت: این همه وجوهات را چرا به برادرت نمی دهی که در مضیقه است؟ کلید اتاق وجوه را به مادر داده و گفت: هر چه می خواهی به او بپرداز به شرط آن که حساب قیامت هم با خودت باشد. مادر فکری کرد و نپذیرفت.

شیخ مرتضی انصاری زندگی بسیار زاهدانه و ساده‌ای داشت. وقتی در شهر نجف درگذشت دو دخترش به نامهای بی‌بی فاطمه و بی‌بی زهرا که تنها فرزندان شیخ بودند توانایی مالی مناسبی برای برگزاری مراسم سوگواری نداشتند. پس از درگذشت یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعه گویند تمامی ماترک وی برابر هفده تومان ایرانی بوده و معادل همان مقدار نیز به دیگران بدهکار بوده است.

 

شیخ اعظم انصاری در 18 جمادی الثانی 1281 در 67 سالگی دار فانی را وداع گفت. پیکر پاکش را پس از تشییع در حجره غربی، متصل به باب قبله صحن امیرالمؤمنین به خاک سپردند.(17)


تشرفات

از قول عالم بزرگوار، صاحب کرامات نادره زمان مرحوم حاج سید علی شوشتری نقل می کنند: رسم من و شیخ مرتضی (ره) این بود که در اوقات زیارتی مخصوص از نجف اشرف به کربلای معلی مشرف می شدیم و چند روز می ماندیم.

در یکی از روزها که از نجف اشرف به کربلا آمدیم، بعد از گذشت سه روز شیخ مرتضی فرمود: باید مراجعت کنیم، من هم قبول کردم، وقتی شب شد خوابیدیم. نصف شب متوجه شدم که شیخ از بستر خواب برخاست، وضو گرفت و عمامه بر سر گذاشت و کفش به پا نمود و از منزل بیرون رفت. با خود گفتم: شاید شیخ اشتباه کرده، خیال می کند سحر است و حال آنکه نصف شب است و وقت تحجد و نماز شب نیز نیست. از حیاط بیرون رفت، من هراسان شدم و لباس پوشیدم و به دنبالش بیرون رفتم اما آهسته می رفتم که او متوجه من نشود، از کوچه های کربلا گذشت تا به دروازه ای به نام دروازه بغداد رسید، در آن جا خانه کوچک عربی بود. وقتی شیخ مقابل آن خانه قرار گرفت ایستاد و سلام داد، از داخل خانه جواب سلام داده شد. شیخ عرض کرد: آیا می توانم فردا برگردم. جواب دادند: آیا آن کار را انجام دادی؟ گفت : خیر. جواب آمد: برای رفتن مرخصی نیستی، فردا را بمان. عرض کرد: به چشم .

شیخ مراجعت کرد، من قبل از شیخ آمدم و در رختخواب خوابیدم به گونه ای که شیخ متوجه نشود.

صبح که شد، به شیخ گفتم: امروز حرکت کنیم. گفت: خیر. من از علت آن نپرسیدم، شب شد با خود گفتم: امشب را نباید خوابید، پس از در رختخواب دراز کشیدم ولی بیدار بودم تا همان وقت شب رسید. باز شیخ برخاست، وضو گرفت و عبا بر سر از خانه بیرون رفت، من هم لباس پوشیدم و به دنبال شیخ رفتم به همان نقطه دروازه بغداد و مقابل آن خانه ایستاد. شیخ سلام کرد و جواب آمد. عرض کرد: حالا مرخصم، و فردا حرکت کنم؟

جواب آمد: مطلب را انجام دادی؟عرض کرد: آری. صدا بلند شد: مرخصی. شیخ مراجعت کرد و من زودتر خود را به رختخواب رساندم و خوابیدم تا شیخ آمد. وقتی صبح شد، حرکت کردیم و چون از دروازه شهر خارج شدیم و در وسط بیابان رسیدیم، گفتم: دو سؤال از جناب شما دارم. خیال کرد سؤال علمی است، گفت: بگویید. گفتم: اولا چرا باید در صحن و حجرات صحن منزل نفرمایند و در درازه بغداد، در کوخ ( خانه کوچک عربی) منزل نمایند؟

شیخ مثل کسی که هیچ خبر ندارد، خود را به جهل زد و نگاهی به من کرد و فرمود: از چه کسی حرف می زنی؟گفتم: از مولا و آقایمان که آنجا مسکن گزیده، و من از قضیه باخبرم، سر این مطلب چیست؟ وقتی فهمیدند که من جریان را می دانم ( و چون مرحوم شوشتری صاحب کرامات بوده شیخ گمان کرد از راه کرامت فهمیده است)، جواب داد: منزل را در صحن قرار نداده اند به جهت احترام، چون صحن برای منزلگاه شدن و جای خوابیدن مناسب نیست.

گفتم: سؤال دوم؛ آن مطلب که امام علیه السلام در شب اول فرمود: انجام دادی؟ عرض کردید: نه، و مرخص نفرمودند و شب بعد که سؤال فرمود گفتید: آری، آن چه مطلبی بود؟ شیخ گفت: این از اسرار است و هر چه سید اصرار کرد، نگفت و از سید پیمان و عهد گرفت که تا زنده است این واقعه را برای کسی نگوید،و سید هم بعد از فوت شیخ (ره) جریان را نقل کردند.(18)

امام مهدی (عج) و شهدا

سید مجتبی علمدار

سید مجتبی در سحرگاه 11دی ماه 1345 در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در شهرستان ساری دیده به جهان گشود. 
دوران تحصیلش را در ساری طی نمود و برای اولین بار در حالی که تنها 17 سال داشت به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به کردستان رفت .
سید برای اولین بار در عملیات کربلای یک شرکت کرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلم بن عقیل در لشکر25 کربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. 
او در عملیات کربلای 4و5 حضور داشت، در کربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه- ماووت شرکت نمود.

سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل - از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت.
شهید علمدار در سه راهی خرمال،سید صادق، دوجیله در منطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بشدت مجروح شد.
او که مردانه در مقابل دشمن می جنگید. چندین باردیگر هم مجروح شد و از همه مهمتر اینکه او در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد.

سید مجتبی بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 
۲۵ کربلا در ساری مشغول خدمت شد و در دی ماه سال ۱۳۷۰ با خانم سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن دختری به نام زهرا بود.

سید علاوه بر مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشکر به عنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (ره) هم ایفای وظیفه می کرد. او مداح اهل بیت بود، همیشه مراسم را با نام حضرت مهدی (عج) شروع می کرد و در حالیکه به امام حسین علیه السلام ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان را صدا می زد.
بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان کربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد و بچه ها نیزبا صوت داوودیش مداحی را می آموختند.
او که بعد از جنگ، با یاد و خاطره همرزمان شهیدش زندگی می کرد از دوری آنان سخت آزرده خاطربود و در همه مداحی ها آرزوی وصال آن راه یافتگان شهید را داشت.
حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال 
۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روز یازدهم دی ماه نماز عشق را با اذان ملکوتیان قامت بست و به یاران شهیدش پیوست.

خاطراتی از همسر شهید:

سیّد همیشه « یا زهرا(س) » می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آن چنان توان مالی نداشتیم. یک بار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا... انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیافتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیافتد.جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد. 

یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد . می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان. هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد.

توصیه  ماندگاری از شهید:

احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند، یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیاندازد. بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است. بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم.

 وصیت نامه شهید

... اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است. پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سروقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع و خشوع در نماز طلب کنید به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید، قرآن بخوانید بیشتر بشناسید، بیشتر عشق بورزید، بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید و بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید. سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان ، بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای غربت فرزند فاطمه (س) مقام معظم رهبری(ره) را که همان ناله غریبانه فاطمه (س) خواهد بود به گوش برسد همان طوری که زمان امام خمینی(ره) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار جان و مال و زندگی [باشید]... شیعه ها، مسلمانها، حزب اللهی ها، بسیجی ها و ...نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام کمر همت بسته اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید. متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند. وصیت می کنم مرا در گلزار شهدای ساری دفن کنند و تنها امید من همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده آن را بر روی صورتم بگذارند و قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند، مداحی، داخل قبرم رود و مصیبت جده غریبم فاطمه زهرا(س) وجد غریبم حسین (ع) را بخواند به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس چون در آن لحظه حسن است که مهمان من است ... از اعماق قلبم می گویم، من از ظلمت و فشار قبر خیلی می ترسم شما را به حق پنج تن آل عبا تا می‌توانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر را برای من بخوانید، زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه(س) را صدا بزنید. 
الحقیر سید مجتبی علمدار(20)





نوع مطلب : ولایت و امامت، ظهور و آخرالزمان، ماه شعبان، امام مهدی(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، حدیث، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به مناسبت سالگرد ترور شهید شهریاری، شهبدِ اقتدار هسته‌ای ایران؛

حماسه‌های ماندگار شهید شهریاری؛ از «نماز شب» تا «اورانیوم 20 درصد غنی‌سازی» فاصله‌ای نیست/ دکتر جلیلی: آمریکا از سوخت هسته‌ای نمی‌ترسد؛ از امثال شهید شهریاری می‌ترسد/ روایت آیت‌الله جوادی آملی از شخصیت دکتر شهریاری

 رجانیوز: هشتم آذر ۸۹ روز تلخی بود که تلخی آن هنوز پس از گذشت یک سال از آن تاریخ، در کام ملت علم دوست، معتقد و متعهد ایران حس می‌شود؛ روزی که دشمنان تاب تحمل یکی از برجستگان علمی کشور که را در عرصه اخلاق و تعهد نیز سرآمد بود، نداشتند و با توسل به «ترور»، به گمان خود در راه پیشرفت انقلاب اسلامی گودالی بزرگ ایجاد کردند. 

به گزارش رجانیوز، شهید شهریاری که از اساتید برجسته دانشگاه در زمینه علوم هسته‌ای بود و به عنوان یکی از مؤثر‌ترین فعالان بخش تکنولوژی هسته‌ای ایران فعالیت می‌کرد، سال گذشته درحالی که همراه با همسر خود به سمت دانشگاه شهید بهشتی حرکت می‌کرد تا طبق روال کاری روزانه‎اش، به تحقیق و پژوهش مشغول شود، با انفجار بمبی که از سوی یک موتورسوار بر روی خودروی وی نصب شد، به شهادت رسید. 
 
 
از غسل شهادت صبحگاهی تا شهادت در محراب تفکر
 
دکتر شهریاری چنان شتاب زندگی داشت که هشت روز پیش از تاریخ تولدش به پیش‎واز تولدی دیگر رفت. می‌دانست دنیا دیگر به کارش نمی‌آید و کار‌هایش را باید تمام کند. گرفتن غسل شهادت عادت هر روزه‌اش شده بود؛ مثل صبح‌‌ همان روز. در خودرو که نشست، شروع کرد به مطالعه دوباره پایان‌نامه دکترای یکی از دانشجویانش که آن روز جلسه دفاعش بود. چنان غرق مطالعه بود که نه متوجه تروریست موتورسوار شد و نه فریادهای محافظ و همسرش را شنید. 
 
روایت جزئیات این ترور از زبان همسر شهید شهریاری که از این سوءقصد جان سالم به در برد، خواندنی و شنیدنی است: 
 
 «روز قبل از حادثه، دکتر از دانشگاه به من زنگ زد و گفت در دانشگاه جلسه‌ای هست که من هم باید بروم، چون من یک طرح در دست اجرا داشتم که مدتی بود به مشکل خورده بودم و دکتر گفت مشکل طرح من در آن جلسه حل می‌شود. فردای آن روز من خیلی خوشحال بودم. صبح روز بعد با دکتر از منزل بیرون رفتیم. به‌علت آلودگی هوا و زوج و فرد شدن خودرو‌ها، دکتر نمی‌توانست خودرو بیاورد به همین دلیل با خودروی من رفتیم و به پسرم محسن هم گفتیم با ما بیاید اما گفت کلاس دانشگاه او ساعت ۱۰ صبح است و نیامد و این لطف خدا بود که نیاید تا شاهد این حادثه تلخ نباشد. 
 
دکتر و راننده جلو نشستند و من هم عقب، دکتر مطابق معمول که بیشترین استفاده را از وقتش می‌کرد در ماشین شروع به گوش کردن تفسیر قرآن آیت‌الهر جوادی آملی کرد، حدود پانصد، ششصد متر در بزرگراه ارتش رفته بودیم که یک موتوری نزدیک ماشین شد، در همین حین راننده فریاد زد دکتر برو بیرون. دکتر پس از فریاد راننده گفت چی شده؟ من چون کمربند نداشتم بلافاصله از ماشین پیاده شدم، راننده هم سریع پیاده شد من رفتم در سمت دکتر را باز کنم تا دکتر سریع پیاده شود که در همین حین بمب جلوی صورت من منفجر شد. بیهوش نشدم، فقط حرارت اولیه انفجار را در صورتم احساس می‌کردم. خواستم بروم به مجید کمک کنم اما نمی‌توانستم حرکت کنم و فقط می‌گفتم مجید من. راننده آمد بالای سر من به او گفتم برو مجید را کمک کن، اما راننده که آمد بالای سر مجید، دیدم توی سر خود می‌زند. یک نگاه به من می‌کرد و یک نگاه به مجید. دیدم کسی نبود کمک کند خودم را کشان کشان رساندم به درب خودرو دیدم مجید بی‌سر و صدا سرش به سمت راننده بی‌حرکت افتاده، فهمیدم که مجید شهید شده در این دقایق من فقط داد می‌زدم و ناله می‌کردم مجید من. 
 
 
لحظه‌ای بعد فهمیدم روی برانکارد نیروهای امداد هستم، بی‌اختیار تا یاد مجید افتادم صحنه کربلا به ذهنم خطور کرد که سر فرزند زهرا (س) را بریدند و چه بلاهایی که بر سر اهل بیت نیاوردند، اما مجید من که خاک پای آن‌ها هم نمی‌شود. پس از آن گفتم الحمدلله. من چون نزدیک بمب بودم خیلی صدمه دیدم و یکی از ترکش‌ها تا نزدیکی قلبم نفوذ کرده بود و واقعا معجزه الهی بود که خطر مرگ رفع شد، پای چپ من هم از ده جا شکسته و تکه تکه شده بود که پزشکان با پیوند عضله آن را ترمیم کردند.» 
 
شهید شهریاری؛ دانشمندی که گفت جمهوری اسلامی «می‌تواند» و «باید بتواند» 
 
روایت عجیبی است حکایت زندگی انسان‌هایی که قبل از شهادت گمنام هستند و بعد از شهادت، شبیه افسانه. شهریاری، شهریار بلامنازع دانش هسته‌ای در ایران بود اما به جز شاگردان و دوستان نزدیکش، کسی او را نمی‌شناخت. کمتر کسی می‌دانست غنی‌سازی ۲۰ درصد اورانیوم که میلیارد‌ها دلار برای ایران ارزش داشت و دیپلمات‌ها در سخت‌ترین شرایط با استفاده از مهره ۲۰ درصد صفحه شطرنج را به نفع کشورمان تغییر داده‌اند، دستپخت آدمی بی‌ادعا به نام مجید شهریاری است. چند نفر در این دیار می‌دانند که شهریاری این کار بزرگ را بدون دریافت ریالی انجام داده است؟ این‌ها را علی اکبر صالحی، رئیس پیشین سازمان انرژی اتمی ایران می‌گوید و می‌افزاید: «برای ساخت صفحات سوخت، ما نیاز به تکنولوژی جدیدی داشتیم. اصلا ما چرا تقاضای سوخت کرده بودیم؟ برای اینکه بلد نبودیم بسازیم! و خب در محاسبات هسته‌ای کسی را نداشتیم و همچین محاسباتی نیز پیش از این انجام نشده بود. اما شهید شهریاری با اعتماد به نفسی که داشت، و ما هم با اعتقادی که به ایشان داشتیم، این کار را به ایشان واگذار کردیم و ایشان هم به خوبی آن را انجام دادند. یعنی اگر در آن زمان شهید شهریاری می‌گفت که من مثلاً ۱۰ میلیارد تومان دستمزد می‌گیرم تا این کار را انجام دهم، ما مجبور بودیم که بدهیم؛ هر چه می‌گفت، مجبور بودیم که بدهیم برای اینکه کس دیگری نبود که این کار را انجام دهد. تنها کسی که در مملکت می‌توانست این کار را انجام دهد، شخص شهید شهریاری بود ولاغیر. با این حال، ایشان حتی یک ریال هم دستمزد نگرفت. حتی وقتی من خواستم دستمزد ایشان را پرداخت کنم، ناراحت شدند و گفتند که من این کار را برای کشورم انجام دادم. من یک کلمه به شما بگویم. اگر شهید شهریاری را در زمینه علم هسته‌ای نمره ۱۰۰ بدانیم، به بهترین نفر بعدی در کشورمان در این زمینه شاید بتوان نمره ۵۰ داد. یعنی واقعا ایشان روی قله ایستاده بود.» 
 
مستند «شهید هسته‌ای - معلمی برای استاد»
 
 
اگر شهادت نبود، کی می‌شد بفهمیم استاد سخت‎گیر و شوخ طبع دانشگاه شهید بهشتی که هنوز هم جزوه‌هایش دست به دست بین دانشجویان می‌گردد، گوهر یک‌دانه فناوری هسته‌ای کشورمان بود؟ وی دروسی همچون فیزیک عمومی و پایه، فیزیک راکتور و دینامیک راکتورهای هسته‌ای را تدریس می‌کرد و چهار کتاب مرتبط با حوزه کاری خود و چندین مقاله بین المللی در زمینه مهندسی هسته‌ای در مجلات معتبر به چاپ رسانده است. 
 
روزی که مجید شهریاری ترور شد، فریدون عباسی که اکنون رئیس سازمان انرژی اتمی کشور است هم مورد سوءقصد قرار گرفت اما جان سالم به در برد تا اکنون برای ما از رفاقت ۱۶ ساله‌اش با شهید شهریاری بگوید و تعریف کند که باسواد‌ترین مرد هسته‌ای ایران، شاگر آیت‌الله جوادی آملی در تفسیر قرآن بوده است: «من چند روز پیش از ترور ایشان که به اتاقش در دانشگاه رفتم، با ذوق به من گفت که تفسیر یک سوره دیگر هم از طرف آیت‌الله جوادی آملی تمام شد. در بحث‌های علمی هم ایشان خیلی شاخص بود؛ یعنی واقعا کامل بر علوم تسلط داشتند و در رشته‌های دیگر هم وارد می‌شدند. اگر جایی تصمیم می‌گرفت که وارد علوم دیگر بشوند، خیلی خوب و کامل آن‌ها را مطالعه می‌کرد و یاد می‌گرفت. یعنی اگر لازم بود برای کاری، شیمی یاد بگیرد، می‌رفت و به‌طور کامل و خوب یاد می‌گرفت و خیلی جالب بود که تخصص‌های مختلف خیلی زود جذب ایشان می‌شدند. قدرت عجیبی در جذب و گردآوری افراد با تخصص‌های مختلف برای پیشبرد پروژه‌های گوناگون داشت.» 
 
 
البته وزیر امور خارجه فعلی کشورمان می‌گوید که شهریاری قبل از رفتن، راه را به شاگردانش آموخته است: «شهید شهریاری پروژه‌های دیگری هم برای غنی‌سازی ۲۰ درصد انجام داد و در این زمینه، یک راه جدید برای تحقیقات علمی کشور باز کرد. وقتی که ایشان شهید شد، من واقعاً نگران نتیجه این پروژه شدم و گفتم خدایا، ما الان شهید شهریاری را از دست دادیم درحالی که این پروژه هنوز کامل نشده. پس چطور ادامه بدهیم؟ وقتی این مطلب را با همکاران و اطرافیان شهید شهریاری در میان گذاشتم، گفتند اصلاً نگران نباش. ایشان برای ما کلاس گذاشته بود و تمام شیوه‌های محاسباتی را به ما آموخته بود. انشاالله ظرف یک ماه آینده این کارخانه که مدرن‌ترین کارخانه در جهان است با نام شهید شهریاری راه خواهد افتاد و نتیجه زحمات ایشان که توسط شاگردانش محقق شده، کام مردم را شیرین خواهد کرد.» 
 
اما شهادت دکرت شهریاری از زبان دکتر صالحی: «شهادت مجید واقعا کمر من را شکست. واقعا از لحاظ علمی، یک پدیده نایاب بودند و باعث افتخار جامعه علمی کشور ما. او تمام زندگی‌اش را وقف اموزش دادن به شاگردانش کرد تا پس از شهادتش، کمر صنعت هسته‌ای ایران خم نشود.» 
 
 «نفر اول کنکور ارشد هسته‌ای» که «عارف و عابد برگزیده الهی» هم بود
 
سال گذشته چند ماه پس از شهادت شهید دکتر شهریاری، خلاصه‌ای از سوابق علمی و فعالیتهای آموزشی و پژوهشی وی به دستخط این شهید والامقام منتشر شد که شهید شهریاری در این یادداشت عنوان کرده که در کنکور کار‌شناسی ارشد مهندسی هسته‌ای با کسب رتبه اول در دانشگاه شریف پذیرفته شد است. 
 
جشن ارتقاء شهید دکتر مجید شهریاری به درجه استادی
 
 
شهید شهریاری در این متن آورده است: اینجانب در کنکور سراسری سال ۱۳۶۳ با کسب رتبه دوم در سهمیه مربوطه در رشته الکترونیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شده و پس از فراغت تحصیل در کنکور کار‌شناسی ارشد مهندسی هسته‌ای شرکت کرده و با کسب رتبه اول تحصیلات خود را از سال ۱۳۶۹ در دانشگاه صنعتی شریف آغاز کردم. در سال ۱۳۷۱ نیز دوره کار‌شناسی ارشد خود را به پایان رساندم و با توجه به کسب رتبه اول در دوره مذکور با استفاده از آیین نامه دانشجویان رتبه اول، در دوره دکتری علوم و تکنولوژی هسته‌ای دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شدم. تحصیلات دوره دکتری خود را نیز در سال ۱۳۷۷ به پایان رسانده و از آبان ماه ۱۳۷۷ نیز به عنوان عضو هیئت علمی در دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر مشغول به کار شدم. 
 
دکتر شهریاری در ادامه به خاتمه همکاری خود با دانشگاه امیرکبیر اشاره کرده و یادآور شده است: با توجه به عدم شرایط مناسب برای ادامه فعالیت علمی در دانشکده مذکور عدم تمایل خود به ادامه همکاری با دانشگاه امیرکبیر اعلام کرده و با پذیرش استعفای اینجانب از سوی دانشگاه امیرکبیر قرار داد همکاری اینجانب با دانشگاه امیرکبیر از تاریخ ۱۵ بهمن ماه سال ۱۳۸۰ به اتمام رسید. 
 
 
این سوابق درخشان علمی را بگذارید در کنار یک جمله تاریخی که آیت‌الله جوادی آملی درباره شهید شهریاری بیان کرده‌اند که خود نشان دهنده عظمت شخصیت معنوی این بزرگوار است: «راز موفقیت شهیدِ شاهد دکتر شهریاری، پی‌بردن به حقیقت علم و هجرت از آن به معلوم و ترغیب به چنین هجرتی است.» 
 
 «آقا» به خانواده شهید چه گفت؟ 
 
چند روز پس از ترور شهید شهریاری، رهبر انقلاب برای تسلی خاطر خانواده شهید به دیدار ایشان می‌رود. متن زیر، حاشیه‌نگاری پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از این دیدار است؛ دیداری که دریای مواج عشق شهید شهریاری به ولایت در آن موج می‌زند: 
 
 «فرقی نمی‌کند استاد دانشگاه باشد یا خانه‌دار؛ به هر کسی بگویند میهمانی که وارد خانه‌اش می‌شود، رهبر است، دست و پایش را گم می‌کند. با این‌که خانه را به خاطر همین میهمان‌ها‌تر و تمیز کرده و میوه و شیرینی را هم آماده، اما باز هم انگار حس می‌کند چیزی کم است. همسر دکتر مجید شهریاری هم از این قاعده مستثنی نیست. هرچند چهره بسیار آرامی دارد، اما از وقتی خبر را شنیده مرتب این طرف و آن طرف می‌رود؛ با‌‌‌ همان عصایی که به خاطر ماجرای ترور مجبور شده در دست بگیرد. اولین چیزی هم که درست می‌کند، قاب عکس استاد شهریاری و چند نفر از همکارانش است: «اگه قراره این فیلم رو جایی پخش کنید، بذارید این قاب رو بردارم. چون عکس یکی دیگه از دانشمندان هم توش هست.» حواسش هست که مبادا خاطره تلخ خودش، برای کس دیگری تکرار شود. اما توی قاب، دکتر دارد می‌خندد؛ مثل بقیه اطرافیانش که با او عکس یادگاری گرفته‌اند. گوشه قاب هم نوشته: «یاد آن روز به خیر... همه می‌خندیدند.» عکس برای بهار همین امسال است. 
 
رهبر که وارد می‌شود، پسر دکتر به استقبالش می‌رود. همسر دکتر اما، کنار مادر و دختر شهید، نشسته روی مبل. نمی‌تواند جلوی رهبر بلند شود. پایش را گذاشته روی میز جلویش و پارچه‌ای انداخته روی آن. همان‌طور نشسته خیرمقدم می‌گوید. استخوان‌های پایش در اثر انفجار خُرد شده؛ اما خودش نه. صورت زخمی‌اش پر است از صلابت زینبی. انگار نمی‌خواهد کسی غم سنگین دلش را در چهره‌اش بخواند. دقیقاً به همین دلیل هم پس از انفجار، در بیمارستان خواسته بود که هیچ خبرنگاری بالای سرش نرود: «آخه من زخمی بودم و داغدار. ممکن بود حرفی بزنم که دشمن سوءاستفاده کنه.» 
 
دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهید دکتر شهریاری
 
 
رهبر که قبلاً صحبت‌های همسر شهید را از تلویزیون دیده، تقدیری از شهید و خانواده‌اش می‌کند: «شهادت دکترشهریاری، آبرویی داد به جامعه علمی کشور. شهادت همچنین شخصیت برجسته و مورد قبولی، به دشمن نشان داد که در محیط علمی جمهوری اسلامی، اینجور شخصیت‌ها و انگیزه‌هایی وجود دارد.» و بعد هم از مقام شهید می‌گوید و از عنایت الهی که موجب تسلی بازماندگان است: مهم‌ترین تسلایی که انسان در اینجور حوادث به خودش می‌دهد این است که می‌داند خدای متعال برای اینجانفشانی‌ها و این شهادت‌ها و این خون‌های به ناحق ریخته شده، ثواب‌هایی را معین و مدون کرده که به ذهن ما هم خطور نمی‌کند! به قدری این مقامات و درجات الهی، عالی و غیرقابل توصیف است که ما اصلاً نمی‌توانیم درک کنیم؛ و مطمئن باشید ایشان الان در بهترینِ حالات است، که هر مؤمنی و هر انسان صالحی، اگر چنانچه اندکی از آن مراتب را بتواند با دیدهٔ بصیرت خودش ببیند، آرزو می‌کند که ای‌کاش ما به همین سرنوشت دچار بشویم. و الحمدلله رب‌العالمین ایشان (شهید شهریاری) وضعشان اینطور است؛ و بزرگ‌ترین تسلی این است. لکن تسلای دومی هم وجود دارد و آن قدردانی مردم است. دیدید که مردم ما چه قدردانی و چه ارزش‌گذاری کردند از این شهید بزرگوار.» 
 
خانم دکتر که در دانشگاه هم همکار دکتر شهریاری بوده، می‌‌رود سراغ خاطرات همسرش: «نماز شبش به‌راه بود. حتی شب عروسی هم سجاده نماز شبش جمع نشد.» می‌‌داند که همه می‌دانند همسرش از دانشمندان طراز اول مملکت بوده، دیگر چه اهمیتی دارد که رتبه ‌۲ کنکور بوده و مهندسی برق دانشگاه امیرکبیر خوانده، یا نمره درس ریاضی۲ را ۱۹. ۵گرفته؛ درسی که تقریبا هر مهندسی سابقه یکی‌دوبار افتادن در آن را دارد. 
 
دوست دارد مردم از دین و ایمان همسرش هم بدانند: «سرپرستی مالی چند خانواده رو برعهده داشت. تازه، مطمئنم خیلی‌هاش رو هم ما خبر نداریم.» بعد هم از تأسیس صندوق قرض‌الحسنه مسجد و چند کار دیگر می‌گوید. مطمئن است که شهادت دکتر به خاطر این تزکیه نفس بوده، نه آن مدارج علمی. این تلقی را رهبر هم تأیید می‌کند. رهبر از احوال جسمی خانم دکتر می‌پرسد. ۲۰۰ ترکش در بدن خانم دکتر، رهبر را هم به تعجب می‌اندازد. اما وقتی از ترکشی می‌گوید که در کنار قلبش جا خوش کرده، رهبر را می‌برد به ۳۰سال پیش؛ روزی که خودش را ترور کرده ‌بودند: «توقع اینکه من زنده بمونم نبود. وقتی به هوش می‌آمدم، به نظرم می‌رسید دارم می‌رم. مرگ رو می‌دیدم.» 
 
رهبر این‌ها را که می‌گوید، به دست راستش اشاره می‌کند؛ یادگار‌‌‌ همان ترور: «وقتی خوب شدم، با خودم گفتم حتما علتی داشته؛ خدای متعال از من توقعی داشته. همون موقع به امام (ره) هم گفتم این حرف‌ها رو. البته اون موقع فکر می‌کردم به خاطر جبهه و جنگ و این‌جور چیزهاست. شما هم همین فرض رو بکنید. اگر ترکشی تا نزدیکی قلب می‌ره و وارد قلب نمی‌شه، اتفاقی نیست. می‌شود گفت که تصادفیه، اما همه تصادف‌ها با اراده الهی صورت می‌گیره. حتما خدا توقع دارد کاری بکنید. زمینه‌اش هم هست. هم زمینه فعالیت علمی دارید، هم دانشجویان و جوانان زیادی زیر دست شما هستند.» خانم دکتر که فرصت را مناسب دیده، نکته‌ای را برای حفاظت بهتر از دانشمندان مطرح می‌کند و می‌گوید: «من راضی‌ام به رضای خدا. مطمئنم که این شهادت، تقدیر مجیدم بود. برای خودم نمی‌گویم. اما می‌خواهم که بیشتر مواظب دانشمندان دیگر باشند.» بعد هم می‌شنود که رهبر این دستور را قبلاً داده. درددل‌ها که تمام می‌شود، رهبر به رسم همیشه، قرآنی را به همسر و مادر شهید هدیه می‌کند. اما جمله یادگاری رهبر، این بار کمی با یادگاری‌های دیگر متفاوت است؛ درحد یک کلمه: «بسم الله الرحمن الرحیم. اهدایی به خانواده دانشمند شهید عزیز؛ آقای دکتر مجید شهریاری. سیدعلی خامنه‌ای ۸۹/۱۰/۳۰» و انگار تمام ماجرا در همین یک کلمه‌ «دانشمند» بود تا برای خیلی‌ها ثابت شود که درِ باغ شهادت هنوز باز است.» 
 
 
مسئولیت ترور شهید شهریاری با کیست؟ 
 
ترور دکتر شهریاری آنطور که در آغاز تصور می‌شد، مدتی طولانی بدون بانی و مسبب باقی نماند. لبخند‌ها و قهقهه‌های مستانه دشمنان ایران که تا مدتی پس از شهادت ایشان ادامه داشت، دیری نپایید که جای خود را در رسانه‌ها هم باز کرد و چند روز پس از ترور، بانیان آن خودشان را لو دادند؛ نه در یک وبلاگ یا سایت گمنام خبری بلکه در بخش فارسی سایت رسمی وزارت امور خارجه رژیم صهیونیستی. ماجرای این لو دادن را دکتر سعید جلیلی، دبیر شورای عالی امنیت ملی در پایان مذاکرات هسته‌ای ژنو این‌طور توضیح داد: 
 
 «چند روز پس از این ترور، سایت رسمی وزارت خارجه رژیم صهیونیستی رسما اعلام می‌کند این اقدامی غیرجنگی برای ممانعت از دستیابی ایران به فناوری هسته‌ای بود. صهیونیست‌ها البتده پس از آنکه متوجه این گاف شدند، مطلب را از روی سایتشان برداشتند و اینگونه توجیه کردند که ما صرفا گمانه‌زنی کردیم، نه اینکه به ترور اعتراف کنیم. چند هفته قبل از این اقدام، رئیس سرویس امنیتی یکی از کشورهای اروپایی، به ضراحت اعلام کرد که ما می‌خواهیم با اقدامات امنیتی اطلاعاتی مانع پیشرفت هسته‌ای ایران شویم.» 
 
روایت دکتر سعید جلیلی از نقش شهید شهریاری در ارتقای صنعت هسته‌ای ایران
 
 
اکنون و با گذشت یک سال از شهادت این دانشمند بزرگ، هنوز به یک سوال پاسخ داده نشده است: «این یک سوال بزرگ برای جامعه جهانی است که باید پاسخ بدهند که چه رابطه‌ای است میان قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل که جریان‌های تروریستی اقدام به اجرای آن‌ها می‌کنند؟!» 
 
در واقع سمفونی تروریسم بین‌الملل چند صباحی است که خوب می‌نوازد. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ساز را با انتشار اسامی اساتید دانشگاه‌های معتبر ایران به بهانه همکاری با برنامه هسته‌ای صلح‌آمیز ایران کوک می‌کند؛ شورای امنیت این نام‌ها را در فهرست تحریم و قطعنامه می‌آورد و تروریست‌ها یک به یک در کنار اسامی اساتید ایرانی تیک می‌زنند. 
 
 
و اما حرف آخر؛ ما همه فرزندان امام روح‌الله هستیم
 
همسر استاد شهریاری خود را مدیون شوهر می‌داند و می‌گوید باید تلاش کنیم در عرصه انرژی هسته‌ای یک جایگزین برای مجید پیدا کنم و طرح‌های نیمه تمام او را تمام کنیم وگرنه دین خودم را به او ادا نکرده‌ایم. ضمن آنکه دشمن بداند ما فرزندان امام روح‌الهی هستم و با این شهادت‌ها و مصائب از میدان خارج نمی‌شویم و دکتر شهریاری هم خود را فرزند امام می‌دانست و درک کردن دوران امام راحل را از الطاف خداوندی برای خود می‌خواند. 
 
دکتر قاسمی همچنین از نکته‌ای رازآلود سخن می‌گوید؛ «با همسر شهیدم عهدی بسته‌ام که به کسی نمی‌گویم و فقط خدا شاهد وفای به عهد من خواهد بود.» 
 
وی از عروسی و زندگی ساده‌اش در ابتدای زندگی با «مجیدش» می‌گوید که با لباس عروس از پله‌های خوابگاه دانشجویی متأهلی بالا رفته است و در‌‌ همان سوئیت کوچک دانشجویی احساس عزت می‌کرده است. 
 
روایت آیت‌الله جوادی آملی از شخصیت شهید دکتر شهریاری
 
 
محافظ دکتر شهریاری هم پایانی بر این داستان الهی می‌زند؛ آنجایی که از علاقه‌اش برای دفن در حیاط امام‌زاده صالح (ع) سخن می‌گفت: «یک روز با ایشان برای زیارت به امام‌زاده صالح آمده بودیم که همانجا بالای سر مقبره شهدا رفتند و گفتند خوش به حال این شهدا که اینجا دفن هستند. کاش می‌شد ما هم اینجا دفن بشویم.»

این پست دارای چند کلیپ می باشد لطفا برای دیدن آنلاین و یا دانلود کلیپ ها اینجا  را کلیک فرمایید





نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 آذر 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد


یاد «شهید محمدابراهیم همتی نباید تنها به هفتم آذر خلاصه شود»؛ این اولین جمله‌ای بود که وقتی وارد دفتر ایسنا شد بیان کرد، از همان لحظه که وارد شد، چشمانش خیس و گلویش بغض کرده بود.

شهیدی که گلزارش دریاست

به گزارش افکارنیوز، می‌گفت «۳۴ سال است با خاطرات بردارم زندگی می‌کنم و هنوز به آمدنش امیدوارم، کل خانواده و علی‌الخصوص پدر و مادرم، کم غصه نخوردیم. شهید همتی تنها متعلق به ۷ آذر نیست، باید از رشادت‌های عملیات "مروارید" در تمام طول سال، یاد کرد، فکر نکنیم که این شهدا با شهادت خود به تاریخ پیوستند و فراموش می‌شوند، شهدا زنده‌اند و از این رو باید همیشه از آن‌ها یاد کنیم.»

«آذر همتی» تنها دختر «مرحوم عباسعلی همتی» و خواهر شهید امیر دریادار محمدابراهیم همتی گفت: ابراهیم برای من و همه برادرانش الگو، اسوه و نماد بود. درست است که شهدایی مانند محمدابراهیم جاویدالاثر شدند، اما ما وظیفه داریم بگوییم این‌ها چه کسانی بودند، چه فکری داشتند، چه خواسته و آرزوهایی داشتند، چه کارها و رشادت‌هایی برای این کشور انجام دادند، اما ما از شهدا و از پدران و مادران شهدا غافل شدیم.

آذر همتی خواهر شهید والامقام امیر دریادار "محمد ابراهیم همتی" همزمان با سی‌وچهارمین سالروز شهادت برادرش، در یک روز پاییزی و با چشمانی بارانی، مهمان سمنانی ها بود تا در نشستی صمیمی با خبرنگاران به بیان خصوصیات اخلاقی و بازخوانی خاطرات تلخ و شیرین زندگی خود با برادر شهیدش بپردازد.

شهید همتی همیشه دنبال چیز جدیدی بود

خواهر شهید محمدابراهیم همتی با بیان این‌که من و برادرم حدود ۱۰ سال اختلاف سنی داشتیم، گفت: از روزی که پا به سن گذاشتم و با روحیات اخلاقی وی آشنا شدم، فهمیدم شهید همتی کسی است که همیشه دنبال یک چیز جدیدی بود، از سن ۱۶ – ۱۷ سالگی به‌دنبال یادگیری حرفه عکاسی رفت، در آن زمان که کوچک‌ترین امکاناتی وجود نداشت برای خودش تاریک‌خانه درست کرده بود و یک دوربین خریده بود و از خانواده عکس می‌گرفت و چاپ می‌کرد.


خواهر شهید همتی
شهید همتی نخبه و مغز متفکر بود

وی با اشاره به این‌که ابراهیم برای خانواده و برادران و خواهران خود وقت بسیاری اختصاص می‌داد، گفت: او از همه لحاظ نخبه بود، به خاطر دارم که در درس ریاضی یک مسأله‌ای برای ما طرح کرده بود تا ما حل کنیم، اما ما روش حل آن مسأله ریاضی را بلد نبودیم و نهایتا پیش معلم خود بردیم و معلم ما نیز نتوانست حل کند و به ما گفت این مسأله و فرمول ریاضی را ببرید همان کسی که طرح کرده فقط خودش می‌تواند به جواب درست برسد.

آذر همتی تأکید کرد: تمام این ۳۴ سال انگار ما یک گم‌کرده داریم، واقعا جای خالی او را در زندگی احساس می‌کنیم، نمونه و مانند او امروز کمتر پیدا می‌شود، در نظم، اخلاق، انظباط، در احترام به پدر و مادر و از همه مهم‌تر اعتقاد به روزی حلال برای همه ما الگو، سمبل و نماد بود.

وی خاطرنشان کرد: ابراهیم حدودا سال ۱۳۴۹ وارد نیروی دریایی شد، دوره‌های آموزشی را به‌مدت ۶ سال در بندر انزلی و داخل کشور گذراند، سپس ۵ سال در دوره‌های آموزشی نیروی دریایی در کشورهایی مانند آلمان، اتریش و ... شرکت کرد و نهایتا در سال ۱۳۵۹ و روزهای آغازین جنگ در ۷ آذر ۵۹ در عملیات غرورآفرین مروارید که فرماندهی ناوچه پیکان را برعهده داشت به شهادت رسید.

خاطره‌ای از اعزام به جنگ

خواهر شهید دریادار محمدابراهیم همتی در بیان خاطراتی از زمان اعزام شهید همتی به جنگ تحمیلی گفت: ۳۱ شهریور و زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شد، ما در تهران بودیم، به اتفاق برادرم خارج از منزل بودیم، وقتی وارد خانه شدیم به برادرم گفتند که از نیروی دریایی تماس گرفتند و گفته‌اند هرچه سریع‌تر با آن‌ها تماس بگیر، برادرم بدون فوت وقت با نیروی دریایی در بوشهر تماس گرفت، در حال صحبت کردن با تلفن بود که ناگهان تلفن را قطع کرد و با دست محکم بر پایش کوبید، از او پرسیدیم چه اتفاقی افتاده است؟ تنها جمله‌ای که به ما گفت این بود: "لعنتی‌ها جنگ را شروع کردند."


آذر همتی ادامه داد: برادرم بلافاصله وسایل خود را جمع کرد تا به بوشهر برود، پدرم او را به فرودگاه مهرآباد برد تا از آنجا با هواپیما به بوشهر برود، ساعت ۲ بعدازظهر برگشتند و گفت: "عراق فرودگاه را زده، باید با اتوبوس بروم" به او گفتیم عجله نکن، بمان یک روز دیگر برو، برادرم بلافاصله گفت "نه همین امروز باید بروم، الان آنجا به من نیاز دارند، وجود من آنجا ضروری است."

وی با بیان این‌که این نشان از اعتقاد کامل، تعصب و غیرت بالای یک جوان ایرانی است، گفت: ما همه همراه او به ترمینال رفتیم و در همان‌جا از او خداحافظی کردیم و این آخرین‌باری بود که برادرم را دیدم.

تمام فکر شهید همتی ضربه زدن به اقتصاد عراق بود

همتی ادامه داد: در مدت حدود دو ماهی که برادرم در منطقه خلیج فارس بود، تنها چندمرتبه تلفنی با ما صحبت کرد، هرگاه در عملیاتی پیروز می‌شدند به ما زنگ می‌زد و می‌گفت "تلویزیون را روشن کنید ببینید عراق را به خاک سیاه نشانده‌ایم" پس از پیروزی در عملیات علیه سکوهای نفتی البکر و الامیه به ما زنگ زد و گفت "پالایشگاه عراق را زدیم و عراق را به خاک سیاه نشانده‌ایم" شهید همتی در صحبت‌هایش می‌گفت که هدف ما ضربه زدن به اقتصاد عراق است.

تیتر یک روزنامه: یک ناوچه ایرانی غرق شد

تنها خواهر شهید دریادار محمدابراهیم همتی با اشاره به نحوه با خبر شدن از شهادت برادرش، اظهار کرد: ۵ آذرماه سال ۱۳۵۹ بود که محمدابراهیم با من تماس گرفت و گفت که می‌خواهد برای چند روزی به تهران بیاید، این را هم یادآور شد که ۹ آذر سومین سالگرد ازدواجش است و می‌خواهد مراسم جشنی با حضور کل خانواده برپا کند، همه ما خودمان را برای آمدنش آماده می‌کردیم، برای برگزاری مراسم سالگرد ازدواج او وسایل زیادی خریده بودیم و بسیار بسیار خوشحال بودیم، شبی که قرار بود او از راه برسد شنبه ۸ آذر ساعت ۶ – ۷ شب بود، همسر ایشان در منزل ما بود و برادر ایشان نیز از بندرعباس آمده بود، ما دیدیم برادر همسر محمدابراهیم خیلی ناراحت است و اصرار زیاد دارد که خواهرش (همسر شهید همتی) را از خانه ما ببرد و می‌گفت با او کار واجب دارم.


این خواهر شهید ادامه داد: زمانی که برادر خانم شهید همتی اصرار داشت خواهرش را از منزل ما ببرد، با واکنش مادرم مواجه شد و مادرم گفت الان ابراهیم از بوشهر می‌رسد و اولین کسی که می‌خواهد ببیند همسرش است، چون سالگرد ازدواج‌شان است. نهایتا وقتی مادرم به داخل آشپزخانه رفت برادر خانم ابراهیم دست خواهرش را گرفت و از خانه ما رفتند.

وی بیان کرد: ما همچنان در حال آماده کردن وسایل برای ورود برادرم بودیم که پدرم نیز از راه رسید، پدرم اخلاقی که داشت این بود که چون سواد کاملی نداشت، نمی‌توانست روزنامه بخواند، روزنامه را می‌خرید و می‌آورد خانه و به من می‌داد تا برایش بخوانم، آن شب هم همین کار را کرد، روزنامه را به من داد و گفت بخوان ...

آذر همتی اظهار کرد: پدرم روزنامه را خریده و تا کرده بود و تا خانه، هیچ نگاهی به روزنامه نکرده بود. وقتی روزنامه را باز کردم صفحه اول آن تیتر بزرگ زده بود "یک ناوچه ایرانی غرق شد" وقتی این مطلب را خواندم پدرم با دو دست، محکم بر سرش کوبید و در حالی که او را آرام می‌کردم، به او گفتم چه شده است چه اتفاقی افتاده؟ پدرم گفت، این ناوچه‌ی ابراهیم است.

وی افزود: آن شب برادرم نیامد و صبح آن روز یعنی ۸ آذر به ما زنگ زدند و گفتند حاضر باشید تا ۹ آذر شما را به بوشهر ببریم، برادرم قرار بود سالگرد ازدواجش را در تهران پیش ما باشد، اما ما برای پیدا کردن او از اعماق خلیج فارس، عازم بوشهر شدیم و هیچ‌وقت او را پیدا نکردیم و ندیدیم.

اربعین مادر در سالگرد شهادت فرزند

خواهر شهید همتی با بیان این‌که مادرم هر سال ۷ آذر برای گرامیداشت یاد و خاطره برادر شهیدم به بوشهر می‌رفت، گفت: آخرین سال عمر مادرم در شهریورماه از ما خواست تا او را به بوشهر ببریم، به او گفتیم، مادرجان هنوز تا ۷ آذر چندماه مانده است. مادرم گفت، ای مادرجان مگر من چقدر عمر می‌کنم، عمر من شاید به ۷ آذر نرسد. گویی به مادرم الهام شده بود که این آخرین دیدار و آخرین سفر برای گرامیداشت فرزندش است.


آخرین سفر مادر شهید به خلیج فارس
آذر همتی اضافه کرد: نهایتا اواخر شهریورماه و همزمان با هفته دفاع مقدس پدر، مادر و برادر کوچکم عازم بوشهر شدند و پس از گلباران محل شهادت شهید همتی، شرکت در مراسم نیروی دریایی به‌مناسبت هفته دفاع مقدس به سمنان برگشتند و در تاریخ ۲۶ شهریور، تنها چند هفته پس از بازگشت از سفر، مادرم فوت کرد و چهلم مادرم با بیست‌وهشتمین سالگرد شهادت ابراهیم، در ۷ آذر ۱۳۸۷ یکی شد.

وی در پاسخ به این پرسش که مادران و خواهران شهدا، هرگاه بی‌قرار شهیدشان می‌شوند، به گلزار شهدا می‌روند، شما و مادرتان در این سال‌ها، بی‌قراری‌تان را به کجا برده‌اید؟ با چشمانی اشک‌بار گفت: دریای بی‌وفا تنها گلزار شهید محمدابراهیم همتی و برادر شهیدمان است، هرگاه دل‌مان برای «ابی» تنگ می‌شود و می‌خواهیم یادش را گرامی بداریم، به دریا فکر می‌کنیم، از روز شهادتش تا امروز هر وقت که دریا را می‌بینیم و هر وقت که آب را می‌بینیم به یاد ابراهیم می‌افتیم، مادرم هرگاه آب می‌دید، دریا را نفرین می‌کرد، دشمنان او و کشور را نفرین می‌کرد، با حالتی منقلب و حزن‌انگیز و غم مادرانه می‌گفت، دریا تو این‌قدر بی‌وفا بودی، چقدر کافر بودی که فرزندم را از من گرفتی؟

خواهر شهید ناخدایکم محمدابراهیم همتی ادامه داد: خانه پدری‌مان یک استخر داشت که برادرم در زمان حیاتش از آن استفاده می‌کرد، ۱۴ سال پس از شهادتش دل‌مان نمی‌آمد استخر را پر از آب کنیم.

پدر شهید همتی به آرزویش نرسید

خواهر شهید همتی با بیان این‌که پدرم به این‌که فرزندش در اولین روزهای جنگ تحمیلی در بزرگ‌ترین عملیات دریایی به مقام شهادت نائل آمده، افتخار می‌کرد، گفت: پدرم با ۸۰ سال سن، ۴ سال آخر عمرش دوندگی کرد تا او و مادرم به آرزوی‌شان برسند، اما پدر و مادر این شهید، به آرزوی خود که دیدن یادمان فرزند شهیدشان در شهر بود، نرسیدند.

آذر همتی تأکید کرد: پدرم ۴ سال در تمام اداره‌ها و دستگاه‌های دولتی مانند شهرداری، فرمانداری، استانداری و از همه بیشتر نیروی دریایی دوندگی کرد تا بتواند برای نصب ماکت ناوچه پیکان که نماد رشادت و جان‌فشانی شهید همتی بود، مجوز بگیرد، بسیار دوندگی کرد تا دستور ساخت آن را بگیرد، وقتی ساخته شد، دوندگی‌های خود برای حمل ماکت از بوشهر به سمنان را انجام داد، نهایتا با سن زیاد و حرارت و شوق و ذوق زیاد، ساختمان‌های چند طبقه شهرداری را برای اخذ مجوز طی کرد، اما متأسفانه عمر او به انجام این کار نرسید و ۱۳ اسفند ۸۷ فوت کرد، تنها ۱۰ روز بعد و در روز ۲۳ اسفند ۸۷ در حالی که پدر و مادر شهید از دنیا رفته بودند، مسوولان شهر اقدام به نصب ماکت در سمنان کردند، آنقدر کار‌های اداری را زمان‌بر و طولانی کردند تا این مادر و پدر شهید نتوانستند در زمان حیات‌شان با دیدن آن ماکت در شهر و زادگاه ابراهیم، آرامش بیشتری بیابند.


نصب ماکت ناوچه
وی گفت: پدر شهید در سمنان برای زنده نگه‌ داشتن یاد و خاطره فرزند شهیدش و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت پیش‌مقدم شد؛ اما برخی مسوولان وقت با او همکاری نکردند، همین الان نیز کمتر برای معرفی شهید همتی تلاشی صورت می‌گیرد. در صورتی که ایشان در سطح ملی شناخته‌شده‌تر هستند، حتی در کنار ماکت ناوچه پیکان که در یکی از خیابان‌های سمنان نصب شده، اقدام به نصب یک تابلو، عکس و نوشته‌ای که نشان دهد، این ماکت متعلق به شهید همتی، فرمانده ناوچه پیکان در دوران دفاع مقدس است، انجام نمی‌دهند.

خواهر شهید امیر دریادار محمدابراهیم همتی اضافه کرد: پدران، مادران و خانواده شهدا دوست دارند در زمان حیات‌شان شاهد این باشند که به شهید آن‌ها، و به رشادت‌ها و جان‌فشانی فرزندان‌شان پرداخته می‌شود.

مرجع : تاشهدا




نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 آذر 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

شهید واحدی در پی سوءقصد نافرجام به علا، توسط فرمانداری نظامی دستگیر شد و در پی اعتراضش به جسارت تیمور بختیار به حضرت زهرا(س) در دفتر فرمانداری، با چند گلوله به شهادت رسید.

شهیدی که شبانه به دفن رسید

به گزارش افکارنیوز،شهید والا قدر، حجت الاسلام سیدعبدالحسین واحدی، مشهور به مرد دوم فدائیان اسلام و همگام دیرین شهید سیدمجتبی نواب صفوی بود. سابقه ارتباط و همگامی آن دو شهید، به دوران تحصیل در نجف بازمی‌گشت. آنان در بازگشت به ایران در فراز و نشیب‌هایی چون تاسیس جمعیت فدائیان اسلام، برگزاری اجتماعات آرمانگرایانه و آزادیخواهانه این جمعیت، اعدام انقلابی عبدالحسین هژیر و حاجیعلی رزم آرا و حمله نافرجام به حسین علاء نخست وزیر وقت، همکاری نزدیک داشتند.

شهید واحدی در پی سوء قصد نافرجام به علاء توسط فرمانداری نظامی دستگیر شد و متعاقب اعتراض به توهین تیمور بختیار در پی توهین او به ساحت مقدس حضرت زهرا(س) در دفتر فرمانداری، با چند گلوله وی، به شهادت رسید. پیکر مطهر او را شبانه و غریبانه در گورستان مسگرآباد تهران به خاک سپردند. یادش گرامی باد.

مرجع : تاشهدا




نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو