اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان
قرهی

آیت‌الله قرهی در جلسه شرح دعای ابوحمزه ثمالی:

«عُجب» بزرگترین بدبختی و گناه اهل ایمان است

خبرگزاری تسنیم: عُجب یکی از بدبختی‌های مؤمن است. بزرگ‌ترین گناه اهل ایمان عُجب است. اینکه انسان فکر کند که خودش یک چیزی شده است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه بیست وسوم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب 27 ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ وَ حُبِّی لَکَ شَفِیعِی إِلَیْکَ»

هر کس، به هر چه حبّ داشت،‌‌ همان دینش می‌شود

راجع به معرفت به اندازه بحثمان چند جلسه‌ای را صحبت کردیم و عرض کردیم ‌‌نهایت معرفت درک این است که عارف‌بالله می‌فهمد که نمی‌فهمد. آخر متوجّه می‌شود که هیچ نمی‌فهمد. بعد از فراز «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ» فرمودند: «وَ حُبِّی لَکَ شَفِیعِی إِلَیْکَ». مبنای تمام هستی بر حبّ است؛ یا حبّ به حق یا حبّ به باطل.

یک معنای اینکه فرمودند: «هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ» آیا دین جز محبّت است؟ این است که یعنی محبّت شما، دین شماست؛ نه اینکه دین شما بر محبّت است. یعنی هر کس، به هر چه حبّ داشت،‌‌ همان دینش می‌شود که این نکته بسیار مهمّی است.

گاهی انسان به خوبی‌ها حبّ دارد، پس دین او خوبی‌هاست. اگر هم به بدی‌ها حبّ داشت، دین او‌‌ همان بدی‌هاست. ولی صددرصد در عالم کسی نیست عملی را انجام بدهد غیر از حبّ. اگر غیر از این بشود، مردّد است، همیشه جزء مذبذبین است که این‌ها محدودند و نمی‌داند.

حبّ، عامل جنایات صهیونیست‌ها

آنچه که عامل می‌شود الآن صهیونیسم جهانی این‌طور خون‌ریزی کند، این حبّ دروغین است. قضیّه تشکی مملکت به ظاهر دروغین بر اساس یک حبّ است، حبّ به مسیحا، نه حضرت مسیح که در قاعده یهود این‌طور است. چون در ادیان، همه ادیان قائل به منجی هستند که منجی و نجات‌دهنده می‌آید. بنی‌اسرائیل قائل به این هستند که خدا بیان فرمود: «یا بَنی‏ إِسْرائیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتی‏ أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعالَمینَ»، لذا دنبال آن فضیلت هستند و می‌گویند مسیحا می‌آید. در نظر آن‌ها مسیحا با مسیح فرق می‌کند، گرچه‌‌ همان است و آن‌ها اشتباه کرد. یعنی بعد از حضرت موسی، حضرت مسیح می‌آید امّا این‌ها تفسیر دیگری دارند. لذا منتظر شدند، دیدند نیامد، بر اساس حبّ به او گفتند که ما باید جلو‌تر مطالبی را فراهم کنیم تا مسیحا بیاید. لذا شروع به اشغال کردند.

این‌ها یک نکته‌ای را دارند که از افکار صهیون است و بعضی از یهودی‌های سنّتی آن‌ها هم با آن مخالف هستند. البته اکثر را هم به سمت خودشان کشاندند و آن اینکه ما بر اساس حبّ به منجی قیام کردیم. قرآن کریم و مجید الهی که به صراحت در سوره بقره و دیگر سور، می‌فرماید: - الآن من نمی‌خواهم مباحث قرآن را عرض کنم که خود قرآن دیگر به صراحت در آیات الهی‌اش این‌ها را بیان می‌فرماید، چون بحث من چیز دیگری است - این‌ها قائل به این هستند که همه خون‌ها برای ما مباح است و ما فضیلت داریم و برای رسیدن به این قضیّه هم مال و جان دیگران را مباح می‌دانیم و می‌توانیم هر کاری انجام دهیم. آن‌چه که امروز تکفیری‌ها هم بیان می‌کنند، همین است. این‌ها می‌گویند: ما بر اساس جلو حبّ آمدیم. گرچه بعضی‌هایشان معتقد نیستند و دنبال حکومتند امّا خیلی از آن‌ها بالجد معتقدند و جانانه در این راه قدم برمی‌دارند.علی ‌ایحال حبّ در عالم همه کاره است - این را به ذهنتان بسپارید- و انسان نمی‌تواند بدون حبّ باشد.

حبّ، عامل شفاعت خداوند

در دعای روز بیست و پنجم ماه مبارک هم به ذوالجلال و الإکرام عرضه می‌داریم: «اللَّهُمَ‏ اجْعَلْنِی‏ فِیهِ‏ مُحِبّاً لِأَوْلِیَائِکَ‏ وَ مُعَادِیاً لِأَعْدَائِکَ مُسْتَنّاً بِسُنَّةِ خَاتَمِ أَنْبِیَائِکَ یَا عَاصِمَ قُلُوبِ النَّبِیِّینَ». در «‏ مُحِبّاً لِأَوْلِیَائِکَ» است این‌جا درخواست جعل تبیین شده و مسئلت نکرده‌ایم. من در شرح دعای روز‌ها توضیح داده‌ام که چرا یک جاهایی عنوان «اللهم إنّی اسئلک» است و یک جاهایی عنوان جعل. بیان می‌کنیم: خدا! حبّ اولیاء خودت را در دلم قرار بده، یعنی این دیگر بماند. چرا؟ دلیل این است که این حبّ است که انسان را نزدیک می‌کند. حبّ است که انسان را مطیع می‌کند، خصوصیّت حبّ این است که حبّ، قرب‌آور است.

این حبّ است که به مشهدالرضا، کربلای معلّی و... می‌روید یا اینکه یک موقعی بلند می‌شوید از تهران به شهر دیگر می‌روید که به نماز ولی خدایی مثل آیت الله بهجت و امثال این‌ها برسید. این‌ها همه به خاطر حب است. این حب، قرب آور است و خود این حب عامل می‌شود برای اینکه انسان مطیع شود.
الآن در عالم، مبنا، حب است و «هل الدّین الّا الحبّ» یعنی همین! خود حبّ عامل می‌شود که انسان یک خصوصیّتی پیدا کند و آن اینکه رنگ و بوی محبوبش را می‌گیرد. این هم یکی از خصوصیات حب است که اگر حب نباشد، این‌طور نمی‌شود.

ببینید، یک موقعی اگر خدای نکرده یک کسی درون اتاقش، نعوذبالله عکس‌های خوانندگان آن طرف آبی را می‌زند؛ چون دوستش دارد امّا یک جوانی هم عکس شهید همت را می‌گذارد. این حب است دیگر، حب عامل این اعمال می‌شود و الا بی‌دلیل که انسان نمی‌-گذارد. یک کسی شکل و شمایل خودش را آن طرفی می‌کند، چون دوست دارد، حب دارد.
ممکن است خودش بگوید که چون من از این مدل خوشم آمده این کار را می‌کنم ولی این خوشم آمده هم‌‌ همان حب است، گرچه این حب را خودش نفهمد. یک کسی هم می‌بینی شکل و شمایلش را مثل شهدای جبهه و آن اعاظم و فرماندهان دوران جنگ می‌کند. این هم حب است و این حب اثر دارد.

مخلص کلام اینکه حالا که اثر دار بود، محبوب هم می‌فهمد که طرف دوستش دارد و خلص کلام اینکه (من احادیث حب را هم آورده‌ام که اگر برسم می‌گویم وگرنه برای جلسه بعد بماند)، محبوب هم می‌فهمد که این به او حب دارد.

یک نمونه عرض می‌کنم که ببینید وقتی بیان می‌فرماید که حب تو عامل برای شفاعت می‌شود، این است؛ وقتی محبوب هم فهمید که او را دوست دارد، دیگر خطا‌ها را نمی‌بیند. به تعبیر عامیانه زیر سبیلی رد می‌کند و می‌گذرد و به تعبیر دیگر غمض عین می‌کند.
«وَ حُبِّی لَکَ شَفِیعِی إِلَیْکَ»، حب به تو عامل شفاعت من است. چون محبوب می‌فهمد که او دوستش دارد. یکی از چیزهایی که در اصطلاح عامیانه به عنوان پارتی بازی می‌گوییم، همین است. فردای قیامت هم پارتی بازی است. شفاعت یک نوعی پارتی بازی است، یعنی پروردگار عالم خطایی را که او کرده، ندید می‌گیرد. وقتی خودش دستور داده و قل گفته، پس این حبّ ما هم امریّه است «قل لا اسئلک علیه اجرا الا المودة فی القربی»؛ اصلاً خود لفظ قل، صیغه امر است و از این باب، امریه می‌شود. آنچه قل در قرآن هست، خطاب به نبی مکرم، حضرت محمد مصطفی (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) امر است که حضرتش باید انجام دهد.

ولی پیامبر عظیم الشّأن، بسیار با محبت است و این حبّ اثر دارد. یکی از اولیای الهی می‌فرمود: پیامبر عظیم الشأن خیلی باریک بین است. اتّفاقاً ایشان این جمله را خیلی می‌گفت و من می‌گفتم که حالا ایشان هم چیزی را مدام می‌گوید. یک موقعی دیدم که حاج میرزا اسماعیل دولابی (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، هم یک مرتبه همین جمله را بیان کرد که خیلی برایم جالب بود. ایشان غریق رحمت الهی شده بود و من خودم از زبان ایشان شنیدم که فرمودند: پیامبر باریک بین بوده است، یعنی می‌ترسید که به او بگویند که دیدی این پسرعمو و دامادش را انتخاب کرد.

لذا پروردگار عالم بیان کرد: «قل لا اسئلک علیه اجرا الا المودة فی القربی»، پروردگار عالم یکی از راه‌های شفاعت را این مطلب قرار می‌دهد که پارتی بازی ‌کند، می‌گوید حبّ به این داشته باشی، خطایت را چشم پوشی می‌کنم. البته حق الناس را نه!

حق الناس را خیلی باید مواظب باشیم. مسئول بیت المال هستی، هیچ کس هم نمی‌فهمد، امّا خودت مراقب خود باش. اتفاقاً یکی از آقایان همین امروز بیان می‌کرد که آنجایی که ما هستیم، یک جایی را برای مدیر قرار دادند که اصلاً و ابداً نه بازخواستی و نه بازرسی انجام می‌دهند، و طرف خیلی راحت می‌تواند همه چیز را جابه‌جا کند. حالا آنچه می‌خواهد که انسان را نگه دارد؟ دین و اینکه طرف بداند واقعا حق الناس هست و دو ملک دارند می‌بینند.

یادمان نرود که دو ملک داریم که دارند می‌نویسند، ناظر هم که دارد می‌بیند، اگر کسی این را بفهمد، می‌بیند که فردای قیامت چطور می‌خواهد جواب دهد، این بیت المال است، نه بیت الحال! اگر انسان این را بفهمد، تمام است.

اگر بفهمد که پشت سر دیگران حرف زدن، حق الناس است، یا اگر شما کاری بکنی که همسایه‌ات بترسد، حق الناس است و...، مراقب خواهد بود. حق الناس خیلی چیز‌ها هست که خدا از ما بگذرد که خیلی به گردن هم حق‌الناس داریم. علی‌ای حال شفاعت پروردگار عالم به واسطه این حبّ است که اگر حبّی نباشد، شفاعتی موجود نیست و همه‌اش به خاطر این حب است.

پیغمبر اکرم محمّد مصطفی (صلّی الله و علیه و آله و سلّم) فرمودند: «الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ» انسان با آن کسی است که دوستش دارد. شما هر کسی را دوست داری، با او محشور می‌شوید و حشر و نشرتان با او می‌شود. اگر نستجیربالله انسان بدی‌ها را دوست داشته باشد، فلان خواننده و هنرپیشه چنین و چنان را دوست داشته باشد، با او محشور می‌شود. در روایت است که حتّی اگر سنگ را دوست داشته باشی، با سنگ محشور می‌شوی! پروردگار عالم این را قاعده قرار داده که انسان هر که را دوست داشته باشد، با اوست و این نکته بسیار مهمّی است.

لذا برای اینکه این حبّ ایجاد می‌شود – در دعا گفتیم می‌گوید: «جعل»؛ یعنی ایجادش کن- اتّفاقاً بیان کردند مواظب باشید که همنشینتان چه کسی است.
مثلاً در باب غیبت اولیاء خدا، از جمله ملّای نراقی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) می‌فرمایند: گاهی که انسان همنشین غیبت‌کننده دارد، آرام آرام ناخودآگاه خودش هم غیبت می‌کند. اصلاً اوّل این‌گونه نبوده امّا بعد ناگهان می‌بیند خودش هم دارد غیبت می‌کند که غیبت آن چیزی است که موجود است که وامصیبتا اگر تهمت باشد. تازه این غیبت را گفته‌اند: «الْغِیبَةَ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا» بد‌تر از آن عمل خبیثه است، اگر تهمت باشد که دیگر هیچ!

ضمن اینکه در روایات به ما گفتند: اگر کسی پشت سر دیگری حرف زد و غیبت کرد، بدانید جای دیگر، پشت سر شما هم حرف می‌زند. لذا اگر دیدید کسی اصلاً چیزی راجع به دیگران نمی‌گوید، با او همنشینی کنید امّا اگر دیدید خیلی راحت پچ پچ می‌کند و پشت سر فلانی حرف می‌زند، شک نکنید آدمی که این‌طور است راجع به شما هم حرف می‌زند و گر با او نشستید، یک موقعی آرام آرام شما را هم در این وادی قرار می‌دهد.

علّت بیشترین شادی مسلمانان پس از اسلام آوردن

حالا ببینیم فلسفه وجودی این روایت کجاست. خیلی جالب است، در علل الشّرایع است «عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْبَادِیَةِ وَ کَانَ یُعْجِبُنَا أَنْ یَأْتِیَ الرَّجُلُ مِنْ أَهْلِ الْبَادِیَةِ یَسْأَلُ النَّبِیَّ ص» انس بن مالک می‌گوید: یک مردی از اهل بادیه آمد و ما تعجّب کردیم که بادیه‌نشینی بیاید و حالا بخواهد از پیامبر سؤال کند.
تمثیلی که می‌شود زد – البته خدای ناکرده قصد اهانت نداریم و یک موقعی به کسی برنخورد – مثلاً در زمان قدیم مثل عنوان کولی‌ها که می‌گفتند؛ یعنی کسی که چیزی نمی‌داند. ذیل این آیه «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» می‌گویند منظور همین عرب‌های بادیه‌نشین بودند و این آیه شأن نزول و مطالب دارد. این‌ بادیه‌نشین‌های عرب اصلاً در خیلی جهل مطلق بودند. همان‌جا غذا بخور، همان‌جا کثافت کاری کن و.... اصلاً در یک وادی‌ای که از آداب معاشرت در هیچ مسئله‌ای هیچ چیزی نمی‌دانستند؛ یعنی به تعبیر عامیانه بالای صفر که نبودند هیچ، اصلاً بیست سی درجه، زیر صفر بودند.

لذا می‌گوید ما تعجّب کردیم که بادیه‌نشینی آمده از پیامبر سؤال کند. «فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَتَى قِیَامُ السَّاعَةِ» پرسید: فردا ساعت قیامت کی است؟ یعنی کی قیامت برپا می‌شود؟
«فَحَضَرَتِ الصَّلَاةُ فَلَمَّا قَضَى صَلَاتَهُ» پس موقع نماز رسید و پیغمبر جوابش را نداد.

این نکته بسیار خوبی است که انسان موقع نماز همه چیز را تعطیل کند. همین آقا - که خدا عاقبت او و عاقبت همه ما را هم ختم به خیر کند - یکی از همین مسئولین که می‌دانید متأسّفانه با ولایت درافتاده - چه کنیم؟! بسته باشد بهتر است. چون علن هم هست، دیگر غیبت محسوب نمی‌شود –خودش می‌گفت که در کنگره امام و عبادت که همه مسئولین و فرماندهان جنگ بودیم، حضرت آقا هم بود، نخست وزیر آن زمان هم بود، دیگران هم، همه بودند، اوج بحث که یک تصمیم بسیار مهم می‌خواستیم بگیریم، یک دفعه امام بلند شدند. من ترسیدم که نکند حالشان بد شده، عرض کردم: آقا! چیزی شده است؟! - چون امام قلبشان درد می‌کرد و حتّی در دستشویی هم زنگ گذاشته بودند که اگر حال آقا بهم خورد، زنگ بزنند - فرمودند: نخیر! وقت نماز است. حالا در اوج بحث، نه صدای اذانی می‌آید، نه چیزی! ایشان می‌گفت: من تازه آن‌جا فهمیدم که عبادت و نماز چه اهمیّتی دارد. پیامبر عظیم‌الشّأن هم موقع نماز شد، پاسخ ندادند و امام هم اقتدای به جدّ مکرمشان می‌کنند دیگر.

بعد از اقامه نماز حضرت فرمودند: «قَالَ أَیْنَ السَّائِلُ عَنِ السَّاعَةِ» آن سائلی که سؤال کرد ساعت کی هست، کیست؟ او جلو آمد و گفت: منم «قَالَ أَنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ».حضرت فرمودند: «قَالَ فَمَا أَعْدَدْتَ لَهَا» حالا فرض بگیریم تو ساعت را فهمیدی کی هست، چه چیزی برای آن مهیا کرده‌ای؟ «قَالَ وَ اللَّهِ مَا أَعْدَدْتُ لَهَا مِنْ کَثِیرِ عَمَلٍ لَا صَلَاةٍ وَ لَا صَوْمٍ» گفت: من هیچ عمل زیادی ندارم، نه نمازی دارم، نه روزه‌ای دارم «إِلَّا أَنِّی أُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» مگر اینکه من خدا و رسولش را دوست دارم.«فَقَالَ لَهُ النَّبِیُّ ص الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ» حضرت فرمودند: انسان با کسی است که دوستش بدارد. اگر انسان کسی را دوست داشته باشد، این‌طور است. «قَالَ أَنَسٌ فَمَا رَأَیْتُ الْمُسْلِمِینَ فَرِحُوا بَعْدَ الْإِسْلَامِ بِشَیْ‏ءٍ أَشَدَّ مِنْ فَرَحِهِمْ بِهَذَا» انس می‌گوید: من مسلمان‌ها را بعد از اینکه اسلام آوردند دیگر ندیدم که این‌قدر شاد باشند؛ چون فهمیدند حالا که الحمدلله پیغمبر را دوست دارند، فردا با پیغمبر محشورند.

گناه از روی جهل

در این فراز از دعای ابوحمزه هم همین را می‌گوید، «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ وَ حُبِّی لَکَ شَفِیعِی إِلَیْکَ» من نزد تو چه شفیعی دارم جز همین حبّم. برای این حبّم است که من تو را دوست دارم و آمدم.

در دعای کمیل هم می‌گوییم: «وَ قَلْبِی بِحُبِّکَ مُتَیَّماً» در آخر دعا از خدا می‌خواهیم: خدایا! حبّت را در دل من قرار بده. در قبلش هم بیان می‌کنیم: «إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ رَبِّی، أَ تُرَاکَ مُعَذِّبِی بِنَارِکَ بَعْدَ تَوْحِیدِکَ، وَ بَعْدَ مَا انْطَوَى عَلَیْهِ قَلْبِی مِنْ مَعْرِفَتِکَ، وَ لَهِجَ بِهِ لِسَانِی مِنْ ذِکْرِکَ» چون من معرفت قلبی که ندارم، توحید حقیقی که ندارم، این‌ها مال یک عدّه خاص امّا این‌ها هم نباشد زبانم که به ذکر تو گویاست و این را نمی‌توانی بگویی نه، ولو لقلقه باشد، «وَ اعْتَقَدَهُ ضَمِیرِی مِنْ حُبِّکَ» و در این ضمیر من حبّ توست و خدا واقعاً این را می‌داند.

ما امشب هم با خدا این طور صحبت کنیم. شب جمعه آخر ماه مبارک رمضان است. شب جمعه به خودی خود درب‌های رحمت باز است. حالا ماه مبارک رمضان که دیگر بیان فرموده‌اند از اوّل آن باز است و فرمودند: تا آخر ماه مبارک هم درب‌ها بسته نمی‌شود. شب جمه هم هست، نورٌ علی نور، نورٌ فوق کل نور. قیامتی است دیگر! غوغا، غوغا، غوغا! از طرفی شب بیست و هفتم است و به یک عنوان هم شب بیست هفتم، شب قدر است و این هم یکی دیگر از مطالب و فضایل امشب است. لذا ما می‌توانیم امشب این را بگوییم که خدایا! ما دوستت داریم. خدا! گناه ما از روی جهلمان است.

خدا گواه است، اصلاً من می‌خواهم به جرئت بگویم: جز شیطان و یک عدّه محدود که به آن‌ها ائمه الکفر می‌گویند، حتّی سرباز یهودی که دارد می‌جنگند – خوب دقّت کنید چه عرض می‌کنم- همه از روی جهل و نفهمی است که گناه می‌کنند. چه کسی مدّعی است که من دشمن خدایم؟! عذر می‌خواهم، گفت: مورچه چیست که کلّه‌پاچه‌اش باشد؟! ما چه عددی هستیم که بخواهیم با پروردگار عالم دشمنی کنیم؟! ما جاهلیم. هوی و هوس، نفس دون عامل گناه ماست. گناه‌مان که از روی دشمنی با پروردگار عالم نیست. به ذوالجلال و الاکرام بگوییم: خدایا! من اگر گناه می‌کنم، این حماقت من است. مثلاً فکر کردم با این گناه یک چیزی به دست می‌آورم و لذّت می‌برم. امّا چه لذّتی؟! بعدش حالم گرفته می‌شود.

جدّی هیچ کس نمی‌تواند دشمن خدا باشد. خود فرعونش که گفت: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى‏»، دیگر وقتی دید هیچ خبری نیست، موج دریا همه را برد، یکی این‌ور، یکی آن‌ور، همه این‌هایی که اطرافش بودند و خدم و حشم پراکنده شدند، گفت: «آمنت برب موسی». دیگر دید کسی نیست، خودش است و خودش، احساس درون خودش گاهی می‌فهمد که خبری که نیست، خودمم و او، او که من را می‌شناسد. پس کسی دشمن خدا نیست، همه از روی جهل است.

امید به حبّ

لذا به خدا بگوییم: خدایا! تو که می‌دانی که ما گناه می‌کنیم، نمی‌خواهیم اعلان دشمنی کنیم. آن روز اصلاً نباشیم. ما کی می‌خواهیم دشمنی کنیم؟! داریم از نفس دون پیروی می‌کنیم ولی با همه این حرف‌ها ببین حبّ به اهل بیت را داریم. حبّ به شب قدرمان را ببین. شب قدر در همه کشور، در روستا‌ها، در تهرانی که به ظاهر این همه فساد است خیلی جا‌ها جمعیّت‌های چندهزار نفری بود و گاهی کسانی که اوّلش وقتی من و تو نگاه‌شان می‌کنیم، می‌گوییم: این مثلاً چنین و چنان است.

البته این عُجب است که یکی از بدبختی‌های مؤمن است. این را بدانید: بزرگ‌ترین گناه اهل ایمان عُجب است. اینکه فکر کند که خودش یک چیزی شده. به جرئت می‌گوییم: حسب روایات بزرگ‌ترین گناه مؤمن، عُجب است.

لذا یک دفعه می‌بینی او هم آمده، بعد چه اشکی هم می‌ریزد و چه ناله‌ای می‌کند که مؤمن آن اشک را ندارد، چون این مؤمن فکر می‌کند عمل دارد. می‌گوید: بله، من یک مدّتی نماز خواندم، روزه گرفتم، شب‌ها بیدار بودم و.... دلش به این عمل خودش است که چند جلسه قبل در این شرح دعای ابوحمزه چند جلسه‌ای توضیح دادیم که این‌ها یعنی چه. دلخوش به این چیزهای الکی است و گرفتار است، ولی او می‌گوید: من هیچی ندارم ولی حبّ به شب قدر دارد. امیدش به این بوده که شب قدر بیاید، نجات پیدا کند. محرم می‌شود، امیدش به‌‌ همان است که می‌آیم ابی‌عبدالله دستم را بگیرد.

لذا «وَ اعْتَقَدَهُ ضَمِیرِی مِنْ حُبِّکَ» این است که در باب «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا» که در آخرت هم «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ» عرض کردیم که مؤمن حقیقی می‌داند هیچ ندارد. دست خالیِ دست خالی آن‌جا می‌رود. مرحوم نخودکی می‌داند هیچ ندارد. آیت‌الله العظمی بهجت می‌داند هیچی ندارد. این اعاظم که نمی‌شود یکی یکی اسم ببرم می‌دانند هیچ ندارند، دست خالی می‌روند.

یعنی چه؟! پس نمازهایی که خواند، چه؟ نمازهای شب‌هایی که طولانی بود، خواند چه؟! این‌ها این همه عمل انجام دادند، یک شبشان را فقط به رکوع، یک شبشان را فقط به سجده، این همه اعمال طولانی، پس فرقش با آن کسی که اصلاً انجام نداده و شب تا صبح خوابیده، چیست؟ فرق این است که او می‌داند، می‌گوید: من تکلیف الهی را انجام دادم امّا از این چیزی برنمی‌آید. امید من به کرم اوست، به لطف اوست.

این‌جا هم در این فراز می‌گوییم: امیدم به حبّ توست «وَ حُبِّی لَکَ شَفِیعِی إِلَیْکَ» اگر به من بگویی که حالا تو با این وضعیّتت، شفیع و پارتی می‌خواهی، - شفیع گفتیم پارتی است - شفیعت کیست؟ می‌گویم: حبّم است. «وَ اعْتَقَدَهُ ضَمِیرِی مِنْ حُبِّکَ» خداً این را که می‌دانی من درونم حبّ تو را دارم؛ حبّ اهل‌بیت را دارم. لذا با خدا این‌طور صحبت کنیم، ببینیم إن‌شاءالله عنایت می‌کند.

خدایا! این محبّت را روزافزون بگردان و توأم با معرفت حقیقی‌ات قرار بده.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

آیت‌الله قرهی در جلسه شرح دعای ابوحمزه ثمالی:

اشتغال به نفسِ غیر، سرگردانی در ظلمات است

خبرگزاری تسنیم: علی(ع) فرمودند:«هرکس نفس خودش را به غیر خودش مشغول کند، متحیّر است آن هم در ظلمات. یعنی در تاریکی‌ها قدم بر می‌دارد و فکر می‌کند که علم دارد، در حالی که سواد است و در سیاهی‌هاست و سرگردان و متحیر است».

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه بیست ویکم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب 25 ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید: «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»

عجز انسان از شناخت خود

عرض کردیم اینکه پیامبر فرمود: «مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» در حقیقت یک هشدار است که به انسان می‌گوید اوّلاً ببین آیا تو واقعاً می‌توانی خودت را ب‌شناسی که بخواهی پروردگار عالم را ب‌شناسی؟! که جلسه گذشته نکاتی در باب فیزیک جسم انسان بیان کردیم که چه غوغا و محشری است. گفتیم: انسان در همینش مانده است؛ چه برسد به اینکه بخواهد بداند جان چیست، بعد بداند روح چیست. چون جان و روح با هم تفاوت دارد. عرض کردیم اسپرم مثل یک کرم جان دارد که با چشم غیر مسلّح دیده نمی‌شود و باید به چشم مسلّح دید و حرکت می‌کند و می‌رود به سمت رحم. رحم باز است و به محض گرفتن، یکی، دو، یا سه تا که با هم هجوم آوردند، تا متوجّه شد آمدند، بسته می‌شود. بعد با تخمک لقاح صورت می‌گیرد و پرورش می‌یابد. لذا اینجان دارد امّا می‌گویند چهار ماهگی روح می‌آید. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»، پس روح چیست؟ جان چیست؟ واقعاً انسان می‌تواند معرفت به پروردگار عالم داشته باشد؟! «معرفتی» این معرفت من «دلیلی علیک» برهان به سوی تو هست؛ یعنی وقتی من جدّی می‌فهمم که چطور تو را می‌شناسم که شناخت پیدا کنم که واقعاً نمی‌توانم تو را بشناسم. همین عین شناخت است و این یک نکته بسیار مهم است.

رؤیت دست خدا در همه مطالب

جلسه گذشته یک روایتی را هم بیان کردیم که فرمودند در صحف ادریس است که: «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ وَ مَنْ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرَّازِقَ وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ». رزق را بیان کردیم و گفتیم خلق و خالق چیست. عرض کردیم دلیل این هم ‌که خلق را اوّل بیان می‌فرماید، این است که ما معمولاً با چشم اوّل خودمان را نمی‌بینیم و به خود دقّت نمی‌کنیم، اوّل اطرافمان را دقّت می‌کنیم. لذا شاید «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ» که در ادامه آمده، افضل از این است ولی معمولاً اوّل دید انسان به اطرافش است. ما در آینه خودمان را می‌بینیم. امّا به خلقت نگاه کنیم، به اوضاع عالم نگاه کنیم، به شب نگاه کنیم، به روز نگاه کنیم، به هرچه نگاه کنیم، در انواع میوه‌ها، در انواع خوراکی‌ها، جدّاً جز خلقت ذوالجلال و الإکرام را نمی‌بینیم. هر چه می‌بینی، در خلقت خداست. حتّی آنکه انسان می‌سازد، آن هم خلقت خداست. چون پروردگار عالم به انسان یاد داد. ذهن انسان را خدا خلق کرد. واقعاً عاقل و عارف بالله دست خدا را در همه مطالب می‌بیند، «خلق الخلائق بقدرته».

عجز انسان از شناخت خدا

امّا «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ» آن کسی که خودش را بشناسد، خدا را شناخته است برای این است که شناخت حقیقی نسبت به نفس، ابداً برای انسان موجودیّت ندارد و محال است ولی همین قدر می‌فهمد که جدّی در عالم غوغایی است و خالقی هست و ربّی هست و این‌ها مربّی دارد که در پس این تفکّرات بشری و در پس این موجودیّت انسان، دارد او را راهنمایی می‌کند. همین این دلالت بر این است که انسان خدا‌شناس می‌شود وإلّا نه از باب اینکه واقعاً خدا را بشناسد. بلکه تنها می‌فهمد که ربّی هست. برای همین می‌گوید: «الحمدلله ربّ العالمین» ربّی هست که او دارد پرورش می‌دهد و ما هیچ کاره هستیم. حالا که هست، نمی‌دانیم، چه هست نمی‌دانیم، کجاست، نمی‌دانیم. فقط به ما گفته‌اند همه جا هست. مگر چه هست که همه جا هست؟! در خانه من هست، در خانه شما هست، در کوچه هست، در خیابان هست، پیش من هست، پیش شما هست. این طرف دنیا هست، آن طرف دنیا هست، یعنی چه؟ نمی‌دانیم.

البته یک تعابیری را بعضی گفته‌اند، توضیحاتی را داده‌اند و مطالبی را گفته‌اند امّا حقیقتش را بخواهیم بیان کنیم خیلی خلّص کلام همه حرف‌هایی که زده شده‌است، ولو اولیاء و عرفا بیان کرده‌اند، خودشان هم فی النّهایه بیان می‌کنند که ولو به اینکه حتّی بعضی‌هایش نشأت گرفته از روایات است امّا باز هم از باب محدودیّت انسان است. حالا آن کدی را که گفتم همیشگی است و هر جا به درد می‌خورد، استفاده کنید. دلیلش این است که ما مخلوقیم و محدود. حضرت حق خالق است. خالق فاعل است و ما فعل فاعلیم و محدودیم، مفعول محدود است و او فاعل است و محدود نیست و لایتناهی است و لذا هر چه هم که تراوشات ذهنی مخلوق باشد، ولو ذهن به ظاهر طاهر، مِن المتّقین، باز هم محدود است، نمی‌تواند واقعیّت را بگوید.

عزیز دلم! بهتر این است که انسان عجز خودش را اعلام کند. «عجزت العقول» عقول اینکه من و شما به نام عقل می‌گوییم، نیست؛ صاحبان عقل است. «عجزت العقول عن کنه معرفته» عقول از کنه معرفتش که بدانند چیست، عاجزند. چیستی انسان در این است که بداند هر چه جلو می‌رود، نمی‌داند چیست. وإلّا خدا جسم هم نیست. وقتی جسم نیست، پس چطور همه جا هست؟! پس چرا «هو الأول و الآخر و الظّاهر و الباطن»؟ اولیاء خدا، نکاتی را در باب مباحث عرفان گفته‌اند و گاهی در فلسفه بعضی نکاتی را بیان کرده‌اند، یک مقداری - به این الفاظی که به کار می‌برم، خوب دقّت کنید. این‌ها همین‌طوری نیست، منِ نوار دارم فرمایشات بزرگان را عرض می‌کنم. حساب شده است. - انسان به توجیه می‌رسد امّا آن هم می‌دانید برای چیست؟ برای آن کد دیگری که به شما دادیم که ما با محسوسات و ملموسات سر و کار داریم، چون ما مخلوقیم دیگر.

مثال زدم. در منطق، در بحث مهدویّت هم این را بیان کردیم. گفتیم: وقتی شما می‌گویید دیو، غول؛. می‌گویند این در عالم خارج موجود نیست. گفتیم: می‌توانید بگویید این موجود نیست ولی می‌گوییم اتّفاقاً اجزاء این در عالم خارج موجود است، چطوری؟! وقتی دیوی وجود ندارد، شما چطور می‌گویید اجزائش موجود است؟! وقتی غولی یا سیمرغی موجودیّت ندارد، چطور می‌گویید موجود است؟!

عرض کردیم ببینید وقتی شما می‌گویید: دیو یا غول، برای این دیو یا غول در ذهنتان سم درست می‌کنید با پاهای کوتاه، با سری بزرگ، با بدنی زمخت، با یک شاخ روی سر یا مثلاً با یک چشم روی پیشانی. همه این‌هایی که بیان کردم، اجزایی که الآن تولید کردید و ترکیبش این شد که در ذهنتان تصوّر ‌کردید، اجزائش در عالم خارج موجود بود.. شاخ را شما دیده بودید. گاو شاخ دارد، بعضی از حیوانات دیگر شاخ دارند. پس حالا یک دانه از این شاخ را روی سرش گذاشتید. سر را دیده بودید، پیشانی را دیده بودید، چشم را دیده بودید، حالا این چشم را روی پیشانی گذاشتید. معمولاً چشم. روی پیشانی نیست امّا حالا شما روی پیشانی گذاشتید. پس همه این‌ها محسوسات و ملموسات بود. لذا در اجزایش موجودیّت دارد. در ترکیبش شما آمدید شیء جدیدی درست کردید. با چه چیز شیء جدید درست کردید؟ با موجوداتی که شما حسّش کردید، با اجزائی که شما لمسش کردید. مثلاً سیمرغ - که الآن هم تصویرش را می‌کشند و هم تندیس را می‌دهند و.... - شما بال را دیده بودید، بال پرندگان، بال دیگران. از آن طرف دم را هم دیده بودید منتها حالا بال را خیلی وسیع‌تر درست می‌کنید. دم را وسیع‌تر درست می‌کنید. نوک را دیده‌اید. حالا نوک را آن حالت خاص قرار می‌دهید. این اجزاء موجودیّت دارد. پس برای ما ملموس و محسوس است. شما یک شیئی را بگویید که بدون ملموسات و محسوسات، خودتان ابداع کرده باشید. اگر کسی آورد، جایزه دارد. یک نفر بگوید من برای شما چیزی می‌آورم که هیچ یک از اجزاء آندر عالم خارج موجودیّت نداشته باشد، نه ترکیبش؛ چون هرکسی می‌تواند یک ترکیبی درست کند که نباشد. مثلاً ممکن است طوری درست کند که با یک پا باشد، ولی به هر حال پا را دیده. یا با یک دست باشد ولی باز دست را دیده و یا ممکن است به فرض دست را روی سینه بگذارد، که باز هم دست را دیده، هم سینه را دیده یا مثلاً دست را از داخل شکم در بیاورد، ولی بالأخره دیده و موجود است.

می‌خواهم عرض کنم همه این مطالب تمثیلی که زدم، برای این است که قریب به ذهن شود. ما در باب پروردگار عالم همین‌طوریم و جاهل محض هستیم.اگر شناخت نفس ممکن نیست، چرا امیرالمؤمنین فرمودند: هرکس نفسش را نشناخت از راه نجات دوره شده است؟

ممکن است شما به من بگویید حالا که این‌طور است، چرا امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) فرمودند: «مَنْ لَمْ یَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبِیلِ النَّجَاةِ وَ خَبَطَ فِی الضَّلَالِ وَ الْجَهَالاتِ»؟ هرکسی خودش را نشناخت «مَنْ لَمْ یَعْرِفْ نَفْسَهُ»، معلوم است که از آن راه نجات دور می‌شود «بَعُدَ عَنْ سَبِیلِ النَّجَاةِ». پس چطور اگر بخواهیم راه نجات را پیدا کنیم، باید خودمان را بشناسیم؟ از آن طرف هم که خود شما دارید می‌گویید که اولیاء خدا می‌گویند: شناخت نفس برای بشر محال است. پس اگر محال است که سبیل نجاتی برای انسان نمی‌ماند. این‌ها که با هم جور در نمی‌آید! تازه بعد حضرت می‌فرمایند: «وَ خَبَطَ فِی الضَّلَالِ وَ الْجَهَالاتِ». پس حضرت می‌فرماید که باید خودت را ب‌شناسی، چطور می‌شود که شما می‌گویید خودمان را نمی‌توانیم بشناسیم. آیا این فرمایش اولیاء خدا با فرمایش امیرالمؤمنین تناقض ندارد؟

جواب این است: اتّفاقاً برعکس؛ فرمایش مولی‌الموالی تأیید همین مطلب است. چطور؟ حضرت می‌فرمایند: آنکه خودش را نشناخت، از راه نجات دور افتاده است. یعنی چه؟ یعنی در این راه می‌رود و می‌فهمد که واقعاً نمی‌فهمد. منظور همین حدّی است که نسبت به شناخت نفس خودش جلو برود و حضرت این راه می‌گوید وإلّا هیچ احدی می‌تواند واقعاً به کنه وجود خودش پی ببرد – حالا بعد روایتش را می‌خوانم که خود حضرت هم همین را می‌فرمایند - و این قاعده است، دو دوتا چهارتاست که ما بالجد نمی‌توانیم خودمان را به حقیقت بشناسیم. چون اگر ما به حقیقت خودمان را بشناسیم که دیگر تمام است و ما هم شدیم خدا. لذا ما به حقیقت نمی‌-توانیم. منتها ملاک حضرت همین است که وقتی شما برای شناخت گام بر می‌داری، تازه نجات پیدا می‌کنی. نجات از چه؟ از آن جهلی که فکر می‌کردی به به، من چه هستم و کی هستم، من آنم که رستم بود پهلوان! فکر می‌کردی انسانی هستی که چنین و چنان است، نخیر، هیچی نیستی. تو هر چه جلو می‌روی، به کنه خودت هم پی نمی‌بری که چه کسی هستی. پس اتّفاقاً ملاک همین است، چون در غیر این صورت انسان در وادی گمراهی است، فکر می‌کند در وادی قدرت است. این «انا ربّکم الاعلی»‌ها از کجا آمد؟ فرعون‌ها از کجا به وجود آمدند؟ چون فکر می‌کرد که جدّی خودش صاحب قدرت است و می‌تواند هر کاری کند.

بیان شده که فرعون از حضرت موسی پرسید: خدای تو چه کار می‌کند؟ گفت: زنده می‌کند و می‌میراند. فرعون هم دو نفر را آورد، حکم اعدام یکی را داده بود و گفت: من این را آزاد می‌کنم و آن یکی را می‌کشم. پس من هم زنده می‌کنم و می‌میرانم. حضرت گفت: خیر، خدای من خود من و تو را زنده می‌کند و می‌میراند. اینکه من و تو از اوّل زنده هستیم، او است که من و تو را زنده می‌کند و می‌-میراند. تو که زنده را کشتی، اگر راست می‌گویی‌‌ همان کشته را زنده کن، نه اینکه زنده را بمیرانی. کشته را زنده کن. کسی که از اوّل نبوده را زنده کن. پروردگار من این‌گونه است. لذا وقتی بعضی در شناخت اولیه، شناخت پیدا نکنند که جدّی هیچ هستند، آن موقع ادّعا می‌کنند که «انا ربکم الاعلی» امّا آن‌جا که دارد غرق می‌شود، می‌گوید: «آمنت برب موسی». لذا این دلیل بر این است که انسان واقعاً خودش را نمی‌شناسد.

اشتغال به غیر نفس، سرگردانی در ظلمات

امیرالمؤمنین، علی بن ابی‌طالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) فرمودند: «مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَیْرِ نَفْسِهِ تَحَیَّرَ فِی الظُّلُمَاتِ وَ ارْتَبَکَ فِی الْهَلَکَاتِ» هرکس نفس خودش را به غیر خودش مشغول کند «نَفْسَهُ بِغَیْرِ نَفْسِهِ تَحَیَّرَ فِی الظُّلُمَاتِ»، متحیّر است آن هم در ظلمات. یعنی در تاریکی‌ها دارد قدم بر می‌دارد و فکر می‌کند که علم دارد، در حالی که سواد است و در سیاهی‌هاست و سرگردان و متحیر است. «وَ ارْتَبَکَ فِی الْهَلَکَاتِ»، و در ورطه هلکات می‌افتد؛ یعنی آخرش هم هلاک می‌شود و در ورطه چه کنم چه کنم می‌افتد.

حالا در باب اینکه انسان چطور باید به نفس شناخت پیدا کند، حضرت می‌فرمایند این شناخت نفس در تقوا و خداترسی است. «کْثَرُ النَّاسِ مَعْرِفَةً لِنَفْسِهِ أَخْوَفُهُمْ لِرَبِّهِ». هر که بیشتر خود را شناخت، از خدا بیشتر می‌ترسد. چرا از خدا بیشتر می‌ترسد؟ مگر نعوذبالله خدا موجود ترسناکی است؟! یعنی هر چه جلو می‌رود، می‌فهمد که واقعاً هیچ چیزی متوجّه نمی‌شود و واقعاً ربوبیّت موجود است و ربّ را در همه مطالب حس می‌کند. لذا خوف دارد که نکند کاری را انجام دهد که خلاف فرمایش پروردگار عالم باشد. پس اصل این است که باید در آن تأمّل کرد.

ارتباط نفس و حق

دیشب چون بحث لیل است و لیل مباحث علمی و عرفانی می‌طلبد، روایتی را بیان کنم که خیلی قشنگ است. در بحارالنوارآمده که مردی به نام مجاشع پیامبر آمد «دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص رَجُلٌ اسْمُهُ مُجَاشِعٌ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ کَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى مَعْرِفَةِ الْحَقِّ» گفت: یا رسول الله! ما چه کنیم به معرفت حق برسیم؟ «کَیْفَ الطَّرِیقُ»؟ راه شناخت حضرت حق چیست؟ به تعبیری چه کنیم خدا‌شناس شویم، عارف بالله شویم؟ «فَقَالَ ص مَعْرِفَةُ النَّفْسِ» حضرت فرمودند: راه شناخت خدا، معرفت نفس است. - حالا به ترجمان این‌ها دقّت بفرمایید تا اگر رسیدیم نکاتی را عرض کنیم وإلّا بماند برای جلسه بعد -«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى مُوَافَقَةِ الْحَقِّ» گفت: چه کنم که توفیق داشته باشم که من موافقت و سازگاری با حق داشته باشم - چون حضرت فرمودند: شناخت حضرت حق، معرفت نفس است - یعنی حالا چه کنم که با هرچه که حق است، موافق باشم؟ «قَالَ مُخَالَفَةُ النَّفْسِ» حضرت فرمودند: هرچه نفست گفت، مخالفت کن.

«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى رِضَا الْحَقِّ» پرسید: چه کنیم که به رضای حضرت حق برسیم؟ «قَالَ سَخَطُ النَّفْسِ» فرمودند: اینکه با نفست بسیار بد برخورد کنی و از او به هیچ عنوان راضی نباشی - سخط مال موقعی است که انسان راضی نیست و برخورد بدی با او می‌کند -«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى وَصْلِ الْحَقِّ» پرسید: چه کنم که راهی را بروم که من را به حضرت حق وصل کند؟ «قَالَ هَجْرُ النَّفْسِ» فرمودند: هجرت از نفس.خوب دقّت کنید، خیلی این روایت نکات قشنگی دارد و آنچه که اولیاء بیان می‌کنند، خیلی جالب و زیباست.

«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى طَاعَةِ الْحَقِّ» پرسید: یا رسول الله! چه کنم که مطیع حق باشم؟ «قَالَ عِصْیَانُ النَّفْسِ» فرمودند: هرچه نفست گفت، مخالفتش را کن (عصیان، مخالفت کردن است).«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى ذِکْرِ الْحَقِّ» پرسید: چه کنم که همیشه یاد حق باشم؟ بدانم حق هست و همیشه باید یادش باشم؟ «قَالَ نِسْیَانُ النَّفْسِ» حضرت فرمودند: نفس خودت را فراموش کن. شاید بگوییم: عجب! از یک طرف می‌گویند معرفه النفس و از یک طرف می‌گویند نسیان النفس؟! دقّت کنید، اینکه گفتم این‌ها را به تنهایی نمی‌شود متوجّه شد و باید ببینیم اولیاء چه می‌گویند، این است. «فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى قُرْبِ الْحَقِّ» چه کنم که مقرّب حضرت حق شوم؟ به حق نزدیک شوم؟ «قَالَ التَّبَاعُدُ مِنَ النَّفْسِ» فرمودند: باید از نفس خودت دور شوی. هرچه می‌خواهی به خدا نزدیک شوی، باید از این نفس دور شوی.«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى أُنْسِ الْحَقِّ» پرسید: چه کنم با حق مأنوس شوم؟

انس با نزدیکی تفاوت دارد. وقتی نزدیک شدم، حالا چه کنم که دیگر مأنوس شوم. یک موقع انسان آرام آرام به یک بزرگی نزدیک می‌شود امّا بعد دیگر آن قدر می‌رود و می‌آید و با هم هستند که انس می‌گیرند و انیس او می‌شود و مأنوس می‌شوند. یک خصوصیت مأنوس شدن این است که وقتی او را نمی‌بیند دل تنگ می‌شود و وقتی او را می‌بیند، آرام می‌شود.

این را هم به شما بگویم، نکته قشنگی است و نکته من النکات است.‌‌ همان طور که ما اولیاء خدا را می‌بینیم، آرام می‌شویم، اگر زیاد با آن‌ها برویم و بیاییم، آن‌ها هم من و تو را می‌بینند، خوشحال می‌شوند. وقتی نباشیم، یک جوری احساس جدایی می‌کنند. این‌ها انس می‌گیرند. انس بر اساس حبّ است، حبّ هم زیاد می‌شود، انیس می‌شود.

مخالف انس وحشت است. هر چیزی مقابل دارد. مقابل حق، باطل است. مقابل نور، ظلمت است. مقابل انس، وحشت است. انسان می‌ترسد امّا وقتی انس گرفت، به انسان آرامش می‌دهد. پس معلوم است انس یک معنای دیگری دارد و آن این است که وقتی کسی انیس کسی شد، برای او آرامش می‌آورد. انسیه به معنای آرامش بخش است. به انسان آرامش می‌دهد.

«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى أُنْسِ الْحَقِّ» پرسید: چه کنم با حق مأنوس شوم؟ «قَالَ الْوَحْشَةُ مِنَ النَّفْسِ» فرمودند: باید از نفست وحشت داشته باشی، بترسی. نمی‌شود هم از این خوشت بیاید و هم از آن. باید از نفس بترسی. اعتماد به نفست نکنی.

چون باز یکی از نکاتی که در انس هست، اعتماد است. انسان چون اعتماد دارد، انس می‌گیرد. نمی‌توانی هم با این انس بگیری، هم با آن؛ یعنی هم به این اعتماد کنی و هم به آن. باید از این نفس بترسی، وحشت داشته باشی. چون نفس فریب می‌دهد. یکی از مطالب انس هم این است که کسی که انیس کسی شد، فریب نمی‌دهد. جلیس کسی شد، فریب نمی‌دهد بلکه دلیل و راهنمای او می‌شود. این‌ها خیلی نکات مهمّی است.

«فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَکَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى ذَلِکَ» حالا سؤال می‌کند: یا رسول الله! من چطور به این مطالبی که بیان کردید، برسم؟ «قَالَ الِاسْتِعَانَةُ بِالْحَقِّ عَلَى النَّفْسِ» حضرت فرمودند: کمک جستن از خود حضرت حق بر نفست؛ یعنی خودت به تنهایی نمی‌توانی. مرحله نفس که عرض کردیم اگر کسی فکر کند، خودش می‌تواند، نداریم. معرفت و شناخت نفس این است که واقعاً نمی‌دانم. آخرش معلوم می‌شود، همین است، «الِاسْتِعَانَةُ بِالْحَقِّ عَلَى النَّفْسِ» کمک گرفتن از حضرت حق که استعانت بجوید که بر نفس پیروز شود. چون نفس در درون ما هست و هیچ کاریش هم نمی‌تواند بکند و ما شناخت به نفس هم نداریم. بالاخره آخرش یک موقع این نفس دون یک طوری به انسان ضربه می‌زند. لذا معرفت به نفس اگر معرفت به پروردگار عالم می‌آورد، که باز هم انسان در این نسبی است، آن هم به استعانت از ذوالجلال و الاکرام، از حضرت حق که اگر این را انسان بفهمد، تمام است و آن «معرفتی» برای انسان معلوم می‌شود،. منتها آن معرفت نسبی است، نه معرفت حقیقی که در همین حد کفایت می‌کند.

إن‌شاءالله فردا شب اگر برسیم، معرفت الله را بیان کنیم؛ چون حالا این شناخت معرفت نفس بود امّا راجع به معرفت پروردگار عالم هم مطالبی داریم. این‌جا هم بیان می‌کند: «معرفتی یا مولای دلیلی علیک»‌ای مولای من! این‌شناختی که من دارم دلیل و برهان این است که من به سمت تو آمدم، من را دارد به سمت تو راهنمایی می‌کند. این مرفت است که باعث می‌شود که من می‌فهمم جدّی یک ربّی در قضیه هست ولو به اینکه من شناخت ندارم و کنه قضیه را هم نمی‌دانم. دلیل هم این است که من مخلوقم، محدودم امّا همین عامل می‌شود من جلو بروم و این‌ها نکات بسیار مهمّی است.

پروردگارا! ما را به این مقام‌شناختی که بفهمیم که نمی‌فهمیم، برسان.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روح الله قرهی

آیت‌الله قرهی در شرح دعای ابوحمزه ثمالی مطرح کرد

تامل در رزق، عامل شناخت رازق

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله العظمی ادیب همیشه سرشان به زیر بود. یک بار آقا صدای بی‌سیم کلانتری را شنیدند و پرسیدند این چیست؟ گفته بودند این برای ارتباط از راه دور است. آقا فرمودند: عجب! پس آمد! ...

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه بیستم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب 24 ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِه‏
مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»

درک مربی داشتن امور و دور شدن از ادعا

در جلسات گذشته بیان کردیم: پروردگار عالم «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا» است. حسب روایات شریفه و فرمایشات اعاظم و بزرگان، پروردگار عالم، مربّی در همه امور است و این‌طور نیست که فقط در صغر سن، مربّی باشد. دلیل و برهان فراز «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً» و هم‌چنین دلیل و برهان «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ» را هم حسب روایات شریفه و هم حسب فرمایشات بزرگان بیان کردیم.

علی ایحال مخلص کلام این شد که ما تصوّر می‌کنیم حالا که بزرگ شدیم، امور دست ماست و ما آن را پرورش می‌دهیم، امّا گاهی پروردگار عالم با گوشمالی به ما می‌فهماند که همه چیز دست ما نیست و برعکس همه امور دست خودش است و ما هیچ‌کاره هستیم. این، نکته بسیار مهم است.

در ‌‌نهایت بیان کردیم: عبد بما هو عبد می‌داند که در دنیا فقط باید تکلیف‌گرا باشد.‌‌ همان چه که امام راحل عظیم‌الشّأنمان هم بار‌ها می‌فرمودند: ما مکلّف به انجام وظایف شرعی خود هستیم و نتیجه عندالله تبارک و تعالی است، هر چه خدا خواست،‌‌ همان می‌شود.

نتیجه آن در آخرت هم این است که کسی که بداند همه امور عبادی او به ید پروردگار عالم است، دیگر فردا طلب‌کار نیست. «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِه»، خودت به من اشاره کردی که در آخرت با عفو و کرم من سر و کار دارید، نه «إلی عملی»، کدام عمل؟! بیان کردیم: دیگر حدّ اعلای عمل، عمل عصمت است که بگوییم کسی تالی‌تلو معصوم بشود. اگر آن حال هم باشد، باز مربّی کس دیگری بوده، پس باز مدّعی نیست.

همه درآخرت چشم امیدشان به عفو و کرم پرردگار عالم است، نه به عمل خودشان. اگر عبد، عبد باشد، می‌فهمد که فردای قیامت باید فقط به سراغ عفو و کرم خدا برود. آن کسی که بگوید: من یک عمل صالح دارم، ولو واقعاً هم داشته باشد، باخته است. چون آن عمل برای او نیست، «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ». آیا فرموده: «ربّانی فی البدنی أو الجسمی، أو المالی، أو الرزقی، أو أولادی»؟! خیر، منظور ایشان از «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا»، این است: «ربّانی فی کلّ اموری»؛ یعنی «مِن العیش و المطالب الدنیا کلّهم».

اگر کسی این‌طور بفهمد، دیگر تمام است و هیچ، طلب‌کار نیست، بلکه دائم می‌داند بدهکار لطف خداست. چون خودش هم فرمود: «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ»، من در دنیا پرورش‌یافته احسان و تفضّل و نعم تو هستم و چیزی از خود ندارم.

بیان کردم: خلل در اعمال زیاد است، امّا اگر فرض کنیم که هیچ خللی در اعمال نباشد که این، فرض محال است امّا به قول بعضی از آقایان خود فرض محال هم یک نوع فرض است که این را گاهی در فلسفه مطرح می‌کنند. البته میرزای نائینی در اصول هم فرمودند که فرض محال مِن الفروض است. حالا فرض می‌کنیم که خللی نباشد که پر از خلل است!

کما اینکه بیان کردیم: این مطلب، یکی از دعاهای مؤکّد است و اولیاء خدا بر روی آن خیلی مصرّ هستند. آیت‌الله العظمی بهاء الدینی می‌فرمودند: اگر ادعیّه دیگر یادتان می‌رود، این دعا را یادتان نرود. «إلهی هَذِهِ صَلَاتِی‏ صَلَّیْتُهَا لَا لِحَاجَةٍ مِنْکَ إِلَیْهَا، وَ لَا رَغْبَةٍ مِنْکَ فِیهَا، إِلَّا تَعْظِیماً وَ طَاعَةً وَ إِجَابَةً لَکَ إِلَى مَا أَمَرْتَنِی بِهِ، إِلَهِی إِنْ کَانَ فِیهَا خَلَلٌ أَوْ نَقْصٌ مِنْ رُکُوعِهَا أَوْ سُجُودِهَا فَلَا تُؤَاخِذْنِی وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ بِالْقَبُولِ وَ الْغُفْرَانِ‏». همان‌طور که بیان کردیم: به این علّت عنوان رکوع و سجود را می‌آورد که دو حالت بسیار مهم صلاه، خضوع و خشوع است و إلّا به این معنا نیست که در جاهای دیگر آن خلل نباشد، بلکه می‌گوید: اگر بر‌ترین آن یعنی خضوع و خشوع را حساب کنیم و در آن، خلل باشد، فَلَا تُؤَاخِذْنِی، از من مؤاخذه نکن. در انت‌ها نیز می‌فرماید: وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ بِالْقَبُولِ وَ الْغُفْرَانِ، همان‌طور که در این فراز مورد بحث داریم: «وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ». اگر خللی هم نباشد، باز ما در احسان و تفضّل خدا رشد کردیم. پس تفضّل است و طلب‌کار نیستیم.

خود‌شناسی و خدا‌شناسی

«مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»، در جلسه گذشته راجع به معرفت صحبت کردیم. گفتیم: اولیاء خدا، عرفای عظیم‌الشّأن می‌فرمایند: اوج عرفان و معرفت این است که انسان می‌فهمد که نمی‌فهمد! لذا هر چه جلو می‌رود، بالجد ذلیل و ضعیف بودن خودش را درک می‌کند.

خدا کنز خفیّ الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری را رحمت کند. یک‌ مرتبه در محضر مبارکشان داشتیم به تهران می‌آمدیم، بعدازظهر بود و ایشان گفتند: برای نماز مغرب در قدمگاه بمانیم. بعد هم فرمودند: اصلاً امشب همین جا می‌مانیم. در آن زمان قدمگاه هنوز به این صورت ساخته نشده بود.

ایشان در آن شب شروع کردن به خواندن دعای کمیل، وقتی به عبارات «أنا عبدک الضعیف الذلیل الخاضع...»، طور دیگری بیان می‌کردند، ناله می‌زدند و فغان می‌کردند.اتّفاقاً در باب معرفت، بالا‌ترین معرفت این است که انسان بفهمد جدّی هیچ است، هیچِ هیچ! شناخت حقیقی، این است.

لذا به این روایت که خیلی عجیب است، خوب دقّت کنید. اوّلاً بالا‌ترین معرفت را بار‌ها و بار‌ها شنیدید که پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: «مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». در این روایت هم امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن‌أبی‌طالب (علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: «عَجِبتُ لِمَن یَجهَلُ نَفسَهُ کَیفَ یَعرِفُ رَبَّهُ؟!»، متعجّبم از کسی که خودش را نمی‌شناسد، آن‌وقت چطور می‌خواهد پروردگار عالم را بشناسد؟!

اوج عرفان: بفهمی که نمی‌فهمی!

عارف بالله، ملّا محسن فیض کاشانی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) در کتاب «کلمات المکنونه»، نکته‌ای عالی راجع به شناخت دارند، می‌گویند: اینکه پروردگار عالم به لسان عصمت فرمودند: «مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، یا «عَجِبتُ لِمَن یَجهَلُ نَفسَهُ کَیفَ یَعرِفُ رَبَّهُ؟!»، به این دلیل است: وقتی کسی جدّی فهمید که ذلیل و هیچ است و خودش را شناخت، آن موقع تازه جلو می‌رود و خدا را آن‌طور می‌شناسد. و إلّا شناخت ذوالجلال و الاکرام اصلاً می‌سور نیست. چرا؟

یک کد خدمت شما دادیم و گفتیم: همیشه با این کد حرکت کنید، بیان کردیم: ما مخلوقیم، مخلوق، محدود است. چون مفعول و فعل فاعل است. حضرت حقّ، خالق و فاعل است. پس طبیعی است محدود نمی‌تواند آن لایتناهی را درک کند. البته فقط منظور کنه آن نیست، بلکه اصلاً نمی‌تواند درک کند. چون در حد و اندازه خودش است. ما هر چه هم بخواهیم بیان کنیم، به لسان حسی و لمسی می‌گوییم.

مثلاً شنیدید که بعضی در حالات ارتباط با ذوالجلال و الاکرام و عشق و نجوای با خدا می‌گویند: قربانت بروم! فدایت بشوم! مگر پروردگار عالم جسم است؟! اولیاء خدا می‌گویند: این الفاظ هیچ اشکالی ندارد، یک معنای فانی فی الله بودن، از این باب است. گرچه فانی فی الله بودن معنای خیلی برتری دارد که الآن زمان بحثش نیست.

امّا اولیاء خدا می‌گویند: می‌دانید چرا منعی ندارد؟! چون ما محدود هستیم. ما به هیچ وجهی نمی‌توانیم ذوالجلال و الاکرام را تصوّر کنیم. «هو الاوّل و الاخر و الظاهر و الباطن».

لذا پیامبر عظیم‌الشّأن که در معراج رفت و اوج گرفت، به آن‌جایی رسید که دیگر هیچ کس، حتّی حضرت روح الامین، جبرائیل، میکائیل، اسرافیل و دیگر ملائکه مقرّب ذوالجلال و الاکرام نتوانستند ورود پیدا کنند. لذا پیامبر وقتی فرمودند: بردارم جبرائیل چرا نمی‌آیی؟! فرمود: من دیگر از این‌جا به بعد نمی‌توانم بیایم. رفت که خطاب قرآن کریم و مجید الهی این است: «قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏».

بیان کردیم: این آیه از آیاتی است که بشر نمی‌فهمد و از آیات مشکله است. واقعاً نمی‌دانیم، مگر پروردگار عالم جسم است که نعوذبالله مانند مطالبی که از اسرائیلیات و یهودیات می‌باشد و از احادیثی است که مع‌الأسف در کتب اهل جماعت هم هست، این‌طور بیان کنیم؟! مثلاً آن‌ها در جایی بیان می‌کنند: خدا - نعوذبالله - با موسی کشتی گرفت و.... از این حرف‌های چرند که هر کسی یک مقدار قدرت تمییز بین قضایا را داشته باشد (نیاز به عقل هم نیست)، می‌فهمد که اصلاً برای ساحت قدس ذوالجلال و الاکرام به این صورت تبیین کردن، عین بچّه‌بازی است. ما اگر بخواهیم این مطالب را بپذیریم، باید برای پروردگار عالم قائل به جسم شویم که بگوییم خدا کشتی می‌گیرد و....

علی ایحال پیامبر در آن اوج رفت که بیان شد: «قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏»، ولی پروردگار عالم که جسم نیست که بگوییم: ما فوق عرش تختی دارد و.... پس چیست؟ نمی‌دانیم. پس اینکه گاهی ما بعضی چیز‌ها را تصوّر می‌کنیم، دلیلش این است که ما با محسوسات و ملموسات سر و کار داریم.

لذا ما به اوج که رسیدیم، باید بدانیم که ذلیلیم. «ذلیل خاضع خاشع فقیر بائس مسکین مستکین مستجیر...» هر چه بگوییم، به انسان می‌خورد. لذا ملّا محسن فیض کاشانی (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، وقتی انسان خودش را بشناسد، هر چه جلو برود، می‌فهمد که نمی‌فهمد. اوج عرفان همین است که به آن‌جایی برسی که بفهمی واقعاً هیچ چیزی نمی‌فهمی! برای همین حضرت می‌فرمایند: «عَجِبتُ لِمَن یَجهَلُ نَفسَهُ کَیفَ یَعرِفُ رَبَّهُ؟!».

عجز انسان از شناخت خود!

اولیاء خدا هم راجع به «مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» و هم «عَجِبتُ لِمَن یَجهَلُ نَفسَهُ کَیفَ یَعرِفُ رَبَّهُ؟!»، نکته دیگری هم بیان می‌کنند، می‌فرمایند: یعنی اینکه انسان واقعاً به شناخت خودش هم عاجز است، چه برسد به شناخت خداوند!

بار‌ها بیان کردیم: سر انگشت را در نظر بگیرید. به صورت ظاهر وقتی نگاه می‌کنیم، اثر انگشت‌ها تقریباً شبیه هم هست. امّا بافت همین یک بند انگشت طوری است که اثر انگشت هیچ کسی مثل دیگری نیست. میلیارد‌ها انسان از دنیا رفتند، میلیارد‌ها انسان به دنیا می‌آمدند، میلیارد‌ها انسان الآن هستند، در بافت‌شناسی می‌گویند: اگر همه این‌ها را در یک صحرا جمع کنید و اثر انگشت همه را ببیند، اثر انگشت هیچ کس شبیه دیگری نیست. حتّی دوقلوهایی که بسیار به هم شبیه هستند، اثر انگشت متفاوت دارند. مگر این یک بند انگشت چه دارد که این‌گونه است؟! واقعاً در این مطلب تأمّل کنید.

حالا امروز که طور دیگری بیان می‌کنند، می‌گویند: بازدم هیچ‌کس مثل دیگری نیست. امروز در بحث جرم‌شناسی در مورد همین مطلب بررسی می‌کنند که گاهی به‌‌ همان بحث نفس روی می‌آورند. این تعریق در نفس چیست که برای کس دیگری این‌طور نیست؟! واقعاً چه کرده؟! خلق الخلائق بقدرته! یک مقدار تأمّل کنیم. یک مقدار فکر کنیم که این نفس چیست که نفس من با نفس همسر، فرزند، پدر، مادر، برادر و... هم یکی نیست! این چیست؟! لذا می‌گویند: گاهی با همین نفس کشف جرم انجام می‌دهند و می‌گویند: دیگر اثر انگشت هم نیاز نیست!

حالا آیا کسی می‌تواند خودش را بشناسد؟! ما در شناخت خودمان عاجزیم. این تازه بحث جسمانی است. اولیاء خدا مخصوصاً از همین مباحث جسمانی برای ما بیان می‌کنند؛ چون ما با محسوسات و ملموسات سر و کار داریم که این هم یک کد همیشگی است. حالا بیاییم راجع به روح خودمان تأمّل کنیم، «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»، روح چیست؟ تفاوت روح و جان چیست؟ چون آن اسپرم که به چشم غیر مسلّح دیده نمی‌شود و به تعبیر قرآن کریم در «منیّاً» است و در یک قطره آن، هزاران هزار اسپرم است که یک‌باره هجوم می‌برند تا با تخمک لقاح صورت بگیرد و آن‌جا که به درون رحم هجمه می‌برند و به محض اینکه یکی آمد، یا دو تایی با هم مساوی رفتند، یا سه تایی با هم مساوی رفتند و...، بالاخره تا متوجّه می‌شود ورودی پیدا شد، ناخودآگاه مانند تله موش سریع بسته می‌شود و دیگر آن‌ها پشت رحم می‌مانند و از بین می‌روند و آن‌جا با تخمک لقاح صورت می‌گیرد، معلوم است جان دارد، چون شبیه یه کرم بسیار ریز است که در آزمایشگاه با چشم مسلّح می‌توان آن را دید. امّا روح چیست که چهارماهگی روح می‌دهند. فرق روح با جان چیست؟ ما ماندیم. اصلاً خود اینجان چیست؟ آنکه ریز ریز است و اصلاً با چشم غیر مسلّح دیده نمی‌شود، جان دارد. آن‌وقت وقتی می‌آید، تازه لقاح صورت می‌گیرد، بعد...، غوغا، غوغا، محشر.... اوّل قلب تولید می‌شود، بعد دیگر اعضاء و جوارح. بعد در دنیا می‌آید، بعد رشد می‌کند. آن چیست که وقتی جان می‌رود، دیگر هیچ اختیاری از خودش ندارد، برای غسل دادن این طرفش و آن طرفش می‌کنند، آب بر رویش می‌ریزند، آنجان و روح چه شد؟ روح با جان رفت؟ روح اوّل رفت، جان بعد رفت؟ این «معرفتی دلیلی» چیست؟ این «معرفتی دلیلی» یعنی همین که من فهمیدم و شناخت پیدا کردم که واقعاً من نمی‌دانم. «معرفتی دلیلی علیک» یعنی وقتی به این‌جا رسیدم که فهمیدم نمی‌فهمم، خود این معرفت است. این معنای «معرفتی» است، نه اینکه یعنی من به مقام معرفت رسیدم. صورت ظاهر «معرفتی» لفظ معرفت است امّا در «معرفتی» می‌فهمم که هر چه جلو می‌روم، نمی‌فهمم. چون امیرالمؤمنین فرمودند: «عَجِبتُ لِمَن یَجهَلُ نَفسَهُ کَیفَ یَعرِفُ رَبَّهُ؟!».

تامل در رزق، عامل شناخت رازق

لذا در روایتی که در صحف ادریس نبی (علی نبیّنا و آله و علیه الصّلوة و السّلام) است، بیان فرمودند: «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ وَ مَنْ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرَّازِقَ وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ».

چرا این تعبیر را به کار برده‌اند؟ خوب دقّت کنید؛ می‌خواهم این «معرفتی دلیلی علیک» را با این روایات بیشتر توضیح بدهم که متوجّه شویم که در حقیقت این «معرفتی»‌‌ همان نکته‌ای است که عرض کردیم اولیاء خدا و عرفای عظیم‌الشّأن بیان کرده‌اند که جدّی معرفت بالله یعنی اینکه من به جایی برسم که بدانم نمی‌فهمم. عارف بالله، اوج عرفانش نفهمیدن است.

فرمودند: «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ» هر کسی خلق را شناخت، خالق را می‌شناسد. سؤال: تفاوت این با «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» چیست؟ آیا ربّ‌‌ همان خالق نیست؟ بله، طبعاً خالق است که ربّ است. پس چرا در صحف ادریس این‌گونه تبیین فرموده‌اند که «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ وَ مَنْ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرَّازِقَ وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ»؟ اوّلاً آن‌وقت هر کس روزی را بشناسد یعنی چه؟ فرمود: هر کس روزی را بشناسد، رزّاق (آنکه روزی‌دهنده است) را می‌شناسد.

یک مطلبی به شما بگویم که خیلی جالب است. در باب بِرَنج (بِرِنج) - که اصلش بِرَنج است. چون انسان، برای آن به رنج می‌افتد و خیلی زحمت دارد، به آن می‌گویند بِرَنج منتها دیگر برنج اصطلاح شد - دو نکته عرض می‌کنم که خوب دقّت بکنید. اوّل نکته رزق‌شناسی مثلاً در انواع برنج، این است که لازمه کار همه این‌ها این است که در خاک باشند. پروردگار عالم در خاک چه چیزی قرار داده که وقتی شما یک دانه بذری را قرار می‌دهید، آن بذر اگر بیرون از آن فضا باشد، هر کاری کنید، چیزی از او استخراج نمی‌شود ولی بذر که درون آن قرار می‌گیرد، با آبی که «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ» حیات می‌دهد و هر کدام یک نوع رنگ در میوه یا در طعم یا در طعام دارند.

در مثال مناقشه نیست. مثلاً شما در یک باغ انواع درختان را کاشته‌اید. زمین‌‌ همان زمین است. صورت ظاهر بذر تفاوت دارد. ولی در بذرش هم چیست؟ وقتی درخت رشد می‌کند، یک گیلاس، گیلاسی است که قرمز است، یک گیلاس، گیلاس زرد است، یکی صورتی است مقداریش زرد است، یکی قرمز و صورتی و زرد با هم مخلوط است، در حالی که همه‌شان هم به عنوان گیلاس‌اند. یا انگور که انگورهای متفاوتی داریم و لذا مجبور می‌شویم برای اینکه شاخص قرار بدهیم، اسم‌گزاری کنیم. واضع لغت می‌آید و لفظی را برایش وضع می‌کند، یکی را می‌گوید انگور عسگری، دیگری را می‌گوید انگور یاقوتی و.... برای چه این تفاوت‌ها بین این‌هاست؟ صورت ظاهر، بذر یکی است. این خاک چه هست؟ رنگ را چرا تغییر می‌دهد؟ طعم را چرا تغییر می‌دهد؟ آلبالو چه هست؟ هلو، شلیل، چرا رنگ‌های این‌ها با هم متفاوت است؟ علّت‌العلل چیست؟ مطالب چیست که پروردگار عالم می‌گوید اگر رزق را‌شناختی، رزّاق را می‌‌شناسی؟

یک نکته‌ای در برنج هست که این را بگویم تا آن معلوم شود. در برنج وقتی نشاء را قرار می‌دهند، خود نشاءکاری خیلی مهم است، اگر شما نشاء را مستقیم قرار دادی، بهترین برنج درمی‌آید، البته در آبی که متوسط باشد نه کثرت و به عنوان برنج‌های صدری است، ولو اگر هم به اصطلاح دانه‌اش تفاوت کند. گاهی هم نه، در شالیزار‌ها هر کدام به نوعی می‌کارند که باز این تفاوت دارد و این نوع نگاه پروردگار عالم به نوع رشد هم در طعمش عجیب است. و لذا بسیار هم زحمت دارد و امروز با دستگاه درست می‌کنند. یک نکته‌ای عرض کنم که آقایان می‌توانند به این‌هایی که در آزمایشگاه‌ها هستند بگویند که مواد قندی و مواد معدنی را در آنچه که با دست نشاء می‌شود و آنچه با دستگاه است، تفکیک کنند، طبعاً می‌بینند تفاوت دارد. خود این عامل رشد است و لذا بهترین طعم است. ضمن اینکه علاوه بر خاک که مؤثر است، هوا هم بسیار مؤثر است.

لذا پروردگار متعال می‌فرماید: در رزق تامّل کنی، رزاق را می‌‌شناسی که این‌طوری بیخود به دست نیامده و یکی دیگر در پشت قضیه است که باید در او تأمّل کنی.

چرا شناخت خلق، قبل از شناخت نفس بیان شده؟ حالا «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ» چیست؟ چون یک ارتباط دیگری داشت که گفتم با هم بیان کنم. اگر خلق را‌شناختی، خالق را هم می‌‌شناسی. حالا پس «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ» چیست؟ آیا ما جزء خلق نیستیم؟ هستیم. پس چرا در صحف ادریس اوّل این‌طور بیان کرده است؟

بعضی از اولیاء خدا نکاتی را در این زمینه بیان کرده‌اند. یک نکته را ملای نراقی (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن متخلّق به اخلاق الهی بالجد، بیان کرده است که خیلی نکته زیبایی است و نکات دیگر ان‌شاءالله بماند برای جلسات بعد. ایشان می‌فرمایند: انسان معمولاً به عین خود را نمی‌بیند، اطراف را می‌بیند.

دقّت کنید ما معمولاً اطرافمان را می‌بینیم ولی خودمان را خیر، مگر اینکه آینه به دست بگیریم که خود را ببینیم. لذا بشر قبل از اینکه خود را ببیند، اطراف را می‌بیند. علّت بیان «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ» این است که انسان اوّل اطراف را می‌بیند و لذا نگاه به اطراف، اوّل لطف ذوالجلال و الکرام به انسان است که با این چشم اطراف خودش را می‌بیند، خلق را می‌بیند.

حیات همه اشیاء

البته اگر متوجّه شود. مثل‌‌ همان مطلبی که گفتم که هنوز که هنوز است خیلی‌ها درکش نمی‌کنند و حالا مهم هم نیست که درک بکنند یا نکنند. گفتم: در همه اشیاء آب است و سوختن به معنای تبخیر آب است که در درجه حرارت بیش از حد، چیزهایی می‌سوزد. حتّی این‌ موادی که ما می‌گوییم نسوز است بالأخره اگر یک جایی حرارت بیش از حد شد، سوختنی است. مثلاً مذاب‌های آتشفشان‌ها همه چیز را ذوب می‌کند. الان بشر دارد دنبال این می‌گردد که بتواند شیئی را درست کند که حتّی بتواند در آتشفشان‌های مذاب نسوزد ولی نمی‌تواند چون قدرت او مافوق قدرت علم ظاهری فعلی بشر است - عرض کردم علم ظاهری فعلی بشر و نمی‌گویم که در آینده هم نمی‌تواند. چون آن موقع احتمال دارد ولی الان نمی‌تواند - لذا وقتی چیزی می‌سوزد، این آبش تبخیر می‌شود. قرآن فرمود: «مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ». عرض کردم این میکروفون آب دارد، این عبای من با آب است و لذا این‌ها حیات دارند منتها این حیاتشان، حیات ملموسی که من و شما بفهمیم، نیست. یک حیات غیر ملموس است.

مگر پروردگار عالم نفرمود: همه اشیاء تسبیح ذوالجلال و الاکرام را می‌کنند. حالا من سؤال می‌کنم شما بفرمایید که اشیاء چطور تسبیح ذوالجلال و الکرام می‌کنند؟!

یک تمثیلی برای شما بزنم که بفهمید. مثلاً غبار را دیدید، غبار در همه جا هست ولو جاهایی که خیلی تمیز است. چطور می‌توانید متوجه شوید؟ یک جای خیلی تمیز، مثلاً روستا‌ها و جاهایی که خیلی مصفاست و هیچ دود و گازوئیلی نیست، وقتی نور آفتاب به شیشه می‌خورد، می‌بینید که در این نور آفتاب یک چیزهای خیلی ریزی هست که این غبار است که به چشم عادی دیده نمی‌شود ولی هست.

یا اکسیژنی که تنفس می‌کنیم و به صورت ظاهر دیده نمی‌شود. وقتی شما در آب می‌روی، آن‌جا می‌بینی که اکسیژن نداری و داری خفه می‌شوی. حتّی غواص هم که خیلی ماهر است تا یک جایی می‌تواند و بعد از آن کپسول اکسیژن برمی‌دارد. چرا؟ چون شنا بلد نیست؟ نخیر، شنا بلد است منتها دیگر چیزی به عنوان اکسیژن کم می‌آورد. حالا اکسیژن کجاست؟ اکسیژن را در این فضا به من نشان دهید! لذا تسبیح اشیا را هم ما نمی‌دانیم چیست ولی موجودیّت دارد.

کما اینکه بار‌ها و بار‌ها عرض کردم اگر پنجاه سال پیش، شصت سال پیش یک دانشمندی می‌گفت که در آینده با یک جسم کوچکی می‌توانیم همدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم، می‌گفتند: این بنده خدا خیلی مطالعه کرده، سیم‌هایش قاطی کرده. ‌ یک خورده استراحت بد نیست. این اصلاً دارد چرند می‌گوید. مگر می‌شود با یک جسم کوچک از این طرف دنیا، آن طرف دنیا را دید؟! «یری الناس من المشرق الی المغرب»، الان معما حل شده و چیزی به عنوان تلفن همراه یا موبایل آمده که ما داریم می‌بینیم ولی قبل که این نبود.

این را هم که اشیا تسبیح می‌کنند، من و شما نمی‌فهمیم. البته امکان دارد یک زمانی برسد که انسان تسبیح اشیاء را هم بشنود و زمان آقا جان این می‌شود. یا اینکه «مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ» هست و همه چیز حیات دارد.

چرا باید لباس‌هایمان را تا کنیم، نه آویزان؟

بعضی حلیه المتقین علامه مجلسی را مسخره می‌کردند که در آن آمده وقتی به منزل آمدید، لباس‌ها را تا کنید که لباس‌ها هم استراحت کنند. می‌گفتند: این چرندیات چیست؟! احمق! تو نمی‌فهمی می‌گویی چرندیات است. اگر یک زمانی بشر رسید به اینکه لباس هم حیات دارد و خستگی برای او هست، چه؟ قرآن فرموده: همه اشیاء حیات دارند. نمی‌دانم متوجّه می‌شوید منِ نوار که فرمایش بزرگان را عرض می‌کنم چه می‌گویم یا نه امّا واقعیّتی است. یک عدّه مسخره می‌کردند که علاّمه مجلسی این‌طور گفته است امّا لباس حیات دارد، لذا می‌گوید: تا کنید. ولی متأسّفانه ما امروز آویزان می‌کنیم. من یک جمله‌ای می‌گویم، حالا مسخره کنند. ما که نمی‌توانیم برای اینکه مسخره می‌کنند، حرف‌هایمان را نزنیم، بعد‌ها به آن می‌رسند، منعی ندارد.

کما اینکه عرض کردم - امّا یک بار دیگر هم می‌گویم که بدانید می‌خواهم به چه چیزی تأکید کنم - وقتی تازه بی‌سیم‌ها برای کلانتری آمده بود و به قول آن زمان پاسبان‌ها داشتند، این بی‌سیم‌ها خیلی بزرگ بود. آیت‌الله العظمی ادیب (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن ابوالعرفاء، همیشه سرشان به زیر بود و همین‌طوری می‌رفتند، گاهی هم که عبا را نمی‌توانست بپوشند، تا می‌کردند و دستشان می‌گرفتند. یک بار آقا صدا این بی‌سیم را شنیدند. ایشان که هیچ موقع سؤال نمی‌کردند، فرمودند: این چیست؟ گفتند: آقا! به این بی‌سیم می‌گو‌یند. مال کلانتری و این پاسبان‌هاست. آقا فرمودند: برای چیست؟ گفتند: برای این است که با این با هم ارتباط دارند و با همدیگر حرف می‌زنند که اگر یک اتّفاقی افتاد به این‌ها خبر بدهند و این‌ها هم اگر کسی را گرفتند، بگویند و.... اوّل فرموده بودند: عجب! پس آمد!

بعد فرموده بودند: این‌ها کوچکش هم می‌آید، مردم در دست می‌گیرند، حرف می‌زنند. گفتند: آقا این‌طور نیست که شما می‌فرمایید. این مال کلانتری است. مال همه نیست که کوچکش بیاید! آقا فرموده بودند: بله، می‌دانم ولی باز کوچکش هم می‌آید و مردم می‌گیرند. گفتند: آقا! نه. سومین بار دیدند باز آقا تأکید می‌کنند. گفتند: آقا بنده خدا یک پیرمرد، فقیه صمدانی، عارف بالله چه می‌فهمد این چیزهای الکترونیک این زمانه چیست! این بنده خدا در حوزه‌ها رشد کرده و به تعبیری کنج حوزه‌ها بوده و بعد هم حالا مباحث اخلاقی و عرفانی دارد. می‌دانیم یک مطالبی دارد، ارتباط با حضرت حجّت هم می‌دانیم دارد امّا چه می‌فهمد این چیز‌ها چیست! مرحوم حاج آقای حلوایی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) خودشان به بنده فرمودند که گفتم زیاد به آقا اصرار نکنیم. گفتم: بله آقا، همین‌طور است که شما می‌فرمایید. إن‌شائالله همین‌طور می‌شود. آقا فهمید این‌ها از چه بابی می‌گویند، فرمودند: بله، همین‌طور است که من می‌گویم.

مرحوم حاج حلوایی گفت: وقتی که پسرم بعد‌ها از انگلستان زنگ زد که بابا چیزی هست که به آن موبایل می‌گویند و با این داریم صحبت می‌کنیم، هنوز ایران نیامده و...، گفتم: عجب!حالا نگاه کنید در هر روستایی هم هست و هر بچّه‌ای هم دارد. کسی باور می‌کرد آقا می‌گفت: کوچکش هم می‌آید و همه در دست می‌گیرند؟ مسخره می‌کردند. اتّفاقاً به نظر من می‌آید- حاج آقای حلوایی این را نگفت و نظر من است - که شاید حاج آقای حلوایی و آقای دزفولی و دوستان دیگرشان می‌گفتند:‌ای کاش! آقا جای دیگر این حرف را نزند که بعضی نسبت به آقا ایمانشان کم شود. همین که پیش ما گفت، بس است. لذا بعضی نمی‌دانند که مطالب الهی موجود است و این‌ها هست. چه بگوییم؟!

یکی از مطالب هم حسب آنچه که اولیاء خدا بیان فرمودند، این است: یک مقدار از خستگی ابدان ما به خاطر رعایت نکردن همین اصل تا نکردن لباس‌هاست. حالا نمی‌فهمیم، نفهمیم امّا این را بزرگان فرمایش فرمودند و من عرض می‌کنم. اینکه در حلیه المتقین علامه مجلسی روایت می‌آورد و بیان می‌کند: باید این لباس تا شود که خستگی لباس دربرود، هست. «و جعلنا من الماء کل شیء حی» چون هرچه که شیء است در او آب است و حیات دارد. حیات ملموس را ما می‌فهمیم امّا حیات غیرملموس را من و شما درک نمی‌کنیم امّا هست.

لذا باید انسان بفهمد، خلقت را ببیند، بعد متوجّه شود. «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ». حالا إن‌شاءالله ادامه بحث جلسه آینده. خدایا! آن معرفت حقیقی را به ما بچشان.

خدا گواه است اگر آن معرفت حقیقی پیش بیاید، انسان می‌فهمد هیچ است. آن وقت انسان دنبال عبد شدن می‌رود، نه دنبال آقا شدن. درد ما این است که می‌خواهیم آقا باشید. خیر، باید عبد باشیم. هر که هم به جایی رسید از عبد بودن، بوده است. خیلی بی‌رودربایستی عرض کنم در آقایی هیچ چیزی به دست نمی‌آید و در عبد شدن است که همه چیز به دست می‌آید. بخواهی آقا باشی، بدبختی. این فریب شیطان است، گفت: «خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ» من برترم، من آقایم؛ یک معنای حرف شیطان این است دیگر. خدا کند بفهمیم ذلیلیم، آن وقت مزه می‌دهد.

پروردگارا! ما را به این معرفت حقیقی برسان.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آیت الله قرهی

آیت‌الله قرهی در جلسه شرح دعای ابوحمزه ثمالی مطرح کرد

اوج عرفان فهمیدن نفهمیدن است

خبرگزاری تسنیم: آیت الله قرهی گفت: شاید به یک عدّه بربخورد که آقا ما آمده‌ایم که بفهمیم، این چه جورچینی است که راه انداخته‌اید، که ما می‌فهمیم که نمی‌فهمیم! امّا اتّفاقاً همین است. این اوج عرفان است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه نوزدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب 22 ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِه‏ مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»

هیچ نداشتن در معامله اخروی عندالله!

در جلسات قبل بیان کردیم: پروردگار عالم ما را در حالی که کوچک بودیم، در نعم خود پرورش داد و بعد هم ما را در احسان و تفضّل و نعمش در همه حالات زندگیمان پرورش داد، «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ».

لذا پروردگار عالم مربّی همه حالات ما هست و ما هم اگر به خوبی درک کنیم ربّ‌العالمین یعنی چه، مربّای حضرت حقّ هستیم.

آن کس هم که مربّی هست، خودش فرمود: «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِه»، یعنی در قیامت هم امید شما به عفو و کرم من باشد، نه به عملتان. چون اگر اعمالتان، احسن اعمال باشد و هیچ نقصی هم در آن‌ها نباشد، من پرورش دادم، «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ». پس شما از خودتان چیزی نداشتید.

عاقل همین است که بفهمد واقعاً هیچی ندارد. این‌طور راحت‌تر هم می‌تواند با پروردگار عالم معامله کند. وقتی چیزی ندارد، معامله او چیست؟ اتّفاقاً همین نداشتن او، معامله‌اش است. معامله دنیوی این است که یک کسی چیزی دارد و در قبال آن شیء، ثمن یا چیز دیگری به او داده می‌شود. امّا در رابطه با معامله اخروی عندالله تبارک و تعالی، اتّفاقاً همین نبود و فقرش مدّنظر است. چه چیزی را با پروردگار عالم معامله کند؟ همین را که هیچ چیزی ندارم.

امیرالمؤمنین (ع) در فقر مطلق!

ما در مورد این فراز، دیگر به قدر کفایت مجلس صحبت کردیم و می‌خواهیم به فراز «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ» برسیم. ولی واقعیّت همین است که اگر کسی فهمید پرورش‌دهنده اعمال، اوست، خود را فقیر می‌داند. دیگر بالا‌تر از معصوم نیست، امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) در فقر مطلق است. چون ایشان می‌دانند همه‌اش، احسان و تفضّل و نعم خداست و هیچ چیزی متعلّق به خودشان نیست. آن هم کسی که امیر است، آن هم امیر اهل ایمان! مؤمن هم که می‌گوییم، این تعارفاتی که ما با هم داریم که بنده به شما و شما به من می‌گویید: مؤمنید، نیست. منظور، اهل ایمان بما هو ایمان است. امیرالمؤمنین، امیر آن‌هاست. معلوم است خودش در رأس ایمان است. امّا همین امیرالمؤمینن، اتّفاقاً به همین خاطر امیر مؤمنین است که ایمان دارد که فقیر است و خودش هیچ است.

البته برای ما، چون مِن ناحیة الله حلقه وصل است، اعلی درجه است و ما به خاک پای غلام غلامانش هم نمی‌رسیم. ما گرد خاک پای ایشان که هیچ، گرد خاک پای قنبر ایشان را باید توتیای چشم کنیم و این مطلبی که بیان می‌کنیم، از باب پرورش است و به این معنی نیست که ما نعوذبالله در مقابل ایشان، کسی هستیم.وقتی می‌گویم، ایشان فقیر هستند، برای این است که آن‌ها می‌فه‌مند ربّانی چیست. لذا انسان اگر این را فهمید، فردا هم باید نگاهش به عفو و کرم خدا باشد.گفتیم: پس این اعمالی که در دنیا انجام می‌دهد، چیست؟ بیان شد: این فقط تکلیف‌گرایی است. ذوالجلال و الاکرام تکلیف کرده و ما هم انجام می‌دهیم.

عبد، می‌فهمد که نمی‌فهمد!

حالا چیست و این را چه کسی متوجّه می‌شود؟ «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»، آنچه که دلیل و برهان است و من را رهبری و راهنمایی و هدایت می‌کند که به سوی تو بیایم، این معرفت است. معرفت به اینکه می‌دانم در عالم همه چیز به ید مقدّس توست و بالجد تو، پرورش‌دهنده هستی. لذا این «مَعْرِفَتِی» خیلی مهم است.

لذا دلیل و برهان به سوی حضرتت، همین معرفت، یعنی همان‌شناختی است که من پیدا کردم. حالا در باب شناخت، مطالبی را بیان می‌کنیم، امّا فعلاً به صورت مختصر بیان می‌کنیم. منظور، این نیست که انسان ادّعا کند که من در معرفت هستم. چون ما به نوعی تصوّر معرفتی داریم، امّا این، به این معنا هست که حتّی عارف بالله هم نمی‌خواهد بگوید: من خدا را می‌شناسم، اتّفاقاً بیان می‌کند: خدا‌شناسی من در این حد است که من می‌دانم آن‌قدر او بزرگ است که نمی‌توانم او را بشناسم. «اللّه اکبر» یعنی پروردگار عالم در آن حدی است که اصلاً و ابداً بتوان او را شناخت، اکبر از مایوصف است، یعنی بزرگ‌تر از این است که ما بخواهیم وصفش کنیم. چه برسد من بگویم: حالا من خدا را می‌شناسم، حالا من رفیق خدا شدم و.... این لطف خداست که می‌گوید: من با بنده‌هایم رفیقم و إلّا بنده و عبد، هر چه جلو می‌رود، می‌فهمد که نمی‌فهمد و این، معرفت است.

شاید به یک عدّه بربخورد که آقا ما آمده‌ایم که بفهمیم، این چه جورچینی است که راه انداخته‌اید، که ما می‌فهمیم که نمی‌فهمیم! امّا اتّفاقاً همین است. این «مَعْرِفَتِی» همین را دارد بیان می‌کند که بفهمد که نمی‌فهمد. «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ» همین است. نه اینکه ادّعای معرفت یعنی دیگر تو را شناختم، خیر. عارف بالله که می‌گوییم بالله هم هست، می‌رسد به آن‌جا که می‌فهمد، نمی‌فهمد. این اوج عرفان است. پس اوج عرفان عندالعرفا این است که می‌فهمند، نمی‌فهمند.

شاید بیان شود اگر این‌طور باشد که شما می‌فرمایید، پس ما هم که می‌فهمیم که خودمان نمی‌فهمیم، پس ما هم عارفیم دیگر! از یک بعد بله، امّا آن‌ها از طریقش می‌روند. من و شما می‌گوییم نمی‌فهمیم امّا یک جاهایی آخرش می‌گوییم: نه، بالأخره ما هم یک چیزهایی می‌فهمیم، یک چیزهایی متوجّه می‌شویم، به یک چیزهایی را معرفت داریم. این خیلی مهم است که انسان جدّی برسد به جایی که بفهمد واقعاً نمی‌فهمد، نه حرفی، واقعاً درک ندارد. چون خیلی‌ها هستند که مدّعی‌اند که می‌فه‌مند. این ادّعا آن‌ها را بیچاره کرده‌است ولو به صورت ظاهر اهل عبادت هم هستند امّا پیش خودشان می‌گویند: خّب ما که بحمدالله یک مراحلی را طی کرده‌ایم.

«طی مراحل»، یک ادعا است!

چون شب‌های ماه مبارک رمضان است و شما هم اهل لیل شده‌اید و و در دل شب دارید برای شرح دعای ابوحمزه می‌آیید، یک نکته‌ای که برای اولیاء و خصوصی‌هاست، من نوار از فرمایش بزرگان محضرتان عرض کنم. یک بار به ابوالعرفا آیت‌الله العظمی ادیب، بعد از مدّت‌ها که محضرشان بودیم، عرض کردم: آقا! حالا طی مراحل چه هست؟ - چون بالاخره در عام مراحل می‌گویند و مطالبی تبیین می‌کنند - یک دفعه ایشان عصبانی شدند، فرمودند: طی مراحل؟! ما خودمان را جمع کردیم که خب آقا! بله، طی مراحل می‌گویند دیگر. فرمودند: همین طی مراحل ادّعاست! آن‌وقت ادّعا می‌کنی که من جلو رفتم، کدام جلو رفتنی؟! اصلاً باید بفهمی که نمی‌فهمی. آن‌وقت تو حالا می‌خواهی یک طوری بفهمی که می‌فهمی! وقتی بگویی: طی مراحل در عرفان، یعنی اینکه من از یک مرحله‌ای به مرحله دیگری رفتم، پس فهمیدم – خوب دقّت کنید. عرض کردم اگر ماه مبارک رمضان و دل شب، این‌ها را نمی‌گفتم- پس معلوم می‌شود یک باب معرفتی را جلو رفته‌ام. تمام معرفت در این است که تو را برساند به آن‌جا که نمی‌فهمی. - خیلی نکته قشنگی است اگر این را بفهمیم و به ذهنمان بسپاریم - فرمودند: همه این‌ها باطل است، طی مراحل نداریم.

گفتم: آقا! این‌ها را می‌نویسند، بزرگان و اعاظمی بیان کرده‌اند، دیگران گفته‌اند، مرحله اولی هست، مرحله وسطی هست، مرحله اُخری هست، در هر مرحله‌ای، مراحلی هست، مرحله صغیره هست، مرحله کبیره هست. پس این‌ها که در مباحث عرفان تبیین می‌کنند، چیست؟! این‌ها هم همه کمّل عرفاء هستند و به تعبیری استخوان ترکانده‌اند.

فرمودند: می‌خواهی یک جمله به تو بگویم و خیالت را راحت کنم؟! همه حرف‌هایی که تو زدی که کمّل اولیاء هستند و استخوان ترکانده‌اند و...، همه این‌ها چِرت است، - با همین لفظ «چِرت» بیان فرمودند. گاهی اولیاء خدا این‌طورند که یک مرتبه انسان را گوش‌مالی دهند - فرمودند: عرفان به عمل است، عرفان به این است که بفهمی، نمی‌فهمی. اگر توانستی آن باب معرفتی را جلو بروی که بدانی واقعاً در آستان قدس ربوبیّت هیچ هستی، هر چه جلو‌تر بروی به هیچ بودن خودت، به پوچ بودن خودت بیشتر پی ببری که افتاده‌تر بشوی، عارفی.

اصل اوج عبد، در ندانستن اوست

بعد تمثیل قشنگی زدند و فرمودند: چرا سجده بعد از رکوع است؟ قبل از رکوع قیام است، قیام به این معنی ایستادن ظاهری نیست، تجلّی‌اش این ایستادن ظاهری است، قیام یعنی آماده‌ام، - همین‌طور که تجلّی و اعلان اینکه حالا من می‌خواهم به قرآن عمل کنم، قرآن به سر گرفتن است. یعنی حالا دیگر می‌خواهم از فرق سر تا نوک پا، فرمان قرآن را گوش بدهم و عملیّاتی‌اش کنم وإلّا به این معنا نیست که قرآن را بالای سرم بگیرم که خدا من را محافظت نکرد - قیام یعنی ایستادن، قیام یعنی متوجّه شدن، به قیام که ایستادی یعنی ایستادی که بفهمی. در قیام حمد است - البته سوره اختیاری هم است امّا اصلش حمد است - در حمد، همه قرآن است و در قرآن، همه نور است. - توجّه کنید نماز یعنی چه، این‌ها ترجمان نماز است- بعد از درک قرآن و بعد از اینکه همه قرآن را در وجودت دیدی، حالا دیگر به خضوع می‌افتی. تازه می‌گویی: «سُبْحَانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ». وقتی خضوع شد، صورت ظاهر دو چشمت پایین است امّا به حقیقت چشم سر بالا را می‌بیند که در عرش و مافوق عرش چه خبر است. در‌‌ همان حال خضوع انسان می‌فهمد که از مقام نفهمیدن تمام آیات الهی و عرش و فرش و آنچه که ذوالجلال و الاکرام به او جلوه کرده و نفهمیده، به سجده بیافتد. لذا امیرالمومنین در باب سجده می‌فرماید: مثل شتر بیفتید. شتر یک دفعه به زانو می‌افتد یعنی حالتی که خیلی خاضع است، یعنی من خاکم، هیچم، بعد از رکوع که قیام کرد بلافاصله به سجده بیفتد، یعنی فهمیدم که هیچم، هیچِ هیچ! «سُبْحَانَ رَبِّیَ الْأَعْلَى وَ بِحَمْدِه‏».
وقتی بخواهی دنبال مرحله باشی، بگویی: مرحله اولی و وسطی و اُخری که هر مرحله، مراحلی دارد، مرحله صغیره و کبیره و...، وقتی این‌ها را به رخ می‌کشی، این مراحل برایت ادّعا می‌آورد. البته مراحل هست ولی همه این‌ها انسان را به آن‌جا می‌رساند که بفهمد هیچ است و به پوچی خودش بیشتر پی می‌برد. نه به عنوان مرحله‌ای که تو فکر کنی حالا دیگر داری مدام اوج می‌گیری. خیر، این خبر‌ها نیست. اصل اوج عبد، در ندانستن اوست. در این است که به معرفتی برسد که بفهمد، نمی‌فهمد. منتها از چه طریق؟ «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ». آن موقع است که دیگر هیچ موقع مدّعی نیست.

عبد بی‌اختیار

واقعاً هم، همین‌طور است. اولیاء خدا و عرفای بالله هیچ موقع مدّعی نیستند. چون می‌فهمند که کدام ادعا؟! مدّعی کسی است که چیزی از خودش داشته باشد. وقتی کسی می‌فهمد که من چیزی از خودم ندارم، حالا چه را ادعا ‌کند؟!

یک مثال بزنم، بالأخره باید با این مثال‌های دنیوی ملموس شود. کسی که می‌داند همه سرمایه‌اش متعلّق به پدرش است، بچّگی است که ادّعا کند من این‌جا این را دارم، آن‌جا آن را دارم، فلان ‌جا این کار را کردم و...، این بچّه است. گاهی هم ظاهرش بزرگ است ولی بچّه است؛ چون خودش که چیزی ندارد. سرمایه و اعتبار و...، همه از پدرش است، از خودش هیچ ندارد و دائم ادعا می‌کند و باد به غبغب می‌اندازد ولی کسی هم به رخش نمی‌کشد، برای اینکه نمی‌خواهند حالش را بگیرند.

پرودگار عالم هم به رخ ما نمی‌کشد، برای اینکه نمی‌خواهد حال ما را بگیرد امّا خدا می‌داند که ما چیزی نداریم. عارف بالله هم به این رسیده که چیزی ندارد. این معرفت است. اینکه به پروردگار عالم عرضه می‌داریم: «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»، یعنی خدایا! من که دارم می‌گویم خودت هم در آخرت برای من به عفو و کرمت، اشاره کردی، من، این را فهمیدم که نمی‌فهمم.

عبد در مقابل مولاست، وقتی گفتی: مولا، حتماً عبد دارد. «مَولایَ» یعنی من عبد هستم. قاعده عبد این است که عبد، از خودش هیچ اختیاری ندارد و هر کار که مولا به او بگوید، انجام می‌دهد. مولا می‌گوید: این کار را بکن، این‌جا برو، آن‌جا برو، و عبد فقط می‌گوید: چشم. عبد از خودش اختیاری ندارد، این معرفت است. اگر انسان هم این را فهمید دیگر تمام است.

سودمند‌ترین معرفت

یک روایاتی را هم در این زمینه عرض کنم و به فضل الهی ادامه بحث بماند برای جلسه آینده. لذا دقّت بفرمایید، خیلی قشنگ است! وجود مقدّس امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِفِ». اوّلاً در معرفت‌شناسی باید چه کنیم؟ خود‌شناسی؛ باید خود را بشناسیم که سودمند‌ترین شناخت همین است. «مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِفِ»، نافع‌ترین شناخت‌ها و معرفت‌ها این است که انسان خودش را بشناسد.

خیلی جالب است، اینکه عرض کردم اولیاء خدا می‌رسند به اینکه «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ»، همین است دیگر. این «مَعْرِفَتِی» خودش به عنوان افضل حکمت است. اولیاء خدا گفته‌اند و خود قرآن هم توضیح داده که بالا‌ترین مراحل طی طریق - عرض کردم ابوالعرفا فرمودند که این اصطلاحات، اصطلاحات صحیحی نیست امّا ما مجبوریم که از این اصطلاحات استفاده کنیم - این است که انسان به حکمت برسد. «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ» خدا کتاب را از طریق انبیا تعلیمشان می‌دهد، نه خواندن و قرائت، نه سواد و علم، و آن‌وقت نهایتش این است که به حکمت می‌رسند.

لذا مولی الموالی، امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی بن ابیطالب (علیه الصّلاه و السّلام) فرمودند: «أَفْضَلُ الْحِکْمَةِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ وَ وُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ» این روایت خیلی عالی و عجیب کارگشاست.

اتفاقاً عجیب است کلماتی که معصومین برای رساندن معنا استفاده می‌کنند، خود آن کلمات قابل تأمّل است. حضرت می‌فرمایند: بر‌ترین - افضل است، افضل که شد باب افعل التفضیل است؛ یعنی دیگر بیشتر و بالا‌تر از این نداریم. چون یک خوب داریم، یک خوب‌تر، یک خوب‌ترین. - مراحل حکمت این است که انسان به نفس خودش معرفت پیدا کند. ببیند که چیست. ببیند که واقعاً هیچ است. برسد به آن‌جا که واقعاً بفهمد جدّی جدّی هیچ است.

«وَ وُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ». وقوف ایستادن با تأمّل است. در راهنمایی رانندگی کشورهای عربی هم مثلاً وقتی برای اینکه پشت چراغ قرمز بایستید، یا بخواهند در تفتیش و این‌ها بایستید علامتش یک دست هست که علامت ایستادن است و زیرش نوشته: «قف». «قف» به معنی ایستادن با تأمّل است. چون اگر ایستادن با تأمّل نباشد، یک دفعه حرکت می‌کنی. یعنی هشیار باش. «وَ وُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ» و توقّف کند و بایستد آن‌جایی که قدر خود را نگه دارد.

یعنی بداند من کیستم. من که مدام در دعا‌ها و استغفار‌ها می‌گویم: «عبد ذلیل خاضع خاشع بائس مسکین فقیر مستکین مستجیر...» واقعاً این‌طور هستم یا نیستم؟ یا لقلقه لسان است که دارم بیان می‌کنم امّا به حقیقت فکر می‌کنم خودم آقا و مولا هستم، عبد نیستم؟

آنکه وقوف به قدر خودش پیدا کرد، فهمید عندالله تبارک و تعالی کیست، طبیعی است وقتی فهمید عبد است، قدر خودش را می‌شناسد، دیگر گناه نمی‌کند. می‌فهمد: اگر پروردگار عالم هم فرمود: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» خدا لطف کرده، ما را گرامی کرده، نه اینکه من فی‌ذاته گرامی هستم. پس یک بادی به غبغب بیاندازم و هر غلطی دلم خواست بکنم و گناه کنم و هر کاری خواستم، بکنم. لذا نکته بسیار مهمّی است که قدر خودش را بشناسد «وَ وُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ».

علّت گناه کردن عبد

قدر من این است که عبد خدایم، پس چون عبد خدایم، نباید عبدالشیطان باشم، پس گناه نمی‌کنم. نه اینکه چون گناه نمی‌کنم، چون من خیلی بالایم. بالایی من این است که ذلیلم و عبد خدا هستم. - خوب دقّت کنید، خیلی جالب است - دو گونه می‌شود معنا کرد. یک موقع می‌گویم: من گناه نمی‌کنم؛ چون مقام و شأنم اجل از این حرف‌هاست. من کجا و شیطان کجا؟! من حتّی از ملائکه برترم. کما اینکه پیامبر فرمودند: «لِأَنَّ الْمَلَائِکَةَ خُدَّامُ الْمُؤْمِنِینَ». یک بادی هم به غبغب بیاندازم که من گناه نمی‌کنم به خاطر اینکه یک مقام بالایی دارم، من از ملائکه بالاترم، از اجنّه بالاترم، من انسانم. بله، هستیم ولی آن عارف بالله این را نمی‌گوید. عارف بالله می‌گوید: معرفت من که «دَلِیلِی عَلَیْکَ» این است که من می‌دانم عبدم و عبد نباید جز فرمان مولا را گوش بدهد. اگر گناه کنم، تخلّف امر مولاست، پس من گناه نمی‌کنم. شأن من عبد بودن است، پس نباید گناه کنم. گناه برای عبد نوشته نشده، گفته: تو نباید گناه کنی؛ می‌گویم: چشم! اینکه خودش ما را بالا می‌برد و اوج می‌دهد، اینکه خودش دستور می‌دهد ملائکه خادم مؤمن شوند، یک بحث جدای دیگری دارد. آن مال من نیست، آن لطف و کرامت ذوالجلال و الاکرام است.

کسی که با این معرفت جلو می‌رود، هیچ موقع غرور ندارد که من انسانم از جنّ برترم، از ملک برترم. برتری نیست، آن لطف حضرت حق است، من بندگی خودم را کردم. به تعبیری بیان می‌کنند: تو کار خودت را بکن، خواجه خودش بلد است، او می‌داند چه کند. تو اصلاً قیمت تعیین نکن.

اگر به کسی بگویی من این را می‌آورم و این‌قدر می‌گیرم، قیمت تعیین کردی امّا وقتی داری خانه بزرگی چیزی می‌بری، بهتر است بگویی: آقا! هرچه کرم شماست، هرچه لطف کنید. من اصلاً چیزی تعیین نمی‌کنم، هرچه شما بفرمایید. آن‌وقت او دیگر بلد است چطور تعیین کند.

اگر تو گفتی: من گناه نمی‌کنم که انسانی بمانم که از ملک برترم، انسانی بمانم که از جنّ برترم، تو برای خدا تعیین تکلیف کردی. بله، این خداست که می‌گوید: کاری می‌کنم که ملائکه خدّام عبد من شوند. آن لطف اوست، حالا اگر ملائکه خدّام نشدند، باز هم نخواسته و لطف اوست. طلبکار که نیستم، نمی‌توانم فردا بگویم: مگر خودت به لسان نبی مکرمت نفرمودی که ملائکه خدّام مؤمنین هستند. پس چرا ملائکه خدّام من نشدند؟ اگر این‌طور باشد معلوم است که بی‌معرفتم. معلوم است که برای این کار کردم که یک روز ملک خادم من شود. من عبادت برای خودش نکردم، من عبادت کردم که ملک خادم من شود، پس این عبادت اصلاً پشیزی ارزش ندارد. از این باب نگاه کنید ببینید چقدرقشنگ می‌شود. پس به خاطر همین است که عارف بالله دنبال این‌ها نیست.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آیت‌الله قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی

تکلیف‌گرایی باید کد اساسی زندگی ما شود

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی گفت:‌ این تکلیف‌گرایی باید کد اساسی زندگی ما شود. در فکرمان باشد که ما فقط تکلیفمان را انجام دادیم و این تکلیف هم باید همان‌طور که او بیان فرموده، باشد. عبد همین است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه هجدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب بیستم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

« فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

انجام تکلیف از سوی ما و پرورش از سوی خدا

بیان شد: همه چیز در دنیا و آخرت به ید پروردگار عالم است، در این دنیا ما را پرورش می‌دهد؛ پس اعمالمان هم متعلّق به خودش است، چون او پرورش داده است. لذا به حقیقت فردای قیامت، انبیاء، معصومین، اولیاء و خصّیصین هم طلب‌کار نیستند، چه برسد به ما؟! هیچ‌کس طلب‌کار نیست.

«وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»، خدا! خودت اشاره کردی که فردای قیامت هم امیدتان به عفو و کرم من باشد، نه به اعمالتان. این، کلّ قضیّه است، اگر انسان این را بفهمد، برنده است.

خدا کند این را ملکه وجودی خود کنیم که بسیار خوشمزه می‌شود. صبح، ظهر، شب، وقتی نماز می‌خوانیم، وقتی روزه می‌گیریم، وقتی خمسمان را می‌دهیم، وقتی ازدواج می‌کنیم و ... یادمان باشد. حتّی در ایّام جهاد مثل ایّام دفاع مقدّس یادمان باشد. یا وقتی به زیارت می‌رویم، یادمان باشد. لذا هر کاری می‌کنیم، یادمان باشد که مربّی اوست و او دارد پرورشش می‌دهد و ما داریم تکلیفمان را انجام می‌دهیم.

این تکلیف‌گرایی باید کد اساسی زندگی ما شود. در فکرمان باشد که ما فقط تکلیفمان را انجام دادیم و این تکلیف هم باید همان‌طور که او بیان فرموده، باشد. عبد همین است. منتها معلوم است نقص در آن است، چون بالاخره ما محدود هستیم و خود ذوالجلال و الاکرام هم می‌داند و از ما انتظار زیادی ندارد. پس ما فقط باید تکلیفمان را انجام بدهیم.
تازه اگر اعمالمان خوب هم باشد؛ یعنی هیچ نقصی نداشته باشد، خودش پرورشش داده است. اگر نقص هم باشد که از ناحیه ماست. پس دیگر طلب‌کار نیستیم. آن‌وقت چنان زندگی شیرین و آرام و متین برای انسان می‌شود که حد ندارد - نکته‌ای هم بنا بود بیان کنم که إن‌شاءالله بعد از این لیالی قدر بیان می‌کنم - منتها به ما یاد دادند که ببینید عفو خدا یعنی چه. گرچه ما به هیچ عنوان، معانی حقیقی این مطالب، از جمله عفو، کرم، تفضّل، پرورش و نعم خدا و ... را به خوبی نمی‌فهمیم. امّا وظیفه داریم در حدّ خودمان با این صفات الهی آشنا بشویم و تا یک مقداری بفهمیم چیست و درک کنیم «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» .

دینی که همیشه بر گردن کریم است!

«وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»، لذا یک مقدار راجع به عفو حضرتش بیان کردیم، دو، سه نکته هم راجع به کرم ذوالجلال و الاکرام بیان می‌کنیم که ببینیم کرم چیست که ما فردای قیامت هم جدّی جدّی نیاز به این کرم داریم.

همان‌طور که بیان شد: در قرآن کریم و مجید الهی آمده: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ» ، یعنی خداوند ما را هم در کرم و بزرگواری قرار داده است.

یکی از مطالبی که در باب کرم ذوالجلال و الاکرام است، این است که امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: «الکریمُ یَرى مَکارِمَ أفعالِهِ دَینا علَیهِ یَقضیهِ ، اللَّئیمُ یَرى سَوالِفَ إحسانِهِ دَینا لَهُ یَقتَضیهِ‏» ، حضرت به زیبایی نازله کرم را در حدی که ما بفهمیم، توصیف می‌کنند. می‌فرمایند: خصوصیّت کریم - که کرم از همین خصوصیّت به وجود می‌آید و انسان را کریم می‌کند - این است: آن مکارم، کارهای کریمانه و نیک را در افعالش برای خود، دین می‌داند.

کریم، بزرگوار است و می‌گذرد. بیان شده: «الکریم خصلتان، العفو و الامان» کریم، دو خصلت دارد، یکی عفو است و یکی هم این که امان می‌دهد. تا کسی به فرد کریم بگوید: ببخشید، می‌گوید: چشم.

حضرت می‌فرمایند: کریم، کارهای کریمانه را یک دینی به گردن خودش می‌بیند که حتماً باید آن دین را ادا کند. از جمله این‌ها، این است که عفو را در وجود خودش، دین می‌داند. یعنی کسی که کریم است، چون خصلت عفو و امان دارد، به خودش نگاه می‌کند، نه به طرف مقابلش.

لذا یک جمله‌ای را بیان می‌کنند که خیلی جالب است و آن، این که خصوصیّت درونی کریم این است که «نَظَر شیئاً علی کرامته»، به هر چیز که نگاه می‌کند، با کرامت نگاه می‌کند. به فعل طرف نگاه نمی‌کند، به فعل خودش نگاه می‌کند که فعل خودش هم کریم بودن است.

پروردگار عالم به افعال من و شما نگاه نمی‌کند، به فعل خودش که کریمانه است، نگاه می‌کند که خصوصیّتش هم عفو است و امان می‌دهد. با وجود این که تا حالا، من و امثال من، این همه گناه کردیم، خدا شاهد است اگر امان نداده بود، تمام شده بود. پس پروردگار عالم امان می‌دهد.

یک سؤال: ستّاریّت ذوالجلال و الاکرام برای چیست؟ ذوالجلال و الاکرام، ستّار است؛ چون می‌خواهد امان بدهد و إلّا اگر نمی‌خواست امان بدهد، کاری نداشت، پرده را بالا می‌زد، بعد من و تو هم نمی‌توانستیم اعتراض کنیم. اگر هم اعتراض می‌کردیم، می‌فرمود: فعل خودتان هست، فعل من که نیست. این عمل، عمل خود شماست که رؤیت خلق شد، به من چه ارتباطی دارد؟!

امّا ستاریّت ذوالجلال و الاکرام برای این است که می‌خواهد به ما امان بدهد؛ چرا؟ چون کریم است. «الکریمُ یَرى مَکارِمَ أفعالِهِ دَینا علَیهِ یَقضیهِ‏»، کریم این مطلب را دینی برای خودش می‌داند؛ یعنی می‌گوید: اگر من این کار را نکنم، مدیون هستم. خیلی عجیب است!

ببینید من و شما وقتی به کسی دینی داریم، می‌گوییم: باید حتماً دینش را ادا کنم، او گردن من حقّی دارد و ... . پروردگار عالم می‌گوید: من کریم هستم، اگر رفتارم کریمانه نباشد، نمی‌شود. من به طرف مقابلم کار ندارم. شاید طرف مقابل من - نعوذبالله - لئیم باشد، امّا من کریم هستم.

امّا لئیم چیست؟ «اللَّئیمُ یَرى سَوالِفَ إحسانِهِ دَینا لَهُ یَقتَضیهِ‏»، آن فرومایه و پست، اگر در گذشته، به کسی احسان کرده باشد، می‌گوید: او باید حتماً دین من را ادا کند. یعنی شاید یک مقدار کمی احسان کرده باشد، امّا می‌گوید: او باید یک جایی جبران کند. امّا کریم این‌طور نیست.

چه کنیم از گناه کردن خجالت بکشیم؟

لذا کریم نمی‌گوید: شما عمل انجام دهید که من به عمل شما جبران کنم. بعضی از عرفای عظیم‌الشّأن تعبیری دارند که این، براساس فرمایش امیرالمؤمنین است، می‌گویند: اصلاً فرض کنیم جهنّم و بهشتی نبود، همین که من مخلوق ذوالجلال و الاکرام هستم، می‌طلبد که من پروردگار عالم را عبادت کنم و پروردگار عالم هم فرض می‌کند که بندگانش اصلاً هیچ عملی انجام ندادند، آنچه که در وجود ذوالجلال و الاکرام است، کرم است، لذا کار او کریمانه است. پس به افعال ما کاری ندارد.

امّا حالا که به افعال ما کاری ندارد، پس ما چرا افعال را انجام می‌دهیم؟ یک‌باره ما را بی حساب و کتاب ببرد! باید گفت: ما باید بر خودمان فرض بدانیم؛ چون خالق داریم. اصلاً کاری به عذاب و ثواب اعمال، یا دخول در نار و دخول در جنّه نداریم. کما این که پروردگا رعالم هم بزرگواری و احسان را بر خودش فرض دانسته است.

پس برای همین است که خداوند متعال می‌گوید: بدانید که من فردای قیامت با شما کریمانه برخورد می‌کنم. اگر کسی جدّی با این عنوان باشد، خودش خجالت می‌کشد که در محضر الهی، گناه کند.

تصوّر کنید کسی این‌قدر کریمانه با انسان برخورد کند و بخواهد فردای قیامت هم با همین کرمش با من برخورد کند، آن‌وقت من گناه کنم؟! اصلاً خود این عمل، زشت، بی‌حیایی، بی‌ادبی، عین جهل و عین نفهمی است.

فرمودند: «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»، آن‌وقت من گناه کنم؟! اصلاً خود طرف خجل می‌شود. می‌دانم در عمل من هیچ چیزی نیست، امّا چرا گناه کنم؟! واقعاً بی‌حیایی و بی‌ادبی نیست در محضر ذوالجلال و الاکرامی که این‌طور کریم است، گناه کنم؟!

این، همان باب معرفت را ایجاد می‌کند و معرفت که می‌گویند، همین است. این که اولیاء خدا هم این‌طور معرفت دارند و خودشان را شرمسار عندالله تبارک و تعالی می‌بینند که درست هم می‌بینند، همین است. آن‌ها خود را در محضر ذوالجلال و الاکرامی می‌بینند که آن‌ها را خلق کرده، این‌طور هم کریمانه با آن‌ها برخورد کرده و بعد هم می‌خواهد انسان‌ها خلیفه او شوند و کریم باشند و همه کاری هم برای انسان می‌کند. لذا خیلی شرمسار هستند که انسان بخواهد در محضر او گناه کند!

اصلاً گناه که هیچ، می‌گویند: همین که من در عبادت کم می‌گذارم، خودش، گناه است. منتها از طرفی هم می‌گوید: حدّ من همین است و خدا هم از ما بیشتر نخواسته است.

رفتار کریمانه هادیان الهی

کما این که پیامبر احساس می‌کردند که باید تک تک افراد را هدایت کنند، امّا خطاب رسید: «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنین‏» ، بس است! تو دیگر داری خودت را به هلاکت می‌اندازی که چرا این‌ها ایمان نمی‌آورند؟!

حالا چرا پیامبر این کار را می‌کردند؟! چون خودشان را در مقابل خداوند شرمسار می‌دیدند و می‌گفتند: ذوالجلال و الاکرام، من را نبی فرستاده، پس کار نبی باید این باشد که تک تک افراد را دعوت کند.

حرص و جوش هادی الهی باید بیشتر از همه باشد که همین‌طور هم هست. شما فکر می‌کنید بزرگان، مراجع، اولیاء خدا و عرفای ما برای خودشان دعا می‌کنند؟ یکی از آقایان بزرگوار که امام جمعه هستند، برای بنده بیان کردند: آیت‌الله خوشوقت در مورد باران رحمت و ... به بنده فرمودند: فلانی! گاهی این‌قدر خیانت زیاد می‌شود که اگر اولیاء خدا با سر و پای برهنه به بیابان رفته و گردن کج کنند و دعا کنند، باز دعا مستجاب نمی‌شود.

البته بنده این مطلب را در مورد بحث از بین رفتن برکت که یکی از موارد آن خیانت است، در شرح دعای روز نوزدهم بیان می‌کردم، امّا در این‌جا می‌خواهم بگویم: معلوم می‌شود اولیاء خدا دلشان برای ما می‌سوزد و بیشتر برای ما دعا می‌کنند.

یک جمله‌ای است که کسی این را درک نمی‌کند. یک موقعی مرحوم مرشد چلویی خدمت ابوالعرفا، آیت‌الله العظمی ادیب آمده بودند، گفته بودند: آقا! مدّتی است که این مطلب به ذهنم می‌گذرد، گفتم: با شما چک کنم که نکند حرف چرندی در درگاه پروردگار عالم می‌زنم! من به پروردگار عالم عرضه می‌دارم: خدایا! من با این که می‌دانم نمی‌توانم و توان ندارم و دروغ می‌گویم، امّا حاضرم به جای همه محبّین اهل‌بیت من را در جهنّم ببری - چون ایشان در بازار بود و وضع آن را می‌دید که یک عدّه چه می‌کنند. البته در بازار آن موقع متدیّنین و مؤمنین خیلی زیاد بودند، امّا با این حال مطالبی را می‌دید - امّا محبّین اهل‌بیت را در جهنّم نیاندازی و آن‌ها را مستقیم پیش امیرالمؤمنین ببری.

آقا اشک ‌ریختند و فرموده بودند: می‌دانی این دعایی است که حضرت حجّت به سینه تو وارد کرده است، چون خود آقا هم از بس آن‌ها را دوست دارد، گاهی می‌گوید: خدا! محبّین من را عذاب نکن، اگر می‌خواهی من را عذاب کن، امّا این محبّین من خطا می‌کنند و حواسشان نیست.

کریم این است. کریمانه برخورد می‌کند.

خدا و ناز بندگان را کشیدن!

خدایا! ما این شب‌ها آمدیم، در شب‌های احیاء هم که می‌بینی در همه جا چه غوغایی است، حتّی آن کسی هم که فکر می‌کنیم نمی‌آید، می‌آید. البته او را هم خودت می‌آوری، تو این‌قدر کریم هستی که بازم می‌گویی: بنده من! بلند شو برویم و این‌طور ناز ما را می‌کشی.

ای بسا نعوذبالله چند شب پیش آن هم در ماه مبارک رمضان در مجلس گناه بوده، امّا می‌گوید: امشب شب قدر است، پاشو برویم. این‌قدر ناز او را می‌کشد که او را در مجلس می‌آورد. این خصوصیّت کریم است که می‌کشد و می‌آورد. چون با فعل خودش کار دارد، نه با فعل طرف مقابلش. فعل خودش کریمانه است، پس باید کارش را انجام بدهد.
قربانت بروم! کریم! امشب هم شب جمعه است. هر لحظه ماه مبارک که نور است، حالا که شب جمعه است، دیگر نور علی نور و نور فوق کل نور است. قربانت بروم! دست ما را بگیر و با ما کریمانه برخورد کن.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روح الله قرهی

گفتاری از آیت‌الله قرهی در شرح دعای ابوحمزه ثمالی

کرامت حق تعالی به بندگان، در روز قیامت نمایان می‌شود

خبرگزاری تسنیم: خداوند در قرآن می‌فرماید، روزه را قرار دادم تا شاید متّقی شوید.چرا؟ چون فقط نخوردن ونیاشامیدن نیست که نخورم و نیاشامم بلکه اگرحقیقت نخوردن و نیاشامیدن را می‌فهمیدیم، منظور از این بیان معلوم می‌شد.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه هفدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب هجدهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. 

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

پرورش دائمی

عرض کردیم: پروردگار عالم خودش، در همه امور دنیا، ما را پرورش داده ‌است. نه فقط در صغر سن و نه فقط در باب ارتزاق ظاهری دنیوی، بلکه همین ادعیّه، پرورش خود خداست. این ارتباط قلبی انسان با ذوالجلال والأکرام، این‌ها همه پرورش خود خداست، «رَبّانی فِی الدُّنْیا» در همه امور دنیا پرورش داده، نفرمود مثلاً «ربّانی فی صغر سن» یا «ربّانی فی مثلاً صلب ابی، ربّانی فی رحم امِّی»، بلکه «رَبّانی فِی الدُّنْیا» همه، در همه حالات پرورش یافته حضرتش‌اند، «رَبّانی فِی الدُّنْیا بِاِحْسانِهِ وَتَفَضُّلِهِ».

نکاتی را عرض کردیم که تربیت چیست، و چرا ربوبیّت بیان شده است. حالا «وَاَشارَ لی فِی الاْخِرَةِ اِلی عَفْوِهِ وَکَرَمِهِ» چون عرض کردیم هر چه که در باب دنیاست، او تربیت کرده، پس معلوم است در آخرت هم طلبکار نیستیم. به فرض عمل صالح هم انجام بدهیم که نقصی هم در آن نباشد، فرض بگیریم اصلاً عمل صالح مخلَصین عالم - نه مخلِصین؛ که در مباحث اخلاص فرق مخلَصین و مخلِصین را در اخلاق بیان کردیم- را انجام داده باشیم، باز هم طلبکار نیستیم، چون «رَبّانی فِی الدُّنْیا». «وَاَشارَ لی» خودت به من اشاره کردی «فِی الاْخِرَةِ» که باید در آخرت هم با این حالت جلو بیاییم که آنچه که هست عفو و کرم تو است «اِلی عَفْوِهِ وَکَرَمِهِ».

محققاً انسان در کرامت آفریده شده است

عفو را بیان کردیم که چیست و عفو مِن ناحیه‌الله یعنی چه و اصلاً ماه مبارک رمضان ماه عفو و کرم خداست. حالا می‌خواهیم این کرم را عرض کنیم که حسب فرمایشات حضرات معصومین (علیهم صلوات المصلّین) و رأس آن‌ها پیامبر عظیم‌الشأن، که به عنوان حجج‌الهی، فرستادگان پروردگار عالم، کرم چیست.

اوّلاً عفو در مقابل کرم نیست، تکامل است و کرم هم در مقابل آن نیست، تکامل است. پروردگار عالم در قرآن ما را بر کرامت ستوده است. فرمود: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» لام، لام تحقیقیّه است که بر سر «قد» آمده است. خود «قد» هم معانی‌المختلفه دارد و باز یکی از معانی آن تحقیق است.

ما در باب‌الحروف در ادبیّات، داریم که هر حرفی چون کلمه است دارای معناست و‌گاه یک کلمه معانی مختلفی دارد. کلمه چیست؟ وقتی راجع به کلمه تعریف می‌کنیم، می‌گوییم اسم است و فعل است و حرف. پس حرف هم خودش جزء کلمات است. گاهی بیان می‌شود «کلمه الواحده تدل علی معانی المختلفه» یک کلمه است امّا دلالت بر معناهای زیادی دارد.

مثلاً در فارسی خودمان هم گاهی همین‌طور است. شیر که می‌گویید، ا این لفظ شیر یک کلمه است امّا معانی مختلفی را از آن اخذ می‌کنیم. یک شیر، شیر خوردنی است، از شیری که به عنوان لبن از سینه مادر گرفته شده تا شیرهای دیگری مثل شیر حیواناتی مثل گوسفند، گاو و ش‌تر که ما می‌خوریم. یک شیر هم، شیر آب است که به آن می‌گوییم: شیر. یک شیر هم حیوان‌المفترس است، حیوان درّنده‌ای که اسمش را گذاشتیم: شیر. شیر، یک کلمه بود امّا معانی مختلف پیدا کرد. پس «کلمه الواحده تدل علی معانی المختلفه» گاهی یک کلمه است ولی معانی مختلفی دارد.

بیان شد: این‌جا لام بر سر «قد» آمد. لام معانی المختلفه دارد که یکی از معنا‌هایش تحقیق است. «قد» هم معانی المختلفه دارد که باز یکی از معنا‌هایش تحقیق است، یعنی به تحقیق. «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» یعنی به تحقیق، محقّقاً، به تعبیر عامیانه به این معناست که یعنی دیگر مو لای درزش نمی‌رود، چون خود قد تحقیق بود، لام هم که آمده تأکید هم می‌کند. اصلاً در باب‌الحروف در باب ‌المغنی، یکی از معانی لام تأکید است. تأکید است، تحقیق هست. خود این تحقیق و تأکید یعنی اینکه به تعبیر عامیانه مو لای درزش نمی‌رود که بدان که ما بنی آدم را بر اساس کرامت آفریدیم و هیچ احدی را هم نگفته‌اند.

خیلی جالب است! پروردگار عالمی که خودش کریم است، به بشر هم صفت خودش (کرامت) را مرحمت کرده است. نفرمود «ولقد خلقنا الإنسان فی کرمی» یا «فی تکریماً»، یا «فی کرامتی» یا «فی کرامتاً»، به هیچ کدام از این الفاظ نفرمود. فرمود: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا» ما، چون با «نا» هم آورد، جمع است. مثل‌‌ همان «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ» ما از رگ گردن به خود انسان نزدیک‌تریم. خدا در قرآن فرموده است: «أنا الله» و أنا واحد است، نحن صیغه متکلّم مع‌الغیر و جمع است، منتها صیغه متکلّم مع‌الغیر منفصل و «نا» متّصل است. «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا» می‌گویند: این‌جا بیان «ما» توسط پروردگار عالم از باب احترام است به خود آن مخاطبش. برای هیچ موجودی هم جزء انسان نفرمود. «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» ما این‌ها را گرامی داشتیم و کرامت دادیم.

چه زمانی حقیقت کرم خدا را درک می‌کنیم؟

پس پروردگار عالم ما را در این دنیا هم کرامت داده است، امّا چرا در این فراز از دعای ابوحمزه بیان می‌فرماید: «وَاَشارَ لی فِی الاْخِرَةِ اِلی عَفْوِهِ وَکَرَمِهِ»؟ دلیل چیست؟
دلیل این است - حالا من روایات را بیان می‌کنم امّا اوّل خلّص بحث را محضر مبارکتان عرض کنم - که پروردگار عالم می‌فرماید: این کرم حقیقی را این‌جا، نمی‌توانید متوجّه شوید. فردای قیامت است که هم در بستر عفوم و هم در بستر کرامتم می‌فهمید من چگونه کریمی هستم و چگونه با شما با کرامتم برخورد کردم.

لذا در ادعیّه - که گفتیم قرآن به عنوان کتاب نازل است و اولیاء خدا، عرفا، اعاظم، متخلّقین به اخلاق الهی، دعا را هم، قرآن صاعد می‌گویند. خدای متعال به ظاهر از طریق قرآن با ما سخن می‌گوید و ما به ظاهر از طریق دعا با خدا صحبت می‌کنیم. البته بیان کردم که این دعا هم باز مِن ناحیه الله است که چون توضیحش را دادم، نمی‌خواهم تکرار مکرّرات نشود - دیگر هم پروردگار عالم کرامت را گفته. مثلاً در دعای کمیل شما می‌رسید به آن فرازی که می‌گوید: «یا کریم و یا ربّ» و خدا را به عنوان کریم می‌دانید. «یا کریم و یا ربّ» یعنی کریم فی الآخره؟ خیر، «کریم فی الدنیا و الآخره، کریم فی کل الاحوال»، چون کریم در همه حالات کریم است.

عیبی ندارد، بار‌ها عرض کرده‌ام ما چون محدودیم، باید مثالی با ملموسات ذهنی خودمان بزنیم. کسی خصوصیّتی جود و کرمی دارد، معمولاً این در خونش هست. می‌گویند: این عادت فلانی است. عادتی که می‌گوییم، «عاده» است و معنایش این است که اگر این کار انجام شود، دومرتبه برمی‌گردد و انجام می‌شود. مِن العود است و عود یعنی بازگشتن (عید که می‌گوییم یعنی بازمی‌گردیم، اعاده هم همین است یعنی دومرتبه روز از نو، روزی از نو) یعنی تا آن کار تمام می‌شود، دومرتبه برمی‌گردد و انجام می‌دهد.مع الأسف مثل ما که گناه عادتمان شده است؛ «الهی العفو» هم می‌گوییم، استغفار هم می‌کنیم، امّا باید یک چیزی بالا‌تر بیاید که این عادت را از بین ببرد.

یک مثال دیگر بزنم که خوب معلوم شود. مثلاً وجود من و شما از گوشت و پوست و استخوان و این بافت‌هایی است که در وجود ما هست. به مجموعه بافت‌های پوستی و بافت‌های درونی که داریم، سلول می‌گویند. این بافت‌ها در بافت‌شناسی و پزشکی تبیین به مثلاً بافت موضع غضروفی می‌شود ولی منشأ همه آن‌ها یک چیز است و آن سلول است. بافت،پوست، صورت ظاهرش با بافت گوشت تفاوت دارد امّا منشأ همه یکی است و سلول است. معنای سلول یعنی آن نقطه هسته‌ای اصلی درونی که عامل ساخت و تشکیل و بافت شیء می‌شود که بتواند آن بافت را تشکیل دهد و پروفسور رجحان، بافت‌شناس بزرگ ایران، در علوم پزشکی هم به خوبی در کتاب بافت‌شناسیشان توضیح دادند. یعنی ما نمی‌توانیم از این بافت خارج شویم، از آن چیزی که الآن امروز هستیم، گوشتیم، پوستیم، استخوانیم، نمی‌توانیم خارج شویم. موجودیّت ما این است. در اسپرم وجودی ما که به چشم غیر مصلح دیده نمی‌شود هم، وقتی با تخمک لقاح پیدا می‌کند، همین قضیه بافتی که برای هر انسان است، وجود دارد.

آن چیزی که به صورت ظاهر اصلاً دیده نمی‌شود و در یک قطرات آبی بیرون می‌آید که بعد به حالت بسیار ریز کرم مانندی که بیرون آمده و چسبیده و آن اتّفاقاتی که پروردگارعالم بیان می‌-فرماید علقه می‌شود و...، تا اینکه انسان بشود. در همه این‌ مراحل تغییری در آن ایجاد نمی‌شود، یعنی اصل است و هیچ موقع نمی‌-توانی بگویی می‌تواند از وجود انسان باشد ولی وقتی در تخمک قرار گرفت، دیگر حالا انسان درست نمی‌شود، یعنی نه پوست می‌شود، نه گوشت می‌شود، نه استخوان می‌شود، دیگر این ذات و اصلش تغییر پیدا کند. این محال است، چون بعضی چیز‌ها اساساً محال است.

صفات ذاتی برترند یا صفات اکتسابی؟

حالا با این تمثیل در باب کرم هم می‌گویند: از صفات ذاتیّه است و صفات ذاتیّه لا یتغیّر است و اصلاً تغییری در آن نیست. صفات ما ذاتی نیست. فقط یکی از صفات ما ذاتی است که پروردگار عالم می‌گوید: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْ‌ها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» فقط همین است وإلّا صفات دیگر ما ذاتی نیست. صفات ذاتی من ناحیه الله است، صفات دیگر اکتسابی است؛ یعنی ما کرم را اکتساب می‌کنیم، جود را اکتساب می‌کنیم. لذا اخلاق که می‌گویند: «تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ.»، یعنی اکتساب می‌کنیم.

از امیرالمؤمنین سؤال کردند یک کسی پدرش خصلتی دارد که در او هم هست، این بهتر است یا آنچه که انسان کسب کند؟ حضرت فرمودند: آن اخلاقی که انسان کسب کند. آنکه درونش هست که هست و آن‌ها خیلی محدود است، امّا اصل قضیه اکتسابی است، امّا پروردگار عالم صفاتش ذاتی است.

ما فقط در فطرتمان خداشناسیم. چون فرمود: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ»، «فطر المؤمن» نفرمود، «فطر المسلم» نفرمود، همه مردم فطرتشان خدایی است. چرا خدا این‌طور می‌فرماید؟ خود فرعون هم در‌‌ همان حالتی که داشت غرق می‌شد، وقتی دید که دریا غوغا شد و همه این‌ها را که اطرافش بودند آب دریا به طرفی ‌برد و او هم به طرفی رفت، و آن‌جا هم که هر کسی در آن لحظات دنبال نجات خودش بود، دنبال نجات فرعون نبودند، انسان قدرت ندارد، وقتی آن آب با آن امواج دارد حرکت می‌کند، طبیعی است دیگر اصلاً قدرت ندارد، بعضی مواقع آن امواج دریا، شما اگر شناگر بسیار قوی هم باشی، نمی‌توانی.

اتّفاقاً من این را سؤال کردم و با تحقیق حرف می‌زنم که اکثر کسانی که غرق می‌شوند، کسانی بودند که شنا بلد بودند و مدّعی بودند. شنا بلد است و جلو می‌رود و بعد ناگهان پا‌هایش می‌گیرد و دیگر قدرت ندارد و خسته می‌شود. یک دفعه آن چاله‌های دریایی را دیگر نمی‌تواند کاری کند و غرق می‌شود - هرکسی یک طرف رفت، فرعون دید دیگر خدم و حشمی نیست، بله قربان‌گویی نیست، خودش هست و خودش و دارد غرق می‌شود و دیگر نمی‌تواند کاری کند. آن‌جا که دید دیگر نمی‌تواند گفت: «آمنت برب موسی».

البته این‌جا دو قول است؛ بعضی می‌گویند چون خودش گفته بود: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى‏»، با این لفظ انس نداشت و این‌طور گفت. چون انس خیلی مهم است. قول دیگر هم اینکه یک دفعه به ذهنش رسید که موسی را شفیع قرار دهد. البته بعضی از مطالب هست که اگر گفته بود «آمنت بربّی»، شاید خدا نجاتش می‌داد؛ یعنی شاید هم منظورش این بود که من هنوز هم اعتقاد ندارم. به هر حال این‌ها تعابیری است که بیان شده.پس جز فطرت انسان، چیزهای دیگر اکتسابی است. امّا پروردگار عالم کرمش ذاتی است و همیشگی. پس چرا «فی الآخره»؟ چون در آخرت کرم را خوب لمس می‌کنیم «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» این را خوب متوجّه می‌شویم.

مقدّمات درک کرم الهی

لذا اگر کسی هم بخواهد این کرم را درک کند، یک مقدّماتی می‌خواهد. در روایت می‌گویند: مقدّمه‌اش این است که شما هم در دنیا یک مقدار آرام آرام خصلت کرامت را تمرین کنی.
اولیاء خدا مثل می‌زنند و می‌گویند: یک کسی دبّاغ است - که مولوی هم در مثنوی این را به شعر بیان کرده - دائم با پوست گاو و گوسفند و...، سر و کار دارد و معلوم است که این‌ها هم بوی خاص خودش را دارد. حالا این شخص گذرش به بازار عطار‌ها افتاد و تا به آن‌جا رسید، یک دفعه بیهوش شد. بعضی از این عطار‌ها دویدند و عطر آوردند و زیر بینی‌اش گرفتند و آب به صورتش ریختند امّا به هوش نیامد. یک کسی آمد و گفت چه کار می‌کنید، چرا عطر می‌آورید؟! گفتند برای اینکه حالش جا بیاید. آن شخص گفت نه راهش را من می‌دانم. دوید و رفت از بازار دبّاغی یک پوست آورد و روی صورتش انداخت. کم کم استشمام کرد و حالش جا آمد. آن شخص گفت که این یک عمر است که با این سر و کار دارد، حالا شما دارید عطر برایش می‌آورید؟! این نمی‌تواند تحمّل کند و اصلاً به خاطر همین بوی عطر غش کرد!در مثال مناقشه نیست، پروردگار عالم هم می‌گوید: شما اگر بتوانید به کرامت عادت کنید، آن وقت آن‌جا هم می‌فهمید که کرامت چیست.

اوّلین مسئله راجع به کرامت انسانی این است که می‌گوید: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ». عرض کردم می‌گویند: زمان آقاجانمان زکات دهنده زیاد است ولی زکات گیرنده کم است و یا اینکه دختر زیبا رو با جمال چنین و چنان از یمن تا شامات (که شامات همین فلسطین و اردن و سوریه و مقداری از مصر است) تنها می‌رود و تنها برمی‌گردد و بدون اینکه پلیس و نیروی انتظامی باشد، کسی نگاه چپ به او نمی‌کند. چرا نگاه نمی‌کند؟ چون می‌گوید اگر من نگاه کنم، از انسانیّتم می‌افتم. حالا من نگاه کنم و ببینم این خوشگل است یا بد گل است، به من چه ربطی دارد؟! حالا نگاه کردم، چه شد؟ صاحب جمال این را خلق کرده است. اتّفاقاً پروردگار بزرگی را در همین بیان کرده است.

وجود مقدّس مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین، اسد الله الغالب، علی بن ابی‌طالب (علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: «إِنَّمَا الْکَرَمُ التَّنَزُّهُ عَنِ الْمَعَاصِی». می‌خواهی کرم داشته باشی که خدا فرموده: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ»، اگر بخواهی کرامت داشته باشی و بزرگوار باشی در دوری کردن از معاصی است. یعنی این کرم در بنی‌آدم این‌طوری رشد می‌کند.

حقیقت کرم چیست؟

می‌دانید بخل بد است که خودش بحث مفصّلی دارد امّا اتّفاقاً بعضی جا‌ها باید به نفست بخل بورزی؛ یعنی اجازه ندهی یک چیزی را بخواهد که انسان را به سمت گناه بکشاند. لذا یک جایی حضرت می‌فرمایند: «امْلِکْ عَلَیْکَ هَوَاکَ وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ حَقِیقَةُ الْکَرَمِ» این هوای نفس خودت را مهار کن، آن هم با چه؟ با بخل ورزیدن به آن. یعنی اجازه نده نفست از آن لذّت ببرد، مانند بخیل؛ چون می‌گویند یکی از خصوصیّات بخیل این است که نه به دیگری می‌دهد و نه خودش استفاده می‌کند، نه خود خورد و نه کس دهد. حضرت می‌فرمایند: «امْلِکْ عَلَیْکَ هَوَاکَ» بر این هوی و هوس خودت مالک باش و مهارش کن، «وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ» و آنچه بر تو روا نیست، سریع بخیلش باش و بگو نه.

نگو: آقا! اگر – نعوذبالله، نستجیربالله - یک جایی اختلاس و جابجایی هم کنم، کسی که نمی‌بیند - چون یک مواقعی بعضی جا‌ها آن‌قدر به هم ریخته است که اگر هم کسی کاری کند، هیچ کس نمی‌فهمد! - اصلا هیچ کس نفهمد، خدا که دارد می‌بیند. باید حواست باشد به نفست بگویی: نه. بخیل باشی و اجازه ندهی، به او تشر بزنی که غلط می‌کنی از من طلب می‌کنی، ابداً. بگو: نه و بخیل باش.

زبیر درباره امیرالمؤمنین چه گفت؟

ابن ابی الحدید معتزلی که شیعه نیست و معتزلی است، جمله‌ای خیلی عالی را راجع به امیرالمؤمنین بیان می‌کند. می‌گوید: وقتی طلحه و زبیر پیش امام آمدند، دیدند امام اوّل پرسید راجع به کارهای امور ممکت است؟ گفتند: نه. حضرت فرمودند: باشد، بعد آن شمعی را که روشن بود، خاموش کردند و یک شمع دیگر، روشن کردند. تعجّب کردند، طلحه هم یک ضربه به زبیر زد که مثل اینکه خبری نیست - چون با هم آمده بودند که بالاخره به مطلبی برسند. چون با امیرالمؤمنین رفیق بودند، زبیر دست گردن حضرت می‌انداخت - بعد حضرت از مال و خرمای خودشان از آن‌ها پذیرایی نمودند و اتّفاقاً هم فرمودند که این متعلّق به خودم است. ابن ابی الحدید می‌گوید: زبیر گفت: بخیل‌تر از علی به نفس خودش ندیدم و آنکه به نفس خودش بخل می‌ورزد، به من و تو چیزی از حکومت نخواهد داد. حالا ناراحت می‌شوند که بشوند. بنا نیست که من مثلاً رفیقم است، ناحق انجام بدهد. خب رفیقم باشد.«فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ حَقِیقَةُ الْکَرَمِ» اگر به نفس خودت بخل ورزیدی، حقیقتاً به کرم رسیدی.

پس اگر می‌خواهیم کرامت پروردگار عالم را بچشیم، اگر «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» را می‌خواهیم، اوّل همه دوری از هوی و هوس است. برای همین چون در تخلّق رشد کرده، می‌گوید: حالا من مثلاً این دختر را ببینم قشنگ است که چه بشود؟! من آن آدمی هستم که «کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ».خدا نفرمود: «کرمنا المؤمنین» یعنی می‌خواهد همه ما بزرگوار باشیم. منتها فرمود: بزرگواری در تقوی است. فرمود: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ». قاعده‌اش را به دستتان دادم که وقتی می‌فرماید: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ» یعنی هر که می‌خواهد اکرم باشد، باید انقی باشد؛ پس هرکسی که کریم بود، تقوی دارد. اکرم یعنی دیگر خیلی بزرگ، آن حدّ اعلایش، پس باید اتقی باشد.

حالا ادامه مطلب بماند برای جلسه بعد که آن‌جا بگویم چطور انسان درک کند امّا اگر انسان بخواهد درک کند، اوّل همه این است که بعداً هم ورود به مجمع کرامات الهی پیدا کند. لذا باید نفس خودش را کنترل کند، از گناه دوری بجوید.

چرا با روزه هم شاید متّقی شویم؟

خیلی جالب است! ماه مبارک رمضان آمده، «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» با لعل بیان فرمود، تا شاید متّقی شوید. چرا؟ چون فقط نخوردن و نیاشامیدن نیست که نخورم و نیاشامم. حقیقت نخوردن و نیاشامیدن را می‌فهمیدیم، معلوم می‌شد. وقتی به من می‌گوید: حلال را نخور، اذان صبح که می‌گوید که نمی‌گوید حرام نخور و می‌توانی حلال بخوری، می‌گوید: اصلاً هیچی نخور، یعنی حلال هم نخور، آب هم نخور. با همسر حلال خودت که ازدواج کردی هم، همبستر نشو. اگر می‌گوید حلال نخور، معلوم است حرام نباید بخوری. اگر نه، وقتی می‌خواهم افطار کنم، بروم سراغ لقمه حرام معلوم است نفهمیدم، با لقمه شبهه‌ناک هنوز من نفهمیدم یعنی، فقط الکی روزه گرفتم. شیطان هم می‌خندد و لبخند می‌زند.

مثل بعضی که جوان‌های خوبی هم هستند و در درون باصفایند، روزه می‌گیرند امّا نماز نمی‌خوانند. در حالی که اوّل سؤال نماز است که بعد هم فرمودند: «فإن قبلت قبل ما سوا‌ها و إن ردت رد ما سوا‌ها» اگر آن را قبول کردند، مابقی اعمال دیگر را هم قبول می‌کنند. اگر ردّش کردند، اصلاً دیگر سراغ چیزهای دیگر نمی‌روند و آن‌ها هم به خودی خود رد است. این هم فریب شیطان است دیگر، شیطان به انسان می‌خندد. نمازی که سر و تهش را بزنی، بخواهد خودش تنها در خانه بخواند پنج دقیقه، ده دقیقه است.

یا گاهی آدم می‌شنود که بعضی این‌طورند، مثلاً مادری تماس می‌گیرد و می‌گوید: به بچّه‌ام می‌گویم: وایسا اذان را گفتند، نماز بخوان، بعد بخواب. می‌گوید: نه، خوابم می‌آید، بعداً بیدارم کن. بعد بیدارش می‌کنم، می‌گوید: نه، بلند نمی‌شوم. چه کارش کنم؟ شیطان قوی است، این‌گونه ما را فریب می‌دهد. این نمی‌فهمد فلسفه روزه یعنی چه. فکر می‌کند نباید بخورد. اگر این را انسان نفهمد، متقی نمی‌شود. لذا «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» برای همین است دیگر، یعنی شاید متّقی بشوید.

پس انسان باید اوّل همه این حال را داشته باشد تا بفهمد «وَاَشارَ لی فِی الاْخِرَةِ اِلی عَفْوِهِ وَکَرَمِهِ» یعنی چه. خدایا! ما را در این ماه آوردی که إن‌شاءالله آدممان کنی. چه کنیم؟ تا حالا که باختیم، شب‌های قدر هم رسید و ما ماندیم چه کنیم!





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی

توصیه رسول اکرم(ص) در مورد دعاهایی که باید در شب قدر بخوانیم

خبرگزاری تسنیم: از رسول اکرم(ص) سوال شد که در شب قدر چه دعایی کنیم، فرمودند: بگویید خدا! تو اهل عفو و بخشایشی و بخشش را هم دوست داری، پس از من در گذر و من را ببخش. اصلا یکی از مواردی که پروردگار عالم به آن عشق می‌ورزد، همین آمرزش است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه پانزدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب شانزدهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

فردای قیامت، هیچ احدی، ولو معصوم، از خدا طلبکار نیست!

در این فراز از پروردگار عالم می‌خواهیم و عرضه می‌داریم: شما که در دنیا، ما را در احسان، فضل و نعم خود پرورش دادی، خودت هم عفو و کرمت را به من اشاره کردی که بدان در آخرت، من با عفو و کرم، سر و کار دارم.

پروردگار عالم این‌جا می‌خواهد نکته‌ای را بیان کند که اگر کسی در دنیا متوجّه شد، می‌داند در آخرت هم همین است و آن نکته این است: فردای قیامت هم امیدتان به من باشد، نه عملتان. کما اینکه در دنیا، من پرورش دادم، فردای قیامت هم اگر عاقل باشید و بفهمید و عبد باشید، می‌دانید که با عفو و کرم من سر و کار دارید.

«نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»، خدایا! تو در آخرت به عفو و کرمت اشاره فرمودی. یعنی خداوند می‌فرماید: فردا هم من باید با عفو و کرمم برخورد کنم، نه با عدلم! نه با حساب‌رسی! نه با محاسبه اعمال! که اگر هزاری بگوییم اعمال ما خوب است و فرض هم بگیریم، بالجد خوب باشد، یعنی انسان هیچ عمل زشتی در دنیا انجام ندهد و تالی‌تلو معصوم (نوعی معصوم) بشود؛ باز اگر پروردگار عالم بخواهد به حساب‌رسی برسد، خلل زیاد است.

از آن طرف اگر خللی هم نباشد، خدا می‌گوید: همه اعمال را انجام دادی، به درستی هم انجام دادی، حالا نوبت من است که ا زتو سؤال کنم: این اعمال را با چه چیزی انجام دادی؟! مثلاً نماز خواندی، قیام، قعود، رکوع، سجود، ذکر و... با چه بوده؟! با این بدنی که دادم، قیام کردی. با این بدن، رکوع، سجده و... انجام دادی. با این زبانی که دادم، ذکر گفتی. حالا طلبکاری؟! تازه این در حالی است که عصمت داشته باشیم و این هم یک فرضی است که برای امثال ما، محال است. البته نمی‌خواهم مأیوس کنم. امّا یک عدّه خاصّی هستند که تالی‌تلو معصوم هستند، خیلی کم هستند.

لذا همه اعمال هم درست باشد و بگوییم از کودکی تا لحظه مرگ در پرده عصمت بوده و این‌چنین جان داده؛ پروردگار عالم اگر بخواهد به حساب‌رسی برسد، امکان دارد خیلی خلل‌ها باشد و آنچه خودش می‌خواسته، انجام نشده باشد. ضمن اینکه می‌فرماید: این اعضاء و جوارحی که با آن‌ها اعمال انجام دادی، برای من است.
پس آن کسی که در دنیا، اعمال ما را به تفضّل، احسان و نعمش پرورش می‌دهد و «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا» است،‌‌ همان اشاره کرده که فردای قیامت هم با عفو و کرم برخورد می‌کنم «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ».

این، ثمره‌‌ همان «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا» است. لذا تا کسی «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا» را نفهمد و این را خوب متوجّه نشود که پرورش‌دهنده در دنیا، پروردگار عالم است؛ این قضیّه را درک نمی‌کند که فردای قیامت هم «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ» است. پس فردای قیامت هیچ احدی در عالم، حتّی معصوم، طلبکار از پروردگار عالم نیست و این، لطف خداست.

جواب پیامبر (ص) به اینکه در شب قدر چه دعایی کنیم؟ 

از پیغمبر اکرم، خاتم رسل، محمّد مصطفی (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) سؤال شد: در شب قدر چه دعایی کنیم؟ افضل لیالی و ایّام در ماه مبارک رمضان، شب و روز قدر است. اتّفاقاً این روایت در کتب اهل جماعت از جمله سنن ابن ماجه هم آمده: «لَمّا سَألَتهُ عائشَةُ عَنِ الدُّعاءِ فی لَیلَةِ القَدرِ» عایشه می‌گوید: از پیامبر از دعای در شب قدر سؤال کردم، حضرت فرمودند: «تَقولینَ» تو می‌گویی، «اللّهُمَّ إنَّکَ عَفُوٌّ تُحِبُّ العَفوَ، فَاعفُ عَنّی»، خدا! تو اهل عفو و بخشایشی و بخشش را هم دوست داری، پس از من درگذر و من را ببخش.
اصلاً یکی از مواردی که پروردگار عالم به آن، عشق می‌ورزد، همین آمرزش است.

در این شعری که بیان می‌کنند: در ره دوست، به هر حیله، رهـی باید کرد گــر به طاعــت نشود، گو گنهی باید کرد

البته من نمی‌خواهم بگویم این شعر کاملاً درست است و باید گناه عمدی کنیم، منظور چیز دیگری است و آن اینکه پروردگار عالم چون خودش عفو را دوست دارد، پس کسی هم که بیاید استغفار کند، خدا هم او را می‌بخشد و هم عفو را دوست دارد.

ما عفو را دوست نداریم. البته شاید برای بار اوّل و دوم دوست داشته باشیم، امّا اگر دو بار خیانت و یا به تعبیر عامیانه نارویی ببینیم، دیگر از طرف نمی‌گذریم. می‌گوییم: او خیانت کرده و خائن است. امّا پروردگار عالم هزاران هزار بار از ما خیانت دیده، بالا‌ترین خیانت هم این است: اعضاء و جوارحی را که خودش گفته: باید در راه خودش خرج بشود؛ در راه گناه خرج کردیم و در طاعت خرج نکردیم. گناه کردیم، آن معروف خدا را منکر و آن منکر را معروف کردیم. یعنی ضدّ فرمایش پروردگار عالم انجام دادیم. امّا تا آمدیم و الهی العفو گفتیم، پروردگار عالم بخشید. چرا؟

«اللّهُمَّ إنَّکَ عَفُوٌّ تُحِبُّ العَفوَ، فَاعفُ عَنّی»، تو می‌آمرزی! تو بخشایش‌گر هستی! تو اهل عفوی! و بخشش را هم دوست داری، حالا که آن را دوست داری، از من درگذر.
در سوره نساء، آیه 43 در انتهای آیه می‌فرماید: «إنَّ اللّه َ کانَ عَفُوَّا غَفُورا»، عفوّاً یعنی خیلی زیاد، کما اینکه غفور بودنش هم همین است و زیاد است. «إنَّ اللّه َ کانَ عَفُوَّا غَفُورا» خدا خیلی دوست دارد ببخشد، عفو کند و در گذرد و اهل غفران است. در دعا هم می‌خوانیم.

برای چه پروردگار عالم، عفو را دوست دارد؟

امیرالمؤمنین هم در خطبه‌ای که در نهج‌البلاغه هم آمده، وقتی خطبه را شروع می‌کنند، می‌فرمایند: «الحَمدُ للّه ِ الفاشی فی الخَلقِ حَمدُهُ»، ستایش برای خدایى است که حمد و ستایشش در میان هر چه خلق کرده، منتشر است؛ یعنی تمام عالم به تسبیح و تحمید و تقدیس ذوالجلال و الاکرام مشغول هستند. منتها ما صدایشان را نمی‌شنویم و متوجّه نیستیم. یعنی به آن‌جا نرسیدیم که با همین گوش عادی تسبیح و تقدیس و تحمید همه موجودات عالم را بشنویم. ما سمیعیم و بصیریم و هوشیم، با شما نامحرمان، ما خاموشیم. می‌گویند: شما نمی‌شنوید!

لذا امیرالمؤمنین پروردگار عالم را ستایش می‌کند که حمد را در خلقش، فاش کرد، گستراند و منتشر کرد. در ادامه نیز می‌فرماید: «و الغالِبِ جُندُهُ»، و سپاهش را پیروز کرد. بالاخره پیروزی از آنِ خداست. «و المُتَعالی جَدُّهُ»، این تعالی پروردگار عالم، جلّ جلاله و عظم شأنه، الله اکبر، این خدایی که متعالی است، بر‌تر از هر چیزی خودش را نشان داد.
بعد حضرت می‌فرمایند: «أحمَدُهُ عَلى نِعَمِهِ التُّؤَامِ، و آلائهِ العِظامِ، الّذی عَظُمَ حِلمُهُ فعَفا»، او را بر نعمت‌هاى دائمش و بخشش‌هاى بزرگش مى‌ستایم. آن خدایى که بردباریش زیاد است و مى بخشاید.

لذا معلوم می‌شود آن کسی که می‌خواهد اهل عفو باشد، باید یک خصوصیّتی را که پروردگار عالم دارد و ما از آن خیلی کم بهره‌برداری کردیم، در خود ایجاد کند. آن هم حلم است.
برای چه پیامبر فرمود: دعای شب قدرتان این باشد: «اللّهُمَّ إنَّکَ عَفُوٌّ تُحِبُّ العَفوَ»؟ برای چه پروردگار عالم عفو را دوست دارد؟ برای اینکه در حلم است. اگر کسی حلم و بردباری نداشته باشد، نمی‌گذرد. حلم و بردباری خدا، زیاد است. خدا خیلی حلیم است.

چه کنیم تا اهل گذشت باشیم؟

باز در یکی دیگر از خطبه‌های نهج‌البلاغه که در مورد عظمت خداست، می‌فرمایند: «أمرُهُ قَضاءٌ و حِکمَةٌ»، فرمان خدا حتمی است و اصلاً حکمتش در این مطلب خوابیده شده است. «و رِضاهُ أمانٌ و رَحمَةٌ»، رضا و خشنودی او رحمت و برگه‌ای امانی در دست ماست. می‌گویند: بالا‌ترین مقام، مقام رضاست که اگر بنده هم به این مقام رسید: صددرصد بداند خدا هم از او راضی است. اگر ما به هر چه در مقدّراتمان قرار داده شده، راضی باشیم، خدا هم از ما راضی می‌شود، «یا سریع الرّضا».

بعد می‌فرمایند: «یَقضی بِعِلمٍ، و یَعفو بِحِلمٍ»، به علم خودش حکم و قضاوت می‌کند، امّا وقتی عفو می‌کند، به این علّت است که حلیم است. خدا خیلی بردبار است، علّت عفو پروردگار عالم، حلم اوست و تا کسی هم به درجه نازله این حلم، نرسد، در جامعه نمی‌تواند اهل گذشت باشد. باید خیلی بردبار باشد تا بتواند اهل گذشت باشد. چون اصلاً اگر اهل گذشت نباشی، نمی‌توانی امور را هم بچرخانی. پروردگار عالم با گذشتش اجازه می‌دهد انسان‌ها بر نفسشان و شیطان، غلبه پیدا کنند.چون اگر پروردگار عالم می‌خواست حلم و بردباری نداشته باشد و در این بستر، از انسان‌ها نگذرد؛ معلوم است باید سریع آن‌ها را عذاب می‌کرد و می‌گفت: جواب این عملتان را ببینید. آن‌وقت همه چیز ویران می‌شد.
یعنی‌‌ همان می‌شد که دشمن خوشش می‌آمد. شیطان هم همین را می‌خواهد. آن‌وقت دیگر این انسان برنمی گشت و امیدی به برگشتش نبود، چون دیگر عذاب شده بود امّا پروردگار عالم حلم و بردباری دارد و حلیم و صبور است. به خاطر همین می‌گذرد که برگردد.

آزمودن آزموده توسط پروردگار عالم

البته اینکه می‌فرماید عفوش در حلمش است، یک تحمّل خیلی عجیبی می‌خواهد، چرا؟ چون دو بار می‌گذری، دوباره می‌بینی انسان خطا می‌کند. سه بار می‌گذری، ده بار می‌گذری، باز همین است. دیگر تعبیر عامیانه ما باشیم، حوصله‌مان سر می‌رود. تازه وقتی برمی‌گردد می‌دانی که این یک آدمی است که به تعبیر عامیانه چموش است و دوباره هم بر‌می‌گردد، به تعبیری دیگر سبقه دارد. مگر نمی‌گویند: آزموده را، آزمودن خطاست؟ پس صدق این بیان که آزموده را آزمودن خطاست، همه جا صادق نیست. نمی‌خواهم بگویم به طور مطلق غلط است، امّا همه جا صادق نیست و نباید هم باشد، چرا؟ چون اگر این‌طور بود پروردگار عالم می‌گفت: تو یک بار، دوبار، ده بار، بیست بار، صد بار، گناه کردی، من دیگر چقدر تو را آزمایش کنم؟! پس تو باید عذاب بشوی ولی خدا حلیم است که عفوش را بچشاند.

آن‌وقت دلیلش چیست؟ اینکه «تُحِبُّ العَفوَ» اصلاً خود پروردگار عالم، عفو را دوست دارد. خلاف ما که عفو را دوست نداریم. ما می‌گوییم: باید انتقام بگیریم، تا پدر صاحب بچّه را در نیاورم، ول نمی‌کنم، حتماً باید بفهمد امّا خدا این‌طوری نیست.

خدا گواه است در این ماه مبارک رمضان، این شب‌ها که می‌گذرد، یک خورده فکر کنیم. اگر بنا بود خدا هم مثل ما باشد، واقعاً من و تو این‌جا بودیم؟! آن‌هایی که شب قدر می‌آیند، اصلاً می‌آمدند؟! در طول سال شاید بعضی‌ یک بار هم مسجد نروند امّا شب قدر می‌آیند، «الهی العفو» می‌گویند، گریه می‌کنند، ناله می‌کنند. اگر خدا حلم نداشت و بردبار نبود و این خصلت را نداشت، می‌گفت: اینکه یادم است پارسال هم آمد و گفت: «الهی العفو». ملائکه هم می‌گویند خدایا این هر سال می‌آید و می‌گوید: «الهی العفو»، خب این چه فایده‌ای دارد؟! اگر پروردگار عالم تأیید می‌کرد، می‌گفت: بله شما راست می‌گویید، معلوم است دیگر تمام می‌شد. لذا اینکه امیرالمؤمنین می‌فرماید: اصل عفو پروردگار عالم، در حلم اوست و خود خدا عفو را دوست دارد، همین است. تازه خدا هم می‌داند ما چموش هستیم، از سال گذشته تا حالا رفتیم ولی باز هم شب قدر می‌آییم و می‌گوییم: «الهی العفو».‌ای بسا به اینکه ببیند با این حالی که ما داریم از مجلس که بیرون می‌رویم،‌‌ همان دو ساعت بعد - حالا مثلاً بعضی فردا، بعضی یک هفته بعد، بستگی به افراد دارد - به گناهان مشغول می‌شویم امّا عفو می‌کند، چون حلم دارد.

عفو در قدرت، خصوصیّت کریم

پس در این مطلب باید دقّت کنیم منتها دلیل اینکه پروردگار عالم می‌بخشد، یک مطلب دیگر هم هست. چرا می‌فرماید: «نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»؟ چرا می‌فرماید من اشاره کردم، به شما گفتم که بدانید من فردای قیامت شما را می‌بخشم، عفو به شما دارم؟ علّتش چیست؟ یک دلیلش این است که پروردگار عالم قادر و حاکم است، مسلّط است. شاید فکر کنیم اتّفاقاً به واسطه همین حاکم و مسلّط بودن خوب است عذاب کند امّا ذات احدیّت، حتّی به کسان دیگر توصیه کرده است: تا قبلش امکان دارد بگویی من انتقامم را می‌گیرم، امّا به محض اینکه حاکمیّت پیدا کردی، اتّفاقاً باید عفو داشته باشی.

در تنبیه‌الخواطر هست که یک عرب بادیه‌نشین آمد و عرضه داشت: «قَالَ أَعْرَابِیٌّ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ یُحَاسِبُ الْخَلْقَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» یا رسول الله! فردای قیامت چه کسی حساب را برای خلق انجام می‌دهد؟ حضرت فرمودند: «قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ». تا عرب بادیه‌نشین این را شنید، گفت: «قَالَ نَجَوْنَا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ» گفت نجوای ما، صدای ما این است و از آن طرف ما می‌دانیم که این ظنّ، این ربّ کعبه ما را نجات می‌دهد. - ببینید گاهی یک بادیه‌نشین می‌فهمد، اهل معرفت است. اهل معنا این‌طورند. گاهی با اینکه من و شما و تصّور می‌کنیم، نمی‌فه‌مند یک چیزهایی می‌دانند که ما نمی‌دانیم- پیامبر سؤال کرد: «قَالَ وَ کَیْفَ ذَاکَ یَا أَعْرَابِیُّ»‌ای اعرابی! چطور تو می‌گویی خدا من را نجات می‌دهد؟ بگو ببینم ربّ کعبه چطوری تو را نجات می‌دهد؟ «قَالَ لِأَنَّ الْکَرِیمَ إِذَا قَدَرَ عَفَا» خیلی جالب است! گفت: برای اینکه کریم موقعی که قدرت گرفت، مسلّط شد، خصوصیّتش این است می‌گذرد و پروردگار عالم قادر و قدرتمند است و قدرتمندی است که کریم است پس می‌گذرد.

این «یا کریم و یا ربّ» که می‌گوییم، همین است و پروردگار عالم خیلی دوست دارد که انسان او را این‌طور صدا بزند و اکرم الاکرمین هم هست. لذا می‌گوید: حالا که قدرت دست کریم است، معلوم است می‌بخشد. یک موقع قدرت دست یک انسان لئیم و پست است، معلوم است او از دم همه را قیچی و ذبح می‌کند امّا یک موقع قدرت دست یک کریم است. کسی که کریم است از دم می‌بخشد امّا لئیم و پست می‌گوید: باید انتقام بگیرم.

چرا پیامبر فرمودند: هرکه در خانه ابوسفیان برود، در امان است

پیامبر هم کریم بودند. حتی آن‌قدر کریم بود که در فتح مکّه فرمودند: برای امان بروید خانه اباسفیان. یا رسول الله! اباسفیان که تا دوساعت پیش هنوز تسلیم نبود؟! به تعبیری فقط دیشب آن هم آخر شب آمده برای عذرخواهی و قبلش ایمان نیاورده بود؟ این همه هم مسلمانان را اذیت کرد! امّا پیامبر می‌فرماید: درب خانه او بروید. بعضی می‌گویند: این سیاست پیامبر بود امّا از این‌ها که بگذریم، پیامبر کریم است. پس کریم می‌گذرد و عفو می‌کند «لِأَنَّ الْکَرِیمَ إِذَا قَدَرَ عَفَا» این خصوصیّت کریم است که وقتی قدرت بگیرد، می‌گذرد.

من به زمان خودمان هم اشاره کنم، چون بالاخره باید در زمان خودمان هم باشد تا بفهمیم. اگر نباشد، به درد نمی‌خورد. با اینکه شخصی در لباس مرجعیت اقرار هم کرد تلویزیون هم فیلم‌برداری کرد و خودش هم گفت من از آیت الله خمینی می‌خواهم که بگذرد، من اشتباه کردم، «استغفراللّه ربی و أتوب الیه» هم گفت، اما پرونده‌های همکاری با ساواکش در ساواک موجود بود و یا مطالب دیگری که داشت، از جمله اینکه کشتن امام را به ساواک توصیه کرده بود، که شما چرا این را نمی‌کشید؟! اگر ناراحتید من به شما می‌-گویم فتوا می‌دهم این آدم خوبی نیست و بروید او را بکشید.

علناً این مطالب بود و امام در جریان بودند، اما امام فرمود شأنش را حفظ کنید مواظبش باشید، حتی باز هم توبه نکرده بود؛ چون می‌-گفت می‌خواهم برای درمان به انگلستان بروم. امام فرمود: بگویید هر پزشکی می‌خواهد، برایش بیاورند امّا نمی‌خواهد او آن‌جا برود. امام زیرک بود گفت او می‌خواهد از این طریق به عربستان برود و آن‌جا به او رسانه‌ای بدهند شروع کند علیه مردم صحبت کردن، علیه نظام و انقلاب صحبت کردن، امّا امام گذشت و فرمود: هیچ احدی حق ندارد.

شهید مدنی (اعلی الله مقامه) که خودش در مقام مرجعیّت بود، در نجف، درس کفایه ایشان، شلوغ‌ترین درس بود. شهید آیت الله قاضی که ایشان در علم اعجوبه‌ای بود. هم ایشان و هم شهید مدنی، دو سه نفر، وقتی از نجف رفتند، آیت‌الله العظمی خویی گریه کرد. گفت: این‌ها ستون‌های فقهی و علمی نجف بودند و امید آینده برای مرجعیت این‌ها بودند. آن‌ها هم می‌دانستند که آن مرجع، معاند است و معتقد بودند باید بشدت با او برخورد شود، اما امام فرمود: نه.

-کریم وقتی در قدرت باشد می‌گوید- حتّی فرمود برایش هر کاری دلش خواست، بکنید. باید حرمتش را حفظ کنیم. با اینکه چه آن زمان چه بعدش یک مدت مدیدی بعضی از کسانی که آن‌طرف آب با این‌ها ارتباط داشتند به تعبیر عامیانه ننه من غریب بازی هم درمی‌آوردند روضه موسی بن جعفر می‌خواندند برای ایشان! چون مثلاً موسی بن جعفر...، امام فرمود: نه آرام که این، رفتار کریمانه است.

یا راجع به بنی صدر که آن‌قدر خیانت کرد، امام به صراحت بیان فرموده بود:‌ای کاش این توبه می‌کرد و برمی‌گشت. کریم وقتی قدرمند است، قادر است، عفو می‌کند.
خصوصیّت پروردگار عالم این است که کریم مطلق است و با کریم‌های ما هم فرق می‌کند.

سران فتنه 88 از لحاظ حکم فقاهتی، غالی هستند و چون علیه نظام آمدند مهدور الدمند

یا آقا را ببینید. در فتنه 88 بلاشک سران فتنه از لحاظ حکم فقاهتی به عنوان کسانی که غالی هستند و علیه نظام آمدند مهدور الدمند امّا ایشان قبول نکرد. گاهی حتّی این‌ها پررو هم می‌شوند امّا باز هم ایشان می‌گوید: نه. باور کنید خود امام و امروز هم خود حضرت آقا، امام المسلمین؛ هر دو در خفا ناراحت هستند و گریه هم کرده‌اند و می‌کنند که چرا این‌ها این‌طوری شدند. کریم این‌طور است، در رأس قدرت هیچ موقع انتقام نمی‌گیرد.

دیگر بالا‌تر از پروردگار عالم کریم داریم؟! معلوم است کرامت امام راحل و کرامت امام المسلمین، نه در مقابل کرامت خدا، بلکه در مقابل کرامت معصومین هم یک قطره کوچک نمی‌شود. با اینکه نائب امام زمان هستند امّا کرامت معصوم کجا و کرامت آن‌ها کجا؟! حالا حساب کنید پروردگار عالم چقدر کریم است و عفو دارد.

عفو برای آن کسی است که اتفاقاً درکمال قدرت باشد و لذا یک دلیل اینکه «واشارلی فی الآخرة الی عفوه و کرمه» را می‌فرماید، این است که خدایا! اشاره کردی به من، من در دنیا ربّانی هستم و فرمودی: در آخرت هم چون من ربّانی هستم و خودم پرورش دادم فردا هم از شما معامله‌ای که می‌کنم بخواهید از من، منم که دارم به شما یاد می‌دهم «اشار لی».

معلوم می‌شود از خود همین «اشار لی» هم که عرض کردم دعاهایی که می‌بینید از لسان معصوم بیان می‌شود ما بخوانیم باز هم خود خدا به ما یاد داده و الّا ما بلد نبودیم دعا کنیم، خدا می‌گوید من به شما اشاره کردم در آخرت هم با عفو من. پس مدام یاد عفو باشیم، عملت را اصلاً نیاوری‌ها، نگویی خدا با عدلت، نگویی که دیگر معصوم هستم، من که دیگر تالی‌تلو معصوم هستم و یک نوعی عصمت دارم - که آن را عرض کردیم و دیگر بحث را تکرار نمی‌کنیم – اگر این‌طور باشد، می‌گوید همه اعضاء را من دادم. دیگر می‌خواهی چه بگویی؟! لذا فقط عفو.

شرط چشیدن عفو خدا

منتها دقّت کنیم پروردگارعالم چقدر مهربان است و عفو خدا چطوری به سرعت به سمت ما می‌آید؟ امیرالمؤمنین یک جمله‌ای بیان فرمودند که خیلی جالب است. فرمودند: «مَنْ تَنَزَّهَ عَنْ حُرُمَاتِ اللَّهِ سَارَعَ إِلَیْهِ عَفْوُ اللَّه‏» هر که خودش را مواظبت کرد و از حرام‌های الهی منزّه کرد و از آن‌ها دور شد و اعضاء و جوارحش فعل حرام انجام نداد، عفو خدا به سرعت و با شتاب به سمت او می‌آید. نه اینکه او به سمت عفو خدا برود بلکه «سَارَعَ إِلَیْهِ عَفْوُ اللَّه‏».

پس یک شرط برای ما گذاشته‌اند که اگر این شرط را رعایت کنیم، عفو خدا را می‌چشیم و معلوم می‌شود در همین دنیا هم عفو پروردگار را می‌چشیم، آن شرط چیست؟ اینکه از حرام‌های الهی منزّه شویم و اسّ و اساس لقمه است.

چرا ما در محضر بزرگان منقلب نمی‌شویم؟

بار‌ها گفتم و بار‌ها هم در آینده می‌گویم که آنچه که ما را بیچاره کرده، لقمه است. لقمه نه اینکه بگوییم سر یک سفره‌ای نشستیم و دو تا لقمه خوردیم. خیر، لقمه یعنی رزقی که دنبالش هستیم که آن را هم رزق می‌گویند، آن هم در سفره می‌آید دیگر. لقمه یعنی معامله‌ای که می‌کنیم. به تعبیر عامیانه از معامله در یک بقالی گرفته تا معامله یک تاجر بزرگ. اگر خدای ناکرده من بدانم یک چیزی را مثلاً به عنوان مناقصه گذاشتند امّا من با پارتی بازی، رانت یا رشوه دادن و پول دادن، شکّی نیست‌ و صددرصد بدان عزیز دلم! این لقمه حرام است. بعد حالا هزاری ماه مبارک بیاید، هزاری الهی العفو بگوییم، هزاری در جلساتی شرکت کنیم که یا حالا یا مثل من فقط نوار باشد و از بزرگان نکاتی را بیان کند یا محضر بزرگان باشد، چیزی نمی‌شویم. گاهی می‌بینی طرف یکی دو جلسه می‌آید، یک‌دفعه منقلب می‌شود و چشمش به چیزهای دیگری باز می‌شود. می‌فهمد، متوجّه می‌شود، دیگر ول کن نیست، امّا یک کسی گاهی یک سال، دو سال، ده سال پیش ولیّ خدایی فرض مثل آیت‌الله خوشوقت هم می‌رود، بعد چند سال اصلاً خسته می‌شود و می‌بیند که هیچ نفهمید چه گفت! می‌گوید: ولش کن و می‌گذارد و می‌رود. چون لقمه اثر می‌گذارد، چند سال هم رفته‌ امّا لقمه‌ بیچاره‌اش کرده.

ماجرای جان کندن سخت ملای نراقی

لذا خیلی باید مواظب باشیم. خدا را گواه می‌گیرم اگر بناست فقیرانه زندگی کنیم ارزش دارد که یک چیزهایی گیرمان بیاید. چون بالاخره چه فقیر باشیم و چه به ظاهر ثروتمند،‌‌ رها می‌کنیم و می‌رویم.اتّفاقاً وقتی زیاد دارم، موقع مرگ برایم سخت‌تر است. این قاعده است و استثناء هم برای هیچ احدی ندارد. 

من یک چیزی بگویم، شاید بعضی نفهمند امّا من چه کار کنم؟! خب نفه‌مند. ملّای نراقی، صاحب اخلاق جامع السعادات، غوغا در محشر اخلاق، که در نجف رفته، آن مرجع عظیم‌الشّأن راهش نداد. دو بار و سه بار رفت، راهش نداد. خواست امتحانش کند ببیند چطوریست. گفت: باز هم می‌روم. روز چهارم خود آقا پابرهنه دم در آمد. گفت: آقا! تا دیروز اجازه نمی‌دادی بیایم؟! گفت: می‌خواستم ببینم این کتابی را که نوشته‌ای واقعاً اهلش هستی یا نه. خیلی متواضع بود امّا همین ملّای نراقی به واسطه داشتن خانه بزرگ در مکاشفه فرمودند که جان کندن من سخت بود. به تعبیری او را این‌جا در جان کندن کمی اذیت کردند و دیگر تمام شد، مابقیش در عالم برزخش نور است و در قیامتش که معلوم است امّا بالاخره یک جایی اذیت شد. با اینکه با زحمت بوده و حلال.

وای به حال آن لقمه‌ای که بخواهد از طریق باند و رشوه و زیرمیزی و اسمش را بگذاریم شیرینی و...، باشد. این لقمه بیچاره می‌کند. معلوم است انسان کور می‌شود. هم کور ظاهری که دیگر هیچ موقع حوادث را نمی‌بیند، هم کور دین می‌شود.

توصیه اولیاء خدا در باب لقمه

لذا می‌خواهی بفهمی موقعی که غبار فتنه می‌شود - به خصوص وقتی زیاد می‌شود – چرا گاهی می‌بینی این آقا رفت آن طرفی؟ به خاطر لقمه است - این خیلی مهم است - چون لقمه شبهه‌ناک انسان را جزء مذبذبین می‌کند. مذبذبین یعنی کسانی که گاهی این‌ور هستند، گاهی آن‌ور و در غبار فتن مانده چه کار کند. بعضی مواقع می‌گوید: بالاخره بد هم نیست اگر فلان، تا دیروز اعلام حمایت می‌کرد امّا الان نه. تازه شبهه‌ناکش این است، اگر لقمه حرام باشد که دیگر هیچ!

لذا عرض کردم توصیه اولیاء خدا و عرفای عظیم‌الشّأن است که شما ضمن اینکه لقمه‌تان را دائم مواظبت می‌کنید و حق پروردگار عالم، خمس را هم از باب اینکه حق الله است، می‌دهید، باز هم مقداری‌اش را به عنوان رد مظالم بدهید که یک موقع شبهه‌ناک نباشد. با اینکه رعایت کردید و خمس هم دادید.

چون یک موقع من می‌دانم رعایت نکردم، رد مظالم می‌دهم. خودم هم می‌فهمم که کمیتم لنگ است. وجدانم هم می‌فهمد این معامله که کردم، این مناقصه‌ای که شرکت کردم، این پروژه‌ای که گرفتم، حق من نبود. حالا بالاخره به طریقه‌ای، در حزب و باند و گروهی‌ام یا کسی هستم، این را به من دادند، حق من نبود. یا رشوه دادم یا کاری کردم. حالا می‌گویم: یک خورده‌اش را هم رد مظالم می‌دهم. چه چیز را رد مظالم می‌دهی؟ آنکه اصلاً اصلش حرام است. رد مظالم یعنی من نمی‌دانم شاید این وسط ناخودآگاه یک ظلمی هم کرده باشم.
لذا رد مظام بدهید. حرف‌های دیگران را هم گوش ندهید - خیلی رک می‌گویم، چون مال من نیست و من نوارم و حرف بزرگان را بیان می‌کنم - و حرف اولیاء و عرفا را گوش بدهید. نگویید می‌گویند: آقا این افراطی‌بازی‌ها چیست. خمس بده، انفاق هم که می‌کنی، حالا یک چیزی را هم رد مظالم بده. مگر در کار دقّت و مواظبت نمی‌کنی؟ مگر خدای ناکرده معامله‌ات مشکل دارد؟ نه. پس چه شبهه‌ناک است که رد مظالم بدهی؟! ول کن این حرف‌های چرندی را که یک عده می‌زنند، این‌ها افراطی هستند و دائم می‌خواهند مردم را در عسر و حرج بیاندازند. در این دوره زمانه طرف هشتشان، گرو نه‌شان است، طرف حق الله و خمس را که می‌گوید، بعد از این طرف هم می‌گوید: رد مظالم هم بپردازید. از این حرف‌ها هم می‌شنوید. می‌خواهم به شما قبل از اینکه کس دیگری بگوید، جلو‌تر خود من بگویم امّا حرف دیگران را گوش ندهید و حرف اولیاء خدا را گوش کنید و رد مظالم بپردازید. چون لقمه خیلی اثر دارد.

عامل باز شدن چشم و گوش انسان

لذا اوّل چیزی که بیان شد، همین است «مَنْ تَنَزَّهَ عَنْ حُرُمَاتِ اللَّهِ سَارَعَ إِلَیْهِ عَفْوُ اللَّه‏». بعد هم دیگر معلوم است، وقتی این‌طور شد، باور کنید دیگر چشمتان را هم کنترل می‌کنید. باور کنید گوشتان را هم کنترل می‌کنید. باور کنید زبانتان را هم کنترل می‌کنید؛ چون دیگر چیزی در این جریان خون نرفته. جریان خون دارد این زبان را می‌چرخاند. پمپاژ قلب به مغز، به فکر با جریان خون است. اگر خون سالم، طاهر، پاک – البته خون ظاهرش نجس است - به مغز برسد، فکرم هم دیگر فکر خطا نمی‌شود. لقمه پاک که می‌خوری، چشمت باز می‌شود. با همین چشم می‌بینی چیزهایی که دیگران نمی‌بینند. تعجّب هم می‌کنی. نه با چشم دل، با همین چشم ظاهر و چشم بدن می‌بینی. با همین گوش آوای ملائک را می‌شنوی، نه گوش دل.

مگر نبود آیت‌الله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی که یک دفعه وارد حرم شد، فرمود: چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن. صدای آقا را می‌شنید.ولیّ خدایی همین‌طور که وارد جایی شدند یک دفعه ناخودآگاه گفتند: آخ جون! آخ جون! چقدر قشنگ. همراهش متوجّه نشد، گفت: آقا به چه می‌گویی: آخ جون؟! فرمود: هیچی ولش کن، همین طوری در خودم با خودم بودم. فهمید که مطلبی است، اصرار کرد. گفت: آوای ملک است؟ فرمود: حالا اگر هم باشد، به تو چه ربطی دارد؟! تو یک کاری کن که تو هم آوای ملک را بشنوی و تو هم بگویی: آخ جون.

لذا با همین گوش می‌شود شنید. چه زمانی؟ موقعی که لقمه را درست کنی. باعث همه حرام‌ها، همین لقمه است. اگر درستش کردیم، اوج می‌گیریم. لذا عرض می‌کنم: واقعاً ارزش دارد انسان فقیرانه زندگی کند، اما چیزهایی گیرش بیاید.

خدا گواه است درد است! باید چقدر انسان پست و لئیم باشد که فکر کند سری در سر‌ها درآوردن مثلاً با پولدار شدن است. واقعا انسان احمق است فکر کند حالا چون پولدارم، مثلاً سری در سر‌ها دربیاورم. تا قبل کسی من را نمی‌شناخت. این رذلی آدم است. این کوته‌فکری است. برای همین می‌دود که به هر نوع شده ثروت بدست بیاورد. یا می‌گوید: اگر قدرت داشته باشم، سری در سر‌ها درمی‌آورم. لذا می‌خواهد به هر نوعی شده، قدرت به دست بیاورد. تف به این قدرت! ‌تف به این ثروت! اگر بخواهی سری در سر‌ها دربیاوری، برو سری دربیار در سرهای اولیاء خدا. برو سری در بیا در سرهای آن‌هایی که با آقاجان بودند، یاران امام زمان بودند. آن سری در سرهاست، نه منصب و قدرت داشتن. خاک بر سر ما که تا کسی منصب و قدرت دارد می‌گوییم چنین است امّا اگر نداشته باشد، می‌گوییم: نه. گاهی می‌بینیم بعضی از آقایان که از منصب و قدرت که کنار رفتند، دیگر اصلاً کسی با آن‌ها کاری ندارد. معلوم است که آن طرف احمق است. یا بنده خدا افتاده دیگر کسی نمی‌رود سر بزند. چون از کار افتاد، دیگر تمام شد. یک جای دیگر باید بفهمیم اشتباه کجاست.

خدایا! ما را بیدار بگردان.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

در جلسه شرح دعای ابوحمزه ثمالی صورت گرفت

انتقاد صریح آیت‌الله قرهی از یک جریان انحرافی منتسب به شیعه

خبرگزاری تسنیم: آن کسی که در آمریکا نشسته و به نام شیعه شبکه درست کرده، اصلاً مزدور آن‌ها است. همین‌ها باعث می‌شود که امروز این شیعه‌کشی‌ها بشود. فیلم‌ توهین‌ها را نشان خیلی از این تکفیری‌ها می‌دهند و در فکر و ذهنشان فرو می‌کنند.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه چهاردهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب پانزدهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

فرستادن هادی در زمین؛ فرض‌ خدا بر خود!

بیان کردیم: پروردگار عالم فقط در صغر سن، ربّ ما نیست. «رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً»، ابتدای قضیّه است، امّا بعد از آن فرمودند: «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا»، یعنی در همه دنیا، مربّی ما است.

دو، سه جلسه راجع به اینکه چطور پروردگار عالم، مربّی است و انصافاً انسان باید بداند خودش هیچ و در فقر مطلق است، «یا أیُّ‌ها الناسُ أنتُمُ الفُقَراءُ إلَی اللّه»، صحبت کردیم. بیان شد: انسان باید بداند حتّی عمل مستحبّی هم که انجام می‌دهد، باز خودش نیست و پروردگار عالم آن را پرورش داده است.

در این جلسه، چون شب ولادت باسعادت آقاجانمان، امام همام، امام حسن مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) است، می‌خواهیم «ربّانی» را از این دیدگاه بررسی کنیم که در باب هدایت، چطور پروردگار عالم، انسان را پرورش می‌دهد؟

قبلاً در باب بحث امام‌شناسی بیان کردیم که پروردگار عالم بعضی از چیز‌ها را، خودش بر خودش، فرض کرده است. هیچ احدی نمی‌تواند چیزی را بر پروردگار عالم فرض کند، إلّا ذات اقدس ذوالجلال و الاکرام بر خودش! یکی از این موارد، این است که پروردگار عالم رزّاق است. حتّی در روایت بیان شد: گاهی خداوند به احمق، رزق فراوانی می‌دهد، برای اینکه دیگران بفه‌مند خودشان هیچ‌کاره هستند و «ربّانی» این است. لذا انسان نباید فکر کند که با دودوتا چهارتای خودش است که رزق به دست می‌آورد.

یکی از موارد دیگری که خداوند بر خودش فرض کرده است، فرستادن هادی است، «‏قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْ‌ها جَمیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً» منتها شرط گذاشت و فرمود: «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون». قبل از هبوط فرمود: برای شما هادی می‌فرستم. همان‌طور که بیان کردیم: به صورت ظاهر أبانا آدم و أمّنا حوّا (علیهما الصّلوة و السّلام) هستند که هبوط پیدا می‌کنند، امّا طبیعی است که هبوط آن دو بزرگوار، هبوط همه بشر است. لذا برای همین است که هم از صیغه جمع استفاده می‌کند و می‌فرماید: «‏قُلْنَا اهْبِطُوا» یا «فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ» (یعنی «اهبطا» یا «یأتینّکما» که برای دو نفر است، نیامده) و هم «جَمیعاً «را آورده است. یعنی ما هم مشمول این آیه هستیم.

لذا خداوند قبل از ورود به این دنیا فرمود: همه شما هبوط کنید، ولی من شما را یله و‌‌ رها نمی‌گذارم، «فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً» و برای شما، از طرف خودم، هادی می‌فرستم. این، فرض است.

پرورش؛ از طریق هادیان الهی

در این‌جا می‌خواهیم بیان کنیم: این «ربّانی» که مورد بحث ما در این چند جلسه است، در باب هدایت چگونه است؟ گاهی پروردگار عالم که پرورش‌دهنده است، خودش مستقیم وارد نمی‌شود و از طریق هادیان الهی خود ورود پیدا می‌کند.

دلیل و برهان آن هم این است:

1. ما جسم هستیم و ذوالجلال و الاکرام جسم نیست.
2. ما محدودیم و ذوالجلال و الاکرام، لایتناهی است.

بار‌ها بیان کردم، ما فعل فاعلیم، حضرت حقّ، فاعل است و ما مفعولیم. پس ما مخلوق هستیم و او خالق است. لذا کلام بما هو کلام حضرت حقّ هم برای ما نیست و باید نازل شود. لذا کلام‌الله، قرآن؛ نازل است. نزول یعنی آن را در سطحی پایین بیاورند که من و شما بفهمیم. معنی نازل این نیست که از آسمان، پایین آمده؛ بلکه آن را نزول می‌دهند تا ما بفهمیم. چون اگر بخواهیم کلام بما هو کلام حضرت حقّ را بفهمیم، باید او ردیف داشته باشد، در حالی که ذوالجلال و الاکرام، احد است و ردیف ندارد. پس نازل است.

پس او خودش احد است و کلامش هم باید نازل شود و از آن طرف هم در دعا - که این هم از ناحیه خود خدا به لسان معصوم است - گفتیم: «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا»، خدایا! تو من را در همه حالات در دنیا پرورش دادی. پس خداوند چگونه پرورش می‌دهد؟

از طریق هادیان الهی! چون برای خودش فرض کرد که هادی بفرستد. منتها یک شرط گذاشت: «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون». لذا به تعبیری باب اختیار برای ماست و خود خدا این را قرار داده است و فرموده: ما برای شما هادی می‌فرستم و هاید من، ادلّه و براهین را برای شما تبیین می‌کند، منتها دیگر خود شما هستید که تبعیّت کنید یا خیر.

تبعیّت؛ یعنی اطاعت مطلق! «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون»، اگر تبعیّت کنید، دیگر نه خوفی دارید و نه حزنی. آرام و با خیال راحت کار‌هایتان را انجام می‌دهید. چون در بحث «ربّانی» در جلسه گذشته بیان کردم که جدّی انسان باید بفهمد که تکلیف‌مدار است و اصلاً نیازی به نتیجه نیست. این را که نتیجه چه باشد، خودش می‌داند.

لذا به قول آن عارف بالله، چه کسی گفته که دو دو تا همیشه چهارتا می‌شود؟! صورت ظاهر، چهار تا است، امّا گاهی خدا می‌گوید: نه، خودش جورچین را درست کرده و می‌گوید: از همین طریق برو و باید همین کار‌ها را هم انجام دهی، امّا گاهی می‌بینی نتیجه ندارد. می‌خواهد بگوید: من هستم که پرورش می‌دهم، باز فکر نکنی چون این راه را بلد بودی و رفتی، نتیجه گرفتی.

البته این راه را باید بلد باشی و بروی، امّا باز هم باید امورت را به خدا بسپاری،» أُفَوِّضُ أمْرِى إلَی اللّه ِ إنَّ اللّه َ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ». به من گفته‌اند: این راه را برو، می‌گویم: چشم. می‌گویند: از این طریق حرکت کن، می‌گویم: چشم. می‌گویند: به این‌جا می‌رسی، می‌گویم: چشم. امّا در یک جایی می‌گوید: نمی‌خواهم برسی و من باز هم باید بگویم: چشم! عبد یعنی این.

لذا خداوند فرموده: ما هادی می‌فرستیم، اگر هر چه هادی گفت، گوش دهید، هیچ خوف و حزنی نخواهید داشت «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون». چرا فرموده که اگر تبعیّت کنید، خوف و حزنی ندارید؟ برای اینکه بعضی‌ها که تبعیّت نمی‌کنند، همین امر باعث می‌شود که إن‌قلت هم بیاورند و بگویند: ما می‌ترسیم، نکند عاقبت ما طور دیگری بشود.

دو سفارش از سبط اکبر پیامبر (علیه الصّلوة و السّلام) به ما

روایتی از وجود مقدّس امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) بیان شده که حضرت فرمودند: «اُوصیکُم بتَقوَى اللّه ِ و إدامَةِ التَّفَکُّرِ؛ فإنَّ التَّفَکُّرَ أبو کُلِّ خَیرٍ و اُمُّهُ».
در ابتدا سفارش به تقوا نمودند که معلوم می‌شود همه چیز در بستر تقواست. تازه ماه مبارک رمضان آمده که شاید ما به تقوا برسیم «لَعلّکم تتّقون». یا اینکه فرمود: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَم‏»، این کرامت دادن به انسان، اوج مطلب است که با تقوا به وجود می‌آید؛ چون فرمود: «‏إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم»، پس کریم، کسی است که در تقواست. هر که در تقوا بود، کریم می‌شود و هر که أتقی بود، أکرم می‌شود. فلذا اوّلین مطلب، تقواست. اگر انسان، تقوا پیدا کند؛ خیلی از چیزهای دیگر برای او باز می‌شود.بعد می‌فرمایند: «و إدامَةِ التَّفَکُّرِ «، شما را به تفکّر همیشگی سفارش می‌کنم. چرا؟ می‌فرماید: «فإنَّ التَّفَکُّرَ أبو کُلِّ خَیرٍ و اُمُّهُ»، چون تفکّر، پدر و مادر تمام خیرات است.

چرا باید تبعیّت کنیم؟

چطور حضرت در این‌جا می‌فرمایند: تفکّر، پدر و مادر تمام خیرات است و از طرفی دیگر گفته می‌شود: انسان باید تبعیّت کند؟! منظور از این تفکّر، این است که انسان فکر کند، ببیند پروردگار عالم چه فرمود، نه اینکه من چه متوجّه می‌شوم. لذا منظور این است که نظر من در مقابل نظر پروردگار عالم قرار بگیرد.

پروردگار عالم فرموده: تبعیّت کنید و تمام شد. حالا من باید تفکّر کنم که چرا باید تبعیّت کنم. یک دلیلش این است: اگر من تبعیّت نکنم، هر کسی برای خودش یک نظری می‌دهد، فلذا امّت، امّت تکّه‌تکّه شده می‌شود و هر کس یک طرف می‌رود. در حالی که پروردگار عالم بیان فرمود: همه شما در نماز باید بگویید: «‏اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم». پس یک صراط بیشتر نیست و آن هم صراط مستقیم است که باید بر روی آن قرار بگیرید. چه زمانی می‌توانید؟ آن موقعی که آن مربّی که فرستادم، شما را پرورش بدهد و شما تبعیّت کنید و إلّا اشتباه می‌کنید.

احساس تفکّر مستقل در مختار و دوری از مقام شهدای کربلا!

کما اینکه بیان کردم: درست است که مختار ثقفی، زحمت کشیده، دل اهل‌بیت را شاد کرده، به شهادت رسیده و اسمش هم در بوق و کرنا شده؛ امّــــــــــا به هیچ عنوان مقامش به شهدای کربلا که شاید من و شما بعضی از آن‌ها را اسماً هم نمی‌شناسیم، نمی‌رسد.

اگر از عموم مردم بپرسید: این هفتاد و تن شهدای کربلا چه کسانی هستند؟ فقط حضرت علی اکبر، حضرت علی اصغر، حضرت ابالفضل العبّاس و... را نام می‌بریم و اسم حرّ را هم می‌دانیم. امّا سایر شهدای کربلا را دیگر نمی‌شناسیم و اسمشان را نمی‌دانیم. در حالی که اسم مختار را می‌دانیم. ولی مختار با همه زحماتش، هرگز به مقام شهدای کربلا نمی‌رسد. چرا؟ دلیلش این است: مختار احساس می‌کرد خودش دارای تفکّر است. گفت: اشتباه است که وجود مقدّس امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) برود بجنگد، کوفیان وفا ندارند، من نمی‌روم. این، غلط محض است، نتیجه ندارد و شکست هم می‌خورند. اتّفاقاً هر چه مختار گفت، درست از کار درآمد. به پای مبارک امام هم ضربت خورد و نزدیک بود که ایشان به شهادت برسند. لذا مختار، احساس می‌کرد که خودش دارای تفکّر مستقل است، نه تفکّری که در بستر ولایت است.

پس این را به عنوان یک کد به ذهنتان بسپارید: تفکّری، تفکّر است که در بستر ولایت باشد. در تفکّر مستقل، همزات است، «أعوذ باللّه السّمیع العلیم من همزات الشّیاطین». گفتیم: همزات، جنگ نرم شیطان است که برای هر کسی یک طور می‌آید. به آرامی ورود پیدا می‌کند، امّا او را بیچاره می‌کند. گاهی هم فکر می‌کند دارد دین‌داری می‌کند، امّا به سوی بی‌دینی می‌رود و نمی‌داند.

علّت پذیرش صلح از لسان مبارک امام حسن مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام)

در کتاب بسیار عالی و خوب علل‌الشّرایع از أبی‌سعید آمده - سند‌ها، سندهای قوی و عالی است - که به وجود مقدّس امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) عرضه می‌دارد:‌ای پسر رسول خدا! برای چه با معاویه آشتی کردید و صلح او را پذیرفتید، در حالی که می‌دانید حقّ با شماست، نه معاویه و دیگر اینکه می‌دانید به درستی که معاویه، گمراه و طغیانگر است.

حضرت فرمودند: أباسعید! آیا من حجّت پروردگار عالم بر خلقش هستم یا خیر؟ آیا من امام بر مردم بعد از پدرم هستم یا خیر؟ - حضرت مجبور شدند که به این سبک جلو بیایند، تازه آن هم در مقابل أباسعید که از نزدیکان است - أباسعید می‌گوید: عرضه داشتم: بله یابن رسول الله!

حضرت فرمودند: آیا من کسی نیستم که پروردگار عالم برای پیغمبرش و پیامبر برای ما شأن قائل شد؟ عرضه داشت: بله. فرمودند: پیامبر در شأن من و برادرم چه فرمودند؟ مگر نفرموند: حسن و حسین، امام و پیشوای امّت هستند، چه قیام کنند، چه صلح «قَامَا أَوْ قَعَدا»؟ گفت: بله یابن‌رسول‌الله! حضرت فرمودند: پس من امام هستم. اگر قیام کنم، امام هستم. اگر صلح کنم، باز هم امام هستم.

یعنی امام، حکمیت قضیّه را می‌داند و شما نمی‌دایند. لذا این، اوّلین تذکّر حضرت بود که بدانید من امام هستم، چه قیام کنم، چه صلح کنم. بالاخره من امام هستم و پیامبر هم این‌گونه فرمودند. به تعبیری زبان حال امام این است که می‌فرمایند: در قضیّه امامت و حکمت قضایا، شک نکن. این‌طور نیست که تو بفهمی او در باطل است و من ندانم! من که خودم اوّل برای جنگ با او رفتم. من امام هستم و امام می‌داند.

بعد حضرت می‌فرمایند: امّا اباسعید! علّت مصالحه من با معاویه،‌‌ همان علّتی بود که پیغمبر اکرم، محمّد مصطفی (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، به واسطه آن، با قبایل بنی‌ضمره و اشجع و اهل مکّه در هنگام بازگشت از محلّ حدیبیّه، مصالحه نمود.

بحث صلح حدیبیّه، بحث مفصّلی است که الآن نمی‌توانیم وارد آن شویم. امّا معلوم است که حتّی خود پیامبر هم خیلی تمایل به آن صلح نداشتند. حضرت توضیح می‌دهند و می‌فرمایند: اتّفاقاً آن‌ها یعنی قبایل بنی‌ضمره و اشجع و اباسفیان که به قران کریم، کافر بودند. امّا پیامبر چند جا را فرمود که اگر مردم به آن‌جا پناه ببرند، در امان خواهند بود و یکی از آن‌ها خانه اباسفیان بود. یعنی جالب است که فرمود: هر کس به خانه دشمن من (اباسفیانی که همه شیطنت‌ها به واسطه او بوده) برود، در پناه است!حضرت فرمودند: معاویه و اصحابش هم طبق تأویل و تفسیر آیات قرآن کریم، نه تنها بر حقّ نیستند، بلکه کافر هستند.

حالا درد امام را ببینید که با چه زبانی، آن هم به خصّیصینشان بیان می‌کنند و می‌فرمایند:‌ای ابا سعید! حال که من از سوی خدا، امام و پیشوای شما هستم و خداوند ما را معرّفی نموده است، جایز نیست من را به نادانی متّهم کنید!

یعنی به تعبیری امام می‌فرمایند: روا نیست که بگویی تو نمی‌دانی و من می‌دانم، مگر می‌شود من ندانم؟! من تازه دارم برای تو چیزی می‌گویم که تو نمی‌دانی. من می‌گویم: طبق تأویل و تفسیر آیات قران کریم و مجید الهی، معاویه و اصحابش، کافر هستند و ما اصلاً به جنگ کفّار رفتیم. تو حقّ نداری من را به نادانی متّهم کنی و بگویی که بجنگم یا نجنگم.

حضرت در ادامه فرمودند: به نظر شما، حکمت کار من ناشایست است. ولی حکمت کار من، مثل حکمت کار حضرت خضر نبی است.

حضرت خضر در کشتی نشست و کشتی را سوراخ کرد. موسی‌بن‌عمران تعجّب کرد و با خود گفت: کدام آدم عاقل می‌آید کشتی را سوراخ کند که هم خودمان غرق بشویم و هم مردم؟! این چه کسی است که من به دنبال او راه افتادم؟! امّا از طرفی هم می‌داند که خدا گفته: اگر می‌خواهی حکمت یاد بگیری، به دنبال او برو. امّا طاقت نیاورد و اعتراض کرد.

یا اینکه در ادامه همراهی موسی‌بن‌عمران با خضر، خضر پسری را به قتل رساند. موسی باز هم متعجّب شد و گفت: مگر او قاتل است؟!

لذا حضرت فرمودند: آیا نمی‌دانی وقتی خضر کشتی را سوراخ کرد و آن بچّه را کشت و دیوار خراب را برپا کرد، موسی که با او بود (آن هم چه کسی؟! موسی‌بن‌عمران که بعد‌ها کلیم‌الله شد. هر چند در آن زمان رسالت نداشت، امّا فی‌ذاته رسول بود و رسالت در او بالقوّه وجود داشت، امّا بالفعل نشده بود)، از این افعال او عصبانی شد.

یعنی موسی‌بن‌عمران به خاطر شبهه‌ای که برایش پیش آمده بود، از خضر نبی عصبانی شد که آن هم ندانستن حکمت افعال حضرت خضر بود. در حالی که بنا نیست همیشه حکمت قضایا عنوان شود.

خطری در کمین مدّعیان و صاحب نظران!

مطلبی بگویم که خیلی جالب است. البته ما به آن نمی‌رسیم، شاید مخلَصین (مخلِصین هم نه) به آن برسند و آن، این است: قرآن می‌فرماید: «الم، ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتّقین»، حال، این متّقین چه کسانی هستند؟ «الّذین یؤمنون بالغیب»، آن‌هایی که مطیع هستند، می‌دانند که این ایمان به غیب، اثر دارد.

در جلسه گذشته نکته جالبی را بیان کردم که گفتم این را به عنوان کد به ذهن بسپارید و آن اینکه وقتی حضرت ثامن الحجج، ولایت عهدی را پذیرفت، بزرگان و علمای علویون ناراحت شدند و إن‌قلت آوردند. بعضی‌ها در امامت امام شک کردند، چون خودشان را صاحب معرفت می‌دانستند و می‌گفتند: این قضیّه به امامت نمی‌خورد، هیچ کدام از اجداد طاهرین شما با این خلفای غاصب نساختند و خلفا هم آن‌ها را زندان کردند و به شهادت رساندند. حداقل پدر خودتان هفت سال زندان بودند. آن‌وقت شما می‌خواهید بروید ولایت عهدی این پسر هارون را بگیرید؟! نعوذبالله ریاست‌طلب نیستید؟!

لذا همان‌طور که بیان کردم، توده مردم به استقبال امام می‌آمدند، امّا آن‌هایی که مدّعی و صاحب‌نظر بودند، به امام ایراد و اشکال می‌گرفتند. لذا کسی که مطیع محض شود، چیز دیگری است.

حالا در همین مورد که کسی که اعتقاد دارد، به جوانب قضیّه کار ندارد و فقط می‌داند که باید معتقد بماند، داستانی را بیان می‌کنند و آن اینکه پیرزنی شنیده بود که آیه‌الکرسی خانه را حفظ می‌کند. او به خانه دامادش رفته بود، شب شده بود، ترسید که آیا من در خانه را بستم یا خیر؟ یک‌باره یادش افتاد که گفتند: آیه‌الکرسی، خانه را محافظت می‌کند. او سواد نداشت و آیه‌الکرسی را بلد نبود.‌‌ همان موقع گفت: آی کرسی کرسی کرسی! می‌گویند: اتّفاقاً‌‌ همان لحظه هم دزدی داشته از دیوار منزل او بالا می‌رفته، تا می‌آید دستش را به لبه دیوار بگیرد و بالا برود، دستش به سیم برق می‌خورد و می‌افتد.‌‌ همان کرسی کرسی کار خودش را کرد و آن بیچاره را هم به کشتن داد! خلاصه گاهی هم می‌بینی این‌طوری است؛ یعنی این اعتقاد، خیلی عجیب است. امّا بعضی‌ها که اعتقاد ندارند، حتّی با اینکه کنار امام رشد کرده‌اند، احساس می‌کنند دیگر کسی شده‌اند و این خیلی غلط است.

یک اخطاری به همه‌مان بدهم. اخطار شدید! عزیزان! اگر یک لحظه فکر کنیم ما در این راه آمدیم، حالا رشد کردیم - مگر بنا نیست رشد کنیم؟ بله، امّا ما نباید فکر کنیم رشد کردیم؛ آن کسی که بناست ما را رشد بدهد، خودش رشد می‌دهد – بگوییم: من که دیگر رشد کرده‌ام، من که دیگر بعضی از مراحل را گذرانده‌ام، هما‌جا بدبختیم.

بار‌ها عرض کرده‌ام هر کس ولو به لحظه‌ای تصوّر کند کسی شده است،‌‌ همان لحظه، لحظه سقوط اوست. بگوید: من رشد کردم، سقوط کرده است. گاهی بعضی‌ها که کنار امام معصوم بودند بعد از یک مدّتی که فکر کردند، رشد کرده‌اند، خودشان هم آرام آرام صاحب نظر شده‌اند، بالاخره از امام مطالب را دیده‌اند، بعد جورچین را جلوی خودشان می‌گذارند و دو دوتا، چهارتا را می‌کنند، می‌گویند: فلان فعل امام، با این قاعده‌ای که ما خودمان هم از امام گرفته‌ایم، نمی‌خواند و نسبت به آن فعل امام در شک می‌رود. می‌دانید چرا؟ برای اینکه احساس کرده رشد کرده است.

فقیر بودن و چشیدن شیرینی آن!

لذا عزیزان! یک نکته اخلاقی عرض می‌کنم که خدا گواه است اگر این‌طور بشود، برنده‌ایم. می‌گویم خدا گواه است، آن هم دل شب، آن هم ماه مبارک رمضان. اگر بدانیم همیشه فقیریم و نه تنها فقیریم – دقّت کنید، می‌خواهم طور دیگری به شما بگویم- بلکه روزو به روز فقیر‌تر می‌شویم، آن قدر مزه می‌دهد، آن قدر شیرین می‌شود.

بنا نیست ما آقا بشویم. اصلاً در دنیا آمده‌ایم که عبد بشویم. ما در دعا می‌گوییم: «سیّدی و مولای»، چرا می‌گوییم «سیّدی»؟ یعنی بدانم من آقا بشو نیستم. هر کسی فکر کند از طریق درس خواندن -حالا چه از طریق حوزه و چه از طریق دانشگاه و چه طرق دیگر- بناست آقا بشود، بدون رودربایستی احمق است. اتّفاقاً این راه‌ها باید انسان را ببرد به این سمت که بداند هیچ است، آقا نیست بلکه روز به روز فقیر‌تر می‌شود. به فقر خودش بیشتر پی ببرد نه اینکه فکر کند بناست من آقا بشوم. بعضی‌ها فکر کرده‌اند آمده‌اند آقا بشوند، باخته‌اند. گاهی حتّی کنار امام است و این خطر است.

یک آقایی خودش بعد از مدّتی بیان کرد که مجلس مرحوم دولابی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) می‌رفتم. ایشان می‌فرمود: حالا خیلی این‌جا نیا، مجلس‌های دیگر هم برو. من نمی‌فهمیدم یعنی چه؟! می‌گفتم: چرا آقا این‌طوری می‌گویند؟! بعد گفتم حتماً آقا می‌خواهند ببینند ما چقدر مصرّ هستیم. به‌‌ همان ترتیب ایستادیم و ادامه دادیم. بعد از فوت آقا من دیگر گفتم: خب آقا می‌گفتند برویم فلان جا، فلان آقا هست که اهل معناست، اهل معرفت است - مثلاً یکی از آقایان مثل آیت‌الله خوشوقت (اعلی اللّه مقامه الشّریف) است که این‌طوری است و... – بعد ‌گفتم: ما که دیگر خودمان پیش آقای دولابی رشد کردیم! همین این‌جا که انسان فکر کند رشد کرده است، بیچاره می‌شود.

اتّفاقاً این بزرگان گوش ما را می‌گیرند و می‌آورند که به ما بگویند: تو روز به روز نگاه کن و ببین فقیر‌تر هستی، امروزت نسبت به دیروزت فقیرتری، فردایت نسبت به امروز فقیرتری، نه اینکه رشد کردی و آقا شده‌ای؛ چون اصلاً این راه، راه آقایی نیست. رشد این راه در این است که انسان بفهمد فقیر‌تر است. - به فارسی خودمانی بگویم شاید در ذهنمان خوب جا بیفتد - بفهمد روز به روز گدا‌تر می‌شود. «عبدٍ ذلیلٍ خاضعٍ خاشعٍ باعثٍ مسکینٍ مستکینٍ مستجیرٍ....» همین‌طور دائم بگو، نه اینکه فکر کنی آقا شدی؛ اگر این‌طور فکر کنی، باختی.

لذا این وسواس الخنّاس، این همزات که گاهی برای مؤمنین این است – که باز هم یادآوری‌ می‌کنم، چون جنگ نرم است، یعنی بلد است برای هر کسی یک طوری کار کند. - که می‌گوید: دیگر تو الحمدلله رشد کردی!‌ای بشر! کی از این خواب غفلت بیدار می‌شوی؟! «نَبِّهْنِی فِیهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِینَ». عرض کردم این «نبهّنی» سیلی زدن برای هشیار کردن است. یک سیلی‌هایی بزنند که از این خواب غفلت بیدار شویم.

گاهی علم است؛ البته گفتم در حقیقت سواد است که «العلم حجاب الأکبر» می‌شود امّا چون ظاهرش علمی است، به آن علم می‌گویند وإلّا علم این‌طور است که «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاءُ». مگر می‌شود کسی با نور باشد و باز هم در ظلمت باشد؟! جمع ضدّین محال است. یا الآن این‌جا روشن است یا تاریک؛ مگر می‌شود هم روشن باشد، هم تاریک؟! بله امکان دارد بگویند یک گوشه تاریک است امّا این‌جایی که روشن است، دیگر تاریک نیست. لذا اگر علم نور است، پس حجاب نیست. آنکه حجاب است، سواد است. چون ظاهرش، ظاهر علمی است، فریب می‌خوریم.

عدم صلح با معاویه و نابودی کامل شیعیان!

وامصیبتا! کنار امام است، فکر کرده می‌داند. امام فرمود: مثل ما، مثل حضرت خضر است که موسی بن عمران - که موسی هست و بعد‌ها کلیم الله می‌شود و بناست آن مقام والای صاحب کتابی به او داده شود. مگر بین صد و بیست و چهار هزار پیغمبر چند نفرشان صاحب کتاب هستند؟! – نزد او کم آورد. آن‌وقت من و تو فکر می‌کنیم که اگر همین‌طور خودمان جلو برویم، می‌شود. می‌گویم: من که دیگر پیش فلانی رشد کردم!‌ای داد! حضرت فرمودند: که موسی وقتی حقیقت امر را دریافت، راضی شد. شما هم حقیقت امر را نمی‌دانید. شما جاهل به حکمت عمل من هستید. حضرت فرمودند: اگر من با معاویه صلح نمی‌نمودم، احدی از شیعیان ما روی زمین باقی نبود مگر اینکه به قتل می‌رسید.

چون اتّفاقاً معاویه با این فریبی که در آستین داشت، می‌خواست همین کار را بکند. زمان امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) قرآن‌ها را به نی کردند و بعدش مردم فهمیدند که فریب دادند امّا این دفعه گفت: این کار را نمی‌کنم. پیشنهادی می‌دهم که می‌دانم حسن بن علی نمی‌پذیرد. چون در تاریخ بخوانید اتّفاقاً امام حسن بن علی (علیه الصّلوة و السّلام) وقتی در جنگ جلو می‌رفت، گاهی امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمود: مواظبش باشید؛ چون خیلی بی‌محابا جلو می‌رفت و هیچ کس در شجاعت و شمشیر زدن و لشگر را در هم کوبیدن، مثل وجود مقدّس امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) نبود. - متأسفانه بعضی عوام این-طور می‌گویند که مثلاً امام حسین (علیه الصّلوة و السّلام) خیلی شجاع بود امّا امام حسن (علیه الصّلوة و السّلام) برعکس این‌طور نبود. - لذا معاویه باور نمی‌کرد امام حسن صلح کند. گفت: او نمی‌پذیرد و یکی کاری می‌کنم که همه را از دم از بین ببرم. تاریخ هم وقتی ثبت کند، می‌گویند مقصّر خودشان بودند.

به تعبیری معاویه گفت: من به امام حسن (علیه الصّلوة و السّلام) می‌گویم: آقا! وقتی انسان‌ها پشت میز قرارداد می‌نشینند که صلح را درست ‌کنند، دو طرف می‌نشینند. یکی این می‌گوید و یکی آن امّا من می‌گویم تو مگر نمی‌گویی: من می‌خواهی فریب بدهم؟! بیا یک ورقه خالی سفید به تو می‌دهم و تو هر چه خواستی، بنویس. این دفعه که نه فریب است، نه قرآن به نی است، نه هیچی! من یک ورقه سفید می‌دهم، تو هر چه دلت خواست بنویس، من امضاء می‌کنم. اصلاً بیا این برگه مهر زده، تو فقط بنویس. دیگر بهتر از این؟!

حالا امام می‌آمد و قبول نمی‌کرد. آن‌وقت تاریخ چه می‌گفت؟! گرچه گفتم معاویه هم فکر نمی‌کرد، امام قبول کند. می‌گفت: این کسی است که می‌داند ته قضیه چیست این‌ها علمِ به مطالب دارند. او می‌داند ما داریم مکر می‌کنیم. از طرفی هم با آن شجاعت‌هایی که از امام حسن دیده بود، باور نمی‌کرد تو عقب‌نشینی ‌کند. می‌گفت: این بد‌تر از امیرالمؤمنین است و ابداً عقب‌نشینی بکن نیست. چون یک بار هم که در صفین فریب خوردند الآن منتظر است و می‌گوید تا آخرش می‌رویم. پس برای من هم الآن وقت خوبی است که من هم تا آخرش می‌روم، سران سپاه را که خریدم و همه کار می‌کنم تا همه را قلع و قمع ‌کنم. - که من بعضی از مطالب را آورده بودم که بگویم چگونه در مدینه نفوذی فرستاد و بعد حضرت چگونه از کوفه به مدینه آمد و آن‌وقت چه زمانی از کوفه آمد که حالا دیگر وقت نشد - اتّفاقاً برعکس شد؛ هوشیاری امام این بود که شیعه را حفظ کرد.

لذا امام می‌فرمایند: من اگر صلح نمی‌کردم روی زمین احدی از شیعیان ما - نه فقط اهل‌بیت - باقی نمی‌ماند مگر اینکه به قتل می‌-رسید؛ یعنی الآن من و شما نبودیم، الآن چیزی به نام مهدیه نبود، چیزی به نام سینه‌زنی نبود، چیزی به نام یابن‌الحسن نبود، چیزی به نام جمکران و مسجد سهله نبود. همه این‌ها برکت‌‌ همان صلح امام حسن مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) است. امّا طرف نمی‌داند دیگر. وقتی نمی‌داند، این‌طور سؤال می‌کند.

احساس دانستن، نه احساس آموختن و سقوط!

باز شیخ صدوق (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن آیت عظمی در علل الشّرایع به اسنادی از سدیر نقل می‌کند که می‌گوید به همراه فرزندم نزد امام باقر رفتم. الله اکبر! چقدر مردم عجیب غریبند! دقّت کنید. امام حسن (علیه الصّلوة و السّلام) صلح کرده و خودش هم دلیلش را می‌فرماید و بعد هم به شهادت رسیده. بعد امام حسین (علیه الصّلوة و السّلام) امام شده و ایشان هم به شهادت رسیده. بعد هم مدّت امامت، امام زین‌العابدین (علیه الصّلوة و السّلام) تمام شده و مسموم شده و به شهادت رسیدند، حالا زمان امام باقر (علیه الصّلوة و السّلام) است. یعنی ببینید بعد از این همه سال، باز هم دارد سؤال می‌کند! چه کسانی؟! فقط آن کسانی که مدّعی‌اند می‌دانیم! هشیار باشیم این ظاهر دانستن فریبمان ندهد - این را قبلاً تعریف کرده‌ام امّا باز می‌گویم. حاج آقای حلوایی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) که بعد‌ها هم یار خود آقا شد، محضر آیت‌الله العظمی ادیب (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن ابوالعرفا، آمد. گفت: آقا! ما می‌خواستیم در این لباس روحانی برویم، ولی مرحوم ابوی نگذاشت. معمولاً می‌گویند: عجب! حیف شد! تو آدم به این خوبی،‌ای کاش در این راه می‌رفتی و...، امّا اوّل جمله‌ای که آقا به ایشان فرمودند، گفتند: الحمدلله. خود ایشان به من فرمود که من کمی هم پکر شدم که چه بد زد توی ذوقم! به تعبیر جوان‌ها زد توی پرمان. بعد آقا فرمودند: خدا بعضی‌ها را می‌داند نباید وارد شوند، چون آن موقع احساس دانستن می‌کنند، نه آموختن. این جمله قشنگی است! بعضی در بعضی مطالب علمی که وارد نمی‌شوند، احساس دانستن می‌کنند، نه آموختن. اگر طلبه‌ای احساس دانستن کند، گرفتار می‌شود و نمی‌آموزد .

عدم صلح امام حسن (ع) با معاویه و فاجعه بزرگ!

سدیر می‌گوید که من همراه فرزندم محضر وجود مقدس امام باقر (علیه الصّلوة و السّلام) - عرض کردم ببینید چقدر از زمان امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) گذشته – رفتیم. حضرت می‌داند سدیر جز صحابه عالم زانو زده و تلمذ کرده محضر وجود مقدّس زین العابدین (علیه الصّلوة و السّلام) است و فهمید او یک زوری دارد آرام آرام در یک احساساتی لنگ می‌زند. لذا خودشان اشاره کردند و فرمودند: سدیر! رفتار و عملکرد خودت را به ما بگو. آن چنان که هستی تا اگر گرفتار تفریط شده باشی تو را ارشاد کنیم. سدیر هم از این جهات سلیم است، لذا بسیار خوشش آمد. می‌گوید: دو زانو محضر آقا رفتم، عرض کردم: آقا! چه بگویم؟ حضرت فرمودند: می‌دانم چه می‌خواهی بگویی. تو چیزی نگو، من نیاز تو را به تو می‌گویم.

بعد حضرت فرمودند: علمی که پروردگارعالم به پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) داد، نزد امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) قرار داد. هر که آن را بشناسد مؤمن است و هر که آن را کتمان کند کافر است. آن علم بعد از امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) به امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) داده شد، درست است؟ سدیر می‌گوید: دیگر طاقت نیاوردم، خودم به حضرت گفتم: آقا! پس چطور است که امام مجتبی، حسن بن علی (علیه الصّلوة و السّلام) که این مقام را داشت، امر خلافت را به معاویه واگذار کرد؟!

ببینید امام مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) خودش قبلاً این مطلب را فرموده و فکر هم نکنید که سدیر یک آدم عادی بوده است. خیر، الآن هم که از سدیر یاد می‌کنیم، می‌گوییم که مقام والایی دارد.امام فرمودند: ساکت باش چون امام به آنچه که انجام می‌داد آگاه‌تر بود و اگر آن کار را انجام نمی‌داد، فاجعه بزرگی رخ می‌داد.فاجعه بزرگ چیست؟ خود حضرت بیان کرده که دیگر شیعه‌ای نمی‌ماند.

لعن علنی؛ حفظ تشیّع یا گسترش شیعه‌کشی؟!

آه که بعضی واقعاً چقدر نفهمند! نمی‌دانم چرا گوش نمی‌دهند! الآن اگر امام المسلمین، رهبر عظیم‌الشّأنمان می‌گویند که نباید لعن را علنی بیان کرد، نباید بیان کنید. چرا متوجّه نیستید آن آقایانی که شبکه می‌زنند و وفات عایشه همسر پیامبر را جشن می‌گیرند و لعن می‌کنند و.... البته نمی‌گوییم از عقایدمان عقب‌نشینی کنیم. خیر، آن‌ها بحث‌های علمی است و تاریخی که انسان می‌نشیند اثبات می‌کند. همان‌طور که علّامه عسگری در کتاب «عایشه، ام‌ّالمؤمنین» - به همه، به خصوص اعزّه روحانی، طلبه‌های عزیز و دانشجویان گرامی توصیه می‌کنم: حتماً این کتاب علّامه عسگری را بخوانید. من می‌خواهم بگویم فرض است بخوانید - با مطالب کتب خود آن‌ها اثبات کرد که او چه اشتباهاتی کرده است. خود ایشان فرمودند من در دانشگاه الازهر مصر بودم، یکی از خود‌‌ همان آقایان به من گفت: «عایشه، ام‌ّالمؤمنین لک»؟، گفتم: «نَعَم»، گفت: «نِعم الکتاب»، خیلی خوب کتابی است. آن باب علمی است و معلوم است انسان اثبات می‌کند. الان ما کاری به آن نداریم.

از این کار‌ها وهابیّت ملعون خوششان می‌آید. یا معلوم است آن کسی که در آمریکا نشسته و به نام شیعه شبکه درست کرده، اصلاً مزدور آن‌ها هستند. همین‌ها باعث می‌شود که امروز این شیعه‌کشی‌ها بشود. این فیلم‌ها را نشان خیلی از این‌ها این تکفیری‌ها می‌دهند و در فکر و ذهنشان فرو می‌کنند و می‌گویند: ببینید این‌ها دارند این‌طور به ام‌ّالمؤمنین لعن می‌کنند.شب وفات همسر پیامبر کیک جشن درست کرده و نوشته‌ای روی آن نوشته که اصلاً مناسب نیست بیان کنیم. این‌ها اهانت و جسارت است. احمق! خود امام مجتبی با معاویه سازش کرد که شیعه حفظ شود. آن‌وقت تو مدّعی هم هستی که مرجع شیعه‌ای؟!

چه بگویم؟! خدا گواه است، به این ماه مبارک، به یقین صددرصد – هرکه هرچه می‌خواهد بگوید، بنده اصلاً از چیزی ابا ندارم. نه کاره‌ای هستم و نه مقامی دارم و نه از اینکه بگویند: این می‌خواهد بگوید من فلان هستم، می‌ترسم. ما از این حرف‌ها هم خیلی شنیدیم و با این چیز‌ها از میدان در نمی‌رویم – می‌گویم که حضرت حجّت به این‌ها لعن می‌کند و از دست این‌ها ناراضی است.

نفهم! تو می‌خواهی با شبکه‌هایت شیعه را حفظ کنی؟ این امام حسن مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) است که دارد این‌طور می‌گوید،‌‌ همان مطالبی که عرض کردم. همین می‌شود که شیعه‌ها را می‌کشند. سر بچّه شیعه را می‌برند. به بچّه شیعه یاد می‌دهند که فحاشی کند و بعد کلیپش را درست می‌کنند - ما این‌ها را دیدیم- او هم در قبالش می‌گوید: به واسطه این، جزایتان این است که سر بچّه شش ماهه را جلوی پدر و مادرش می‌برند. یا بچّه دو ساله را می‌بندند و سرش را هم بالا می‌گیرند که ببیند سر پدرش را جلویش ببرند. این‌ها را استکبار می‌خواهد، یهود می‌خواهد. به یقین همه این‌ها کار یهود است.

واقعاً فردا چطور می‌خواهند جواب بدهند؟ مدّعی هم هستند. اصلاً بگردید ببینید چقدر مقلّد دارند؟ تو مقلّد داری، یا مثلا آیت‌الله سیستانی (حفظه اللّه)؟ تو مقلّد داری یا خود امام المسلمین؟ که خدا گواه است هم از باب وجوهات و هم در متر و مطالب و جاهای دیگر و هم مخصوصاً در حج، چون مراجعات از همه دنیا هست خیلی معلوم می‌شود که به ادلّه و براهین، نه از باب احساسی، بیشترین مقلّد را، حضرت آقا دارند.

بیان کردم: آیت‌الله مولوی قندهاری (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن کنز خفیّ الهی می‌فرمودند: روز به روز بر جمال و کمال این سیّد عظیم‌الشّأن اضافه می‌شود. با اینکه اوّل هم مرجعیّت را نپذیرت. به ظاهر هنوز هم رساله عملیّه نداده، فقط یک استفتائات است. فرار از مرجعیّت هم کرد امّا الان این‌طور است.

آن‌وقت شما آن همه بوق و کرنا می‌کنید، معلوم است پولش هم از کجا می‌آید!

لذا هشیار باشیم. دیدید که چگونه قلب امام حسن (علیه الصّلوة و السّلام) ناراحت شد که تو چه داری می‌گویی؟! مگر من امام نیستم؟! چه کسانی؟ آن‌هایی که مدّعی هستند امّا اگر واقعاً انسان علمی را، که «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاءُ» - نه سواد، نه آن علمی که حجاب است. چون اگر واقعاً علم نور باشد، نور که دیگر نور است و در آن ظلمت ندارد. نور حجاب‌های ظلمت را می‌درد. چطور می‌شود هم نور باشد، هم حجاب؟! پس آن‌جا به ظاهر علم است. سواد است. «العلم حجاب الاکبر» این است که فرد تصوّر می‌کند - داشته باشد برای انسان هادی می‌شود.

پس این «ربّانی» این‌طور است. انسان خودش را به حضرات معصومین بسپارد، به نائب امام زمان بسپارد، آن موقع خدا گواه است آن فقر خودش را بیشتر متوجّه می‌شود. ک عرض کردم رشد ما در این است که فقر و نیاز خودمان را بدانیم. لذا می‌فهمد هیچ است، آن‌وقت عبدالله می‌شود.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

آیت‌الله قرهی در شرح دعای ابوحمزه ثمالی

آنهایی که ادعا می‌کنند می‌فهمیم، بیشتر شک می‌کنند

خبرگزاری تسنیم: عمده خطر این‌جاست که کسی تصوّر می‌کند من می‌دانم. او باید بداند همه امور دست پروردگار عالم است و پرورش‌دهنده اوست و ما فقط مکّلفیم؛ یعنی باید تکلیفمان را انجام بدهیم، همین!

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه سیزدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب چهاردهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

موانع خدا برای جلوگیری از عجب گرفتن بنده!

بیان شد: لفظ «ربّانی» می‌خواهد بیان کند که در همه حالات، پرورش دهنده، خود خداست؛ چون فرموده: «ربّانی فی الدّنیا» و نفرموده: «ربّانی فی صغر سن، أو ربّانی صغیراً».

دو جلسه، مطالبی را راجع به این موضوع، بیان کردیم، از جمله اینکه «ربّانی فی الدّنیا» یعنی چه. اولیاء خدا بالجد می‌دانند که خودشان تصمیم‌گیرنده نیستند و پرورش‌دهنده، اوست. لذا بیان شد: گاهی ما جورچین درست می‌کنیم و جلو می‌رویم و جورچین هم حسب ظاهر درست است، خودشان هم فرمودند: به همین سبک، یعنی به تعبیری با دو دو تا چهار تا، جلو بروید، امّا گاهی می‌خواهد بفرماید: نه؛ چون بدانید اوست که پرورش می‌دهد و فکر نکنید خودتان بودید.

همان‌طور که اولیاء خدا می‌گویند: بعضی مواقع در اعمال عبادی که من و شما انجام می‌دهیم و خیلی هم به آن مصرّ هستیم و مراقبه می‌کنیم، مثلاً اهل نماز شب هستیم، وقفه‌ای می‌افتد و یک شب خوابمان می‌برد. اوّل چیزی که به ما می‌گویند، این است که به اعمال روزتان نگاه کنید، ما هم هر چه نگاه می‌کنیم و پیش خودمان به ظاهر حساب و کتاب می‌کنیم و با اعمال روز گذشته هم مقایسه می‌کنیم؛ می‌بینیم عملی که به صورت ظاهر عامل شود که ما توفیق بلند شدن را نداشته باشیم، انجام ندادیم. لقمه‌‌ همان لقمه است، جایی نبودم که بگویم لقمه اثر گذاشته است. یا کسی نبوده که غیبتی بشنوم یا نعوذبالله غیبتی بکنم و.... پس علّت چیست؟

اولیاء خدا می‌گویند: این مطلب، به خاطر این است که پروردگار عالم می‌خواهد یک موقعی بنده‌اش، عجب نگیرد و فکر نکند خودش است. لذا گاهی بدون هیچ دلیل، مانع از انجام آن عمل می‌شود. البته تنها دلیلی که دارد، همین است که به عجب نیافتیم و فکر نکنیم خودمان هستیم.پس پروردگار عالم به این دلیل، این کار را می‌کند که بگوید: پرورش دهنده این عمل تو، من هستم؛ کسی هم که توفیق می‌دهد و تو را بیدار می‌کند، من هستم.

بیدار نشدن با تلاوت آیه آخر سوره کهف و لطف خدا!

خیلی جالب است همان‌طور که می‌دانید، می‌گویند: اگر موقع خوابیدن، آیه آخر سوره کهف را بخوانید، هر موقعی که بخواهید و نیّت کنید، از خواب بیدار می‌شوید. خدا آیت‌الله فقیه یزدی، آن فقیه را رحمت کند. کتابی به نام تندیس پارسایی در مورد ایشان نوشته شده است. ایشان از نظر پارسایی در اوج بود و قبر شریفش هم در یزد است. قبلاً هم اشاره کردم که حتّی خود بنده در پایین پای قبر ایشان نشستم - که الآن میله زدند - و از این مرد الهی حاجت گرفتم.

در‌‌ همان تندیس پارسایی نوشته: گاهی مردم با هم اختلاف داشتند که ایشان در یک ساعت خاص، کجا بوده است؟ یک عدّه می‌گفتند: ایشان در روستای ما بود، یک عدّه دیگر می‌گفتند: چرا دروغ می‌گویید، ایشان نماز را با ما خواند، خیلی از مردم هم می‌دانند و.... یعنی در آن واحد در چندین جا دیده شده بود.

ایشان می‌فرمایند: من از بحبوبحه جوانی، یعنی حدود شانزده‌سالگی شروع کردم و به این‌جا رسیدم. من در آن زمان برای اوّلین بار این مطلب را شنیده بودم که اگر آیه آخر سوره کهف را بخوانی، هر موقع بخواهی بیدار می‌شوی. لذا این آیه را می‌خواندم و بیدار می‌شدم. به ذهنم گذشت: عجب آیه‌ای است! یعنی حتّی این‌طور هم نگفتم که من عجب توفیق بیدار شدن پیدا کردم. فقط به ذهنم گذشت که قرآن کریم و مجید الهی واقعاً معجزات دارد و این هم از آن آیات است که من را بیدار می‌کند.

چند روزی گذشت، با اینکه هر شب عادت داشتم آن آیه را می‌خواندم و بیدار می‌شدم، امّا بیدار نشدم. گفتم: حتماً چیزی بوده. شب بعد هم خواندم و باز هم بیدار نشدم.

خیلی مکدّر بودم. محضر سیّد رضوی - که سیّد بزرگواری در یزد بودند - رفتم و گفتم: آقا! این‌گونه شده؟ گفتند: بیدار نشدی؟ گفتم: نه. گفتند: خوب این، لطف خداست! گفتم: چرا این لطف خداست؟ گفتند: برای اینکه فکر نکنی فقط خواندن آیات به لسان تو، تو را بیدار می‌کند، بلکه آنچه پروردگار عالم می‌خواهد، اتّفاق می‌افتد؛ یعنی اوست که مَلَکی را تعیین می‌کند و تو را بیدار می‌کند.

این مطلب، نکته خیلی زیبایی است، اگر انسان بفهمد. پروردگار عالم، همه چیز را پرورش می‌دهد و ما هیچ‌کاره هستیم.در جلسه گذشته بیان کردم که آن عارف عظیم‌الشّأن فرمود: چه کسی گفته همیشه دو دو تا چهارتاست، گاهی دو دو تا پنج تاست که توضیح آن را دادم. یعنی گاهی این‌طور می‌شود که به صورت ظاهر جورچین ما درست است، امّا به نتیجه‌ای که می‌خواهیم، نمی‌رسیم. البته به ما هم می‌گویند: همین‌طوری جلو بروید؛ یعنی منظور من این نیست که به این مطالب دقّت نکنیم، ما باید تکالیفمان را انجام بدهیم، امّا از طرفی هم باید بدانیم بالجد تهی هستیم و مربّی کسی دیگر است و ما مربّای آن مربّی هستیم. اگر این را بدانیم، تمام است. «ربّانی فی الدّنیا»، نه «ربّانی صغیراً».

«فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ»، ما تا بچّه هستیم، قبول داریم. پدر و مادرمان ما را تربیت کردند و.... امّا وقتی ازدواج کردیم و آرام آرام که خودمان بچّه‌دار هم شدیم، می‌گوییم: دیگر ما خودمان مربّی شدیم و فکر نمی‌کنیم کس دیگری مربّی است! این نکته بسیار مهمّی است.لذا اینکه بیان می‌شود: «ربّنا اغفر لی و لوالدی و ارحمهما کما ربّیانی صغیراً»، ظاهر است و حقیقت، پروردگار عالم است. پشت پرده، همه چیز در دست خود خداست. اگر واقعاً این مطلب، ملکه وجود ما شود، آرام می‌شویم.

البته این‌طور نیست که اگر یک شب نماز شب نخواندیم، بگوییم: پس خدا نخواسته و دیگر از این به بعد بخوابیم. بلکه باید این‌طور باشد که بگویم: من مجدّد تلاشم را می‌کنم و مطالبم را ادامه می‌دهم، اتّفاقاً ناله و فغان هم می‌کنم که چرا دیشب توفیق پیدا نکردم. چون این‌ها‌‌ همان همزات و جنگ نرم شیطان است که نمی‌فهمم کجای ضمیر من، ورود پیدا کرده که خودم هم متوجّه نبودم که دارد مرا عجب می‌گیرد و پروردگار عالم خواست من را متوجّه کند.

اتّفاقاً دیشب هم در ناله‌هایم داشتم می‌گفتم: خدایا! نکند که من یک لحظه به حال خودم واگذار شوم، نکند عجب و تکبّر من را بگیرد و فکر کنم آقا هستم. خدایا! من را همیشه عبد قرار بده و سیادتی و آقایی را در من بمیران، طوری که من هیچ موقع آقا نباشم و همیشه عبد و غلام باشم. امّا چه شد که بیدار نشدم؟ یک چیزی در آن انت‌ها هست. لذا تازه باید ناله بزنم که چه بر سرم آمده است. امّا از طرفی هم باید بدانم که پرورش‌دهنده، اوست و توفیق قیام و عبادت هم به دست اوست. این را بفهمم، برنده هستم، دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست، فقط تکلیفم را انجام می‌دهم و اینکه مابقی آنچه می‌شود، برایم مهم نیست، هر چه او بخواهد.

مختار به هیچ عنوان مقام شهدای کربلا را ندارد!

همان‌طور که بیان کردم، ما که بالا‌تر از امیرالمؤمنین نیستیم. آنکه امام و علم خداست (وقتی باب علم نبی شد، یعنی علم خداست) بیان می‌فرماید - البته من تعبیر عامیانه و خودمانی آن را بیان می‌کنم -: ما یک چیزهایی را برای خودمان جورچین می‌کنیم و کار خودمان را انجام می‌دهیم، امّا وقتی خدا نخواهد، نمی‌شود.

من در مورد مختار هم بیان کردم و اصرار به این دارم که باز هم بیان کنم: اوّلاً مختار، بحمدلله و المنّه، شهید و عاقبت به خیر است. امّا مختار به هیچ عنوان مقام شهدای کربلا را ندارد. درست است که در زندان بوده و نتوانسته، امّا او یک جا احساس کرد که من خودم بهتر می‌دانم. به صورت ظاهر جورچین او هم درست بود و اتّفاقاً‌‌ همان چیزی هم که مختار گفت، شد. وجود مقدّس امام حسن مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) با همین کوفیان دارند به جنگ با معاویه می‌روند، مختار گفت: غلط است! من این سران قوم و مردم و سپاه را می‌شناسم، این، خودکشی است! به صورت ظاهر هم درست گفت و اتّفاقاً امام حسن مجتبی (علیه الصّلوة و السّلام) در آن‌جا زخم برداشت. چقدر نامردی کردند، سران را هم خریدند و به تعبیری یک جنگ بی‌حاصل بود.
امّا نعوذبالله امام که در مقام عصمت هستند، نمی‌دانستند و مختار می‌دانست؟! مختار یک چیزی را نمی‌داند و آن اینکه امام، امام خلق است، امّا عبدالله است. یعنی در مقابل خدا، عبد است.

بار‌ها هم بیان کردم: اگر از خود پیامبر بپرسید: کدام مقام شما از همه بر‌تر است؟ حضرت نمی‌فرمایند: من از این‌جا شقّ‌القمر کردم و یا به معراج رفتم «قاب قوسین أو أدنی» (همان آیه‌ای که کسی نتوانسته معنی حقیقی آن را بفهمد؛ چون خدا نه جسم است که بگوییم بالای عرش تختی دارد و آن‌جا نشسته و...، امّا اینکه می‌گوید: به اندازه دو قوس و یا نزدیک‌تر از آن؟! هنوز نفهمیدند. البته مطالبی بیان شده، امّا واقعیّت این است که هنوز کسی نمی‌داند) و یا اینکه نمی‌فرمایند: من خاتم رسل هستم و یا پروردگار عالم در شأن من فرمود: «لولاک لما خلقت الأفلاک» (ما تا این‌جا را با اهل جماعت، مشترک هستیم؛ یعنی آن‌ها هم در روایاتشان، «لولاک لما خلقت الأفلاک» را دارند. یعنی تو نبودی، هیچ نبود، الآن من و شما هم نبودیم، هیچ چیزی نبود، نه کافر بود و نه مؤمن، هیچی نبود)، بلکه می‌فرمایند: من عبد هستم، لذا می‌گوییم: «و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله» اوّل، عبد است.

امام خلق، امّا عبد خدا!

امام حسن مجتبی، عبد بود. امام خلق است، امّا عبدالله است. تکلیف الهی خود را انجام می‌دهد.‌ای بسا به اینکه می‌داند چه می‌شود، امّا تکلیف است و باید برود انجام بدهد. امّا شما این را بدانید و من این را به یقین صددرصد می‌گویم، امام اگر هم می‌دانست ولو به لحظه‌ای در ذهن خودش بیان نکرده که خدایا! اگر شکست بخورم، این امّت چه می‌گویند؟! نمی‌گویند: حرف مختار درست بود؟! نمی‌گویند: بعضی‌ها که امام را از رفتن به جنگ منع کردند، درست می‌گفتند؟! خلق الله که حکمت پشت قضیّه را خبر ندارند.

کما اینکه می‌بینیم برای خود ابی‌عبدالله هم این را بیان کردند. بعضی‌ها آمدند نصیحت کردند و گفتند: اصلاً نروید، شما که کوفی‌ها را می‌شناسید، به نامه‌های آن‌ها نمی‌شود اعتماد کرد. به پذیرایی ظاهری کردن آن‌ها از مسلم هم نمی‌شود اعتماد کرد. اعتماد و اعتباری به این قضیّه نیست. حالا هم که می‌روید، حداقل خانواده را نبرید. یعنی ما خطر را حس می‌کنیم. امّا آیا خود ابی‌عبدالله خطر را حس نمی‌کردند؟! این‌ها به ظاهر عقل کل بودند و امام که خودش عقل کل است، نعوذبالله نمی‌داند؟! ولی معصوم، عبد خدا و بالا‌ترین عبد است و در ذهنش هم نمی‌گذرد که خدایا! بعداً این‌ها چه می‌گویند؟!

کما اینکه شما می‌بینید هنوز بعد از این همه سال، خیلی‌ها از ناحیه شیطان و شیاطین جنّ و انس، قلم به دست می‌شوند و هم به وجود مقدّس امام حسن مجتبی و هم ابی‌عبدالله، اشکال و ایراد می‌گیرند. کتاب می‌نویسند و می‌گویند: این‌جا اشتباه کرد، نباید می‌رفت؛ این‌جا اصلاً نباید خانواده را می‌برد، مگر نمی‌دانست این‌ها چه کسانی هستند، پس چرا رفت و یا اینکه می‌گویند: ما که می‌گوییم این‌طور نیست که علی اصغر را به دست گرفته باشد، ولی اگر این کار را انجام داده، اشتباه کرده است. البته این‌ها جواب دارد، امّا من می‌خواهم بگویم این‌طور جرأت پیدا می‌کنند.

لذا معصومین ما بالجد می‌دانند که ربّ، اوست. لذا می‌دانید برای نماز می‌گوییم باید حمد و سوره خوانده شود. اصلاً مگر خود حمد، سوره نیست؟! پس چرا می‌گوییم: حمد و سوره؟! دلیل این است که یکی از موارد همیشگی نماز، سوره حمد است. لذا هیچ کس، ولو وهّابیت ملعون هم نمی‌تواند بگوید ما سوره حمد را نمی‌خوانیم. همه سوره حمد را می‌خوانند امّا بعد از سوره حمد، هر سوره‌ای دلشان خواست می‌خوانند. لذا می‌گویند حمد و سوره؛ چون حمد، یکی از مطالبی است که باید همیشه باشد و جزء اعضای اصلی نماز است.

البته کسی نگوید: چرا نماز می‌ت، حمد ندارد؟! آن مطالب که معلوم است. بحث ما بر سر همین نماز یومیّه‌ای است که داریم می‌خوانیم. بله، یک جاهایی استثنائیاتی هست امّا ما داریم کلّی می‌گوییم، باز هم کسی نگوید: آقا کجا، چه. کلیّت قضیّه این است که سوره حمد باید خوانده شود.در خود سوره حمد اوّل همه «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» است. پروردگار عالم مربّی است، «ربّانی فی الدّنیا» خدا ما را تربیت می‌کند. و لذا معصومین می‌دانند عبدند و پرورش‌دهنده اوست. ما تکالیف ظاهری را انجام می‌دهیم، هرچه خدا خواست.

آن‌هایی که ادّعا می‌کنند می‌فهمیم، بیشتر شکّ می‌کنند!

لذا خیلی‌ها نفهمیدند چرا حضرت ثامن‌الحجج ولایت‌عهدی را پذیرفت. عرض کردیم حتّی علویّون از امام برگشتند. نستجیربالله، نعوذبالله گفتند: او ریاست‌طلب است! پدر گرامشان هفت سال – که حداقلی است که بیان شده و تا چهارده سال هم نوشته‌اند - در زندان هارون بود و تا به حال هم، هیچ امامی ورود به قضیّه دستگاه خلفا، به عنوان یکی از کارگزاران آن نظام خلافتی، نداشته است امّا او دارد وارد می‌شود، آن هم در سطح بالا و ولایت‌عهدی! عزیز دلم! باور کن اگر من و تو هم بودیم، به امامت امام شکّ می‌کردیم.

یک مثال بزنم خیلی جالب است. مرحوم ابوی این را از شهید باهنر (رحمة اللّه علیه) نقل می‌کردند. می‌گفتند: ما در یک مجلسی بودیم، شهید مطهّری و شهید باهنر و این‌ها هم بودند. شهید باهنر گفت: من این قضیّه را هیچ طوری متوجّه نشده بودیم تا موقعی که من در دستگاه طاغوت، در وزارت آموزش و پرورش مشغول شدم. خیلی از کسانی که من را می‌شناختند، دیگر می‌گفتند: آقا! خانه تو، آمدن ندارد، لقمه‌ات حرام است. حالا ایشان، خودش به دستور امام وارد شده است. می‌گفتند: خب ما هم چیزی نمی‌توانستیم بگوییم. به تعبیری از چشم افتاده بود. گفت: تازه آن‌جا فهمیدم که امام رضا (علیه الصّلوة و السّلام) چطور از چشم می‌افتد.

این نمونه کوچکش است، امام معصوم که معلوم است. لذا باور کنید ما هم بودیم، همین‌طور می‌شد؛ یعنی ما هم شکّ می‌کردیم و می‌گفتیم: بعید می‌دانیم امام باشد. مگر می‌شود کسی، در دستگاه خلافتی، که خلافت ظلم است، برود و امام باشد؟! تازه حالا می‌گیریم که ما هم این طرفی بودیم، یعنی اهل بیتی، علوی بودیم، امّاوقتی امام آن کار را می‌کرد، شک می‌کردیم.خیلی جالب است، تازه به خصوص می‌دانید چه کسانی شک می‌کنند؟ توده مردم خیلی شک نمی‌کنند، استقبال‌هایی که از امام شد، این را نشان داد. اتّفاقاً آن‌هایی که ادّعا می‌کنند می‌فهمیم، بیشتر شکّ می‌کنند.

مختار ادّعا می‌کرد که من می‌فهمم. این خطر است. ما در فتنه دیدیم، خیلی از این‌ها ادّعا می‌کردند ما می‌فهمیم. می‌گفتند: مثلاً نه، باید این‌طوری عمل کنند. مثلاً رهبری - به تعبیر خودشان که با لفظ رهبری خطاب می‌کردند - اگر این کار را بکند، خوب است؛ چون برای خودشان ادّعا می‌کردند: «انا رجلٌ». این بیچارگی بشر، سر همین «انا رجلٌ» است، سر اینکه باور می‌کند خودش دارای تفکّر است، خودش دارای پرورش ذهنی است، خوش می‌داند. مختار این‌طور تصوّر کرد که من خودم می‌فهمم. آن‌جا هم علویّونی که با امام رضا (علیه الصّلوة و السّلام) مخالفت کردند، بعضی‌هایشان برای خودشان دانشمند و به ظاهر فقیه بودند، لذا خودشان یک چیزهایی می‌دانستند. اتّفاقاً خطر، همین‌جاست.

عمده خطر این‌جاست که تصوّر می‌کند من می‌دانم. امّا اگر بداند خیر، همه امور دست پروردگار عالم است و پرورش‌دهنده اوست و اگر بدانیم – توجّه کنید این واقعاً کد اساسی است، خدا گواه است اگر با این کد جلو برویم، بازنده نیستیم. من در این ماه مبارک رمضان قسم می‌خورد والله بازنده نیستیم- ما فقط مکّلفیم؛ یعنی باید تکلیفمان را انجام بدهیم، همین!

وظیفه ما، تکلیف‌گرایی است

امام راحل و عظیم‌الشّانمان (اعلی اللّه مقامه الشّریف) بار‌ها فرمودند: ما تکلیفمان را انجام می‌دهیم، دیگر به نتیجه کاری نداریم. واقعاً امام این‌طور بود، بینی و بین الله امام این‌طور بود، خدا گواه است امام این‌طور بود، فقط تکلیف‌گرا بود و اصلاً هم کاری نداشت چه می‌شود، لذا تکلیفش را انجام می‌داد. می‌پذیرفتند، می‌پذیرفتند. نمی‌پذیرفتند، نمی‌پذیرفتند، تکلیفش را انجام می‌داد. امام به این مطلب باور داشت که جنگ جنگ تا رفع کلّ فتنه «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَکُونَ فِتْنَةٌ»، لذا فرمود: نگویید جنگ جنگ تا پیروزی. تا آخر هم امام همین اعتقاد را داشت ولی بعضی‌ها نپذیرفتند که آن بحثش جداست؛ امام تکلیفش را انجام داد.

معصوم هم تکلیف خودش را انجام می‌دهد، تا در میدان می‌رود، باید معاویه از بین برود امّا اگر مردم وسط راه نیامدند، نیامدند. امام که تکلیفش را انجام داده است. نه اینکه امام نداند، امام می‌گوید: من به عنوان امام می‌روم، فردا کسی نگوید: ما نمی‌دانستیم نمی‌آمدیم وإلّا می‌آمدیم.

اتّفاقاً ابی‌عبدالله (علیه الصّلوة و السّلام) علی اصغر را به دست گرفت و جلو برد و با لباس رزم هم نرفتند، عمامه به سر گذاشتند و ردای پیغمبر را بر دوش انداختند و رفتند که گفتند: شاید قرآن دستش گرفته و آمده قسم بدهد؛ چون فهمیدند حالت رزم نیست. اتفاقاً با همین حال رفتند چون اگر با حال جنگی می‌رفت، می‌گفتند: کسی نمی‌دانست امّا با این حال رفت که بگوید: بدانید، تا فردا نگویند اگر ما می‌دانستیم، در خیمه‌ها طفل هست، آب می‌دادیم. این‌قدر هم که قسی‌القلب نبودیم!

بحث تلظّی یعنی اینکه دیگر چه آب بدهی، چه ندهی، طرف دارد می‌رود. مثلش را می‌گویند: مثل ماهی است که اگر تازه از آب بیرون آمده باشد، دوباره‌‌ همان موقع در آب بندازی، می‌ماند امّا اگر یک ساعت بیرون بماند، باز هم شما می‌بینید هنوز گاهی این دهان باز و بسته می‌شود. حالا این را دیگر در آب بیاندازی هم زنده نمی‌شود. می‌گویند این تلظی است. یعنی دیگر حضرت علی اصغر تمام شده بود و حضرت می‌‌خواست که باور شود که در طرف مقابل اصلاً اعتقاد و انسانیت مرده است. مصداق «کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» که قرآن می‌گوید همین است، لذا تیر سه شعبه هم می‌زنند.

الآن همین است دیگر، داریم می‌بینیم که چگونه بچّه را برمی‌دارندو از بین می‌برند. قبل می‌گفتیم یعنی چه در زیارت عاشورا بیان شده «وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَى قَتْلِهِ»؟! همین این‌ها است دیگر. الان اوّل بچّه را جلوی پدر و مادرش می‌بندند و بعد اصلاً نمی‌شود این صحنه‌ها را بیان کرد چگونه بچّه کوچک را سر می‌برند؟! یا گاهی برعکس؛ یک موقع بچه یکی دو ساله را دیگر نگه می‌دارند و پدر و مادرش را جلویش سر می‌برند! اصلاً انسان تعجّب می‌کند مگر می‌شود؟! الآن یک بچه یکی دو ساله بیاید تو مجلس راه برود مثلاً بچه را نگه داری بعد جلویش بخواهی سر پدر و مادرش را ببری؟! اصلاً می‌شود؟! اصلاً انسان بخواهد فکرش را بکند دیوانه می‌شود، واقعاً وحشت برش می‌دارد! امّا ببینید به کجا می‌رسند «کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»!

یک موقعی دوستان یک کلیپ را نشان من دادند که حالا یک ببری یا پلنگی بود که بچّه آهویی را گرفته بود و مدام او را می‌زد. بعد دید که مادرش دارد آن‌طرف مدام تقلا می‌کند، او را‌‌ رها کرد! خیلی عجیب است! گاهی حیوان که یک خورده سیر است می‌فهمد که حالا دیگر ولش کند. این «کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» این‌جا نشان داده می‌شود یعنی چه. پروردگار عالم در آخر الزّمان معجزاتش را نشان می‌دهد که فیلم‌برداری کنند و دیگران هم ببینند که حیوان گاهی بچّه حیوان دیگر را به سمت مادرش‌‌ رها می‌کند امّا این‌ها این‌طور می‌کنند.

امر مربّی و چشم عبد!

ابی‌عبدالله (علیه الصّلوة و السّلام) می‌داند چه خبر است امّا از طرفی هم تکلیفش است. حالا مثلاً آن‌هایی که ابی عبدالله (علیه الصّلوة و السّلام) را نصیحت می‌کردند صاحب عقلند؟! اتّفاقاً درد بشر آن‌جایی است که فکر و تصوّر کرد بالاخره خودش هم می‌داند. بار‌ها عرض کردم هر کس ولو به لحظه‌ای تصوّر کند، کسی شده است،‌‌ همان لحظه، لحظه سقوط اوست. بگوید: این‌ است دیگر، من دارم می‌بینم، چرا نه؟! این است، این است، این است، این دو، دو تا، چهار تا، این‌طور می‌شود. پس دیگر به علم و یقین خودم که نمی‌توانم شک کنم!

آن‌ها هم همین را بیان کردند. مختار هم همین‌طور بیان کرد و اتّفاقاً می‌بینیم‌‌ همان هم شد! یعنی نستجیر بالله نعوذبالله باید بگوییم مختار امام باید باشد؟! خیر، امام یک چیز دیگری می‌بیند، مکلّف است این کار را انجام بدهد. امام برای به‌به و چه‌چه ما نیست.
عرض کردم «قُل» در قرآن امریه است. بیان کردند حتّی اگر به خود پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) هم امر نمی‌کردند، نمی‌فرمودند: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏» امر کردند که این مودّت را بگو وإلّا نمی‌گفت. پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌گویند: من عبدالله‌ام، دارم تکلیفم را انجام می‌دهم، هر کسی می‌خواهد هر چیزی بگوید، بگوید.

اگر این‌جور باشد چقدر قشنگ می‌شود! آن‌وقت دیگر خودش است و خدا! آن خلوتی که معمولاً اولیاء خدا دارند این است دیگر، خودشان هستند و خدا. دیگر حالا یکی بگوید، یکی نگوید و... مهم نیست. باید بدانیم همه چیز دست خداست، «ربّانی فی الدنیا».پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) به صورت ظاهر در اوج هم رفت، هیچ موقع نگفتند من بودم اسلام را گسترش دادم. نستجیربالله! هیچ موقع پیامبر نمی‌گوید من هستم. خداست که دستور می‌دهد.

تازه طبق نکته‌ای که بعضی از اولیاء بیان فرمودند – گرچه شاید ما نفهمیم امّا حالا به زبانم جاری شد. اگر هم نفهمیدیم، ولش کنیم. ولی خدا گواه است من این را از یک ولی خدا شنیدم که با آقاجان ارتباط داشت - «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ» امری است که خدا کرده. پروردگار عالم می‌دانست که حتّی وقتی به پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) امر می‌شود «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏»، چون احساس می‌کند یک چیزیش به خودش برمی‌گردد، خیلی محکم نمی‌گوید ولی امر را هم اطاعت کرده و می‌-گوید. لذا خدا فرمود: «إِنَّ اللَّهَ» به تحقیق خود خدا «وَ مَلائِکَتَهُ» اوّل خود خدا، بعد ملائکه «یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ» بر پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) درود می‌فرستند. بعد خطاب می‌شود: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا» که صلوا هم فعل امر است و دیگر امر می‌کنند.

عبد خدا این است، می‌گوید: من تکلیف را انجام دادم. «ربّانی»، پروردگار عالم مربّی است، به من گفتند انجام بده، چشم! دیگر من چه کار دارم؟! شد، شد، نشد، نشد. تازه اگر هم شد، من نکردم که بگویم حالا ببینید من فلان کار را کردم.

تمام عالم، معجزه است!

تا به حال دیدید اولیاء خدا بگویند مثلاً من فلان معجزه و فلان کار را کردم؟! همه این‌ها هم که نقل می‌شود، معلوم است که دیگران بیان کردند و برای این است که حجّت بر من و شما تمام شود وإلّا این را من به شما عرض کنم که حتّی انبیاء هم نیاز نبوده معجزه داشته باشند، معجزه برای این است که من و شما حجّت تمام شود وإلّا اصلاً معجزه اصل نیست.
قبلاً بیان کردم وقتی از علّامه حسن‌زاده آملی (ادام اللّه ظلّه الوارف) سؤال کردند: آقا! شما معجزه‌ای را دیدید؟ فرمودند: چه چیزی را معجزه ندیدم؟! تمام عالم معجزه است، چون ما عاجزیم. ما عاجزیم که یک ناخن درست کنیم، بله، یک کاری می‌کنیم ولی آخرش هم به آن می‌گوییم: مصنوعی. هر چه درست می‌کنیم، می‌گوییم: مصنوعی؛ یعنی ما هیچ موقع نمی‌توانیم اصلی را درست کنیم.

انسانی که تا آخر فکر کند خودش بوده، به حال خود واگذار شده

اگر جدّی انسان این حال را داشته باشد، این یعنی خدا‌شناسی و عبد شدن و در این حال آرام است. این یعنی آرامش، یعنی طمأنینه. دیگر عالم هر طور شود، برای او مهم نیست. مقدّراتش هر طور رقم بخورد، مهم نیست. عوض شود یا عوض نشود، مهم نیست. دیگر طلبکار از خدا نیست. جلسه گذشته بیان کردم تازه می‌فهمد بدهکار است. نَفَس هم برای خودش است.

لذا نباید گفت: من که این کار را کردم، پس چرا این‌طور نشد؟! به تو چه ربطی دارد که این‌طوری نشد؟! خدا به تو گفته بود تکلیفت را انجام بده، دیگر بقیه‌اش به تو ربطی ندارد. به تعبیری خدا به بنده‌اش می‌گوید: فضولی آن به تو نیامده. اگر بفهمیم، تازه این هم باز لطف خداست، یک شمّه «أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً» این است که انسان متوجّه نشود و به حال خودش ر‌هایش کنند و تا آخر فکر کند خودش بوده، فکر و تدبیر خودش بوده، عقل خودش بوده، تحصیل خودش بوده. مدام بگوید: خودم بودم، خودم بودم! خب این خودت را از کجا آوردی؟! واقعاً ببینم این فکر را که داد؟ اگر انسان به این حال توجّه کند، می‌بیند عالم همه‌اش در دست اوست و پرورش‌دهنده حقیقی اوست، و همه در عالم هیچ‌کاره‌اند.

موحّد، کسی است که امر خدا را گوش بدهد!

اتّفاقاً این وهابیّت ملعون که می‌خواهند بیایند راجع به توحید صحبت کنند، باید بیایند توحید را از دستگاه اهل‌بیت (علیهم صلوات المصلّین) یاد بگیرند. خود اهل‌بیت (علیهم صلوات المصلّین) می‌فرمایند: همه هیچ کاره‌اند. منتها چون خود پروردگارعالم فرموده اگر می‌خواهید به سمت من بیایید، راه هدایت این‌ها هستند، ما این‌ها را انتخاب می‌کنیم و غیر از این نیست. چون خود پروردگارعالم این‌ها را انتخاب کرده است. مگر در ادعیه نیست که خدایا! تو این‌ها را برای ما انتخاب کردی و گفتی با این‌ها جلو برویم. اگر غیر از این‌ها بودند، ما نمی‌توانستیم و اگر کسی دیگر را گفته بودی که ما با او جلو برویم، ما براساس آنچه که تو می‌گفتی، جلو می‌رفتیم.

این فراز را از زیارت جامعه کبیره عرض کنم که غوغا و محشر است آن‌وقت احمق‌های وهّابی می‌گویند: شما در این زیارت جامعه کبیره خدا را کنار گذاشتید! ببینید می‌فرماید: «اللَّهُمَّ إِنِّی لَوْ وَجَدْتُ شُفَعَاءَ أَقْرَبَ إِلَیْکَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ لَجَعَلْتُهُمْ شُفَعَائِی» خدایا اگر غیر از این‌ها کسانی نزدیک‌تر به تو بودند که شفاعت را به دستشان داده بودی، سراغ آن‌ها می‌رفتیم، «لَجَعَلْتُهُمْ شُفَعَائِی» امّا خودت این‌ها را قرار دادی. خود پروردگارعالم فرمود: از طریق امام حسن و از طریق امام حسین (علیهما الصّلوة و السّلام) بروید. خودش فرمود: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْ‌ها جَمیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً»، خودش فرمود «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» هر که از این هادیان تبعیّت کند، خوف و حزنی ندارد.

اتّفاقاً «ربّانی» را این‌جا می‌شود فهمید که پروردگارعالم گفته من می‌خواهم از طریق این‌ها شما را پرورش دهم، ما هم می‌گوییم: چشم. اگر پروردگار عالم می‌گفت: نه، من این‌ها را نمی‌خواهم، باید سراغ یکی دیگر بروید، باز هم می‌گفتیم: چشم. اینکه گِل ما محبّین و شیعیان از گِل آن‌هاست، بحثش جداست ولی می‌خواهم بحث دیگری را بگویم. ما ایرانی‌ها مثلاً بستگی و فامیلی با اهل بیت داریم که می‌پذیریم؟! اتّفاقاً این وهابیت ملعون باید بپذیرد که به قول خودشان بیان می‌کنند: پیامبر عرب بودند و آن‌ها هم عرب هستند. ما که اتّفاقاً عرب نیستیم! یعنی به ظاهر ملیّت بگوییم - البته چون این‌ها نمی‌فه‌مند مجبوریم قومیّت و ملیّت را وسط بکشیم وإلّا ما که این چیز‌ها را قائل نیستیم - پس چه چیزی بوده که ما آن‌ها را پذیرفتیم و چه چیزی بوده که آن‌های دیگر را نپذیرفتیم؟! به صورت ظاهر این دو دوتا‌های دنیوی، هم آن‌‌ها را که نپذیرفتیم، عربند و هم این‌ها را که پذیرفتیم، عربند. پس چگونه بوده است؟ چون خدا گفته. لذا آن کسی موحّد است که امر خدا را گوش بدهد. پس اتّفاقاً شما موحّد نیستید که امر پروردگار عالم را گوش نمی‌دهید. به تعبیر عامیانه - عذر می‌خواهم که این‌طور بیان می‌کنم – توحید کشک و دوغی است که شما دارید، نمی‌فهمید.

امّا و اگرهایی که شرک خفی است!

پس این‌جا هم بیان می‌کند: همه چیز دست خودش است، «ربّانی». این‌طور شود، تمام است.إن‌شاءالله خدای متعال ما را هشیار و بیدار کند، بفهمیم فقط باید تکلیف‌گرا باشیم. بالا‌ترین کدی که باید در ذهنمان رشد دهیم این است: ما تکلیفمان را انجام می‌دهیم، مابقی‌اش به ما ربطی نداد. مثل آنچه که امام انجام می‌داد.

برای همین عرض کردم که وقتی انسان تکلیف‌گرا شود، می‌فهمد پرورش همه مطالب من ناحیه الله است. «ربانی فی الدنیا» نه «ربانی صغیرا». آن‌جایی که بیان می‌فرماید: «ربانی فی نعمک و احسانک صغیرا» ابتدا است امّا آخرش که می‌آید، می‌گوید: «فیا من ربانی فی الدنیا» بزرگ هم شد، تو پرورشم دادی، نه اینکه فکر کنم، دیگر من خودم هم بالاخره....‌‌ همان «بالاخره» خراب کرد. عمر ما سر این «بالاخره» تلف شده. مواظب باشیم به بالاخره دچار نشویم. بالاخره ما اختیاری از خودمان نداریم. بالاخره من هم یک تأمّلی کردم دیگر، بالاخره من خودم هم....

یک مطلبی به شما بگویم که آن مرد الهی و عظیم‌الشّأن؛ ابوالعرفاء، آیت‌الله العظمی ادیب (اعلی اللّه مقامه الشّریف) بیان می‌فرمودند. می‌فرمودند: گاهی وقتی می‌گوییم: «ولی» یا مثلاً «بالاخره»، این‌ها‌‌ همان شرک خفی است.شرک است دیگر، به تعبیر عامیانه شرک که دیگر شاخ و دم ندارد. اینکه من فکر کنم خودم هم در آن بوددم.

پس چطور معصومین (علیهم صلوات المصلّین) شرک نیستند؟ چون خودش فرموده از این راه بروید. حتّی خودش فرمود: «و من تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون» هر کسی از این‌ها تبعیت کند، دیگر خوف و حزنی ندارد. خودش فرموده راه این است؛ صراط مستقیم که می‌گوییم، این‌ها هستند. امّا ما اگر بگوییم: بالاخره من هم بودم، بالاخره این‌جا هم یک مقدار کیاست و زرنگی به خرج دادم، تمام است.‌ای بیچاره! همین‌جا دچار شرک شدی، شرک خفی، شرک پنهانی.

«ربانی فی الدنیا» می‌خواهد من و تو را از شرک خفی جدا کند که حتّی مبتلای به شرک خفی هم نشویم - این را به عنوان کد در ذهنتان بسپارید - یعنی بدانیم هیچ جا خودمان نیستیم، هیچ کاره هستیم. ما فقط داریم تکلیف را انجام می‌دهیم. بله، به صورت ظاهر اعمال را من و تو داریم انجام می‌دهیم. نمی‌شود بروی یک گوشه بنشینی و بگویی: من هیچ کاره‌ام. اتّفاقاً به من می‌گوید: تکلیفت را انجام بده؛ می‌گویم: چشم امّا اینکه نتیجه چه می‌شود، دست خودش است.

آخر گفته بود این‌طوری می‌شود، پس چرا حالا طور دیگر شد؟ آیا نستجیربالله خدا خلف وعده نکرده؟ خیر. چرا؟ برای اینکه پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: یک موقع تو فکر نکنی راستی راستی با این تکلیفی که انجام دادی، به این‌جا رسیدی.

عرض کردم آن مرد الهی، فقیه یزدی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) بیان می‌کند: من نگفتم من موفّق شدم برای نماز شب بلند شوم. گفتم: این آیات آخر سوره کهف عجب آیاتی است، معجزه دارد، من را بیدار کرد. پروردگار عالم یک چند روز بعدش، دو شب، سه شب بعد بیدار نکرد. رفتم پیش سیّد رضوی ماجرا را گفتم، گفتند: لطف خدا به تو بوده. یعنی اینکه شب بلند نشوم، لطف خدا به من است؟! نماز شب نخوانم، لطف خدا به من است؟! لطف خدا آن موقعی است که بلند شوم نماز شب بخوانم، نه اینکه نماز شب نخوانم! پروردگار عالم می‌گوید: بله، می‌خواهم بدانی تو نیستی. گرچه جورچین را هم خودش درست کرده، گفته: از طریق همین آیات بیایید بیذار شوید امّا گاهی همین جورچین ما را به نتیجه مدّ نظرمان نمی‌رساند، چون می‌خواهد بگوید: بدان همه جا منم.خیلی مهم است انسان بداند، همه جا اوست و این واقعاً خیلی تمرین می‌خواهد که انسان بفهمد، خواندن قرآن، اوست. آمدن در مجلس، اوست. همه اوست.

سنجش کار برای خدا

گرچه وقت گذشت ولی بگذارید این مطلبی را هم که یادم آمد، بگویم. چون این بزرگوار، مرد الهی، علّامه حاج میرزا علی اصغر صفّار هرندی (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، - که شب هفده ماه مبارک هم سالگردشان است - هم در این ماه مبارک منتظرند و بالاخره حقّی گردن ما دارند. من از قم آمده بودم و با ایشان کاری داشتم. محرم بود و دیدم در مسجد دروازه غار منبر داشتند ولی پانزده بیست نفر بیشتر نیستند امّا ایشان همان‌طور مثل سابق که جمعیّت مملو و پر بود، صحبت می‌کردند. گفتم: حاج آقا! خودتان را خسته می‌کنید! گفتند: آقای فلانی ما دیگر عادت کردیم. بعد آخر سر برای اینکه متنبّه کنند، فرمودند: اگر من روشم را تغییر بدهم، آن موقع برای خدا نکردم و می‌دانم تا حالا هم برای خدا نکردم امّا می‌ترسم چون آن موقع دیگر راستی راستی خودم هم متوجّه می‌شوم برای خدا انجام ندادم - خیلی با لطافت حرف زدند - بگذارد حالا نفهمم برای خدا انجام ندادم، بگذار آن‌جا بگویند برای خدا انجام ندادی. فرمودند: من دارم تکلیفم را،‌‌ همان که بوده، انجام می‌دهم. این خیلی قشنگ است اگر انسان بفهمد.
خدایا! ما را از خواب غفلت بیدار بگردان، «نَبِّهْنِی فِیهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغافِلِینَ».





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی

در فردای قیامت به مخلَصین یک کارنامه اعمال خالی می‌دهند

خبرگزاری تسنیم: فردای قیامت پرونده مخلَصین عالم خالی است و به تعبیر عامیانه یک پوشه خالی به آن‌ها می‌دهند. ملائکه می‌بینند چیزی که در او نیست، نه بدی، نه خوبی و فقط روی پوشه مثلاً نوشته محمّد تقی بهجت.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه دوازدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب سیزدهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

پرورش عقل ظاهری ما هم به دست خداست!

در جلسات قبل به فراز «فَیامَنْ رَبّانی فِی الدُّنْیا» رسیدیم و در مورد ربّانی صحبت کردیم که بیان شده با احسان و تفضل و نعم همراه است. اولیاء خدا یک جمله قشنگی را فرمودند و آن اینکه مربی حقیقی ما در همه حالات در دنیا، ذوالجلال و الإکرام است، او، ربّ است. گاهی تصوّر ما این است که مثلاً در کوچکی، هم پدر و مادر ربّ است و هم ذوالجلال و الإکرام؛ ولی وقتی بزرگ شدیم، خودمان آقا شده‌ایم، تدبیر خود ماست، تفکّر خود ماست، خودمان بودیم که توانستیم امور را این طور جلو ببریم و.... در حالی که در این فراز بیان می‌کند: «رَبّانی فِی الدُّنْیا»، نه «ربّانی صغیراً».

نکاتی که در جلسه گذشته بیان کردیم، نکات بسیار عالی و کدهای خوبی راجع به ربوبیّت بود. اگر جدّی عبد، عبد شد؛ می‌فهمد با اینکه ذوالجلال والإکرام خودش عنایت کرده است و «افلا تعقلون» هم در قرآن کریم و مجید الهی‌اش بیان فرموده است، امّا همه این مطالب مِن ناحیة الله است. حتّی‌‌ همان عقل یا آن پرورش به ظاهر عقل را چه کسی داده است؟! البته در بحث مهدویت، در باب معنی عقل از دیدگاه فلاسفه و تعدد آراء بودن آن مطالبی بیان شد، از جمله اینکه اگر عقل (عقل بما هو عقل) یکی است، پس چرا معانی مختلف برای آن بیان می‌کنند؟! درست است گاهی در مورد یک لفظ بیان می‌شود: «کلمة واحدة تدل علی معانٍ مختلفة»، امّا این، راجع به عقل معنا ندارد. لذا بعد از اینکه نظرات فلاسفه غرب و فلاسفه شرق و فلاسفه اسلامی بیان شد، نهایتاً بعد از جلسات متعدد و با ادلّه و برهان به این نتیجه رسیدیم که عقل بما هو عقل،‌‌ همان است که عصمت بیان می‌فرماید: «العَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ». بیان کردیم: اگر عقل یکی است، پس نمی‌تواند معانی المختلفه داشته باشد، و ادلّه و براهینش را عرض کردیم.

لذا این‌هایی که ما می‌گوییم، عقل نیست، این‌ها رشحات العقلانیه است که این را ملامحسن فیض کاشانی در کلمات‌المکنونه خود با اشارات و روایاتی، به صورت بسیار عالی و زیبا تعریف می‌کند. گرچه به تعبیر بعضی از اولیاء می‌فرمایند: خود‌‌ همان کتاب کلمات‌المکنونه به رمز است.لذا این‌ها عقل بما هو عقل نیست، البته بحث من این نیست، امّا اشارتاً عرض می‌کنم همه این‌هایی که آن رشحات العقلانیه است و ما اسمش را به ظاهر، عقل می‌گذاریم، چه کسی پرورش داده است؟ این را هم پروردگارعالم پرورش داده، «رَبّانی فِی الدُّنْیا». پس آنچه که بسیار مهم است، این است که‌‌ همان به ظاهر عقل را هم خداوند پرورش داده است!

گاهی پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: دو دو تا، پنج تاست!

لذا ما گاهی به قول مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین - که تعبیر خودمانی آن را بیان می‌کنم - می‌نشینیم برای خودمان جورچینی درست می‌کنیم که این کار را می‌کنم، بعد دو دوتا چهارتایی می‌کنم و همه چیز درست می‌شود، این‌طور می‌شود، آن‌طور می‌شود و.... امّا بعداً می‌بینیم نشد! امیرالمؤمنین می‌فرمایند: آن کسی که امور در دستش است، آن را تغییر می‌دهد؛ یعنی می‌خواهد بگوید: اوّلاً همه این‌هایی که تو گفتی، مثل همین دو دوتا چهارتا را خود من قرار داده‌ام؛ بعد هم شاید بخواهم آن اتّفاقی که باید بیافتد، نیافتد.

خدا آیت الله کشمیری (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، او که روح و جانش در وادی السّلام بود و حالاتی و مطالبی داشت، را رحمت کند. آیت‌الله سید رضّی شیرازی (حفظه اللّه تبارک وتعالی) چون یک بستگی با آیت‌الله کشمیری داشت، می‌فرمود: ایشان از‌‌ همان ابتدا عشق عجیبی به وادی‌السّلام و حالات عبد بودن و انسان بودن داشت و در‌‌ همان جا یک چیزهایی به ایشان رسیده بود. ایشان می‌فرمود: یک مرتبه محضر مبارک آیت‌الله کشمیری (اعلی اللّه مقامه الشّریف) بودیم، ایشان می‌فرمودند: امور انسان دست کس دیگری است، منتها ما تکلیف مداریم و تکلیفمان را انجام می‌دهیم، شد، شد، نشد، نشد! اگر نشد، خودش نخواسته و اگر شد هم خودش خواسته است - در مورد تعبیر آن شاعر هم که گفته: شد شد؛ نشد، روش کار خود عوض کنم، باید گفت: روش کار را هم باز باید به پروردگار عالم بدهیم، بعد برای این‌که این مطلب در ذهن ما جا بیافتد، جمله قشنگی فرمود، فرمود: چه کسی گفته: دو دو تا، چهارتاست؟! گاهی پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: دو دو تا، پنج تاست! - تعبیر لطیفی است، عرفا یک چیزی می‌گویند که در ذهن من و شما بماند و حک شود وإلّا همه می‌دانند باب عددی و ریاضی، دو دو تا، چهارتاست.

گاهی انسان براساس این‌که خود پروردگار عالم هم گفته: اگر این‌طور حرکت کنی، به این نقطه می‌رسی؛ با‌‌ همان سبک و سیاقی که پروردگار عالم گفته، جلو می‌رود، امّا چون فکر می‌کند خودش است؛ خداوند یکباره آن را عوض می‌کند، طوری که به تعبیر عامیانه به او شوک وارد می‌شود که چه شد؟ من که همه امور را انجام دادم! پروردگار عالم می‌خواهد بفرماید: من، مربی و ربّ هستم، تو فقط ظاهر تکلیف را انجام دادی.

شکوفایی تنها دو حرف از هفتاد و دو حرف علوم!

لذا این را به عنوان کد به ذهنتان بسپارید: ما در امور تکالیف الهی هم ظاهر تکالیف را انجام می‌دهیم، نه حقیقت تکالیف را. چون فرموده: مثلاً نماز را به این سبک بخوان و إلّا اولیاء خدا حتّی حضور قلبش را هم می‌گویند: این، خودش ظاهر است. کما اینکه مگر نفرمودند: قرآن کریم و مجید الهی، هفت ظاهر و هفتاد بطن دارد؟! این نکته بسیار بسیار مهمی است که هفتاد بطن دارد.

علامه آیت‌الله حسن‌زاده آملی (مدظلّه العالی) بیان می‌فرمودند: وقتی علّامه طباطبایی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) تفسیر المیزان را نوشتند، فرمودند: ‌‌نهایت قضیه این است که شاید خدا توفیقی داده که ما انسان‌ها با قصور ذهنیمان، ترجمان اوّلیّه‌ای را در حد خودمان و با تکاپوی در خود آیات و روایات، داشته باشیم و فقط توانسته باشیم پرده‌ای از ظاهرش را برداریم. ایشان فرمودند: حتّی خود تفسیر هم به معنی حقیقی بطن نیست!

لذا آن بطن را از ما نخواستند، ما هم خیلی نمی‌توانیم وارد شویم، مگر ما واقعاً می‌دانیم هفتاد بطن چیست؟! کما اینکه کسی نمی‌تواند منکر این روایت شریفه شود؛ چون سند آن هم بسیار قوی و صحیح السّند است که می‌فرمایند: همه علوم به صورت هفتاد و دو حرف است که دو حرف آن تا زمان ظهور آقاجانمان و حضرت حجت بن الحسن المهدی (صلوات اللّه و سلامه علیه و عجل اللّه تعالی فرجه الشّریف) شکوفا می‌شود.

لفظ حرف را آوردند که خود این حرف، رمز است. کما اینکه حروف مقطعه در قرآن رمز است. بیان الف لام میم، یعنی دارد با رمز صحبت می‌کند و إلّا چرا با حرکت نگفت؟! چرا نگفت اَ؟! چرا نگفت اِ؟! و.... البته یک مطلبی که در این باره گفتند که این هم باز ظاهر است، این است که مثلاً آن دانشمند مصری آمده تحقیق کرده و گفته: در سوره بقره، حرف الف و حرف لام و حرف میم، بیشتر از حروف دیگر است. امّا اینکه حقیقت معنای الف لام میم نشد! پس این ظاهر را پیدا کرده است.

لذا بیان شده: همه علوم، هفتاد و دو حرف - یا در یک روایت دیگری به عنوان شاخه بیان کردند - است که دو حرف آن تا زمان ظهور آقاجانمان و حضرت حجت بن الحسن المهدی (صلوات اللّه و سلامه علیه و عجل اللّه تعالی فرجه الشّریف) شکوفا می‌شود؛ یعنی همه این علومی که الآن موجود است، جبر، فیزیک، آنالیز، ریاضی، هندسه، فقه، اصول، کلام، فلسفه، شیمی، ادبیات، الکترونیک و... - که بشر مدام در آن‌ها جلو می‌رود؛ چون حد یقف ندارد - فقط دو حرف از هفتاد و حرف است.

حالا ببینید از همین دو حرف، چقدر غوغا شده، چه برسد به هفتاد حرف دیگر! شما الآن یک شئ کوچک که گاهی از یک کف دست هم کوچک‌تر است، در دست می‌گیری و با آن، با کسی که در آن طرف دنیاست، ماهواره‌ای حرف می‌زنی و همدیگر را هم می‌بینید. این‌ها همه برای این دو حرف است، پس آن هفتاد حرف دیگر چیست؟ نمی‌دانیم.

کبریایی خدا و ضعف و فقر بندگانش!

پس امور دست کس دیگر است و این‌ها هم رشحات العقلانیه است. به صورت ظاهر دو دو تا، باید چهار تا باشد، امّا وقتی آن ولیّ خدا فرمودند: چه کسی گفته دو دو تا چهار تاست، گاهی دو دو تا پنج تا می‌شود؛ می‌خواهند یک چیز دیگر را تذکر بدهند؛ یعنی گاهی آن کسی که مربّی است، همه این مطالبی که شما اساسش را مبانی علمی می‌گذاری و با آن جلو می‌روی، تغییر می‌دهد.

یک مثال دیگر بزنم تا محسوس و ملموس باشد. در کتاب احادیث القدسیه شیخ حر عاملی آمده که نبی مکرم داود (علی نبینا و آله و علیه الصّلوة و السّلام) مریض شد، دعا می‌کرد و مدام دست خود را بالا برد و خدا خدا می‌کرد! خطاب رسید: اگر این‌قدر دست‌هایت را بالا ببری که کتف‌هایت خسته شود و دست‌هایت بیفتد، دعایت را مستجاب نمی‌کنم! او تعجّب کرد! پروردگار عالم بیان فرمودند: من درد دادم، درمان را هم دادم، تو باید به دنبال درمان و دارویش بروی.

لذا این یک قاعده است و مثلاً بنا نیست بگوییم: همه چیز با یک دعا درست می‌شود. امّا همین پروردگارعالم که این‌طور فرموده، گاهی این قاعده را از بین می‌برد، چون او همه کاره هستم و پرورش همه چیز با اوست،‌‌ همان «ربّانی» که در این فراز آمده است. مثلاً شما مریض خود را مدام این دکتر و آن دکتر می‌روی، جواب می‌کنند و می‌گویند: درمانی برای او نیست، امّا پروردگار عالم به لسان حجّتش فرموده: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ‏ تُرْبَةَ الْحُسَیْنِ‏ عَلَیْهِ السَّلَامُ شِفَاءً مِنْ‏ کُلِ‏ دَاء» - کما اینکه عرض کردیم: این دعا‌ها هم متعلّق به خود خداست و کتاب الله، به عنوان قرآن نازل و دعا به عنوان قرآن صاعد است، یعنی صعود کنننده است و باز هم این را خدا به لسان معصومش یاد ما داده است – پروردگار عالم در تربت ابی عبدالله شفای هر دردی را قرار داد.

لذا خیلی مواقع وقتی دیگر انسان از این مطالب نا‌ امید می‌شود، مثلاً برای کسانی که چندین سال پیش دکترهای زیادی رفتند و بچّه دار نشدند؛ خداوند این راه‌ را برای آن‌ها قرار می‌دهد. برای اینکه انسان تا مأیوس نشود، باور نمی‌کند. قبل از اینکه کاملاً ناامید شود، می‌گوید: بله حالا دعا و تربت ابی عبدالله هم بود، ولی فلان دکتر هم خیلی حاذق است و.... یعنی یک ولی هم کنارش می‌آید. امّا آن‌جا که انقطاع ‌شد، پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: منم.

بنابراین کبریایی متعلّق به خود خداست، همه ضعیفیم، همه فقیریم، «یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّه‏»، پدر و مادر من صورت ظاهر مرا پرورش دادند «ربّنا اغفر لی و لوالدی و ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی‏ صَغیرا»، امّا در این‌جا می‌فرماید: اگر ربّ حقیقی را بخواهید، من هستم، «فیا من ربّانی فی الدنیا» در همه امور، پرورش دهنده، اوست، نه اینکه فقط وقتی که بچّه بودم، خدا مرا پرورش داد. الآن هم که بزرگ شدی، وقتی تصور می‌کنی، می‌بینی همه چیز دست خداست.لذا اگر انسان این‌طور جلو برود، خدا شاهد است روز به روز زندگی برای او قشنگ‌تر می‌شود، حالش بهتر می‌شود و اتّصالش به پروردگارعالم بیشتر می‌شود. انسان باید بداند واقعاً پوچ، هیچ و تهی است.

اگر صفر بزرگ تو خالی شویم، برنده‌ایم!

یک بنده خدایی محضر ابوالعرفا، آیت‌الله العظمی ادیب (اعلی اللّه مقامه الشّریف) آمد و گفت: آقا! ما این مدّت در محضر مبارک شما بودیم، ایرادمان را بگیرید و بگویید: ما به کجا رسیدیم؟ آقا فرمودند: یک ورقه با یک قلم بدهید.او خوشحال شد. وقتی کاغذ و قلم برای آقا آوردند، آقا یک صفر بزرگ تو خالی کشید و گفت: تو این هستی. یک کمی به او برخورد، یعنی چی من صفرم؟! آقا فرمودند: آقاجان! اگر انسان به جایی برسد، این می‌شود. آن کسی که برای خودش، چیزی قائل است، امکان دارد جلوی این صفر، یک یا دو بگذارد، امّا آنکه به حد اعلا می‌رسد، می‌بیند که آخرش تهی و صفر است و هیچی ندارد. اگر انسان به این‌جا برسد، برنده است، می‌بیند که واقعاً هیچ ندارد.

صلوات فرستادن هم تکلیف ماست!

لذا می‌فرمایند: «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ» ما یک مقداری از بحث احسان و تفضّل را بیان کردیم و بیان شد: پروردگارعالم در دنیا ما را با این احسان و تفضّل و نعمش پرورش داد و در آخرت هم اشارت و بشارت به سوی عفو و کرمش به من داد، «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ». چون کسی که بداند در دنیا همه چیز را او پرورش داده، فردای قیامت هم چیزی ندارد.

در بحث اخلاص هم آن روایت را خواندیم که فرمودند: فردای قیامت پرونده مخلَصین عالم (نه مخلِصین)، خالی است و به تعبیر عامیانه یک پوشه خالی به آن‌ها می‌دهند. ملائکه می‌بینند چیزی که در او نیست، نه بدی، نه خوبی و فقط روی پوشه مثلاً نوشته: محمّد تقی بهجت (آنجا دیگر به الفاظ نمی‌گویند).

به پروردگار عالم عرضه می‌دارند: خدایا! این چیزی ندارد، چطوری است، ما با این چکار کنیم؟ پروردگارعالم می‌فرماید: پرونده‌اش را به دست راستش بدهید، این همه کار‌هایش برای من بود و می‌دانست که خودش چیزی ندارد و هیچ اعتمادی به هیچ عملش، ولو به یک رکعت از نمازش، حتّی ولو به یک صلوات بر محمّد و آل محمّد هم ندارد الّا به اینکه اعتماد به لطف و کرم و عفو و گذشت من داشت. او می‌گفت: من هیچ ندارم و آن‌ها هم تکلیفم بوده که باید انجام می‌دادم.

صلوات هم تکلیف است، چون خود خداوند فرموده: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیما»، «صلّوا» امر است. پس این‌طور نیست که بگوییم: حالا نماز، تکلیفم بود، مگر صلوات هم تکلیفم بود؟ بله، صلوات هم تکلیفمان است. به تعبیری من در دنیا فقط تکلیف‌مدار بودم، آن هم تکالیف ظاهری.

جدّی اگر انسان این‌طوری فکر کند، چقدر قشنگ می‌شود! خدا گواه است، هیچ موقع هم از خدا طلب‌کار نیست، مشکل هم در دنیا ببیند، مدام نق نمی‌زند که خدا، خدای پولدار‌ها، خدا ما را نمی‌بیند، خدا ما را فراموش کرده و.... لذا پروردگار عالم می‌فرماید: پرونده‌اش را به او بده، حالا امروز من هستم که می‌خواهم پرش کنم، چون او امیدی به این چیز‌ها ندارد.

رفتن به مجالس مناجات با خدا؛ خواست ما، یا پرورش خدا؟!

لذا کسی که آن طور شود و بداند خداوند ربّانی و پرورش دهنده در دنیاست، در آخرت هم فقط به عفو و کرم خدا امید دارد، نه عملش، «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ» فرموده و «اشار لی فی الآخرة الی عملی» نفرموده. حتّی در کنار آن‌ها هم بیان نشده که مثلاً بگوید: «و اشار لی فی الآخرة الی عفوه و کرمه و عمله».

شاید کسی با خود بگوید: بالاخره در عمل من هم یک چیزی هست، بالاخره من هم یک کاری کردم. من خودم بلند شدم و در ماه مبارک رمضان و شب جمعه، با پای خودم آمدم که دعای کمیل بخوانم.‌ای بسا کسی نستجیربالله، نعوذبالله، پناه به ذات احدیّت، همین شب جمعه به مجلس گناه برود. امّا من بلند شدم و به مجلس مناجات آمدم. باید به او گفت: اشتباه کردی! وقتی می‌گوییم: «ربانی فی الدنیا» یعنی پروردگار عالم برای این مجلس پرورشت داده است. مجالس خوب هم که انسان می‌رود، باید مدام بگوید: «ربانی فی الدنیا»؛ یعنی این کد در ذهنش بیاید که پروردگار عالم مرا در این‌جا پرورش داده است.

تازه باید این‌طور باشد که بگوید: من ماندم چطور شکر تو را به جا بیاورم که من را برای این مجلس پرورش دادی! من نه تنها طلبکار نیستم، بلکه بدهکارم برای اینکه تو من را در این مجلس آوردی. حالا شرمنده‌ام، امّا چه کار کنم. شکر خدا می‌کنم، ولی آن عفو، آن شکر، آن الحمدلله را هم تو پرورش دادی. پس برای این شکر هم باید دومرتبه یک شکر دیگر کنم، نمی‌توانم. خلاصه مطلب این است که هرچه جلو می‌روم، می‌بینم راستی راستی خالی و تهی‌ام، راستی راستی چیزی ندارم.

لذّت عبد در آقا نشدن است!

خدا گواه است انسان با این دید جلو برود، چقدر بندگی خوشمزه می‌شود. اصلاً همین است، انسان باید عبد شود. عبد یعنی غلام و غلام کسی است که اختیار از خودش ندارد و خصوصیّت بندگی هم این است که هیچ موقع آقا و سیّد نمی‌شود. ما در دنیا می‌خواهیم به جایی برسیم که آقا شویم، امّا در حقیقت آقا نمی‌شویم.

خدا آیت‌الله العظمی آقاسید عبدالاعلی سبزواری (اعلی اللّه مقامه الشّریف) را رحمت کند. ایشان در نجف بودند و بعد از آیت‌الله خویی مرجع تقلید شدند، منتها شش ماه بیشتر نبودند و غریق رحمت الهی شدند. ایشان یکی از عرفای عجیب بودند و بالجد عارف بالله بودند.ایشان یک جمله‌ای دارند که می‌فرمایند: آن کسی که عبد خدا بشود، لذّتش در این است که می‌داند هیچ موقع آقا نمی‌شود و کسی که برای آقایی جلو برود، هیچ موقع عبد نمی‌شود. 

لذا در دعا هم می‌گوییم: «یا سیّدی». یا در همین دعا می‌خوانیم: «وَ لَیْسَ مِنْ صِفَاتِکَ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ»، یا «أَدْعُوکَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ قَدْ أَخْرَسَهُ ذَنْبُهُ». لذا مدام «سیّدی سیّدی سیّدی» می‌گوییم، یعنی من عبدم، عبد بی‌اختیار است. عبد چیزی از خودش ندارد. عبد تهی است.‌‌ همان صفر که آیت‌الله العظمی ادیب کشیدند!

آن‌وقت است که انسان می‌فهمد که آن‌جا هم چیزی ندارد و باید به دنبال عفو و کرم خدا برود. من راجع به عفو هم نکاتی آورده بودم که حالا جلسه بعد بیان می‌کنم.

خدایا! یک کاری کن ما بفهمیم تهی هستیم. این هم دعای خوبی است. عرض کردم گاهی اولیاء خدا و بزرگان دعاهایی می‌کنند که خیلی عالی است و ما نمی‌دانیم، یکی اینکه: خدایا! آنچه به خوبان عالمت مرحمت فرموده‌ای و مرحمت می‌فرمایی، به خصوص در این ماه مبارک رمضان، تفضّلاً به همه ما مرحمت بفرما. یکی هم این دعا: خدایای! آنچه خوبان عالمت دعا بلدند و ما از آن دعا‌ها محرومیم. خوبان عالم گاهی دعاهایی می‌دانند که ما بلد نیستیم (دعا کردن هم بلد نیستیم)، همه آن ادعیه را تفضّلاً در حقّ همه ما مستجاب شده قرار بده. حالا یکی دیگر از آن دعا‌ها این است: خدایا! تهی بودن ما را به رخ ما بکش.

خدا قادر است، اگر کسی بگوید قادر نیست که خدا‌شناس نیست. لذا یکی دیگر از دعا‌ها هم این است که بگوییم:‌ای خدا! تو قادری.‌ای قادر! ظهور آقاجان در عمر ناقابل ما قرار بده. بله، ما ناقابلیم اما قادر، می‌تواند؛ چون همه چیز در دست اوست، «ربانی»، قادر هم هست، پس می‌تواند.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آیت‌الله قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی

فقر بالاترین فخر است، البته نه فقر مادی

خبرگزاری تسنیم: اولیاء خدا مطلبی را بیان کردند که من آن را خصوصی به بعضی گفته‌ام، امّا چون شما اهل لیل شدید، برای شما هم می‌گویم: اگر در یک کفه ترازو، تمام اعمال خوب را قرار دهند و در یک کفه آن، فقر را قرار بدهند؛ عرفا و اولیاء ما فقر را می‌چسبند.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه یازدهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب دوازدهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

پرورش دائمی

ما لحظه به لحظه در دنیا، در احسان و لطف و کرم پروردگار عالم و در نعم ظاهری و باطنی او، داریم رشد می‌کنیم. تمام لحظات در نعم خدا هستیم. تمام لحظات او دارد ما را پرورش می‌دهد و ما غافل هستیم. اینکه بیان می‌شود: «الحمدللّه ربّ العالمین» یعنی ولو به لحظه‌ای من خودم نمی‌توانم خودم را پرورش بدهم.

اگر بخواهم عبد و الهی شوم، باید بدانم در دنیا دائم او دارد ما را پرورش می‌دهد، «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا»،‌ای کسی که در این دنیا من را پرورش دادی، نه «ربّانی فی زمن خاص» مثلاً «فی الطّفولیّة»، یا «فی رحم أمّی»، یا «فی صلب أبی»، یا «فی عالم زر» و...؛ یعنی این‌طور نیست که من را فقط در طفولیّت و یا در رحم مادرم و یا در صلب پدرم و یا در عالم ذر پرورش داده باشی، بلکه تو در دنیا در همه ازمنه، من را پرورش دادی، «أنت ربّانی فی الدنیا فی کلّ زمنٍ، فی صلب أبی و فی رحم أمّی و فی صغر سنّی و فی کلّ عمری یا مولای، أنت رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِک وَ بفضلک و بکرمک و بجودک و بحبّک».

رشد دادن با احسان!

منظور از این فرازی که حضرت فرمودند، همین‌هایی بود که بیان کردم. «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا» قربانت بروم! چقدر به من لطف کردی و من خراب کردم! پرورشت هم در این بود که احسان کردی. در باب احسان بیان کردیم: اوّل محسن عالم، خود خداست، «یا محسن قد أتاک المسیء».

در یک قسمت از دعای افتتاح - که یکی از ادعیّه بسیار عالی و با مضامین عالی است و بیان شده که در ماه مبارک، هر شب خوانده شود - عرضه می‌داریم: «فَلَمْ‏ أَرَ مَوْلًى‏ کَرِیماً أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْکَ عَلَیَّ یَا رَب‏»،‌ای خدا! من مولایی کریم‌تر از تو ندیدم که بر بنده‌ای که لئیم و پست است، این‌قدر صبور هستی و با من کریمانه برخورد می‌کنی!

یکی از خصایص انسان محسن این است که کریم است و کرامت دارد. خود پروردگار عالم کریم است و با این احسانش، ما را رشد داده؛ آن هم ما، که این‌قدر زشتی، بیچارگی و ادّعاهای انسانی داریم که گاهی ملائکه به این ادّعا‌ها می‌خندند!

فقر؛ بالا‌ترین فخر!

اولیاء خدا مطلبی را بیان کردند که من آن را خصوصی به بعضی گفته‌ام، امّا چون شما در ماه مبارک رمضان، اهل لیل شدید، برای شما هم بیان می‌کنم: اگر در یک کفه ترازو، تمام اعمال خوب و نیک را قرار بدهند و در یک کفه آن، فقر را قرار بدهند؛ عرفا و اولیاء ما فقر را می‌چسبند.

این هم که پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: «الْفَقْرُ فَخْرِی»، منظورشان فقر ظاهری نیست. اتّفاقاً حکومت دینی باید تلاشش این‌گونه باشد که این فقر ظاهری از بین برود. کما اینکه آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) در شذرات‌المعارف - که ولایت‌فقیه حضرت امام (اعلی اللّه مقامه الشّریف) براساس کتاب شذرات است – بسیار زیبا این مطلب را تبیین فرمودند که انسان باید «الْإِسْلَامُ یَعْلُو وَ لَا یُعْلَى عَلَیْهِ» را در بحث اقتصاد و... عملیّاتی کند.

همان‌طور که می‌بینید، الآن امام‌المسلمین هم بسیار بر روی اقتصاد مقاومتی تأکید دارند. لذا منظور از فقر در «الْفَقْرُ فَخْرِی» این نیست که جامعه را به سمت فقر ببریم، منظور این است که انسان بداند من اصلاً چیزی ندارم و هر چه هست، او پرورش داده است.

«فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ»، من باید فقیر باشم، «یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ». لذا این بالا‌ترین فخر است که انسان، فقیر درگاه خدا باشد و بداند لحظه لحظه امور ما در دنیا، احسان خدا بوده و خدا بوده که ما را پرورش داده است. لذا فکر نکنیم خودمان، خودمان را پرورش دادیم. «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ» یعنی تو مرا پرورش دادی و دائم در نعم بودم، آن هم با احسانت، نه با عملمان. فکر نکنیم عمل ما باعث شده، ما عملی نداریم.

خدایا! اعمال ما را به حساب خود نیاور!

بار‌ها بیان کردم: اولیاء خدا به اوج که می‌رسند، تازه می‌فه‌مند که جدّی جدّی عملشان پوچ و هیچ است، آن هم عمل کسانی که فکر و ذکرشان خدایی است. هر حرکتی که انجام می‌دهند، فقط خدا! خدا! خدا! این‌ها انسان‌های الهی هستند. تازه به آن مقام که می‌رسند، می‌فه‌مند که واقعاً عملشان پوچ است و تهی و خالی است.

البته اعمال خود را انجام می‌دهند؛ چون تکلیف الهی است. حتّی تکلیف است که نماز شب بخوان و می‌خوانند. امّا ولو به لحظه‌ای این‌طور نیست که تصوّر کنند از عمل من چیزی به دست می‌آید. اصلاً در این وادی نیستند، می‌گویند: ما فقیر هستیم، ما فقط تکلیف را انجام دادیم و در عمل ما، چیزی به دست نمی‌آید. هر چه که هست، احسان اوست. چون عمل ما هم لطف او بوده که توانستیم انجام دهیم. تازه می‌ترسیم و وحشت داریم که در عملی که انجام دادیم، چقدر نقص است.

اصلاً می‌دانید یکی از دعاهای آنان چیست - که بیان کردم: خوبان عالم دعاهایی بلد هستند که ما بلد نیستیم -؟ آن‌ها می‌گویند: خدیاا! اعمال ما را به حساب خود نیاور! اصلاً حساب نکن. البته منظورشان اعمال زشت نیست، بلکه می‌گویند: اعمال خوب ما را هم حساب نکن. اگر بخواهد حساب‌رسی کند، نقصان و خلل در آن هست. چطوری باید جواب این نقصان‌ها را بدهیم که در آن‌جا یک لحظه حواست پرت شد و منقطع شدی و....

پرورش و نورانیّت اعمال

در اعمال عبادی، مثل نماز، از آن لحظه‌ای که وضو می‌گیرید و بعد الله اکبر می‌گویید و ورود به نماز دارید، تا خود «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» که می‌گویید؛ همه این‌ها باید مثل حلقه‌های زنجیر به هم متّصل باشد. اگر خدای ناکرده در رکوع یا سجده یا قنوت و...، یک لحظه حواست جای دیگر رفت، دیگر منقطع شدی. آیا کسی می‌تواند ادّعا کند دو رکعت نماز بدون انقطاع خوانده؟!

تازه اولیاء خدا می‌گویند: اگر هیچ انقطاعی هم در آن نباشد، باز هم او باید پرورش دهد. این، تکلیف است و در آن، هیچ چیزی نیست. «ربّانی» همین است، باید آن را پرورش دهد که نورانیّت بگیرد. چون هیچ چیزی در آن نیست و اگر از اوّل تا آخر حواست را جمع کرده باشی و حضور قلب داشته باشی و نمازت را درست بخوانی، تازه تو وظیفه و تکلیفت را انجام دادی. پس معلوم می‌شود که ما حتّی تکلیف ظاهریمان را هم خوب انجام نمی‌دهیم.

آن کسی که می‌تواند این نماز را بارور کند و پرورش دهد، فقط ذوالجلال و الاکرام است، آن هم با احسان خودش! لذا عمل بندگان را به احسان خود، پرورش می‌دهد.

او بیش از آنچه تصوّر کنیم، کریم است، امّا علی‌ای حال باید بدانیم ذوالجلال و الاکرام ما را در دنیا، نه از باب جسمانی، پرورش داده، بلکه همه اعمال و فکر ما هم را خودش پرورش داده است. پس ما فقیریم و هیچ چیزی از خودمان نداریم.

عالم، ابزار بندگی است

اگر واقعاً بدانیم ربّ، اوست، تمام است. «رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً»، ما فقط «آتنا» را می‌بینیم که خدایا! به ما نیک‌ها را عطا و مرحمت کن، امّا داریم این را به چه کسی می‌گوییم؟ «ربّنا» پرورش دهنده. خدایا! چیزی نیست که من آن را بارور کنم، حسنات و نیکی‌ها و... را خودت پرورش می‌دهی و آن‌وقت به من مرحمت می‌کنی. خودت عامل هستی و خودت هم پرورش می‌دهی.

لذا ما خودمان هم در این دنیا، ابزار هستیم. این بدن، ابزار است، مرکب و وسیله است. عالم هم که گفتیم: تمامش، ابزار برای بندگی خداست. همه را هم خودش قرار داد و خودش هم همه این‌ها را دارد پرورش می‌دهد. پس ما فقیر هستیم. ما هیچی از خودمان نداریم.

جنگ نرم شیطان برای مؤمنین

اگر واقعاً این‌طور فکر کنیم و این، یک کد دائمی در ذهنمان باشد، برنده‌ایم. آن‌وقت معلوم است روز به روز فقر خودمان را بیشتر متوجّه می‌شویم و روز به روز احسان و لطف و کرم پرورش‌دهنده «ربّ» را بیشتر متوجّه می‌شویم. لذا انسان هر چه جلو می‌رود، بیشتر می‌فهمد دستش خالی است و وقتی فهمید دستش خالی است، ناله و فغانش بیشتر می‌شود؛ چون می‌داند هیچ چیزی ندارد. هر چه هست، اوست. پرورش‌دهنده اوست، احسان کننده اوست، کریم اوست، صاحب فضل اوست.

الآن من و تو نبودیم که دعای ابوحمزه و مناجات آمدیم، بلکه این، فضل او بوده است. قبلاً هم بیان کردم: اگر کسی فکر کند، خودش است، این برای او بعد‌ها عُجب می‌آورد، می‌گوید: من خوب هستم، ببین دیگران چگونه هستند و... و این،‌‌ همان جنگ نرم شیطان برای مؤمنین است. لذا شیطان برای مؤمنین از همین بحث عجب استفاده می‌کند، آن هم وقتی که بگویند: من اهل عبادتم، من اهل شب‌خیزی هستم، من اهل دعا هستم، امّا بعضی‌ها در مجلس گناه هستند و حتّی در ماه مبارک و شب‌های جمعه آنکه نورُ علی نور و نورُ فوق کلّ نور است، شب‌نشینی‌های گناه دارند. در شب‌های جمعه طی سال، ابواب الهی باز است. دیگر ماه مبارک هم باشد که غوغا و محشر است. امّا بعضی می‌روند گناه می‌کنند. حالا این می‌گوید: ببین آن‌ها به کجا می‌روند و من کجا می‌آیم.

لذا اگر یک لحظه تصوّر کند، من خوبم، باخته است. باید بداند که «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ» یکی دیگر است که دارد پرورش می‌دهد، من کاره‌ای نیستم، یکی دیگر من را امشب این‌جا آورده، من کاره‌ای نیستم. اصلاً می‌شود بگوییم شاید یک عمل خوبی انجام دادیم یا یک دعای پدر و مادر یا کسی در حقّمان بوده که ما توفیق پیدا کردیم در ماه مبارک رمضان شب‌خیزی داشته‌باشیم امّا این هم باز احسان خودش است، لطف خودش است، مال ما نیست.

عرض کردم اولیاء خدا هرچه جلو می‌روند به فقر حقیقی خودشان بیشتر پی می‌برند. این را که پروردگار عالم بیان فرموده: «یا أَیُّهَا النَّاسُ‏ أَنْتُمُ‏ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّه‏» تازه می‌فه‌مند. هر چه جلو می‌روند، می‌فه‌مند راستی راستی فقیرند. مدام به فقر خودش بیشتر پی می‌برد.

بالا رفتن از فضایل؛ سخت ولی نجات‌بخش!

«فِی الدُّنْیا بِاِحْسانِهِ وَتَفَضُّلِهِ» جلسه گدشته مختصراً یک مقداری راجع به احسان بیان کردم - چون می‌خواهیم گذارا باشد امّا با این وجود الآن یازده شب هم گذشت و خیلی نتوانستیم جلو برویم و با اینکه این طور می‌خواهیم، الآن چندین سال است که در این شرح دعا نشده خیلی پیش برویم. وای که مع‌الأسف چه زود گذشت، آرام آرام داریم به شب‌های قدر نزدیک می‌شویم – حالا بیان کنیم فضل پروردگار عالم چیست.

اوّلاً وجود مقدّس امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علیّ بن ابی طالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) می‌فرمایند: «الِارْتِقَاءُ إِلَى‏ الْفَضَائِلِ‏ صَعْبٌ‏ مُنْج‏ٍٍ» ارتقاء، بالا رفتن از فضایل، صعب و سخت است ولی نهایتش نجات بخش است.

مگر نمی‌گوییم خدا به فضلش برخورد می‌کند، خدا دوست دارد بنده‌اش را هم در این فضائل جلوه بدهد، معلوم بشود. چون وقتی می‌گوییم: «یا ربّانی» - خوب دقّت کنید؛ یک معنی دیگر «ربّانی» را می‌خواهم بیان کنم- یعنی خدا ربّ است و ما را پرورش داده ‌است. چیزی که پرورش داده شود، باید ظهور پیدا کند. یعنی ما می‌شویم مربّا دیگر، چون ربّی هست که ما را پرورش داده است. این مربّایی که به ظاهر ما می‌خوریم، چون این را پرورش داده‌اند. آن‌وقت ظهور این پرورش کجاست؟ همین که می‌بینیم این الآن این‌طوری است. اگر پروردگار عالم من را در احسان خودش، در فضل خودش، در نعم خودش پرورش داده است، باید آن احسان‌ها، آن کارهای نیک، آن نیکوکاری، آن فضائل، آن نعم در من جلوه‌گر شود.

ربّ چیزی را پرورش می‌دهد. حالا که پرورش داده است، در چه پرورش داده است؟ در احسان و فضائل و نعم. پس طبعاً باید در وجود کسی که مربّای این قضیّه شده و ربّ به واسطه این‌ها او را پرورش داده است، ظهور آن احسان‌ها، فضائل و نعم باشد.

یک دلیل این هم که می‌گویند پدر و مادر ربّ هستند، همین است؛ یعنی ببینید پدر و مادر، فرزند را چطور پرورش داده‌اند. آن ه که در خانه هست، ظهور و جلواتش در وجود این فرزند تداعی می‌شود. بعضی‌ها در خانه، خانوادتاً آرام‌اند، پدر آرام بوده است، مادر آرام بوده، همه‌شان آرام‌اند امّا بعضی‌ها به تعبیر خودمانی یک مقدار در خانه شلوغ هستند، پدر یک خورده شلوغ بوده، مادر یک خورده شلوغ بوده و بچّه‌ها هم شلوغ شدند. چون پرورش یافته آن هستند.

پرورش یافتن ما به دست پروردگار عالم است که ربّ است، و در ما به عنوان مربّای ربّ، باید نسبت به آن چیزی که بوده، ظهور و تجلّی‌گاه این احسان و تفضّل و نعم باشد. لذا حضرت می‌فرمایند که بالارفتن از این نردبان فضائل دشوار است، «‏ٍٍ صَعْبٌ‏»، ولی صعبی است که نهایتش «‏ مُنْج‏ٍٍ» است، یعنی شما را نجات می‌دهد. دیگر شما الهی می‌شوید و نجات پیدا می‌کنید.

ببینید گاهی اولیاء دو مدل صحبت کردند، گرچه ما واقعاً نمی‌فهمیم. یک موقع بعضی از اولیاء خدا می‌گویند: آقا تا ما دینمان را سالم از این دنیا نبردیم، معلوم نیست که انسان خوبی بودیم یا بد؛ یعنی تا آن موقع که ملک‌الموت بیاید و خروج از دنیا، با دین سالم نرفتیم، به اعمالمان غرّه نرویم. آن موقع معلوم است که آدم هستیم یا خیر. نه به نمازمان است، نه به روزه‌مان است، نه به انفاقمان است، نه به اعمالمان است، اصلاً معلوم نیست. تا از این دنیا سالم نرویم، معلوم نمی‌شود.

لذا برای همین می‌ترسند و یک گوشه چشمی هم به اعمالشان ندارند. ولی می‌گویند: خدایا! تو گفتی اعمال را انجام بده، چشم از باب تکلیف انجام می‌دهم، ولی من می‌ترسم و وحشت دارم که نکند موقع جان کندن آن ابلیس ملعون و شیاطین کوچک دیگر - ابلیس که برای ما نمی‌آید، امّا برای اولیاء می‌آید - با جنگ نرمی که راه می‌اندازند، بیایند و دین من را بگیرند و بی‌دین از این دنیا بروم.

یک عدّه از اولیاء بیان می‌فرمایند: خدایا! تو ما را با فضل، احسان و کرم الهی پرورش داده‌ای - که عرض کردیم ما مربّای ربّ هستیم و برای همین واژه ربّانی را به کار می‌برند - پس احسان، نعم و فضل تو، باید در من ظهور و تجلّی پیدا کند. هر چند سخت است، امّا اگر این‌طور شد، تو اهل نجاتی «منجٍ»؛ یعنی از همین الآن بدان اهل نجات هستی.

البته به نظر می‌آید این مطلب برای آن مراحل خیلی بالا و اعلا هست که دیگر می‌دانند اهل نجاتند وإلّا کسی با فضائل هم واقعاً نمی‌-داند اهل نجات است؛ چون فضائل هم مِن ناحیة الله است.

افتادن در بدی‌ها؛ خیلی راحت و مهلک!

«الارتِقاءُ إلَى الفَضائلِ صَعبٌ مُنْجٍ، الانحِطاطُ إلَى الرَّذائلِ سَهلٌ مُرْدٍ» امّا اگر خودت را در رذائل پرتاب کنی، خیلی آسان است.

مثلاً بعضی فکر می‌کنند اگر فحش بدهند، خیلی بالا می‌روند و کسی که فحش نمی‌دهد، بیچاره، امل است و بلد نیست. در حالی که امیرالمومنین می‌فرمایند: اتّفاقاً فرو رفتن در پستی‌ها و رذائل خیلی آسان است.

آن قدیم‌ها، در زمان طاغوت، لات‌ها یک دستمال یزدی‌ در دست می‌گرفتند و کتشان را بر روی شانه‌هایشان می‌انداختند و کلاه خاصی داشتند و.... لذا هر کسی می‌خواست بگوید: من هم لاتم، خیلی راحت می‌توانست این‌طور باشد.

امیرالمومنین می‌فرمایند: خیلی آسان می‌توانی در رذائل بروی، امّا مهلک است «سهلٌ مرد»، تو را بیچاره می‌کند و دیگر ردت می‌کند. فحش دادن، خیلی سخت نیست امّا آن چیزی که عامل می‌شود یک عدّه جلوی زبانشان را بگیرند، این است که می‌دانند دیگر به هلاکت می‌افتند. اتّفاقاً فضائل است که سخت است. در حالی که در نظر آن‌ها برعکس است و فکر می‌کنند آن کسی که فحش بلد نیست و نمی‌گوید، امل و عقب افتاده است. امّا باید بدانند در بدی افتادن، خیلی راحت است و املی نمی‌خواهد. پس در این تأمّل کنیم.

اتّفاقاً امیرالمومنین در روایت دیگری می‌فرمایند: «أکرِهْ نفسَکَ علَى الفَضائلِ» نفست را به آن فضائلی که کراهت دارد، وادار و مجبور کن، «فإنّ الرَّذائلَ أنتَ مَطبوعٌ علَی‌ها» چون رذائل در طبع و سرشت تو وجود دارد.

چهار مورد برای حقیقت فضایل

لذا همان‌طور که بیان کردیم، پروردگار عالم ما را در فضائل خودش رشد داده، حالا شاید سؤال پیش بیاید که فضائل در چیست؟ وجود مقدّس جواد الائمه (صلوات اللّه و سلامه علیه)، آن امام همام بیان می‌فرمایند: «الفَضائلُ أربَعةُ أجناسٍ» جنس فضائل چهار چیز است. ما یک جنس داریم، یک فصل داریم. در باب منطق و فلسفه راجع به جنس، عنوان حقیقة الشئ بیان می‌شود.

تفکّر؛ قوام حکمت

حقیقت فضائل در چهار چیز است: «أحَدُ‌ها: الحِکمَةُ» کسی که به فضائل مزین می‌شود، حتماً حکمت دارد؛ یعنی اوّل حکمت‌دار و حکیم می‌شود، «و قِوامُ‌ها فی الفِکرَةِ» قوام، ماندگاری و جان مایه آن هم تفکّر است. لذا اولیاء خدا دائم در تفکّرند.

یکی از آقایان که از اهالی قم بود، باغی داشت و بعضی مواقع علّامه طباطبایی (اعلی الله مقامه الشّریف) را به آن‌جا می‌برد. ایشان می‌فرمود: وقتی آقا می‌آمدند، در باغ می‌نشستند و یک نیم ساعتی به این درخت‌ها خیره می‌شدند، هیچ نمی‌گفتند و فقط نگاه می‌کردند و در خلقت پروردگار عالم و در وجود خودشان تفکّر می‌کردند که من کیستم، چطور هستم، عالم چیست، ذوالجلال و الاکرام چه لطفی کرده و....

لذا اولیاء خدا مدام فکر می‌کنند. پس منظور از «قوام‌ها فی الفکره»، این نیست که فکر گناه کنند، بلکه فکر در خلقت، فکر در وجود خودشان.

شهوت؛ قوام عفت!

«و الثانی: العِفَّةُ، و قِوامُ‌ها فی الشَّهوَةِ،» کسی که حکمت به دست آورد، عفّت به دست می‌آورد. جالب این است که جان‌مایه و قوام این عفّت هم در شهوت است، یعنی در شهوت می‌رود؟! خیر، یعنی اینکه می‌داند این شهوت دائمی است، پس دائم هم در عفّت است. کما اینکه می‌داند جان‌مایه حکمت، فکر است، لذا اگر بخواهد در حکمت باشد، باید دائم در فکر باشد. این‌جا هم همین‌طور است، اگر بخواهد دور از شهوت باشد، باید دائم در عفّت باشد.

غضب؛ قوام قوت!

«و الثالثُ: القُوَّةُ، و قِوامُ‌ها فی الغَضَبِ» سوم قوت است. قدرت دارد و قوام این قدرت در غضب است. برای اینکه یک موقع از این قدرت بیجا استفاده نکند، غضب خودش را کنترل می‌کند و مراقب است. یک لحظه غضب کند، کار را خراب کرده و همه چیز را به ریخته. یک موقع می‌بینی، یک عمر تلاش، همه از بین می‌رود.

گاهی این غضب‌ها براساس نگرش دنیا و امور دنیایی است - البته یک غضب هم در مقابل این است که آن امر الهی را گوش می‌دهد و شجاع است، به تعبیری دیگر به آن غضب نمی‌گویند می‌شود شجاعت که از این قوّه برای از بین بردن دشمن بهره می‌برد -

کما اینکه در مورد قبل که شهوت، یک موقع شهوت خودخواهی است، گاهی حسادت است. بنده نعوذبالله به شما حسادت می‌کنم، جای من را هم نگرفتی امّا می‌گویم مثلاً آقا چرا اسم فلانی سر زبان‌ها رفته؟! باید تازه خدا را شکر کنم. این حسادت، قوه غضب می‌آورد و غضب را پرورش می‌دهد. در روایت داریم، به او غضب می‌کند و این باعث می‌شود که هر طوری هست طرف را از سر راه بردارد. روایت داریم که اکثر این قوای غضب، برای همین حسادت است که گرفتارش می‌کند، غضبناک می‌شود، حسادت می‌کند و می‌گوید: حتماً باید کاری کنم! تازه نه جای او را گرفته و نه مطلبی است، خدا این‌طور خواسته، تو چرا ناراحت می‌شوی؟! در حالی که در اولیاء خدا برعکس است؛ تازه خوشحال هم می‌شوند.

خدا آیت‌الله سیبویه (اعلی اللّه مقامه الشّریف) را رحمت کند. ایشان قسم خوردند و گفتند: خدا گواه است من از اوّل عمر تا به حال، ولو به لحظه‌ای، به هیچ عالمی حسادت نکردم. تازه وقتی می‌شنیدم مثلاً فلان دوست من، فلان جا رشدی کرده، به قدری خوشحال می‌شدم که کأنّ خودم رشد کردم. روح سلیم این است. اصلاً نگران و حسود نیست که چرا فلان آقا پولدار شد.

جلسه گذشته بیان کردم ممکن بود یکی قیافه‌ مثل آیت‌الله بهجت (اعلی اللّه مقامه الشّریف) را ببیند، فکر ‌کند نستجیربالله او گداست -‌‌ همان که عرض کردم یکی از آقایان علمای با صفا و باحال، حاج آقای رضوی همدانی که آمده بودند، تعریف می‌کردند یک بار وقتی به حرم می‌رفتند، می‌خواستند فقط گنبد را ببینند و به اطراف کاری نداشته باشند. آقا صدایشان زده بودند و همراه‌شان گفته بود: یک شیخ فقیری دارد صدایت می‌زند. گفته بودند: حالا تو برو ببین چه کار دارد. گفته بود: می‌گوید: بگویید آن سیّد همدانی بیاید. می‌گفت: وقتی گفت سیّد همدانی، فهمیدم که آیت‌الله بهجت است، چون فقط آقا به من سیّد همدانی می‌گفتند. به این همراهم هم توپیدم که چه داری می‌گویی، این مرجع تقلید است. گفت: من آیت‌الله بهجت را چه می‌شناسم! - لذا گاهی مثلاً به بعضی بگویند: این آقای بهجت عارف بالله و... است؛ نستجیربالله می‌گوید: این مگر سر و تهش چقدر می‌ارزد، این مثلاً قیافه دارد؟!

یا مثلاً می‌گویند: فلان آقا اصلاً هنوز بلد نیست حرف بزند، هنوز بلد نیست امضا کند، ببین چقدر پول دارد! یک بار عرض کردم مثلاً در همین میدان تره‌بار شوش زمان طاغوت، یک آقایی - که اسم نمی‌برم - چندین غرفه داشت، میرزا داشت، خودش بلد نبود چیزی بنویسد. حتّی سواد خواندن و نوشتن نداشت و امضاء بلد نبود، انگشت می‌زد امّا یکی از پولدار‌ترین افراد در آن میدان بود. لذا حسادت همین است که غضب می‌کند.

اعتدال در قوای نفسانی؛ قوام عدل!

«و الرابِعُ: العَدلُ، و قِوامُهُ فی اعتِدالِ قُوَى النفسِ» چهارم عقل است و قوام آن اعتدال داشتن در قوای نفس است.

حالا در این‌جا نکته‌ای بیان می‌کنم و به بحث برمی‌گردم. شاید به ظاهر دو مورد از این‌ها، یعنی «الحکمه قوامه فی الفکره» و «العقل قوامه فی اعتِدالِ قُوَى النفسِ» با هم در تضاد باشد. امّا باید بدانیم کسی که عقل می‌خواهد، قوامش این است که در قوای نفسی اعتدال داشته باشد؛ یعنی یک کاری را زیاده از حد انجام ندهد، معتدل باشد. شعاراعتدال منتها به معنای حقیقی‌اش، نه معنای دروغی آن - کما اینکه اصلاحات به معنای حقیقی‌اش، نه معنای دروغی آن مطلوب است. مؤمن حقیقی، واقعاً هم اصلاح طلب است و هم معتدل و اصلاح‌گرا - در همه قوای او این‌گونه است، همه قوای نفسش را کنترل می‌کند. زهدهای بیجا به کار نمی‌برد.

من به شما جوان‌های عزیز عرض کنم که عزیزان من! خیلی چیز‌ها که از بزرگان می‌شنویم که مثلاً ساعات خواب آن‌ها دو سه ساعت است - که واقعاً هم همین‌طور بوده و هنوز هم که هنوز است بعضی از بزرگان ما این‌طور هستند - برای آن‌هاست؛ چون آن‌ها یک دفعه که این کار را نکردند، بلکه با طی طریق بوده است.

بله، یک زمانی بود که به قول امام عظیم الشّأنمان (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، یک عدّه، ره صدساله را یک شبه طی کردند که آن دوران جنگ بود که اصلاً آن یک دوران عجیب غریب و به تعبیری دوران طلایی بود. آن، واقعاً یک زمان خاصی بود که آن هم از معجزات پروردگار عالم است. خدا گواه است معجزه‌ای بود و جبهه حق را بخواهیم نسبت به جبهه باطل بدانیم، همین است.

چندین مرتبه این را بیان کردم که اسیر بگیرند، آن هم چهارده سالش باشد آن هم اسیر بعثی‌ها باشد که جلّاد به تمام معنا و اصلا حیوان مطلق هستند، هم از بُعد شهوتشان و هم از بُعد غضبشان. اسم بعثی‌ها خود عراقی‌ها را می‌لرزاند و خود جُندی‌های عراق از بعثی‌هایشان وحشت داشتند. آن وقت می‌خواهند با این بچّه چهارده ساله مصاحبه کنند. مصاحبه‌کننده زنی هندی است و محجبه هم نیست. می‌گوید: نه، باید حتماً حجاب داشته باشد. از لحاظ اسلام هم به قصد شهوت نباشد، اشکال ندارد. امّا آن‌جا در اسارت هم می‌گوید: قبول نمی‌کنم. آن زن تعجّب می‌کند و بالاخره می‌رود یک چیزی روی سرش می‌اندازد. اوّلین صحبتش این است که می‌گوید:‌ای زن! به تو از فاطمه این‌گونه خطاب است: ارزنده‌ترین زینت زن، حفظ حجاب است. این جز معجزه است؟! جوانی که آن موقع چهارده ساله در اسارت است باید دائم اشک بریزد و گریه کند و تازه مامان و بابایش را بخواهد، در حال رشد است - الان طرف سربازی می‌رود و نوزده، بیست سالش است امّا یک موقع شب که می‌شود دلش برای پدر و مادرش می‌گیرد و یواشکی گریه هم می‌کند.

بله، امکان دارد جلوی دوستانش خیلی ادّعا هم بکند امّا دلش برای خانه و زندگی تنگ می‌شود - امّا از غضب این بعثی‌ها نمی‌ترسد. بعد هم راحت می‌گوید: من فرمان امام و مرجعم بوده، آمدم و اصلاً هم ناراحت نیستم. این‌ها به خیلی خام خودشان می‌گفتند حالا برویم سراغ بچّه و او هم گریه کند و بترسد امّا برعکس شد. این بحثش جداست و آن یک دوران خاص بود ولی غیر از این باید راه‌هایی را طی کنند.

لذا «قوامه فی اعتدال قو النفس» می‌گوید، یعنی باید قوای نفس هماهنگ با هم جلو بروند. زهد بیجا نباشد.

البته معمولاً این‌طور است که از خوبی‌ها خوشمان می‌آید؛ چون «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْ‌ها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ». بار‌ها عرض کردم نفرمود: «فطره الله التی فطر المؤمن» یا «فطر المسلم». فرمود: «فطره الله التی فطر الناس»، همه ما فطرتاً از خوبی‌ها خوشمان می‌آید.

حتّی دزد هم از خوبی خوشش می‌آید، لذا یواشکی دزدی می‌کند که به او دزد نگویند. آنکه اختلاس می‌کند (اختلاس‌‌ همان دزدی است، دزدی مدرن است که اسمش را اختلاس می‌گذارند) امّا تازه می‌آید توجیه هم می‌کند که نه، این‌طور بود و.... لذا دزدی می‌کند امّا دوست ندارند به او بگویند دزد. اگر به او بگویند: برو بی‌حیای دزد! می‌گوید: دزد خودتی و جبهه‌گیری هم می‌کند.

گفتند در یک محلّه‌ای دائم دزدی می‌کردند و همه چیز در خانه یکی پیدا می‌شد. دیگر فهمیده بودند که او، این‌ور آن‌ور می‌رود دزدی می‌کند. لذا دزدی که می‌شد، آدرس او را می‌دادند. او هم می‌گفت: من نمی‌دانم چه سرّی است که هرچه دزدی می‌شود، در خانه من پیدا می‌شود. این دزده کدام نامردی است که همه چیز را در خانه من می‌آورد؟!

پس انسان فطرتاً خوبی‌ها را دوست دارد و وقتی می‌شنود بزرگان این‌طوری بودند، خوشش می‌آید امّا اعتدال قوای نفس، این است که باید بدانیم ما مثل آن‌ها نیستیم.

پس این فضائل است و ما باید در این فضائل جلوه داده بشویم و جلوات این فضائل را داشته باشیم. البته این مقدّمه بود. می‌خواستم یک نکته‌ای راجع به خود «رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعمِهِ» بگویم که به فضل الهی، به شرط حیات بماند برای جلسه بعد.

پروردگارا! تفهمیم – دیدید می‌گویند متّهم را تفهیم کنید، ما هم باید این‌طور دعا کنیم- این را که تو فقط پرورش‌دهنده همه این‌ها هستی، این‌ها به زحمت به ظاهر خودمان نیست، به ما مرحمت بفرما.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی

امید خدا به ما برای بازگشت از خودمان بیشتر است

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی گفت:گاهی می‌‌بینیم کسانی در فسق و فجورند،می‌‌گوییم: اینها دیگر بعید است به راه راست برگردند. خیلی هم با قاطعیّت بیان می‌‌کنیم! امّا پروردگار عالم می‌‌فرماید: من امید دارم. این درحالی است که گاهی خود آن شخص هم امید ندارد.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه دهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب یازدهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

تفاوت میان نعم و احسان

بیان کردیم: پروردگار عالم ما را از کوچکی در نعم و احسانش بزرگ کرده است. یک سؤال هست و آن اینکه چرا حضرات معصومین (علیهم صلوات المصلّین) از کلماتی که صورت ظاهرش، مترادف هستند، استفاده می‌کنند؟ مثلاً اینکه فرمودند: «فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ»، یا «بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ» و.... دلیل و برهان این کار چیست؟

اوّلاً کلمات در لغت عرب، هر کدام معنای خاصّ خودش را دارد. منظور از نعم معلوم است چیست، نعم‌‌ همان لطف ذوالجلال و الاکرام به ماست و همان‌طور که اشاره کردیم، امیرالمؤمنین در جواب پیامبر فرمودند: خود وجود انسان، بالا‌ترین نعمت است. از این مطلب گرفته تا آنچه ما به عنوان نعم ظاهری از جمله خورد و خوراک و... می‌بینیم، همه به عنوان نعمت محسوب می‌شود. همان‌طور که بیان کردیم: نعم باطنی هم دو نوع می‌شود و در هر زمانی به یک صورت است. در زمان ما هم این‌طور است که فرمودند: نعم ظاهری، خود پیامبر است و نعم باطنی، ولایت ما است (که پیامبر برای زمان خودشان مطلب دیگری را بیان فرمودند).

امّا در مورد احسان باید گفت: اوّلاً احسان یعنی نیکی و با نعم فرق می‌کند. حُسن، نیکو بودن است و احسان یعنی نیکی. ذوالجلال و الاکرام در آیات بسیاری از قرآن کریم و مجید الهی از جمله در سوره آل‌عمران، بقره، اعراف، توبه، هود، یوسف، نمل، قصص و... لفظ احسان را به کار بردند و این احسان را به عنوان نیکی جدانشدنی از انسان حقیقی تبیین کرده‌اند.

مثلاً در آیه 90 سوره نحل فرمودند: «إِنَّ اللّه َ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسَانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبَى وَ یَنْهَى عَنِ الْفَحْشآءِ وَ الْمُنکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»، همانا خداوند به عدل و احسان و بخشش به خویشاوندان، فرمان مى‌دهد و از فحشا و زشت کارى و ستم نهى مى‌کند. او شما را اندرز مى‌دهد، باشد که پند گیرید.

لذا خداوند ما را به عدل و احسان امر کرده. عدل یعنی هر چیزی در جایگاه خودش باشد. امّا احسان یعنی نیکوکاری که همه مطالب احسان، در انسانی به وجود می‌آید که اوّلاً عادل باشد. این نکته بسیار مهمّی است. تا انسان به عدالت تن ندهد، نیکو هم نمی‌شود. فلذا اوّل عنوان عدل و بعد عنوان احسان را می‌آورد.

یا اینکه در آیه 195 سوره بقره فرمودند: «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّه ِ وَ لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّه َ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ»، و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست‌هاى خویش به هلاکت نیندازید و نیکى کنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

یکی از مطالبی که انسان را به نیکی نزدیک می‌کند، این است که از مالش، غیر از واجباتش، بگذرد و انفاق کند. واجب، خمس است. امّا همان‌طور که بیان کردم: بعضی از اولیاء توصیه می‌کنند: به‌‌ همان اندازه که خمس می‌دهید، به‌‌ همان اندازه هم انفاق کنید. چون خمس، واجب الهی است و فکر نکنیم واجب الهی را می‌دهیم، دیگر بس است.

حتّی خیلی جالب است در روایت داریم که بیشتر از واجبات الهی انفاق کنید. بعضی متوجّه نشدند و فکر کردند باید واجبات الهی را کنار بگذارند و فقط انفاق کنند. منظور این است که بیشتر از آن واجبات الهی که دارید می‌دهید، انفاق کنید. خیلی زیباست. مثلاً فردی که خمسش در سال یک میلیون می‌شود. اگر بتواند در سال، دو میلیون انفاق کند، برنده است.

آن‌وقت این اهل انفاق هستند که احسان می‌کنند. پس معنی احسان، کار نیک است. کار نیک هم یعنی چیزی که برای خدا باشد. اگر کسی ولو دو برابر که هیچ، سه یا چهار برابر انفاق کند، ولی نعوذبالله برای خدا نباشد، احسان نیست، بلکه «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ» است. دیگر بالا‌تر از این، خسرانی نیست.

لذا بیان می‌فرمایند: انسان در کار نیک، حتماً در ابتدا کار‌ها را الهی کند، یعنی نیّت خود را خالص کند. چه کسانی در مقام احسان قرار می‌گیرند؟ آن‌ها که خالص‌ترین نیّت را دارند. این‌ها لازم و ملزوم همدیگر هستند. نیّتت خالص باشد، کار نیک نکنی، به درد نمی‌خورد. نیّتت خالص نباشد، کار نیک هم کنی، باز به درد نمی‌‌خورد. برای همین احسان است.

گنج احسان

خوب دقّت بفرمایید، حالا اوّل احسان را راجع به خودمان بگوییم، بعد بگوییم که چرا این‌جا راجع به پروردگار عالم بیان کرده است که «فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً».

لذا وجود مقدّس امیرالمؤمنین، علی بن ابی‌طالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) یک جمله‌ای بیان می‌‌فرمایند که خیلی عالیست - به نظر می‌‌آید باید خیلی روی این فرمایش حضرت جدّی تأمّل کرد. که باید تأمّل کرد. این حدیث را بنویسید و یک موقعی که خودتان با پروردگار عالم خلوت کردید، یک مقدار تأمّل کنید، ببینید حضرت چه فرمودند. چون از کلمات قصار است و خیلی کوتاه، راحت می‌‌توانید آن را حفظ کنید. - فرمودند: «الْإِحْسَانُ ذُخْرٌ وَ الْکَرِیمُ مَنْ حَازَهُ». حضرت می‌‌فرمایند: نیکی، کنز و گنج است. کسی که مِن المحسنین می‌‌شود؛ یعنی در حقیقت به گنج رسیده است.

دلیلش هم این است که اوّل محسن عالم، خود خداست. «یَا مُحْسِنُ قَدْ أَتَاکَ الْمُسِی‏ءُ» حضرت حق، حضرت محسن است. در دعای جوشن کبیر هم در یکی از بندهایی که می‌‌خوانیم، داریم «یا محسن و یا مجمل و...». اصلاً احسان، خصوصیّت ذوالجلال و الاکرام است. و لذا راجع به احسان خیلی نمی‌‌دانیم.
جالب این است که بعد حضرت می‌‌فرمایند: کریم، که «یا کریم و یا ربّ، یا کریم و یا ربّ» می‌‌کنیم، آن کسی است که مالک این گنج باشد «وَ الْکَرِیمُ مَنْ حَازَهُ» و این کنز را به دست آورده باشد. دیدید کسی که گنج را بدست بیاورد، معمولاً این است که متعلّق به خودش است.

اوّلاً حضرت می‌‌خواهند بفرمایند: همه کس احسان ندارد. فقط کریم‌ها هستند که احسان دارند و باید در این تأمّل کرد. تا انسان به مقام کریمی نرسد، صاحب این گنج؛ یعنی احسان نمی‌‌شود.

سودآور‌ترین زراعت

راجع به خود انسان باز حضرت می‌‌فرمایند: «عَلَیْکَ بِالْإِحْسَانِ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ زِرَاعَةٍ وَ أَرْبَحُ بِضَاعَةٍ» بر تو باد به احسان کردن به دیگران؛ چون بالا‌ترین زراعتی که در این دنیا می‌‌توانی کاشت کنی، احسان است؛ برای همین گنج است. چقدر زیبا بیان می‌‌فرمایند: بالا‌ترین زراعت؛ چون «الدُّنْیَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَة»؛ در این مزرعه فرض یک کسی می‌‌آید فقط جو می‌‌کارد - گرچه هر چیزی برای خودش یک سودی دارد - امّا یک کسی بلد است چه کند، به تعبیر امروزی از این مزرعه طلای سرخ استخراج می‌‌کند. طلای سرخ چیست؟ زعفران. حالا زعفران مثقال فلان قدر کجا و جو و کاه کجا؟! دنیا مزرعه الآخره است. جالب است! سودآور‌تر از همه در این زراعت‌ها، همین زعفران است. حضرت می‌فرمایند: «وَ أَرْبَحُ بِضَاعَةٍ» سودآور‌ترین مطلب هم برای تو در دنیا، همین احسان است. پس نیکی کردن خیلی مهم است.

چرا نیکی؟ چون نیکی، شأن کریم است. همه کریم نیستند. فرمود دیگر، «الْإِحْسَانُ ذُخْرٌ» احسان گنج است و آن کسی که به این گنج دسترسی پیدا می‌‌کند، کریم است. هرکه کریم بود، در حقیقت به این گنج، که احسان است، دسترسی دارد.

خصوصیّت کریم

آن‌وقت خصوصیّت پیدا می‌‌کند. کریم که این احسان را دارد، خصوصیّتش این می‌‌شود که از گناهان می‌‌گذرد. این هم باز در غرر است که امیرالمؤمنین (صلوات اللّه و سلامه علیه) می‌‌فرمایند: «بِالْإِحْسَانِ وَ تَغَمُّدِ الذُّنُوبِ بِالْغُفْرَانِ یَعْظُمُ الْمَجْدُ»، با نیکی کردن، چشم پوشی به وجود می‌‌آید. یعنی عامل می‌‌شود برای اینکه تو از گناهان چشم‌پوشی کنی. لذا خصوصیّت کریم این است که از خطای طرف می‌‌گذرد.

خیلی بی‌رودربایستی ما کریم نیستیم. در زندگی شخصیمان شروع کنیم، ببینیم می‌‌توانیم یا خیر. همسر خطا کرد، کریمانه از او بگذریم، اگر می‌خواهیم جزء محسنین باشیم که «وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»، اگر می‌‌خواهیم به این گنج برسیم که «الاحسان ذخر»، اگر می‌‌خواهیم به این فرمایش امیرالمؤمنین (صلوات اللّه و سلامه علیه) که «عَلَیْکَ بِالْإِحْسَانِ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ زِرَاعَةٍ» دنیا مزرعه است و در این دنیا بالا‌ترین کشتمان باید احسان باشد، عمل کنیم.

به این تعبیر دقّت کنید و ببینید چقدر قشنگ است؛ بذرهای زیادی وجود دارند منتها عاقل آن کسی است که از آن بذری که مرغوب و سودآور‌تر است، استفاده کند، «وَ أَرْبَحُ بِضَاعَةٍ»، که آن احسان است.

چه کسی این‌گونه می‌‌شود؟ آن کسی که کریم باشد. آن وقت خصوصیّتش چه می‌‌شود؟ اینکه در مرحله اوّل از دیگران می‌‌گذرد. - خوب به این جورچین دقّت کنید - ما بار‌ها و بار‌ها درب خانه پروردگار عالم آمدیم و باز خطا کردیم و آن هم چه خطاهایی! در دعا می‌‌گوییم: «فَإِنَّهُ لَا یَغْفِرُهَا إِلَّا أَنْتَ» مگر فقط خودت ببخشی. ما خیلی گناه کردیم. گاهی آن‌قدر گناهانمان بزرگ است و آن‌قدر هم زیاد شده و آن‌قدر هم وجود نازنین حضرات معصومین (علیهم صلوات المصلّین) را واسطه قرار دادیم که واقعاً دیگر رویمان نمی‌شود و خودمان خجالت می‌کشیم. خودمان هم باشیم، می‌گوییم: آقا خیلی پررویی! بس است دیگر! امّا درب خانه خدا بیایید، خدا می‌بخشد. پروردگار عالم این‌طور است.

لذا می‌فرمایند که احسان کاری می‌کند که شخص چشم‌پوشی می‌کند «تَغَمُّدِ الذُّنُوبِ بِالْغُفْرَانِ» او هم از گناهان می‌گذرد. بعد وقتی این‌طور شد، انسانی که محسن شد «یَعْظُمُ الْمَجْدُ»، به خودی عزیز می‌شود. گرچه ما باید درب خانه خدا ذلیل باشیم و دنبال این نباشیم امّا با احسان مجد و عظمتت روزافزون می‌شود، مدام عزّت و احترامت بیشتر می‌شود.

ما فقط به پروردگار عالم اعتماد داریم، معصومین هم به ما محبّت و عنایت دارند امّا یک جاهایی واقعاً ما جزء پروردگار عالم به هیچ احدی اعتمادی نداریم؛ چون در دعایی - که می‌فرمایند هر کس هر شب بخواند، گناهان چهل ساله‌اش آمرزیده می‌شود - بیان شده: «وَ اغْفِرْ لِی تِلْکَ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ». فقط درب خانه خدا می‌توانیم هرشب بیاییم بگوییم: خدا! گناهان من عظیم است؛ هیح جای دیگر رویمان نمی‌شود که این هم یک نکته بسیار مهم است؛ چون پروردگار عالم احسان دارد «وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ» یعنی کریمی است که چشمش را به گناهان ما می‌بندد. حتّی گاهی این‌گونه است که نه تنها می‌بخشد، بلکه طوری است که انگاراصلاً ما گناه نکردیم. و لذا خدا هم از بندگانش همین را می‌خواهد که بگذرند.

لذا امیرالمؤمنین (صلوات اللّه و سلامه علیه) می‌فرماید: «أَحْسِنْ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَیْکَ» به کسی که در حق تو بدی کرده، نیکی کن.

نقل کرامتی از آیت‌الله بهجت

یا می‌فرمایند: «إِنَّ إِحْسَانَکَ إِلَى مَنْ کَادَکَ مِنَ الْأَضْدَادِ وَ الْحُسَّادِ لَأَغْیَظُ عَلَیْهِمْ مِنْ مَوَاقِعِ إِسَاءَتِکَ إِلَیْهِمْ وَ هُوَ دَاعٍ إِلَى صَلَاحِهِمْ». اتّفاقاً در باب احسان، خوبی کردن تو به دشمنان و آنان که حسودی کردند؛ عامل می‌شود برای اینکه آن‌ها خوب شوند.

چون متأسّفانه بشرِ احمق فکر می‌کند که مثلاً فلانی جای من را تنگ کرده است و حسودی می‌کند. یا مثلاً می‌گوید: چرا فلانی دارد؛ من ندارم؟! بار‌ها عرض کردم - که این را دائم به عنوان در ذهنمان داشته باشیم. وقتی می‌گویم نکتة من النکات یا کد یعنی این مطلبی است که باید همه چیز حول محور این بچرخد- هر کسی که حسود باشد، در حقیقت اوّل اعتراضش به پروردگار عالم است؛ چون به پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: خدایا! این لایق این مطلب نبود، چرا به این دادی؟!

مثلاً بیان می‌کند: این بابا هرّ را از برّ تشخیص نمی‌دهد، ببین چه میلیاردر است! یا عذر می‌خواهم، جسارت است، گاهی انسان مطالب را می‌شنود، مثلاً گاهی عصبانی هم می‌شود، تعابیری می‌گوید مثل اینکه این بابا بلد نیست بینی خودش را هم بالا بکشد، حالا شده رئیس؟! حسود است دیگر. یا این بابا اصلاً قیافه اش می‌ارزد که عالم باشد؟! حسود است دیگر.

دیشب آقای رضوی همدانی محبّت کرده بودند و اینجا تشریف آورده بودند. با هم راجع به کرامات صحبت می‌کردیم، فرمودند: من منبر داشتم - حالا ظاهراً محرم یا صفر بوده است - آن شب آخر یا دو شب آخر یک بنده خدایی، برای ما بلیط مشهد گرفت و گفت: برویم مشهد. گفتم: آقا! نمی‌شود، من منبر دارم. گفت: ولش کن، خود آن بنده خدا که آن‌جا هست، خودش هم منبر می‌رود، یک حدیثی می‌خواند. خلاصه گفت: ما هم اشتباه کردیم و رفتیم. صبح آنجا وقتی می‌خواستیم از خیابان امام رضا به سمت حرم برویم، قصد کردم امروز که برای اوّلین بار داریم و روز اوّل سفر است، اصلاً اینور و آنور را نبینم و فقط رویم به گنبد باشد و گنبد را ببینم. مشغول به ذکر شدم و داشتیم همینطوری می‌رفتیم که دیدم یکی از همراهانم گفت: آقا! یک شیخ پیرمردی آنور نشسته فقیر و گداست، دارد صدایت می‌زند. گفتم: آقا! ولش کن. گفت: آخه دارد صدا می‌زند. گفتم: آقا! من نمی‌خواهم رویم را اینور و آنور کنم، خودت برو ببین چه کار دارد. رفتند و آمدند و گفتند: می‌گوید: بگویید آن سید همدانی بیاید. گفت: تا گفت سیّد همدانی، گفتم: فقط آیت‌الله العظمی بهجت، من را سیّد همدانی صدا می‌زدند؛ سریع برگشتم، دیدم آقاست. با این همراهم دعوا کردم که چه می‌گویی که شیخ فقیری دارد صدا می‌زند؟! گفت: آقا من چه می‌دانم؟! – حالا که بیان کردم، بگذارید تا آخر بگویم. می‌گفت وقتی رفتم، تا سلام و علیک کردم، آقا گفت دیشب برای چه منبرت را‌‌ رها کردی؟! چرا خلف وعده کردی و آمدی امام رضا؟! می‌گفت: من به آقا هم چیزی نگفته بودم و آیت‌الله العظمی بهجت نمی‌دانست که او منبر دارد. گفت بعد هم آقا فرمود: ده صبح هم بیا کارت دارم. -غرضم این است که یعنی گاهی فقط فکر می‌کنند به قیافه است! به مثل آیت‌الله العظمی بهجت، آن بهجت القلوب (اعلی اللّه مقامه الشّریف) می‌گویند: که اصلاً به قیافه این نمی‌خورد که عارف باشد! مگر به قیافه است؟! لذا حسود اینطوری می‌شود و اوّل اعتراضش هم به خداست.

علّت احسان خدا به ما

پس وجود مقدّس امیرالمؤمنین (صلوات اللّه و سلامه علیه) فرمودند: «إِنَّ إِحْسَانَکَ إِلَى مَنْ کَادَکَ مِنَ الْأَضْدَادِ وَ الْحُسَّادِ لَأَغْیَظُ عَلَیْهِمْ مِنْ مَوَاقِعِ إِسَاءَتِکَ إِلَیْهِمْ وَ هُوَ دَاعٍ إِلَى صَلَاحِهِمْ». به کسانی که با تو بد هستند، دشمن تو هستند و حسود هستند، نیکی کن. گاهی می‌خواهی یک کسی را اصلاحش کنی، با او نیکی کن، البته همیشگی نیست.

لذا پروردگار عالم هم به ما احسان می‌کند که ما خوب شویم. گرچه پروردگار عالم به عنوان «أَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ» هم هست. در اوّل دعای افتتاح به ذوالجلال و الاکرام عرضه می‌داریم: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِکَ وَ أَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوَابِ بِمَنِّکَ وَ أَیْقَنْتُ أَنَّکَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» من یقین دارم تو ارحم الراحمینی، چه زمانی؟ وقتی در موضع عفو و رحمت قرار می‌گیری امّا «وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ فِی مَوْضِعِ النَّکَالِ وَ النَّقِمَةِ» آن موقع که در مقام عقاب و انتقام قرار بگیر، سخت‌ترین منتقم هستی، «أَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ». پروردگار عالم گاهی هم این‌طوری می‌‌شود.

ولی در این دعا وقتی داریم پروردگار عالم را می‌‌خوانیم، می‌‌گوییم: «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ» خدا! اوّلاً کار تو این است که احسان می‌‌کنی - احسانی که از اوّل بحث تعریف کردیم یعنی چه، تفاوتش با نعمت چیست و چرا «فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً» بیان کرد. - لطف و کرم و احسان پروردگار عالم برای این است که ما برگردیم، آدم شویم.

به تعبیر دیگر - که این هم یکی از آن نکته من النکات است که آن را حتماً یک گوشه ذهن مبارکتان بسپارید - امید پروردگار عالم به بازگشت ما به سمت خدا، نسبت به خودمان بیشتر است.

اصلاً پروردگار عالم این دعا‌ها را، که از ناحیه خداست به لسان معصوم (علیه الصّلوة و السّلام) - که عرض کردم این هم کد است، چون گفتیم: کتاب نازل قرآن است، کتاب صاعد دعاست. - خودش به یاد ما داده که لطف و کرم و محبّت و احسان خدا را به خودمان جلب کنیم. چون اگر به ما بود، ما بلد نبودیم این‌طور دعا کنیم. بلد نبودیم با خدا چگونه صحبت کنیم و خدا به ما یاد داده که این‌طور صحبت کنیم.

امید خدا به ما برای بازگشت از خودمان بیشتر است!

پس خود پروردگار عالم، به برگشت ما به سمت خودش، نسبت به خود ما امیدوار‌تر است. لذا دیدید بعضی مواقع متأسّفانه خود را نمی‌‌بینیم که چقدر خطا داریم امّا یک کس دیگر را می‌‌بینیم. مثلاً می‌‌بینیم بیرون یک کسانی در فسق و فجورند، می‌‌گوییم: اینکه دیگر بعید است به راه راست برگردند. خیلی هم با قاطعیّت بیان می‌‌کنیم! امّا پروردگار عالم می‌‌فرماید: من امید دارم. گاهی خود آن شخص هم امید ندارد؛ یعنی وقتی با او صحبت می‌‌کنی، می‌‌گوید: دیگر آب از سر ما گذشته، دیگر چه یک وجب، چه صد وجب! امّا پرورگار عالم امیدوار است. خیلی عجیب است!

اگر کسی نمی‌تواند با خدا دشمنی کند، چرا خداوند شیطان را دشمن خود می‌نامد؟

لذا احسان می‌‌کند، چون می‌‌خواهد ببخشد، چون امید دارد که برگردیم و لطف و کرم و عنایتش را متوجّه شویم و غفرانش را درک کنیم. «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ». پس لفظ احسان را به این خاطر آورده است، که می‌‌خواهد ببخشد کما اینکه روایت را خواندیم با اینکه می‌‌داند به تعبیری ما دشمنی کردیم.

گرچه عرض کردم هیچ احدی، با خدا دشمنی نمی‌‌کند. این‌ها هم الفاظ عاریه‌ای است. هرکه دارد دشمنی می‌‌کند، با خودش دشمنی می‌‌کند. حتّی ذوالجلال و الاکرام وقتی عنوان شیطان را بیان می‌‌کند که «عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ» از باب تنبّه برای ماست وإلّا مگر شیطان می‌‌تواند در مقابل پروردگار عالم عرض اندام کند و دشمن پروردگار عالم شود؟! عذر می‌‌خواهم، به تعبیر عامیانه مورچه چیست که کلّه پاچه‌اش باشد؟! پروردگار عالمی که من هنوز فعلی را شروع نکردم، ضمیر قلوب ما را اطلّاع دارد، «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»، نمی‌‌تواند؟!

گرچه اوّلا این حرف، حرف غلطی است. عامیانه است و به اندازه ذهن ما و ملموسات و محسوسات است. یک کد داده بودم، گفتم: ما مخلوقیم. مخلوق فعل فاعل است. حضرت حق خالق است، فاعل است. و هر آنچه که مخلوق است، لاجرم محدود است منتها دیگر حد‌ها با هم فرق می‌‌کند. نبی مکرّم هم محدود است امّا حدّ نبی مکرّم - که بالاخره یک حدّی دارند- کجا و حدّ ما کجا؟!

باز هم این‌جا در مثال مناقشه نیست. مثل این می‌‌ماند که بگوییم: یک موجودی که خدا به او حرکت و حیات داده مورچه است و یک موجود دیگر هم فیل است.
در باب مطالب معرفتی هم حد هست. بالاخره معصومین (علیهم صلوات المصلّین) هم، با اینکه معصومند است و با اینکه هادیان ما هستد و ما خاک پای آن حضرات هم نمی‌‌شویم و با اینکه آقا و مولای ما و حجج الهی هستند، ولی محدودند. پس علی‌ای حال ما محدودیم. ما چه می‌‌فهمیم؟! لذا باید با همین محسوسات کار کنیم و همین‌ها را بیان کنیم.

لذا پروردگار عالم ما را دوست دارد. امید دارد که ما برمی‌گردیم. ما می‌‌گوییم: نه، نمی‌‌شود. او می‌‌گوید: نه، می‌‌شود. ضمیر ما را می‌‌بیند، آینده ما را می‌‌بیند. هیچ کسی هم نمی‌‌تواند با او دشمنی کند. مخلوقی مثل شیطان دشمن پروردگار عالم نمی‌‌شود. خدا هم از این باب می‌‌گوید «عدوی» که ما حواسمان را جمع کنیم و خودمان را دستش ندهیم.

البته بعضی از اولیاء خدا هم در باب اینکه چرا می‌‌گوید: «عدوی»، نکته‌ای دارند که این هم نکته من النکات است. می‌‌گویند: چون عبد «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏» است و خدا عبدش را خیلی دوست دارد، می‌‌گوید: دشمن عبد من، دشمن من است.

دیدی ما یک موقعی می‌‌گوییم: اگر با فلانی این طور رفتار کنی، انگار با من رفتار کردی. به تعبیری خدا هم می‌‌گوید: این دشمنی با شما می‌‌کند، کأنّ با من دشمنی کرده وإلّا با خدا که کسی نمی‌‌تواند دشمنی کند. وقتی به طرف بگویی: آقا! اگر دشمنی کنی، کأن با من دشمنی کردی، حساب کار خودش را به دست می‌‌آورد، می‌‌بیند نمی‌‌تواند این کار را کند. پروردگار هم عالم این‌طور است و امید دارد.

ما هم وقتی داریم دشمنی می‌‌کنیم، دشمنی با خدا نمی‌‌کنیم؛ دشمنی با خودمان می‌‌کنیم ولی احسان می‌‌کند که ما برگردیم. ولی - این «ولی» را دارد - این همه احسان نکند و ما یک موقعی جدّاً مغفلت کنیم و از خواب غفلت بیدار نشویم، «وَ نَبِّهْنِی فِیهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِینَ» - که گفتم این دعای روز اوّل را هر روز بخوانیم- چقدر ماه‌های مبارک رمضان آمده و رفته و ما کاری نکردیم در حالی که باید اصلاً یک چیز دیگری می‌‌شدیم! یک چیز دیگری که به قول پیامبر عظیم‌الشّأن «لِأَنَّ الْمَلَائِکَةَ خُدَّامُ الْمُؤْمِنِینَ» ملائکه خدّام ما شوند - که روایتش را در درس اخلاق خواندم - به آن مقام نرسیدیم که اگر آن‌گونه بود، واقعاً عالم در تسخیر ما می‌‌بود. البته نه از باب اراده‌ای که قدرتنمایی کنیم، منظور حضرت از تسخیر عالم یک چیز دیگر است. بله، یک مواقعی هم به خودی خود قدرت‌نمایی می‌‌شود امّا اگر این حال می‌‌شد که انسان بفهمد عبد خداست و از خواب غفلت بیدار می‌شد، چه می‌‌شد؟!





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آیت‌الله قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی

فضیلت‌های حضرت خدیجه(س) به روایت آیت‌الله قرهی

خبرگزاری تسنیم: آیت الله قرهی گفت: بالا‌ترین امتیاز حضرت خدیجه کبری (س) این است که قبل از بعثت پیامبر، عبد خدا بود و با بعثت پیامبر عبودیتش به مرحله بالا رفت. او می‌فهمید همه چیز از خداست.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه نهم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب دهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد. مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

خصوصیّت یادآوری نعم الهی

یکی از الطاف پروردگار عالم به انسان، این است که انسان بتواند یادآور احسان و نعم الهی باشد. لذا این، خودش یک توفیق است که انسان به یاد بیاورد که من در نعم هستم و این، لطف و احسان خداست که تا به حال زنده‌ام. اگر این حال برای انسان پیش بیاید، در حقیقت لطف پروردگار عالم به او عنایت شده است.
کما اینکه اتّفاقاً در فراز قبلی به همین مطلب، اشاره شد، «وَ أَنْتَ‏ الْمَنَّانُ‏ بِالْعَطِیَّاتِ‏ عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِک‏». تو دائم داری به اهل مملکتت، یعنی به مخلوقاتت، عطا می‌کنی و این یک نوع منّتی است که ما بفهمیم.

اتّفاقاً در ادامه همین فراز مورد بحثمان هم عرضه می‌داریم: «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلَّتْنِی عَلَیْکَ‏»، که اگر انسان به این مقام معرفت برسد، آن موقع برهان، دلیل و راه به سوی پروردگار عالم می‌شود. اینکه بداند دائم در نعمت‌هاست. آن‌وقت یکی از خصوصیّاتش این می‌شود که انسان دائم‌الذّکر است. یعنی دائم یاد پروردگار عالم است، شب، روز و یا حتّی به قول اولیاء در خوابش هم به یاد خداست.

اگر نعم، احسان، تفضّل، کرم و جود حضرت حقّ را دائم به خودمان یادآوری کردیم، طبیعی است دیگر خواب هم خواب خدایی می‌بینیم. یعنی در خوابمان هم در امان می‌مانیم، امان از نفس، امان از شرّ شیاطین جنّ و انس. لذا خواب‌های هرز و بی‌معنی نمی‌بینیم. چون دائم یاد خدا هستیم. این لطف خداست.
برای اینکه ما این لطف خدا را یادآوری کنیم، اتّفاقاً باید از‌‌ همان اوّل یعنی از کوچکی این کار را انجام بدهیم، «وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً». به تعبیر امروزی‌ها دائم مرور کنیم. من آن آب گندیده‌ای بودم که لطف خدا مرا این‌طور درست کردم، پروردگار عالم مرا از هیچ آورد و این‌طور قرار داد، من اصلاً هیچ و پوچ بودم امّا خدا به من این‌طور عنایت و بزرگواری کرد. بعد مرا به یک انسان در رحم مادر تبدیل کرد. بعد هم مرا بیرون آورد و در این دنیا قرار داد. لذا باید همین‌طور دائم لطف و کرم خداوند را یادآوری و مرور کرد. چون این مرور‌ها خیلی مهم است.

دیدید اگر کسی که دیگر خیلی غفلت و بدی کرده است و نعوذبالله در حقّ پدر و مادرش بسیار کوتاهی کرده، پدر و مادر به او می‌گویند: یادت رفت فلان جا این‌طوری کردم، یادت رفت آن‌جا این‌طور شد و...؛ یعنی مدام گذشته را برای او مرور می‌کنند تا او متنبّه شود.
لذا دلیل اینکه چرا عنوان «وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً» یعنی از کودکی بیان می‌شود، برای این است که ما متنبّه، هشیار و بیدار شویم. آن‌وقت اگر این‌طور شد، دیگر بامعرفت می‌شود و عنوان «مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ‏» برای او به وجود می‌آید.

تکراری که ملالت‌آور نیست!

لذا اگر اولیاء خدا به جایی رسیدند، از باب معرفت بود و یکی از موارد این معرفت هم این است که دائم یادآوری می‌کنند که هیچ بودم، الآن هم هیچ هستم، امّا اگر الآن هم به صورت ظاهر مشهود و رؤیت می‌شوم، باز لطف، احسان، عنایت، تفضّل و نعمت توست. یعنی مدام این مطالب را به خودشان یادآوری می‌کنند که خود این یادآوری خیلی مهم است و به انسان، روح می‌دهد.

برای بعضی‌ها یادآوری، اذیّت است، امّا اگر کسی دائم مطلبی را به خودش یادآور شد، بعد‌ها اگر یادآوری نکند، مانند اینکه گمشده‌ای دارد و چیزی را از دست داده است.

در مثال مناقشه نیست، کسی که اهل نماز است و مدام نماز اوّل وقت می‌خواند؛ اگر در یک روز اتّفاقی بیافتد و نمازش را در اوّل وقت نخواند، مدام بی‌قرار و کلافه است و یک‌باره یادش می‌آید که نماز نخوانده است. تعبیری که خودش به کار می‌برد، این است که می‌گوید: من مثل کسی بودم که چیزی را گم کرده بودم و مدام می‌گفتم: یک چیزی کم است، حالا فهمیدم نمازم را نخواندم.

لذا کسی که یاد خدا و ذکر خدا دائم در وجودش می‌آید، نه تنها این برایش ملالت‌آور نمی‌شود و کسی به او نمی‌گوید: چه خبر است، چقدر فکر می‌کنی؛ بلکه هم برای خودش و هم برای دیگری، لطف محسوب می‌شود و روز به روز محبّت بیشتر می‌شود. چون معرفت، یک خصوصیّت دارد و محبّت ایجاد می‌کند. نه تنها معرفت کم نمی‌شود، بلکه معرفت، محبّت هم می‌آورد. آن‌وقت با این محبّت هم مدام معرفتش زیاد می‌شود.

چه زمانی ایمان انسان خالص است؟

وجود مقدّس حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌فرمایند: «لا یَمْحضُ رجُلٌ الإیمانَ باللّه ِ حتّى یکونَ اللّه ُ أحَبَّ إلَیهِ مِن نَفْسِهِ و أبیهِ و اُمِّهِ و وُلْدِهِ و أهْلِهِ و مالِهِ و مِن النّاسِ کُلِّهِم»، ایمان انسان به خدا ناب و خالص نمی‌شود، مگر اینکه خداوند را از خودش و پدر و مادر و فرزند و زن و مالش و از همه مردم بیشتر دوست بدارد.

در این‌جا در ابتدا نفس را مطرح می‌کند، دلیل هم این است که ما بیشتر از همه، خودمان را دوست داریم. مادر هم که می‌گویند می‌خواهد خودش را فدای فرزندش کند، اتّفاقاً خودش را دوست دارد که فرزندش را دوست دارد. همسر هم خودش را دوست دارد که همسرش را دوست دارد. فرزند هم خودش را دوست دارد که پدر و مادر را دوست دارد. مثلاً پدر و مادر می‌گویند: ما می‌خواهیم از خودمان نسلی باقی بماند، یعنی خودش را می‌خواهد و خودش را دوست دارد؛ چون تصوّر می‌کند بقای خودش به فرزند است. اگر یک موقعی همین بچّه بزرگ شود و در مورد عادی زندگی (نه دین) خلاف آن چیزی که پدر و مادر می‌خواهد، عمل کند؛ پدر و مادر از او ناراحت می‌شوند. می‌گویند: فرزندم هستی، من از تو انتظار دارم، بروم به غریبه بگویم؟! تو فرق می‌کنی!.... پس معلوم می‌شود انسان خودش را دوست دارد که می‌گوید: فرزندمی... - من این مطالب را به اختصار می‌گویم و رد می‌شوم، امّا به قول ما طلبه‌ها «فتأمّل فیه جیّداً»، در این باره خوب تأمّل کنید.

آن کسی که همسرش را دوست دارد، چون معیارهای همسرش چیزهایی است که او می‌خواهد و او خودش را دوست دارد، این‌گونه است. امّا اگر یک موقعی همسرش خلاف معیارهای او برخورد کند، می‌گوید: تو ناسازگاری! این هم به خاطر این است که خودش را دوست دارد که فقط معیارهای خودش را درنظر می‌گیرد. لذا حضرت در ابتدا نفس را می‌آورد و می‌فرماید: «مِن نَفْسِهِ و أبیهِ و اُمِّهِ و وُلْدِهِ و أهْلِهِ و مالِهِ و مِن النّاسِ کُلِّهِم»، بعد هم پدر و مادر را بیان می‌کند؛ چون بالا‌ترین افراد برای انسان، پدر و مادر هستند.

البته گاهی حرف غلطی در دهان بعضی می‌افتد و وقتی نعوذبالله با همسرش اختلافی پیدا می‌کند و کارش به جدایی می‌‌کشد، می‌گوید: معلوم است که من بین تو و پدر و مادرم، آن‌ها را انتخاب می‌کنم، زن که فراوان است (یا زن می‌گوید: مرد که فراوان است) و.... امّا پدر و مادر که همین یکی هستند. یعنی می‌خواهد ادّعا کند که پدر و مادرم را دوست دارم.

لذا می‌بینید در زیارت عاشورا و دیگر زیارات، وقتی می‌خواهیم به اهل‌بیت اظهار محبّت کنیم، می‌گوییم: ما بالا‌ترین چیز را فدای تو می‌کنیم، «بأبی أنت و أمّی». پدر و مادر دیگر برای انسان، بالا‌ترین است. پدر و مادرم به فدایت باد. یعنی ببین من چقدر دوستت دارم که بهترین چیز‌هایم را می‌خواهم فدای تو کنم. اگر غیر از تو بود، من هیچ موقع «بأبی أنت و أمّی» نمی‌گفتم، امّا این‌قدر دوستت دارم و برای من عزیز هستی که بالا‌ترین چیزی را که دوست دارم، فدای تو می‌کنم. چون اصل وجودی من از پدر و مادر است. پروردگار عالم وسیله قرار داد و آن‌ها مرا تربیت کردند، «ربیّانی صغیرا».

لذا در این‌جا هم بعد از نفس، پدر و مادر را بیان می‌کند، «مِن نَفْسِهِ و أبیهِ و اُمِّهِ و وُلْدِهِ و أهْلِهِ و مالِهِ و مِن النّاسِ کُلِّهِم»، بعد از آن هم بقیّه را بیان می‌کند که اگر خدا را ازهمه این‌ها بیشتر دوست بدارد، ایمان حقیقی دارد. ایمان حقیقی یعنی اینکه در نزد او هیچ چیزی، حتّی خودش، پدر و مادرش، فرزندانش، اهل و عیالش، مالش و همه مردم، محبوب‌تر از پروردگار عالم نباشد. این، ایمان نابِ ناب می‌شود.

حالا چه کسی می‌تواند در این ایمان ناب قرار بگیرد؟ آن کسی که یادآوری کند که من از اوّل تا حالا که بودم؛ یعنی احسان و محبّت خدا را به خودش یادآوری کند. فلذا این، نکته بسیار مهمّی است که چون امشب، شب وفات و به عنوانی شهادت حضرت خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) است، این مطلب را بیان می‌کنم.

یادآوری نعم الهی، خصوصیّت حضرت خدیجه (س)

آن کسی که همه وجودش را برای دین داد، ایشان بود که همین، نشانه ایمان خالص ایشان بود. لذا ایشان به أمّ‌المؤمنین ملّقب شدند؛ یعنی هر کسی که مؤمن است، می‌تواند به ایشان، مادر بگوید. ایشان به قدری باعظمت هستند و در طهارت اوج دارند که اگر این‌طور نبود، نمی‌توانست مادر أمّ‌الخلقه باشد. این رحم باید رحم خیلی پاکی باشد که بی‌بی‌دوعالم را درون خودش پرورش بدهد.

بیان شده: ابن اسد قریشی، پدر گرامی ایشان است و ایشان از قبیله هاشم بودند. مادرشان هم دختر زائدهة بن‌ اصم‌ بودند. همه این‌ها از بزرگان بنی‌هاشم و قریش بودند. مهم‌تر از همه خود ایشان است که از احوالات و سجایای ایشان همین بس که پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: خدیجه، آن‌قدر در فضایل و سجایای اخلاق بود که دائم نعم الهی را برای خود یادآوری می‌کرد.‌‌ همان چیزی که در دعای ابوحمزه بیان می‌شود: خدایا! تو من را در احسان و نعم خود، در حالی که کوچک بودم، رشد دادی. لذا یکی از سجایای حضرت خدیجه کبری همین بود.

مهم‌ترین مطلبی هم که حضرت خدیجه کبری داشت، این بود که می‌دانست بالجد باید بنده خدا باشد. یکی از مطالب دیگری که پیامبر می‌فرمودند، این است: خدیجه بالجد صدیقه بود. البته بحث حضرت زهرا به واسطه اینکه أمّ‌الخلقه است و اصلاً بحثش از عالم دنیوی جداست و مادرش هم خادمش است و چهار نفر از زنان عالم در اطراف ایشان هستند، متفاوت است. امّا غیر از حضرت زهرا که به عنوان صدیقه کبری است، حضرت خدیجه کبری، خود صدیقه صغری است.

چرا حضرت خدیجه (س) در جوانی از همه اموالشان گذشتند؟

ایشان این حالات را داشتند؛ چون باور داشتند که پرورش یافته خدا هستند. در ریاحین الشریعه آمده که حضرت خدیجه در جوانی از همه اموالش گذشت، طوری که دیگر اصلاً چیزی نداشت به ارث بگذارد. وجود مقدّس پیامبر می‌فرمایند: دلیل اینکه از همه این‌ها گذشت، این بود که می‌دانست همه این‌ها متعلّق به خداست. کسی که به این مقام برسد و دائم بداند که خدا او را در احسان و نعمش پرورش داده، طبیعی است در راه خدا همه چیز را می‌دهد و راست هم می‌گوید و صدیقه می‌شود. راست می‌گوید، فقط این نیست که حرف راست می‌زند، آن‌ها که همیشه راست می‌گویند، صدیقه است، یعنی راست گفت و تا آخرین مطلب ایستاد. لذا در شعب ابی طالب سنگ به شکم مبارکش بست و به نوعی از محاصره اقتصادی به شهادت رسید. آن هم کسی که بزرگ‌ترین فرد عرب از لحاظ ثروت در حجاز بود؛ یعنی از مردان هم بر‌تر بود!

یک موقعی کسی ثروت دارد، نسبت به ثروت خودش چیزی می‌دهد، مثلاً یکی یک میلیون دارد، ده هزار می‌دهد و یکی یک میلیارد دارد، دو میلیون می‌دهد و.... معلوم است آنکه ده هزار داده، نسبت به دو میلیون کمتر داده، امّا اگر نسبت به مالی که دارد نگاه کنیم، می‌بینیم که حاضر شده مقدار بیشتری از مالش را بدهد و آنکه میلیارد داشته و دو میلیون داده، هنری نکرده است.

حالا کسی بیاید و بگوید: من همه اموالم را می‌دهم، آن هم کسی که در ناز و نعمت بزرگ شده است. این‌طور نبود که فقط خود حضرت خدیجه ثروتمند بوده باشد، بلکه اصلاً در چنین خانواده‌ای بزرگ شده بودند و ایشان هم حالا ارث‌بر خانواده شده بودند و خودشان هم آن بعد فکری اقتصادی و تجاری را داشتند. اگر کسی نصف یا یک سوم اموالش را بدهد، خیلی غوغا و محشر کرده است. زندگی مرفّهی دارد، خانه آن‌چنانی دارد، خورد و خوراک و همه چیزش به راه است، حالا یک سوم مالش را هم می‌دهد. امّا کسی در آن ناز و نعمت رشد کند، همه را هم بدهد و هیچ چیزی برای خودش نماند. طوری که در آخر، به واسطه گرسنگی به نوعی به شهادت برسد!

این خیلی حرف است، ما همین‌طوری فقط حرفش را می‌زنیم، اگر فقط یک مقدار تأمّل کنیم که باور کنید نمی‌توانیم تأمّل هم کنیم، گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن؟! تا انسان خودش وارد قضیّه نشود، نمی‌تواند درک کند. انصافاً حرف زدنش هم سخت است، امّا تصوّر کنید شما همه زندگی خود را بدهید، ولو مقدار کمی هم داشته باشید، مثل اینکه بعضی می‌گویند: خدا از من که یک خانه شصت متری و یک آپارتمان کوچک دارم که دیگر نخواسته. تصوّر کن می‌توانیم جدّی از این بگذریم؟ حالا یکی بزرگ‌ترش را دارد.

حضرت خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) کسی که نه فقط مردان معروف عرب، بلکه تجّار باعظمت عرب به خواستگاری‌اش می‌آیند، قبول نمی‌کند. همه اموالش را در اختیار دین قرار می‌دهد، حتّی به صورت ظاهر – عذر می‌خواهم که این‌طور بیان می‌کنم، چون صورت دنیوی‌اش را می‌گویم - خوار می‌شود؛ چون دیگری هیچی ندارد. حتّی می‌دانید در وضع حملش تحریمش می‌کنند و کسی به عنوان کمک برای وضع حملش نمی‌آید و بهد آن زنان آسمانی، مریم قدّیسه (علیه الصّلوة و السّلام) و آن‌هایی که می‌دانید، همه پایین می‌آیند.

لذا او همه چیزش را داد، اموالش را داد و در روایات داریم که به تعبیری حتّی یک بار به روی پیامبر نیاورد هم - ببینید معرفت چیست، آن «و معرفتی» که عرض مردم در ادامه دعای ابوحمزه بیان می‌کند، این معرفت است - بلکه برعکس، گفت: یا رسول الله! من را مواظبت کن و خودت در قبر من بیا. در مقام معرفت یک بار هم نگفت: ببین یا رسول الله! من یک آدم عادی نبودم، من کسی بودم که با به ظاهر مریدهای تو فرق می‌کند. من کسی بودم که پول‌های آن چنانی داشتم و یک تاجر معمولی هم نبودم. من سرآمد تجّار بودم. از حجاز تا شامات من را می‌شناختند و می‌دانستند من کیستم، اسم خدیجه معروف است امّا ببین من همه اموالم را دادم! کسی که به مقام معرفتی می‌رسد، این‌گونه است. چرا؟ چون پیامبر می‌فرماید: همیشه نعم خدا را یادآوری می‌کرد. این خصوصیّت اوّلش بود و خصوصیّت دوم اینکه صدیقه بود؛ هرچه می‌گفت، راست می‌گفت، عمل می‌کرد.
در کتابی آمده که اطرافیان پیامبر می‌گویند: از فضائل اخلاقی‌اش این بود که به قدری به پیامبر احترام می‌گذاشت که هر کس از بیرون می‌آمد، تصوّر می‌کرد که اصلاً این از اوّل یک کنیز زرخرید بوده است!

ماجرای خواستگاری حضرت خدیجه (س) از پیامبر (ص)

آن قدر بالا بود که صاحب‌منسبان عرب، عتبه، شیبه، یا مثل عقبه بن ابی معیط و ابوجهل که ثروتمندانی بودند که به پادشاه روم یا حبشه که نامه می‌دادند، بلافاصله خود پادشاه، نه وزیر، امضاء را که می‌دید، می‌گفت: هرچه او می‌گوید، برایش انجام دهید، خواستگارش بودند. یعنی در یک اعتبار بسیار بالا بود.

به تعبیر سیاسی امروزی که می‌گویند: مثلاً بعضی که در ثروت آن چنانی هستند، پشت پرده وزیر عوض می‌کنند و وکیل می‌خرند و...، کسانی که چنین قدرت مالی‌ای داشتند، خواستگاری حضرت خدیجه می‌آمدند. مثلاً فقط اسم عتبه را می‌بردند، اعتبار بود. این‌طور نیست که فکر کنیم به حضرت خدیجه فقط یک ام‌المؤمنینی می‌گوییم و مقامات معنوی دارند. مقام معنویشان که اصلاً یک چیز عجیب غریبی است و اصلاً نمی‌شود حسابش کرد امّا می‌خواهم مقامات دنیویشان را عرض کنم. طوری است که غلام دارد، کنیز دارد، به تعبیر عامیانه برای خودش برو بیا و دستگاهی دارد امّا خیلی جالب است که خودش می‌فرستد و می‌گوید: بگویید: من محمّد (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) را می‌خواهم.

حتّی ورقه بن نوفل، که از علمای بزرگ عرب و خویشان نزدیک حضرت خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) بود، وقتی شنید، ناراحت شد. گرچه خود او خیلی تیز بود. در یک مناظره می‌گویند ورقه بن نوفل خیلی عجیب بود. دارد که وقتی یک عالم یهودی پیامبر را که در دارالتجّاره بودند، دید، نمی‌دانست او کیست. از ورقه بن نوفل پرسید: این به ظاهر از کارمندان و غلامان خدیجه است؟ گفت: او غلام نیست. گفت: پس کیست؟ گفت: مواظبش باشید. ظاهراً پیامبر ردایی داشتند که در گرمای شام یک مقدار از بازوان مبارکشان از آن بیرون آمده بود، گفت: بگویید این بازویش – که از پشت مهر نبوّت داشت- را هم بپوشاند. گفت: این‌‌ همان کسی است که از علمای ما یهود دنبالش هستند و او پیامبر است.

وقتی ورقه بن نوفل آمد و این مطلب را به خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) بیان کرد، او بیان می‌کند: سجایای اخلاقی او –اسم کوچک پیامبر را می‌آورد- مرا به شدّت جذب کرد و من هم در مطالعاتی که دارم – حضرت خدیجه باسواد بودند- احساس کردم، این‌‌ همان است. می‌شود: برای من به خواستگاری او بروی؟ ورقه بن نوفل اوّل ناراحت شد. گفت: او چیزی ندارد. گفت: چیزی ندارد؟! خودت داری می‌گویی که او پیامبر است، چیزی ندار؟!. بعد در بحارالأنوار، جلد 16 هم هست که جوابش را این‌گونه می‌دهد، می‌فرماید: اگر پیامبر هم نبود، به قدری محمّد (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) در سجایای اخلاقی بالاست که یک روز با او بودن، از همه دنیا و هر آنچه که دارم، برای من بیشتر ارزش‌ دارد. باب معرفتی را ببینید چگونه است.

سن مبارک حضرت خدیجه کبری (علیه االصّلوة و السّلام) حدود چهل سال و سن مبارک پیامبر حدود بیست و هشت سال یا بیست و نه سال است. همه کسانی که به خواستگاری خدیجه می‌آمدند، برای خودشان کسانی بودند. رجلی بودند که اسم آن‌ها با اسم حضرت خدیجه کنار هم، می‌توانست دنیا را بخرد.
قبلاً با ادلّه تاریخی بیان کردم دو پادشاه؛ یکی پادشاه روم و یکی پادشاه ایران، هیچ موقع به حجاز حمله نمی‌کردند. می‌گفتند: هر که به این‌ها حمله کند، ضعیف ستند امّا همین دو پادشاه اسم حضرت خدیجه را از باب ثروت می‌شناختند؛ یعنی تا آن‌جا آوازه‌اش رفته. کما اینکه گفتم اسامی مثل ابوجهل را هم می‌شناختند. چون ثروت‌ها و دارالتّجاره‌های آن‌چنانی داشتند. مثل این کسانی که اسم ا می‌برند که مثلاً ده ثروتمند بزرگ دنیا هستند و از این تعابیر.ولی ایشان همه این‌ها را می‌آورد و در راه دین خرج می‌کند. همه اموالش و خودش را فدای پیشرفت دین می‌کند. لذا او می‌فهمد یعنی چه و این به خاطر همانی است که اوّل عرض کردم که پیامبر فرمودند: یکی از سجایای اخلاقی خدیجه کبری این بود که دائم نعم خدا را یادآوری می‌کرد.خیلی عجیب است! ولذا اگر کسی بخواهد عبد خدا شود، همین می‌شود. ظواهر دنیا و این ظواهری که ما به دنبالش می‌رویم، را فریب نمی‌دهد.

سؤال حضرت خدیجه (س) در آخرین لحظات عمر شریفشانشان

این بانوی مکرّمه، در سن شصت و پنج سالگی، مثل فردایی در ماه مبارک رمضان - البته به قولی هم در ماه رجب المرجب بیان کردند امّا قول اصح همین دهم ماه مبارک رمضان است و اکثر آقایان هم، همین را بیان می‌فرمایند. –در حالی که تمام اموالشان از بین رفته و دیگر هیچ چیزی برایش نمانده، خودش را فدا می‌کند.

نکته‌ای را بیان کنم که خیلی جالب و زیباست. در کتاب المصباح تبیین شده بیان می‌کند که ایشان در لحظات آخر عمر شریفشان به پیامبر این‌گونه بیان می‌کند: یا رسول الله! آیا توانستم برای دین مفید باشم و آیا پروردگار عالم از من راضی می‌شود؟ کسی که در مقام معرفت است، نه تنها نگفت: پیغمبر ببین من برای دین چقدر خرج کردم، بلکه بیان کرد: آیا خدا هم از من راضی می‌شود؟لذا معرفت این است که می‌گویند: معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش / پر طاوس چه زیباست به کرکس ندهندش.

در لحظات پایانی که دارد می‌رود، به تعبیری یک بادی به گلو نمی‌اندازد که بگوید: حالا پیامبر ما که دیگر رفتیم و من دیگر همه چیزم را دادم؛ یعنی ببین مثلاً من یاریت کردم! ابدا! بلکه باز می‌گوید: پروردگار عالم از من راضی می‌شود؟!لذا برای همین است که بیان شده: هر موقع پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) از کنار شعب ابی‌طالب رد می‌شدند، شدید گریه می‌کردند که خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) که بود.

عایشه نقل می‌کند که هر موقع اسم خدیجه می‌آمد، پیغمبر یک باره تغییر می‌کرد. من یک مرتبه‌ای گفتم: یا رسول الله! من جوان هستم و او سنش زیاد بود – بالاخره زنانگی و حسادت و مطالب هست – پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) چنان خشم کردند و گفتند: تو چه می‌دانی خدیجه کیست؟! که دیگر بعد از آن جرئت نکردم هر موقع پیغمبر اسم خدیجه را می‌آورد و ناراحت می‌شود، به ایشان معترض شوم.

امتیاز حضرت خدیجه (س)

چه خدیجه‌ای بود! همه در باب این معرفت است که می‌داند نعم خداست. «رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً» در طول عمرش دائم به خودش یادآوری می‌کرده که من هر چه دارم از خداست و لذا بالا‌ترین امتیاز حضرت خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) این است که قبل از بعثت پیامبر، عبد خدا بود و با بعثت پیامبر عبودیّتش به مرحله بالا رفت. او می‌فهمید همه از خداست.

لذا بعضی از بزرگان و اعاظم بیان می‌کنند:‌ای بسا حضرت خدیجه – که اوّلین زنی است که ایمان آورده– یکی از زنانی است که احتمال قوی اصلاً بت‌پرستی نکرده است - که باید هم همین‌طور باشد چون اگر نبود نمی‌توانست حضرت زهرا را در رحم و بطن خودش پرورش دهد - لطف خدا شامل حالش شده و فهمیده خداست. این خیلی مهم است. چون آن زمان هم خیلی‌ها بودند که موّحد بودند، منتها دیگر حالا موّحدی که دینشان تحریف شده بود. مثلاً نصارا یا یهود بالاخره موحّد و خدا‌شناس بودند دیگر، به ظاهر بت‌پرست نبودن. لذا این‌طور است که ایشان هم بت نپرستیده‌اند.

عالم، ابزار بندگی است!

این هم لطف خدا به حضرت خدیجه است که خواست عبد باشد. ما هم بیاییم عبد باشیم. اگر عبد باشیم، برنده‌ایم. عزیزان من! تمام مطالب در این است که ما به عبودیّت حقیقی برسیم و عبد به ما هو عبد بشویم و کسی که عبد بما هو عبد شد، دیگر می‌داند که تمام دنیا، ابزار و وسیله است از طریق آن بتوان عبد شد و متعلّق به خودش نیست. دنیا جایگاه عبودیّت و بندگی است و ما دنیا آمده‌ایم که عبد شویم.

آن‌وقت ثمره عبودیّتمان هم آن‌ور معلوم می‌‌شود. پس بیشتر هم باید در این دنیا بمانی که عبودیّت و بندگی‌ات بیشتر شود. همه چیزی که در دنیا هست، حتّی خود طول عمر ابزار است. خورد و خوراک ابزار است. مگر نفرمود: «قو علی خدمتک جوارحی». من بخورم که قوی شوم که مثلاً بگویند این آقا چه بازوهایی دارد و ورزش می‌‌کند، زیبایی‌اندام می‌‌رود و پهلوان پنبه است؟! خدای ناکرده آدم یک مریضی بگیرد، سرطان بگیرد، هیکل آن چنانی، نگاه می‌‌کنی می‌‌بینی یک گوشه افتاده.

یکی از دوستان بیان کرد شوهرخاله‌اش یلی بود. می‌‌گفت: از من که خودش ماشاءالله خیلی هیکلمند و بزرگ بود – بزرگ‌تر است. می‌‌گفت: این آخری – چون ایشان شیمیایی بود و شهید شد - دیگر آن‌قدر سبک شده بود که خاله‌ام او را روی دستش می‌‌گرفت و جابجا می‌‌کرد. آن یل، این‌طوری بشود!

پس این‌ها همه ابزار بندگی است. شب ابزار بندگی است، روز ابزار بندگی است، خوردن ابزار بندگی است. عزیز دلم! خود شغل باید ابزار بندگی باشد. خدا گواه است با این دید نگاه کنیم خییلی قشنگ می‌‌شود. همسر، باید ابزار بندگی خدا، برای همسرش باشد. فرزند، پدر و مادر، همه ابزارند. عالم ابزار است، ابزار بندگی پروردگار عالم! اگر این را بفهمیم - فهمیدنش مهم است که متأسّفانه نمی‌‌فهمیم - غوغا می‌‌شود.

خواندن درس باید ابزار برای بندگی باشد، نه نستجیربالله برای مال و منال و قدرت و تفاخر! مثلاً حالا هزاران کتاب را هم من حفظ باشم، نهایتش می‌‌شوم سی‌دی. دیدید در سی‌دی یک کلمه را بزنی، یک دکمه را بزنی، می‌‌آورد: فلان کتاب، جلد فلان، صفحه فلان، حتّی سطر فلان را هم برایت می‌‌آورد. نهایتاً می‌شویم یک سی دی متحرّک! هنری نکردیم، ضمن اینکه سؤال: این حافظه را جز پروردگار عالم به ما داده است؟ مگر نیست که تصادف می‌‌کند، دیگر حافظه‌اش از بین می‌رود و تمام می‌‌شود؟ مگر نیست که خدا حتّی در بزرگان قرار می‌‌دهد که برای من و تو عبرت شود، مثل وجود نازنین آیت‌الله مهدوی کنی که الان آن بدن مقدّسشان مثل یک تکّه گوشت آن‌جا افتاده؟! خدا چه می‌‌خواهد به من و تو بگوید؟ فکر ابزار است، دست ابزار است، اعضاء و جوارح ابزار است، رزق ابزار است، درس ابزار است. عزیز دلم! همه این‌ها باید ابزار بندگی شود، بنده خدا بشویم.ما مع‌الأسف به تعبیری سوراخ دعا را گم کردیم. یادمان رفته این‌ها ابزار است. ما فکر کردیم این‌ها هدف است، این‌ها هدف نیست. هدف، بندگی است.

چرا در تلقین فقط اسم پدر انسان را می‌گویند؟

مثلاً هدف یک روحانی و طلبه فاضل این است که مجتهد شود؟ اصلاً اجتهاد هم خودش ابزار است. یک دانشجو هدفش این است که دکترا و فوق دکترا بگیرد؟ این هم ابزار است. مجتهد شدی که چه؟! دکترا و فوق دکترا گرفتی که چه؟! مگر نه این است که وقتی ما در قبر می‌‌گذارند، دیگر هیچ کدام این‌ها را نمی‌‌گویند.
عرض کردم امام باعظمتان، آن امام العارفین را وقتی در قبر گذاشتند، فقط گفتند: «اسمع افهم یا روح الله ابن مصطفی»؛ یا امام خمینی نه، یا آیت‌الله العظمی نه، یا مرجع تقلید نه.

کما اینکه این لباس‌های دنیوی را هم از همه ‌ما می‌‌گیرند. یکی سردوشی دارد، سرهنگ است، سردار است، امیر است و...، یکی عمامه دارد؛ این‌ها همه را گرفتند، رفت در دنیا، این‌ها مال دنیاست، تا روی قبر است. درون قبر دیگر هیچ خبری نیست، همه عناوین را می‌‌گیرند. علّامه هم باشی نمی‌‌توانند به تو بگویند: علّامه، اصلاً غلط است.

تازه از حضرت صادق القول و الفعل پرسیدند: آقاجان! چرا اسم مادر را نمی‌‌آورند و فقط اسم پدر را می‌‌آورند؟ فرمودند: این اسم پدر را هم می‌‌گویند که فقط بگویند: حلال‌زاده است.

لذا همه ابزار بندگی است، هدف نیست. اجتهاد، هدف نیست. مدارج به ظاهر علمی، هدف نیست. تجارت، هدف نیست. همسر، هدف نیست. فرزند، هدف نیست. پدر، هدف نیست، مادر، هدف نیست. از همه این‌ها باید استفاده کنیم و بنده خدا شویم. از پدر استفاده کنیم؟! بله، از پدرت استفاده کن، بنده خدا شو. او دارد برای تو رزق تهیه می‌‌کند، تو از این رزق که استفاده می‌‌کنی، سعی کن در راه بندگی خدا خرجش کنی.

همان‌طور که خدیجه کبری (علی‌ها الصّلوة و السّلام) همه این‌ها را برای بنده شدن و عبودیّت خرج کرد. اگر این را بفهمیم، تمام است.
خدایا! ما را این‌گونه قرار بده.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روح الله قرهی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی

سه نعمتی که خدا فقط برای مؤمنین قرار داد

خبرگزاری تسنیم: آیت الله قرهی با اشاره به روایتی از پیامبر اسلام(ص) گفت: رسول خدا فرمودند؛ نعم ظاهری و باطنی در هر زمان معنای خودش را دارد اما خداوند فرمود من سه چیز را برای مؤمن قرار دادم که در اختیار هیچ احدی قرار ندادم.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه هشتم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب نهم ماه مبارک رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

هر که خلق شد، در نعمت بزرگ شد!

بیان کردیم: ما دائم در نعمت هستیم. نعم هم آن‌قدر زیاد است که به قول قرآن کریم و مجید الهی، «لا تُحْصُوها»  است. هیچ احدی نمی‌تواند نعم پروردگار عالم را بشمارد.بشر همیشه در نعم ظاهری، باطنی و حقیقی، غرق است. نکته مهم آن هم این است که فقط یک عدّه خاص (مثلاً آن‌هایی که خدایی شدند)، در نعم نیستند. منِ گنه‌کار که نمی‌فهمم، در نعمت هستم، آن ولیّ خدا هم که می‌فهمد، در نعمت است.آن که یادآوری می‌کند، در نعمت است، آن که اصلاً یادآوری نمی‌کند و نمی‌داند چه خبر است، در نعمت است. لذا همه دائم در نعمت هستند.

جالب این است که این، فقط انسان نیست که در نعم الهی است، بلکه همه موجودات در نعم الهی هستند. هر که خلق شد، باید بگوییم: در نعمت بزرگ شد. بدون نعمت، اصلاً هیچ احدی توفیق رشد و نمو ندارد. خود خلقت، آسمان‌ها، زمین، کرات و ... در نعمت رشد کردند.منتها دو حال دارد، یک نعمت محسوسه است که انسان می‌فهمد و یک نعمت، نعمت غیرمحسوسه است. مثلاً نعمت محسوسه برای ما این است که تصوّر کنیم خانه، شغل خوب و ... داریم و می‌گوییم: این نعمت است که خدا به ما داده است. یا این که تصوّر می‌کنیم توانایی داریم که هر چه دلمان بخواهد، خرج کنیم و این را نعمت می‌دانیم.

برای تهذیب نفس بهترین را نخر!

البته بد نیست این مطلب را بیان کنم، کسانی که پول‌دار هستند خوب توجّه کنند، اولیاء خدا، بزرگان، اعاظم از جمله آیت‌الله العظمی بهجت(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن بهجت‌القلوب بیان کردند: وقتی دستت به دهانت می‌رسد و به مغازه‌ای رفته و می‌خواهی چیزی را انتخاب کنی؛ به تعبیری به وسع جیب خود نگاه می‌کنی و با توجّه به آن چیز خوبی را انتخاب می‌کنی. فرمودند: همین این‌جا به نفس خود «نه» بگو. تو همیشه در نعم غرق هستی و فعلاً این نعمت‌های ظاهری را می‌بینی. امّا برای تهذیب نفس، بهترین را نخر، چیز پایین‌تر را بخر.

میرزا جواد آقای تهرانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) (استاد اخلاق امام‌المسلمین، رهبر عظیم‌الشّأنمان) این‌گونه بودند - البته چند نفر از بزرگان دیگر هم همین حال را داشتند، در حالی که از همدیگر خبر نداشتند که فلانی چنین کاری می‌کند. روح تقوا همین است. عمل و حرفشان هم یکی می‌شود. متّقین، اولیاء خدا و عرفا کأنّ به هم اتّصال دارند، در حالی که گاهی از هم هیچ خبری ندارند. البته گاهی هم به اذن الله از هم خبر دارند - ایشان یک مواقعی در آخر شب که دیگر میوه‌فروشی می‌خواست ببندد، به مغازه میوه‌فروشی می‌رفت و آن میوه‌هایی را که فصلش بود، امّا یک مقدار خراب شده بود، می‌خرید.

یک‌بار یک نفر به ایشان گفته بود: آقا! شما که دارید، جسارتاً این به عنوان بخل محسوب نمی‌شود که شما از میوه‌های خوب استفاده نکنید؟ فرموده بودند: من که خیلی ندارم، امّا درست می‌گویی به اندازه خودم دارم. ولی من این کار را به خاطر دو دلیل انجام می‌دهم:

1. نفسم می‌خواهد، می‌گویم: بیخود می‌خواهی.

2. این بنده‌خدا ضرر داده و می‌خواهد همه را بیرون بریزد. ولی با این کار هم دلش خوش است که آن‌ها را با قیمت کمتر به من داده و به تعبیری منّت هم می‌گذارد که با قیمت کمتر داده (اولیاء خدا می‌فهمند، امّا چیزی نمی‌گویند و به رخ طرف نمی‌کشند) و هم این که میوه‌ها را دور نمی‌ریزد. امّا اگر من نخرم، کسانی که خوب بخر هستند، از او نمی‌خرند.لذا هم من به نفسم می‌گویم که نخواهد و خیلی مراقب باشد و هم به آن بنده‌خدا کمکی می‌شود.علی ایّحال از این مطلب بگذریم. من می‌خواستم یک تذکار اخلاقی را که اولیاء خدا می‌گویند، بیان کنم. از جمله، آیت‌الله العظمی بهجت‌(اعلی اللّه مقامه الشّریف) هم می‌فرمودند: وقتی در مغازه‌ای می‌روی و چیزی را انتخاب می‌کنی که پایین‌تر از آن هم هست، به نفست «نه» بگو و آن شیء پایین‌تر را بخر.

تشکّر خدا از درک عدم شکر بنده!

ما در نعمت، فکر می‌کنیم همین ظواهر، نعمت هستند، در حالی که همه عالم در نعمت رشد کرده است. نه ما، بلکه همه خلقت در نعمت است.در جلسه گذشته بیان شد: پروردگار عالم در قرآن کریم و مجید الهی خود بیان فرمود: «وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ» هر موقع که شما چیزی مسئلت کردید، من هم عطا کردم، اگر هم بخواهید نعمت‌ها را بشمارید، نمی‌توانید بشمارید یا این که در جایی دیگر فرمود: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحیم‏» ، در این‌جا به این جهت غفور و رحیم آمده که خدا می‌داند ما نمی‌توانیم. لذا خدا با مغفرت و رحمتش با ما برخورد می‌کند؛ چون می‌داند ما شکر یک نعمت او را هم نمی‌توانیم به جا بیاوریم.

همان‌طور که بیان کردیم، وجود مقدّس حضرت زین‌العابدین، امام‌العارفین، آقا علی‌بن‌الحسین(علیه الصّلوة و السّلام) ذیل این آیه، روایتی بسیار عالی بیان فرمودند. فرمودند: «سُبْحَانَ مَنْ لَمْ یَجْعَلْ فِی أَحَدٍ مِنْ مَعْرِفَةِ نِعَمِهِ إِلَّا الْمَعْرِفَةَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَتِهَا » ، اوّلین مسئله این بود که فرمودند: کسانی که اهل معرفت می‌شوند، می‌فهمند که نسبت به نعم الهی چنان تقصیری دارند که نمی‌توانند به معرفت آن نعم برسند. «کَما لَم یَجعَلْ فی أحَدٍ مِن مَعرِفةِ إدراکِهِ أکثَرَ مِنَ العِلمِ بأنَّهُ لا یُدرِکُهُ»، عرفا به این مقام علمی (نه سواد) می‌رسند که می‌فهمند اصلاً نمی‌توانند نعم پروردگار عالم را درک کنند. «فَشَکَرَ جَلَّ وَ عَزَّ مَعْرِفَةَ الْعَارِفِینَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَةِ شُکْرِهِ »، خدا هم از آن بندگانی که به این مقام رسیدند که فهمیدند و معرفت یافتند که نمی‌توانند حتّی راجع به یک نعمت خداوند، شکر به جا بیاورند؛ تشکّر می‌کند و می‌گوید: بارک‌الله، آفرین که فهمیدی که نمی‌توانی.آیا من تا آخر عمرم می‌توانم شکر یکی از نعمت‌های خدا را به جا بیاورم؟! عارفین فهمیدند که نمی‌توانند شکر پروردگار عالم را به جا بیاورند.

چه زمانی علم عالم شناخته می‌شود؟

تا این قسمت از روایت را در جلسه گذشته شرح دادیم و نکات آن تبیین شد، حالا از این‌جا به بعد می‌فرمایند: « کما علِمَ عِلمَ العالِمینَ أنَّهُم لا یُدرِکونَهُ فجَعَلَهُ إیمانا ، عِلما مِنهُ أنّهُ قَد  وَسِعَ العِبادَ فلا یَتَجاوزُ ذلکَ »، همچنان که علم عالمان را از این نکته که او را در نمى‌یابند، دانست و همان را به منزله ایمان قرار داد؛ زیرا مى‌دانست که اندازه توان بندگان همین است و از آن، فراتر نتوانند رفت.لذا عالمان حقیقی (نه باسوادها) به این نکته ‌می‌رسند که درک این را که بگویند: ما نسبت به نعم پروردگار عالم علم داریم، ندارند. آن‌ها می‌دانند پرودگار عالم خودش این نعمت‌ها در علم قرار داد.

لذا دو مطلب وجود دارد: یکی این که ما به آن‌جا برسیم که علم پیدا کنیم که اصلاً به علم و معرفت یک نعمت هم نمی‌رسیم و یکی هم این که بدانیم پروردگار عالم همه نعم را در علم خودش قرار داده است و همه عالم در علم پروردگار عالم است.حال، در این‌جا یک سؤال مطرح می‌کنم: چه زمانی علم عالم شناخته می‌شود؟ یا به نوعی دیگر، از کجا می‌فهمید که فلانی، عالم است؟

زین‌العابدین، امام‌العارفین(علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: عالم، آن کسی است که بفهمد هیچ چیزی نمی‌داند و نسبت به نعم الهی، هیچ معرفت و علمی ندارد. یعنی فقط عالم است که به این‌جا می‌رسد و این که می‌داند که چیزی نمی‌داند، علم اوست! 

لذا عالم با زحمت و لطف خدا، به علم مزیّن می‌شود، امّا تازه به آن مقام می‌رسد که می‌فهمد اصلاً هیچ چیزی ندارد و این، علم عالم است. حضرت به زیبایی می‌فرمایند: علم عالم در این مطلب به وجود می‌آید که می‌فهمد هیچ چیزی نمی‌فهمد. می‌فهمد علم و معرفت و درک نسبت به نعم الهی ندارد. خیلی عجیب است!

خداوند شمارش و درک نعم الهی را از انسان نمی‌خواهد!

لذا پروردگار عالم همین را برای انسان قرار داده است، چون حضرت فرمودند: «أنّهُ قَد  وَسِعَ العِبادَ فلا یَتَجاوزُ ذلکَ »، خداوند همین را از انسان می‌خواهد و بیش از این نمی‌خواهد.

یعنی وقتی خداوند فرمود: «وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»، اتّفاقاً می‌داند که انسان نمی‌تواند و از انسان همین‌قدر را می‌خواهد که اقرار کند که من نمی‌توانم نعم الهی را بشمارم، نه این که منظور این باشد که ای بشر! برو و ببین نعمت‌های الهی چیست. هر چه انسان جلو برود، آن هم با علم، نه سواد، چون فرمود: «عِلمَ العالِمینَ»؛ تازه می‌فهمد که نمی‌فهمد و خصوصیّت علم عالم این است و خدا هم همین را از انسان می‌طلبد و همین را بس می‌داند.

چرا؟ چون می‌داند بندگانش همین‌قدر توانایی دارند و وسعشان همین است که جلو بروند و بفهمند که نمی‌فهمند. لذا این‌طور نیست که خدا بگوید: چرا شما متوجّه نشدید؟! اگر فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحیم‏»، به خاطر همین است. خدا می‌فرماید: تو نمی‌توانی نعم الهی را بشماری، امّا ما با تو با رحمت و غفران برخورد می‌کنیم؛ چون می‌دانیم شما نمی‌توانید.

اگر در آیه دیگر هم فرمود: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ»، برای این است که انسان فکر می‌کند می‌تواند و تازه کفران نعمت هم می‌کند. در مرحله نخست به خودش ظلم می‌کند و بعد هم کفران نعمت می‌کند که پروردگار عالم از این ناراحت است. نه این که چرا شما نتوانستید نعمت‌های من را بشمارید.

سیّدالسّاجدین(علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرماید: بشر از اوّل هم در نعم الهی بزرگ شده، ولی می‌داند که اصلاً نمی‌تواند این نعم را بشمارد و درک کند. تازه هر کس در مقام علمی و معرفتی قرار گرفت، می‌فهمد که نمی‌تواند شاکر این نعم باشد. خداوند هم از او تشکّر می‌کند و می‌گوید: آفرین که فهمیدی که نمی‌توانی حتّی برای یک نعمت هم شکر کنی. ما قادر به شکرگزاری برای یک نعمت هم نیستیم، «فلا یَتَجاوزُ ذلکَ»، لذا خداوند بیش از این از ما نمی‌خواهد؛ چون می‌داند که نمی‌توانیم.

هیچ کس به نهایت عبادت خدا نمی‌رسد!

حضرت در ادامه می‌فرمایند: « فإنَّ شیئا مِن خَلقِهِ لا یَبلُغُ مَدى عِبادَتِهِ »، هیچ یک از خلق خدا، به نهایت عبادتش دست نمی‌یابند و به آن مقام عبد بودن حقیقی نمی‌رسند. چون کسی می‌تواند عبد حقیقی باشد که شاکر حقیقی باشد. کسی هم می‌تواند شاکر حقیقی باشد که نعم را بشناسد.البته این مطلب به این معنا نیست که خدای ناکرده ما مأیوس و ناامید شویم و دنبال اعمال نرویم. لذا اندازه دارد، ولی ما عبد بما هو عبد نیستیم. ما می‌خواهیم عبد شویم و برای عبودیّت گام برمی‌داریم.«و کیفَ یَبلُغُ مَدى عِبادَتهِ مَن لا مَدىً لَهُ و لا کَیفَ ؟! تَعالىَ اللّه ُ عن ذلکَ عُلُوّا کَبیرا»، این فرازها خیلی معنی دارد، من فعلاً دارم معنی تحت اللّفظی آن را بیان می‌کنم که در خود همین هم بدون هیچ‌گونه تعارف، اولیاء خدا فرمودند که ما ماندیم!

در رجب المرجّب بود، آیت‌الله العظمی بهاء الدّینی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) همین روایت شریف را برای بعضی از آقایان بیان می‌فرمودند و چند جلسه راجع به آن صحبت کردند. تازه بعد از چند جلسه فرمودند: این عجز ماست که این‌گونه معنا می‌کنیم امّا چون خدا هم می‌داند ما عاجزیم، به اندازه عجز ما، لطف و کرمش این است که می‌پذیرد.

واقعاً هم همین است، ما نمی‌توانیم بگوییم، معنایش چیست، عاجزیم. لذا حضرت می‌فرماید: هیچ یک از خلقش به نهایت عبادتش دسترسی پیدا نکرده است.

لطف خدا چه زمانی شامل حال انسان می‌شود؟

هیچ کس نتوانست بگوید: که من عبد بما هو عبد هستم. فقط ادّعایی که من و شما می‌توانیم بکنیم این است که بگوییم می‌خواهیم برای بندگیت گام برداریم. عزیزان! این را در ذهنتان بسپارید و با خدا همین‌طور برخورد کنید. چون اگر در فکرمان و در ذهنمان « إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ » ، در قلبمان و بعد در لسانمان این‌طور که بگوییم: خدایا! ما می‌خواهیم برای بندگیت گام برداریم، لطف خدا زیاد می‌شود امّا اگر گفتیم: ما عبدیم، خیر.

یک مثال بزنم که محسوس شود. اگر شما به استاد گفتی: من نمی‌دانم و می‌خواهم این درس را متوجّه شوم، لطف استاد شامل شما می‌شود و مطلب را بیان می‌کند امّا اگر ادّعا کردی می‌دانم، می‌گوید: می‌دانی دیگر. حالا مابقی‌اش، مثلاً این قدرش را می‌گوید امّا اگر از اوّل بگوییی من تهی‌ام، خود تهی بودن نعمت است.می‌شود گفت تهی بودن در آستان ذوالجلال و الاکرام از بزرگ‌تری نعمت‌هاست. بنده بگوید: من تهی‌ام، هیچ ندارم امّا اگر بگوید: من دارم، بدبخت می‌شود.

مثلاً راجع به خود جابر که آن همه معصومین را دیده و مطالب را متوجّه شده، امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) را درک کرده و علم ایشان را گرفته، دارد که وقتی به محضر امام حسن (علیه الصّلوة و السّلام) می‌رسید «کغلام غلی»، یعنی غلامی که هیچ نداد و تهی است، بود. خیلی با ادب می‌نشست و گوش می‌داد. مثلا نمی‌گفت: بله، این هم که ابوی گرامتان فرمودند ... . این ادّعا پدر انسان را درمی‌آورد. «کغلام غلی»، اگر انسان این‌طور باشد، خیلی عالی است.لذا این بالاترین نعمت است. اولیاء خدا می‌گویند: عبد باید بگوید که من هیچ ندارم.

شاید یک کسی مدّعی شود و بگوید اگر این‌گونه باشد که معنی ندارد، ما بناست که به نهایت عبادت برسیم، مدام مدّعی هم بشود که بله، بنده دیگر ته قضیه هم رفتم و .. . این چه حرف چرندی است که می‌زنی عزیز دلم؟! وجود مقدّس زین العابدین، امام العارفین در این روایت شریفه - که عرض کردم اصل آن در کتاب تحف العقول است و خیلی هم روایت عالی و زیبایی است - می‌فرمایند: «و کیفَ یَبلُغُ مَدى عِبادَتهِ مَن لا مَدىً لَهُ و لا کَیفَ ؟! » چطور می‌شود کسی مدّعی باشد من به نهایت بندگی و عبادت رسیدم و همه چیز را می‌دانم در برابر کسی که برای او نهایتی نیست (پروردگار عالم)؟!

تا خدا بی‌نهایت است، بندگی هم بی‌نهایت است!

وقتی کسی بگوید: من به نهایت بندگی رسیدم، یعنی برای خدا نهایت قرار داده است - این را به ذهن بسپارید، مجبوریم به زبان ساده و الکن خودمان بگوییم، چون این را ما نمی‌فهمیم. خدا شاهد است این یکی از آن روایات ثقیله است که درکش برای ما خیلی میسور نیست ولی مجبوریم به همین سبک بگوییم- تا خدا بی‌نهایت است، بدانید بندگی هم بی‌نهایت است. اگر گفتی: من به ته بندگی رسیدم، یعنی من دیگر به انتهای خدا رسیدم و فهمیدم خدا چیست.

حضرت می‌فرمایند: «و کیفَ یَبلُغُ مَدى عِبادَتهِ مَن لا مَدىً لَهُ و لا کَیفَ ؟! ». نه تو می‌دانی پروردگار عالم چگونه است، نه او نهایتی دارد. « تَعالىَ اللّه ُ» پروردگار عالم، آن خدایی که بسیار برتر است « عن ذلکَ عُلُوّا کَبیرا» از هرچه من و شما بگوییم: بالاتر است. خیلی عامیانه‌اش یعنی از این حرف‌هایی که من و شما می‌زنیم، برتر است. ما به اندازه ذهن ناقص خودمان داریم پروردگار عالم را بیان می‌کنیم. وإلّا ما کجا می‌توانیم نعمت پروردگار عالم را بشماریم؟!

واقعاً همان اکل پروردگار عالم را هم نمی توانیم بشماریم و بفهمیم چطور بدست آورده؟! همین میوه‌ای که من و شما می‌خوریم و هیچ تأمّلی نمی‌کنیم، واقعاً این خاک چیست که از آن می‌روید؟ بله، می‌دانیم مواد مغذّی را از خاک می‌گیرد امّا اصلش را بگو، یک سؤال: این چه خاکی است که وقتی شما هر میوه‌ای را در آن قرار می‌‌دهی، - حالا یا که بذرش را می‌کاری و یا نشاء می‌زنی یا قلمه می‌کنی و یا هر کار دیگری انجام می‌دهی - رشد می‌کند و هر کدام هم یک رنگ خاص دارند؟! این رنگ را از کجای خاک گیر آوردی؟! اگر بگویند از دورن خود میوه است، من سؤال می‌کنم: شما همین الآن هسته هلو، زردآلو یا آلبالو را بشکاف، جز این که سفیدی در این هسته رنگ دیگری پیدا می‌کنی؟! پس این رنگ از کجاست؟ چگونه این استخراج شد؟! چگونه بیرون آمد؟! این خاک چگونه عامل شد برای این که هر کدام یک میوه جدا بدهند؟! بعد آبی که به همه این‌ها داده می‌شود، یکی است، خاکشان، همان خاک است امّا چرا یک میوه‌ای شیرین می‌شود یک میوه‌ای ترش، یک میوه‌ای ملس؟! فقط می‌خوریم امّا آیا دقّت و تأمّل هم می‌کنیم که چیست؟! کدام را می‌توانیم بشماریم؟!

خوب دقّت کنید، من می‌خواهم بر اساس همان فرمایش آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) کل معنای این روایت را در یک سطر برایتان بیان کنم. یعنی حضرت می‌فرمایند: اگر شما بخواهید نعمت یکی از نعمتهای پروردگار عالم را دقیق تعریف کنید مساوی است با این که شما بگویید من: 1- عبدم، 2- به کنه عبودیت رسیدم که این عبد اگر بگوید من عبدم و به کنه عبودیّت رسیدم، باید از طریق علم برود. علم هم چقدر می‌تواند انسان را به آن‌جا برساند؟! هر کسی گفت من به کنه عبودیّت رسیدم؛ یعنی به کنه ذوالجلال و الاکرام رسیده.

سیّدالسّاجدین، امام العارفین(علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: « تَعالىَ اللّه ُ عن ذلکَ عُلُوّا کَبیرا»  پس تو اصلاً نمی‌توانی یک نعمتش را هم بشماری؛ چون پروردگار عالم تعالی الله است. این که فرمود نعم را نمی‌توانی بشماری «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها ‏» حتّی یک نعمتش را هم دقیقاً نمی‌توانی بگویی چیست. بله، ظاهر نعمت را می‌بینی. امکان دارد پنج تا، ده تا، صد تا از نعم ظاهریه را امّا واقعاً نمی‌توانی بگویی چیست. هر چه بگویی، یک سؤال دیگر جلو می‌آید. بگویی: نه آقا این، این است، باز از شما سؤال می‌کنند: خب حالا این که می‌گویی این است، این از کجا بوجود آمده؟ بالاخره در آن می‌مانی! پس یک نعمت را هم نمی‌توانی بشماری و این خیلی نکته مهمّی است.

پرورش دائمی در نعمت

لذا انسان از همان بچّگی فقط در نعمت رشد کرده و این‌جا هم «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً» –خوب دقّت کنید می‌خواهم به این سبک معنای دیگری از این فراز بیان کنم- من را در نعمت‌ها و احسان خودت پرورش دادی، در حالی که من کوچک بودم؛ یعنی از کوچکی تا حالا من را در این نعمت‌هایت پرورش دادی، من که اصلاً نمی‌دانم نعمت‌هایت چیست، فقط می‌دانم من را در این نعمت‌هایت، آن هم با احسان خودت پرورش دادی.  «وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً »  و در بزرگی هم من را سربلند کردی. یعنی باز نعمت دیگری، نعمت این که اسم من را را بزرگ کردی.

«فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا»  ای کسی من را در دنیا پرورش دادی!  - مجدّداً همان لفظ «ربّانی» بیان می‌شود.  در جلسه گذشته گفتم چرا لفظ «ربّ» را می‌آورد؛ چون می‌داند هیچ نعمتی را ما خودمان نمی‌توانیم بدست بیاوریم. حضرت ذوالجلال و الاکرام است که ما را در نعم قرار می‌دهد و پرورش می‌دهد و در بزرگی‌مان هم همین‌طور است.  الآن شما فکر می‌کنی خودتی دیگر؟! الآن هم خودت نیستی، الآن هم پروردگار عالم دارد من و تو را پرورش می‌دهد. ربّ است دیگر. پس برای چه می‌گویی «الحمدلله رب العالمین»؟! پروردگار عالم الآن هم دارد من و شما را پرورش می‌دهد. همین حرف زدن پرورش پروردگار عالم است. همین نکاتی که اولیاء بیان می‌کنند، پرورش پروردگار عالم است. خود همین نکاتی که نواری مثل من از اولیا می‌گیرد و به شما تقدیم می‌کند، پرورش پروردگار عالم است. یعنی چه پرورش پروردگار عالم است؟! به قول ما طلبه‌ها! فتأمّل فیه جیّدا، باید تأمّل کرد. - آن هم « بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ»  از فضل و احسان خودش است « وَ نِعَمِهِ»   مجدّد همان نعمت را بیان می‌کند. حالا « وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ». 

إن‌شاء‌الله این را که چرا در آخرت دیگر نعم نمی‌گوید و می‌گوید: « وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»،  جلسه آینده عرض می‌کنم. فقط چند نکته گذرا بیان کنم و رد شوم که که این نعم را تمام کنم؛ چون خود این هم باز مطلب دارد که چرا می‌فرماید « بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ»  منتها من حس می‌کنم اگر با این سبک و سیاقی که بخواهیم خیلی ریشه‌ای بحث کنیم و برای هر کدام چند جلسه بگذاریم، آن وقت یک عمر حضرت نوح می‌خواهد تا دعای ابوحمزه تمام شود. الآن چندین سال است و ما تازه در صفحه دومش هستیم، آن وقت دیگر تمام نمی‌شود. لذا بگذارید که یک مقدار جلو برویم و بعضی چیزهایش وقت دیگر.

چه زمانی انسان بر آسمان‌ها مسلّط می‌شود؟

نعمی که بیان میفرمایند، یک نعمتهای آشکار است و یک نعمت‌های باطنی. پروردگار عالم خودش بالصراحه در سوره لقمان فرموده که من نعمت ظاهری و باطنی دارم؛ فرمود: « أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً »  خیلی جالب است! اتفاقاً این را میگویند که اوّلش برای همین نعم است. « وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ ».

خود بنده از ابوالعرفاء سؤال کردم که این «بغیر علم» چیست؟ فرمودند: یعنی همین سواد. این‌ها میخواهند با سواد تطبیق دهند. در سواد چیزی نیست. باید علم باشد. ما هر چیزی داریم از سواد است.

« وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا کِتابٍ مُنیرٍ » خیلی عجیب است! وقتی کسی بدون علم جلو برود، معلوم است که آن کتاب حقیقی ذوالجلال و الاکرام را هم نمیشناسد.حالا چه میخواهد بفرماید؟ خدا میفرماید: که مگر ما آنچه در آسمان و زمین است تسخیر شما نکردیم؟

عرض کردیم قبلاً وقتی می‌گفتند: « سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ » میگفتند: یک نمونه‌اش این باران رحمت الهی است و از جهتی هم این درست است امّا سخّر یعنی چیزی که انسان بتواند بر آن مسلّط شود. تازه الان ما هنوز به آسمان هم نرسیدیم  و تا زمان وجود مقدّس آقاجانمان، حضرت حجّت به این تسخیر نمی‌رسیم.

قبلاً بحث این را داشتیم که فرمودند از هفتاد و دو شاخه علم، تا زمان حضرت حجّت دو تایش معلوم می‌شود؛ یعنی همه این علوم جبر، شیمی، فیزیک، آنالیز، فقه، اصول، کلام، هرآنچه که شما بیان میکنید و هرآنچه که علم است و می‌آید و گسترش پیدا میکند، فقط دو شاخه‌اش است.

الان الکترونیک دارد غوغا میکند. هر روز هم ابزاری به نوع دیگر و جدیدتر و هر چه هم کوچکتر می‌شود، کارآیی‌اش بیشتر می‌شود. من یک موقعی بحثی را بیان کردم و گفتم طبق فرمایش بزرگان ابزاری می‌آید که حتّی به اندازه یک بند انگشت و کارآیی‌اش بیشتر است. امروز ما داریم میبینیم که اتّفاقاً بعضاً ابزاری که کوچکترند، کارآیی‌شان هم بیشتر است. قضیه حالت اتم است دیگر، حتماً که نباید یک صفحه بزرگ و تبلت باشد و ... . برای بعضی از مطالبی که در باب جاسوسیها و ... دارند، از این کوچک‌ها در عالم استفاده می‌کنند و دارند رویش کار میکنند و کار هم کرده اند و به دست هم آورده‌اند.  

یکی از مطالب این است که سخّر السّماوات، هم این است که آسمان به تسخیر ما در می‌آید. اوّلاً که ما هنوز در آسمان کاری نکردیم - مایی که میگویم، منظور بشر است، نه این که ایران را بگویم - هر چه بشر کار کرده و البته در آینده هم این مطالب بیشتر میشود ولی باز کاری نکرده، مگر در زمان حضرت حجّت. دقیقاً می‌شود اینطور بگوییم که یک صدم آنچه که زمان حضرت حجّت در آسمان‌ها به وجود میآید، الان و قبل از زمان حجّت به وجود نمیآید. تازه ما فکر می‌کنیم منظور از آسمانها همین آسمان اول است و ...،  خیر، هنوز نمیتوانیم و هنوز بشر به آن‌جا نرسیده که تسخیر حقیقی به دست بیاید.

سه مطلبی که خدا فقط برای مؤمنین قرار داد

بعد می‌فرماید: « وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً ». یک نعمت ظاهری داریم و یک نعمت باطنی، که حالا این هم خودش مطالبی دارد که نسبت به این مجادله می‌کنند.

در کتاب شریف مجمع البیان هست که ابن عبّاس بیان می‌کند: از رسول خدا درباره نعم ظاهری و باطنی سؤال کردم، « سألت النبی صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عنه فقال: یابن عباس أمّا ما ظهر فالاسلام و سوى اللّه من خلقک و ما أفاض علیک من الرزق، و أماما بطن فستر مساوی عملک و لم یفضحک به ».

اوّل چیزی که حضرت بیان میفرماید این است که نعم ظاهری این است که خدا تو را خلق کرد و این نعم و رزق را به تو داد و آن باطنی این است که خدا آبرویت را حفظ کرد و از کارهای زشتت چشم پوشید «و لم یفضحک به » و مفتضحت نکرد.

این روایت را که می‌گویم یک نوع تبیین است، یک روایت دیگر هم برایتان می‌خوانم که ببینید آن‌جا ظاهر و باطن چیست. این روایت در حد ابن عباس است. این نکته را حتماً در ذهن و اوراقتان یادداشت کنید. نعم ظاهری و باطنی در هر زمان معنای خودش را دارد، آن هم بر اساس رشد و تفاوت انسان‌ها. بعد حضرت ادامه دادند: «یابن عباس إنّ اللّه تعالى یقول ثلاثة جعلتهنّ للمؤمن و لم تکن له»  ابن عبّاس! خدا فرمود: من سه چیز را برای مؤمن قرار دادم که در اختیار هیچ احدی قرار ندادم؛

اوّل: «صلاه المؤمنین من بعد انقطاع عمله». صلاه به معنی دعا و به معنی نماز است. اتّفاقاً ما همان بحث نماز را می‌گیریم؛ یعنی بعد از عملش باز مجدّد نماز بخواند «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ » ، همان نافله‌ها که خدای متعال بعد از نماز قرار داد. بعضی هم بیان کردند دعاست.

دوم: « و جعلت له ثلث ماله اکفر به عن خطایا» یک سوم مالش را بدهد تا به وسیله آن گناهانش را پاک کند. 

خوب دقّت کنید، سعی کنید همیشه غیر از خمس، یک سوم مالتان را انفاق و مطالب دیگر کنید. مال خودتان هم هست. چون می‌دانید اگر هم شما بخواهید وصیّت کنید، ثلث مالتان را می‌توانید وصیّت کنید. عزیز دلم! تا زنده‌ای،م باید کاری کنیم، کسی بعدش  برای ما کاری نمی‌کند. حالا تازه فرزند خیلی خوبی داشته باشی، ثلث مالت را هم خرجت کند، باور کن به اندازه یک هزارم آن چیزی که خودت در دنیا خرج می‌کنی، فایده ندارد.

مگر در زمان پیغمبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) آن تاجر نبود که دارالتجاره داشت، خرماها را بعد از مرگش وقف کرده بود و همه را دادند. آخر یک خرمای پلاسیده مانده بود. پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: اگر این را خودش با دست خودش می‌داد، بهتر از این بود که این‌ها را دست منِ پیغمبر خدا بدهد.

سوم: « و الثالثة سترت مساوی عمله فلم افضحه بشی‏ء منه » این که گناهانش را می‌پوشانیم و مفتضحش نمی‌کنیم. « و لو أبدیتها علیه لنبذه أهله فمن سواهم» و اگر خدا این کار را نمی‌کرد و آبرویش را می‌ریخت، اهل خانواده‌اش هم، او را بیرون می‌انداختند.

نعم ظاهری و باطنی برای شیعیان

پس این یک روایت که می‌گوید: این سه تا برای مؤمن است و این‌ها باطنی است. امّا بیان کردم نعم ظاهری و باطنی هر زمان را برای یک کسی، یک طور تعریف می‌کنند امّا برای شما که شیعه‌اید امام باقر(علیه الصّلوة و السّلام) بعد از گذشت سال‌ها طور دیگری بیان می‌کنند، می‌فرمایند: «أَمَّا النِّعْمَةُ الظَّاهِرَةُ فَهُوَ النَّبِیُّ ص وَ مَا جَاءَ بِهِ مِنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَوْحِیدِهِ وَ أَمَّا النِّعْمَةُ الْبَاطِنَةُ فَوَلَایَتُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ عَقْدُ مَوَدَّتِنَا  » .

نعمت ظاهری که پروردگار عالم می‌دهد، خود پیغمبر است. خدا لطف و محبّت کرد، هادی فرستاد. خودش هم فرمود: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً »  برای خودش فرض کرد هادی بفرستد. البته هدایت شدن ما به شرط این است که تبعیّت کنیم « فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ » این‌جا دیگر دست من و شماست امّا لطف خدا این است که هادی بفرستاد. فرمودند: این نعمت آشکار و ظاهری خداست، چرا؟ چون به واسطه پیغمبر شما توحید را شناختید.

من در درس مهدویّت بیان کردم اگر این که می‌گوییم اصول دین پنج تاست؛ اوّل توحید، دوم نبوت، سوم امامت، چهارم عدل، پنجم معاد روز قیامت، به عنوان ترتیب باشد که یعنی پروردگار عالم اصل و برتر است، درست است امّا اگر به معنی یادگیری بگیریم، غلط است. گفتم: امامت اوّل است. چون شما بدون امامت نمی‌توانید خدا را هم بشناسید.

حضرت اینجا بالصراحه دارند همین را بیان می‌فرمایند. می‌فرمایند: اگر نبی نبود «وَ مَا جَاءَ بِهِ مِنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَوْحِیدِهِ » شما اصلاً توحید را درک نمی‌کردید.«وَ أَمَّا النِّعْمَةُ الْبَاطِنَةُ فَوَلَایَتُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ » امّا نعمت باطنی - که همیشه نعمت باطنی بهتر از نعمت ظاهری است - ولایت ماست. چون در ولایت خود پیغمبر هم جزء اهل‌بیت محسوب می‌شود. دل دادن به محبّت ما « وَ عَقْدُ مَوَدَّتِنَا » (عقد یعنی پیوند، عقد که می‌خوانند یعنی پیوند است، انسان عهد می‌بندد) و پیوند با ما که این هم نعم باطنی می‌شود.  لذا پروردگار عالم بر ما به این نعم الهی عنایت کرده است.

خدایا! ما که نمی‌توانیم شکر کنیم امّا حدّاقل شکر ظاهری‌اش را به ما مرحمت بفرما.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 مرداد 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد
آیت الله قرهی

آیت‌الله قرهی درجلسه هفتم شرح دعای ابوحمزه ثمالی مطرح کرد

تشکر خدا از قاصران در شکرش

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی گفت: پروردگار عالم قدردان آن کسانی است که بگویند: خدایا! ما در شکر نعمت تو قاصریم و یک نعمت تو را هم نمی‌توانیم شکر کنیم. حالا تو طلبکار چه هستی؟ ما از یک شکر هم قاصریم.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه هفتم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با سخنرانی آیت‌الله قرهی در شب هشتم ماه رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

حرف زدن خدا با خودش!

پروردگار عالم برای انسان در نسیان و فراموشی است و‌گاه سخن خدا از لسان معصوم (علیه الصّلوة و السّلام) به طریق دعا تبیین می‌شود تا انسان وسیله آن با خدا سخن بگوید. گرچه عرض کردیم قرآن مِن ناحیه‌الله، چون کتاب نازل است سخن خدا با انسان است و دعا که عنوان قرآن صاعد است، سخن انسان با پروردگار عالم است، ولی- این ولی مهم است - به نظر می‌رسد در خود سخن انسان با خدا هم، باز سخن خدا با انسان است؛ یعنی پروردگار عالم به طریقی می‌خواهد به انسان تذکار بدهد و یادآوری کند که‌ای انسان! تو با من صحبت کن ولی به کلامی که من می‌گویم و دعا کلام خود خداست به لسان معصوم به نیابت از خود انسان که بر زبان انسان جاری می‌شود. لذا در حقیقت دعا نیابتاً است، گرچه دعا به عنوان سخن گفتن انسان با پروردگار عالم است.

شاید معنای اینکه اولیاء خدا و اعاظم مثل آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی (اعلی اللّه مقامه الشّریف)، مثل امام راحل عظیم‌الشّأن (اعلی اللّه مقامه الشّریف) بیان می‌فرمایند، قرآن کتاب نازل است و دعا قرآن صاعد است، یعنی اینکه باز مِن ناحیه‌الله است. می‌گوییم: قرآن کتاب وحی است و مِن ناحیه‌الله به نبی مکرّم وحی شده است، مثل کتب دیگری که ذوالجلال و الإکرام برای هدایت بشر فرستاد و سخن ذوالجلال و الإکرام، با انسان است. از آن طرف بیان شده: خود دعا هم قرآن صاعد است در حالی که دعا به صورت ظاهر سخن گفتن انسان با پروردگار عالم است؛ لذا یعنی این الفاظ مّن ناحیه‌الله است که به زبان عصمت جاری می‌شود تا معصوم بیان کند انسان چگونه با خدا سخن بگوید و این‌‌ همان سخن خداست. چرا؟ چون انسان در نسیان است و فراموش می‌کند، لذا پروردگار عالم یادش می‌دهد که با من این طور صحبت کن. به تعبیر عامیانه خود خدا این حرف‌ها را در دهان انسان می‌گذارد.

دیده‌اید مثلاً در مسئله‌ای راجع به کسی می‌گویند: این حرف‌های فلانی، حرف‌های خودش نیست. این‌ها را یادش داده‌اند و در دهانش گذاشته‌اند که بیان کند. پروردگار عالم هم در حقیقت دارد از لسان معصوم به ما یاد می‌دهد که چگونه با او سخن بگوییم؛ چون خود ما هم در نسیانیم و هم قابلیّت برای صحبت کردن با پروردگار عالم به آن سبک و سیاق را نداریم و بلد نیستیم. لذا اگر بنا باشد ما با خدا صحبت کنیم، نمی‌توانیم آن‌طوری که پروردگار عالم می‌گوید، صحبت کنیم. پس دعا هم باز قرآن صاعد است؛ یعنی از ناحیه خود خداست و این یک نکته بسیار ظریف است. اگر این را به عنوان کد در ذهنمان بسپاریم می‌بینیم پس باز هم ما با خدا حرف نمی‌زنیم، خداست که دارد با خودش حرف می‌زند، چون ما این حرف‌ها را بلد نیستیم.

معصوم (علیه الصّلوة و السّلام) هم از باب اینکه در عصمت است؛ یعنی چیزی از خودش ندارد و همه من ناحیه‌الله تبارک و تعالی است، همه از خداست و او به عنوان خلیفه‌الله، جانشین پروردگار عالم، هر چه می‌گوید از خداست. از خودش هم چیزی ندارد. «ما یَنْطِقُ‏ عَنِ‏ الْهَوى‏إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ‏ یُوحى‏» فقط برای پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) نیست، بلکه این آیه شریفه برای هر معصومی صدق می‌کند. بلاشک هر معصومی «ما یَنْطِقُ‏ عَنِ‏ الْهَوى» است و هر چه که دارد مِن ناحیه‌الله تبارک و تعالی است.
حالا در این فراز پروردگار عالم هم به واسطه اینکه ما گاهی فراموش می‌کنیم و در نسیانیم و هم اینکه قابلیّت نداریم، به ما تذکّر می‌دهد و می‌گوید این‌طور با من صحبت کن: «اِلـهی رَبَّیتَنی فی نِعَمِکَ وَاِحْسانِکَ صَغیراً».

اوّلین و بالا‌ترین نعمت

جلسه گذشته روایتی را خواندیم که بالا‌ترین نعمت را بیان کردند، آن هم از لسان خود معصوم (علیه الصّلوة و السّلام) که به وسیله سؤال از معصوم بود. (وجود مقدّس پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) از امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) سؤال می‌کردند). عرض کردیم علّت هم این نیست که بخواهیم بگوییم به تعبیر عامیانه پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌خواهند امیرالمؤمنین (علیه الصّلوة و السّلام) را بسنجند، اصلاً مگر می‌شود؟! «‌ها علی بشرُ کیف بشر»! بلکه حضرت از معصوم سؤال می‌کند، چون اگر غیر معصوم می‌خواست جواب بدهد، معلوم نبود چه جوابی می‌داد. اگر از من و شما سؤال می‌کردند: بالا‌ترین نعمت خدا به شما چیست؟ فوقش می‌گفتیم: هوا که می‌توانیم با آن نفس بکشیم یا می‌گفتیم اینکه خدا به ما خوراک داده، آب داده «وجعلنا من الماء کل شیئا حی». لذا معصوم از معصوم سؤال می‌کند که مقام عصمت جواب حقیقی بدهد.

بیان کردیم شیخ الطائفه، شیخ طوسی، آن آیت عظمی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) در کتاب امالیشان یک روایت شریفه را آورده که پیغمبر اکرم، حضرت محمّد مصطفی (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) از امیرالمؤمنین، اسد الله الغالب (علیه الصّلوة و السّلام) سوال کردند: «قُلْ مَا أَوَّلُ نِعْمَةٍ بَلَاکَ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) وَ أَنْعَمَ عَلَیْکَ بِهَا قَالَ: أَنْ خَلَقَنِی جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ لَمْ أَکُ شَیْئاً مَذْکُوراً. قَالَ: صَدَقْتَ». بگو بالا‌ترین نعمتی که پروردگار عالم تو را به او مبتلا کرد، - اولاً ابتلاء است - «وَ أَنْعَمَ عَلَیْکَ بِهَا» و بهترینی نعمتی که به تو عنایت فرمود چیست؟ مولی‌الموالی (علیه الصّلوة و السّلام) فرمودند: «قُأَنْ خَلَقَنِی جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ لَمْ أَکُ شَیْئاً مَذْکُوراً. اینکه من را خلق کرد، در حالی که اصلاً من چیزی نبودم و به حساب نمی‌آمدم، یعنی من را از هیچ آفرید پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: «صَدَقْتَ» درست گفتی. پس اصلاً اوّلین نعمت، که بالا‌ترین نعمت و افضل نعمت‌هاست، وجود خود انسان است که جلسه گذشته یک مقدار از اوضاع خود انسان توضیح دادیم ولی می‌فرماید: «رَبَّیتَنی فی نِعَمِکَ وَاِحْسانِکَ صَغیراً».

‌‌نهایت اندازه شناخت نعمت برای انسان

اوّلاً در باب نعمت، نعمتهای پروردگار عالم بی‌حد و حصر است. قرآن کریم و مجید الهی در آیه سی و چهارم سوره ابراهیم می‌فرماید: «وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُو‌ها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ» ذوالجلال و الاکرام هر آنچه که شما از پروردگار خواستید، به شما عطا کرد حالا اگر بخواهید نعمتهای خدا را شماره کنید، به هیچ عنوان نمی‌توانید. مگر یکی دوتاست! ده تا، صدتا، هزارتا، یک میلیون، یک میلیارد، اصلاً همه چیز نعمت خداست. کدام را می‌خواهی بشماری؟! از برگ پوسیده درخت بگیر تا هر موجودی، نعمت خداست. بعد حضرت حق می‌فرمایند: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ» - «إن» تحقیقیّه است – به تحقیق انسان ستم می‌کند و ناسپاس است، «کَفّار» یعنی کفران نعمت می‌کند.
وجود مقدّس زین العابدین، امام العارفین، آقا علی بن الحسین (علیه الصّلوة و السّلام) ذیل این آیه شریفه بیان فرمودند: «سُبْحَانَ مَنْ لَمْ یَجْعَلْ فِی أَحَدٍ مِنْ مَعْرِفَةِ نِعَمِهِ إِلَّا الْمَعْرِفَةَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَتِهَا». خوب دقّت کنید، خیلی عجیب است که پروردگار عالم در این دعایی که به خودش به ما یاد داده، می‌فرماید: «ربّیتنی» اولاً تو ما را پرورش دادی، آن هم در نعمت‌ها و احسان خودت موقعی که من صغیر و کوچک بودم. حضرت می‌فرمایند: منزّه است آن پروردگاری که به هیچ کس نتواند نعمتهایی را که مرحمت کرد بشناساند مگر به همین اندازه که بداند از شناخت نعمتهای پروردگار عالم ناتوان است.

پس اگر سؤال شد، ‌‌نهایت اندازه شناخت نعمت برای انسان چیست؟ حضرت سیّدالسّاجدین جواب می‌فرمایند: اندازه شناخت نعمت همین است که بدانیم نمی‌شناسیم، بدانیم که نمی‌دانیم، بدانیم که بیمعرفتیم، بدانیم که شناخت نداریم؛ یعنی اجازه می‌دهند تا همین حد، تازه این را هم آنهایی می‌فه‌مند که اهل معرفتند. «إِلَّا الْمَعْرِفَةَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَتِهَا» که بفهمد که هیچ نمی‌داند و‌شناختی نسبت به نعم الهی ندارد. جدّاً چه کسی می‌تواند بگوید: من یک نعمت پروردگار عالم را می‌شناسم؟!

وقتی فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» - که بار‌ها عرض کردم، یک معنای «فاء» خودش تحقیق است، بر سر قد تحقیقیه هم می‌آید، یعنی می‌شود تحقیق مع التحقیق؛ یعنی به تعبیر عامیانه مو لای درزش نمی‌رود - یعنی می‌خواهند بیان کنند: هر که خودش را بشناسد، دیگر صددرصد (نه نود و نه درصد) خداوند را خواهد شناخت. امّا این نشان می‌دهد که شما به هیچ عنوان خودتان را هم نمی‌توانید بشناسید. واقعاً کسی می‌تواند بگوید من خودم را می‌شناسم؟! اولیاء خدا گفتند: ما از این دنیا داریم می‌رویم، امّا حدّاقل نتوانستیم خودمان را بشناسیم و عاجز بودیم.

مرحوم چلویی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) اواخر عمرش حال بسیار عجیبی داشت. مرحوم ابوی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) بنده هم می‌فرمود که اواخر عمر وضع ایشان به حالت خاصّی بود. مثل کسی که مال، فرزند و یا قدرتی را از دست داده باشد، آه‌های عمیق و سوزناکی از درون دل می‌کشید. یک موقعی ایشان آمده بود که برای آقا (حضرت آیت‌الله ادیب (اعلی اللّه مقامه الشّریف)) چیزی بیاورد. ابوالعرفا (اعلی اللّه مقامه الشّریف) به ایشان گفته بود: شما خیلی حالت عوض شده؟!
گفته بود: آقا! ناراحتم که دارم می‌روم و هنوز به اندازه ارزنی خودم را نشناختم. آن‌وقت در قبر وقتی بگویند: من ربّک؟ من که خودم را نشناختم، چطور می‌خواهم خدا را شناخته باشم و جواب دهم؟! آقا خندیده بودند و فرموده بودند: آرام آرام تو هم داری عارف می‌شوی‌ها!

دعا کن من نفهم شوم!

لذا همین است، همه اولیاء وقتی می‌روند، می‌فه‌مند که نفهمیدند و رفتند و درد این است. حضرت زین‌العابدین (علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: «سُبْحَانَ مَنْ لَمْ یَجْعَلْ فِی أَحَدٍ مِنْ مَعْرِفَةِ نِعَمِهِ إِلَّا الْمَعْرِفَةَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَتِهَا» نسبت به این نعمی که خدا به آن‌ها داده، فقط یک شناخت پیدا می‌کنند و آن این‌که می‌فه‌مند که نمی‌فه‌مند و معرفت پیدا نکردند! خیلی خوب است که انسان به آن‌جا برسد. ما الآن فکر می‌کنیم که همه چیز را می‌فهمیم، ما فعلاً در مقام فهم هستیم، امّا خدا کند بفهمیم که نمی‌فهمیم.

بزرگواری که هنوز هم در قید حیات هستند و نامشان را نمی‌برم، می‌گفت: یک موقعی حواسم نبود و با ماشین که رانندگی می‌کردم، از چاله‌ای رد شدم. آب آن چاله به یک موتوری پاشید. آن موقع متوجّه نشدم، به چهارراه که رسیدم، او اشاره کرد که شیشه را پایین بیاور. بعد گفت:‌ای نفهم! گفتم: عجب! چطور من را‌شناختی که نفهم هستم، امّا من بعید می‌دانم که نفهم باشم. بعد خواست چیز دیگری بگوید، دید که عمامه‌ام پشت ماشین است، حرفش را خورد. گفت: حاج آقا! ببخشید و.... من به او گفتم: امّا باور کن که من نفهم نیستم، فعلاً که فکر می‌کنم می‌فهمم، امّا دعا کن که من نفهم شوم.

نعمت نفهمیدن!

اگر انسان واقعاً بفهمد که نمی‌فهمد، با اینکه نفهمیده از این دنیا می‌رود، امّا خودش نعمتی است. ببینید زین العابدین، امام العارفین، سیّد السّاجدین، آقا علی بن الحسین (صلوات اللّه و سلامه علیه) چقدر زیبا بیان می‌فرمایند، می‌فرمایند: «کَما لَم یَجعَلْ فی أحَدٍ مِن مَعرِفةِ إدراکِهِ أکثَرَ مِنَ العِلمِ بأنَّهُ لا یُدرِکُهُ» همچنان که به هیچ کس قدرت شناخت بر خودش را نداده، هیچ کس خدا و نعم او را درک نمی‌-کند، مگر همین اندازه که بداند علمش به قدری است که درک نمی‌کند و نمی‌فهمد.لذا تازه اگر فهمیدیم که نمی‌فهمیم و درک کردیم که درک نمی‌کنیم، خود این، نعمت بزرگ است.اگر غیر از معصوم این را بیان می‌فرمود، شاید کسی نمی‌پذیرفت که یعنی چه انسان دائم به خودش بگوید که من نمی‌فهمم.

البته از یک جهت هم درست است و این نسبی است. معصوم نسبت به خودش می‌گوید من درک نمی‌کنم و نمی‌فهمم و درست هم می‌گوید؛ چون بالأخره معصوم هم مخلوق خداست، ما هم به نسبت خودمان می‌گوییم درک نمی‌کنیم. مثل درک معصوم نسبت به ما، تازه اگر به جایی برسیم که بفهمیم که نمی‌فهمیم؛ مثل یک سر سوزن به یک دریای بیکران و اقیانوس است؛ یعنی ما به اندازه یک سر سوزن نمی‌فهمیم؛ چون آن‌ها آنقدر می‌فه‌مند که می‌گویند نمی‌فهمیم.
«کَما لَم یَجعَلْ فی أحَدٍ مِن مَعرِفةِ إدراکِهِ أکثَرَ مِنَ العِلمِ بأنَّهُ لا یُدرِکُهُ»، پس هیچ کسی درک نمی‌کند. «لم یجعل» یعنی خدا قرار نداد بر کسی که درک کند، مگر کسی که به این علم برسد که «انّه لا یدرکه»، مثل‌‌ همان که می‌فرماید: «وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُو‌ها»، شما اگر هم بخواهید، نمی‌توانید این‌ها را بشمارید.

تشکر خدا از قاصران در شکرش!

حضرت در ادامه دلیل آن را هم بیان می‌فرمایند که معرفت نداشتن ما است. پس حالا ببینید عارفین چه کسانی هستند. مگر ما نمی‌گوییم: عرفا، عرفا، ببینیم عرفا چه کسانی هستند. حضرت خیلی قشنگ بیان می‌فرماید، اصلاً این فرمایش معصوم (علیه الصّلوة و السّلام) نابِ ناب است.

حضرت می‌فرمایند: «فَشَکَرَ جَلَّ وَ عَزَّ مَعْرِفَةَ الْعَارِفِینَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَةِ شُکْرِهِ». پس، خداوند عزّوجلّ به شناخت کسانى که مى‌دانند از شناخت او قاصرند، پاداش داد، و پى بردن آن‌ها به تقصیر و ناتوانى خودشان را، شکر آنان قرار داد.

پس عارفان خودشان هم اعلان می‌کنند که شکرمان ناقص است. امّا ما تازه از پروردگار عالم طلبکار هم هستیم و می‌گوییم: خدایا ببین چه کسی نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد، هیئتی است، امام زمانی است و.... تازه با خدا دعوا هم دارم که من این طور هستم و می‌گویم: خدا باید بدهی.
«فَشَکَرَ جَلَّ وَ عَزَّ مَعْرِفَةَ الْعَارِفِینَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَةِ شُکْرِهِ» پروردگار عالم تشکر می‌کند از این عارفینی که می‌فهمند نمی‌توانند شکر کنند، چرا؟ چون این‌ها می‌دانند اگر بخواهند شکر کنند، شکرشان، شکر ناقصی است. عرض کردم فقط برای همین یک بند انگشت، نمی‌توانیم شکر کنیم. برای همین نفسی که می‌آید، نمی‌توانیم شکر کنیم. برای همین که اصلاً موجودیم، نمی‌توانیم شکر کنیم.
پروردگار عالم قدردان آن کسانی است که بگویند: خدایا! ما در شکر نعمت تو قاصریم و یک نعمت تو را هم نمی‌توانیم شکر کنیم. حالا تو طلبکار چه هستی؟ ما از یک شکر هم قاصریم.

ما تا آخر عمر، یک حمد هم نمی‌توانیم بگوییم!

گاهی بعضی از اولیاء الهی به واسطه وجود هر کس به او ذکر می‌دهند. مرد الهی و عظیم‌الشّأن، آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) به شخصی گفته بودند: تو حمد بگو، بگو: «الحمدللّه ربّ العالمین». پرسیده بود: آقا! چقدر بگویم؟ فرموده بودند: صد و ده بار در روز بگو. بعد از مدّتی گفته بود: آقا! من می‌گویم، چطور است؟ فرموده بودند: حالا درست است که من به تو گفتم صد و ده بار بگو، امّا اگر یک بار هم بگویی، کافی است؛ نمی‌خواهد صد و ده بار بگویی.
تعجّب کرده بود و به تعبیر عامیانه با خود گفته بود: آقا ما را گرفته؟! اوّل می‌گوید: صد و ده بار و بعد از مدّتی می‌گوید: حالا نمی‌خواهد صد و ده بار بگویی، یک بار هم بگویی، کافی است! بعد متوجّه منظور آقا شده بود که آقا حمد حقیقی را می‌گویند، گفته بود: آقا! آن یک بار را که نمی‌توانم بگویم. فرموده بودند: آفرین! حالا فهمیدم که می‌فهمی که حمد نکردی. گفت: حالا چه کنم؟ گفت: حالا که خودت سؤال کردی، جریمه‌ات این است که روزی هزار بار «الحمدللّه ربّ العالمین» بگویی.

آن‌وقت ما می‌توانیم شکر پروردگار عالم را به جا آوریم؟! برای کدام نعمت؟! اصلاً آیا یک الحمدلله در پرونده‌مان ثبت است که بالجد «الحمدللّه ربّ العالمین» گفته باشیم و فهمیده باشیم این حمد یعنی چه و شکر نعمت پروردگار عالم را، آن هم برای یک نعمتش از میلیارد‌ها میلیارد نعمی که داده است، به جا آورده باشیم؟! یعنی آیا تا به حال فقط برای یک نعمتش، آن هم فقط یک مرتبه یک الحمدلله و یک شکر گفتیم؟! نگفتیم، تا آخر عمر هم نمی‌گوییم.
«فَشَکَرَ جَلَّ وَ عَزَّ مَعْرِفَةَ الْعَارِفِینَ بِالتَّقْصِیرِ عَنْ مَعْرِفَةِ شُکْرِهِ» خدا از آن‌ها به این علّت که می‌فه‌مند در معرفت شکرش مقصّرند، تشکّر می‌کند، می‌گوید: بارک الله، فهمیدی که نمی‌توانی شکر کنی.

معمولاً خدا باید به شکر ما جایزه دهد، امّا خدا می‌گوید: بارک الله هر موقع گفتی که نمی‌توانم شکر کنم، من هم از تو تشکر می‌کنم که فهمیدی نمی‌توانی شکر کنی.
چقدر از خدا طلبکاریم؟! خاک بر سرمان. آن‌قدر از پروردگار عالم طلبکار هستیم که خودمان را خیلی خوب می‌دانیم. مرده شورمان را ببرند که این‌قدر خودمان را خوب می‌دانیم. یکی از بدی‌های مؤمن همین است. می‌گویند: بالا‌ترین گناه مؤمن، عجب است؛ یعنی خودش را خوب می‌داند و می‌گوید: من اهل شکرم، من اهل علمم، من اهل عبادتم، من اهل هیأتم؛ من امام زمانی‌ام و....
یک طور گوشت را می‌گیرد، می‌پیچاند که بفهمی که نباید غلط بیجا می‌کردی. اتّفاقاً اگر دوستمان داشته باشد یک موقعی این کار را می‌کند. اگر دوستمان داشته باشد، این کا را می‌کند. لذا تازه باید تشکر کنیم که خدایا! گوش من را گرفتی پیچاندی و یک چیزهایی را از من گرفتی که بفهمم. یک موقع فکر می‌کردم راستی راستی خودمم. امّا تو گوشم را پیچاندی که من غلط اضافی نکنم. مرده شور این ایمان را ببرد. این ایمان است؟! ایمانی که انسان فکر کند که راستی راستی من هم کاره‌ای هستم، من هم کاری کردم، من هم برای دین خدا خدماتی انجام دادم و.... کجا انجام دادی؟! چه زمانی انجام دادی؟! آقای زرنگ که ادّعا می‌کنی من انجام دادم! یکی از آن‌ها را بگو ببینم.

پروردگار عالم می‌فرماید: من از آن عارفی که به این مقام برسد که بداند نتوانسته یک شکر هم در عمرش بکند، تشکر می‌کنم. معلوم می‌شود عرفا به این مقام می‌رسند که می‌فه‌مند که یک شکر هم در عالم نکرده‌اند و یک الحمدلله هم در عمرشان نگفتند. همان‌طور که آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی فرمودند: حالا دیگر نمی‌خواهد صد و ده بار بگویی، همون یک بار بگویی، کافی است. امّا واقعاً یکی بگو. آیا واقعاً یکی را می‌گوییم؟! هزار بار هم بگوییم، دیگر فایده ندارد. این هزار بار هم تنبیه است، نه اینکه اگر هزار بار گفتم، حامد حقیقی می‌شوم! این هزار مرتبه فقط برای این است که بگویم: خدایا! من دارم همین‌طور می‌گویم که حداقل بدانی زبانم به چیز دیگری مشغول نیست. نمی‌فهمم شکر چیست امّا حداقل به این لقلقه زبان، شکر تو را می‌گویم.

البته آن را هم خودش بلد است چه کند؛ چون همه چیز را خودش درست می‌کند و إلّا ما چیزی را درست نمی‌کنیم. نمازمان، شکرمان، روزه‌مان و... را خودش درست می‌کند و فقط به من و تو گفته که تکلیفتان را انجام بدهید، از خدا طلبکار نباشیم که من از ماه رجب المرجّب تا رمضان المبارک را روزه می‌گیرم، چه کسی دیگر بهتر از من در عالم است؟!

گوشمالی خدا برای بندگانش!

یکی از اوتاد الهی که الآن هم در قید حیات هستند، سالیان زیادی است که رجب المرجّب و شعبان المعظّم را به طور کامل روزه می‌گیرند و به ماه مبارک وصل می‌کنند، در طی سال هم روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه می‌گیرند. ایشان در یک زمانی مریض شدند و گفتند: سرطان دارند و باید یک مقداری از ریه‌های ایشان را بردارند. اتّفاقاً برداشتند و خوب شدند. دکتر متعجّب بود و می‌گفت: خیلی عالی و خوب برداشتیم.
خودشان گفتند: من فهمیدم این مریضی برای چه بود، چون در این اواخر با خودم گفتم: الحمدلله مثل اینکه خداوند سال‌های سال است از زمان طاغوت تا الآن به من توفیق مرحمت کرده و تا ماه رجب المرجّب یا روزهای دوشنبه و پنجشنبه می‌شود، اصلاً بدنم خودکار دنبال این روزه است. فهمیدم پروردگار عالم می‌گوید: خفه شو (به تعبیر خودشان)، حرف زیادی نزن، من به تو توفیق دادم.
بعد بیان فرمودند: مرده‌شور همه این روزه‌هایی را که گرفتم، ببرد! من گند زدم. خراب کردم، فکر کردم مال خودم بوده است. من ده‌ها سال پشت سر هم این سه ماه را روزه می‌گرفتم، به‌به! به‌به! خدایا عجب توفیقی به من دادی! یک‌باره گوش تو را می‌گیرد و می‌گوید: دیگر بس است، اجازه روزه گرفتن هم به تو نمی‌دهم.
ایشان می‌گفتند: برای همین از خداوند خاضعانه خواستم که بتوانم بعد از این مریضی روزه‌هایم را بگیرم. بعد به دکتر رفتم و گفت: می‌توانی روزه بگیری و اشکالی ندارد.

همه ما نعمت‌الله هستیم!

«فجَعَلَ مَعرِفَتَهُم بالتَّقصیرِ شُکرا، کما علِمَ عِلمَ العالِمینَ أنَّهُم لا یُدرِکونَهُ فجَعَلَهُ إیمانا، عِلما مِنهُ» که إ‌ن‌شاءالله این را در جلسه آینده بیان می‌کنم که غوغاست.
پس در این فراز بیان می‌فرماید: خدایا! اوّلاً تو مرا در این نعم پرورش دادی، من که خودم این نعم را به دست نیاوردم. لذا علّت بیان «ربّیتنی» این است. می‌توانست بیان بفرماید: «الهی اجعلنی فی نعمک» امّا «ربّیتنی» بیان کرد؛ یعنی اصلاً تو مرا با این نعمت‌هایت پرورش دادی و هیچ حالتی از من نیست که بگویم بدون نعمت نیستم.

کجاست که من در نعمت نباشم؟! آیا فقط زمانی که خانه‌دار شدم، نعمت است؟! کجا بوده که تا حالا در نعمت نبودم؟! فقط اگر ماشین چنین و چنان داشته باشم، نعمت به من دادی؟! همه نعمت‌ها را به من دادی و از ابتدای طفولیّت من را در نعمت‌هایت رشد و پرورشم دادی. من در ناز و نعمت رشد کردم.

شاید کسی بگوید: چه داری می‌گویی؟! ما فقیر و گدا و... هستیم. مشکلات و قرض و... داریم. امّا خداوند می‌خواهد ما با او این‌گونه صحبت کنیم - چون بیان کردم که این ادعیّه از ناحیه خودش است -: «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً»، من را از بچّگی در ناز و نعمت رشد دادی. ‌ همه این‌ها نعمت است، خود من نعمت هستم، نعمت‌الله هستم.
لذا یکی دیگر از اسامی من و شما، نعمت‌الله است. می‌توانیم به همدیگر آقا نعمت بگوییم. همه ما نعمت خدا هستیم. کجا داریم می‌رویم؟! خداوند از طفولیّت ما را در ناز و نعمت رشد داده است. من کوچک بودم و در نعمت رشد کردم، امّا متأسّفانه ناشکر هستم.

خدایا! ما را از این خواب غفلت بیدار بگردان

برای همین است اولیاء خدا توصیه کردند که دعای روز اوّل ماه مبارک را هر لحظه یادتان آمد، نه فقط بعد از نماز‌ها، بخوانید. همین الآن هم با خود بگویید: «اللّهم اجعل صیامی فیه صیام الصّائمین و قیامی فیه قیام القائمین و نبهنی فیه عن نومة الغافلین و هب لی جرمی فیه یا اله العالمین و اعف عنی یا عافیا عن المجرمین» خدایا! به من سیلی بزن و مرا از خواب غفلت بیدار کن.
من در خواب غفلت هستم و با پررویی تازه طلبکار از پروردگار عالم هم هستم! من باید حتماً فلان چیز را داشته باشم و در فلان جا باشم و...! به تعبیر جوانان، خیلی برای خودم نوشابه باز می‌کنم. می‌گویم: من باید یار امام زمان باشم، دیگر چه کسی بهتر از من است؟! عجبا! چه کار کردی؟! چرا این‌قدر از خداوند و امام زمان طلبکاریم؟! مگر چه کرده‌ایم؟! جز این است که وبال گردنشان بودیم. تازه لطف کردند و من و تو را در دستگاه‌شان راه دادند.

خود همین که من و تو در دستگاه‌شان وارد شدیم، بزرگ‌ترین نعمت است. آیا می‌توانید این نعمت را شکر کنید؟! یک عدّه اصلاً در ماه مبارک رمضان نیستند. البته ما نباید عجب بگیریم و تا آن‌ها را دیدیم، باید بگوییم: خدایا! می‌ترسم.
این را که می‌گویم، خودم به چشم خودم دیدم. یک ولیّ خدایی بود، تا فرد گناه‌کاری را می‌دید، سریع خودش را جمع می‌کرد، من فکر می‌کردم می‌خواهد به این گناهکار نچسبد که نکند از گناهش، اثری بر او وارد شود. امّا خودشان در اواخر عمر فرمودند: آقا جان! اینکه یک موقع می‌دیدی من خودم را جمع می‌کنم، برای این بود که می‌گفتم: خدایا! نکند من هم آن‌گونه بشوم. یک‌باره فکر نکنم من کسی هستم. همیشه می‌ترسیدم من هم آن‌گونه بشوم. این‌طور نبود که بگویم: من چه خوب هستم و او چقدر بد است! «فاعتبروا یا اولی الالباب». لذا اولیاء خدا عبرت می‌گرفتند که نکند خودشان هم آن‌گونه بشوند. نه اینکه بگویند: من خوب هستم.بین تفکّر ما و تفکّر اولیاء خدا خیلی فاصله است. ما صد درجه زیر صفر هستیم و فقط ادّعا داریم! طلبکاریم!

لطف خدا یا طلب ما؟!

اگر می‌بینید در ماه مبارک رمضان با هم قرار می‌گذارند و علناً گناه و نعوذبالله زنا و... انجام می‌دهند، این لطف خدا به من و تو است که ما را شب آورده است. «اللهم اجعل صیامی فیه صیام الصائمین». حالا که آوردی، «و قیامی فیه قیام القائمین» من قیامی کنم که قیام حقیقی باشد. لطف اوست! لذا من نباید شب‌ها بیهوده بیدار باشم، یک عدّه دیگر هم بیدار هستند، گل کوچک و... بازی می‌کنند یا نعوذبالله در مجالس گناه هستند. پس این لطف خدا به من و تو است که آمدیم، نباید از خدا طلبکار باشیم. بالا‌ترین نعمت این است که من و تو را در مجلسش آورده، می‌توانیم این نعمت را شکر کنیم؟! نه اینکه بگویم: خدایا! من آمدم، آن‌های دیگر نیستند. خدا می‌گوید: خودت را جمع کن، من لطف کردم که تو را آوردم. می‌خواهی یک لحظه لطفم را بردارم و سقوط کنی؟! امّا به آن کسی که در گناه است، لطف کنم و او برگردد و حالش متغیّر شود؟! مثلاً ولیّ خدایی را بر سر راه او قرار بدهم.
همان‌طور که بیان کردم، حاج میرزا علی اصغر صفّار هرندی، آن عالم الهی یک نگاه به فردی کرد و او را عوض کرد. آن فرد بیان می‌کرد: من از گود مرادی بیرون آمدم و ایشان داشت در مقابل من می‌آمد. به هم خوردیم، یک نگاه به من کرد. من فهمیدم با نگاه ایشان دیگر همه چیز تمام شد.

یعنی با یک نگاه، کسی را که رئیس قمارباز‌ها و تلکه‌بگیر بود، تغییر داد، به ‌گونه‌ای که بعد‌ها به او شیخ می‌گفتند. طوری شد که او دیگر امین حاج میرزا علی اصغر صفّار هرندی بود که حتّی وقتی رفتند و شهدای مؤتلفه را بیرون آوردند، ایشان رفت. حرّ شد و آزاد شد. لذا خدا می‌گوید: می‌خواهی یکی را از ته گود که قمار باز و... است بیاورم و او را آدم کنم، آن‌وقت از تو که مدّعی هستی، نظر لطفم را بردارم و حال تو را بگیرم تا بفهمی چه خبر است؟! چرا طلبکاری؟! این لطف خدا به من و تو است که به این‌جا آمدیم، دیگر چه طلبی از خدا داریم؟! باور کنید شکر این نعمت را که ما در این‌جا آورده تا شب‌ها الهی العفو بگوییم و...، نمی‌توانیم به جا بیاوریم. همین الهی العفو گفتن‌ها لطف اوست، اگر زبانمان لال شود، تمام است! سکته مغزی کنیم و زبانمان بند بیاید، تمام است! آیا این‌طور نمی‌شود؟! آیا تا الآن نشده؟! خون به مغز نمی‌رسد و سکته می‌کند و دیگر نمی‌تواند حرف بزند. آدمی که تا دیروز سخن‌ور چنین و چنان بوده، دیگر نمی‌تواند حرف بزند.

آیا خدا نمی‌تواند این کار را انجام دهد؟! مگر این زبان مال توست؟! این نعمت‌ها را خدا به ما داده و از کوچکی ما را در ناز و نعمت بزرگ کرده است.لذا در این فراز می‌گوید: تو مرا پرورش دادی، «ربّیتنی». من کوچک بودم و تا حالا مدام در نعمت هستم «فی نعمک و احسانک صغیرا». چرا این‌قدر غر می‌زنم؟! به چه کسی غر می‌زنم؟! آدم باشم! خدا از من و تو فقط آدمیّت می‌خواهد. آدم باش، سرت به کار خودت باشد، راه برو و بیا و.... اولیاء خدا این‌طور بودند. می‌گفتند: ما که شکر نعمت تو را بلد نیستیم، امّا به ما یاد دادند که الحمدلله و شکراً لله بگوییم، ما هم مدام می‌گوییم.

حالا ما می‌گوییم: من می‌خواهم به فلان جا برسم، من باید این‌طور شوم، تا یک چشم باز می‌کنم کربلا باشم و.... خدامی‌گوید: این حرف‌های چرند را جمع کنید. به آن کسی که دادم، لطفم بوده و بخواهم هم باز از او می‌گیرم. تو بگو: خدا! به من نعمت دادی و من را آدم خلق کردی، امّا من شکر همین را هم نمی‌توانم به جا بیاورم. فقط طلبکار هستم! در عمرمان مدام بدهکاریم، از لحظه خلقتمان تا حالا در بدهکاری هستیم، اصلاً از عالم ذر بدهکاریم. حالا طلبکار، بی‌حیا و مفت‌خور شدیم! مفت مفت داریم رزق خدا را می‌خوریم و در درگاه ایشان بی‌ادبی می‌کنیم! خداوند باید یک سیلی به این گوشمان بزند و ما را بیدار کند. خدا کند یک موقع چنان ما را بیچاره کند که بیدار شویم و بفهمیم.
خدایا! ما را ببخش.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی

جلسه ششم شرح دعای ابوحمزه ثمالی

علّت آرامش ایران با وجود شلوغی‌های اطرافش از زبان آیت‌الله قرهی

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی گفت: ولایت‌ فقیه نعمتی است که پروردگار عالم برای الفت بین مؤمنین و مسلمین قرار داده است، ولایتی که بعد از ولایت معصومین است و همان رنگ و بوی ولایت معصومین را دارد، این خودش نعمت بزرگی است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه ششم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با حضور آیت‌الله قرهی شب هفتم ماه رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر (عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

عدم تفکّر در نعم الهی، عامل گمراهی بشر

در این فراز پروردگار عالم به لسان عصمت به ما یاد می‌دهد که بدانیم اوّلاً ربّ، پرورش دهنده ما، در همه حالات به ما عنایت دارد. به خصوص وقتی که عالم محسوسات ما شروع می‌شود؛ یعنی از طفولیّت که در این دنیا پا می‌گذاریم. گرچه قبلش هم، در رحم مادر، صلب پدر و عالم ذر، همین‌طور بود امّا آن‌جا که ما خودمان می‌فهمیم و می‌دانیم، عالم دنیاست.

پروردگار عالم پرورش‌دهنده است و بهترین نعمت‌ها و احسانش را به ما مرحمت کرده است. نکته بسیار مهم این است که انسان متوجّه نعم الهی باشد. عرض کردم ما گاهی نعمت را در داشتن خانه می‌دانیم، در حالی که نعم الهی مختلف است و نعمت‌های پروردگار عالم اصلاً قابل شمارش نیست.
یکی از خصوصیّات توجّه به نعم الهی هم این است که اگر کسی دقّت در نعم الهی می‌کرد، گمراه نمی‌شد. علّت گمراهی بشر این است که نسبت به نعم الهی تفکّر ندارد.
امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی بن ابیطالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) در خطبه شریفی از نهج البلاغه فرمودند: «لَوْ فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِیمِ النِّعْمَةِ لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِیقِ وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ وَ لَکِنِ الْقُلُوبُ عَلِیلَةٌ وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ» که نکته‌ای بسیار عالی است. حضرت می‌فرمایند: اگر درباره قدرت عظیم پروردگار عالم، که «خَلَقَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ»، همه خلقت به قدرت ذوالجلال و الاکرام است، تفکّر می‌کردید، به راه بازمی‌گشتید.

قدرت نمایی خدا در تنفّس انسان

این قدرتی که امروز خود بشر نکات جدیدی را در آن بدست آورده است. تا دیروز بشر برای تشخیص هویّت از اثر انگشت استفاده می‌کرد که خود این هم غوغاست. بار‌ها عرض کردم مگر بافت‌های این یک بند انگشت چقدر با هم تفاوت دارند؟ صورت اوّلیه همه که اثر انگشت می‌زنند، یکی است و تفاوتشان کم است امّا در بافت‌شناسی بیان می‌کنند: اگر میلیارد‌ها انسان که از دنیا رفتند، و میلیارد‌ها که در آینده می‌آیند و میلیارد‌ها که الان هستند، همه را در یک صحرا جمع کنند - حتّی دوقلوهایی که عرض کردیم آ «قدر شبیه هم هستند که اگر برادرش بیاید با شما صحبت کند، از همه لحاظ فکر می‌کنی خود اوست - اثر انگشت هیچ کدامشان مثل هم نیست. خیلی عجیب است! حالا یک موقع می‌گوییم: این‌هایی که در این دنیا هستند، مثل هم نیستند امّا بیان می‌شود کلّ خلقت، ببینید چه خبر است!.

امّا امروز در تشخیص هویّت اثر تنفس را هم منحصر به فرد می‌دانند. بخاری که جذب شده و اثر تنفّس را بررسی کردند که برای هر کس متفاوت است. آیا این قدرت ذوالجلال و الاکرام نیست؟! بشر توانسته این را خلق کند؟! بشر فقط توانسته کشف کند که پروردگار عالم چنین خلقتی را درست کرده به تعبیر عامیانه آه و نفس کشیدن هیچ احدی، بخاری مثل دیگری ندارد. برای همین هم می‌گویند که وقتی انسان عطسه می‌کند، جلوی دهان خودش را با دستمالی یا چیزی بگیرد. چون بخاراتش در هوا پخش می‌شود و بعد جذب اشیاء می‌شود و امکان دارد اگر آن شخص مریض باشد و خدای ناکرده یک بیماری مسری هم داشته باشد، دیگری هم مبتلا شود. لذا همین بس است که انسان دقّت کند و عظمت پروردگار عالم و خلقت را ببیند.

دلیل تولّد عقب‌افتاده‌های ذهنی چیست؟

«لَوْ فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِیمِ النِّعْمَةِ» و اینکه پروردگار عالم نعمت‌ها را بی‌حدّ و حصر به تو مرحمت کرده است. («جَسَمَ» یعنی اینکه اصلاً قابل شمارش نیست مثل «لا تُحْصُو‌ها» که پروردگار عالم می‌فرماید: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُو‌ها») اگر انسان در این‌ها دقّت می‌کرد، «لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِیقِ» به راه راست بر‌می‌گشت.

متأسّفانه ما تفکّر در خلقت نمی‌کنیم و این اشتباه است. عالم قدرت خداست، عالم معجزه پروردگار عالم است. عرض کردم از علّامه حسن‌زاده آملی (حفظه اللّه تعالی) سؤال کردند که آقا! شما معجزه‌ای هم دیده‌اید؟ فرمودند: اصلاً بگویید شما معجزه ندیده‌اید؟! همه عالم معجزه خداست، هرچه می‌بینم معجزه است، ما عاجز از آنیم و آنچه که هست معجزه است. تازه این را هم که ما می‌سازیم، فکرش را خدا داده است.

یک روایت هست؛ دلیل این را که این بچّه‌های عقب‌افتاده ذهنی به دنیا می‌آیند - ضمن اینکه خود بشر باید بداند چه ساعتی همبستر بشود و خیلی از مطالب متأسّفانه به خاطر دقّت نکردن‌هاست – این می‌داند که این‌ها درس عبرت است برای شما که خدای متعال به شما تفکّر داده است. الحمدلله خدا به ما تفکّر داده که بفهمیم. بار‌ها عرض کرده‌ام، حیوانات همیشه آن‌طور که بوده‌اند، هستند. نه شیر خانه ساخته، نه فیل و نه.... لذا این فکر هم مال ما نیست که ما فکر می‌کنیم، خودمان هستیم. «لَوْ فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِیمِ‏ النِّعْمَةِ لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِیق‏» اگر کمی در قدرت خدا توجّه و تفکرّ می‌کرد و نعمت‌های بیشمار خدا را می‌دید، بی‌گمان به این طریق و راه راست برمی‌گشت، «وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِیق‏» و از عذاب سوزان پروردگار عالم وحشت داشت. آن‌وقت است که انسان مراقب و مواظب می‌شود که نکند به اشتباه برود.

اثر وضعی گناه چیست؟

منتها چرا این‌طوری می‌شود؟ حضرت در ادامه یک دلیل اخلاقی را بیان می‌فرمایند، می‌فرمایند: «وَ لَکِنِ الْقُلُوبُ عَلِیلَةٌ» ولی این قلب‌ها مریض شده است و چون مریض‌اند، در عظمت خلقت، فکر نمی‌کنند؛ از خودشان - که عرض کردم از اثر انگشت گرفته تا آه و نفس و... - گرفته تا مطالب دیگر و خلقتی که در عالم هست. مهم‌ترین چیزی هم که قلب را مریض می‌کند، گناه است. عزیزم! این را اولیاء خدا می‌گویند و در روایات هم هست که من دارم ترجمانش را برای شما بیان می‌کنم. اولیاء خدا می‌گویند: گناه، اگر عذاب هم نداشت - فرض بگیریم جهنّمی نبود و پروردگار عالم هم کسی را عذاب نمی‌دهد - همین که ما را علیل و ذلیل و خوار و بیمار می‌کند و از حقیقت خودمان دور می‌نماید، به خودی خود، بد بود.

چون عالم، عالم اثر و مؤثّر است. شما نمی‌توانید بگویید: این‌طور نیست. من همین الآن بیان کردم و پزشکی هم ثابت کرده که در عطسه که می‌گویند: مواظب باشید پخش نشود، ملکول‌ها - که به صورت ظاهر، به چشم غیر مسلح دیده نمی‌شود و من و شما آن را نمی‌بینیم - در فضا پخش می‌شوند و امکان دارد کسی آن‌ها را تنفّس کند و مریض شود.گناه هم اثر وضعی دارد. اثر وضعی آن، این است که دیگر قلب انسان با اینکه ظواهر را می‌بیند امّا باور نمی‌کند؛ چون گناه مدام اثر خودش را گذاشته است و قلب دیگر مریض شده است.

من قبلاً بیان کردم و شما هم قطعاً آن مطلبی را، که آن دانشمند ژاپنی راجع به شهادت آب، جمع‌آوری کرده بود، شنیدید. سی‌دی آن هم کوجود است. عالم، عالم اثر و مؤثّر است، شما به آب ذکر می‌گویید، می‌بینید که ملکولهای آب، حالت اصلی خودش را دارد امّا اگر فحش بدهی، حالتشان عوض می‌شود.

بار‌ها امتحان کردند، آنهایی که اعتقادات قلبیشان خوب است، «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»، مسیحی هم بودند و امکان دارد انحرافاتی هم داشته باشند امّا چون اعتقاد به حضرت مسیح داشته، در اتاق عمل که بردند، پزشکش گفته که به خاطر آرامش او ما توانستیم برایش عمل جراحی موفقی انجام بدهیم امّا آنکه اهل خمر و مسکرات بوده، طبعاً این‌طور نبوده است. لذا عالم، عالم اثر و مؤثّر است. «وَ لَکِنِ الْقُلُوبُ عَلِیلَةٌ» وقتی انسان قلبش مریض شد، دیگر نمی‌فهمد و فکر نمی‌کند و گناه عامل این است که قلب مریض شود. دوری از گناه، قلب را حیات می‌دهد و زنده می‌کند. آن موقع است که به عظمت خدا فکر می‌کند.

حال اولیاء در طبیعت

من این را به چشم خودم دیدم که اولیاء خدا و بزرگان وقتی یک جایی می‌رفتند، دشتی، کوهی، صحرایی، کنار دریا یا جنگلی، تا این‌ها را می‌دیدند، دائم ذکر خدا را داشتند، شروع می‌کنند به گفتن: «فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّیَاحَ بِرَحْمَتِهِ» و از قدرت خدا در تعجّب بودند. به صورت ظاهر خوب یک تبرجّی بود و فرحی هم ایجاد می‌شد ولی بیشتر یاد خدا می‌افتادند.

امّا امکان دارد امثال ما همان‌جا برویم و خدای ناکرده گناه هم بکنیم. گاهی اصلاً فکر می‌کنیم کنار دریا یعنی گناه کردن، کوه رفتن یعنی گناه کردن، جنگل رفتن یعنی گناه کردن. خدا برای من و تو قرار داده و کسی هم منع و حرام نکرده امّا تصوّر می‌کند که اگر برود، حتماً باید بساط گناه باشد مثل اینکه رسم شده - مثلاًَ تا می‌خواهند بیرون بروند، حالا دشتی، صحرایی، جنگلی، دریایی، منقل کباب را برمی‌دارند و...، نمی‌خواهم بگوید بد است ولی حالا حتماً واجب هم نیست. بعضی هم تصوّر می‌کنند، وقتی دریا می‌روند، باید حتماً گناه کنند. حتماً ترانه و موسیقی گوش کنند و دیگر روسریشان را بردارند و...

پروردگار عالم این‌ها را برای من و تو قرار داده و کسی هم حرام نکرده، آیه قرآن است که «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتی‏ أَخْرَجَ لِعِبادِهِ» چه کسی این‌ها را حرام کرده است؟! امّا نباید گناه کرد. گناه، قلب را علیل می‌کند و دیگر نمی‌فهمد و تفکّر نمی‌کند. در جنگل است امّا نمی‌گوید این را چه کسی خلق کرده؟! این آب را چه کسی خلق کرده؟! با یک ولی خدایی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) کنار رودی رفته بودیم. ایشان مدام دستش را زیر آب می‌برد و بالا می‌آورد و بیست دقیقه داشت راجع به آب حرف زد که آب این است، این است. من اوّلش ماتم برده بودم و تازه آخرش یادم افتاد که‌ای کاش یادداشت می‌کردم که چه می‌گوید. کنار آب بود و لذّتش را هم می‌برد.

«لَوْ فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِیمِ النِّعْمَةِ لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِیقِ»؛ پس معلوم می‌شود که خود تفکّر در قدرت خدا و یادآوری نعم الهی انسان را در صراط مستقیم می‌برد. «وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ» و اصلاً خوف از عذاب پیدا می‌کند. گرچه عرض کردم که اصلاً اگر عذاب هم نبود، - گرچه موجود هست و کسی نمی‌تواند بگوید نیست- وقتی انسان تفکّر کند، دیگر گناه نمی‌کند. «وَ لَکِنِ الْقُلُوبُ عَلِیلَةٌ»؛ امّا چرا انسان یادآوری نمی‌کند؟ برای اینکه قلب‌ها علیل است. «وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ» و این چشم‌ها کور شده و از حدقه زده بیرون است؛ دیگر چشم حقیقی نیست. به ظاهر می‌بیند، امّا باور نمی‌کند.

چه کنیم که ما از گناه بدمان بیاید و گناه از ما؟

لذا اولیاء خدا دائم یاد خدایند. اصلاً از یک جهت خوب است که ما با آن‌ها نیستیم مگر اینکه خودمان را آماده کنیم با آن‌ها باشیم؛ چون آن‌ها هرجا می‌نشینند، راجع به خدا می‌گویند که خدا این‌طور است، آن‌طور است. صبح، شب، نصف شب، دائم یاد خدایند. به تعبیر عامیانه خسته‌ات می‌کنند! چون آن‌ها چیزی جز خدا نمی‌بینند. ما اگر ببینیم، دقایقی است، که آن هم تمثیلی است، امّا آن‌ها دائم خدا را می‌بینند و لذا راجع به خدا حرف می‌زنند. هرچه می‌بینند و می‌گویند، خداست.

این هم که می‌گویند اگر دلتان گرفت پیش این علمای ربّانی بروید، باز می‌شود، برای این است که یاد خدا می‌کنی. آن‌ها هرچه می‌-بینند، یاد خدا می‌کنند. می‌گویند: عجب! «خَلَقَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ». دائم می‌بینند اوضاع خودشان خراب است، می‌گویند: بدبختیم، باختیم، چنین شدیم و.... از جهتی هم راست می‌گویند، چون نسبت به تمام آنچه که آن‌ها می‌بینند که ذوالجلال و الاکرام چه کرده، می‌گویند: واقعاً ما هیچیم و عددی نیستیم. نمی‌دانم من چطور با زبان الکن آنچه را که اولیاء خدا می‌گویند، بیان کنم ولی واقعاً ما هیچ کداممان عددی نیستیم و هیچیم.

لذا اگر انسان این‌طور باشد و فکرش این باشد، خدا گواه است که خود به خود از گناه بدش می‌آید و اصلاً متنفّر از گناه می‌شود. گناه هم که به سمت این می‌آید، می‌بیند که به تعبیری این با او جور در نمی‌آید و با او حال نمی‌کند و رفیق نمی‌شود. آن هم از این بدش می‌-آید و این‌طور می‌شود. گرچه شیطان به گناه دستور می‌دهد که تو غلط کردی! هر طور هست باید یک طوری او را فریب بدهی امّا بالأخره با هم همخوانی ندارند.پس اگر نعم الهی را بشمریم و بدانیم و از خودمان شروع کنیم، غوغاست. چرا؟ چون دیدگانی که معیوب باشد، نمی‌فهمد که این چیست.

خلقت از عدم، اوّلین نعمت

لذا من یک روایتی را هم بیان کنم که خیلی عالیست و در امالی شیخ الطایفه، آن شیخ عظیم‌الشّأن، شیخ طوسی (اعلی اللّه مقامه الشّریف) است. - قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) لمولانا امیرالمؤمنین (صلوات اللّه و سلامه علیه) «قُلْ مَا أَوَّلُ نِعْمَةٍ بَلَاکَ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) وَ أَنْعَمَ عَلَیْکَ بِهَا قَالَ: أَنْ خَلَقَنِی جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ لَمْ أَکُ شَیْئاً مَذْکُوراً. قَالَ: صَدَقْتَ».

خیلی جالب است! گاهی معصومین (علیهم صلوات المصلّین)، خودشان همدیگر را به صورت سؤال و جواب، خطاب قرار می‌دادند؛ چون می‌دانستند اگر از کس دیگر بپرسند، خیلی اهلش نیستند که درست جواب دهند و جواب صحیح داده نمی‌شود. لذا معصومی از معصوم دیگر سوال می‌کند که آن معصوم جواب دهد تا ثبت و ضبط شود و من و شما بدانیم راه درست و حقیقی کدام است.

پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) از امیرالمؤمنین (صلوات اللّه و سلامه علیه) سؤال فرمودند: علی جان! بگو نخستین نعمتی که خداوند به تو مرحمت کرده و تو را به آن، آزموده «بَلَاکَ» (بلا به معنی امتحان کردن و آزمودن است، «إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ») و آن را بهترین نعمت برای تو قرار داد و به واسطه آن، تو را به نعمت‌ها وارد کرد، چیست؟

حضرت فرمودند: اینکه حضرت ذوالجلال و الاکرام من را خلق کرد. آن هم در حالی من را چیزی خلق کرد که اصلاً هیچ بودم. یعنی من را از هیچ خلق کرد!پیامبر فرمودند: تو راست گفتی و همین است.

نصیحت بهلول به شخص فقیر و بی‌چیز

لذا بالا‌ترین نعمت همین است که انسان در خودش دقّت کند که پروردگار عالم چه چیزهایی را برای من و شما قرار داده است و آن هم عجب خلقتی، خلقتی که می‌تواند تفکّر و تأمّل کند. آه! اگر انسان از این نعمت یعنی از خودش خوب بهره‌برداری کند، چه‌ها که نمی‌شود.می‌گویند: بهلول کنار قبرستان می‌نشست، فقیری از آن‌جا رد شد که دور خود لنگی بسته بود و چیزی نداشت. آن فقیر به بهلول گفت: تو هم مثل ما گرفتار هستی؟! گفت: نه، من گرفتاری‌ای ندارم، من به این‌جا می‌آیم که بفهمم در آخر به این‌جا می‌آییم، آن کسی هم که در کاخ نشسته (منظورش هارون بود. بهلول از بستگان هارون الرشید بود) بالاخره به این‌جا می‌آید. حالا من و تو زود‌تر به خانه اصلیمان آمدیم.

آن فقیر به بهلول گفت: حالا مرا یک نصیحتی کن. گفت: از نعمت‌هایی که داری استفاده کن. این فقیر زد زیر خنده و در حالی که قهقهه می‌زد، ‌گفت: چه داری می‌گویی؟! مگر نمی‌بینی من با این لنگ هستم، از چه نعمتی خوب استفاده کنم؟! بهلول گفت: بیچاره! اینکه پروردگار عالم تو را به عنوان بالا‌ترین نعمت قرار داده است. از خودت خوب استفاده کن. از فکر، بدن و... خود، خوب استفاده کن. دست، زبان، چشم و... تو، جای خوب استفاده شود. پس این بالا‌ترین نعمت است و انسان باید بداند پروردگار عالم این نعمت را از کوچکی به ما مرحمت کرده، «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً». به تعبیری بالا‌ترین نعمت همین تندرستی است و ما نمی‌دانیم. لذا دیدید بین خودمان هم بیان می‌کنیم: انسان قدر صحّت و سلامت را نمی‌داند، در حالی که سلامتی بالا‌ترین نعمت است.

نعمتی بالا‌تر از سلامتی

امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه الصّلوة و السّلام) می‌فرمایند: «إِنَّ مِنَ النِّعَمِ سَعَةَ الْمَالِ» یکی از نعمت‌ها، گشایش مال است. ولی در ادامه می‌فرمایند: «وَ أَفْضَلُ مِنْ سَعَةِ الْمَالِ صِحَّةُ الْبَدَنِ» و بر‌تر از گشایش مالی، صحّت و سالم بودن بدن است. امّا آیا می‌خواهید بالا‌تر از این‌ها را بدانید؟ فرمودند: «وَ أَفْضَلُ مِنْ صِحَّةِ الْبَدَنِ تَقْوَى الْقَلْبِ» و بر‌تر از صحّت بدن هم این است که انسان، قلب متّقی داشته باشد و این بالا‌ترین نعمت است.اگر انسان این‌طور باشد و تقوای قلب داشته باشد؛ یعنی خدا به او بالا‌ترین نعمت را داده است. اگر گناه نکردی، پروردگار عالم تو را به بهترین نعمت مزّین کرده است. لذا بالا‌ترین نعمت همین است.

باز امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن‌ابی‌طالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) می‌فرمایند: امکان گناه نکردن و گناه نیافتن، خودش نعمت است. «إِنَّ مِنَ النِّعْمَةِ تَعَذُّرَ الْمَعَاصِی» اگر امکان پیدا کنی که گناه نکنی، خدا به تو بهترین نعمت را داده است. لذا می‌فرمایند: به تحقیق یکی از نعمت‌هایی که خدا به انسان می‌دهد، این است که موفّق باشد گناه نکند. مجلس زیاد است، امکان دارد نعوذبالله در همین شب‌های ماه مبارک هم که مجالس دعا و مناجات و ذکر برگزار است، یک عدّه دور هم جمع شوند و به گناه بگذرانند. درست است که شیطان در غل و زنجیر است، امّا در اصل انسان خودش نباید اجازه بدهد. لذا شیطان در ماه مبارک رمضان در غل و زنجیر است، امّا اولیاء خدا می‌گویند: به شرط اینکه خود ما غل و زنجیر او را باز نکنیم! غل و زنجیر است، کمتر می‌آید، امّا امکان دارد نعوذبالله من و تو، آن‌ها را باز کنیم.

ازدواج زودهنگام، بهترین راه دوری از گناه

یک نکته بگویم که واقعاً عاجز هستم که چگونه می‌شود این مطلب را درست کرد. امّا آن نکته، این است: اگر بخواهیم به نعم الهی که اولیاء رسیدند برسیم، یعنی دائم به یاد خدا باشیم و صبح و شب مدام حرف خدا بزنیم و...؛ راه دارد. یک راه اینکه اوّل از همه از گناه دور شویم و به این نعمت برسیم، این است که جوان زود ازدواج کند.

اگر جوان توانست زود ازدواج کند - که من واقعاً ماندم که چگونه می‌شود این را فراهم کرد - از خیلی از گناهان دور می‌شود. چون اوج مطلب دادن هم در جوانی است. در جوانی، مطالب را می‌دهند و در میانسالی و کبر سن، امکان دارد فهم و درک حقیقی آن‌ها را بدهند - این، رمزگشایی‌هایی است که به خاطر شب‌های ماه مبارک بیان می‌کنم - ولی اگر در جوانی چیزی به دست نیاورده باشی، چطور می‌توانی در می‌انسالی، درک آن‌ها را به دست بیاوری؟!پس جوانی، وقتی بسیار خوب و غنیمت است. راه برون‌رفت انسان از جهل و ورود به عقل، دوری از گناه است که بهترین راه آن ازدواج است.

یک جمله‌ای بگویم که خیلی عالی است، آیت‌الله مولوی قندهاری در چند سخنرانی خودشان این مطلب را تکرار کرده بودند، ایشان می‌فرمودند: اولیاء خدایی که در جوانی زود‌تر ازدواج می‌کردند، فهم و شعورشان بیشتر بود و قوّه دراکه و فهمشان زیاد بود و با اینکه اصلاً قبل از آن هم گناه نمی‌کردند - حالا اینکه این‌ها چه ارتباطی به هم دارد، نمی‌دانیم! لذا یک راه «تَعَذُّرَ الْمَعَاصِی» ازدواج است که این را باید جدّی بگیریم. امّا خدا گواه است با این وضعی که به وجود آمده، مشغله‌ها و درخواست‌ها و... که ازدواج‌ها را سخت کردند، نمی‌دانیم چگونه باید این را درست کنیم؛ چون چیزی که خراب شود، درست کردنش خیلی سخت است.

کما اینکه قبلاً این همه تبلیغ کردند: فرزند کمتر، زندگی بهتر و...، حالا دیگر نمی‌شود با چند جلسه مطالب و... آن را درست کرد. چقدر امام‌المسلمین و دیگران بیان کنند؟! متأسّفانه آن مطلب غلط اثر خودش را گذاشته است. حالا یک عدّه که معتقدند این مطلب را پذیرفتند که درود خدا بر آن‌ها باد. خدا گواه است خدا به آن‌ها برکت هم می‌دهد. فکر نکنیم سختی دارد، وقتی جلو می‌روند و فرمان نایب امام زمان را عمل می‌کنند و از این موقعیّت استفاده می‌کنند، خدا هم به آن‌ها برکت می‌دهد. امّا یک عدّه هم مسخره می‌کنند که اتّفاقاً‌‌ همان بهتر است که آن‌ها بچّه‌دار نشوند. اینکه آقا بیان می‌فرمایند: آینده از آن حزب‌اللّهی‌هاست، بعداً معلوم می‌شود که این طرفی‌ها گوش دادند و.... من دیگر می‌گذرم، گفت: تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل. پس حضرت فرمودند: «إِنَّ مِنَ النِّعْمَةِ تَعَذُّرَ الْمَعَاصِی»، امکان گناه نیافتن، خودش نعمت بزرگی برای انسان است. آن‌وقت نعمت‌های خدا جدّاً زیاد است، هم آشکار آن است و هم پنهانش و.... حالا در جلسه بعد بیان می‌کنیم که نعم ظاهری و نعم باطنی چیست. اگر این را فهمیدیم، برنده‌ایم.

علّت آرامش ایران با وجود شلوغی‌های اطرفش

پس بدانیم از این نعمت باید استفاده کنیم که بالا‌ترین نعمت هم نعمت ولایت است که ما را به هم متّصل کرده و امام صادق فرمودند: «نحن صلة الارحام» ما صله ارحام هستیم؛ یعنی به واسطه همین حبّ به ولایت، این رشته الفت بین شما جور می‌شود و دور هم جمع هستید.

همین الآن ببینید، با یک فتوای مرجع تقلید، آقای سیستانی - که خداوند وجودشان را حفظ کند- مردم چگونه آمدند. اصلاً دیگر کسی را از ایران نمی‌خواهند و نیروهای خودشان را هم از بس زیاد است، نمی‌توانند جمع کنند و دارند داعش را نابود می‌کنند. این، دلالت بر محور قرار دادن یک نفر است. ولایت‌فقیه را به صورت کوچک‌تر در عراق دیدند، همان‌طور که همه فهمیدند ما ولایت فقیه داریم و خود حضرت آقا محور هستند. لذا باید قدر این نعمت را بدانیم که این یکی از نعم الهی است.

ولایت‌فقیه نعمتی است که پروردگار عالم برای الفت بین مؤمنین و مسلمین قرار داده، که بعد از ولایت معصومین که‌‌ همان رنگ و بوی ولایت معصومین را هم دارد. این خودش نعمت بزرگ است. امام راحل هم فرمودند: ولایت فقیه،‌‌ همان ولایت رسول الله است که باید این نعمت را قدر بدانیم. اگر قدر ندانیم، بیچاره می‌شویم. این آرامشی که ما داریم، به خاطر همین نعمت است.

اطراف ما را ببینید، مگر پاکستان انرژی اتمی ندارد؟! پاکستان کشور اتمی است. امّا الآن آمریکایی‌ها راحت هر وقت دلشان بخواهد، هواپیماهای بدون سرنشین خود را به آن‌جا می‌فرستند، می‌زنند و هر کاری می‌خواهند می‌کنند. دست نشانده‌های آمریکا را در افغانستان بدبخت ببینید. در عربستان وحشت به جان آن‌ها افتاده، داعشی‌ها رفتند و ورود پیدا کردند و خودشان هم با هم درگیری دارند. ترکیه مطالب دیگری دارد که الآن بیان نمی‌کنم و بعد‌ها مشهود می‌شود. عراق را هم که این‌طور درست کردند. لذا دور و اطراف ما همه آتش و ناآرامی است امّا ایران آرام است.

خیلی وقت‌ها پیش، آقایی خواب دیده بود که دور ایران آتش است. ترسیده بود که چه می‌شود. به یکی از اولیاء خدا گفته بود، ایشان گفته بودند: هیچی نمی‌شود. این یعنی دور و اطراف ایران پر از شلوغی‌هاست و تنها جایی که آرام است به فضل نعمت ولایت فقیه که خداوند آن را برای ما قرار داده است، ایران است. لذا این را قدر بدانیم. اگر قدر ندانیم، آن‌وقت خدای نکرده کفران نعمت کرده‌ایم.

آن‌وقت در این فراز هم همین را بیان می‌کند که ما از کوچکی در نعمت‌های خداوند بودیم «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً». البته حالا بیان خواهیم کردیم نعمی که در کوچکی به ما داده شده، چه چیزهایی بوده است. پس ما نعم زیادی داریم که باید قدر بدانیم.
پروردگارا! ما را قدردان نعم الهی خود بگردان.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آیت‌الله قرهی

جلسه پنجم شرح دعای ابوحمزه ثمالی

آیت‌الله قرهی: اگر دعا اجابت ظاهری نشود، اجابت حقیقی آن دائمی می‌شود

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی گفت: دعا، قرآن صاعد است و خود خداست که اجازه می‌دهد بنده با او سخن بگوید و دعا کند. پس همان‌طور که فرمودند: «أذِنَ اللّه» ،خودت نیستی که دعا می‌کنی، بلکه پروردگار عالم به تو اجازه داده که با او سخن بگویی.

به گزارش خبرگزاری تسنیم،جلسه پنجم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با حضور آیت‌الله قرهی شب 6 ماه رمضان‌ در مهدیه القائم المنتظر(عج) حکیمیه تهران برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید: 

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

مخفی شدن اجابت در دل دعا!

پروردگار عالم همان‌طور که ارتباط با خودش را از ناحیه خود به قرآن قرار داد؛ از ناحیه انسان هم به دعا قرار داد و دعا به عنوان سخن گفتن با پروردگار عالم عندالاولیاء است.

لذا خود دعا هر چه می‌خواهد باشد، کوچک یا بزرگ، عندالله باعظمت است. اجابت دعا هم عندالله در دل خود دعا است. یعنی پروردگار عالم دعای آن را که دستش را بالا برده و از خدا درخواست کرده و سائل شده، قبل از این که به ظاهر اجابت شود، اجابت کرده است؛ چون پروردگار عالم اجازه سخن گفتن به او داده است و این، نکته مهمّش است.

این که پروردگار عالم اجازه داده که انسان با او صحبت کند و آن هم از طریق دعاست، این خودش اجابت است. لذا در ادعیّه به خصوص همین دعای ابوحمزه، یک معنی آن فرازی که بیان کردیم که فرمودند: «وَ لَیْسَ‏ مِنْ‏ صِفَاتک‏ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّة»، همین است. اصلاً خودت به سؤال یعنی دعا امر کردی و به هیچ عنوان هم عطا را منع نمی‌کنی. عطا در خود سؤال خوابیده شده است.

لذا فرمود: «وَ أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْعَطِیَّاتِ عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِک‏» که توضیح دادیم که چرا منّان می‌فرماید و این که «عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِک‏» است. «وَ الْعَائِدُ عَلَیْهِمْ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِک‏»، لذا خود پروردگار عالم در دعا یادآوری می‌کند که در حقیقت این که اجازه دادم با من صحبت کنی، خود این اجابت است. پس ما نباید منتظر اجابت باشیم. اجابت در آن است.

امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن‌ابی‌طالب(صلوات اللّه و سلامه علیه) فرمودند: «إنَّ اللّه َ تَبارَکَ وَ تَعالى أخْفى ... إجابَتَهُ فی دَعوَتِهِ » ، پروردگار عالم مخفی کرده (یعنی در درون خود آن قرار داده، به تعبیر خودمانی یعنی در دل قضیّه خوابیده) ....، چه چیز را؟ اجابت را در همان دعوت. یعنی اجابت خودش را در دل دعا پنهان کرده است. یعنی همین که شما دستتان را بالا می‌برید و دعا و درخواستی می‌کنید، همین اجابت خداست.

لذا این‌قدر دعا مهم است که فرمودند: «فَلا تَستَصغِرَنَّ شَیئا مِن دُعائهِ ، فَرُبَّما وَافَقَ إجابَتَهُ و أنتَ لا تَعلَمُ»، پس هیچ دعایی را کوچک نشمار. نگو این دعا که دعای خیلی کوچکی است و دعا باید دعا باشد! حضرت می‌فرمایند: خیر، هیچ دعایی را کوچک نشمار. اصلاً هر درخواستی را که از پروردگار عالم می‌کنی، اصلاً و ابداً کوچک نشمار.

در ادامه دلیل آن را می‌فرمایند و آن، این است: « فَرُبَّما وَافَقَ إجابَتَهُ و أنتَ لا تَعلَمُ»، ای بسا آن دعا همان موقع موافق به اجابت باشد و پروردگار عالم آن را اجابت کرده، امّا تو نمی‌دانی. چون ما تصوّر می‌کنیم باید اثر اجابت دعا، زود باشد، در حالی که این‌طور نیست. ای بسا در آینده معلوم شود و ای بسا اصلاً در این دنیا معلوم نشود و آخرت معلوم شود.

لذا پروردگار عالم دعا را بدون اجابت را نمی‌گذارد و اتّفاقاً معنی این که فرمود: «وَ لَیْسَ‏ مِنْ‏ صِفَاتک‏ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّة»، همین است. مگر می‌شود تو خودت امر به سؤال کنی و بعد عطیّه‌ات را منع کنی؟! تو عطا می‌کنی.

چون در ادامه می‌فرماید: «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً » که در جلسه گذشته مقدار کمی بیان کردیم که در طفل بودن چه حالاتی است و می‌خواستیم راجع به نعمت بیان کنیم که البته دیگر وقت کم است و در این جلسه نمی‌توان بیان کرد. لذا به همین قدر بسنده می‌کنیم که دعا از جانب خدا خودش اجابت است.شاید بگویند: ما چیزی به نام دعا و در مقابلش چیزی به نام اجابت داریم. مانند این که در بیع، بحث ایجاب و قبول را داریم. امّا می‌فرمایند: خیر، همین دعا، اجابت است. چون دعا، سخن گفتن انسان با پروردگار عالم است. لذا در این «ادعُونِى» ،  « أَستَجِبْ لَکُمْ» خوابیده، منتها از باب تفهیم به انسان این‌طور بیان می‌شود.

اولیاء خدا، بزرگان، آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی و امام عظیم‌الشّأن(رحمة اللّه علیهم اجمعین) می‌فرمودند: کتاب الله، قران نازل و دعا، قرآن صاعد است.لذا امیرالمؤمنین فرمودند: «إنَّ اللّه َ تَبارَکَ وَ تَعالى أخْفى ... إجابَتَهُ فی دَعوَتِهِ »، اصلاً اجابت در خود دعوت است، همین که بگویی: خدا، این، خودش اجابت است و نیازی نیست اجابت شود. اجابت درون آن مخفی شده است. «فَلا تَستَصغِرَنَّ شَیئا مِن دُعائهِ ، فَرُبَّما وَافَقَ إجابَتَهُ و أنتَ لا تَعلَمُ»، چطور است که اجابت شده و من نمی‌فهمم؟ من که دارم دعا می‌کنم، بالاخره باید بفهمم اجابت شده یا خیر؟ منظور از این « و أنتَ لا تَعلَمُ» چیست؟منظور این است که تو نمی‌دانی خود این سخن گفتن با پروردگار عالم، اجابت دعاست. پروردگار عالم به تو لطف و محبّت کرده و خواسته تا ما با او سخن بگوییم.

اذن خدا برای بهترین عبادت و باز شدن درب‌های رحمتش

لذا برای این که بدانید این اجازه دادن برای صحبت با خدا، از جانب خود خداست، باز روایتی را بیان می‌کنم. پیغمبر اکرم، خاتم رسل، محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: «أفضَلُ العِبادَةِ الدُّعاءُ » ، بالاترین و برترین عبادت، دعاست - که این، خودش توضیح مفصلّی می‌طلبد که در این‌جا با آن کاری نداریم - چرا؟می‌فرمایند: «فإذا أذِنَ اللّه ُ لِلعَبدِ فى الدُّعاءِ فَتَحَ لَهُ بابَ الرَّحمَةِ»، موقعی که پروردگار عالم اذن و اجازه می‌دهد که عبد دعا کند، اصلاً خود این، باز شدن باب رحمت پروردگار عالم است. پس اوّلاً خداوند است که اجازه دعا را می‌دهد. ثانیاً با دعا کردن، باب رحمت خدا به روی انسان باز می‌شود.«اللّهمّ إنّی أسئلک برحمتک الّتی وَسِعَتْ کُلَّ شیءٍ»، یکی از این رحمت‌های خدا، همین است که تو دعا می‌خوانی. چرا؟ چون خدا اجازه داده است. همه توفیق ندارند دعا بخوانند و زیارت بروند و ...

یکی از آقایان را می‌شناسم که بیست و هشت سال است، مشهد که به تعبیر عامیانه بغل گوشمان است، نرفته است. یعنی توفیق زیارت نداشته است. این‌طور هم نیست که ندار باشد و بگوییم: بنده خدا وضعیّت مالی خوبی ندارد و نمی‌تواند برود. باید اذن بدهند. فکر می‌کنید من و شما هستیم؟!یکی از دوستان، حداقل ماهی یک‌بار به مشهد می‌رفت. خودش می‌گفت: یک‌بار با خودم گفتم: من خیلی مشهد می‌روم. به امام رضا هم گفتم: ما دیگر خیلی پیش تو می‌آییم، دیگر الآن آن حال را نداریم. بعد از آن یک اتّفاقی افتاد که من تا شش ماه نتوانستم بروم. فکر می‌کند خودش است که همّت کرده و ماهی یک‌بار دارد به مشهد می‌رود، برای همین کاری می‌کند که نروی.

پس خود دعا هم این‌طور نیست که فکر کنیم ما خودمان داریم دعا را انجام می‌دهیم، «فإذا أذِنَ اللّه ُ لِلعَبدِ فى الدُّعاءِ»، موقعی که پروردگار عالم برای دعا، اجازه به بنده‌اش می‌دهد، ... . یا این که امیرالمؤمنین فرمودند: «إنَّ اللّه َ تَبارَکَ وَ تَعالى أخْفى ... إجابَتَهُ فی دَعوَتِهِ »، خداوند اجابت را در دعا مخفی کرده؛ یعنی همین که دعا می‌کنی، خودش اجابت است، منتظر اجابت نباش. «فَلا تَستَصغِرَنَّ شَیئا مِن دُعائهِ ، فَرُبَّما وَافَقَ إجابَتَهُ و أنتَ لا تَعلَمُ»، چون ای بسا آن دعا موفّق به اجابت شود امّا تو ندانی. شاید بگویید: این چگونه اجابت شده؟! من که چیزی نمی‌بینم. می‌گویند: شما متوجّه نیستید، همین قدر که اجازه سخن گفتن با پرودگار عالم را به شما دادند که دعا کنید، در همین دعا، اجابت است. پس این‌طور نیست که مثل بیع، بحث ایجاب و قبول از طرفین باشد، بلکه اصلاً خود دعا، از خداست و اجابت هم درون خود دعاست. لذا من و تو نیستیم که دعا می‌کنیم، بلکه اجازه می‌دهند. چون پیامبر هم فرمودند: « أفضَلُ العِبادَةِ الدُّعاءُ فإذا أذِنَ اللّه ُ لِلعَبدِ فى الدُّعاءِ فَتَحَ لَهُ بابَ الرَّحمَةِ»، هنگامی که خدا اجازه دعا را داد، باب رحمت برای او باز می‌شود.

دعا، قرآن صاعد است و خود خداست که اجازه می‌دهد بنده با او سخن بگوید و دعا کند. پس همان‌طور که فرمودند: «أذِنَ اللّه» ، خودت نیستی که دعا می‌کنی، بلکه پروردگار عالم به تو اجازه داده که با او سخن بگویی. پس باید اذن بدهند تا دعا کنیم، لذا همان موقع که اجازه دادند معلوم است که اجابت هم صورت گرفته و خودش اجابت است. پس دنبال کدام اجابت می‌گردیم؟! «أخْفى ... إجابَتَهُ فی دَعوَتِهِ ».لذا می‌فرمایند: دعاها را کوچک نشمارید و نگویید این که دعا نیست و ... . «فَلا تَستَصغِرَنَّ شَیئا مِن دُعائهِ ، فَرُبَّما وَافَقَ إجابَتَهُ و أنتَ لا تَعلَمُ»، دعا عجیب است. دعا، لطف خدا از جانب خودش است. باب رحمت خدا به روی انسانی که دست به دعا برمی‌دارد، باز شده است.

ما یک اجابت ظاهری داریم که این، همان است که من و شما می‌بینیم. اجابت حقیقی اتّفاقاً قبل از اجابت ظاهری است و همین است که اجازه دادند دعا کنیم. چون برای دعا باید اذن بدهند و تا اذن ندهند نمی‌شود.

اگر دعا، اجابت ظاهری نشود، اجابت حقیقی آن دائمی خواهد بود!

لذا روایتی داریم که قبلاً هم بیان کردم که گاهی دعا می‌کند و فردای قیامت وقتی می‌فهمد اگر اجابت ظاهری را نمی‌کردند و این مشمول اجابت دائمی می‌شد، با خود می‌گفت: ای کاش هیچ‌کدام از دعاهایم اجابت ظاهری نمی‌شد. چون اگر اجابت ظاهری را به انسان ندهند، اجابت حقیقی آن، دائمی است.

دلیل این که اگر اجابت ظاهری را ندهند، اجابت حقیقی، دائمی است، برای این است که وقتی دعایش اجابت ظاهری نشود، مدام دستش را بالا می‌برد و دعا می‌کند. وقتی به دست می‌آورد، احساس می‌کند دعایش مستجاب شد، دیگر دست از دعا می‌کشد. امّا آن چیزی که طلب می‌کند و به دنبال آن است، ابزار و عامل و وسیله‌ای می‌شود که شما دعا کنید. لذا این را با صراحت و ایمان کامل و از فرمایشات اولیاء خدا بیان می‌کنم که فکر نکنید آن چیزی که می‌خواهید، دعاست؛ آن، ابزاری شده که شما دست به دعا بردارید.

اگر خانه، ماشین و ... می‌خواهید، وسیله‌ای شده که شما دعا کنید و إلّا بیان کردن این‌ها در محضر ذوالجلال و الاکرام که خیلی زشت است، امّا خود این‌ها ابزار شده که دعا کنید. مریض دارید، وسیله شده؛ خودتان مریضی دارید، وسیله شده، ابزار است که تو دستت را جلوی پروردگار عالم بالا ببری و دعا کنی. در خود دعا اجابت حقیقی نهفته شده و وقتی اجابت ظاهری پیش می‌آید، ای بسا آن اجابت ظاهری عامل شود که این اجابت حقیقی دیگر استمرار پیدا نکند. امّا تا موقعی که اجابت ظاهری پیش نیامده، اجابت حقیقی وجود دارد؛ چون مدام دستم را بالا می‌برم و خدا خدا می‌کنم. پروردگار عالم و ملائکه دارند نگاه می‌کنند و می‌گویند: ما که اجابت کردیم، این که متوجّه نیست، پس بگذار بیشتر او را اجابت کنیم « فَرُبَّما وَافَقَ إجابَتَهُ و أنتَ لا تَعلَمُ»، خودش نمی‌داند اجابت کردیم. این، اجابت حقیقی است. آن اجابت، اجابت ظاهری است. وقتی آن ابزار را به شما دادند، دیگر دست از دعا می‌کشید.

یک مثال بزنم، خدای متعال فرموده که بخواهید و دعا کنید. امّا بعضی موارد هم ابزاری قرار می‌دهد. بیان کردیم: آن نبیّ مکرّم مریض بود و دستش را بالا برد و مدام دعا کرد، پروردگار عالم خطاب کرد: اگر این‌قدر دستانت بالا باشد که کتف‌هایت خسته شود و بیافتد، من اجابت نمی‌کنم. من درد دادم، درمان هم دادم، دنبال درمان آن برو. امّا در یک مواردی هم با این که خود پروردگار عالم فرموده به دنبال درمان بروید، هیچ درمانی یافت نمی‌شد و همه دکترها می‌مانند. آن‌وقت پروردگار عالم با تربت ابی‌عبدالله می‌خواهد او را شفا دهد. با یک خاک؟! خاک، مگر چه دارد، بله! «جعل اللّه فی تربة قبرِ الحسینِ علیه السلام شفاءٌ مِن کلِّ داءٍ»، خدا شفا را در تربت ابی‌عبدالله برای همه مریضی‌ها قرار داده و می‌گوید: حالا از این طریق درمان کنید.

از جمله این موارد، برای بعضی‌هاست که بچّه دار نمی‌شوند و برای همین صده می‌گیرند و در این صده، تربت می‌خورند و دعا می‌خوانند و ... . وقتی مشغول شدند و صده تمام شد، بعد از مدّتی کم می‌کنند و یا دیگر تمامش می‌کنند. این، ابزار برای آن دعا بود. امّا اجابت حقیقی در همان زمان دعا بود که خدای متعال داشت به شما مرحمت می‌کرد که این را نباید فراموش کنیم.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روح الله قرهی

در جلسه شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی مطرح شد

نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی؛ بزرگ‌ترین رأفت خداوند به انسان

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی گفت: پروردگار عالم مهربانی و حبّش را به بندگانش چشانده است و از جمله مهم‌ترین مهربانی‌هایی که خدا به انسان چشانده، همین است که انسان «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏» است که بزرگ‌ترین رأفت خداوند به انسان است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه سوم شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت الله قرهی در مهدیه القائم المنتظر(عج) حکیمیه برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

چگونه در صحبت با خدا وارد شویم؟

یکی از صفات بارز پروردگار عالم، بخشندگی، رأفت و دست جودش است. او اجودالاجودین است و یکی از خصوصیّات او این است که درخواست نکرده، عطا می‌کند. جالب هم این است که این از صفات بارز خداوند است، همان‌طور که می‌فرمایند: باید رحمانیّت و رحیمیّت را بیان کنیم و فقط بسم الله نگوییم، بلکه بگوییم: بسم الله الرّحمن الرّحیم.
لذا در این فراز، انسان اظهار عجز خود را به نوع دیگری بیان می‌کند و آن هم، این است که مسلّم الهی را به خود پروردگار عالم بیان می‌کند! مسلّم الهی، عطای ذوالجلال و الاکرام است که انسان می‌خواهد این را به رخ پروردگار عالم بکشد. البته این در باب دعاست که دعا را هم خود خدا به انسان یاد داده است.
لذا عرضه می‌دارد: ای خدا! مگر می‌شود تو که فرمودی از من مسئلت کنید، من هم عطا می‌کنم؛ به سائل عطا نکنی؟! یعنی انسان به عنوانی دارد با صفت عطا کردن ذوالجلال و الاکرام به درگاه او وارد می‌شود.

طبیعی است آنچه اولیاء خدا نسبت به ادعیّه بیان می‌کنند، این است که خود ادعیّه را هم خدا از طریق لسان معصومین به انسان یاد داده است که انسان متوجّه باشد که چه چیزی را از خدا بخواهد.فلذا انسان، صفت بارز ذوالجلال و الاکرام را که عطایش در بستر رحمانیّت و رحمیّت است، در دعا به او عرضه می‌دارد: خدا! ای سیّد من! ای آقای من! این از صفات تو نیست که امر کنی به این که از من درخواست کنید، آن‌وقت از عطا منع کنی! آن هم پروردگاری که جود و کرم و عطایت آن‌قدر زیاد است که به کسی هم که نخواهد، عطا می‌کنی؛ آن‌وقت حالا به کسی که بخواهد، عطا نکنی؟! در حالی که خودت هم گفتی: « أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّة»؛ یعنی امر به مسئلت کردی.
لذا خیلی خوب است که انسان در صحبت با خدا از طریق این صفت بارزش ورود پیدا کند و به پروردگار عالم بگوید: خدا! چون خود گفتی، من آمدم. پس خودت هم باید عنایت کنی. به تعبیر عامیانه، طوری صحبت کند که خدا را در رودربایستی قرار دهد.
بارها بیان کردم که در مثال دنیوی مناقشه نیست، اگر کسی به انسان وعده داد و بعد بگوید: خیر، به او می‌گوید: خودت وعده دادی، حالا می‌گویی: نه. لذا با خدا هم این‌طور صحبت می‌کند.

عطای بی‌شمار و همیشگی حضرت حقّ

البته این هم بیان می‌کند که «أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْعَطِیَّاتِ عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِک»، خدایا! تو عطایت را از انسان‌ها دریغ نمی‌کنی و ما می‌دانیم که منّان هستی. یعنی می‌خواهی مرحمت کنی.
یکی از معانی منّان این است که خدا می‌خواهد به انسان‌ها مرحمت کند و این را بی‌شمار هم می‌دهد. لذا منّان به معنی جود و عطای زیاد است که به اهل مملکتش دارد می‌دهد.
در دعای ماه رجب هم عرضه داشتیم: «یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ‏ لَمْ‏ یَعْرِفْهُ‏ تُحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَة»، ما بخواهیم یا نخواهیم، او می‌دهد، امّا اگر کسی هم سائل باشد، معلوم است که چطور می‌دهد. چرا این‌گونه است؟

عادت خداوند به مهربانی

حضرت در فراز بعد این‌طور به ذوالجلال و الاکرام عرضه می‌دارد - فرازی را که بیان کردیم، در سال گذشته شرح داده بودیم و فقط خواستیم مجدّداً یادآوری شود - : « وَ الْعَائِدُ عَلَیْهِمْ‏ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِک». دلیل این است: عادت توست که با بندگانت با رأفت و مهربانی برخورد کنی.
یعنی درست است که تو گفتی: سؤال کن و سائل را هم رد نمی‌کنی، همان‌طور که حتّی به کسی هم که سؤال نکند، عطا می‌کنی؛ امّا به تعبیری این، حقّ‌خواهی ما نیست. یعنی حقّ ما نیست که این‌طور باشد، بلکه این، لطف توست که علّتش هم حبّ تو به انسان‌ها و رأفت و مهربانی تو با خلقت است.
برای همین این نعمت‌ها پشت سر هم برای ما می‌آید. هنوز این نعمت تمام نشده، نعمت دیگر می‌آید. چرا؟ «  بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِک»، برای این که تو با خلق خودت به خصوص با انسان، رأفت و مهربانی داری.
به تعبیری دیگر، ولو من بد هستم، امّا رأفت و مهربانی از جانب توست و تو خودت ما را دوست داری، «  بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِک».

حبّی بیشتر از حبّ پدر و مادر به فرزند!

پروردگار عالم مهربانی و حبّش را به بندگانش چشانده است و از جمله مهم‌ترین مهربانی‌هایی که خدا به انسان چشانده، همین است که انسان، «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏»  است - که بزرگ‌ترین رأفت خداوند به انسان است - منتها گاهی بشر رأفت‌های ملموس و محسوس ظاهری می‌خواهد. اصلاً همین که ما الآن موجود هستیم، عین رأفت خداست، امّا ما این را باور نداریم و رأفت خداوند را در چیزهای دیگر می‌بینیم. مثلاً می‌گوییم: اگر رزق مادی من چنین و چنان شد، رأفت است. در حالی که این‌طور نیست. البته آن هم رأفت خداست، امّا خداوند به اصل وجود انسان، حبّ دارد و برای همین است که « الْمَنَّانُ بِالْعَطِیَّاتِ» است. لذا چون پروردگار عالم رأفت، مهربانی، لطف و حبّ به انسان دارد، این‌طور به او عطا می‌کند.
بارها در روایات شنیدید که ذوالجلال و الاکرام به انبیاء بزرگوارش فرموده: به قدری حبّ من به انسان‌ها زیاد است که آن‌ها را از پدر و مادرشان هم بیشتر دوست دارم! این حرف بسیار بزرگی است، البته اگر انسان این را بفهمد.

لطف خدا و اجازه درخواست کردن به بنده

منتها پروردگار عالم دوست دارد مسئلت‌هایی هم از ناحیه انسان باشد که آن‌گونه سؤال کند تا خدا هم آن رأفت را بیشتر به او بچشاند. پروردگار عالمی که همه بشر را دوست دارد (منتها خود انسان گاهی به ظاهر به جنگ با خدا می‌رود. هر چند هیچ کس نمی‌تواند و قدرت این را ندارد که دشمن خدا باشد و یا به جنگ با او بیاید، امّا بعضی به ظاهر این‌گونه هستند)، در مواردی رأفتش را بیشتر نشان می‌دهد. آن‌جا کجاست؟ آن موقعی که انسان از درگاه پروردگار عالم مسئلت کند که خود این مسئلت کردن، نشان از این است که بنده هم خدا را دوست دارد.

لذا مسئلت کردن ما نسبت به پروردگار عالم، خواری نیست، بلکه برعکس، عین رساندن حبّ ما به پروردگار عالم است. این نکته بسیار مهم است.انسان اگر از اهل دنیا مسئلت کند، خوار می‌شود. این را در روایت هم داریم که تا درخواست نکردی، عزیز هستی، امّا تا درخواست کنی، خوار می‌شوی. البته این برای همه هم نیست، امّا درجات ایمان خیلی زیاد می‌خواهد که آن را هم همه ندارند. یعنی مؤمن باید برای خود فرض بداند که اگر مؤمنی از او درخواست کند، این را عین لطف و رأفت پروردگار عالم به خودش بداند و بگوید: خدا به من لطف کرده است که این را به درب خانه من فرستاده است.
به تعبیر دیگر، اولیاء خدا بیان کردند: انسان خودش باید منّت آن کسی را که به درب خانه‌اش می‌آید و از او مسئلتی می‌کند، بکشد که قربانت بروم، تو باعث شدی خدا به من خیر برساند. لذا خدا این را دوست دارد و این، عین رأفت می‌شود. منتها این مطلب کم است.
آن کسی که درب خانه پروردگار عالم مسئلت می‌کند، باید بداند که این مسئلت، هم عنوان لطف از طرف خدا به خودش، و هم از طرف خودش به خداست. این مطلب هم از این جهت دوطرفه است که اوّلاً می‌خواهد به خداوند بگوید: خدایا! من تو را دوست دارم که به درب خانه تو آمدم. ثانیاً خدا هم می‌گوید: من هم تو را دوست دارم که به درب خانه هیچ احدی نرفتی و فقط به درب خانه من آمدی.

مسئلت از خدا، خودش عطاست

لذا یک معنی مسئلت و سؤال کردن از درب خانه پروردگار عالم این است که خدا! من می‌دانم فقط تو قادری، فقط تو کسی هستی که می‌توان از او مسئلت کرد و از دیگران نمی‌شود خواست. پس این، عین رحمت پروردگار عالم به انسان است که کاری کرده تا انسان از این طریق به درب خانه خدا بیاید و اعلان حبّش را به خدا برساند. البته این هم لطف خداست که کاری می‌کند ما به مشکلی برخورد کرده و به درب خانه‌اش برویم.

لذا بارها بیان کردم که بزرگان طبق روایات فرمودند: آن موقعی که انسان دعا می‌کند، خود آن دعا کردن، اجابت است و نیازی نیست که حتماً اجابت شود. چون اصلاً این لطف خداست که انسان درب خانه حضرت حقّ، دستش را بالا می‌برد و از حضرت حقّ درخواست و مسئلت می‌کند. لذا خداوند خودش کاری کرده که ما درب خانه‌اش را بزنیم.
البته مسئلت از ناحیه ما و عطا از ناحیه خداوند است، امّا همین مسئلتی که ما می‌کنیم، خودش عطاست و بنا نیست بعداً عطایی باشد. خداوند به ما عطا کرده که این حبّ و رأفت از ناحیه ما هم محسوب شود. یعنی بگویم: خدا! من درب خانه هیچ کسی نرفتم و فقط درب خانه تو آمدم، من فقط تو را می‌شناسم، چون به تو عشق می‌ورزم و می‌دانم که تو قادری.
پس این هم لطف، رأفت و محبّت خدا به ماست که کاری کرده تا ما فقط درب خانه خودش بیاییم. لذا این که در روایت شریفه آمده که گاهی خداوند اجابت ظاهری دعای مؤمنین را به تأخیر می‌اندازد، برای این است که دستشان بیشتر بالا برود؛ چون خدا آن‌ها را دوست دارد و به خدا خدا گفتن آن‌ها عشق می‌ورزد. امّا ای بسا خداوند به آن شخصی که دوست ندارد، درخواست نکرده هم بدهد تا برود.

پس معلوم می‌شود خدایی که داریم در دعای ماه رجب المرجّب می‌گوییم: «یَا مَنْ‏ یُعْطِی‏ مَنْ‏ لَمْ‏ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ» به کسی که مسئلت نمی‌کند و معرفت هم ندارد، عطا می‌کند. اتفاقاً ای بسا آن کسی که مسئلت نمی‌کند، اصلاً خدا نمی‌خواهد که مسئلت کند. دقّت کنید، دو جنبه دارد؛ یک جنبه این که پروردگار عالم حالش، حال عطاست. اصلاً چه کسی بخواهد و چه کسی نخواهد، خصوصیّت پروردگار عالم و صفت ذوالجلال و الإکرام، رحمانیّت و رحیمیّت است و در بستر رحمانیّت و رحیمیّت، همان جود و بخشش و کرم و رأفت و عطای پروردگار عالم هست.

جنبه دیگر این‌ است که اتّفاقاً به همه می‌دهد و بدون مسئلت هم می‌دهد و اصلاً اشکالی ندارد و خدا که نیاز ندارد ما مسئلت کنیم امّا می‌خواهد ما سؤال کنیم؛ چون سؤال سائل عندالله تبارک و تعالی، لطف خدا به آن سائل است؛ یعنی چون خدا دوستش دارد یک کاری می‌کند که درب خانه خدا بیایید و مدام خدا خدا و درخواست کند وإلّا همان‌طور که عرض کردیم اصلاً پروردگار عالم بدون درخواست هم می‌دهد، کما این که می‌تواند بدون « کُنْ فَیَکُونُ »   هم خلق کند؛ اراده ذاتیّه حضرت حق خلقت‌ساز است. پروردگار عالمی که فرمود: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ »  ، حالا این که بیان می‌فرماید، ما که از رگ گردن نزدیکتریم، نمی‌تواند؟! درخواستمان را نمی‌داند؟! نیّت ما را نمی‌داند؟! معلوم است که می‌داند. ما هنوز حرف نزده، اومی‌داند. به تعبیری نامه نانوشته شده را می‌داند چه هست و چه می‌خواهیم بگوییم. لذا خدا می‌داند، پس چرا می‌خواهد ما سؤال کنیم؟ چون خدا دوست دارد سؤال کنیم و این، محبّت دو طرف را به هم می‌رساند. پس این عین لطف است، عین رأفت است، عین رحمت است. 

چه زمانی رزمندگان در جبهات شکست می‌خوردند؟

لذا وقتی بیان می‌فرماید: « وَالْعائِدُ عَلَیهِمْ بِتَحَنُّنِ رَاْفَتِکَ» اوّلاً« وَاَنْتَ الْمَنّانُ بِالْعَطِیاتِ عَلی اَهْلِ مَمْلَکَتِکَ» اصلاً خصوصیّتت این است و بعد لطفی که تو مدام به واسطه این درخواست‌ها می‌کنی، رأفت توست. پس آن‌جا که سائل سؤال می‌کند، اتّفاقاً خدا دوستش دارد و همین را هم از انسان می‌خواهد منتها یک جاهایی خدای متعال می‌خواهد این حبّ را بیشتر از انسان نشان بدهد، عطا می‌کند، بدون درخواست ما هم عطا می‌کند. « وَلَیسَ مِنْ صِفاتِکَ یا سَیدی اَنْ تَاْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ الْعَطِیةَ»، لذا نمی‌شود وقتی امر کرده، عطا نکند. خدا می‌گوید: من می‌خواهم تو مدام بگویی و بخواهی و بدانم که تو درب خانه من آمده‌ای و هیچ جای دیگری هم نمی‌روی؛ یعنی از همه جا قطع امید کنی. اصلاً خلوص در این است که انسان از همه جا قطع امید بشود و بداند فقط خداست، هیچ کس دیگر قادر نیست. لذا چه در زندگی فردیمان و چه در زندگی اجتماعیمان، واقعاً اگر خدا را دیدیم، برنده‌ایم.

در جبهات هم بود همین بود دیگر. آن موقعی که رزمنده‌ها می‌گفتند: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏ »   و این را واقعاً داشتند و می‌دانستنند که واقعاً خداست، پیروز می‌شدند امّا یک جاهایی که یک مقدار خیلی کم هم غرّه می‌رفتند که مثلاً ما در مقابل ابزارهای آن‌چنانی آن‌ها، توانستیم بر آن‌ها غلبه پیدا کنیم، گاهی پروردگار عالم درست و حسابی تنبیه‌شان می‌کرد و گوش مالی می‌داد که شما باید حواستان باشد این‌ها مِن ناحیه‌الله است و از خودتان نیست. تصوّر نکنید خودتان هستید. این لطف خداست.
لذا اتّفاقاً گاهی آن شکست‌ها رأفت است. فکر نکنید که همیشه پیروزی لطف خداست، اتّفاقاً شاید در شکست بیشتر لطف خدا باشد، برای این که به انسان می‌فهماند که حواسش را جمع کند که او نیست.

به داشته‌هایمان غرّه نشویم، همه از خداست!

قبلاً هم بیان کردم که یکی از آقایان علما که امام جمعه موقّت هم هست، زمان طاغوت مسجد دروازه غار - که الآن اسمش مسجد شهید هرندی است - منبر رفت. ایشان همیشه روایات و مطالب را حفظ بودند، امّا به قول خودشان احتیاطاً هم می‌نوشتند. یک بار شروع کردند به خواندن روایت، بعد یادشان رفت. دست کردند در جیب قبایشان که روایتی را که نوشته بودند دربیاورند، دیدند نیست. در جیب دیگر قبا دست کردند، دیدند نیست. آخر آقا مجبور شدند دکمه‌های قبا را باز کنند و بیشتر بگردند. مردم هم که می‌دیدند ایشان دارند می‌گردند، مدام صلوات می‌فرستند. نهایتاً ایشان گفتند: آقا نیست، ولش کنید. صلوات هم می‌فرستید، نیست، مثل این که امشب خبری نیست. بعد ایشان فرمودند: آن موقع خدا خواست من را تنبیه کند؛ چون من گفتم من که این را بلدم، حالا برای چه بنویسم؟! به درد که نمی‌خورد، چون از رو که نمی‌خوانی امّا گفتم: حالا امشب هم می‌نویسم. - اتّفاقاً ما نوار این قضیه را هم داشتیم که با این ضبط‌های قدیم که برای مرحوم ابوی بود، ضبط شده بود - خدای متعال می‌خواهد بگوید که به حافظه‌ات غرّه نرو. حافظه را چه کسی داده؟ من دادم. بیان را چه کسی داده؟ من دادم. مسئله را چه کسی داده؟ من دادم. لذا این مطلب، مطلب بسیار بسیار مهمّی است.

خدا آیت‌الله آشیخ علی پناه(اعلی اللّه مقامه الشّریف) را رحمت کند، ایشان مرد بسیار الهی و صمدانی بودند و دوست آیت‌الله مهدوی کنی - که خداوند إن‌شاءالله ایشان را هم اگر مصلحتشان باشد، شفا دهند- هم بودند. آیت‌الله مهدوی کنی می‌فرمودند: ما در تابستان از قم می‌آمدیم و تنها کسی که می‌ماند، آشیخ علی پناه بود. اسم ایشان مرحوم آشیخ علی پناه اشتهاردی که به همان آشیخ علی پناه معروف بودند. ایشان معروف بودند به این که اصلاً لمعه را حفظ است و همین‌طوری هم بود. من این را خودم دیدم، در باب ارث بودیم، ایشان یک چیزی گفت، یکی دو تا از آقایان گفتند: آقا! نه، این‌طور است. گفتند: نه، اشتباه می‌گویید. بعد عبارت را خواندند، معلوم شد عبارت ایشان کاملاً اشتباه بود. همه تعجّب کردند و خودشان هم آن روز خیلی ناراحت و عصبانی شدند و دست روی پیشانی گذاشتند. فردا آمدند گفتند: دیشب فهمیدم دیروز پروردگار عالم بهترین لطف را به من کرد. لذا گاهی این‌طور است، پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: منم، و این رأفت است.

شب‌خیزی، اعلان دوستی خدا

پس خود درخواست هم مِن ناحیه برای انسان که درب خانه پروردگار عالم برود و از ذوالجلال و الاکرام درخواست کند، لطف است. خدا می‌تواند بدون درخواست هم عطا کند. خدا قادر است. اگر نستجیربالله، نعوذبالله، بگوییم: او نمی‌داند من و شما چه می‌خواهیم که اصلاً خدا نیست.

بیان کردم ما در امور باید مثال‌های عامیانه بزنیم. گاهی پدر و مادر من و شما را که می‌بینند، می‌گویند: فلانی! چرا نارحتی؟ می‌گوییم: نه، چیزی نیست. می‌گوید: من دیگر بچّه‌ام را بعد از این همه سال نشناسم. چهره را که می‌بیند، می‌فهمد که شما یک طوری هستی و یک مسئله‌ای هست با این که مثلاً می‌خواهی نشان بدهی که غم و مشکلی نداری و نمی‌خواهی پدر و مادرت بفهمند اماّ از چهره‌ات می‌خوانند و از حالتت می‌فهمند، با این که به نظر خودت داشتی مثل همیشه طبیعی رفتار می‌کردی.
آن‌وقت پروردگار عالم که خالق انسان است، نمی‌داند من و شما چه نیازی داریم؟! مگر می‌شود نداند؟! ولی اصلاً پروردگار عالم می‌خواهد ما در‌خواست کنیم. پس این خودش لطف خداست، رأفت خداست، محبّت خداست.

اصلاً خدا چه نیاز به شب من و شما دارد؟! روزمان چیست که بخواهد شبمان باشد وشبمان چیست که بخواهد روزمان باشد؟! او نیازی ندارد. این باز اعلان حبّ از ناحیه ماست که این را هم باز خود خدا، لطف کرده است. جدّاً این‌طور است وإلّا واقعاً خدا نیاز ندارد. حالا بزرگان و اولیاء خدا که شب‌خیز شدند، چه به خدا رسید؟! ولی پروردگار عالم دوست دارد. این اعلان دوستی خود خداست.

لذا در یک روایت شریفه وجود مقدّس پیغمبر اکرم، خاتم رسل، محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌فرمایند: « ثلاثة یحبّهم اللَّه عزّ وجلّ»  سه گروه را خدای خیلی دوستشان دارد. « رجل قام من اللّیل یتلوا کتاب اللَّه » کسی که بلند شود، قرآن بخواند.معمولاً این‌طور است که بچّه اگر خواب باشد و موقع غذا خوردنش باشد، ما می‌گوییم: بگذار بخوابد. خواب الان برای بچّه بیشتر لازم است امّا مادر گاهی که می‌داند او نیاز به شیر دارد و خواب است، بلندش می‌کند. دائم با او بازی می‌کند، پشت ‌گوش‌هایش را می‌مالد  و سعی می‌کند بیدارش کند که به او شیر بدهد امّا ما می‌گوییم چرا مردم آزاری می‌کنی و بچّه را بیدار می‌کنی؟!

پروردگار عالم ما را اذیّت می‌کند که می‌گوید: بلند شوید و در شب قیام می‌کند؟! اصلاً خدا برای چه دوستش دارد؟ شب را هم که خودش برای خواب قرار داده. اصلاً نوع تنظیم بدن را خودش این‌طور قرار داده که گردش روز و شب باید هر کدام در جایگاه خودش باشد تا بدن انسان سالم باشد. امّا در همان اوج خواب می‌گوید: بلند شو. نعوذبالله، نستجیربالله، به تعبیر عامیانه، خدا مردم آزار است؟! پس این برای چیست؟ چون دوستش دارد.

مثل این که گاهی مادر می‌بیند بچّه زیاد می‌خوابد، با این که دوست دارد بچّه بخوابد امّا می‌گوید: نکند مریض است. می‌گویند: مه، بچّه است، برای همین خوابش زیاد است امّا مادر می‌گوید: نه، این خیلی می‌خوابد.  عرض کردم مجبوریم این مثال‌های دنیوی را بزنیم وگرنه ملائکه الله به این تمثیل‌ها می‌خندند امّا عیبی ندارد ،خودشان هم می‌دانند ما مال این دنیاییم، مال محسوسات و ملموساتیم و باید این مثال‌ها را بزنیم تا خوب جا بیفتد وگرنه حتّی نمی‌شود گفت: این مثال‌ها در شأن و خور ذوالجلال و الاکرام است.

لذا عزیزان! پروردگار عالم بنده را دوست دارد و می‌خواهد یک طوری به بنده اعلان کند که ای بنده! وقتی تو از من مسئلت می‌کنی، حتّی در دل شب که خوابی امّا دیگر بلند می‌شوی، قرآن می‌خوانی، تو احساس نیاز به من داری. چون شب اوج خستگی انسان است و خوابش هم می‌آید، امّا اتّفاقاً انسان، در آن اوج خستگی باید احساس نیازش را به پروردگار عالم را بیان کند. از طرفی هم این محبّت خودش به خداست؛ یعنی هم اوج نیاز، و هم اوج محبّت.

هرکه حقیقت حبّ را چشید، مُرد!

یک مطلبی هم به شما بیان کنم که خیلی جالب است. این را قبلاً خصوصی برای دوستان گفتم امّا به شما هم بگویم. ابوالعرفاء(اعلی اللّه مقامه الشّریف) می‌فرمودند: اصلاً حبّ از ناحیه انسان به پروردگار عالم معنا ندارد. پروردگار عالم اسم این را هم حبّ گذاشته که ما مشتاق بشویم وگرنه حبّ نیست. خیلی عجیب است! اتفاقاً روایاتی هم در مورد حبّ انسان به خدا داریم امّا‌ می‌فرمودند: این‌ها همه عاریه‌ای ا‌ست، حقیقی نیست. حبّ حقیقتاً فقط از ناحیه خدا به انسان است، ما فقط نیاز داریم، چون ما نمی‌فهمیم که چیست. فرمودند: فقط یک عدّه در آن بالا بالاها یک مقداری از این چیز را می‌چشند که وقتی هم آن را می‌چشند، می‌میرند. دیگر طاقت نمی‌آورند. تازه یک مقدار خیلی کمی می‌چشند ولی وقتی هم می‌چشند، می‌میرند. لذا این که ما داریم، حبّ نیست. ما نیاز داریم. پس ما نیاز به شب‌خیزی داریم؛ چون در شب‌خیزی ما هم باز عنوان نیاز به پروردگار عالم است امّا پروردگار عالم این را عنوان حبّ می‌داند.

خیلی جالب است! خدا می‌گوید: من سه گروه را دوستشان دارم؛ اوّلین گروه کسانی هستند که در شب قیام می‌کنند و کتاب پروردگار عالم را می‌خوانند. شروع می‌کنند با خدا صحبت کردن و خدا هم دارد با آن‌ها صحبت می‌کند؛ چون در کتاب الله، خدا با انسان صحبت می‌کند. دعا می‌خوانند، مناجات می‌کنند و یاد خدا هستند.

قتال، محک حبّ

گرچه اصلاً همه این‌ها لطف خدا به انسان است وإلّا خود انسان حقیقتاً درک حبّ به پروردگار عالم را ندارد. مثلاً  در خود قرآن مجید و کریم الهی هست که «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ» . بعد می‌رسد به آن‌جا که می‌گوید: «وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ». اتّفاقاً این «عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً» مال خود همین قتال است. حبّ حقیقی ما این است که قتال و جنگ نباشد، آرامش باشد. از جنگ بدمان می‌آید که خوب هم هست، سلم خیلی خوب است. کسی از جنگ خوشش نمی‌آید، اسلام هم از جنگ خوشش نمی‌آید امّا این قتال که برای شما «کُتِبَ» شده است و گاهی بدتان می‌آید، نمی‌دانید که برای شما خیر است. گاهی هم از چیزهایی خوشتان می‌آید «وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً»، دوست دارید جنگی نباشد و همه راحت باشند. به تعبیری با جملاتی نظیر این که همه با هم مسالمت‌آمیز زندگی کنند و از این حرف‌ها ولی «وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ» برای شما شرّ است.

یک سؤال؛ در بحث قتال چه خیری هست؟! در قتال که شرّ است، خون و خونریزی است. اسلام هم که از سلم است، ییعنی آرامش. پروردگار عالم می‌خواهد بفرماید: می‌خواهم ببینم آن‌جایی که برای من هست، خودت را می‌کشی یا نه؟ کما این که مثلاً در همین بمباران دیده شده حلبچه طرف روی بچّه‌اش افتاده بوده که بچّه‌اش طوری نشود و در همان حال هم از دنیا رفت. یا گاهی در زلزله دیده شده مادر بچّه را در بغل خود می‌گیرد و خود را روی بچّه قرار می‌دهد، بعد وقتی آوارها را برمی‌دارند، می‌بینند می‌خواسته خود را فدای بچّه کند که حالا بچّه هم چون هوا نبوده، از دنیا رفته است. چرا؟ چون حبّ است.اگر تو جدّی حبّ به خدا داری، خود را برای خود خدا می‌کشی.

تشویقی خدا برای اهل شب

اگر حبّ به خدا داری، این لطف خداست که می‌خواهد تو این دوستی و محبّت را از خدا مسئلت کنی. باید اعلان کنی که خدایا! من هم اهل قیامم، اهل لیلم وإلّا خدا هیچ نیازی ندارد ولی خدا ما را دوست دارد.به تعبیر دیگر که باز این تعبیر اهل دل است و آن‌ها خوب بیان می‌فرمایند، خدا دوست ندارد حتّی ما را خواب ببیند.

یک مثال بزنم، باز هم در مثال مناقشه نیست. عاشق و معشوق، اگر جدّی عاشق و معشوق هم باشند، وقتی ببینند معشوق یا معشوقه‌شان خواب است، ناراحت است. دوست دارند تا بیدارند، طرف مقابل هم بیدار باشد. لذا حتّی پروردگار عالم دوست هم ندارد خواب ما را ببیند. با این که حتّی خودش هم خواب را قرار داده است. حالا شاید ما این را درک نکنیم، این را اولیاء خدا می‌گویند. شاید یک عدّه بگویند این چه حرفی است؟! بله، ما درک نمی‌کنیم و هیچ اشکال و خرده‌ای هم به ما نیست. اتّفاقاً به آن‌هایی هم که این حرف را می‌زنند، خرده می‌گیرند و از یک جهت هم درست می‌گویند چون آن‌ها هنوز به این مقام نرسیدند که درک کنند یعنی چه پروردگار عالم دوست ندارد بنده‌اش را خواب ببیند؟! خودش خواب را قرار داده، خودش نوع فیزیک بدن را این‌طور قرار داده، حالا دوست ندارد ما را خواب ببیند؟! بله دیگر، اتّفاقاً «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ »  دلالت بر همین است دیگر. بعد هم تشویقی قرار می‌دهد که « عَسى‏ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً ». تشویقی‌اش این است که اگر این کار را بکنی، آن‌وقت به تو مقام محمود هم می‌دهد. پس علی‌ای‌حال پروردگار عالم این‌گونه است.

حالا چون من این روایت را خواندم، بگذارید تا انتهایش را بیان کنم که روایت کامل باشد. « و رجل تصدّق صدقة بیمینه یخفیها من شماله » خدا کسی را دوست دارد که دست راست او صدقه بدهد و دست چپش نفهمد. کما این که عرض کردم دوست دارد کسی واقعاً مرد باشد. اصلاً لطف خدا بداند که سائل آمده درب خانه شما را زده و کمک خواسته. بگوید: به‌به! خدا چقدر من را دوست داشته که این را فرستاده. حالا این که یک دست داد، دست دیگر نفهمد، یعنی چه؟! بالاخره من که خودمم؟! این عنوان مثال است؛ یعنی خودت هم صددرصد فراموش کن. چه برسد که نعوذبالله، نستجیربالله بخواهی به دیگری بگویی. این ضایع شدن همه اعمال توست. پس خدا این شخص را هم دوست دارد.

سومین مورد هم دلالت بر همان است که گفتم: خدا قتال را دوست دارد. می‌فرمایند: « و رجل کان فی سریّة فانهزم أصحابه فاستقبل العدوّ ». کسی که در یک جنگی رفتند و در آن جایگاه جنگ، یک عدّه از همرزمانش برمی‌گردند، «فانهزم أصحابه»  امّا او بر نمی‌گردد و با دشمن مقابله می‌کند؛ یعنی می‌خواهد بگوید: خدایا! من واقعاً به خاطر دین و به خاطر تو ایستاده‌ام، آن‌های دیگر برگشتند. لذا خدا می‌فرماید: من، او را دوست دارم.

پس پروردگار عالم به زبان معصوم به ما یاد داده است که این‌طور با خدا حرف بزنیم - این را هم خود خدا یاد داده و ما بلد نیستیم – که: «وَ أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْعَطِیَّاتِ عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِک وَ الْعَائِدُ عَلَیْهِمْ‏ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِک ». به واسطه این رأفت و محبّت تو، همه این نعم دائمی است.

خدایا! ما را لایق این مقام که از تو مسئلت کنیم و اهل سؤال باشیم قرار بده.اگر دقّت کنید، این به زبان دعا است امّا خیلی چیزها در آن است؛ یعنی ما باید واقعاً توفیق داشته باشیم که دائم از خدا سؤال کنیم، لطف خدا شامل ما می‌شود.خدایا! ما را جزء سائلین حقیقی خودت قرار بده.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی
آیت‌الله قرهی در شرح دعای ابوحمزه ثمالی مطرح کرد

تقسیم تمام روزی‌ها و نوشته شدن اجل‌ها در ماه رمضان

خبرگزاری تسنیم: آیت‌الله قرهی در جلسه دوم شرح دعای ابوحمزه ثمالی با اشاره به روایتی از امام صادق(ع) توصیه کرد: کوشش و جهد و تلاشتان را زیاد کنید، زیرا در این ماه مبارک رمضان روزی‌ها تقسیم می‌شود.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، جلسه دوم شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت الله قرهی شب گذشته در مهدیه القائم المنتظر(عج) حکیمیه برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید: 

بهار قرآن و نشاط عبّاد!

بیان کردیم: خود ماه مبارک رمضان به عنوان سال عبادی، فعالیّت انسان را برای عبادت بیشتر می‌کند.لذا مثلاً در باب خود قرآن کریم و مجید الهی می‌گویند: این ماه، ماه بهار قرآن است. چرا عنوان بهار را بیان می‌کنند؟ همان‌طور که می‌دانید اوّلین مسئله در مورد بهار، نشاط است. یعنی آمدن فصل بهار، نشاط خاصّی را به انسان‌ها می‌دهد. در بهار، نشانه‌های حیات رشد می‌کند. همان‌طور که دیدید حال، طور دیگری است، برگ‌ها و درختان، سبز می‌شوند، گل‌ها غنچه می‌کنند و ... که همه نشانه‌های حیات است.

 لذا این که بیان فرمودند: ماه مبارک رمضان، بهار قرآن هم هست؛ یعنی هم انسان حیات می‌گیرد و هم به واسطه این حیات، نشاط دارد. وقتی که نشاط هست، کار و فعالیّت انسان هم بیشتر می‌شود. چون بدون نشاط، انسان نمی‌تواند عبادت خوبی داشته باشد و کار انجام بدهد. لذا نشاط خوبی برای انسان به وجود می‌آید.ماه مبارک رمضان هم نشاط خاصّی برای عبّاد عالم است، برای همین به آن، آغاز سال عبادی می‌گویند. مثل این که آغاز سال نوی ما در فصل بهار است. این هم آغاز سال عبادی است؛ یعنی نشاط بیشتری می‌آید.بیان هم کردیم که وقتی می‌گویند: در ماه مبارک رمضان با خواندن یک آیه، ثواب ختم قرآن برای انسان محسوب می‌شود؛ به این معنا نیست که انسان، کند شود، بلکه برعکس؛ چون می‌بیند تشویق می‌کنند، بیشتر هم آن نشاط را دارد.

وصیّت امام صادق(صلوات اللّه و سلامه علیه) هنگام ورود به ماه مبارک

لذا من این را به عنوان تکمله بحث بیان می‌کنم و بعد به فراز مورد نظر ورود پیدا می‌کنیم. همان‌طور که بیان کردم: ادعیّه شب‌های ماه مبارک بسیار زیاد است که همه به واسطه آن نشاط است که انسان‌ها، آن هم عبّاد عالم، از آن استفاده می‌کنند.

در روایتی وصیّتی از وجود مقدّس حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق(صلوات اللّه و سلامه علیه) به فرزندانش، موقعی که ماه مبارک رمضان شروع می‌شد، بیان شده است، «مِن وَصِیَّتِهِ لِولْدِهِ عِندَ دُخُولِ شَهرِ رَمَضانَ» . چون نشاط هست و سال عبادی محسوب می‌شود، حضرت این‌طور فرمودند: « فاجهَدُوا أنفُسَکُم فإنّ فیهِ تُقسَمُ الأرزاقُ » - تعبیر خیلی عجیبی است - کوشش و جهد و تلاشتان را زیاد کنید، زیرا در این ماه مبارک رمضان، روزی‌ها تقسیم می‌شود.

تقسیم تمام روزی‌ها در ماه مبارک

بارها بیان کردم که با بیان ارزاق، نباید ذهن ما بلافاصله سراغ مواد غذایی برود. گرچه آن‌ها هم رزق است، ولی رزق مادی است. امّا رزق‌های معنوی هم هست، کما این که اوّلین دعایی که حاج شیخ عبّاس قمی، آن آیت‌ حقّ و مخلَص الهی در ادعیّه مشترکه این ماه در مفاتیح آورده، دعای حجّ است که بیان می‌شود: «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی‏ حَجَ‏ بَیْتِکَ‏ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا وَ فِی کُلِّ عَامٍ مَا أَبْقَیْتَنِی فِی یُسْرٍ مِنْکَ وَ عَافِیَةٍ وَ سَعَةِ رِزْقٍ وَ لَا تُخْلِنِی مِنْ تِلْکَ الْمَوَاقِفِ الْکَرِیمَةِ ...‏». لذا در مورد حجّ هم «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی» بیان می‌فرماید، یعنی خدایا! حجّ را رزق من قرار بده. 

لذا حجّ، رزق معیّن شده از ناحیه خداوند است و این‌طور نیست که انسان تصوّر کند حتماً باید پول داشته باشد. البته یکی از ابزارهای آن، همان است، امّا گاهی خیلی‌ها پول هم دارند، ولی توفیق حجّ را ندارند. گاهی هم می‌بینیم این‌طور نیست.خیلی سال‌های پیش این مطلب را شنیدید که پیرزنی به فرودگاه می‌رود تا یک حاجی را بدرقه کند، همین‌طوری سرش را پایین می‌اندازد و به داخل هواپیما می‌رود. وقتی به جدّه می‌رسد می‌گوید: من چیزی ندارم. آن زمان مثل الآن نبود که دولت عربستان این‌قدر سخت بگیرد. این مطلب را به حاج آقای ری شهری(حفظه اللّه) بیان می‌کنند، ایشان می‌گویند: این دیگر رزق او است که تا این‌جا آمده، او را برنگردانید. همه امور او را بعثه می‌پذیرد.

لذا حضرت می‌فرمایند: « فاجهَدُوا أنفُسَکُم فإنّ فیهِ تُقسَمُ الأرزاقُ »، در ماه مبارک رمضان، جهد و تلاش و کوشش کنید. پس این‌طور نیست که بگوییم، چون فرمودند: «وَ نَوْمُکُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ» ، من باید بخوابم. بلکه باید تلاشمان مضاعف شود؛ چون رزق و روزی‌ها در این ماه تقسیم می‌شود.کما این که مگر نمی‌گویند در شب قدر، مقدّرات انسان رقم می‌خورد؟ اتّفاقاً یکی از الطاف الهی این است که شب قدر را بلافاصله اوّل ماه مبارک قرار نداد. همان‌طور که قبل از ماه مبارک هم، دو ماه را مخصوص قرار داد تا ما برای ماه مبارک آماده شویم. بارها بیان کردم: رجب به معنی نهر است (و فرمودند: در بهشت، نهری به نام رجب است) و انسان باید در این ماه خود را از گناهان شستشو دهد، لذا در این ماه به ذکر استغفار خیلی سفارش شده است. ماه شعبان المعظّم هم ماه پوشیدن لباس تقواست تا در ماه مبارک رمضان که ضیافت‌الله است، به مهمانی خدا ورود پیدا کند. یعنی در ابتدا خود را از گناهان شستشو داده، بعد لباس تمیز تقوا را هم بر تن کرده و می‌خواهد به مهمانی برود.
لذا این، ضیافت‌الله و مهمانی پروردگار عالم است که مقدّماتی دارد. برای آن شبی هم که مقدّرات ما از ناحیه خداوند تعیین می‌شود، باز پروردگار عالم لطف، کرم و محبّتش این است که آن شب را در شب اوّل ماه مبارک قرار نداده است. ما را آماده می‌کند تا به شب قدر برسیم.

نوشته شدن اجل‌ها در ماه مبارک

حضرت در ادامه می‌فرمایند: «و تُکتَبُ الآجالُ »، در این ماه اجل‌های انسان‌ها هم نوشته می‌شود. بستگی دارد ما با این ماه مبارک چطور رفتار کنیم. بارها در دعاها بیان کردم: پروردگارا! آنچه خوبان عالمت دعا بلدند و ما از آن دعاها محرومیم (چون خیلی از دعاها را خوبان عالم می‌دانند که ما نمی‌دانیم)، همه آن دعاها را تفضّلاً در حقّ همه ما مستجاب بگردان. یکی از آن ادعیّه که خوبان عالم بلدند، این است که به خود ماه مبارک قسم می‌دهند. می‌گویند: خدایا! به حقیقت این ماهی که مبارک است، لحظات این ماه را برای ما مبارک بگردان. این ماه را از ما راضی و خشنود بگردان (یعنی خود این ماه مبارک هم باید از ما راضی باشد).بعد اولیاء خدا با خود این ماه صحبت می‌کنند، می‌گویند: ای شهرالله! کاستی‌ها و کم‌کاری‌های ما نسبت به وجود مبارکت را از ما درگذر. چرا؟ چون این ماه، ماهی است که باید با آن خوب برخورد کرد و اجل‌ها هم در آن نوشته می‌شود، «و تُکتَبُ الآجالُ ».

نوشته شدن اسامی مهمانان خصوصی حضرت حقّ در ماه مبارک

« و فیهِ یُکتَبُ وَفدُ اللّه ِ الذین یَفِدُونَ إلَیهِ» - حالا دلیل این را هم که مدام از شب گفته می‌شود، بیان خواهم کرد که در ادامه این روایت هست - در این ماه، نام‌های مهمانان پروردگار عالم و کسانی که دوستدار خدا و شهرالله هستند و در این ماه مبارک وارد شده‌اند، نوشته می‌شود. لذا حضرت برای همین می‌فرمایند که مجاهده کنید « فاجهَدُوا أنفُسَکُم» که بالاخره اسمتان را بنویسند که در این ماه وارد شدید.
اولیاء خدا یک سری از تعابیر را از باب این که ما بفهمیم، جبراً با مثال‌های دنیوی تبیین می‌کنند. چون ما با محسوسات و ملموسات کار داریم. به فرض کسی در یک دوره آزمایشی در یک محلّ کاری مشغول باشد و به او گفته باشند: فعلاً آزمایشی کار کن، چون ما تعداد محدودی را می‌خواهیم. معمولاً آن کسی که می‌خواهد در آن‌جا استخدام شود، تلاشش را بیشتر می‌کند تا به تعبیری خودش را نشان می‌دهد.
اگر می‌خواهیم اسممان در ماه مبارک رمضان نوشته شود، « فاجهَدُوا أنفُسَکُم»، بیشتر باید تلاش کنیم. چرا؟ چون می‌فرمایند: یکی از خصوصیّات این ماه این است: « و فیهِ یُکتَبُ وَفدُ اللّه ِ الذین یَفِدُونَ إلَیهِ»، چه کسانی به مهمانی پرودرگار عالم وارد شدند؟ اسامی این مهمان خداوند نوشته می‌شود. پس خودت را نشان بده.
حتّی اگر در محلّ کاری وارد هم شدی، ولی می‌خواهی مقام بیشتری پیدا کنی، باید باز هم خودت را نشان دهی، یعنی مدام کار بیشتر انجام بدهی تا - به تعابیر دنیوی - از یک کارمند جزء به مدیر کل و ... برسی.

لذا اگر می‌خواهی عندالله تبارک و تعالی اسمت را جزء آن مهمان‌های خصوصی در ضیافت الله بنویسند، « فاجهَدُوا أنفُسَکُم»، باید تلاشت بیشتر شود، نه این که کمتر شود. در ماه مبارک رمضان تلاش بیشتر می‌شود. یکی همین است که ما در شب‌های ماه مبارک بیدار هستیم. در غیر از این ماه، در این ساعت در خانه‌هایمان خواب بودیم. اصلاً چرا در این شب‌ها بیداریم؟ در طی سال، معمولاً فقط در شب‌های جمعه است که اولیاء خدا عدّه خاصّی را همراه خود می‌کنند و خیلی از جاها دعای کمیلشان تا سحر طول می‌کشد (مثلاً در اصفهان و تکیه‌های مختلف تخت فولاد، این رسم هنوز هست) و ... . امّا این که در تمام شب‌های ماه مبارک بیداریم، برای این است که ما می‌خواهیم تلاشمان را بیشتر کنیم.

عمل شب ماه مبارک، بهتر از هزار ماه!

« و فیهِ لیلةٌ العَمَلُ فیها خَیرٌ مِن العَمَلِ فی ألفِ شَهرٍ»، در این ماه مبارک، عمل در لیله‌ آن، بهتر از عمل در هزار ماه است. جالب است که هم پروردگار عالم و هم حجج الهی - که مبلّغین فرمان ذوالجلال و الاکرام هستند و از خود چیزی ندارند - همه لفظ لیل را به کار می‌برند. این خصوصیّت بیدار بودن در شب مهم است. چون بیدار بودن در روز مهم نیست و همه بیدار هستند. شب، وقت خواب است و روز، وقت بیداری.

لذا حضرت می‌فرمایند: کارهایتان را بیشتر انجام بدهید و به خاطر همین است که شب دعاهایش بیشتر است. خیلی جالب است؛ اگر نگاه کنید در ادعیّه‌ای که اولیاء خدا در کتب ادعیّه برای ماه مبارک رمضان تبیین می‌فرمایند، ادعیّه شبش بیشتر است و ادعیّه‌های طولانی هم هست. بعضی بیان کرده‌‌اند: به خاطر این که مثلاً انسان در صیام است و شاید انسان بالأخره در صیام حال دعا را نداشته باشد و از این حرف‌ها، ولی اولیاء خدا می‌گویند: خیر؛ این نیست. آن کسی که به پروردگار عالم متّصل شد، دعا را هم انجام می‌دهد.
کما این که بیان کردم بعضی‌ در روز سه جزء قرآن می‌خوانند و قرآن هم همان وقت را می‌گیرد که دعا می‌گیرد. پس به این دلیل نیست، بلکه می‌خواهند شب خیزی و بیدارباش در شب را به ما بدهند و ما را با این دعاهای گران‌سنگ بسیار عالی، مثل دعای ابوحمزه، آشنا کنند.

لذا راه هم در لیله در دعاست. بیشتر دعا و مناجات است، البته قرآن هم داریم که در شب بخوانید و طبیعی است که نماز شب هم داریم امّا آن چیزی که هست، دعاست.
لذا اتّفاقاً بعضی از آقایان جمع بین این‌ها را انجام می‌دادند. از جمله بیان می‌کنند که بعضی از بزرگان در نماز شبشان - دعای ابوحمزه را می‌خواندند. خیلی حرف عجیبی است! این‌ها دعای ابوحمزه را حفظ بودند و قنوت نماز شبشان می‌خواندند، آن هم با آن حالی که داشتند، با آن اتّصال، با آن اشک و گریه و فغان و ندبه‌ای که داشتند.

چگونه انجام اعمال سخت و طولانی برای انسان ممکن می گردد؟

یک نکته هم بیان می‌کنم که این را امتحان کنید. هر چیزی، اوّل سخت به نظر می‌آید امّا وقتی عادت کنی، دیگر اصلاً سخت نیست.باز در مثال مناقشه نیست؛ گاهی به بعضی‌، به واسطه برنامه‌هایی که حالا برای بچّه‌دار شدن یا مطالب دیگری دارند، دعاهایی داده می‌شود که به آن اعمال می‌گویند؛ مثلاً اعمال صده به آن‌ها می‌دهند. این اعمال اوّل سخت به نظر می‌آید امّا بعد از مدّتی چون عادت کرده‌اند، آرام آرام می‌بینند که اتّفاقاً وقتش را هم دارند و وقتشان زیاد هم می‌آید. این مطلب را به این واسطه بیان می‌کنم که به خود بنده مراجعه کرده‌اند که آقا مثلاً اگر باز هم دعای دیگری هم هست، بدهید. حتّی کسی بوده که اصلاً با دعا مأنوس نبوده است و عربی را خوب نمی‌توانسته بخواند. سواد آن چنانی هم نداشته امّا آرام آرام عادت کرده است. اصلاً این خصوصیّتش است.

لذا برای همین است که من و شما اوّل تعجّب می‌کنیم که چطور می‌شود یک کسی مثلاً دعای ابوحمزه یا دعاهای دیگر را در قنوت نماز شبش بخواند، چطور است که می‌شود مقاومت کرد امّا همه این‌ها شدنی است. من و شما اوّل یک خورده قنوتمان طول بکشد، احساس می‌کنیم کمرمان درد گرفت و مدام این پا و آن پا می‌کنیم امّا وقتی عادت کنی، دیگر این‌طور نیست. وقتی در رکوع نماز به جای این که بگویی: «سُبحانَ اللّه سُبحانَ اللّه سُبحانَ اللّه» و سریع بلند شوی، یک «سُبحانَ رَبِّیَ العَظیمِ وَ بِحَمدِهِ» هم بگویی، یک صلوات بر محمّد و آل محمّد هم بفرستی، دیگر آرام آرام عادت می‌شود و بعد اتّفاقاً برعکس، اگر یک جای دیگر بروی و ببینی که سریع از رکوع بلند می‌شوند، شما تعجّب می‌کنی که عجب! من که هنوز رکوع نرفتم، چطوری بلند شویم؟! یعنی همان که اوّل اعتراض می‌کرد که آقا چرا نماز طولانی است، بعد برعکس می‌شود. این خصوصیّت انسان است که عادت می‌کند.

لذا خیلی مهم است که انسان بداند ما اوّلش تعجّب می‌کنیم و تصوّر می‌کنیم که این دعاها سخت است یا نمی‌شود انسان روزی سه جزء قرآن بخواند و بعد کارهایش را هم انجام بدهد ولی می‌شود. من می‌خواهم بیان کنم که حسب فرمایشات اولیاء خدا و آنچه که در روایات شریفه است، ذوالجلال و الإکرام، یک برکتی در وقت انسان قرار می‌دهد، که می‌شود. وقت، همان وقت است که دیگران هم دارند، و هیچ فرقی هم نکرده، صبح برای ما همان صبح است و برای آن ولیّ خدا هم همان صبح است امّا چرا ما موفّق نیستیم و آن ولی خدا موفّق است؟ برای این که برای او، برکت در مطلب پیش می‌آید. صبح برای ما هیچ چیزی افاقه نمی‌کند امّا اگر توفیقاتی مِن ناحیه الله تبارک و تعالی برای انسان به وجود می‌آید، آن برکتش را هم مرحمت می‌کند.

مسئلت از خدا، عامل اتّصال طرفین

لذا یکی از مطالب هم، همین خود بحث دعای ابوحمزه است. در این دعای بسیار با عظمت سال گذشته ما به این‌جا رسیدیم که فرمودند: «وَلَیسَ مِنْ صِفاتِکَ یا سَیدی اَنْ تَاْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ الْعَطِیةَ وَاَنْتَ الْمَنّانُ بِالْعَطِیاتِ عَلی اَهْلِ مَمْلَکَتِکَ وَالْعائِدُ عَلَیهِمْ بِتَحَنُّنِ رَاْفَتِکَ». حضرت امام سجّاد(علیه الصّلوة و السّلام) در این فراز دعا می‌فرمایند که خدا! از صفات تو این نیست که امر کنی به این که از من مسئلت کنید و بعد عطا نکنی. اصلاً این‌طور نیست. مگر یک کریم می‌تواند به تعبیر عامیانه به کسی وعده بدهد و بگوید برو فلان کار را کن، اگر شد، من این را به شما می¬دهم، بعد ندهد؟! اصلاً کریم این‌طور نیست.

آن هم کریمی که خودش در ماه رجب المرجّب، قبل از ورود به ماه مبارک رمضان در دعای رجبیّه خواندیم: «یَا مَنْ یُعْطِی الْکَثِیرَ بِالْقَلِیلِ یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ سَأَلَهُ یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تُحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً». یعنی پروردگار عالم حتّی به آن کسی که مسئلت هم نمی‌کند و نمی‌شناسد، مرحمت می‌کند. آن‌وقت مگر می‌شود که به کسی که مسئلت کند، مرحمت نکند، به خصوص که خود حضرت حق می‌گوید: از من مسئلت کنید؟! ابداً این‌طور نیست.

شاید بپرسید: حالا که ذوالجلال و الاکرام نیاز به سؤال ما ندارد و طبق همین دعای رجبیّه پروردگار عالم بدون سؤال هم عطا می‌کند، پس چرا بیان می‌فرماید: شما از من مسئلت کنید؟ اولیاء نکات زیادی را بیان کردند، ولی نکته‌ای که به درد ما می‌خورد که قابل فهم برای ما باشد، این است که ذوالجلال و الاکرام، ارتباط سخن گفتن خود با بندگانش، از ناحیه قران است. امّا از طرف انسان، از ناحیه دعا و مسئلت کردن است. لذا در حقیقت مسئلت مِن ناحیه الله، باعث اتّصال طرفین است. پروردگار عالم می‌گوید: از من مسئلت کنید، برای این که ما هم بگوییم: ای خدا! ما با تو رفیقیم و ما هم یک طوری با خدا سخن بگوییم.

البته طبیعی است؛ ما کجا و پروردگار عالم کجا؟! ما اصلاً مخلوقیم و حد و اندازه حرف زدن با پروردگار عالم را نداریم. امّا پروردگار عالم می¬گوید: با من صحبت کنید و چون خیلی مواقع هم، ما همین¬طوری حرف نمی¬زنیم و ذوالجلال و الاکرام را فراموش می‌کنیم، پروردگار عالم کاری می‌کند که ما مسئلت کنیم. فرمود: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُم‏» .
لذا در این فراز هم می‌فرماید: آقای من! یا سیّدی! «اَنْ تَاْمُرَ بِالسُّؤالِ»، تو امر به سؤال کردن و مسئلت کردن و درخواست کردن می‌کنی که من با مسئلت کردن سائل شوم وإلّا بدون درخواست هم مرحمت می¬کند، «یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تُحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً».

مسئلت از خدا، ابزاری برای قرب

مگر موسی بن عمران(علی نبیّنا و آله و علیه الصّلوة و السّلام) به آن گبر، نگفت که پروردگار عالم فرمود: بخواهی یا نخواهی، من دارم رزق تو را می¬دهم. تو بنده من باشی یا نباشی، من می‌دهم. امّا پروردگار عالم خودش خواسته ما مسئلت کنیم تا این عامل برای نزدیکی به پروردگار عالم شود. اصلاً این یک قاعده است؛ یعنی یکی از ابزار قرب همین است.
در دعای امروز که ظهر تفسیر آن را داشتیم و فقط به فراز اوّلش رسیدیم، بیان شده بود: «اللَّهُمَّ قَرِّبْنِی‏ فِیهِ‏ الى‏ مَرْضاتِکَ‏» ، خدایا! مرا به آن چیزی که رضایتت در آن است، نزدیک کن. بیان کردیم: بالاترین مقام، مقام رضاست ولی این مقام رضا هم، هنوز خودش ابزار است برای قرب پررودگار عالم. عبادات ابزار قرب است. لذا شما مثلاً می‌گویید: سه رکعت نماز مغرب می‌خوانم، قربه الی الله – البته همین که از ذهنتان بگذرد، کافی است امّا اگر به لسان جاری شود بهتر است و مستحب هم هست - لذا خود عبادت اصل نیست، وسیله است. اصل آن قرب است.

اتّفاقاً این که بیان شده نیّت‌ها خیلی مهم است، همین است. اگر کسی تصوّر کند که من عبادت کردم، عبادت من، مال من است و پروردگار عالم هم باید مرحمت کند، این حماقت است. باید بگوید: خدایا! من چون تو این ابزار را فرمودی، انجام دادم، چون «أَمَرْتَنِی». « إِلَهِی هَذِهِ صَلَاتِی صَلَّیْتُهَا لَا لِحَاجَةٍ مِنْکَ إِلَیْهَا »، وإلّا تو حاجتی به این نداری.
لذا این مسئلت کردن ابزار قرب است. مسئلت کردن، سخن گفتن با پروردگار عالم است که پروردگار عالم می‌‌خواهد به بنده‌اش بگوید: بنده من! تو هم اجازه داری خودت را به من نزدیک کنی با من حرف بزنی. پس یکی از راه‌های قرب این است که انسان مسئلت و درخواست کند.

لذا این نکته بسیار مهمّی است که سائل بودن عین لطف است که از ناحیه پروردگار عالم برای بندگانش قرار داده شده و لطف او را به بندگانش می‌‌رساند. اگر ما سائل شدیم؛ یعنی پروردگار عالم کمال لطف و محبّت را به ما کرده است که خواسته ما از او درخواست کنیم وإلّا اگر اصلاً درخواست هم نکنیم، می‌‌دهد. کما این که که دارد به کفّار می‌‌دهد، به مشرک می‌‌دهد، به همه می‌‌دهد و حتّی ای بسا یک موقع به آن‌ها بیشتر هم بدهد.

گرچه همه این‌ها باب امتحان است. «إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ» ، حضرت ابراهیم به کلمات مبتلا شد. یکی از آن کلمات ثروت بود. همه‌اش که زجر نبود. یک جایش بریدن سر فرزندش و ذبح اسماعیل بود که بإذن الله تبارک و تعالی نبرید، امّا یک جایش هم پروردگار عالم به او ثروت داد.

لذا همه این‌ها امتحان و ابتلاست وإلّا مسئلت نکرده هم، مرحمت می‌‌کند. اتّفاقاً خیلی مواقع به این‌هایی که در ظاهر ادّعایشان می‌‌شود خدا وجود ندارد - چراکه در ضمیر هیچ کس مدّعی نیست- ثروت‌های آن چنانی هم می‌‌دهند و گاهی هم به صورت ظاهر از همین ثروت‌های خدادادی علیه دین خدا هم استفاده می‌‌کنند و خرج می‌‌کنند که ملائکه الله هم به این کارشان می‌‌خندند. مثلاً همین صهیونیست‌های ملعون که الان دارند اقرار هم می‌‌کنند که بگذارید در عراق این‌ها یکدیگر را بکشند، آمریکا هم دخالت نکند، این به نفع ماست .
لذا می‌‌فرماید: «وَ لَیْسَ مِنْ صِفَاتک یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ» تو هیچ منعی نمی‌‌کنی که عطا کنی؛ چون وقتی خودش می‌‌گوید: سؤال کنید، دیگر از عطا منع نمی‌کند.

چون خود سؤال کردن مِن ناحیه العبد، لطف خدا به انسان است وإلّا خدا بدون سؤال هم می‌‌دهد. «یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ» خدا دارد به کفّارش که سائل هم نیستند، می‌‌دهد؛ امّا خدا می‌‌گوید: با سؤال به من مقرّب می‌‌شوی و من می‌‌خواهم مخصوصاً یک کاری کنم که تو با من حرف بزنی. شاید همین‌طوری حرف نزنی، حالا یا رویت نمی‌‌شود یا مثلاً فکر می‌‌کنی خودت همه کاره هستی، لذا من یک کاری می‌‌کنم که گاهی با من حرف بزنی. پس این لطف خداست که انسان با خدا حرف بزند که قرب و نزدیکی به وجود بیاید. پس این هم یکی از ابزار قرب شد.

«وَ أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْعَطِیَّاتِ عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِکَ» اتّفاقاً خیلی جالب است که عنوان اهل مملکتت بیان شده،. البته نکات این فراز را بیان کردم امّا حالا این‌جا یک نکته‌ای دارد که به فضل الهی جلسه آینده عرض می‌‌کنم که تو هم وقتی عطا می‌‌کنی، بدون منّت است و بیشمار هم هست. البته منّانی که پروردگار عالم هست با آن منّتی که ما می‌‌گوییم فرق می‌‌کند که آن را چون توضیح دادم، خیلی وارد نمی‌‌شوم امّا نکته دیگرش را إن‌شاءالله، به فضل الهی جلسه آینده عرض خواهم کرد.

در ادامه هم می‌‌فرماید: «وَ الْعَائِدُ عَلَیْهِمْ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِکَ» که چند جلسه هم راجع به این صحبت کنیم تا برویم سراغ «إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیرا» که از این‌جا به بعد دیگر این است که یک یک حالا پروردگار عالم چطور نعمت داد.

پس این مسئلت، این شب، این سائل بودن، لطف خدا به انسان است، نه این که خدا بخواهد ما را عاجز قرار بدهد. البته ما که عاجز هستیم و عاجز بودن برای ما لطف است. کبریایی هم فقط برای خود خداست امّا این به این معنا نیست که ما تصوّر کنیم می‌‌خواهد ما را عاجز قرار بدهد؛ بلکه این منّتی است که خدا بر سر ما گذاشته که اجازه بدهد ما با خودش حرف بزنیم و این‌ها از الطاف پروردگار عالم به بندگانش است، اگر بندگان بفهمند.آن‌وقت اگر کسی این را متوجّه شد، دیگر دائم سؤال می‌‌کند، دائم به ذکر است، دائم به قرآن است، دائم به دعاست. پروردگارا! ما را این گونه قرار بده.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قرهی
آیت‌الله قرهی در جلسه شرح دعای ابوحمزه ثمالی:

متّقین می‌توانند عالم را به بهترین نحو مدیریت کنند

خبرگزاری تسنیم: آیت الله قرهی در جلسه اوّل شرح دعای ابوحمزه ثمالی،گفت: شیرینی عبادت و آنچه که در این ضیافت‌الله مرحمت می‌کنند، دل را نمی‌زند. منتها برداشت آن، بستگی به روح ما دارد و این خصوصیّت ماه مبارک رمضان است. امّا همه می‌توانند برداشت کنند.

به گزارش خبرگزاری تسنیم،جلسه اوّل شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت الله قرهی شب گذشته در مهدیه القائم المنتظر(عج) حکیمیه برگزار شد.

مشروح بیانات و سخنان آیت‌الله قرهی درباره شرح دعای ابوحمزه ثمالی را در ادامه می‌خوانید:

در ابتدا فرارسیدن ماه بندگی را تبریک عرض می‌کنیم. ماهی که همه از آن فیض می‌برند، منتها برای اولیاء خدا و بندگان حقیقی خدا، سال نو محسوب می‌شود. آغاز سال عبّاد عالم، ماه مبارک رمضان است که آغاز عبادت محسوب می‌شود. بهترین کسانی که درک می‌کنند ماه مبارک رمضان چیست، همان‌هایی هستند که بنده خدا شدند و از نفس، رهایی پیدا کردند.

عبّاد حقیقی پروردگار عالم، شیرینی عبادت را در این ماه بیش از ماه‌های دیگر حس می‌کنند. چون اوّلاً این ماه همان‌طور که مستحضر هستید، ضیافت‌الله است. وقتی ماه مهمانی شد، خصوصیّت مهمانی این است که بریز و بپاش زیاد است. ولیمه‌ای از ناحیه خدا است که با ولیمه دنیوی فرق می‌کند و آن، چشیدن طعم بندگی است.

تفاوت‌های ضیافت دنیوی و ضیافت الهی

چشیدن این حلاوت، نسبی است. یک عدّه نسبت به اعمال خودشان، در ماه مبارک رمضان، این حلاوت را خیلی می‌چشند. آن‌ها کسانی هستند که در مقام نفس مطمئنّه و عبد حقیقی خدا هستند.

طبیعی است که این ماه همان‌طور که فرمودند: «قَدْ أَقْبَلَ‏ إِلَیْكُمْ‏ شَهْرُ اللَّهِ‏ بِالْبَرَكَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ» ، برکات، رحمت و مغفرتش هم زیاد است، امّا نسبی است. نسبی بودن هم از ناحیه خداوند نیست، بلکه از ناحیه مردم است. پروردگار عالم رحمتش را در ماه مبارک دارد فراوان مرحمت می‌کند. این ما هستیم که باید ببینیم چقدر توانایی برداشت داریم. لذا این که اولیاء خدا در ماه رجب المرجّب و شعبان المعظّم خیلی مراقبه می‌کردند، به خاطر همین است.

پس این برداشت نسبی از ما است. در مثال مناقشه نیست، برای این که قریب به ذهن شود، چون ما با محسوسات و ملموسات کار داریم، این مثال را بیان می‌کنم. مثلاً در ضیافت ظاهری دنیا، یک عدّه نسبت به جسمشان، قدرت بیشتری در خوردن و برداشت از آن مجلس چرب و شیرینی که برایشان فراهم شده، دارند. منتها چرب و شیرین دنیا، یک خصوصیّت دارد که انسان را مریض هم می‌کند.

در ضیافت پروردگار عالم هم یک عدّه نسبت به آن روح خودشان، از این بریز و بپاشی که خداوند راه انداخته، برداشت می‌کنند. آنچه دنیوی است، سوء هاضمه به وجود می‌آورد، امّا این برعکس است و علوّ درجات مرحمت می‌کند و عشق انسان را به عبادت بیشتر می‌کند.

در طعام دنیا، بیش از حدّ آن، دلزدگی ایجاد می‌کند. مثلاً اگر کسی غذایی را که خیلی دوست دارد، زیاد از حد بخورد، دلش را می‌زند و دیگر آن را نمی‌خورد. باید تنوّع باشد. امّا در آنچه که از ناحیه خداوند در ضیافت الله عطا می‌شود، نه تنها دلزدگی ندارد، بلکه عطش و درخواست او را هم بیشتر می‌کند.

اگر شیرینی را یک مقدار بیش از حد بخوری، دیگر دلت را می‌زند؛ امّا شیرینی عبادت و آنچه که در این ضیافت‌الله مرحمت می‌کنند، دل را نمی‌زند. منتها برداشت آن، بستگی به روح ما دارد و این خصوصیّت ماه مبارک رمضان است. امّا همه می‌توانند برداشت کنند.

حرص و ولع زیاد اولیاء در ماه مبارک!

همان‌طور که بیان کردیم، سال نو و جدید عبّاد حقیقی، ماه مبارک رمضان است. چون آن‌ها می‌فهمند که هر چه هست، در عبادت است. لذا آن‌ها، هم فراوان و هم با حرص و ولع برداشت می‌کنند. همان‌طور که اگر کسی در دنیا، در مادیّات افتاد، با حرص و ولع برداشت می‌کند؛ آن‌ها در معنویّت هم همین‌طور هستند و با حرص برداشت می‌کنند. یعنی آن‌قدر برداشت می‌کنند کأنّ حریص هستند. مانند همان تعبیر عامیانه که بیان می‌شود: از نخورده بگیر و به خورده بده.لذا درست است که فرمودند: در ماه مبارک رمضان، تلاوت یک آیه، معادل ختم قرآن است، امّا آن‌ها به یک آیه بسنده نمی‌کنند. اولیاء خدا با همه مشاغلشان، روزی یک جزء، دو جزء و ... می‌خوانند. امام راحل عظیم‌الشّأن(اعلی اللّه مقامه الشّریف) روزی حدّاقل سه جزء می‌خواندند که الآن امام المسلمین(مدّ ظلّه العالی) هم همین‌طور هستند.

مگر نمی‌فرمایند: یک آیه، ختم قرآن است؟! پس من یک آیه می‌خوانم و مفت و مجانی ثواب یک ختم قرآن را می‌برم، بس است دیگر! امّا اتّفاقاً اولیاء خدا و عبّاد حقیقی، در ماه مبارک رمضان که سال نوی آن‌ها می‌شود، حریص‌تر می‌شوند و ولعشان بیشتر می‌شود و بیشتر برداشت می‌کنند.

درست است که بیان فرمودند: «وَ نَوْمُكُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ» ، امّا برعکس؛ اتّفاقاً خواب اولیاء الهی کمتر می‌شود. چرا این‌طور است؟! مگر نگفتند: خوابتان، عبادت است، چرا نمی‌خوابند؟! آن‌ها می‌فهمند و می‌گویند: الآن وقت خواب نیست، در ضیافت الله آمدیم و باید برداشت کنیم.

مثلاً یک کسی که در دنیا، به مجلسی می‌رود که غذاهای آن‌چنانی، مأکولات و مشروباتی فراهم است که تا کنون ندیده، حرص بیشتری می‌زند. شاید من و شما بگوییم که وقار می‌طلبد که خیلی پرخوری نکند و ...، امّا او در حال خودش است و با دیگران کاری ندارد. شاید دیگران او را نگاه کنند، امّا او اصلاً به این نگاه‌ها توجّهی ندارد و تمام فکر و ذهنش برداشت از مجلس است.

اولیاء خدا هم همین حال را دارند و مثلشان در باب برداشت از ضیافت الله همین است که به هیچ عنوان به برداشت کم، قانع نیستند و کاری هم ندارند که دیگران می‌بینند. گرچه در آن‌جا، نگاه‌ها، نگاه‌های بد است، امّا این‌جا برعکس است و نگاه‌ها، نگاه‌های ملائکه الهی و نگاه‌های خوب است. لذا دارم تفاوت‌ها را در این دو ضیافت که یکی ضیافت دنیوی ما است و دیگری ضیافت‌الله، بیان می‌کنم.

پس درست است که فرمودند: «وَ نَوْمُكُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ»، امّا مگر می‌خوابند؟! اگر تا دیروز مثلاً پنج یا شش ساعت می‌خوابید، همین که ماه مبارک رمضان می‌شود، دیگر نصف می‌کند. ذکر و مطالبش، تا دیروز هر چقدر که بود، از امروز که ماه مبارک شده، دو برابر می‌کند. خواندن آیات را دو برابر می‌کند و ... .

در ضیافت دنیا به من و شما می‌گویند: اگر یک مواقعی ناراحت هستید، در جشن مردم شرکت نکنید و آن را خراب نکنید؛ یعنی «عبوساً قمطریراً» وارد نشوید! طوری نباشد که در مجلس شادی مردم، با حالت عبوس و اخم کرده وارد شوید. مثلاً کسی در کنکور پذیرفته نشده و ناراحت است، اگر نمی‌تواند خود را کنترل کند، به مجلس شادی دیگران نرود.

یا برعکس آن هم هست، می‌گویند: در مجلس عزای مردم شاد نباش. لذا در قدیم، از این قهوه‌خوری‌های کوچک بود که در مجلس عزا، قهوه تلخ می‌دادند - در مسجد آمیرزا علی اصغر صفّار هرندی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) در دروازه غار و هم‌چنین مسجدالاقصی همین‌طور بود - که کامشان تلخ شود و صورتشان کشیده شود؛ یعنی می‌خواستند حالت شرکت‌کنندگان در مجلس عزا گرفته باشد. 

لذا می‌فرمایند: در مجلس عزای مردم، شاد نباش  و در مجلس شادی مردم، اندوهگین مباش. لذا آن کسی که در مجلس شادی می‌آید، طبیعی است که دیگر بیرون را کار ندارد و در حال و هوای آن مجلس است.

مثل اولیاء و عبّاد حقیقی در ضیافت‌الله و ماه مبارک رمضان هم، همین حال است. این‌ها وقتی ورود پیدا می‌کنند، دیگر خیلی با کارهای دنیا کار ندارند. البته این به این معنا نیست که بگوییم: کاری ندارند به سر مردم چه می‌آید، یا امثال این تکفیری‌های ملعون چه کسانی را می‌کشند، یا در جایی ظلم می‌کنند و ...

گرچه به صورت کلّی وقتی ماه مبارک رمضان، باب رحمت می‌شود، طبق آمار خطاها (دزدی‌ها و ...) کمتر می‌شود. البته قبلاً که در آمار این‌چنین می‌گفتند که خطاها در این ماه کمتر است که واقعاً هم بود، امّا حالا را دیگر خبر نداریم. در زمان قدیم، همان لات‌ها و چاقوکش‌ها هم در دو وقت کارهای خود را کنار می‌گذاشتند، یکی محرّم بود که حرمت عزای ابی‌عبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) را داشتند و عزاداری می‌کردند و یکی هم ماه مبارک رمضان.

البته یکی از آقایان می‌فرمود: ما به یک مجلسی رفتیم که بعداً فهمیدیم این‌ها قالپاق دزد بودند. امّا خیلی جالب است که این‌ها در محرّم به عزاداری کردن برای ابی‌عبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) مقیّد بودند. منتهای امر موتور برق و دیگر وسایل را از این طرف و آن طرف دزدیده بودند. وقتی موتور برق خاموش شد و دیگر روشن نمی‌شد، یکی از آن‌ها می‌گفت: فلان فلان شده! وقتی دزدی باشد، همین می‌شود. حالا این‌طور است، این‌ها یک مواقعی می‌گویند: ما برای ابی‌عبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) عزاداری می‌کنیم، ولو به این که دزدی هم بکنیم. علی ایحال ماه ضیافت‌الله این‌طور است و یک رحمت و آرامشی برای همگان دارد.

عمومیّت یافتن حال دل کندن از دنیا در ماه مبارک

اولیاء خدا در ماه مبارک از دنیا دل می‌کنند. البته قبلاً هم دل کندند، امّا در ماه مبارک، وضعشان تفاوت دارد و این مطلب در حال، رفتار و کردارشان معلوم می‌شود. آن‌ها به یک جای دیگر دل می‌بندند. لذا خیلی از آن‌ها دوست دارند که بعد از ماه مبارک بروند. قبلاً هم بیان کردم که قبل از ماه مبارک، از هنگامی که ماه رجب آغاز می‌شود؛ دست زیر محاسن خود می‌برند و با گریه و ناله می‌گویند: ای خدا! تو که محبّت کردی، بزرگواری کردی و تا حالا ما را زنده نگاه داشتی، محبّتی کن و جان ما را نگیر تا ماه مبارک را درک کنیم. لذا درست است که هیچ موقع برای طول عمر خود دعا نمی‌کردند، امّا در ماه رجب این دعا را برای درک ماه مبارک و به خصوص لیالی قدر آن داشتند. امّا از آن طرف هم دوست داشتند که اگر بناست آن سال بروند، دیگر بعد از ماه مبارک بروند. چون اولیاء در آن موقع، حالت طهارت مطلق دارند، از دنیا دل کنده‌اند و مشغول به امور دنیوی نیستند.

می‌دانید یک دلیل این که بیان می‌کنند: حتّی کسی که مریض است - که اگر روزه بگیرد، حرام است - نباید در ملأ عام روزه‌خواری کند، چیست؟ حتّی می‌گویند: در خانه هم، در پستو، آشپرخانه و یا جایی بروید که در مقابل آن‌هایی که روزه‌دار هستند، روزه‌خواری نکنید.

دلیل این است: آن حال کندن از دنیا و مافیهای آن، یعنی نخوردن، نیاشامیدن، علقه به دنیا نداشتن و ...، در وجود شما و جامعه به وجود بیاید. لذا خیلی قشنگ می‌شود که همه رعایت کنند.

مثلاً اگر کسی یک سیگار بکشد، برای آن که اهل صیام است، مهم نیست. مگر نیستند بعضی از آقایان، بزرگان، اولیاء و یا دیگران که عادی‌تر هستند، دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها را در طی سال، روزه می‌گیرند؛ مردم هم همه دارند غذا و آب و ... می‌خورند. رستوران‌ها باز است، در خانه غذا می‌خورند، مهمانی‌ها هست و ...؛ اصلاً برای این‌ها مهم نیست. به تعبیر عامیانه عادت هم کرده‌اند. لذا این مطلب برای اهل صیام خیلی مهم نیست امّا این که بیان می‌شود: در ملأ عام نخور، یا سیگار نکش و اگر این کار را انجام دهی، شلّاق دارد؛ برای این است که آن حال دل کندن از دنیا عمومیّت پیدا کند.

وقتی این‌طور شد، اولیاء خدا به جمع‌آوری آنچه مال آخرت است، حریص می‌شوند. در بحث‌های قبلی هم بیان کردیم که عمده قضیّه هم این است که به ما می‌گویند: از حلال دست بکش، نه از حرام و شبهه‌ناک! می‌گویند: وقتی اذان صبح گفته می‌شود، آن لقمه‌ای را که با عرق جبین به دست آوردید، نخورید و یا نیاشامید؛ با همسر حلال همبستر نشوید و ... . لذا از حلال دست می‌کشید، نه حرام.وقتی این‌طور بیان می‌شود، اولیاء خدا به این ضیافت حریص‌تر می‌شوند. یک عدّه در آن ضیافت دنیوی این حال را دارند، امّا اولیاء خدا در ضیافت‌الله این‌چنین هستند.

دل کندن از دنیا؛ عامل نورانیّت در عبادت

لذا برای همین است که آغاز سال عبادی عند الاولیاء و العبّاد، ماه مبارک رمضان است. ما یک سال هجری قمری، یک سال هجری شمسی و یک سال عبادی داریم. آن‌ها هستند که می‌فهمند، درک می‌کنند و می‌چشند.

یک نکته بگویم که خیلی جالب است، در همین سال عبادی، اتّفاقاً هر چه دل کندن از دنیا بیشتر باشد و حتّی حلال را هم کمتر به بدن برسانند، نورانیّت در عبادت به وجود می‌آید.

کنز خفیّ الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری(اعلی اللّه مقامه الشّریف) فرمودند: آیت‌الله سیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) را در عالمی - حالا نمی‌دانم عالم مکاشفه بوده، یا رؤیا و ... - دیدم. به آقا عرض کردم: چطور بود؟ ایشان چند مطلب را فرمودند که اوّل از همه این بود که فرمودند: سخت می‌گیرند، مواظب باشید . مال من گذشت امّا یک چیزی را میخواهم به تو بگویم و آن این که آقاسید محمدحسن! موقعی که من خیلی جوان بودم و وضعم خراب بود، همزمان با طلبگی کار هم میکردم. آن سال موقع افطار، ضمن گرسنگی، عطش عجیبی هم می‌گرفتم و هنگام بعدازظهر که دائم این عطش بیشتر می‌شد، من به یاد لب تشنه ابی‌عبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) بودم. بعد خودشان فرموده بودند: آن سال که من این حال را داشتم  ماه مبارک رمضان من، نورانی‌تر از همه ماه مبارک‌های دیگرم بود - بعدها ایشان مرجع یکّه‌تاز شدند و از دست آقا جانمان، حضرت حجّت،  توقیع داشتند .

علّت در غل و زنجیر بودن شیطان در ماه مبارک رمضان

لذا ضیافت پروردگار عالم طوری است که میخواهند همه مادیّات را از انسان بگیرند؛ طوری که می‌گویند: گرسنگی و عطش را بچشد. میخواهند در ماه مبارک رمضان هر چه را در دنیا هست، از انسان بگیرند تا همه آرام شوند. جنگ و خونریزی نباشد. دیگر به تعبیری، مردم نخورند، جفتک هم بیندازند.

کما این که خواب را هم میخواهند از او بگیرند. درست است « نَوْمُكُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ» امّا به این معنا نیست که زیاد بخوابید. اصلاً برای همین گرفتن خواب است که دعاهایی که در شب‌های ماه مبارک رمضان داریم، هم خیلی زیاد است و هم گاهی طولانی است. یک مورد آن همین دعای ابوحمزه که خیلی هم طولانی است. لذا دعوت میکنند شب‌ها بیدار باشید.

اصلاً این بحث سحری خوردن که مستحب است، یک مطلبش این است که انسان بخورد وإلّا اصل قضیه این است که میخواهند من و شما را، برای سحر بیدار کنند. متأسّفانه من و شما طی سال سحر بیدار نمیشویم - در حالی که باید بیدار باشیم - امّا در این ماه میخواهند انسان را از این بستر بکنند تا دیگر اهل خواب نباشد و خوابش کم شود. لذا همان یک مقداری که میخوابد، عبادت میشود. خدای متعال میگوید: همان یک مقدار هم برایت عبادت مینویسم؛ چون دائم در عبادتی «أَنْفَاسُكُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ »، «دُعَاؤُكُمْ فِیهِ مُسْتَجَابٌ » دیگر هر لحظهاش وقت اجابت دعا میشود.

لذا یک دلیل این که بیان کردند: اوّل ماه مبارک رمضان که میشود، شیاطین در غل و زنجیرند، این است که شب‌ها خیلی جاها جمعیّتهای متفاوت، کم و زیاد، مردم بیدارند و مشغول به عبادت و مناجات هستند، در حالی که در ماهای دیگر هیچ وقت اینطور نبوده. لذا شیطان وحشتزده می‌شود. گرچه این حال باید، عادت همیشگی بشر شود. البته نه این که شب نخوابیم؛ اتّفاقاً باید شب خوابید. مهمترین خواب هم، خواب شب است و بهترین موقع خواب هم ساعت ده تا دو است - ده که میگویم منظور ده حقیقی است، مثلاً الان که ساعت‌ها را جلو کشیده‌اند، میشود یازده - این را بدانید دیگر از آن‌جا به بعد خواب اضافه است.

شاید بپرسید: پس این که بیان میکنند بدن هشت ساعت خواب نیاز دارد که برای بدن مفید است، پس چه؟ -می‌خواهم خیلی حرف بزنم، آن‌هایی که بعداً میشنوند یا میخوانند ایراد نگیرند- این‌ها همه چرند است. همان کافی است، یک خواب خیلی کمی هم در روز داریم که قیلوله است و دیگر بیشتر از این نیاز نیست و اضافه است. از دو شب به بعد باید من و تو بیدار شویم و با پروردگار عالم مناجات کنیم و عبادت داشته باشیم و در خوان خدا باشیم.

راه‌کاری برای دل کندن از خواب شیرین بین الطلوعین

اتفاقاً هر چه انسان بخوابد، خوابش هم سنگین‌تر می‌شود. لذا آن خوابی که برای ما لحظه خواب شیرین است، خواب بین‌الطلوعین است که شیطان میآید. اتفاقاً آن موقع، موقع بیداری است. حالا چه کسانی میتوانند بین‌الطلوعین - که میگویند خواب شیرینی است - نخوابند؟ این یک رمز است؛ آن‌هایی که سحرگاهان بیدار باشند.

گاهی بعضی سؤال میکنند که بین نماز شب خواندن و بیداری بین‌الطلوعین، کدام را انتخاب کنیم؟ من میگویم که این سؤال، سؤال غلطی است. اتّفاقاً این دو با هم ارتباط دارند. آن که اهل شب‌خیزی شد، صد درصد میتواند، بین الطلوعین را هم درک کند.

البته باید با برنامه باشد. اگر من بخواهم تا دو نصفه شب این طرف و آن طرف به مهمانی بروم، پای تلویزیون سریال‌ها و جام جهانی ببینم، معلوم است که نمیشود. بدن نیاز به خواب دارد، کما این که بدن نیاز به غذا هم دارد، زهد بی‌جا نمی‌شود اما می‌شود اندک خورد. نستجیربالله، نعوذبالله یا روایات و تاریخ ، دروغ است یا این که اگر حقیقت است، پس میشود. بیان شده گاهی صحابه در جنگ فقط یک خرما می‌خوردند. در جنگ خودمان هم به نوع دیگرش، همین‌طور بود. لذا میشود.

اگر مدیریت عالم به دست متّقین باشد امور دنیا، به بهترین وجه می‌چرخد

پس میخواهند دنیا را از ما بگیرند. اتفاقاً اگر جدی از کسی دنیا و مشغله‌های آن را گرفتند، می‌تواند دنیا را به بهترین وجه مدیریت کند. خدا گواه است، والله، بالله، تالله، به وجود مقدّس آقاجانمان قسم میخورم که اشتباه بشر این است که امور را به دست متّقین عالم نسپرده است. اگر مدیریت عالم به دست متّقین باشد، به دست آن‌هایی که از دنیا دل کندند، باشد، امور دنیا، به بهترین وجه می‌چرخد و خوب مدیریّت می‌کنند. اتّفاقاً باید از دنیا دل بکنی، تا بتوانی دنیاداری کنی.مگر می‌شود؟! جمع ضدّین نیست؟! از دنیا دل بکنم و از آن طرف دنیا را داشته باشم؟! بله؛ باید دل بکنی تا بتوانی دنیاداری کنی. اصلاً تمام مشکلات بشر همین است. الان همه خونریزی‌ها در عالم به خاطر دنیاپرستان عالم است؛ چون دنیاپرستان حاکم‌اند، نه دنیابریدگان. آن‌هایی که از دنیا دل ببرند، این‌طور می‌شود.

چه زمانی آیت‌الله مرعشی نجفی برای جمع‌آوری کتب موفق‌تر بودند؟

لذا هرچه از دنیا دل ببری، نورانی‌تر می‌شوی. آیت‌الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) می‌فرمایند: من نورانیّت روزه‌ای که آن سال می‌گرفتم، با این که جوان بودم  بیش از همه سال‌های عمرم بود. با این که ایشان بعدها هم مرجع شدند و مقاماتشان از لحاظ معنوی خیلی بالاتر رفت؛ البته نه فقط از این باب که مرجع بودند، بلکه چون من ناحیه الحجه توقیع دارد؛ یعنی ایشان به نوعی نائب امام زمان هستند ولی آن روزه‌ای که قبل از نیابت امام زمان دارد، نورانی‌تر است؛ چون بیشتر دنیا را از او گرفته‌اند. چشیده که باید بی دنیا بود. عطش و تشنگی را فهمیده است - البته نه آن عطشی که جگر می‌سوزد و برای عاشوراست - گرسنگی را درک کرده است.

بنده خودم از آیت‌الله مرعشی نجفی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) شنیدم - الان آقازاده ایشان آیت‌الله سیّد محمود هم هستند و می‌توانند شهادت دهند - که فرمودند: آن موقعی که من پول نداشتم و کار می‌کردم تا کتابی پیدا کنم و بیشتر زحمت می‌کشیدم و برای جلب این کتب از غذا خوردنم هم می‌زدم، نسبت به حالا موفّق‌تر بودم.

اصلاً مثل این که یک دو دو تا، چهارتا و قاعده است: هرچه بیشتر از دنیا دل کندی و کمتر داشتی، از آن سمت، بیشتر به تو مرحمت می‌کنند. عزیز دلم! نمی‌شود بنده بخواهم هم دنیایم خوب باشد و همه چیز داشته باشم، خانه‌ام فلان جور باشد، سفره افطار و سحرم آن‌چنانی باشد، و هم دلم بخواهد آنچه که اولیاء خدا چشیدند بچشم؛ بخواهم وقتی شب‌های ماه مبارک بیدارم، بعد از چند وقتی، مطالبی را که اولیاء متوجّه می‌شدند، من هم متوجّه شوم. البته دلمان می‌خواهد؛ چون ما بالاخره محبّ اهل‌بیت هستیم و بحمدلله، ذاتمان هم پاک است. بالاخره پدران و مادرانمان، انسان‌های خوبی بودند و زحمت کشیدند امّا عزیز دلم! این از آن جمع ضدّین‌های حقیقی است که محال است؛ یعنی هر کار کنی، درست از کار در‌نمی‌آید، نمی‌شود. ظاهر امر این است که به هرکه، هرچه از معنویّت می‌دهند، باید بیشتر از این دنیا دل بکند.

کدام خواب در ماه مبارک عبادت است؟

لذا « نَوْمُكُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ»، این نیست که مدام بخوابد. عیبی ندارد، بگذارید یک پرده را هم بالا بزنم و بیان کنم اولیاء خدا چه فرمودند. گرچه نمی‌فهمیم امّا اولیاء خدا گفتند و بالاخره ما هم بشنویم. اولیاء خدا بیان کردند: دلیل « نَوْمُكُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ» دو چیز است؛

1- چون دیگر به لقمه حلال دست نمی‌زنی، طبعاً هیچ موقع به لقمه حرام و شبهه‌ناک هم دست نمی‌زنی.

2- که این خیلی مهم و گیج کننده است و آن این که اتّفاقاً موقعی « نَوْمُكُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ» است که کم بخوابی. چون کم می‌خوابی، آن نوم عبادت است. اگر زیاد بخوابی، عبادت محسوب نمی‌شود. حالا این که چه ارتباطی دارد، بماند. تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.

پس اصلاً این شب‌های ماه مبارک هم ما را به خاطر همین دعوت کرده‌اند. لذا این یک مقدّمه بود که می‌خواستیم با آن به ادامه بحث دعای ابوحمزه ورود پیدا کنیم.

ماه مبارک را باید به چه چیز بشناسیم؟

عزیزان! دو روز از ماه مبارک گذشت؛ از دست ندهیم. لذا یک چیزی را که هر سال تکرار می‌کردم، امسال هم می‌گویم. چون بعضی از چیزها را باید بگویی و اگر نگویی اشتباه است. عزیز دلم! این دعای روز اوّل ماه مبارک را هر روز بخوانیم؛ «اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِیَامِی فِیهِ صِیَامَ الصَّائِمِینَ وَ قِیَامِی فِیهِ قِیَامَ الْقَائِمَیْنِ وَ نَبِّهْنِی فِیهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِینَ وَ هَبْ لِی جُرْمِی فِیهِ یَا إِلَهَ الْعَالَمِینَ وَ اعْفُ عَنِّی یَا عَافِیاً عَنِ الْمُجْرِمِینَ» . چون بناست روزه‌ی ما، روزه‌ی، روزه‌داران حقیقی شود. لذا ما باید فازمان را بالا ببریم و خودمان طالب شویم. مثلاً چطور بعضی طالب دنیایند که درد ما همین است! وقتی در دنیاییم طالب دنیا هستیم. البته بچّه‌بازی است - شاید اصلاً برای ما بچّه‌بازی هم نباشد امّا اولیاء می‌گویند بچّه‌بازی است، چه کنم؟! – مثلاً می‌گوییم: فلانی، فلان خانه را دارد، ما هم باید با یک تلاشی یک خانه آن‌طوری داشته باشیم. ماشین آن‌چنانی دارد، ما هم باید یک ماشین آن‌چنانی داشته باشیم. باغ آن چنانی دارد، ما هم باید داشته باشیم و ... . آن‌وقت با این فکر می‌خواهیم خدا و آخرت را هم داشته باشیم؟! حال اولیاء خدا را هم داشته باشیم؟!

بعضی مواقع انسان نمی‌فهمد که چرا اولیاء خدا این‌گونه صحبت می‌کنند. یکی از اولیاء خدا و بزرگان(اعلی اللّه مقامه الشّریف) که بعضی مواقع ما را نصیحت می‌فرمودند و حتّی یک مواقعی هم تشر می‌زدند، می‌فرمود: این را می‌خواهی، آن را می‌خواهی و این‌طوری هم می‌کنی؟! آی زکی! با این تعبیر آن بزرگوار، ما آن موقع یک مقداری ناراحت می‌شدیم که مثلاً این چه نوع بیان است که ایشان می‌کند. آدم می‌تواند یک مقدار بهتر هم بگوید امّا حالا می‌فهمم که راست می‌گفتند، آی زکی! ما چه می‌خواستیم؟! مگر می‌شد آن‌ها، با این جمع شود. خدا گواه است نمی‌شود انسان دنیاطلب، آن چیزی را که اولیاء دارند، داشته باشد. خداگواه است، این‌ها با هم جمع نمی‌شود.

لذا اولیاء خدا هم که آن‌ حالات دارند و مسائل را دارند، دنبال یک چیز دیگر هستند و به دنیا دل نمی‌بندند. این‌ها جمع ضدّین است. کسی که در دنیاست دائم این‌طور می‌خواهد و کسی هم که در آخرت است، طور دیگر، مدام بیشتر طلب می‌کند.

پس ما هم سعی کنیم این‌طور باشیم. سحری بخوریم، سحری مستحب است امّا فکر نکنیم همه چیز سحری، یعنی سحری خوردن. کما این که ما افطار را هم با خوردنی‌هایش می‌شناسیم.

ماه مبارک رمضان باید با دعای ابوحمزه‌  و با مناجات دل شب شناخته شود

یکی از آقایان که دکترای روانشناسی البته ما لفظ روانشناسی را هم درست نمی‌دانیم و صحیح آن، روانکاوی است- دارند، به بنده بیان فرمودند: یک موقع در دانشگاه از دانشجوها تست می‌گرفتیم که ببینیم این‌ها نسبت به ماه مبارک چگونه‌اند. بعد گفت: بعضی ماه مبارک را مثلاً با ربّنا می‌شناختند، ولی قسم خورد که خدا شاهد است اکثر ماه مبارک رمضان را با زولبیا، بامیه‌اش می‌شناختند!ماه مبارک رمضانی که با زولبیا، بامیه شناخته شود، معلوم است چه خبر است؛ دیگر ماه مبارک نیست. ماه مبارک رمضان باید با دعای ابوحمزه‌اش شناخته شود، با مناجات دل شب شناخته شود، با همین مطالبی که عرض کردم اولیاء خدا بیان می‌فرمایند، شناخته شود. با دل کندن از دنیا شناخته شود. آن‌وقت آن ماه مبارک رمضان می‌شود. لذا باید در این دقّت کنیم.

خدایا! بالاخره ما نه می‌توانیم، نه قادریم و نه جرئت گفتنش را داریم که بگوییم: ما می‌توانیم مثل آن بزرگواران باشیم و خلاصه فقط وصف العیشی است امّا دلمان می‌خواهد. ولی از آن طرف هم  بدبختی ما این است که به دنیا چسبیدیم و این جمع ضدّین است. خدایا! خودت ما را آماده برای ماه مبارکت  گرچه ماه مبارک آمده و چطور آماده کند؟! آمادگی باید در رجب و شعبان باشد امّا عیبی ندارد، باز هم دعا می‌کنیم قرار بده.





نوع مطلب : شرح دعای ابوحمزه ثمالی آیت‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو