تبلیغات
اسرار حق - مطالب داستان
 
اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان

«درمان سبز» برای بیماری‌های سخت در شبکه «افق»

«درمان سبز» برای بیماری‌های سخت در شبکه «افق»

  مستند دو قسمتی «درمان سبز» با موضوع سبک زندگی اشتباه بشر و نیز روش های درمان بیماری های صعب العلاج

 

گسترش بی سابقه بیماری های خطرناک و کشنده ای همچون انواع مختلف سرطان، ارمغان سبک زندگی مصرف گرا و عادات غلط غذایی امروز مردم جهان است.در این بین گاهی صداهایی شنیده می شود که با تغییر در سبک زندگی و یا روش های درمانی، قصد کمک به جامعه جهانی را دارد، اما این صداها در لابلای هیاهوی تبلیغاتی صنایع غذایی و دارویی که از سودآورترین عرصه های بازار اقتصاد آزاد است، کمتر به گوش مردم می رسد.

 




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، پاسخ به شبهات، کنترل جمعیت، تاریخ معاصر، عجایب خلقت، دانلود، کلیپ، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، گیاه درمانی و نکته هایی پزشکی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 مرداد 1394 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد
ویژه‌نامه اینترنتی «حضرت مادر»

 
 
ویژه‌نامه اینترنتی «حضرت مادر» که به مناسبت ایام فاطمیه در فضای مجازی منتشر شده است، پنج داستان از پنج مقطع زندگی بانوی دو عالم را به شیوه‌ای نو همراه با تصویرسازی‌های جذاب روایت می‌کند.
به گزارش ندای انقلاب، ویژه‌نامه اینترنتی «حضرت مادر» که به مناسبت ایام فاطمیه در فضای مجازی منتشر شده است، پنج داستان از پنج مقطع زندگی بانوی دو عالم را به شیوه‌ای نو همراه با تصویرسازی‌های جذاب روایت می‌کند.

در این ویژه‌نامه همچنین تاریخچه‌ای اجمالی از زندگی حضرت ارائه شده که رویدادهای مهم زندگی کوتاه دختر پیامبر را از میلاد تا شهادت، مرور می‌کند. در بخش پرونده ویژه نیز سیره حضرت و ابعاد مختلف سبک زندگی ایشان بررسی شده است.

از دیگر بخش‌های این محصول فرهنگی می‌توان به مرور بیانات رهبر انقلاب درباره شخصیت و جایگاه والای ام‌الائمه و نیز زیارت‌نامه حضرت اشاره کرد. زیارت‌نامه حضرت فاطمه (س) در این ویژه‌نامه با ترجمه فارسی و نوای گرم محمدرضا طاهری ارائه شده که صوت آن قابل بارگذاری است.
علاقه مندان جهت استفاده از این ویژه نامه می توانند از طریق این آدرس اقدام نمایند.




نوع مطلب : حضرت زهرا(س)، حدیث، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، در باب اهل بیت، امام علی(ع)، پیامبر اکرم(ص)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع)، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، علما، تولی و تبری، سیاست و دین، داستان، مباهله ، غدیر ، حضرت زینب سلام الله علیها، حضرت محسن بن علی، معارف اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
ماجرای عابدی که فریب خورد و زن بدکاره ای که بهشتی شد

 
 
... و آن زن بدکاره همان شب از این جهان رفت، و چون صبح شد دیدند بر در خانه ‏اش نوشته شده: بر سر جنازه این زن (براى دفن و كفن او) حاضر شوید كه او از اهل بهشت است، مردم همه در شك و تردید فرو رفتند...
به گزارش ندای انقلاب، مرحوم کلینی در کتاب روضه کافی از امام صادق علیه السلام روایت می کند که فرمود: در بنى اسرائیل مرد عابدى بود كه به هیچ وجه به دنیا آلوده نشده و گرد آن نگشته بود، شیطان كه از وضع او رنج می برد، از بینى خود فریادی كشید، لشكریانش به دور او جمع شدند، بدانها گفت: كدام یك از شما می تواند این شخص را از راه به در كند؟
یكى گفت: من. گفت: از چه راهی به سراغش می روى؟ پاسخ داد: از راه زنها.
شیطان گفت: تو حریف او نیستى، چون او زنان را نیازموده (و لذتى از آنها نبرده كه گول بخورد). دیگرى گفت: من.
پرسید: تو از چه راهی گولش می زنى؟ گفت: از راه باده‏گسارى و خوشی ها. بدو گفت: تو هم مرد این كار نیستى چون او اهل اینها نیست.



ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، در باب اهل بیت، تزکیه نفس، در مورد حجاب و زن، فساد و انحطاط اخلاقی، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، معارف اهل بیت، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 دی 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

زنى شرافتمند و خوش عقیده

بشار مكارى گفت در كوفه خدمت حضرت صادق (علیه السلام ) مشرف شدم . آنجناب مشغول خوردن خرما بود فرمود بشار، بیا جلو بخور. عرض كردم در بین راه كه مى آمدم منظره اى دیدم كه مرا سخت ناراحت كرد، اكنون گریه گلویم را گرفته نمى توانم چیزى بخورم بر شما گوارا باد. فرمود به حقى كه مرا بر تو است سوگند مى دهم پیش بیا و میل كن . نزدیك رفته شروع به خوردن كردم .
پرسید در راه چه مشاهده كردى ؟ عرض كردم یكى از ماءمورین را دیدم كه با تازیانه بر سر زنى مى زد و او را بسوى زندان و دارالحكومه مى كشانید. آن زن با حالتى بس تاءثیرانگیز فریاد مى كرد ( المستغاث بالله و رسوله ) هیچكس به فریادش نرسید. پرسید از چه رو اینطور او را مى زند؟ عرض ‍ كردم من از مردم شنیدم آن زن در بین راه پایش لغزیده و به زمین خورده است در آنحال گفته ( لعن الله ظالمیك یا فاطمة ) خدا ستمكاران تو را لعنت كند اى فاطمه زهرا علیها السلام . از شنیدن این موضوع حضرت صادق شروع به گریه كرد. آنقدر اشك ریخت كه دستمال و محاسن مبارك و سینه اش تر شد.
فرمود بشار با هم به مسجد سهله برویم دعا كنیم براى نجات یافتن این زن . یكى از اصحاب خود را نیز فرستاد تا به دارالحكومه رود و خبرى از او بیاورد. وارد مسجد شدیم ، هر یك دو ركعت نماز خواندیم حضرت صادق دستهاى خود را بلند كرده دعائى خواند و به سجده رفت . طولى نكشید سر برداشته فرمود حركت كن برویم او را آزاد كردند. در بین راه برخورد كردیم با مردى كه او را براى خبرگیرى فرستاده بودند. آنجناب جریان را پرسید؛ گفت زن را آزاد كردند، از وضع آزاد شدنش سوال كرد. گفت من در آنجا بودم دربانى او را به داخل برد پرسید چه كرده اى ؟ گفته بود من به زمین خوردم گفتم ( لعن الله ظالمیك یا فاطمة) دویست درهم امیر به او داد و تقاضا كرد او را حلال كند و از جرمش بگذرد ولى آن زن قبول نكرد. آنگاه آزادش كردند.
حضرت فرمود از گرفتن دویست درهم امتناع ورزید؟ عرض كرد آرى با اینكه به خدا سوگند كمال احتیاج را دارد. حضرت از داخل كیسه اى هفت دینار خارج نموده فرمود این هفت دینار را برایش ببر و سلام مرا به او برسان . بشار گفت به در خانه آن زن رفتم . سلام حضرت را به او رسانیدم . پرسید شما را به خدا قسم حضرت صادق مرا سلام رسانیده . جواب دادیم آرى ، از شنیدن این موهبت بیهوش شد. ایستادیم تا به هوش آمد دینارها را به او تسلیم كردیم گفت ( سلوه ان یستوهب امته من الل ) از حضرت بخواهید آمرزش كنیز خود را از خداوند بخواهد. پس از بازگشت جریان را به عرض امام (علیه السلام ) رساندیم ، آنجناب به گفته ما گوش فرا داده بود و در حالى كه مى گریست برایش دعا مى كرد.(1)


1- بحارالانوار، ج 11، ص 225.





نوع مطلب : پاسخ به شبهات، ولایت و امامت، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، تزکیه نفس، در مورد حجاب و زن، امام صادق(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، اصحاب اهل بیت، حضرت زهرا(س)، تاریخ اسلام، داستان، تولی و تبری، خمس، خائنین، سیاست و دین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
تأملی در قربانی و قربان؛
سه دروغ بزرگ در تاریخ سر منشأ تمام مفسده‌ها بوده و جنگ‌های مذهبی و ظلم‌های بسیاری را دامن زده است. این سه دروغ عبارتند از: اولاً تغییر و تبدیل نام ذبیح از اسماعیل به اسحاق، و ثانیاً ماشیح (نبی خاتم) دانستن عیسی، و ثالثاً مصلوب دانستن آن حضرت.

مشرق ـ عید خجسته قربان فرصت مناسبی است تا دربارۀ بزرگ‌ترین دروغ تاریخ که منشأ بسیاری از فتنه‌ها در سه هزار سال گذشته بوده سخن گفته شود.

******

همۀ پیامبران به آمدن آخرین پیامبر خدا که مقام والایی دارد بشارت داده‌اند. شأن این رسول خدا آنقدر عظیم است که همۀ اقوام جهان آرزو می‌کردند که آن نبی از میان آنها مبعوث شود. قوم یهود نیز این آرزو را داشتند و متأسفانه برای تحقق آن دست به جعل و تحریف تورات زدند. به طوری که نام ذبیح را از اسماعیل به اسحاق تغییر دادند تا این شرافت را به قوم خود مخصوص کنند. زیرا خداوند بعد از آنکه ابراهیم از ماجرای قربانی سربلند بیرون آمد به آن حضرت مژده داد که پیامبر خاتم را از نسل فرزند ذبیحِ او خواهد فرستاد (سفر پیدایش 22/ 18) و چون یهودیان از نسل اسحاق و فرزندش یعقوب هستند لذا نام ذبیح را نیز به اسحاق تغییر دادند. اما باید گفت که یهودیان با این تحریف، خود و نسلشان را گمراه کرده‌اند، و همچنین اقوام دیگری که در آینده به تورات استناد می‌کنند. زیرا حضرت ابراهیم(ع) جایگاه رفیعی در تاریخ بشریت دارد و پیروان سه دین یهود و مسیحیت و اسلام یكی از مهمّات دین خود را تقرّب به حضرت ابراهیم(ع) می‌دانند (نگا. آل‌عمران/ 65 تا 68 ـ اشعیاء 51/ 2ـ انجیل لوقا 3/ 8ـ یوحنّا 8/ 39).

ماجرای بزرگ‌ترین دروغ های تاریخ


زندگانی ابراهیم و دو پسرش

حضرت ابراهیم(ع) در قوم کلدانی در حوالی شهر بابل (شهر حلّه امروزی در 90 کیلومتری جنوب بغداد) به دنیا آمده است. طبق نقل قرآن، پدرش آزر بت­‌ساز بود (انعام/ 74)[1] و ابراهیم بدون اینکه معلمی دیده باشد به عقل خود دانست که بت­ها نمی‌توانند خدا باشند. لذا در نوجوانی با بت‌پرستان قومش محاجّه کرد[2] و طبق نقل قرآن در سن جوانی بت‌­های قومش را شکست (انبیاء/ 60). نمرود خواست بدین سبب او را بسوزاند. اما خداوند وی را نجات داد و نه‌تنها او را پیامبر کرد بلکه به نقل قرآن و تورات، وی را از خانه پدرش به سمت زمین پربرکت فلسطین کوچ داد (قرآن: انبیاء/ 71 ـ عنکبوت/ 26 ــ تورات: سفر پیدایش 12/ 1) و به او بشارت فرمود که خاتم ­النبیین یعنی پیامبر موعود را از نسل وی خواهد فرستاد (قرآن: بقره/ 124 تا 133 ـ ابراهیم/ 35 تا 37 ـ حج/ 78 ــ تورات: پیدایش 12/ 3 ـ 13/ 16 ـ 22/ 18). حضرت لوط برادرزاده ابراهیم نیز با او کوچ کرد (قرآن: انبیاء/ 71 ـ عنکبوت/ 26 ـ تورات: پیدایش 12/ 5 ـ 13/ 1) و خداوند لوط را نیز به نبوت منصوب فرمود و وی را در قوم سَدوم مسکن داد.

طبق نقل تورات مدتی بعد معلوم شد که ساره همسر ابراهیم، نازا است (تورات: پیدایش 11/ 30 ـ 16/ 1) و لذا ایشان فرزندی نیافتند. سال‌ها گذشت و حضرت ابراهیم(ع) در سن 86 سالگی با خداوند مناجات کرد که من فرزند ندارم. خدای تعالی با او سخن کرد و طبق نقل تورات به آن حضرت فرمود که از خانه بیرون بیا و به ستارگان آسمان بنگر که نسل تو مثل آنها بی‌شمار خواهند شد (پیدایش 15/ 4 و 5). این سخن در تورات کنونی به درستی ضبط نشده است، لکن در تلمود ماجرا این است که حضرت ابراهیم که علم تنجیم (پیشگویی از روی ستارگان) می‌دانسته با مشاهده ستارگان به خداوند عرض می‌کند که در طالع من فرزندی نیست (شبات، 154 الف. به نقل از یزدان‌پرست لاریجانی، داستان پیامبران، انتشارات اطلاعات، 1380، ص 199). و واضح است که مقصود ابراهیم، فرزندی از همسرش ساره بوده است. در تلمود نیز نقل نشده که خداوند دقیقاً به او چه فرمود اما طبق نقل تورات، ساره بعد از این مکالمه کنیزی را که با خود از مصر آورده بود و «هاجر» نام داشت به ابراهیم بخشید (پیدایش 16/ 2) و آن حضرت با وی ازدواج کرد و بعد از مدتی، اسماعیل به دنیا آمد. و اینچنین ابراهیم(ع) چشمش به نخست‌­زاده خود روشن شد.

ماجرای بزرگ‌ترین دروغ های تاریخ


چرا خداوند به ذبح اسماعیل فرمان داد؟

حضرت اسماعیل(ع) هنوز دو سه ساله بود که حضرت ابراهیم مأمور شد تا هاجر و کودکش را در حجاز بگذارد و خودش به فلسطین بازگردد. این فرمان خداوند برای آن بود که از اسماعیل(ع) باید قوم عرب در آن سرزمین به وجود می‌آمد. لذا کنیۀ حضرت اسماعیل «ابو العرب» شد. پس حضرت ابراهیم(ع)، هاجر و اسماعیل را در آن بیابان گذاشت و به فلسطین بازگشت. در تورات کنونی دعای ابراهیم(ع) خصوصاً برای فرزندش مذكور است كه از خداوند می‌خواهد تا اسماعیل را در آن بیابان زنده نگه دارد (سفر پیدایش 17/ 18).[3] ماجرای هاجر و تشنگی اسماعیل در تورات با اندکی تفاوت از روایات اسلامی نقل شده است (پیدایش، باب 21).

ابراهیم(ع) مکرراً برای دیدار اسماعیل و هاجر به حجاز می‌­رفت، و از اینجا بود كه خداوند به او دستور داد که فرزندش را ذبح کند تا از این محبت که باعث این مشقّات شده و به این سبب نزدیک است تا او به خداوند مشرك شود، پاك گردد. و ابراهیم(ع) نیز چنین کرد ولی چاقو به امر خداوند، گلوی نازک اسماعیل را نبرید. خداوند، قربانی را از ابراهیم قبول کرد. بدین معنی که چون آن میل ناپسند که در درون ابراهیم(ع) بود با این عمل از میان رفت لذا دیگر به ذبح فرزند نیاز نیست. تورات کنونی نیز علت ذبح فرزند را به اشاره‌ای بیان کرده است: (خداوند) گفت اکنون پسر خود را که یگانۀ توست و او را دوست می‌داری...[4]

حضرت ابراهیم(ع)، فرزندش اسماعیل(ع) را از آن رو دوست داشت که می‌دانست منجی جهان یعنی خاتم پیامبران از نسل او خواهد آمد. لذا به او محبت وافری داشت. اما خداوند به او دستور داد که پسرش را ذبح کند تا بداند او نیست که اسماعیل را حفظ و نگهداری می‌کند بلکه خداوند است که محافظ اوست. چنانکه برای اسماعیل چشمه‌ای چون زمزم جوشاند که چهار هزار سال است خشک نمی‌شود.

ماجرای بزرگ‌ترین دروغ های تاریخ


تولد اسحاق

خداوند در پاداش کار بزرگ ابراهیم(ع) کاری عجیب کرد. طبق نقل قرآن و تورات، روزی سه مرد مؤمن، میهمان حضرت ابراهیم شدند و او برای آنها گوساله‌ای ذبح کرد. اما ابراهیم اندکی بعد فهمید که آنها سه فرشته مقرب خدا هستند (جبرائیل و میکائیل و اسرافیل) و به غذا احتیاج ندارند. آنها به ابراهیم مژده دادند که ساره اصلاح شده فرزندی خواهد آورد (قرآن: هود/ 71 ـ حجر/ 53 ـ عنکبوت/ 31 ـ الذاریات/ 28 ـ تورات: سفر پیدایش 18/ 10). ساره که طبق نقل تورات در آن وقت نزدیک به نود سال داشت، بر آن وعده خندید و سخن فرشتگان خدا را «مضحکه» کرد (سفر پیدایش 18/ 20). پس فرشتگان، ساره را ملامت کردند (قرآن: هود/ 73 ـ الذاریات/ 30 ـ تورات: سفر پیدایش 18/ 13 تا 15) و به این ترتیب آن پسر «اسحاق» نام گرفت، که معادل است با «إضحاک» و «مضحکه» در زبان عربی. این کلمه در تورات عبری به صورت «یصحاق» (יִצְחָֽק) ضبط شده است.

مطابق تورات كنونی، اسماعیل در 86 سالگیِ ابراهیم تولد شد و اسحاق در سن صد سالگی او. در قرآن آمده كه آن فرشتگان بشارت تولد اسحاق و فرزندش یعقوب را نیز به ابراهیم(ع) داده بودند (انبیاء/ 72). یعنی آن حضرت آنقدر عمر خواهد کرد تا نوه خود را نیز ببیند.


اهمیت ذبیح در چیست؟

شناخت ذبیح بسیار اهمیت دارد به طوریکه ریشۀ اختلاف اسلام و یهود به همین موضوع برمی‌گردد. یهودیان معتقدند که اسحاق ذبیح است لکن مسلمانان حضرت اسماعیل را ذبیح می‌دانند. جالب توجه این است که این دو برادر یعنی اسماعیل و اسحاق با هم اختلاف نداشتند ولی نسلشان با هم عداوت می‌ورزند. آنچه واضح است هر دو نمی‌توانند ذبیح باشند و لذا پیروانِ یکی از این دو دین، خطا می‌کنند. واضح است که این خطا، عمدی است وگرنه تا به حال به توسط انبیاء یا مجمع عقلا بر طرف شده بود. آیا ذبیح اسماعیل است یا اسحاق؟

اگر قول یهودیان و تورات امروزی را بپذیریم و ذبیح اسحاق باشد، پیامبر خاتم باید از نسل اسحاق و پسرش یعقوب بیاید، یعنی از میان قوم بنی‌اسرائیل. و چون چنین پیامبری تاکنون در میان یهودیان نیامده، لذا آنها معتقدند كه آخرین پیامبر كه آنها او را ماشیح Messiah)) می‌نامند، در آینده ای نامعلوم خواهد آمد، و شاید که هنوز زاده نشده باشد. لذا یهودیان در دعاهای روزمره خود برای ظهور ماشیح دعا می‌کنند. در میان اسباط دوازده‌گانه یعقوب، یهودیان بیشتر به نسل حضرت داوود (كه از سبط یهودا بود) امید دارند تا خداوند آن نبی را در میان این نسل برانگیزد. چه اینکه اکنون فقط سه سبط از اسباط یهود بر روی زمین زندگی می‌کنند یعنی سبط لاوی، یهودا و بنیامین. نُه سبط دیگر به سان قوم لوط و عاد و ثمود منقرض شده‌اند. البته حضرت اسحاق پسر دیگری نیز به نام «عیصو» داشت كه قوم اَدوم از نسل وی پدید آمدند، اما این قوم در قرون بعد به سبب شرارتشان منقرض شدند (عهد عتیق: صحیفه عوبدیا 18 ـ ملاکی 1/ 3). لذا امیدی نیست که پیامبر موعود از قوم ادوم باشد.

اما اگر قول دین اسلام را صادق بدانیم و آن ذبیح اسماعیل باشد، آنگاه حضرت رسول‌الله(ص) همان پیامبری است كه انبیاء وعده آمدنش داده‌اند. چنانكه از خود آن حضرت نیز منقول است كه فرمود: أنَا ٱبنُ ٱبذَّبیحَیْن. و آنچنان که از حضرت امام صادق(ع) منقول است مراد از این دو ذبیح، حضرات اسماعیل و عبدالله (پدر رسول خدا) هستند كه هر دو در معرض ذبح بوده، به فضل خدا نجات یافته‌اند.[5] بنا بر این نظر، یهودیان و مسیحیان بایست به حضرت رسول ‌الله(ص) ایمان می‌آوردند. و به تبع می‌توان گفت كه تمام ظلم‌ها و جنگ‌هایی كه در زمین رخ داده و می‌دهد ریشه در همین عدم پذیرش دارد. به عبارت دیگر وقتی یهودیان نشانه‌های چهل‌گانه رسول الله را که در عهد عتیق موجود است را بر حضرت رسول الله(ص) منطبق یافتند بایست به جای دشمنی کردن با آن حضرت، به او ایمان می‌آوردند. به این ترتیب، هم خودشان در دنیا و آخرت رستگار می‌شدند و هم صلح و رحمت در جهان گسترش می‌یافت و مسیر تاریخ به سمتی دیگر می رفت.

یهودیان در صدر اول، به مشرکان مکه آموختند که چطور خلافت را از مسیر اصلی‌اش منحرف کنند و منصب پیامبر را غصب نمایند. اگر اینچنین نمی‌شد و مردم بلافاصله پس از رحلت پیامبر با حضرت علی(ع) بیعت می‌کردند دین اسلام، عالمگیر می‌شد و تمام اختلافات و گمراهی‌ها از میان می‌رفت، درست به همانطور که انبیاء وعده کرده بودند. اگر خلافت در جای خود قرار می‌گرفت، بعد از حضرت علی(ع) فرزندان او یک به یک هر کدام پنجاه، صد یا دویست سال حکومت می‌کردند تا انتهای جهان. در این صورت، دیگر امام حسن با منافق صلح نمی کرد و امام حسین به مقتل نمی رفت و غیبت امام زمان(عج) رخ نمی‌داد و مردم به همان نعمت و رحمت‌های زمان ظهور، در زمان خود حضرت علی(ع) نائل می‌شدند. حتی اگر کوفیان بیعت خود را با امام حسین(ع) نمی­‌شکستند باز هم حکومت عدل با کمی تأخیر برپا می‌شد و خلافت به جای خود باز می‌آمد و این فیض مستدام می‌گشت.

در اینجا باید متذکر شویم که غیبت امام دوازدهم یک مسئله ثانویه در دین اسلام است. یعنی چون خلافت جانشینان حقیقی پیامبر(ص) به منصّه ظهور نرسید لذا بداء صورت گرفت و آن وعده انبیاء بر یکی از فرزندان حضرت رسول الله(ص) یعنی بر امام دوازدهم منطبق شد و ماجرا به این صورت کنونی درآمد. اکنون نیز هرگاه که مردمان در هیئت جمعی خود به این نتیجه برسند که مشکلات بشر فقط از طریق خداوند و منجی او حل و فصل خواهد شد آنگاه حضرت مهدی(عج) خواهد آمد. برای توضیح بیشتر به مقاله مستقل راقم رجوع کنید: اگر امام علی(ع) خلیفه بلافصل بود...

پیامبر موعود کیست؟

دلایل بسیاری وجود دارد که آن نبی موعود همان حضرت رسول الله­(ص) است. در کتاب تلمود که نوشته علمای یهود است، زمان آمدن آن نبی به سال‌شمار و تقویم عبری پیشگویی شده است كه پس از تبدیل به تواریخ رایج، بر اوائل قرن ششم میلادی منطبق می‌شود.[6] حتی در آنجا مكتوب است كه ماشیح از سرزمین عرب خواهد برخاست (نگا. دکتر ا. کهن، گنجینه‌ای از تلمود، تهران، 1350، فصل دوازدهم). لهذا از حدود دویست سال قبل از بعثت پیامبر، قبایلی از یهود با خودپسندی وافری كه در این قوم بوده و هست، طبق نشانه‌ها به یثرب و اطراف آن كوچ كردند تا آن نبی موعود از میان فرزندان ایشان متولد شود!

در حدود چهل خصوصیت از پیامبر خاتم در تورات و صحف انبیاء مذكور گشته است و به همین سبب است كه قرآن می‌فرماید «ایشان محمد را همچون فرزندان خود می‌شناسند» (انعام/ 20 ـ بقره­/ 146). تنها چیزی كه یهودیان انتظار نمی‌بردند این بود كه حضرتش از قوم عرب باشد و نه از یهود. هرچند كه وفق تورات كنونی حضرت موسی(ع) وقتی كه بنی‌اسرائیل را از مصر بیرون آورد، به ایشان بشارت داد كه خداوند آن نبی را از میان «برادران شما» بر خواهد انگیخت (و نه نسل شما!) و در ادامه فرمود كه آن نبی سخن خدا را با گوش می‌شنود و با دهان تكلم می‌كند و از نزد خود چیزی نمی‌گوید و هر كس وی را نشنود خداوند از او مؤاخذه خواهد كرد.[7]

مسیحیان در این میانه اعتقاد دارند كه حضرت عیسی(ع) همان ماشیح موعود و آن نبی اعظم و رسول خاتم است. یهودیان نه‌تنها این عقیده را نمی‌پذیرند بلكه به گزاف، حتی نبوت عیسی(ع) را قبول ندارند و نعوذاً بالله او را یك نبی كذبه و انسانی دروغگو تلقی می‌كنند. البته مواردی در همین اناجیل كنونی وجود دارد كه بر خلاف این اعتقاد مسیحیان شهادت می‌دهد. مثلاً وفق انتهای باب 22 انجیل متی، حضرت عیسی(ع) با كاهنان و كاتبان یهود محاجّه كرده است كه چرا شما بر خلاف قول خداوند به مردم اینچنین تعلیم می‌دهید كه آن نبی بایست از نسل داوود بیاید؟ آنگاه آن حضرت با استناد به عبارتی از مزامیر داوود برای كاهنان یهود استدلال فرمود كه ماشیح از نسل داوود(ع) نخواهد آمد و آنها نتوانستند پاسخی به او بدهند. لهذا حضرت عیسی(ع) كه از نسل داوود است، به طریق اولی ماشیح نیست. چه اینكه آن حضرت خصوصیات متعدد ماشیح را که در عهد عتیق خصوصاً صحیفه اشعیاء آمده دارا نبوده است. مثلاً ماشیح یك نبیِ امّی و درس­‌ناخوانده از ذریه ابراهیم(ع) و از نسل ذبیح او است، صاحب شریعت (فقه) است، حكومت تشكیل می‌دهد و برای استقرار دین خدا ‌جنگ می‌كند، همسر دارد و فرزندانی كه پس از وی جانشینش می‌شوند و غیره.

پولس كسی بود كه كمی پس از حضرت عیسی، وی را همان ماشیح موعود قلمداد كرد و این موضوع در سفرهای تبلیغی او كه در كتاب اعمال رسولان (از مجموعه عهد جدید مسیحیان) آمده، به وضوح پیداست. او اول بار در دمشق این ادعا را مطرح كرد (اعمال رسولان 9/ 20) و همچنین در یونان و روم بر این امر صحه گذاشت و مكرراً اینچنین بشارت داد. پولس همچنین بر خلاف تعالیم حواریونِ صدیقِ حضرت عیسی، وی را به دار آویخته و مصلوب قلمداد می­‌كرد. در حالیكه این دو قول با هم معارض هستند. یعنی اگر عیسی ماشیح است، لزوماً بایست پیروز و مظفر باشد (و نه مصلوب و مقتول)، و اگر مصلوب و به دار آویخته باشد، وفق تورات چنین شخصی ملعون است (سفر تثنیه 27/ 26) و او نمی‌تواند ماشیح باشد. البته پولس در نامه خود به غلاطیان، به همین عبارت از تورات استناد كرده و عیسی را ملعون خوانده است (غلاطیان 3/ 13). لكن استدلال او اینچنین است كه «عیسی بر دار رفت و ملعون شد (!!) و لعنت ما را به خود گرفت، تا ما كه از این پس می‌خواهیم به شریعت موسی عمل نكنیم ملعون نشویم، چونكه موسی یهودیانی كه به اعمال شریعت عمل نمی‌كنند را لعنت كرده است» (با استناد به سفر تثنیه 27/ 26). لهذا یكی از سخنان كلیدی ما در خصوص مسیحیت این است كه حساب عیسی(ع) را بایست از پولس که بنیانگذار مسحیت کنونی بوده است جدا كنیم و به تعالیم خود حضرت عیسی(ع) بپردازیم. برای شناخت بیشتر موضوع به مقاله دیگر راقم مراجعه کنید: چرا پولس فرستادۀ حضرت عیسی(ع) نیست؟

ماجرای بزرگ‌ترین دروغ های تاریخ

نقاشی رامبراند از ابراهیم(ع) و ذبیح


بزرگ‌ترین دروغ­‌ها در این جهان

بنا بر آنچه مذكور گشت، سه دروغ بزرگ در عالم سر منشأ تمام مفسده‌ها گشته و جنگ‌های مذهبی و ظلم‌های بسیاری را دامن زده است. این سه دروغ عبارتند از: اولاً تغییر و تبدیل نام ذبیح از اسماعیل به اسحاق، و ثانیاً ماشیح (نبی خاتم) دانستن عیسی، و ثالثاً مصلوب دانستن آن حضرت. در خصوص دو مورد نخست به همین مقدار کفایت می‌کنیم. اما درباره مصلوب نشدن حضرت عیسی(ع) به مقاله پیشین راقم مراجعه کنید: نقدی بر مصائب خرافی مسیح(ع)

تورات کنونی، در این خصوص که چرا ابراهیم(ع) در نزد خداوند ارج و قرب دارد و چرا زمین فلسطین به او داده شده سخنی نمی‌گوید. لکن در سفر پنجم تورات از حضرت موسی(ع) نقل است که قومش را تحذیر می‌داد که در دل خود گمان مبرید که خداوند به سبب عدالت و نیکویی تو این زمین (فلسطین) را به شما بخشیده است بلکه این امر به دلیل نیکویی پدران تو یعنی ابراهیم و اسحاق و یعقوب (علیهم السلام) بوده است (سفر تثنیه 9/ 4 تا 6 ــ 10/ 15)

ارج و قرب ابراهیم در نزد خداوند متعال، به سبب بت‌شکنی او بوده است. در تورات کنونی بت‌­شکنی آن حضرت و جدل‌های او با نمرود و قصد آن حاکم ملعون برای سوزانیدن ابراهیم(ع)، مغفول است. هرچند که استنکاف ابراهیم(ع) از پرستش بتان و محاجّه‌اش با نمرود، در تلمود آمده است (برشیت ربا 38/ 18. به نقل از دكتر ا. كهن، گنجینه‌ای از تلمود،‌ ص 28). این مسئله، نشان می‌­دهد که علما و کاتبان ایشان، گرچه بت­شکنی حضرت ابراهیم(ع) را از تورات انداخته‌اند اما نمی‌­توانسته‌اند این حقیقت را بالکل دور انداخته و فراموش کنند. لهذا اقوال قرآن مجید در این خصوص صادق آمده و باید قدر دانسته شود.

وفق قرآن و تورات، خداوند ابراهیم(ع) را بعد از نبوت و آزمون‌های بسیار به «دوستی» خود برگزید و او به مقام «خلیل‌الله» بار یافت. در قرآن علاوه بر اینها، مذكور است كه خداوند وی را «امام» و الگوی تمام مردم جهان (بقره/ 124) و اسوه حسنه ایشان (ممتحنه/ 4) قرار داده، و بدین وسیله آن حضرت را در جهان شهرت بخشید. نام مبارک حضرت ابراهیم(ع) 69 مرتبه در قرآن کریم مذکور آمده است و حتی حضرت رسول الله(ص) موظف شده است تا پیرو شریعتی باشد که خداوند به حضرت ابراهیم(ع) عطا کرده است (نحل/ 123 ـ آل‌عمران/ 95 ـ نساء/ 125. همچنین نگا. بقره/ 130 و 135 و 136 ـ آل‌عمران/ 65 و 67 و 68 و 84 ـ شوری/ 13).

امیر اهوارکی

پاورقی‌­ها:


[1]. اکثر مفسران شیعه بین «والد» و «أب» فرق گذاشته و متفق القول هستند که «آزر» که در این آیه به عنوان «أب» ابراهیم معرفی شده در واقع عموی آن حضرت بوده است و نه پدر او. چون وفق احادیث صحیح، والدِ (پدر صلبی) هیچ یک از انبیاء، مشرک نبوده است. استدلال آنها برای اینکه به «عمو» هم می‌شود «أب» اطلاق کرد آیه 133 سورة بقره است که فرزندان یعقوب، نام حضرت اسماعیل(ع) را در شمار آباء خود آورده‌اند: ﴿أمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إلهَكَ وَ إلهَ آبائِكَ إبْراهِیمَ وَ إسْماعِیلَ وَ إسْحاقَ إلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون‏

[2]. در کتاب شریف التوحید در ضمن حدیثی از امام باقر(ع) به توحید حضرت ابراهیم(ع) در کودکی اشاره شده است: «قال‏ إبراهیم ع و هو صغیر لقومه إنِّی بَرِی‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُون‏». یعنی ابراهیم(ع) در حالیکه کودک بود به قوم خود فرمود: به درستى كه من بیزارم از آنچه شما شریك خدا مى‏‌سازید. شیخ صدوق، التوحید، باب 15، حدیث 4

[3]. مشابه این عبارت، در قرآن نیز آمده است، نگا. بقره/ 125 تا 128 ـ ابراهیم/ 37

[4]. متن دو بند نخست از باب 22 سفر پیدایش اینچنین است:

۱ و واقع‌ شد بعد از این‌ وقایع‌، كه‌ خدا ابراهیم‌ را امتحان‌ كرده‌، بدو گفت‌: ای‌ ابراهیم‌! عرض‌ كرد: لبیك‌.  ۲گفت‌: اكنون‌ پسر خود را، كه‌ یگانۀ‌ توست‌ و او را دوست‌ می‌داری‌، یعنی‌ اسحاق‌ را بردار و به‌ زمین‌ موریا برو، و او را در آنجا، بر یكی‌ از كوه‌هایی‌ كه‌ به‌ تو نشان‌ می‌دهم‌، برای‌ قربانی‌ سوختنی‌ بگذران.

در این متن، تضاد وجود دارد. چون آن پسر، یگانه است و تورات تصریح دارد که اسحاق پسر دوم ابراهیم بود پس این حکم در وقتی نازل شده که ابراهیم فقط یک فرزند داشته است، یعنی اسماعیل(ع). لذا در متن فوق، عبارت «یعنی اسحاق را» از جعلیات کاهنان است که افزوده شده و متن را ناسازگار کرده است. دلایل دیگر نیز در تورات کنونی وجود دارد که ذبیح در واقع اسماعیل(ع) بوده است. علاقمندان را به مطالعه مقاله دو سال قبل دعوت می‌کنم: چرا خداوند به ذبح اسماعیل(ع) فرمان داد؟

[5]. ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، الخصال، باب اوصاف دوگانه، حدیث 78

[6]. در یک پیشگویی که در صفحه 356 کتاب گنجینه‌ای از تلمود درج است اینچنین آمده که ربی حانان برتحلیفا این محاسبه خود را برای ربی یوسف فرستاده است که وفق سال‌شمار عبرانی در سال 4291 از آفرینش (سال 531 میلادی) جهان به جنگ و نزاعاتی مبتلا می‌شود «و آن وقت ایام ماشیح پیش خواهد آمد» (سنهدرین، 97 ب). یعنی از سال 531 میلادی دوران ظهور ماشیح آغاز می‌شود و بسیار جالب توجه است اگر یادآور شویم که پیامبر اسلام در سال 570 میلادی به دنیا آمده و در سال 631 م. از دنیا رفته است. در یک پیشگویی دیگر در همان صفحه آمده است که حضرت ایلیای نبی (الیاس) به یکی از دانشمندان گفت: «دنیا دست کم هشتاد و پنج یوبیل (معادل 4250 سال، هر یوبیل پنجاه سال است) دوام خواهد داشت، و در یوبیل آخرین ماشیح خواهد آمد» (سنهدرین، 97 ب). در این پیشگویی آخرین زمان برای ماشیح، سال 540 میلادی است. پیامبر اسلام(ص) سی سال پس از این تاریخ به دنیا آمده است.

[7]. نگا. سفر تثنیه 18/ 18. این فراز از تورات همچنین در انجیل یوحنّا از قول حضرت عیسی(ع) منقول است: «چون او یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلم نمی‌کند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت» (انجیل یوحنّا 16/ 13). در کتاب اعمال رسولان (از ملحقات اناجیل) نیز درج است که پطرس بعد از عروج عیسی(ع) مردم اورشلیم را به ظهور آن نبی خاتم بشارت می­دهد (اعمال 3/ 19 و 20). این دو عبارت را با آیات ابتدایی سوره نجم مقایسه فرمایید: «ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ * إنْ هُوَ إلاّ وَحْیٌ یُوحى *‏ عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى‏» ـ برای برخی بشارات مهم انبیاء دیگر به حضرت رسول الله­(ص) نگا. سفر پیدایش 1/ 3 3/ 15 49/ 10 اعداد 6/ 25 و 26 تثنیه 18/ 18 - 33/ 2 مزمور 72 و 84 امثال سلیمان باب 8 اِشَعیاء باب‌های 40 تا 42 حبقوق 3/ 3 تا 6 ملاكی 3/ 1 و 2







نوع مطلب : حدیث، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، قرآن کریم، پیامبران، پیامبر اکرم(ص)، کتاب، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، علما، احکام، تولی و تبری، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
بازنشر/ روایتی متفاوت از مرگ سیاوش زمانه؛
شاه‌حسینی نه قتل و نه خودکشی را محتمل نمی‌داند و می‌گوید: «او انسان معتقدی بود؛ اما احتمال سکته مغزی بر اثر فشار روحی و روانی را می‌توان داد و شاید در هتل آتلانتیک سابق و هتل استقلال امروز سکته کرده بود ...»
«... من بیشتر وقت‌ها با کتاب‌های پلیسی و یادداشت‌های فاتحین و مغلوبین جنگ‌های گذشته، خود را سرگرم می‌کردم و خواندن آن‌ها همیشه اثر خوبی در روحیه من باقی می‌گذارد، به‌خصوص اینکه هیتلر را با تمام حماقتش، دوست داشتم؛ اینکه می‌گویم دوست داشتم، نه اینکه خیال کنید او را آدمی لایق می‌دانم نه. من به او احترام می‌گذارم به واسطه اینکه او بزرگترین درس زندگی را به من یاد داد که چگونه باید با دشمنان ستیز کرد و در هر راه مشکلی به هدف رسید.»
غلامرضا تختی، کیهان ورزشی، دی‌ماه 46
**ذکر این نکته ضروری است که در گزارش زیر از زوایای مختلفی به مرگ رازآلود جهان پهلوان تختی اشاره شده است و هیچگونه قضاوتی انجام نشده و جملات دوستان تختی و شاهدان ماجرا را عینا آورده ایم.

به گزارش مشرق،  تاریخ ایران زمین، تاریخی سراسر حماسی و مشحون از پهلوانی و سلحشوری است كه حكیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه خود مهر جاودانگی به آن زده است و شاید اگر فردوسی در دوران معاصر وجود داشت، نام "جهان پهلوان تختی" را هم در ردیف قهرمانان و پهلوانان اساطیری و افسانه‌ای كتاب خود قرار می‌داد.
در بین همه شخصیت‌ها و پهلوانان اساطیری شاهنامه فردوسی، نام‌هایی همچون رستم، سهراب، اسفندیار، زال، سام، نریمان، بهرام، بیژن، گیو، گودرز، توس، كیكاووس، گرشاسب، گشتاسب، كاوه آهنگر، آرش كمانگیر و سیاوش، بیش از دیگران می‌درخشد و این آخری كه به "خون سیاوش" و "مرگ سیاوش" نیز معروف است، به خاطر زندگی پاك و منزه و مرگ مظلومانه و ناجوانمردانه‌اش می‌تواند شخصیتی نزدیك و مثال زدنی برای جهان پهلوان تختی دوران معاصر ما باشد.

بچه جنوب شهر و شهرری که باشی هر سال روز 17 دی برایت یک روز خاص است. 47 سال است که 17 دی روز خاصی نه تنها برای بچه‌های جنوب شهر بلکه برای کل ایران است. 17 دی هر سال قبرستان پیر «ابن بابویه» میزبان مردمی است که برای دیدار با جهان پهلوانی بزرگ از همه جای ایران به جنوبی‌ترین نقطه پایتخت می‌آیند.
سال‌هاست تختی برای مردم این دیار خیلی بیشتر از یک قهرمان المپیک ارزش دارد. ورزش این کشور و به خصوص کشتی، قهرمان المپیک به خودش زیاد دیده اما «آقا تختی» یک نفر است برای ملت. سال‌هاست همه از قهرمانی‌های بچه خانی آبادی صحبت می‌کنند که اصالتاً همدانی ا‌ست.

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

سال‌هاست همه از بوئین زهرا، زلزله، گل‌ریزان جهان پهلوان و کشتی معروف تختی در مسابقات جهانی صحبت می‌کنند، سال‌هاست وقتی حرف از مردانگی می‌‌زنند تختی مثال تمام مثال‌هاست.
قهرمان، پهلوان، جوانمرد، جهان پهلوان، آقا تختی و ... این‌ها تمام القاب آقای اسطوره است،‌ اما برای مادر؛ غلامرضا، غلامرضا‌ست. کودکی که در عین نداری دارا شد از همه دارایی‌ها، قهرمانی که سر خم نکرد مقابل علی‌حضرتی که برای او یکی بود مثل همه!
جالب است که در این سال‌ها کمتر کسی از قهرمانی‌های آقای قهرمان صحبت می‌کند، (تختی از لحاظ تعداد مدال جهانی و المپیک (7 مدال) و استمرار مدال آوری ( 11 سال) در تاریخ ورزش ایران رکورددار است) انگار برای مردم تختی بیشتر پهلوان بود تا قهرمان. برای مردمی که قهرمانانشان از پرده‌های سینما می‌آمدند تختی واقعی‌تر از واقعیت بود و همین موضوع باعث شد تختی هیچ وقت مُرده نباشد.
شاید 47 سال زمان زیادی باشد برای اینکه از این نفر تعریف کرد، اما در مورد تختی این قضیه صدق نمی‌کند. انگار هرچقدر از فُوت تختی می‌گذرد مردم بیشتر او را نمی‌شناسند و هنوز برای همه این سوال وجود دارد که «چرا؟».

تختی فقط یک نام نیست بلکه کلید واژه ای است که شنونده را ارجاع می‌دهد به منش پهلوانی و خصلت های جوانمردانه. فردا چهل و شش سال از روزی خواهد گذشت که سرایدر هتل آتلانتیک پیکر بی‌جان قهرمان المپیک 1956 ملبورن را در اتاق شماره بیست و سه پیدا کرد و از آن زمان تاکنون مرگ این اسطوره هنوز در پرده ای از راز و ابهام باقی مانده است.

راز مرگ جهان پهلوان چه بود؟
تاریخ ایرانی در این باره می نویسد: 47 سال از مرگِ غلامرضا تختی قهرمان کشتی ایران می‌گذرد اما هنوز هم در سالمرگِ او پرسشی به قدمتِ 47 سال تکرار می‌شود. پرسش‌هایی که مرگِ رازآلودِ او در دی‌ماه 1346 را در هاله‌ای از ابهام فرو می‌برد. روزنامه‌ها هنوز هم از «راز» مرگ او می‌نویسند، اما چیزی که مهم است مرام و مردانگی این قهرمان مردمی است و این که چرا از میان این همه قهرمان تنها تختی است که نامش ماندگار شده؟


علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

«قهرمانِ مردم» نامی برازندۀ او بود. هرچند از بسیاری از قهرمانان تاریخ ورزش ایران کمتر مدال گرفت و در سال‌های آخر در میادین ورزشی کمتر پیروز شد، اما وقتی شکست هم خورد روی دستِ مردم شهر به خانه رفت. ورزشکاری که از سالن‌ها و زورخانه‌های جنوب شهر [خانی‌آباد] به ورزش پا گذاشته بود و دل در گرو نهضت ملی داشت. قهرمانی که نه تنها در رقابت با خارجی‌ها برای ملتش افتخار آفرید که در سختی روزگار هم مردمانش را تنها نگذاشت و بسیاری او را با نهضتی بزرگ که برای یاری مردم زلزله‌زده بویین‌زهرا به راه انداخته بود به یاد می‌آورند.

غلامرضا تختی چنین جایگاهی داشت که وقتی خبر مرگ رازآلودش که برخی حتی گفتند خودکشی کرده در هتل آتلانتیک تهران دهان به دهان گشت و راهی به صفحاتِ نشریات گشود، کمتر کسی باورش کرد. کسانی که او را در قوارۀ قهرمانِ ملت دیده بودند، باور نمی‌کردند قهرمان خود دست به خودکشی بزند و آنچه نَقل رسانه‌ها و نُقل محافل بود خبر از «قتل» قهرمان به دستِ «بدخواهان» می‌داد، آنچنان که حبیب‌الله بلور، قهرمان کشتی ایران در اولین سخنانش پس از انتشار خبر مرگ تختی گفته بود: «به خدا قسم باور نمی‌کنم، این یک فاجعه بود. تختی سمبل ورزش ایران بود. اگر هم حقیقت داشته باشد که او خود را کشته است ولی بدانید او همیشه زنده است.»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

ماجرای اختلافات خانوادگی و دوری از خانه

به گزارش مشرق، تختی از چهار روز پیش از مرگ به هتل آتلانتیک تهران رفته بود. دربارۀ دلایل این کار هیچ اطلاعات دقیقی وجود ندارد. برخی دلیل این کار و بعد از آن مرگ(یا خودکشی) تختی را اختلافات خانوادگی دانسته‌‌اند. این شایعه‌ای بود که هیچکس آن را رد یا تایید نکرد اما منتقدان در نشریاتِ‌ همان روز‌ها نوشتند که: «آخر اختلاف خانوادگی یک جور و دو جور نیست، هزار جور است... به علاوه کدام خانواده را سراغ داشته و دارید که در آن اختلاف وجود نداشته باشد؟ اگر قرار باشد همه و یا قسمتی از اختلافات خانواده منجر به خودکشی گردد، آن هم خودکشی سرپرست و بزرگ خانواده، دیگر خانواده‌ای نباید وجود داشته باشد... اگر قرار باشد همه از میدان دربرویم و جا خالی کنیم پس دیگر چه فرقی است بین افراد عادی و قهرمان جهانی؟»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

زری امیری مستخدم هتل آتلانتیک اولین کسی بود که جسد تختی را پیدا کرد. او دربارۀ حضور تختی در هتل به روزنامه «آیندگان» گفته بود: «روز یکشنبه که به سر کار آمدم در تمام هتل صحبت از میهمان جدیدی بنام غلامرضا تختی بود. من او را خوب می‌شناختم و از مبارزات او در مسابقات جهانی مطلع بودم و به همین جهت تمام روز را منتظر بودم تا شاید زنگ اطاق آقای تختی صدا کند و من برای انجام کاری احضار شوم. سرانجام ساعت 6 بعدازظهر زنگ اطاق 23 به صدا درآمد و من مشتاقانه به اطاق «جهان پهلوان» رفتم.» تختی اما آن قهرمان مردم‌دوستی که مستخدم هتل انتظار داشت نبود. عصبی بود و مرتب در اتاق به این سو و آن سو می‌رفت: «بدون اینکه به سلام من جواب دهد، آب خوردن خواست و من هم برایش آب خوردن بردم.»


علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

این روایت می‌تواند نشان‌ دهندۀ فشارهای عصبی تختی در روزهای آخر باشد، اما روایت متناقض دیگری هم از آن روز‌ها وجود دارد. مجله «تهران مصور» همان روز‌ها به نقل از جوادزاده قهرمان کشتی خبر از آن داد که تختی دوشنبه شب شام مهمان او بوده است. روایتی که هرچند اختلافات خانوادگی او را عامل خروج از خانه می‌داند اما نشانه‌ای از عصبیت و تمایل او به خودکشی ندارد: «ظاهر او چیزی را که حاکی از فکر خودکشی بود، نشان نمی‌داد. و حتی ظاهراً بیشتر از همیشه شاد و خندان بود. جوادزاده که از جریان قهر او از خانه خبر داشته به او اصرار می‌کند که دوتایی با هم بروند منزل و او آشتی کند و تختی با خنده می‌گوید من خودم تنها می‌روم و حتماً هم به منزل می‌روم. چون دلم برای بابک و شهلا تنگ شده و باید آن‌ها را ببینم و بعد خیلی آرام از آن‌ها جدا می‌شود ولی برخلاف قولی که داده بود به هتل می‌رود و در اطاقش به استراحت می‌پردازد...»

زری امیری دربارۀ چگونگی کشف پیکر تختی به «آیندگان» گفته بود: «در ساعت 8 بعدازظهر روز یکشنبه تختی به دفتر هتل مراجعه کرد و قلم و کاغذ خواست و سپس بدون صرف شام به اطاقش رفت و ظاهرا خوابید، ولی ساعت 7 صبح که من طبق دستور خودش برایش صبحانه بردم با وضع غیرعادی مواجه شدم... صورت تختی باد کرده و کبود شده بود و از گوشه لبانش شیار باریکی از خون به روی متکا خشکیده بود، من بلافاصله وضع غیرعادی را به اطلاع مدیر هتل رسانیدم و چند دقیقه بعد آمبولانس و مامورین شهربانی و دادسرا به هتل آمدند و در حدود ساعت 8:30 جنازه مرحوم تختی از هتل خارج شد...»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

روزنامه‌های دولتی درباره مرگ تختی نوشتند: «غلامرضا تختی به خاطر اختلافات خانوادگی با همسرش شهلا توکلی و بر اثر خودکشی جان باخته ‌است. از انگیزه‌های ممکن برای خودکشی، مواردی چون ناکامی‌هایش در مسابقات در پایان عمر ورزشی تختی نام‌ برده می‌شود.» بعد‌ها گفته شد که او یک روز پیش از مرگ، نزد وکیلی رفته و با تنظیم وصیت‌نامه‌ای وضعیت مختصر اموالش را مشخص و یکی از دوستانش [کاظم حسیبی] را به عنوان وصی خود تعیین کرده است.

لختۀ خون پشتِ سر تختی از چه بود؟
همان روزهای اول گفته می‌شد چند تن از دوستان تختی که هنگام شست‌وشوی او در غسالخانه حاضر بوده‌اند، متوجه لخته خونی پشت سرش شدند. برخی دیگر حتی از وجود حفره‌ای بزرگ در سر او حکایت می‌کردند. به نوشته «خراسان ورزشی»، چند سال بعد فرامرز خدادادیان خبرنگار روزنامه کیهان گفت: «موقع انتقال جسد از اتاق هتل آتلانتیک من آنجا بودم. ماموری که یک ‌طرف جنازه را گرفته بود دستش سر خورد. سر مرحوم به شدت به زمین خورد و آسیب دید. این علت‌ همان لکه‌های خونی بود که در غسالخانه روی سر تختی وجود داشت....»

سیدمحمد آل‌حسنی معروف به آق‌ممد که از دوستان بسیار نزدیک تختی به حساب می‌آید، در این باره می‌گوید: «اگر قضیه‌ای که خبرنگار کیهان گفته به فرض مثال درست هم باشد، پس چرا پشت سر مرحوم خونی بود و یک حفره عمیق وجود داشت؟ من خودم با انگشتانم آن را لمس کردم.»
حسین شاه‌حسینی به نکته دیگری اشاره می‌کند: «جنازه در محل تشریح بود و روی آن یک پارچه سفید کشیده بودند. وقتی یکی از کارکنان ملحفه را برداشت گفتم چرا پشت سرش خونی است؟ گفت برای تکه‌برداری این کار را کرده‌اند.»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

به گزارش مشرق، روایت زیاد است. ناصر محمدی هم روایت می‌کند: «... جسد تختی را روی سنگ غسالخانه با سینه شکافته دیدم. مرده‌شوی به نام حاج عباس میرزا مراد مشغول شستنش بود. سر تختی را بلند کرد و من از پشت سرش خونابه را روی سنگ دیدم.» نبی سروری دوست نزدیک جهان‌ پهلوان در باشگاه پولاد هم به خوبی همه چیز را در خاطرش نگه داشته: «وقتی در غسالخانه او را می‌شستند من روی سرش آب می‌ریختم. دیدم از پشت سرش دارد خون می‌آید. سرش شکافته شده بود. مدام آب می‌ریختیم اما بند نمی‌آمد.»
نایب حسینی از دیگر دوستان تختی که در آن لحظات، نزدیک پیکر بی‌جان او بود، گفته: «وقتی رسیدم آنجا، دیدم پشت گردن و سرش سوراخ است. از دکتر طباطبایی رئیس وقت پزشکی قانونی پرسیدم این سوراخ چیست؟ او سکوت کرد. باز گفتم شما می‌دانید که او را کشته‌اند چرا دیگر شکمش را پاره کرده‌اید؟ دکتر طباطبایی جواب داد: من نمی‌دانم این حفره چیست. الان داریم به وظیفه خودمان عمل می‌کنیم...»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

استدلال هواداران تئوری قتل؛ ناراضی‌ای که از میان رفت
با وجود فراگیر شدن خبر خودکشی تختی در رسانه‌های رسمی و نیمه‌رسمی، دیدگاه عمومی اما همچنان در حول و حوش قتل می‌گشت؛ قتلی که از سوی نهادهای امنیتی و در راس آن‌ها ساواک طراحی شده است. همین شایعات بود که مراسم شب هفتم درگذشت تختی را به میتینگی سیاسی تبدیل کرد. چهره‌های شاخص جبهه ملی و دیگر گروه‌های ملی‌گرای منتقد نظام شاهنشاهی در ابن‌بابویه شهر ری گردهم آمده بودند تا یاد همفکرشان را گرامی بدارند. گردهم آمدنی که به مذاق حکومت خوش نیامد و برهم خورد.

اما پرویز ثابتی از بلندپایه‌ترین مقامات امنیتی رژیم شاه که سال‌ها سمت معاونت امنیت داخلی ساواک را برعهده داشت، سال گذشته بعد از چهار دهه، با رد شرکت سازمان متبوعش در آنچه قتل تختی خوانده می‌شود، به صدای آمریکا گفت: «مثلا مرگ تختی که می‌گویند تختی را کشتند. تختی فردی بود که گرفتاری داشت و گرفتاری جنسی و ناتوانی جنسی و گرفتاری خانوادگی پیدا کرده بود و رفته بود سه روز در هتل آتلانتیک مانده بود و ظرف این سه روز رفته بود محضر و کاظم حسیبی از رهبران جبهه ملی را برای قیمومیت پسرش تعیین کرده بود. کسی که سه روز رفته در هتل مانده و برای بچه‌اش هم قیم تعیین می‌کند، یعنی چی؟ یعنی قصد دارد خودش را بکشد دیگر و خودش را هم کشت. بعد این‌ها می‌گفتند نخیر او را کشتند...»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

این موضوع اما مورد پذیرش بسیاری از دوستداران تختی قرار نگرفت، چنان که بسیاری دیگر از ادعاهای ثابتی در کتاب «در دامگه حادثه» نیز از سوی افراد درگیر در ماجراهای مطرح شده به چالش کشیده شد. اما استدلال مخالفان رژیم شاه برای آنکه این ماجرا را به عنوان «قتلی حساب‌ شده» روایت کنند، چیست؟

«تختی از سال 1342 به بعد بار‌ها به ساواک احضار شد و و از نظر مالی در مضیقه قرار گرفت... اطرافیان شاه با ناکامی از نزدیک کردن او به دربار و حکومت، فشار‌ها را افزایش دادند. تختی حتی در مواردی از ورود به ورزشگاه‌ها منع می‌شد.» این را علی میرزایی سردبیر فصلنامه «نگاه نو» دو سال قبل در سالمرگ تختی نوشت.
اما دلیل احضار تختی به ساواک چه بود؟ گفته می‌شد او بعد از کودتای 28 مرداد، به یاری خانوادۀ زندانیان سیاسی شتافته و بسیاری از آنان را تحت حمایت خود قرار داده است. این دلسپردگی به مخالفان حکومت در مراسم هفتمین روز درگذشت دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی آشکار شد، آنجا که تختی به رغم هشدارهای ساواک، به همراه یک گروه چهل نفری از ورزشکاران ایران به احمدآباد رفت و به رهبر نهضت ملی ایران ادای احترام کرد.
حسین شاه‌حسینی از بنیانگذاران نهضت مقاومت ملی و اولین رییس سازمان تربیت بدنی پس از انقلاب دربارۀ شرکت تختی در مراسم مصدق می‌گوید:
«با وجود محاصره کامل احمدآباد توسط ماموران حکومتی او به محل تدفین مرحوم مصدق می‌رود که البته این کار تختی هم باعث وحشت حکومت شده بود چرا که اگر مردم باخبر می‌شدند که تختی در مراسم حضور دارد از روستا‌ها و اطراف برای دیدن تختی سرازیر می‌شدند و فضا شلوغ‌تر می‌شد، از این رو او را به شدت و با واهمه از مراسم دور کردند.» تختی یک بار که از سوی رییس سازمان تربیت بدنی وقت از او خواسته شد برای بازدید از شاه اقدامی بکند، گفته بود «با کسی که با دکتر مصدق چنین می‌کند و منافع ملی را از بین می‌برد حتی نباید حرف زد...»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر


خودکشی از «تختی مذهبی» بعید است
به گزارش مشرق، از این گذشته، بسیاری مساله خودکشی تختی را به دلیل اعتقادات مذهبی او رد می‌کنند. از آن جمله جلال آل‌احمد نویسنده مشهور ایرانی بود که سال‌ها قبل دربارۀ مرگ تختی نوشت: «... از آن همه جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی‌کرد. آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن‌های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی کنی؟ این قهرمان که خاک «خانی‌آباد» را خورده بود هرگز به ناامیدی نمی‌اندیشید؛ آخر امید یک ملت بود، ملت ایران... او مبنا و معنی آزادگی و بزرگی است...»

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر
جهان پهلوان تختی درکنار مرحوم آیت الله طالقانی

بعد از پیروزی انقلاب 1357 که بسیاری از اسناد ساواک به دست نیروهای انقلابی افتاد، هیچ مدرکی دال بر دست ‌داشتن ساواک در مرگ وی و یا قتل او پیدا ‌نشد. با این حال نزدیکی محل هتل آتلانتیک به یکی از ساختمان‌های متعلق به نهادهای امنیتی نگذاشت این گمانه به کلی رد شود.

بابک تختی تنها فرزند این قهرمان ملی، که درباره مرگ پدرش تحقیقاتی کرده، می‌گوید در مورد درستی هیچ یک از دو احتمال (خودکشی یا قتل) به نتیجه‌ای قطعی نرسیده است و گفته بود «مساله مهم نه چگونگی مرگ تختی، که زندگی اوست.» با این حال بسیاری دیگر از جمله علی حاتمی کارگردان فقید ایرانی که آخرین پروژۀ سینمایی ناتمام خود «جهان پهلوان تختی» را به راز قتل این قهرمان ملی اختصاص داده بود هم تحقیقاتی را در این زمینه انجام دادند که به چیزی جز ابهامی که بابک تختی به بن‌بست آن خورده بود، نرسیدند.

حسین شاه‌حسینی از جمله افرادی است که نه قتل و نه خودکشی، هیچ‌یک را محتمل نمی‌داند. کسی چه می‌داند. شاید آنچه او می‌گوید، درست باشد: «او انسان معتقدی بود اما احتمال سکته مغزی بر اثر فشار روحی و روانی را می‌توان داد. او شاید در هتل آتلانتیک سابق و هتل استقلال امروز سکته کرده بود...»

*********
 تختی هنوز برای ما شناخته نشده؟

تختی هنوز برای ما شناخته نشده، آری، ما مردم عادت کردیم هر سال و سالی یکبار چند ساعتی فکرمان، ذهن مان را به او مشغول و تعدادی هم وقت شان را در حد چند ساعت برای او در سال گشت نبودنش گذرانده و به کنار مزار او به احساسات پاک خود پاسخ داده و دیگر ...

علت اصلی مرگِ رازآلودِ جهان پهلوان تختی چه بود؟ + تصاویر

سعی کنیم او را افسانه ای نکرده و بخشی از رفتارهای او را تدوین و گردآوری کرده و با تعمق بیشتر بر روی هر حکایت، تلاش نمائیم به عنوان مربی، مدیر و ورزشکار حداقل به آن رفتارها نزدیک شویم.

در ادامه چند خاطره و نقل قول در مورد جهان پهلوان تختی می‌آید که نشان می‌دهد او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیک. بهتر است سعی کنیم از مسیر زندگی تختی درس‌هایی بگیریم و تلاش کنیم به آن نزدیک شویم.

روحش شاد



نوع مطلب : داستان، تولی و تبری، سیاست و دین، پاسخ به شبهات، کنترل جمعیت، تاریخ معاصر، تزکیه نفس، در مورد حجاب و زن، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ملاحظه می‌شود که امام حسین(ع) در مقابل پاسخ عارفانه فرزندش که بر اساس ظاهر حدیث، سن و سال چندانی هم نداشته جمله «احسنت» را به کار بردند و او را به «ابراهیم خلیل» تشبیه کردند.

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از عقیق، در مکتب اهل بیت(ع) خانواده و فرزندان از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده است. در این مکتب فرزند آوری و اهمیت تربیت فرزند تنها معطوف به لحظه تولد و بعد از آن نیست بلکه به زمینه های تربیت و شرایط قبل از تولد و بلکه حتی قبل از انعقاد نطفه نیز توجه خاص شده است. از این رو در روایات مشاهده می‌کنیم که شرایط مطلوب و نامطلوب انعقاد نطفه توجه قرار گرفته است.

- قبل از تولد

امام حسین(ع) توصیه می‌فرمودند: «از هم‌بستر شدن با همسرانتان در شبی که قصد مسافرت دارید بپرهیزید؛ اگر در اثر آن فرزندی روزی شود احول (لوچ) خواهد بود.»

- اظهار محبت به فرزندان

محبت به فرزندان امری درونی است. اما آنچه در این میان آثار تربیتی در پی دارد نحوه ابراز آن است. این امری اختیاری است و والدین می‌توانند در پرتو آن زمینه تربیت صحیح را فراهم آورند. چه بسیارند والدینی که در برابر فرزندان خود محبت فراوان دارند، اما آن را ابراز نمی‌کنند؛ در حالی که محبت وقتی تأثیر گذار خواهد بود که فرد مورد محبت از آن آگاهی یابد.

امام حسین (ع) به عنوان الگوی تربیتی، ابراز محبت به فرزندان را از نیازهای ضروری آنان می‌دانند و در قالب‌های گوناگون به ابراز آن می‌پرداختند. گاه با در آغوش گرفتن و به سینه چسبانیدن خردسالان، زمانی با بوسیدن آنان و گاه با به زبان آوردن کلمات محبت آمیز.

«عبیدالله بن عتبه» می‌گوید: «نزد حسین بن علی(ع) بودم. ایشان فرزندشان سجاد را صدا زد، در آغوش گرفت و به سینه چسبانید، میان دو چشمش را بوسید و سپس فرمود: پدرم به فدایت باد، چقدر زیبایی.»

تشویق فرزندان در برابر کار خوب آنان

یکی از شیوه های تربیتی، تشویق است. تشویق متناسب با فعالیت انجام شده، به ایجاد انگیزه در فرد منجر شده، و به تقویت رفتار می‌انجامد. چه بسا فرزندان از صفات مثبت خود آگاهی نداشته، و خود را در مقایسه با دیگران ناچیز به شمار آورند. از این رو والدین باید ویژگی‌های مثبت فرزندان را برجسته سازند و مورد تشویق قرار دهند.

در فرهنگ اسلامی که تربیت دینی و اخلاقی فرزندان در کانون توجه است. بر تشویق فرزندان هنگام رفتارهای دینی و برجسته کردن صفات اخلاقی و معنوی آنان بسیار تاکید شده است. امام سجاد(ع) فرمودند: «من به بیماری شدیدی مبتلا شدم. پدرم بر بالینم آمد و فرمود: چه خواسته ای داری؟ عرض کردم: دوست دارم از کسانی باشم که درباره آنچه خداوند برایم تدبیر کرده، نپرسم؟ پدرم در مقابل این جمله به من آفرین گفت و فرمود: تو مانند ابراهیم خلیلی که به هنگام گرفتاری گفت از خداوند سؤال نمی‌کنم. خداوند مرا کافی است و او بهترین وکیل است.»

ملاحظه می‌شود که امام حسین(ع) در مقابل پاسخ عارفانه فرزندش که بر اساس ظاهر حدیث، سن و سال چندانی هم نداشته جمله «احسنت» را به کار بردند و او را به «ابراهیم خلیل» تشبیه کردند.

در آخر باید بیان کرد؛ تربیت صحیح فرزندان از ضروری‌ترین وظایف والدین به شمارمی آید. معصومان در همه ابعاد هدایتی و تربیتی، الگوهایی کامل به شمار می‌آیند و تکیه بر رفتارهای تربیتی آنان برای تربیت فرزندان، بهترین ره توشه است.




نوع مطلب : حدیث، احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، تولی و تبری، احکام زناشویی، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
کسی به نام من/ داستانی از مریم خمسه لویی

 داستان امروز را اختصاص داده‌ایم به یک داستان کوتاه خاص. خاص از این نظر که شاید نظر همه را جلب نکند اما آنها که اهل ادبیات هستند احتمالا با آن ارتباط برقرار می‌کنند.

 

کسی به نام من

مریم خمسه لویی             

 

 

نگاهم كه می‌كنی، درست مثل یك مترسك می‌شوی، سرد و بی‌روح. فقط كلاه حصیری كهنه و یك كت نخ‌نما را اگر به قامتت مجسم كنم دیگر چیزی كم نداری.

خ‍ُب، سلام! امروز روز اول برج است، البته بود. من و تو با هم رفتیم. رفتیم به... به ذهنم كه فشار می‌آورم، یادم می‌آید. میان این‌همه مردم آدم دلش می‌گیرد. خودت كه بهتر می‌دانی، من حوصله‌اش را ندارم. تو بدتر از من، چشمانت را بستی و من شدم عصای تو. در راهی كه می‌رفتیم، تقصیر هم نداشتی. من می‌خواستم بین مردم باشم. اما تو... اگر می‌دیدی كجا می‌برمت، دود از كله‌ات بلند می‌شد. بعد آمدیم خانه. درست همین‌جا.

حالا دیگر چشمانت را باز می‌كنی و در صورتم دقیق می‌شوی. زل می‌زنی توی چشمهایم: «صد بار گفتم، این‌طوری نگاهم نكن. من جنبه ندارم. هر حرفی توی دلم باشه می‌ریزم بیرون... آ»

حالا خودت خواستی. آره از تو فرار می‌كنم. اصلاً اگر تعارف تكه‌پاره نكنیم، نسبت به تو بی‌احساسم. من تو را گم می‌كنم. حتی وقتی بین اون‌همه مردم چسبیده بودی بهم. بعضی وقتها فراموشت می‌كنم. تو غریبه‌ای، یه غریبه كه خیلی سعی كردم آشنایم باشی. اما نشد! «اگه بگم دوستت دارم، می‌شه حرفهای مفت. قراره با هم روراست باشیم، نه! ...»

سرش را پایین می‌اندازد، دست راستم را بلند می‌كنم تا، تا اشكهایی كه روی گونه‌اش ریخته پاك كنم. هر چه هست غم و غصه است. او دست چپش را بالا می‌آورد و قطره اشكی را كه از روی گونه‌ام لیز می‌خورد پاك می‌كند. امروز زیاد حرف زدیم. این حرف را توی دلم مرور می‌كنم و او مثل همیشه آن را از نگاهم می‌خواند. خداحافظی می‌كنم.

ـ فردا شب همین ساعت!

این را می‌گوید و می‌رود. بلند می‌شوم و دفترم را می‌بندم.

ساعت یك شب است. درست رأس ساعت آمد. می‌خندم، اما او تبسم می‌كند. امروز روز دوم برج است. با هم رفتیم پارك، سینما، با آن فیلم مسخره‌اش، كتاب خواندیم و... اصلاً مهم نیست. سرش را بالا می‌آورد و زل می‌زند صاف توی چشمانم. با آن چشمان عسلی خوش‌رنگش. چقدر شبیه هم می‌شویم. به او نگفتم كه دیروز وقتی چشمانش را بسته بود، چند نفر گفته بودند چقدر زیباست. ولی من حسودم، طوری نگاهشان كرده بودم كه... چشمها، لبها، بینی، اصلاً عین هم هستیم. «ناراحت شدی نه؟ دیروزو می‌گم»

شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. توی دلم می‌گویم اصلاً برایم... نه او حتماً می‌فهمد توی دلم چه می‌گذرد. نگاهش می‌كنم:

ـ چند سالته؟

و قبل از اینكه بپرسم انگشتانش را جلوی چشمانم می‌گیرد.

یك و دو و سه و ... بیست و سه سال.

درست همسن من.

ـ بیست و سه سال سن كمی نیست كه این‌طور بی‌خیالش هستیم. باید برای آینده تصمیم بگیریم.

ـ كدام آینده، آیندة من تویی، اصلاً همه چیز من تویی.

ـ ولی تو همه چیز من نیستی. مگر قرار نبود...

انگشتش را روی بینی كوچكش می‌گذارد و این یعنی «هیس!» من داد زدم. و اگر مادر بشنود، خیلی بد می‌شود. او نباید بداند تو اینجایی. حالا تا نیامده پاشو برو. ساعت مچی‌ات را نگاه می‌كنی. وقتی من به صفحة ساعتم خیره می‌شوم. باید ساعتهایمان را با هم تنظیم كنیم.

ـ می‌دانی چقدر می‌ترسم نیایی، ساعت یك كه می‌شود دلم بدجوری شور می‌زند، اگر نیایی، تنها باشم...

این‌دفعه سرم را پایین انداختم تا چشمانم را نبیند. می‌روی ساكت و آرام و در را پشت سرت می‌بندی. من هم پشت سرت از اتاق خارج می‌شوم. ساعت یك شب، تب كرده‌ام، سرم درد می‌كند. تو هم چشمانت سرخ شده‌اند، گونه‌هایت گل انداخته. زیباتر شده‌ای. امروز روز... بیا دیگر تاریخ روزها را فراموش كنیم. سرت را تكان می‌دهی «قبول» امروز دلم برایت تنگ شده بود. باورت می‌شود؟ همیشه از صبح تا شب با همیم. اما هیچ‌كدام حرف هم‌دیگر را نمی‌فهمیم. درست به موازات هم حركت می‌كنیم و روزبه‌روز از هم دورتر می‌شویم. من خسته‌ام از تو. از... این بار، نگاهت هجوم می‌آورد توی صورتم. دستم را روی گونه‌ات می‌كشم. داغی. من هم از درون می‌سوزم. تو هم دستت را از روی گونه‌ام برمی‌داری.

یك دفعه مثل برق‌گرفته‌ها از جایم خیز برمی‌دارم. تو هم نیم‌خیز می‌شوی. من از تو... از تو... مچ دستم را می‌گیری. نبضم تند می‌زند. حتی تندتر از نبض تو كه زیر انگشتانم بالا و پایین می‌رود. نمی‌توانم تو را تحمل كنم، خودت را چه؟ لبهایت را می‌جنبانی. نگاهت چقدر سرد است! یخ می‌زنم. منجمد می‌شوم. حالا دیگر روبه‌روی هم ایستاده‌ایم. صدای پاورچین می‌آید. هیس می‌كنی. من دوباره داد زدم؟ مادر اگر باشد، تو را نباید ببیند. دستگیرة در می‌چرخد. می‌ترسم. بغلت می‌كنم و تو سخت در آغوشم می‌گیری. حرم نفسهایت را احساس می‌كنم كه روی صورتم می‌پاشی. تو هم می‌لرزی، درست مثل من. در باز می‌شود. توی گوشت نجوا می‌كنم.

ـ خوب شد نرفتی، من بدون تو... .

مادر را می‌بینم. عصبانی‌ است. چشمانش را گشاد می‌كند و تمام هیكلم را در چشمانش مرور می‌كند.

ـ باز تو خل بازیهات گل كرده؟!

از همان جا دمپایی‌اش را درمی‌آورد و به طرفت پرت می‌كند. دستانم را ول می‌كنم. سرم را جلو می‌آورم تا به تو نخورد. چرا فكر می‌كردم دوستت ندارم. اما به تو می‌خورد و صدای شكستگی كه توی اتاق می‌پیچد و تو دوباره من می‌شوی حتی از توی تكه‌های شكسته آینه. وقتی خم می‌شوم تا تكه‌ها را جمع كنم، اشكم را می‌بینی كه از روی گونه‌ام سر می‌خورد و تو تكثیر می‌شوی.

ـ فردا شب ساعت یك. اما باز حرف مفت، دیگر آینه‌ای نیست كه تو را ببینم



رجانیوز



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

صدای چکمه

 کریستال آریو گاست / ترجمه: یوسف حیدری ترکمانی             

 

 

فانی پوتیت عروسک پارچه‌ای محبوبش را زیر بغلش گرفت و چهار زانو جلوی ایوان خانه دایی جونز نشست.

خورشید دیرهنگام بعدازظهری از میان برگهای درخت بزرگ بلوط می‌تابید و نور لرزانش را به روی اتاق می‌انداخت. تمام حواس بچه را نور طلایی خورشید به خود معطوف کرده بود و به گونه‌ای نگاهش به بالا دوخته شده بود که انگار هیپنوتیزم شده است. صدای صحبت یکنواختی از اتاق می‌آمد.

 «الن خوشحالم که امروز با ما به کلیسا اومدی. چرا شب نمیمونی؟ دیگه خیلی دیر شده، قبل از اینکه به خونه برسی هوا تاریک می‌شه.»

مادر فانی جواب داد: «مهم نیست سالی. می‌دونی که لیج به شام چقدر حساسه! برای اون و پسرا غذا روی اجاق گذاشتم ولی دوست داره فانی و من خونه باشیم. از این گذشته دوست داره دربارة اینکه زن سام بورث تونسته اون رو به کلیسا بکشونه یا نه، خبری بشنوه.»

صدای خنده مادرش، افکار بچه را که غرق فکر بود پاره کرد، بلند شد و ایستاد. لباسش را روی زیرپیراهنی بیرون آمده‌اش کشید و توی اتاق رفت.

 «فانی شال گردنت رو بردار. وقتی خورشید غروب کنه، ‌هوا سرد می‌شه.»

همان‌طور که دختر کوچولو داشت به طرف صندلی کنار بخاری می‌رفت تا شال گردنش را بردارد، دایی با یک فانوس از در پشتی توی اتاق آمد.

 «الن، لازمت می‌شه. فتیله‌اش تازه‌ست و برات پرش کردم.»

الن برادر کوچک‌ترش را به نشانه خداحافظی بوسید و او را آرام در آغوش گرفت. چند ضربه آرام به شکم پف‌کرده زن برادرش زد و گفت: «آخر هفته برمی‌گردم. چیزای سنگین رو بلند نکنی! اگه احساس تهوع اذیتت کرد، چای نعناع درست کن. برات توی آشپزخانه گذاشتم. راستش تا حالا بچه‌ای مثل اینو ندیدم که این‌قدر مادرشو اذیت کنه. حتماً پسره.»

با شنیدن این حرف، فانی اخم کرد. در خانه او از همه کوچک‌تر و تنها دختر بود و چهار برادر داشت و با شوق هر شب از خدا می‌خواست که به زن‌دایی‌اش دختر بدهد. تنها دلخوشی بعدی‌اش عروسک پارچه‌ای مورد علاقه‌اش بود که مادرش برایش درست کرده بود. محکم عروسک را زیر بغلش گرفت و شال گردنش را با‌‌ همان دست برداشت و با حوصله منتظر شد. زن دایی سالی، آرام لپش را بوسید و فانی را با مهربانی بغل کرد. زن دایی در گوشش گفت: «اگه یه دختر داشته باشم دوست دارم به بانمکی تو باشه.»

دایی جان سر فانی را نوازش کرد و گفت: «خداحافظ، اگه مامان گربه پیر، بچه‌ گربه‌هایش رو به دنیا آورد، بهت یه سبد می‌دم تا اونا رو این ور اون ور ببری.»

این حرف روی صورت فانی لبخندی انداخت و ذهنش را از احساس بدی که درباره پسر‌ها داشت، پاک کرد. الن شال گردنش را روی شانه‌هایش محکم کرد و یک طرف شال گردنش را روی طرف دیگر انداخت، فانوس را که روشن بود برداشت، ‌ دست راست فانی را گرفت و دوتایی به راه افتادند تا مسیر شش کیلومتری تا خانه را طی کنند. باران سنگینی که در تمام طول هفته گذشته باریده بود جاده را جوری خراب کرده بود که راه رفتن را غیر ممکن می‌کرد. الن و دخترش از‌‌ همان مسیر ریل راه‌آهن که آمده بودند داشتند به طرف خانه برمی‌گشتند. ریل راه‌آهن هشتصد متر از جاده اصلی فاصله داشت. راه‌آهن از راههای پر پیچ و خم کوهستانی می‌گذشت و از روستا‌ها عبور می‌کرد و قطارهایی که روی آن حرکت می‌‌کردند زغال‌ سنگ و الوارهای چوب منطقه را حمل می‌کردند. مادر و دختر از روی ریل راه آهن به طرف خانه به راه افتادند. الن از قطار‌ها و جاهای دوری که رفته بود برای فانی حرف می‌زد. دختر کوچولو هم دوست داشت تا از شهرهای بزرگ دور دست، از مادرش چیزهایی بشنود. فانی چند بار به شهر رفته بود ولی هیچ وقت از منطقه وایس کانتی خارج نشده بود. فانی حرفهای پدرش درباره عمو جک را به یاد آورد. عمو جک از وایس کانتی حتی از ایالت ویرجینیا هم بیرون رفته بود. او در جای دوری که اسمش کوبا بود برای آقایی به اسم روزولت جنگیده بود. فانی تعجب می‌کرد که چرا کوبا با خانه خودشان فرق دارد.

*

آخرین اشعه‌های نور خورشید در پشت درختان روی کوه در حال ناپدید شدن بودند. سایه‌ها به طرز ترسناکی از پشت درختان جنگل در دو طرف ریل راه آهن نمایان شدند.

صداهای خش‌خشی که از میان بوته‌ها می‌آمد فانی را می‌ترساند ولی صدای آرام مادرش ترسش را از بین می‌برد.

 «بچه هیچی نیست. فقط چند تا روباه هستند.»

صدای ناله جغدی از وسط تاریکی شنیده شد و فانی که ترسیده بود، محکم دست مادرش را گرفت. بالاخره همه جا تاریک شد و شب رسید. تنها چیزی که می‌شد دید روشنایی گرم فانوس و سایه خودشان بود که پشت سر آن‌ها افتاده بود. شبی تاریک و بی‌مهتاب بود. روشنایی ضعیف چند ستاره از میان تکه ابرهایی که به آرامی حرکت می‌کردند دیده می‌شد. فانی روی تکه‌های پراکنده سنگ‌ریزه‌ها سر خورد و الن متوجه شد که دخترش خسته شده است.

«یه کم استراحت می‌کنیم. گمونم کمتر از دو کیلومتر دیگه مونده.»

الن، فانوس را پایین گذاشت. مادر و دختر سعی کردند در جای راحتی روی ریل راه آهن بنشینند.

«مامی، تاریکی خیلی ترسناکه. خدا ما رو می‌بینه؟ از ما محافظت می‌کنه؟»

 «آره فانی. یادت می‌یاد که کشیش جوانی که تازه اومده توی کلیسا چی گفت؛ خدای خوب همیشه با تو هست، ‌ وقتی احتیاجش داری، صداش بزن. بهتره این کاری که من می‌کنم، انجام بدی.»

«مامی، کدوم کار؟»

الن در حالی که موهای دخترش را نوازش می‌کرد گفت: «من یکی از دعاهای مخصوص رو می‌خونم.»

فانی داشت به حرف مادرش فکر می‌کرد که یکدفعه متوجه صدایی شد. صدا از سمتی می‌آمد که از آنجا آمده بودند، چشمان دخترک به سیاهی مثل قیر دوخته شد. صدا خیلی ضعیف بود ولی مثل بقیه صداهایی که در طول راه شنیده بود، نبود. صدای آهسته کسی بود که دارد راه می‌رود و به طرف آن‌ها می‌آید.

«مامی صدا رو می‌شنوی؟»

«چه صدایی بچه؟»

فانی به مادرش نزدیک‌تر شد و گفت:«‌یه نفر داره می‌یاد.»

الن دخترش را برای دلداری بغل کرد و جواب داد: «فقط داری خیال می‌کنی فانی. به اندازه کافی استراحت کردیم. پاشو بریم خونه، بابات نگران می‌شه.»

الن فانوس را برداشت و دست فانی را گرفت و به راه افتادند. بعد از مدتی، صدایی که دختر کوچولو را ترسانده بود دوباره شنیده شد. این بار صدای قدم‌ها واضح‌تر بود و قطعاً نزدیک‌تر.

صدای سنگین چکمه‌ها از راه دور در تاریکی طنین می‌انداخت.

 «مامی دوباره صدا رو شنیدم!»

 «ساکت بچه.»

الن فانوس را بالا گرفت.

«ببین هیچی اونجا نیست.»

 

فانی دست مادرش را که در دستش بود فشار داد و عروسک پارچه‌ای را محکم گرفت. صدای ناله جغد هنوز از دوردست می‌آمد و نسیم شبانه، صدای خش‌خش برگ درختان را درمی‌آورد.

الن گفت: «هوا بوی بارون می‌ده، این باد از بس شدید هست می‌تونه کرم‌ها رو با خودش ببره. دختر کوچولوی من، الان به خونه می‌رسیم، اونجا، پیچ آخره.»

فانی با حرف مادرش آرام شد. ولی در سیاهی پشت سرش، ‌صدای قدم‌ها بلند‌تر شد. صدای چکمه بود، ‌ چکمه‌های سنگین روستایی.

 «مامی داره نزدیک‌تر می‌شه!»

الن فانوس را بلند کرد و به اطراف چرخاند و دوباره گفت: «ببین بچه، هیچی اونجا نیست. اگه راست می‌گی بگو چیه؛ ‌بیا آواز «خدای بزرگ» رو بخونیم.»

فانی با مادرش شروع به خواندن آواز کرد ولی در حالی که صدای قدمهای سنگین نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد، ‌صدایش به خاطر ترس می‌لرزید.

نمی‌فهمید چرا مادرش متوجه صدا نمی‌شود. صدای آواز الن بلند‌تر شد و در جلوی نور گرم فانوس، ‌نور ضعیف خانه از وسط درختان سوسو زد. پارس سگی در آن حوالی خواندن آواز را قطع کرد.

 «ببین بچه، تقریباً به خونه رسیدیم. تینکر داره به طرف ما می‌آد. تینکر بزرگ و پیر. قبلاً شیر‌ها رو توی کوه‌ها دنبال می‌کرد. اون مراقب ماست تا به خونه برسیم.»

 «مامی پس بیا تند‌تر بریم. می‌دونم اونجا هیچی نیست.»

الن اطراف را با فانوس نگاهی کرد و همان‌طور که به جلو می‌رفتند داد زد: «اینجا تینکر! بیا پسر!»

 «الن تویی؟»

وقتی فانی صدای پدرش را در تاریکی شنید احساس خوشحالی وجودش را پر کرد.

 «سلام لیج، متأسفم که دیر کردم. یه خرده تند اومدم که برای بچه خسته‌کننده بود. اون خسته شده.»

لیج دخترش را بغل کرد و باقی راه را با خودش به خانه برد. بعد توی خانه، الن به فانی کمک کرد تا لباس‌هایش را عوض کند و با مهربانی او را به رختخواب برد.

صدای آرامش‌بخش پدر و مادرش از آشپزخانه شنیده می‌شد. حتی صدای خروپف برادر‌هایش از اتاق پشتی می‌آمد که او را به خنده انداخت. خوشحال بود که خودش و مادرش صحیح و سالم به خانه رسیدند.

قبل از اینکه چشم‌هایش را ببندد صدای مادرش را شنید.

«لیج من صدای پاهایی را می‌شنیدم. نمی‌خواستم بچه رو بترسونم به خاطر همین آواز خوندم و فانوس رو به اطراف چرخوندم و به فانی گفتم که چیزی وجود نداره تا از اون بترسه. ولی لیج، قبل از اینکه از ریل راه آهن پایین بیاییم برای آخرین بار فانوس رو به اطراف چرخوندم. اون موقع بود چیزی که دنبالمان می‌کرد را دیدم. شکل یه آدم بود، آدمی که سر نداشت.»





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داستان زیر نوشته مارک تواین است. طنز ملیح آن باعث شده تا کنایه‌های اجتماعی‌اش دلنشین باشد. نوش جان!

           

درباره سلمانیها

مارک تواین          

  

همه چیز در حال تغییر و تحول است، جز سلمانیها. روششان و حتی دور و برشان، هیچ یك هیچ‌گاه تغییر نمی‌كنند. تجربه هر كس از یك سلمانی وقتی برای اولین بار به آنجا پا می‌گذارد دقیقاً همان است كه از آن به بعد و تا آخر عمر تجربه خواهد كرد. مثل همیشه، امروز صبح برای اصلاح به سلمانی رفتم. همان‌طوری كه از سمت خیابان مین (Main) به طرف سلمانی می‌رفتم، مردی دیگر نیز از جانب خیابان جونز (Jones) نزدیك می‌شد. همیشه همین اتفاق می‌افتد. بر سرعتم افزودم. اما هیچ فایده‌ای نداشت. درست یك قدم جلوتر از من وارد سلمانی شد. پشت سرش وارد شدم و دیدم كه روی اولین صندلی خالی نشست. این صندلی متعلق به بهترین سلمانی این آرایشگاه بود. همیشه همین اتفاق می‌افتد. نشستم به امید این كه نصیب بهترین سلمانی از میان دو تای باقیمانده شوم. چون او مشغول شانه كردن موهای مشتری‌اش بود، در حالی كه همكارش هنوز روغنی كردن و مالیدن موهای مشتری‌اش را شروع نكرده بود. حالات و احتمالات گوناگون را با شور و علاقه بسیار بررسی می‌كردم. وقتی دیدم شماره 2 از شماره 1 جلو افتاده، تمام شور و علاقه‌ام یكباره تبدیل به نگرانی شد. وقتی شماره 1 لحظه‌ای توقف كرد تا تغییری در زمان شست و شوی یك مشتری جدید بدهد و عقب افتاد، نگرانی‌ام تا حد اضطراب افزایش یافت. زمانی كه شماره 1 عقب ماندگی‌اش را جبران كرد و هر دو (او و همكارش) حوله را برداشتند و شروع كردند به پاك كردن پودر از گونه‌های مشتریهایشان و درست زمان آن بود كه بگویند «بعدی!» دیگر نفسم داشت بند می‌آمد. اما وقتی شماره 1 درست در لحظه‌ نهایی شروع كرد به شانه كردن ابروهای مشتری‌اش و زمان را از دست داد، با عصبانیت سلمانی را ترك كردم تا گرفتار شماره 2 نشوم. چون آن قاطعیت مطلوب كه یك فرد را قادر می‌كند تا در چشمهای یك آرایشگر منتظر نگاه كند و بگوید منتظر خواهد ماند تا همكارش كارش تمام شود، در وجود من نیست.

یك ربع بیرون منتظر ماندم و سپس بازگشتم. به امید بخت و اقبال بهتر. البته حالا دیگر همه صندلیها اشغال شده بود و چهار نفر منتظر نشسته بودند. همه آنها ساكت، بدمشرب و آشفته بودند و كسل به نظر می‌آمدند. مثل همه آنهایی كه در یك مغازه سلمانی منتظرند تا نوبتشان برسد. بر روی كاناپه دسته آهنی كهنه‌ای نشستم و وقتم را صرف خواندن آگهی‌های داخل كادری كردم كه مربوط به آن دسته از داروهای رنگ مویی می‌شد كه فقط سازنده‌هایشان با زبان بازی از آنها تعریف می‌كنند. بعد شروع كردم به خواندن اسمهای چرب و نرم روی بطریهای شخصی روغن برگ بو. نامها را می‌خواندم و به شماره‌های روی كاسه‌های شخصی مخصوص اصلاح داخل قفسه دقت می‌كردم. پوسترهای خراب و كثیف روی دیوارها را خواندم. مربوط بودند به جنگها، رئیس‌جمهورهای پیشین، رفاه و عیاشی خانواده سلطنتی و نیز تصویر خسته كننده و تكراری دختر بچه‌ای كه عینك پدربزرگش را به چشم زده. در دل قناری سرمست و طوطی مزاحم را نفرین می‌كردم. تعداد كمی از آرایشگاهها از وجودشان بی‌بهره‌اند. دست آخر، شروع كردم به تفحص و مطالعه حوادث قدیمی و فراموش شده از نمایشهای غیر واقعی و ناموجه در میان روزنامه‌های مصور سال گذشته. البته میان آنهایی كه كمتر درب و داغون بود، ریخته بودندشان روی میز زهوار در رفته وسط آرایشگاه.

سرانجام نوبت من شد. صدایی گفت: «بعدی!»

و من خود را تسلیم كردم. البته به شماره 2. همیشه همین اتفاق می‌افتد. متواضعانه گفتم كه عجله دارم و حرفم آنقدر بر او تأثیر گذاشت كه گویی هرگز آن را نشنیده است. سرم را بالا برد و دستمالی زیرش گذاشت. بعد به زور، انگشهایش را در یقه‌ام فرو كرد و حوله‌ای چپاند همان جا. با پنجه‌هایش به بررسی موهایم پرداخت و پیشنهاد كرد كه نیاز به كوتاه شدن دارد. گفتم كه قصد اصلاح آن را ندارم. دوباره به بررسی موهایم پرداخت و گفت نسبت به مد جدید بلند است و بهتر است كمی كوتاه شود، مخصوصا پشتش. گفتم فقط یك هفته است كه آن را كوتاه كرده‌ام. برای لحظه‌ای با حسرت و متفكرانه به آن نگاه كرد و سپس با لحنی اهانت بار پرسید: «چه كسی آن را كوتاه كرده؟»

من هم فوری جواب دادم: «خود شما.»

دیگر چیزی نگفت و شروع كرد به هم زدن كف صابون و نگاه كردن به خودش در آینه در حالی كه اینجا و آنجا می‌ایستاد تا به‌ آینه نزدیك‌تر شود و یا چانه‌اش را بررسی می‌كرد و با جوشهایش ور می‌رفت. بعد یك طرف صورتم را بكلی كف مالی كرد و می‌خواست طرف دیگر را نیز كف مالی كند كه دعوای دو سگ توجهش را جلب كرد. به سمت پنجره دوید و ایستاد و تا ‌آخر تماشا كرد. دو شیلینگ در نتیجه شرط‌بندی با بقیه آرایشگرها باخت. از این بابت خیلی خوشحال بودم.

بالاخره كف زدن به صورتم را تمام كرد و شروع كرد به مالیدن كف صابون با دستش.

تیغش را بر روی یك بند جوراب كهنه تیز كرد. به خاطر بحث درباره یك بالماسكه مزخرف لحظاتی مرا معطل كرد. گویا مربوط می‌شد به شب پیش و او یك پوست قاقم قلابی ململی و سرخ رنگ پوشیده بود، به گونه‌ای شاه مانند. بسیار خوشحال بود كه همكارهایش با او شوخی می‌كنند. این در حالی بود كه از هر وسیله‌ای استفاده می‌كرد تا بحث ادامه پیدا كند. در حالی كه تظاهر می‌كرد از شوخیهایشان رنجیده است. این ماجرا باعث شد بیشتر خود را در آینه برانداز كند.

بنابراین تیغش را كناری گذاشت و موهایش را با دقت فراوان شانه زد و كمان برگردانی از موهایش را روی پیشانی‌اش ریخت و فرقش را با دقت باز كرد. با همان دقت و با لذت دو طرف موهایش را به سمت بالای گوشهایش شانه زد. درست در همان لحظات، كف صابون بر روی صورت من در حال خشك شدن بود و به خورد رگهای صورتم می‌رفت.

و سرانجام اصلاح را شروع كرد. در حالی كه انگشتهایش را در صورتم فرو می‌برد تا پوستم را بكشد و سرم را این طرف و آن طرف می‌كشید و به عنوان وسیله‌ای به درد بخور در امر اصلاح از آن بهره می‌جست. مادامی كه بر روی قسمتهای زمخت و سفت صورتم كار می‌كرد، اذیت نمی‌شدم. اما امان از وقتی كه شروع كرد به زیر و رو كردن و بریدن و با شدت كشیدن در ناحیه چانه‌ام. اشكم را در آورد. سپس از بینی‌ام به عنوان دستگیره استفاده كرد تا در امر اصلاح گوشه‌های لب بالایی ام كمكش كند. با همین مدرك مشروح و مستدل بود كه كشف كردم بخشی از وظایفش در سلمانی، تمیز كردن چراغهای نفتی است. اغلب از خود می‌پرسیدم كه آیا این كار وظیفه آرایشگرها است یا صاحب كار.

در همین حین برای سرگرم كردن خودم سعی می‌كردم حدس بزنم این بار كجا را می‌برد. اما قبل از اینكه حدس بزنم از من پیشی گرفت و پایین چانه‌ام را برید. فوری تیغش را تیز کرد. البته قبلاً باید این كار را انجام می‌داد. دوست ندارم صورتم را از ته بتراشم. بنابراین نمی‌خواستم اجازه دهم برای بار دوم صورتم را بتراشد. سعی كردم كاری كنم تا تیغش را كنار بگذارد. در حالی كه می‌ترسیدم آن را برای كناره‌های چانه‌ام، نقطه آسیب‌پذیر و حساسم، آماده كرده باشد. جایی كه دومین باری كه تیغ با آن تماس پیدا می‌كرد قطعاً دردسرساز بود. اما گفت فقط می‌خواهد قسمت كوچكی را كه زبر است، صاف كند. و درست در همان لحظه، تیغ را در ناحیه ممنوعه رها كرد و اینجا بود كه جوشهای فجیعی كه نتیجه یك اصلاح كامل بودند، شروع كردند با سوزش به محركشان پاسخ دادن. بنابراین حوله‌اش را با روغن برگ بو خیس كرد و به طرزی وقیحانه روی صورتم پرت كرد. به طوری كه هیچ انسانی تاكنون صورتش را به این صورت نشسته است. بعد با پرت كردن قسمت خشك حوله روی صورتم، آن را خشك كرد. به گونه‌ای كه هیچ انسانی تا به حال با این روش صورتش را خشك نكرده است. به ندرت پیش می‌آید كه یك سلمانی با شما مانند یك انسان برخورد كند. سپس حوله آغشته به روغن برگ بو را در قسمت بریده شده فرو كرد و خونش را با پودر نشاسته بند آورد. بعد دوباره آن را با روغن برگ بو خیس كرد و بدون شك، اگر خواهش و اعتراض نمی‌كردم كه بس كند، الی الابد به خیس كردن و پودر زدن ادامه می‌داد. بعد هم به تمام صورتم پودر مالید، من را صاف كرد و متفكرانه شروع كرد به بررسی موهایم. سپس شامپویی پیشنهاد داد و گفت موهایم بدجوری به آن نیاز دارد. خیلی بدجور! گفتم كه روز قبل خودم تمام و كمال آن را با شامپو شسته‌‌ام. اما ول كن نبود. این بار توصیه كرد یك بطری از حالت دهنده‌های موی «اسمیت» بخرم. نپذیرفتم. از عطر جدیدشان بسیار تعریف كرد و پیشنهاد داد مقداری از آن را به من بفروشد. این دفعه هم نپذیرفتم. و بعد دهان شویی توصیه كرد كه از اختراعات مزخرف خودش بود و وقتی این بار پیشنهادش را رد كردم قصد داشت به من چاقو بفروشد.

بعد از ناكامی در آخرین معامله، سر كارش برگشت و با آب پاش سر تا پایم را خیس كرد و علی‌رغم مخالفتهایم، موهایم را تا انتهای ریشه چرب كرد و مالید و سایید. سپس شروع كرد به شانه زدن موهایم. قسمتی از آن را با شانه به عقب زد و پیشانی را با بقیه آن كه به صورت قوس وارونه بود، پوشاند. در حالی كه ابروهای كم پشتم را آغشته به پماد می‌كرد به تشریح علت پیروزیهای توله سگ شكاری سیاه و قهوه‌ای شش اونسی‌اش(1) پرداخت. تا اینكه صدای سوت ظهر را شنیدم و فهمیدم برای رسیدن به ترن، پنج دقیقه دیر شده. سلمانی حوله را قاپید و درست جلوی صورتم آن را برس زد. یك بار دیگر ابروهایم را شانه زد و با بی‌خیالی گفت: «بعدی.»

دو ساعت بعد، همین آرایشگر نقش زمین شد و بر اثر سكته جان سپرد. و من، برای تلافی، تمام روز را در انتظارم. قصد دارم در تشییع جنازه‌اش شركت كنم.

 

1. واحد وزن كه در یك مقیاس برابر با 35/28 گرم و در مقیاس دیگر برابر با 1/31 گرم است.



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شاید به خودمان بگوییم ما اینطور نیستیم! اما خب واقعیت این است که اگرچه شاید دقیقا شبیه این یک مورد نباشیم، اما هر کدام به حدی درگیر چنین وضعیتهایی هستیم. وضعیتی را می‌گویم که شخصیت اصلی داستان زیر در ان گیر کرده است. داستان «قرعه کشی برای چند کیلو طلا » حتی می‌تواند تلنگری باشد تا در این شب سرد پاییزی، کمی درباره وضعیت انسان قرن بیست و یک دقیق شویم.

 

قرعه کشی برای چند کیلو طلا 

دامون قنبرزاده

 

مرد جوان روی صندلی ولو شده است. غبغب بزرگش مانند تكه گوشت اضافی از زیر چانه‌اش آویزان است. شكم بیش از حد بزرگش مانع از آن است كه او بتواند روی صندلی راحت بنشیند. برای همین به بدنش زاویه داده است تا وزن شكم راتاب بیاورد. چشمانش سیاه و گودافتاده هستند. عرق بر سر و صورتش نشسته و دستمالی در دست دارد كه هر چند لحظه یكبار عرقش را با آن خشك می‌كند. مانند آدمی كه در آستانه خفگی باشد نفس می‌كشد و صدای نفسها بیشتر به خرناس گربه شبیه است؛ از ته گلو. با هر دم و بازدم سرش به عقب و جلو می‌رود. بیشتر مانند تكه گوشتی‌ست كه روی صندلی انداخته باشند. با زحمت فراوان دست چاقش را بالا می‌آورد و ساعتش را نگاه می‌كند. هر حركت اضافی باعث می‌شود بیشتر به نفس زدن بیافتد. سرفه می‌كند و با همان دستمالی كه عرق صورتش را خشك كرده، دهانش را پاك می‌كند. جوان بودن به هیچ جای او نمی‌آید. روی میز روبرویش پر است از كاغذهای مچاله شده ساندویچ و تكه‌های ریز غذا.

ـ الان آماده می شه.

صدای زنی از آشپزخانه می‌آید. آشپزخانه فاصله كمی با مرد دارد.

ـ دیگه... نمی‌تونم.

صدای مرد از ته گلو و كاملا‌ً خسته است. بریده بریده حرف می‌زند و با هر بار حرف زدن به نفس زدن می‌افتد. زنی جوان وارد اتاق می‌شود. او قیافه جذابی دارد و به نظر می‌اید همسن و سال مرد باشد، البته با اندامی متناسب! در دستش یك سینی است كه همبرگر بزرگی درون آن قرار دارد. زن، سینی را جلوی مرد می‌گذارد و خودش روی صندلی بغل مرد می‌نشیند.

ـ شروع كن.

مرد آروغ محكم می‌زند و با دستمال عرقش را خشك می‌كند.

ـ دیگه... نمی‌تونم.

زن كه انگار حرف مرد را نشنیده است با لبخندی كه بر لب دارد می‌گوید:

ـ شروع كن. الان باید وزنتو بكشم.

ـ نمی‌تونم... دست از ... سرم ... بردار.

كلمات به سختی از دهان مرد بیرون می‌آیند. آروغ دیگری می‌زند و باز عرقهایش را خشك می‌كند. زن با همان چهره خندان و جذابش، همبرگر را جلوی مرد می‌گیرد.

ـ گفتم بخورش!

مرد به چهره زن نگاه می‌كند. او كاملا‌ً جدی ودر عین حال سرحال است.

ـ دارم خفه ... می‌شم... یه كم... فرصت ... بده.

ـ باشه. یه دقیقه استراحت كن.

زن همبرگر را دوباره به سینی برمی‌گرداند.

ـ اینو كه تموم كنی، برنامه‌مون تكمیل میشه. فقط می‌مونه وزن‌كشی. امیدوارم سر وزن باشی!

زن نگاهی به ساعت روی دیوار می‌كند. ثانیه‌شمار ساعت حركت نمی‌كند. ساعت خوابیده است.

ـ كی شروع میشه؟

ـ چیزی ... نمونده... ساعت هشته. یك... ربع دیگه.

زن از جایش بلند می‌شود و به سمت تلویزیون می‌رود. تبلیغات بازرگانی در حال پخش شدن است. صدایی می‌گوید: «... از فروشگاه ما خرید كنید. انواع و اقسام مواد غذایی با نازلترین قیمت و بهترین كیفیت همراه با هدایایی از طرف ما برای شما. ما...»

زن دوباره سر جایش برمی‌گردد.

ـ از هیجان دارم خفه می‌شم!

مرد چیزی نمی‌گوید.

ـ شروع كن.

مرد با چهره‌ای گرفته و عصبی، همبرگر را برمی‌دارد. نگاهی به چهره خندان زن می‌اندازد. صورت خوش‌تركیب زن كمی خسته به نظر می‌رسد.

ـ‌ بخورش دیگه! منتظر چی هستی؟ دیر میشه.

مرد با اكراه همبرگر را نزدیك دهان می‌برد. با حركتی سریع، گاز بزرگی از آن می‌‌زند. زن شروع می‌كند به تشویق مرد. مرد چشمانش را می‌بندد و لقمه‌‌های بزرگ همبرگر را پایین می‌دهد. لحظه مضحكی ایجاد می‌شود.

ـ آفرین! آفرین! دیگه داره تموم می‌شه... یه كم دیگه.

ناگهان مرد شروع می‌كند به سرفه كردن. عرق از سر و رویش روان شده است. تمام پیراهنش خیس است. زن به پشت مرد مشت می‌كوبد. چهره مرد قرمز می‌شود. لقمه‌های له‌شده از دهانش بیرون می‌ریزند و روی میز پخش می‌شوند.

ـ ااااه ه! چه كار كردی؟... بذار برات نوشابه بیارم.

زن می‌رود آشپزخانه و با لیوانی نوشابه برمی‌گردد.

ـ بیا. تا آخرش بخور.

مرد كه از شدت سرفه نمی‌تواند حرف بزند، نوشابه را به سختی اما با تمام قدرت سر می‌كشد. مقداری از نوشابه از گوشه دهانش روی میز می‌ریزد و با لقمه‌های له شده‌ای كه روی میز ریخته‌اند، مخلوط می‌شود. زن نگاهی به كثافت كاری مرد روی میز می‌اندازد.

ـ ببین چه كار كردی!

چهره‌اش در هم رفته است. بدون اینكه برای پاك كردن میز اقدامی بكند، از آشپزخانه ترازویی می‌آورد. مرد، خیس از عرق، نیمه همبرگر را روی میز می‌كوبد و دهانش را پاك می‌كند.

ـ دارم... می‌میرم.

ـ نترس! بیا باید وزن بشی. آخری رو هم كه كامل نخوردی!

زن دستان مرد را می‌گیرد واز روی صندلی بلند می‌كند. مرد مانند بشكه سنگینی می‌ماند كه نه خودش حركت می‌كند و نه كسی می‌تواند حركتش بدهد. زن به سختی او را سرپا نگه می‌داد. مرد تعداد نفسهایش افزایش می‌یابد. آرام آرام به سمت ترازو می‌آیند. مرد مانند یك زن حامله روی ترازو می‌رود.

ـ‌ یه لحظه ثابت واستا.

ـ چنده؟

مرد به راحتی نمی‌تواند سرش را خم كند و عدد ترازو را ببیند. زن با دقت، همه چیز را زیر نظر دارد.

ـ صد و... هفتادو... یك. دقیقاً!

ـ خوبه... دیگه... نه؟

چهره زن حاكی از جواب منفی به سوال مرد است. دوباره به مرد كمك می‌كند تا به سر جایش برگردد. مرد مانند تكه گوشتی، دوباره روی صندلی می‌افتد. متوجه ناراحتی زن شده است.

ـ چیه؟... مشكلی... هست؟

هنوز چهار كیلو كم داریم.

ولی... تو گفتی... كه... این دیگه... مرحله... آخره.

ـ آره. گفتم. ولی نمی‌دونستم هنوز چهار كیلو كمه. آخرین بار كه وزنت كردم پنج روز قبل بود، اون روز تو...

زن كمی فكر می‌كند و دفتری از اتاق كنار آشپزخانه می‌آورد. آن را باز می‌كند و ورق می‌زند.

ـ تو اون روز... صد و شصت و نه كیلو بودی. حسابمون غلط از آب دراومد. تو این پنج روز پیشرفتت افتضاح بوده.

مرد كمی از نوشابه را سر می‌كشد. مانند مجسمه‌ای سنگی می‌ماند كه تنها دستانش حركت می‌كند.

ـ حالا ... چه كار... باید... بكنیم؟

زن دفتر را می‌بندد.

ـ‌ باید برسی به صد و هفتاد و پنج. همونطوری كه قرارمون بود.

مرد با چشمانی گشاد، به زن نگاه می‌كند. تعداد نفسهایش دوباره افزایش می‌یابد. عصبانی شده است. عرق از زیر غبغب بزرگش می‌چكد.

ـ چی... می‌گی؟... دیوونه... شدی!

ـ دارم جدی می‌گم. باید اینكار رو بكنیم.

ـ بكنیم؟!.... تو... مگه... چه... كار می‌كنی؟... می‌‌خوای... منو... بكشی

همین چند كلمه باعث می‌شود لحن صدای اعصاب خردكنش بدتر شود.

ـ خودتو خسته نكن.

ـ ولی... ولی... من... نمی‌تونم. حتی... یه لقمه... دیگه.

زن می‌آید و كنار مرد می‌نشیند. مرد از عصبانیت قرمز شده است اما جز اینكه مانند خرناس گربه نفس بكشد، راه دیگری برای تخلیه عصبانیتش ندارد. لبخند به چهره زن برمی‌گردد. مانند مادری كه دارد به بچه‌اش نگاه می‌كند، به مرد خیره می‌شود.دستان چاق و بی‌ظرافت او را در دستان ظریف خودش می‌گیرد.

ـ ما با هم قرار گذاشتیم. یادت رفته؟

ـ نه.

ـ پس ازت خواهش می‌كنم كار رو تموم كن. فقط چهار كیلوی دیگه.

ـ ولی... من... دارم... می‌میرم.

ـ نترس. اتفاقی نمی‌افته. بهت قول می‌دم به چیزای خوب فكر كن. صد و هفتاد و پنج كیلو طلا! نمی‌شه حتی تصورش رو هم كرد!

ـ آخه... چهار كیلو... كه دیگه... مهم... نیست.

زن ذوق كرده است. بدون اینكه به حرف مرد دقت كند دستان مرد را در دستانش می‌فشارد.

ـ یادت رفته به چه چیزایی فكر كرده بودیم؟ یه خونه كنار ساحل اقیانوس با یه قایق خوشگل كه هر روز باهاش بریم تمام اقیانوس رو بگردیم. ها؟ یادت هست؟

مرد سرش را پایین انداخته است. اگرچه به خاطر وجود غبغب بزرگش سرش چندان هم به پایین متمایل نیست. زن مانند كسی كه می‌خواهد طرف مقابل را به خواب مصنوعی فرو ببرد، حرف می‌زند. تعداد نفسهای مرد كمتر می‌شود. زن همچنان ادامه می‌دهد.

ـ فكرشو بكن. خیلی كارا می‌شه كرد. تو به من قول دادی.

مرد همچنان سرش پایین است.

ـ می‌بینی كه ما الان توی چه وضعیتی هستیم. تا هشت روز دیگه جامون وسط خیابونه. صاحبخونه یادت رفته؟ به این همبرگرهایی كه همشو پخش كردی روی میز نگاه كن... همه‌شونو مجانی گرفتم. دیگه نمی‌تونم بگیرم. ببین چقدر لاغر شدم.. مجبورم پس‌مونده‌های غذای تو رو بخورم... چاره‌ای ندارم.

زن سرش را پایین می‌‌اندازد.

ـ ما باید امیدوار باشیم. به فكر زندگی‌مون باش.

مرد نگاهی به زن می‌اندازد. لحظه‌ای مكث می‌كند. بعد می‌گوید: «باشه... حاضرم... ناراحت... نشو

زن با خوشحالی سرش را بالا می‌آورد. دوباره همان لبخند زیبا بر چهره‌اش نشسته است. دستان مرد را می‌گیرد.

ـ خوبه! خوبه!

مرد هم لبخند زوركی می‌زند. زن همبرگر نصفه‌ای را كه مرد آن را روی میز كوبیده بود، برمی‌دارد و به او می‌دهد.

ـ‌ می‌خوام بقیه‌اش رو هم تموم كنی.

ـ سعی.... می‌كنم!

مرد همبرگر را می‌گیرد. زن به دهان او خیره است. مرد گاز بزرگی به همبرگر می‌زند. زن چشم از او برنمی‌دارد. مرد همانطور كه عرق می‌ریزد، سعی می‌كند با دقت لقمه‌‌ها را پایین بدهد. اما یك لحظه مكث می‌كند. انگار به یاد چیزی افتاده است.

ـ اما...

ـ اما چی؟

ـ‌ اما اگه ... امشب ... برنده ...

صدای مجری تلویزیون حرف مرد را نیمه‌كاره می‌گذارد.

«و حالا قرعه‌كشی بزرگ سال شروع می‌شه. خانمها و آقایون آماده باشین. نفس هاتونو نگه دارین و هر كی قلبش درد می‌كنه بره توی حیاط قدم بزنه...»

زن سرآسیمه می‌رود جلوی تلویزیون می‌نشیند. مرد همبرگر را زمین می‌گذارد ودهانش را با دست پاك می‌كند.

دوباره تعداد نفسهایش اوج گرفته‌اند. زن از زیر فرش تكه كاغذی بیرون می‌آورد و با دقت به آن نگاه می‌كند. در همان حال می‌گوید:

ـ دعا كن. فقط دعا كن...

مجری تلویزیون می‌گوید:

«... شما شاهد بزرگترین قرعه‌كشی سال هستین. شماره‌هاتونو دستتون بگیرین و آماده باشین. فقط امیدوارم هر كی برنده می‌شه، چاق و خوش‌هیكل باشه!»

مجری از این حرف خودش می‌خندد و بعد با صدای بلند فریاد می‌زند:

«و حالا گردونه‌ها خواهند چرخید...»



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داستان زیر نوشته مارک تواین است. طنز ملیح آن باعث شده تا کنایه‌های اجتماعی‌اش دلنشین باشد. نوش جان!

           

      

درباره سلمانیها

مارک تواین          

  

همه چیز در حال تغییر و تحول است، جز سلمانیها. روششان و حتی دور و برشان، هیچ یك هیچ‌گاه تغییر نمی‌كنند. تجربه هر كس از یك سلمانی وقتی برای اولین بار به آنجا پا می‌گذارد دقیقاً همان است كه از آن به بعد و تا آخر عمر تجربه خواهد كرد. مثل همیشه، امروز صبح برای اصلاح به سلمانی رفتم. همان‌طوری كه از سمت خیابان مین (Main) به طرف سلمانی می‌رفتم، مردی دیگر نیز از جانب خیابان جونز (Jones) نزدیك می‌شد. همیشه همین اتفاق می‌افتد. بر سرعتم افزودم. اما هیچ فایده‌ای نداشت. درست یك قدم جلوتر از من وارد سلمانی شد. پشت سرش وارد شدم و دیدم كه روی اولین صندلی خالی نشست. این صندلی متعلق به بهترین سلمانی این آرایشگاه بود. همیشه همین اتفاق می‌افتد. نشستم به امید این كه نصیب بهترین سلمانی از میان دو تای باقیمانده شوم. چون او مشغول شانه كردن موهای مشتری‌اش بود، در حالی كه همكارش هنوز روغنی كردن و مالیدن موهای مشتری‌اش را شروع نكرده بود. حالات و احتمالات گوناگون را با شور و علاقه بسیار بررسی می‌كردم. وقتی دیدم شماره 2 از شماره 1 جلو افتاده، تمام شور و علاقه‌ام یكباره تبدیل به نگرانی شد. وقتی شماره 1 لحظه‌ای توقف كرد تا تغییری در زمان شست و شوی یك مشتری جدید بدهد و عقب افتاد، نگرانی‌ام تا حد اضطراب افزایش یافت. زمانی كه شماره 1 عقب ماندگی‌اش را جبران كرد و هر دو (او و همكارش) حوله را برداشتند و شروع كردند به پاك كردن پودر از گونه‌های مشتریهایشان و درست زمان آن بود كه بگویند «بعدی!» دیگر نفسم داشت بند می‌آمد. اما وقتی شماره 1 درست در لحظه‌ نهایی شروع كرد به شانه كردن ابروهای مشتری‌اش و زمان را از دست داد، با عصبانیت سلمانی را ترك كردم تا گرفتار شماره 2 نشوم. چون آن قاطعیت مطلوب كه یك فرد را قادر می‌كند تا در چشمهای یك آرایشگر منتظر نگاه كند و بگوید منتظر خواهد ماند تا همكارش كارش تمام شود، در وجود من نیست.

یك ربع بیرون منتظر ماندم و سپس بازگشتم. به امید بخت و اقبال بهتر. البته حالا دیگر همه صندلیها اشغال شده بود و چهار نفر منتظر نشسته بودند. همه آنها ساكت، بدمشرب و آشفته بودند و كسل به نظر می‌آمدند. مثل همه آنهایی كه در یك مغازه سلمانی منتظرند تا نوبتشان برسد. بر روی كاناپه دسته آهنی كهنه‌ای نشستم و وقتم را صرف خواندن آگهی‌های داخل كادری كردم كه مربوط به آن دسته از داروهای رنگ مویی می‌شد كه فقط سازنده‌هایشان با زبان بازی از آنها تعریف می‌كنند. بعد شروع كردم به خواندن اسمهای چرب و نرم روی بطریهای شخصی روغن برگ بو. نامها را می‌خواندم و به شماره‌های روی كاسه‌های شخصی مخصوص اصلاح داخل قفسه دقت می‌كردم. پوسترهای خراب و كثیف روی دیوارها را خواندم. مربوط بودند به جنگها، رئیس‌جمهورهای پیشین، رفاه و عیاشی خانواده سلطنتی و نیز تصویر خسته كننده و تكراری دختر بچه‌ای كه عینك پدربزرگش را به چشم زده. در دل قناری سرمست و طوطی مزاحم را نفرین می‌كردم. تعداد كمی از آرایشگاهها از وجودشان بی‌بهره‌اند. دست آخر، شروع كردم به تفحص و مطالعه حوادث قدیمی و فراموش شده از نمایشهای غیر واقعی و ناموجه در میان روزنامه‌های مصور سال گذشته. البته میان آنهایی كه كمتر درب و داغون بود، ریخته بودندشان روی میز زهوار در رفته وسط آرایشگاه.

سرانجام نوبت من شد. صدایی گفت: «بعدی!»

و من خود را تسلیم كردم. البته به شماره 2. همیشه همین اتفاق می‌افتد. متواضعانه گفتم كه عجله دارم و حرفم آنقدر بر او تأثیر گذاشت كه گویی هرگز آن را نشنیده است. سرم را بالا برد و دستمالی زیرش گذاشت. بعد به زور، انگشهایش را در یقه‌ام فرو كرد و حوله‌ای چپاند همان جا. با پنجه‌هایش به بررسی موهایم پرداخت و پیشنهاد كرد كه نیاز به كوتاه شدن دارد. گفتم كه قصد اصلاح آن را ندارم. دوباره به بررسی موهایم پرداخت و گفت نسبت به مد جدید بلند است و بهتر است كمی كوتاه شود، مخصوصا پشتش. گفتم فقط یك هفته است كه آن را كوتاه كرده‌ام. برای لحظه‌ای با حسرت و متفكرانه به آن نگاه كرد و سپس با لحنی اهانت بار پرسید: «چه كسی آن را كوتاه كرده؟»

من هم فوری جواب دادم: «خود شما.»

دیگر چیزی نگفت و شروع كرد به هم زدن كف صابون و نگاه كردن به خودش در آینه در حالی كه اینجا و آنجا می‌ایستاد تا به‌ آینه نزدیك‌تر شود و یا چانه‌اش را بررسی می‌كرد و با جوشهایش ور می‌رفت. بعد یك طرف صورتم را بكلی كف مالی كرد و می‌خواست طرف دیگر را نیز كف مالی كند كه دعوای دو سگ توجهش را جلب كرد. به سمت پنجره دوید و ایستاد و تا ‌آخر تماشا كرد. دو شیلینگ در نتیجه شرط‌بندی با بقیه آرایشگرها باخت. از این بابت خیلی خوشحال بودم.

بالاخره كف زدن به صورتم را تمام كرد و شروع كرد به مالیدن كف صابون با دستش.

تیغش را بر روی یك بند جوراب كهنه تیز كرد. به خاطر بحث درباره یك بالماسكه مزخرف لحظاتی مرا معطل كرد. گویا مربوط می‌شد به شب پیش و او یك پوست قاقم قلابی ململی و سرخ رنگ پوشیده بود، به گونه‌ای شاه مانند. بسیار خوشحال بود كه همكارهایش با او شوخی می‌كنند. این در حالی بود كه از هر وسیله‌ای استفاده می‌كرد تا بحث ادامه پیدا كند. در حالی كه تظاهر می‌كرد از شوخیهایشان رنجیده است. این ماجرا باعث شد بیشتر خود را در آینه برانداز كند.

بنابراین تیغش را كناری گذاشت و موهایش را با دقت فراوان شانه زد و كمان برگردانی از موهایش را روی پیشانی‌اش ریخت و فرقش را با دقت باز كرد. با همان دقت و با لذت دو طرف موهایش را به سمت بالای گوشهایش شانه زد. درست در همان لحظات، كف صابون بر روی صورت من در حال خشك شدن بود و به خورد رگهای صورتم می‌رفت.

و سرانجام اصلاح را شروع كرد. در حالی كه انگشتهایش را در صورتم فرو می‌برد تا پوستم را بكشد و سرم را این طرف و آن طرف می‌كشید و به عنوان وسیله‌ای به درد بخور در امر اصلاح از آن بهره می‌جست. مادامی كه بر روی قسمتهای زمخت و سفت صورتم كار می‌كرد، اذیت نمی‌شدم. اما امان از وقتی كه شروع كرد به زیر و رو كردن و بریدن و با شدت كشیدن در ناحیه چانه‌ام. اشكم را در آورد. سپس از بینی‌ام به عنوان دستگیره استفاده كرد تا در امر اصلاح گوشه‌های لب بالایی ام كمكش كند. با همین مدرك مشروح و مستدل بود كه كشف كردم بخشی از وظایفش در سلمانی، تمیز كردن چراغهای نفتی است. اغلب از خود می‌پرسیدم كه آیا این كار وظیفه آرایشگرها است یا صاحب كار.

در همین حین برای سرگرم كردن خودم سعی می‌كردم حدس بزنم این بار كجا را می‌برد. اما قبل از اینكه حدس بزنم از من پیشی گرفت و پایین چانه‌ام را برید. فوری تیغش را تیز کرد. البته قبلاً باید این كار را انجام می‌داد. دوست ندارم صورتم را از ته بتراشم. بنابراین نمی‌خواستم اجازه دهم برای بار دوم صورتم را بتراشد. سعی كردم كاری كنم تا تیغش را كنار بگذارد. در حالی كه می‌ترسیدم آن را برای كناره‌های چانه‌ام، نقطه آسیب‌پذیر و حساسم، آماده كرده باشد. جایی كه دومین باری كه تیغ با آن تماس پیدا می‌كرد قطعاً دردسرساز بود. اما گفت فقط می‌خواهد قسمت كوچكی را كه زبر است، صاف كند. و درست در همان لحظه، تیغ را در ناحیه ممنوعه رها كرد و اینجا بود كه جوشهای فجیعی كه نتیجه یك اصلاح كامل بودند، شروع كردند با سوزش به محركشان پاسخ دادن. بنابراین حوله‌اش را با روغن برگ بو خیس كرد و به طرزی وقیحانه روی صورتم پرت كرد. به طوری كه هیچ انسانی تاكنون صورتش را به این صورت نشسته است. بعد با پرت كردن قسمت خشك حوله روی صورتم، آن را خشك كرد. به گونه‌ای كه هیچ انسانی تا به حال با این روش صورتش را خشك نكرده است. به ندرت پیش می‌آید كه یك سلمانی با شما مانند یك انسان برخورد كند. سپس حوله آغشته به روغن برگ بو را در قسمت بریده شده فرو كرد و خونش را با پودر نشاسته بند آورد. بعد دوباره آن را با روغن برگ بو خیس كرد و بدون شك، اگر خواهش و اعتراض نمی‌كردم كه بس كند، الی الابد به خیس كردن و پودر زدن ادامه می‌داد. بعد هم به تمام صورتم پودر مالید، من را صاف كرد و متفكرانه شروع كرد به بررسی موهایم. سپس شامپویی پیشنهاد داد و گفت موهایم بدجوری به آن نیاز دارد. خیلی بدجور! گفتم كه روز قبل خودم تمام و كمال آن را با شامپو شسته‌‌ام. اما ول كن نبود. این بار توصیه كرد یك بطری از حالت دهنده‌های موی «اسمیت» بخرم. نپذیرفتم. از عطر جدیدشان بسیار تعریف كرد و پیشنهاد داد مقداری از آن را به من بفروشد. این دفعه هم نپذیرفتم. و بعد دهان شویی توصیه كرد كه از اختراعات مزخرف خودش بود و وقتی این بار پیشنهادش را رد كردم قصد داشت به من چاقو بفروشد.

بعد از ناكامی در آخرین معامله، سر كارش برگشت و با آب پاش سر تا پایم را خیس كرد و علی‌رغم مخالفتهایم، موهایم را تا انتهای ریشه چرب كرد و مالید و سایید. سپس شروع كرد به شانه زدن موهایم. قسمتی از آن را با شانه به عقب زد و پیشانی را با بقیه آن كه به صورت قوس وارونه بود، پوشاند. در حالی كه ابروهای كم پشتم را آغشته به پماد می‌كرد به تشریح علت پیروزیهای توله سگ شكاری سیاه و قهوه‌ای شش اونسی‌اش(1) پرداخت. تا اینكه صدای سوت ظهر را شنیدم و فهمیدم برای رسیدن به ترن، پنج دقیقه دیر شده. سلمانی حوله را قاپید و درست جلوی صورتم آن را برس زد. یك بار دیگر ابروهایم را شانه زد و با بی‌خیالی گفت: «بعدی.»

دو ساعت بعد، همین آرایشگر نقش زمین شد و بر اثر سكته جان سپرد. و من، برای تلافی، تمام روز را در انتظارم. قصد دارم در تشییع جنازه‌اش شركت كنم.

 

1. واحد وزن كه در یك مقیاس برابر با 35/28 گرم و در مقیاس دیگر برابر با 1/31 گرم است.



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پوستت شده مثل چرم

محمدحسن ابوحمزه

 

با احساس عجیبی بالا رفتم. سبک و راحت. آنقدر راحت که فکر کردم شاید باد مرا با خودش ببرد. از بالا همه جا را بهتر می دیدم. آنجا جان می داد برای دید بانی. منطقه مثل ماکت هائی جنگی بود که در نمایشگاه درست می کردند.

صدائی گفت بالاتر بروم. دلم پیش بچه ها بود. خواستم پیدا یشان کنم. پائین را نگاه کردم. یک دفعه خودم را دیدم که آنجا افتاده بودم. کنار سنگر چهار، روی خاکریزی که با تیر تراش(1) کوتاه شده بود. قبضه آر پی جی هم همچنان در دستانم بود. اطرافم پوسته های خرج موشک ریخته بود و باد آنها را به بازی گرفته بود. لحظات آخر چقدر گوشهایم سوت می کشید.

بین خاکریز ما و خاکریز عراقیها هم سه نفر افتاده بودند. نیروهای جدید رسیده بودند و با سرعت پشت خاکریز اول پناه می گرفتند. در واقع ما هم بین خط خودی و دشمن گیر افتاده بودیم. احساس تشنگی شدید و درد زخم ها از بین رفته بود. داشتم به طرف تپه دو قلو می رفتم که نا گهان دیدم کسی به طرفم می آید. شکل عراقیها بود. انگار با دیدن من خوشحال شده بود. با اشتیاق نزدیک من آمد، دورم چرخید و گفت:

-  تازه اومدی اینجا ؟ تا حالا ندیده بودمت.

خیلی گستاخ بود. نه انگار که من ایرانی بودم و او عراقی و همین چند لحظه پیش با هم می جنگیدیم. خواستم جوابش را ندهم که چرخی زد و بالای سرم رفت ادامه داد:

-   پس تو هم موندنی هستی. به تو هم اجازه ندادند بالاتر بری.

مثل کسی که می داند باید برود، پبش خودم گفتم «نه من می روم»!

جلوتر آمد گفت:

-  شاید دلت می خواد کالبد خودت رو ببینی.

به پا ئین نگاهی انداخت گفت:

-  تماشا کن. تو این آفتاب داغ زود از بین می ره.

یاد بچه ها افتادم حرکت کردم. او هم به دنبالم می آمد و برایم حرف می زد. کم کم حرفهایش برایم جالب شد. گفت:

 -  مدتها ست اینجا هستم. هرچه تلاش کردم نتوانستم از این بالاتر بروم. یعنی اجازه ندادهاند.

از کسانی گفت که دورتر بالای خاکریز خودشان همیشه سر گردان هستند. پیشنهاد کرد هیچ وقت میان آنها نروم. درباره خودش گفت:

 - ما سه نفر بودیم خواستیم خودمون رو تسلیم کنیم. اما فرمانده بعثی از پشت به ما شلیک کرد.

 به طرف سه نفری که آن طرف خاکریز افتاده بودند نگاهی کرد و بعد ساکت شد. فهمیدم یکی از آن سه نفر است. به اینکه می خواست خودش را تسلیم کند فکر کردم. برگشتم نگاهش کردم. دیدن خودش ناراحتش کرده بود. این را از سکوتش فهمیدم.

 از دیدن بچه ها که کنار تپه دوقلو افتاده بودند ناراحت شدم. اما وقتی فهمیدم به زودی پیش آنها می روم خوشحال بودم.

*

به تنهائی رفتم و همه جا را گشتم. همیشه هنگام نگهبانی می خواستم بدانم جلوتر از خاکریز ما و در خط عراقی ها چه خبر است. آنها چه شکلی هستند و چکار می کنند. کنجکاوی باعث شد تا جلوتر رفتم. پشت خاکریز آنها مملو از ادوات جنگی بود. عراقی ها هم دسته دسته با تجهیزات کامل کنار سنگر ها نشسته بودند. آن موقع فهمیدم ما هفت نفر چکار کرده ایم.

 ناگهان دلم خواست در خانه باشم که بودم. مادرم در حیاط به شمعدانی ها آب می داد و صدای رادیو که مارش نظامی می نواخت بگوش می رسید. پدرم که حتما تازه از مغازه آمده بود روی تخت زیر درخت پرتقال نشسته منتظر شنیدن اخبار ساعت دو بود. به مدرسه و بعد هم مسجد محل رفتم. شب همراه با بچه های بسیج در محله گشت زدم. همه چیز عادی بود. هنوز از من خبری نداشتند. دیگر باید می رفتم. به حساب دنیا چند روز گذشته بود. خیلی صبر کرده بودم. نزدیک صبح بر گشتم کنار تپه دوقلو. درست بالای سنگر چهارم. سنگر دور افتاده ای که ساعت های آخر به تنهائی از آن دفاع کرده بودم. خواستم برای آخرین بار خودم را ببینم که دوباره عراقی را دیدم. دو نفر دیگر هم همراه او بودند و با فاصله همراه ما می آمدند. کنارم ظاهر شد. گفت:

-          رفتی به جاهائی که دوستشون داشتی سر زدی. اول همه همینطور هستند. اما کم کم علاقه از بین میره.حالا باید همین جا بمونیم تا تکلیفمون اون پائین روشن شه. حالا کجا میری؟

جوابش را ندادم. مسیر حرکتم را نگاه کرد. یکدفعه سد راهم شد گفت:

-          چند ین روز گذشته از بین رفته بهتره نبینی.

از او خیلی راحت گذشتم. این هم ازخاصیت های این عالم بود. دنبالم آمد گفت:

-          حالا پوستت شده مثل چرم. چشمهای خالی صورت متلاشی. زمین از روغن تنت سیاه شده؛ کرمها...  

 بیشتر مشتاق شدم خودم را ببینم. با هم رسیدیم بالای سرم. راحت خوابیده بودم. فقط گرد و خا ک روی لباسم نشسته بود. باد گوشه آویزان پیشانی بند سبزم را به بازی گرفته بود. خواستم او هم ببیند. کنار رفتم. با تعجب نگاه کرد. با اینکه چندین روز گذشته بود هیچ اتفاقی رخ نداده بود.

 دیگر نمی خواستم بمانم. آنجا هم کاری نداشتم باید نزد بچه ها می رفتم. آرام به طرف بالا حرکت کردم. آن سه نفر هم با تردید با من حرکت کردند.

اوج گرفتم. آنها هم در کمال ناباوری با کمی فاصله با من اوج گرفتند. همه چیز روی زمین کوچک و کوچکتر می شد. من راحت بالا می رفتم و آنها به سختی  به دنبال من می آمدند. وقتی از دور بچه ها را دیدم فهمیدم دیگر سفرمان تمام شده است. از دیدن بچه‌ها قند در دلم آب شد. همه بودند. کالبد آنها که می خواستند خودشان را تسلیم کنند هنوز روی زمین افتاده بود.

 

 پاورقی:

1) تیربار دوشکا را با لبه خاکریز دشمن تنظیم کرده و با شلیک های مداوم به چب وراست ارتفاع خاکریز را کاهش می دهند.



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

۲۷ محرم سالروز درگذشت آیت الله ملاعلی کنی؛

فقیهی که پیروان ادیان دیگر نیز در تشییعش شرکت کردند

ملا علی کنی فقیه و عالم بزرگ امامى قرن سیزدهم و چهاردهم بوده است که ریاست دینى ایران را عهده دار بود و به عنوان عالمى با نفوذ، مقبول عام و خاص و حتى دربار ناصرالدین‌شاه، به دفاع از دین و ترویج آن می‌پرداخت.

به گزارش خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا ـ آیت الله حاج ملاعلی ‌كنى (1220 ـ 1306 ق.)، فقیه و عالم بزرگ امامى قرن سیزدهم و چهاردهم بوده است که ریاست دینى ایران را عهده دار بود و به عنوان عالمى با نفوذ، مقبول عام و خاص و حتى دربار ناصرالدین‌شاه، به دفاع از دین و ترویج آن می‌پرداخت.

ملاعلی‌كنى به مسائل سیاسى نیز توجه داشت، پناه مظلومان بود و سخنش نزد سلطان پذیرفته می‌شد. او با قرارداد رویتر به مخالفت پرداخت و تلاش‌هایش از جمله عوامل لغو این قرارداد بود. ملا علی كنی بسیار متمول بود، اما ساده می‌زیست و در كارهاى خیر و دستگیرى از ستمدیدگان پیشقدم می‌شد. وی در شاخه‌های مختلف علوم اسلامی آثاری از خود به یادگار گذاشت که شرح بر جواهر الكلام و توضیح المقال از جمله آنهاست.

27 محرم سالروز درگذشت آین عالم عامل است که در زیر زندگینامه مختصر وی آورده شده است:

ولادت و تحصیلات

ملا علی کنی در 1220 قمری در قریه كَن، در شمال‌غرب تهران، به دنیا آمد.

پدرش، قربانعلى آملى، كشاورز بود. پس از آنكه على خواندن و نوشتن را فراگرفت، خانواده‌اش نزدیك بیست سال با ادامه تحصیل او مخالفت كردند.

وى سرانجام، با جلب موافقت آنان، در یكى از مدارس دینى تهران مشغول به تحصیل شد و سپس براى ادامه تحصیل به عتبات رفت. در فاصله سالهاى 1244 تا 1246 كه طاعون در عراق شیوع یافت، از نجف خارج شد و بعد به این شهر بازگشت و به ادامه تحصیل پرداخت.

 اساتید و شاگردان

كنى، فقه و اصول را نزد سیداسداللّه شفتی اصفهانى، شیخ‌حسن كاشف‌الغطاء، شیخ مشكور جَولاوى نجفى، سید ابراهیم قزوینى حائرى و شیخ مرتضی انصاری و بیشتر نزد محمدحسن نجفى معروف به صاحب جواهر، فرا گرفت.

كسانى چون موسى شراره عامِلى، اسداللّه تهرانى، محمدعلى خوانسارى، محمود لواسانى، محمدباقر اصطهباناتى شیرازى و محمدنبی‌بن احمد تویسركانى نزد او درس خواندند و از وى اجازه روایت گرفتند.

جایگاه علمی و اجتماعی

ملاعلى كنى در 1262 ق. به ایران بازگشت و در تهران ساكن شد. كنى در فقه، اصول، رجال، حدیث و تفسیر تبحر بسیار داشت. وى یكى از چهار عالم بزرگ آن روزگار ایران بود كه صاحب جواهر، در پاسخ ایرادى كه از محمدشاه قاجار برایش نقل كرده بودند، مقام علمى آنها را تأیید و به اجتهادشان تصریح كرده بود.

او به‌تدریج در ایران ریاست دینى یافت و به عنوان عالمى با نفوذ، مقبول عام و خاص و حتى دربار ناصرالدین‌شاه شد، چنان‌كه بیشتر مردم ایران مقلد او شدند. به نوشته اعتمادالسلطنه نفوذ حاج‌ملاعلى كنى چنان بود كه گاهى دعاوى شرعى مربوط به رجال دولت نیز براى داورى به محكمه او ارجاع می‌شد

وى از 1282ق. تولیت مدرسه مروى را برعهده گرفت۷ و بیشتر عالمان آن زمان تهران از تربیت‌یافتگان او بودند. او در بزرگداشت عالمان معاصر خود بسیار كوشا بود.

ملاعلی‌كنى و مسائل سیاسی

ملاعلی‌كنى به مسائل سیاسى نیز توجه داشت و با توجه به آنكه به تعبیر عالم معاصرش، جاپلقى مؤلف طرائف‌المقال، پناه مظلومان بود و بر صاحبان قدرت (جبابره) سلطه داشت و سخنش نزد سلطان (یعنى ناصرالدین شاه قاجار) پذیرفته می‌شد، در مواقع ضرورى از برخى مداخلات ابانداشت.

قرارداد رویتر

پس از انعقاد قرارداد رویتر در 1290 ق.، حاج ملا عل‍ی كنی به ناصرالدین شاه نامه‌ای نوشت و با این قرارداد مخالفت كرد. او در این نامه با اشاره به مُفاد قرارداد، نوشت امتیازات و تصرفات این كمپانى در ایران به مراتب بیش از كمپانى هند خواهد بود؛ چراكه كه طبق این قرارداد «جمیع خلق مجبور بر تسلیم اموال و املاك خود» هستند و نتیجه‌اش نفى صریح تسلط دولت بر «املاك و اشجار و آب و اراضى رعایا» است و حاصلش از بین رفتن اقتدار دولت و ملت، ناتوانى در حفظ سرحدات و عدم امكان مقابله با هجوم دشمنان است.

ایشان ضمن تأكید بر اینكه «اگر علماى اعلام در مسائل دولتیه اختلالى مشاهده فرمایند... لازم است عرض كنند»، خواه پسند خاطر شاه بشود یا نشود و «در مقام اصلاح آن برآید یا نیاید»، از شاه قاطعانه خواست كه «اهتمام بر حفظ دین و دولت و دفع هر خائن از مملكت و ملت» نماید و «به خصوص همین شخصى را كه قرار راه‌آهن داده و عهدنامه آن را بر وفق صلاح دشمن دین و دولت نوشته» بركنار كند. مراد وى، میرزا حسین‌خان سپهسالار، صدراعظم وقت بود. در اثر مخالفت‌های حاج ملا علی كنی، میرزا حسین خان سپهسالار در هنگام بازگشت شاه از سفر اروپا، عزل شد. برخى نوشته‌اند كه با وجود تقاضاهاى مكررِ سپهسالار، ملا علی حاضر به ملاقات با او نشد.

فراموشخانه

كنى در همان نامه‌ای كه درباره قرارداد رویتر نوشت، به میرزا ملكم‌خان و اقدام او در تأسیس فراموشخانه (لژ فراماسونری) نیز اشاره می‌كند و مخالفت همه جانبه خود با آن را اعلام می‌نماید.

صفات و ویژگی ها

ملاعلی‌كنى بسیار متمول بود، اما ساده می‌زیست و در كارهاى خیر و دستگیرى از ستمدیدگان پیشقدم می‌شد. مورخان وى را رئوف، سخاوتمند، زاهد و باتقوا وصف كرده و درباره نفوذ كلامش گفته‌اند كه هیچ امر اجتماعى مهمى در ایران بدون تأیید او قابل اجرا نبود. ناصرالدین‌شاه به ملاقاتش می‌رفت و او را بسیار گرامى می‌داشت و از وى پیروى می‌كرد.

آثار فقهی

* ارشاد الاُمَة، به فارسى، كه رساله عملیه اوست. جلد اول آن در 1270 و جلد دوم آن در 1287 چاپ شد.

* تلخیص المسائل، كه خود آن را با نام تحقیق الدلائل شرح كرده است. بخش «القضاء و الشهادات» این كتاب در 1304 به اهتمام فرزندش محمد و نیز در 1317 در تهران با نام كتاب القضاء به چاپ رسیده است. آقابزرگ طهرانى این كتاب را دقیق‌تر و استوارتر از جواهر الكلام دانسته است. در كتابهاى فقهى معاصر به آراى حاج‌ ملا علی‌ كنی در این كتاب استناد شده است.

* حاشیه بر جواهر الكلام.

آثار غیر فقهی

رساله‌هایى در باب اوامر و نواهى، مفاهیم و استصحاب، كه آنها را هنگام تحصیل در نجف نگاشت.۲

*ایضاح المشتبهات فى تفسیر الكلمات المشكلة القرآنیة

*مواعظ حسنه

*توضیح المقال، در علم درایه و رجال، كه در انتهاى آن شرح مختصرى از زندگى شصت تن از بزرگان علم رجال آمده است. این كتاب در 1299 و 1302، همراه با رجال ابوعلى حائرى (منتهی‌المقال)، چاپ شده است. میرزاحسین نورى در چاپ دوم آن شرح‌حال شصت تن از مشایخ علم رجال را به آن افزوده و حاشیه‌اى هم بر كتاب نوشته است. در 1421 نیز توضیح المقال، با تحقیق محمدحسین مولوى، در قم چاپ شد.

فرزندان و نوادگان

شمارى از فرزندان و نوادگان كنى در زى علماى دین بودند و برخى از ایشان آثار ارزشمندى نیز تألیف كردند. معروف‌ترین ایشان، شیخ جواد كنى، نوه دختری ملا علی كنی، فرزند شیخ مهدى لاریجانى (از عالمانِ بنام شهررى و داماد حاج ملاعلى كنى) است.

درگذشت

كنى در 27 محرم 1306 ه.ق در تهران درگذشت و در حرم عبدالعظیم حسنی در شهررى به خاك سپرده شد. در تشییع جنازه باشكوه او، حتى پیروان ادیان دیگر نیز شركت داشتند. در شهرهاى مختلف براى او مجالس یادبود برپا گردید و اشعار بسیارى در رثایش سرودند.

همایش بزرگداشت

در دی‌ ماه سال 1390 ه.ش از سوی اداره كل اوقاف و امور خیریه استان تهران و موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران همایش بزرگداشتی برای‌ حاج ملا علی كنی برگزار شد.

در این همایش كه در دانشگاه تهران برگزار شد، آیت الله محمد رضا مهدوی‌ کنی رئیس مجلس خبرگان رهبری سخنرانی‌ كرد.

منابع

ـ محمدمحسن آقابزرگ طهرانى، الذریعة الى تصانیف الشیعة

ـ حبیب‌آبادى، محمدعلى، مكارم الآثار

ـ شریف رازى، محمد، اختران فروزان رى و طهران

ـ شریف رازى، محمد، گنجینه دانشمندان

ـ ناظم‌الاسلام كرمانى، محمدبن على، تاریخ بیدارى ایرانیان





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، شیعیان دنیا، ولایت و امامت، علما، سیاست و دین، تولی و تبری، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نام آیزاک آسیموف برای بچه‌های دهه شصت یادآور داستان‌های علمی-تخیلی عجیب و غریبی است که عطش ادبیات و علاقه آنها به علم و دانش را با هم ارضا می‌کرد. تب آیزاک آسیموف وقتی در ایران بالا گرفت که هنوز خبری از اینترنت و رایانه و تبلت و... نبود و او برای نوجوانان و جوانان از دنیاهای عجیب و غریب و روابط حاکم بر آنها می‌گفت. داستان زیر با عنوان «قانون اول روبوتیک» نوشته آیموف است و خواندنش حال و هوای آن روزها را زنده خواهد کرد. .

 

قانون اول روبوتیک

آیزاک آسیموف

 

میک ‌داناوان‌ نگاهی به لیوان‌ خالی نوشابه ‌خود‌ انداخت‌، ‌احساس‌کرد حوصله‌اش پاک‌ سر رفته‌ و‌ با‌ این ‌عزم که‌ هر‌چه‌ دیگران‌ تاکنون‌ گفته‌اند‌ و‌ او شنیده ‌است، کافی است‌، ‌‌ فریاد‌کشید‌: «اگر‌ بنا‌ به‌طرح‌ مسئله‌ روبوت‌های‌ غیرعادی باشد، من‌ یکی‌هم حرفی‌ ندارم: من ‌خودم‌ به ‌شخصه‌ از‌ قضیه‌ یک ‌روبوت خبردارم‌ که‌ قانون‌اول‌ را‌ نقض‌کرد.»

ولی ازآنجا که‌چنین ‌امری‌ اصولا ناممکن‌ بود، ناگهان همه‌ ساکت ‌شدند و همه توجه‌ها به داناوان معطوف ‌شد.

داناوان از‌ اینکه چنین حرفی زده ‌بود فوری‌ پشیمان‌ شد و‌ سعی ‌کرد‌ که موضوع صحبت را عوض‌ کند. گفت: «راستی دیروز قضیه جالبی‌شنیدم...»

 

مک‌ فرلین که روی صندلی‌ بغل‌دست داناوان نشسته‌ بود به می‌ان‌حرف‌ او‌ دوید و گفت: «پس شما از قضیه روبوتی خبر‌دارید که به جان ‌یک ‌انسان آسیب ‌رسانده؟ چون نقض قانون ‌اول به این معنا ‌نیست. این را خودتان هم خوب‌ می‌دانید...»

داناوان گفت‌: «‌بله به نوعی به جان یک ‌انسان آسیب ‌رسانید‌. ‌البته من منظورم این بود که قضیه‌ای در‌این‌ باره شنیده‌ام و‌گرنه که‌...»

مک‌فرلین گفت‌: «خب‌، ‌ قضیه را برای ما هم‌ تعریف‌ کنید‌.»

حاضران لیوان‌های نوشیدنی خود را با ‌سر‌و‌صدا روی میز ‌گذاشتند‌. ‌داناوان پس از اندکی تأمل ‌گفت‌: ‌ «قضیه به ده‌سال پیش برمی‌گردد‌، ‌حوالی سال ‌۲۰۲۵ ما روی تیتان بودیم و برایمان سه‌روبوت فرستاده ‌بودند که مخصوص شرایط تیتان ساخته‌ ‌شده ‌بودند.

این سه‌روبوت اولین نمونه از روبوت‌های‌ام.‌ای بودند‌.  به همین دلیل هم‌ ما اسمشان را گذاشته‌بودیم ‌ «‌اِما‌۱»‌، «اِما‌۲» ‌و «اِما۳

داناوان از سخن بازماند و نوشیدنی دیگری سفارش‌ داد. ‌مک ‌فرلین ‌گفت‌: ‌ «‌من بیشتر از نصف‌ عمرم را صرف‌ روبوتیک کرده‌ام‌، ‌اما تا به حال نشنیده ‌بودم روبوت‌های‌ام.‌ای به صورت سری هم تولید شده‌باشند‌.»

- علتش معلوم ‌است. ‌آخر بعد از آن قضیه که‌…‌دارم ‌تعریف‌ می‌کنم‌، ‌تولیدشان تعطیل شد. ‌ شما چیزی یادتان نمی‌آید‌؟

- ‌نه.

- ما روبوت‌ها ر‌ا فوری به کار‌ گرفتیم.‌ تا آن زمان‌، ‌پایگاه در تمام‌ مدت فصل توفان‌ها‌، ‌بی‌مصرف بود‌. ‌یعنی حدود ‌۲۴‌ درصد مدت‌گردش تیتان به‌دور زحل‌. ‌ وقتی برف می‌گرفت نمی‌شد پایگاه را از صد‌متری دید. قطب‌نما هم فایده‌ای نداشت چون تیتان فاقد کوچک‌ترین می‌دان‌ مغناطیسی است‌.

 «از قضا حسن روبوت‌های‌ام.‌ای در‌ این بود که به دستگاه‌های ارتعاش‌یاب کاملا» جدیدی مجهز بودند که به آن‌ها اجازه می‌داد تا ‌به‌رغم همه موانع‌، ‌راست به طرف پایگاه بروند. ‌ بدین‌سان کارهای استخراج معادن را می‌توانستیم در تمام‌ مدت‌ گردش تیتان به دور ‌زحل‌، ‌ دنبال‌ کنیم‌.»

داناوان که ‌دید مک ‌فرلین می‌خواهد چیزی‌ بگوید گفت‌: ‌ «نه ‌مک چیزی نگویید‌، ‌تولید این ارتعاش‌یاب‌ها هم قطع‌شد‌، ‌شما هم به‌ این دلیل چیزی درباره آن‌ها نشنیده‌اید‌.»

به‌ هر تقدیر‌، ‌در تمام طول ‌فصل ‌اول توفان‌ها کارهای معدن خوب پیش ‌می‌رفت‌. ‌اما فصل آرامش که شروع‌ شد مسخره بازی‌های‌ «‌اِما‌۲» ‌هم شروع ‌شد‌. ‌هر ‌دم می‌رفت و خودش را جایی قایم ‌می‌کرد و بعد باید کلی نازش را‌ می‌کشیدیم تا از مخفیگاهش بیرون‌ بیاید‌. ‌بالاخره هم یک روز «‌اِما ۲» ‌ از پایگاه خارج ‌شد و دیگر برنگشت‌. ‌ما به این نتیجه‌رسیدیم که ‌حتما» در ساختمانش اشکالی وجود ‌دارد و کار‌ را با دو‌ روبوت دیگر ادامه ‌دادیم‌. ‌اما به هر ‌حال نیروی کارمان کم‌ بود و به همین دلیل وقتی در‌ اواخر فصل ‌آرامش‌، ‌بنا ‌شد کسی به ‌معدن ‌برود‌، ‌من داوطلب‌ شدم و بدون روبوت‌ها راه افتادم ‌. ‌ظاهرا» ‌هیچ خطری تهدیدم ‌نمی‌کرد‌، ‌ چون تا شروع توفان‌ها دو روزی باقی مانده ‌بود و من به هر‌حال کمتر از‌۲۴ ‌ساعت دیگر بر‌می‌گشتم‌.

داشتم برمی‌گشتم که ناگهان باد ‌وزیدن ‌گرفت و هوا‌ تیره ‌شد‌. ‌هنوز پانزده کیلومتری با پایگاه فاصله ‌داشتم‌. ‌فوری هواپیمای تک‌نفره‌ام فرود‌آورد تا توفان آن را در‌هم نشکند و شروع‌کردم به طرف پایگاه‌ دویدن‌. ‌نیروی‌ ثقل در تیتان آن‌قدر کم‌ است که پانزده‌ کیلومتر دویدن کسی را از پا در‌نمی‌آورد. اما تمام مسئله‌ من این‌بود که آیا خواهم ‌توانست مسیرم را در‌خط ‌مستقیم دنبال‌کنم ‌یا‌ نه‌؟ ‌از بابت کمبود ‌هوا نگرانی‌نداشتم چون ذخیره هوایم کافی ‌بود‌، ‌از‌ سرما هم نمی‌ترسیدم‌. چون دستگاه‌ گرم‌کننده لباس‌فضایی‌ام خوب کار ‌می‌کرد اما به هر‌ حال پانزده‌ کیلومتر راهپیمایی در زیر ‌توفان ‌تیتان شوخی ‌نبود‌.

لذا وقتی برف آن‌چنان تند ‌باریدن ‌گرفت که منظره سراسر به غروبی شبح‌آسا بدل شد‌، ‌وقتی زحل از نظر گم‌شد و حتی از‌ خورشید نیز به جز هاله‌ای رنگ پریده چیزی بر‌جای ‌نماند‌، ‌ناچار پشت به‌باد ایستادم. ناگهان چشمم به ‌چیز‌سیاه کوچکی افتاد‌. ‌ آن را به زحمت می‌دیدم‌، ‌ولی فوری فهمیدم این‌چیز چیست‌: ‌سگ‌توفان‌، ‌یکی از درنده‌ترین جانورانی که در جهان وجود دارد. ‌اگر به من حمله می‌کرد‌، ‌لباس فضایی‌ام فوری پاره می‌شد‌. ‌ تیرگی هم آن‌چنان بود که امکان نشانه‌گیری دقیق‌ وجود‌ نداشت. کافی‌بود تیر اولم خطا برود‌، ‌حسابم پاک بود.

آرام‌آرام عقب نشستم و جانور دنبالم افتاد. هر‌لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد و من ناچار‌، ‌و در حالی که زیر‌لب دعا می‌کردم تیرم خطا‌ نرود‌، ‌تپانچه‌ام را در‌آوردم و آماده شلیک شدم. درست در این لحظه سایه بزرگی بالای سرم ظاهر‌ شد و من از شادی فریاد‌ کشیدم‌: ‌» اِما ۲» بود‌، ‌‌‌ همان روبات‌ام.‌ای گم‌شده. بی‌آنکه در فکر علت ناپدید ‌شدن او از پایگاه و پیدایش ناگهانی‌اش در این نقطه باشم‌، ‌فریاد کشیدم: «اِما‌، ‌ فوری این سگ‌ توفان را بگیر و بعدش هم مرا به پایگاه برگردان‌.»

ولی‌ «اِما» ‌ چنان نگاهم‌ کرد که ‌انگار حرفم را نمی‌فهمید و فریاد‌کشید: «ارباب‌، شلیک‌ نکن‌! شلیک‌ نکن ارباب‌!»

آن‌گاه فوری به طرف سگ توفان دوید.

من دوباره فریاد کشیدم: «اِما، این سگ کثیف را بگیر!»

 «اِما» البته سگ را گرفت، ‌ ولی به جای آنکه بایستد‌، ‌به دویدن ادامه داد و از نظرم گم ‌شد. آن چنان فریاد می‌کشیدم که صدایم بند آمده بود‌، ‌اما هر کاری کردم‌ «اِما» بر نگشت‌. بله، او به رغم آنکه ممکن‌ بود توفان مرا بکشد‌، ‌تن‌هایم گذاشته ‌بود و رفته ‌بود.»

داناوان از سخن باز‌ایستاد‌، ‌حالت متأثری به‌ چهره داد و افزود‌: «البته همه شما از قانون‌اول روبوتیک اطلاع دارید‌: یک روبوت نمی‌تواند به یک انسان آسیب برساند یا با منفعل ‌ماندن بگذارد موجودی انسانی در‌خطر بیفتد‌، ‌حال آن‌که ‌«اِما» ‌ مرا به حال‌خودم گذاشت و با آن سگ توفان گریخت‌. ‌این کارش نقض قانون‌ اول بود.

البته من شانس‌ آوردم و جان‌سالم به‌در بردم. نیم ساعت بعد توفان قطع شده ‌بود، توفانی که من در‌آن گیر کرده ‌بودم‌، ‌ جز توفانی کوتاه‌مدت و زودرس نبود که هر از گاهی پیش می‌آید. فوری به پایگاه برگشتم و روز بعد فصل‌ توفان شروع‌ شد.

 «اِما‌۲‌ دو ساعت بعد از من به پایگاه بازگشت و ما بالاخره مسئله را روشن‌ کردیم و روبوت‌های‌ام.‌ای را بی‌درنگ از بازار‌ خارج‌کردند.»

مک‌فرلین پرسید‌: «خب‌، ‌توضیح این‌مسئله چه‌بود؟»

داناوان با حالتی جدی به ‌او خیره‌شد و گفت‌: ‌«حقیقتش را بخواهید من واقعا» ‌در آن لحظه در خطر‌ مرگ قرار‌داشتم اما برای آن روبوت چیزی وجود‌ داشت که از‌ جان من و از قانون‌اول روبوتیک خیلی‌ مهم‌تر بود. یادتان که می‌آید‌، ‌این روبوت اندکی پیش از‌آنکه ناپدید شود می‌رفت و در گوشه‌های خلوت قایم می‌شد‌، ‌انگار منتظر بود اتفاقی به خصوص روی‌ دهد‌، ‌یک اتفاق خیلی ‌خاص‌، ‌ بالاخره آن اتفاق افتاد‌.»

داناوان با درد نگاهی به سقف انداخت و گفته‌اش را به‌پایان برد:

«آن سگ‌توفان یک سگ‌توفان نبود. «اِما ۲» آن جانور را به‌پایگاه آورد. «اِما ۲»می‌بایست از او در‌ برابر تهدید تپانچه ‌من حمایت کند. اما مگر قانون‌ -‌گیریم این‌ قانون ‌قانون ‌اول روبوتیک باشد- قدرتی در مقابل عشق ‌مادری دارد‌؟»






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
داستان زیر داستان خوب و باورپذیری از آب درامده و فضا سازی‌اش به دل می‌نشیند. شما هم اگر اهل نوشتن هستید در فرستادن داستانهایتان برای ما خست به خرج ندهید.

 

گلوله‌های کاغذی

مصطفی قاسمیان

 

هنوز استاد نیامده بود. جعفر وارد کلاس شد و با چند نفر سلام و علیک کرد. کنار یکیشان نشست. وقتی با «چه خبر؟» مسلم مواجه شد، کتاب «مقاومت مصالح» را تحویلش داد:

- ۵۶ رو بیار. از «تنش» سؤال دارم.

دوستش کتاب را باز کرد و به صفحهٔ موعود رفت. بین صفحات ۵۶ و ۵۷ کاغذی به اندازهٔ کف دست گذاشته شده بود. بدون درآوردن کاغذِ لای کتاب، آن را خواند. همزمان جعفر پرسید:

- این سؤال چطوری حل می‌شه؟

چند لحظه بعد، مسلم صفحهٔ بعد را آورد و جواب داد:

- نکتهٔ این سؤال اینه که این نیم‌دایره جزو سطح مقطع سؤال نیست. باید از A کَمِش کنی.

- آ‌ها، فهمیدم!

***

مسلم کلید انداخت و در را باز کرد. جعفر و رسول هم وارد شدند. همین که رسول در را بست، مسلم پرسید:

- رسول! مشتی حسین رو آزاد نکرده‌ن؟

رسول سری تکان داد و جواب داد:

- نه، چاپخونه‌ش امروز هم بسته بود. داره طولانی می‌شه.

جعفر با آسودگی گفت:

- مشتی حسین خیلی دهنش قرصه، قبلاً هم نتونسته بودن ازش حرف بکشن.

رسول گفت:

- اگه خیلی طولانی بشه، یعنی همه چیو می‌دونن.

مسلم گفت:

- باید یکی دیگه رو پیدا کنیم.

جعفر گفت:

- چطور می‌شه اعتماد کرد؟! کی فکرشو می‌کرد که مشتی حسینو بگیرن؟! اون خیلی حواسش جمع بود، خیلی مواظب بود. شما چاپخونهٔ آشنا دارین؟

مسلم و رسول یک‌صدا گفتند:

- نه!

مسلم گفت:

- باید خودمون دست به کار بشیم.

جعفر به تندی گفت:

- خیلی زیاده! ما هر بار ۳۰۰۰ تا چاپ می‌کردیم.

مسلم طوری که انگار از قبل به این موضوع فکر کرده باشد، گفت:

- تعدادمون هم کم نیست؛ پدر و مادر منم هستن. کاربن هم می‌ذاریم سریع‌تر تموم می‌شه.

رسول رو به مسلم گفت:

- این طرفا چند تا مغازه می‌‌شناسی که کاغذ بفروشن؟ اگه از یه جا ۷۵۰ تا کاغذ رسم بخریم، ممکنه بهمون مشکوک بشن.

***

شورلت مشکی تمیز و براق وارد کوچه شد. ۴ مرد تنومند با کت و شلوار و کراوات در آن نشسته بودند. صدای ماشین همهٔ اهالی کوچه را متعجب کرده بود. مسلم صدا را که شنید، سر از نوشته‌اش برداشت. جعفر و رسول هم او را نگاه کردند. جعفر با تعجب پرسید:

- چی شده؟

مسلم گفت:

- صدای ماشینو نمی‌شنوی؟!

جعفر جواب داد:

- خب ماشینه دیگه! داره رد می‌شه!

مسلم گفت:

- من همهٔ اهالی این کوچه رو می‌شناسم. هیچ‌کس ماشین نداره. سال به سال از تو این کوچه ماشین رد نمی‌شه.

رسول با نگرانی گفت:

- نکنه....

که با جهیدن مسلم گفته‌اش را ناتمام گذاشت. مسلم با سرعت از زیرزمین بیرون رفت. پدرش هم از خانه خارج شد. مادرش را دید که پرده را کنار زده بود و با دلهره به او نگاه می‌کرد. مسلم به طرف پدرش رفت. خواست حرفی بزند که ماشین خاموش شد. جعفر و رسول هم که از پله‌های زیرزمین بالا آمده بودند، با نگرانی به در چشم دوختند. پدر مسلم در حالی که ژاکتی می‌پوشید، به سمت در رفت، آرام در را باز کرد و سرش را از در بیرون برد. جعفر و رسول به همدیگر نگاه کردند. چند دقیقه بعد پدر مسلم در را بست و برگشت. به آن‌ها نزدیک شد. سعی می‌کرد آرام حرف بزند تا جایی که مادر مسلم که سرش را از پنجره بیرون آورده بود هم بشنود. همه به پدر مسلم خیره شده بودند. با ناراحتی گفت:

- حاج‌آقا اسلامی رو بردن.

پس از مکثی کوتاه رو به دانشجو‌ها کرد و گفت:

- شما‌ها مگه درس ندارین؟!

مسلم، جعفر و رسول به خود آمدند.

***

تندتند می‌نوشتند. ناگهان مسلم سرش را بلند کرد و با نگرانی رو به جعفر گفت:

- جعفر! ساک داداشت کو؟ نیاوردیش؟!

جعفر که تازه یادش افتاده بود، جواب داد:

- نه راستی! امروز صبح با رفیقاش رفته کوه.

- خب چرا دیروز بهش نگفتی؟

- نمی‌دونستم. امروز صبح که بیدار شدم می‌خواستم ساکشو بگیرم به جای کیف خودم بیارمش دانشگاه، دیدم نه خودش هست نه ساکش. از مادرم پرسیدم گفتن رفته کوه! سخت نگیر یه چیزی پیدا می‌کنیم.

مسلم به تندی گفت:

- چی‌چی رو پیدا می‌کنیم؟! سه هزار تاست! باید اینا رو تو چه وامونده‌ای بذاریم؟! هر دفعه تو ساک به اون بزرگی اینا رو به زور جا می‌کردیم.

و به اعلامیه‌های جلویشان اشاره کرد.

جعفر که انگار به دنبال راه فراری می‌گشت، رو به رسول گفت:

- رسول! تو ساکی چیزی نداری؟

رسول جواب داد:

- خونهٔ ما که....

مسلم با عصبانیت میان حرفش پرید:

- تا رسول بره خونشون و برگرده شده فردا صبح!

خودکاری که در دستش بود و تکان‌تکان می‌داد، زمین گذاشت. با دو دستش سرش را گرفت و با درماندگی گفت:

-‌ای خدا...!

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. هیچکس نمی‌نوشت. جعفر به آرامی گفت:

- مسلم! تو خودت ساکی، چمدونی، چیزی نداری؟

مسلم سرش را به نشانهٔ نفی تکان داد و همچنان به اعلامیه‌ها می‌نگریست. رسول گفت:

- گونی هم باشه خوبه ها...!

مسلم سرش را بالا آورد و به رسول نگاه کرد. رسول ادامه داد:

- فقط مشکل اینه که گونی سفیده و توی تاریکی....

جعفر با هیجان به میان حرفش پرید:

- خب رنگش می‌کنیم!

و با خوشحالی به مسلم نگاه کرد.

***

جعفر آخرین کاغذ‌ها را در گونی ریخت و بلند شد. مسلم گفت:

- زود‌تر بریم.

در را باز کرد. رسول و جعفر از زیرزمین بیرون رفتند. مسلم هم از در بیرون رفت و درِ زیرزمین را قفل کرد. رسول آرام درِ حیاط را باز کرد و سرش را کمی از در بیرون برد و داخل کوچه را نگاه کرد. سرش را به دو طرف چرخاند تا کوچه را کاملاً ورانداز کرده باشد. سه نفرشان از در گذشتند و مسلم در را به آرامی بست. مسلم و رسول به دو طرف کوچه رفتند. وقتی جعفر تأیید آن‌ها را دریافت کرد، اولین گلولهٔ کاغذی را از بالای در به آرامی به خانهٔ همسایه انداخت و بلافاصله حرکت کرد.

***

نیمی از گونی خالی شده بود. جعفر اعلامیهٔ بعدی را برداشت و به داخل حیاط خانهٔ بعدی انداخت. دستش را داخل گونی برده بود تا قبل از رسیدن به در خانهٔ بعدی، گلوله‌ای کاغذی بردارد. صدای سرفهٔ بلندی شنید. سرش را بالا آورد و مسلم را دید که به او نگاه می‌کرد. مسلم بلافاصله به سمت چپ پیچید و پنهان شد. جعفر به سرعت کاغذ مچاله‌شده را به درون گونی برگرداند، روی انگشتان پایش بلند شد و گونی رنگ شدهٔ سیاه را روی دیوار خانهٔ مجاور گذاشت و به سمت مسلم حرکت کرد. وقتی به سر کوچه رسید، مسلم را دید که پشت دیوار پنهان شده بود. مسلم بدون آنکه صدایی دربیاورد با حرکت لب‌هایش پرسید:

- شهربانی؟!

جعفر با صدای بسیار آرامی اظهار بی‌اطلاعی کرد و سرش را کمی از دیوار آن طرف‌تر برد تا بتواند داخل کوچه را ببیند. برگشت و با نگرانی به مسلم گفت:

- یارو داره استنطاقش می‌کنه!

مسلم به تندی جعفر را کنار زد تا با چشمان خودش ببیند. مردی با یونیفورم شهربانی دید که در مقابل رسول ایستاده بود و با او حرف می‌زد. صدایشان را نمی‌شنید.

مأمور شهربانی پرسید:

- این وقت شب اینجا چیکار می‌کنی؟

رسول با خونسردی جواب داد:

- راه می‌رفتم!

مأمور باتومش را در آورد و گفت:

- بلبل زبونی نکن! کجا می‌ری؟

- خونه.

- از کجا میای؟

- خونهٔ دوستم.

- اسم دوستت چیه؟

- مسلم.

مأمور کلاهش را صاف کرد، با باتوم به جیب رسول اشاره کرد و گفت:

- جیباتو خالی کن.

رسول با بی‌حوصلگی دست‌هایش را در جیب‌هایش کرد، چند دستمال کاغذی، یک دسته کلید و یک کیف در آورد و به مأمور نشان داد. مأمور گفت:

- اینا کلیدای کجان؟

- خونه.

- کیفتو بده به من.

کیف را گرفت و به دقت آن را بررسی کرد. بعد از دقیقه‌ای کیف را به رسول برگرداند. مسلم از سر کوچه شاهد بود. برگشت و رو به جعفر گفت:

- خداروشکر رسول کارشو خوب بلده.

جعفر آماده بود که برود و گونی را بردارد.

***

مرد از همسرش خداحافظی کرد، کیفش را برداشت و به سمت در رفت. کفش‌هایش را پوشید، از پله‌ها پایین رفت و از کنار باغچه و تابِ بسته شدهٔ روی درخت گذر کرد. چند قدم مانده به در حیاط، کاغذی مچاله شده را دید که روی زمین افتاده بود. آن را برداشت، باز کرد و شروع به خواندن کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم



نوع مطلب : داستان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 این داستان کوتاه برای اینکه شب ششم محرم دلمان به یاد پسر امام حسن مجتبی علیه السلام بسوزد حسابی بکار می‌آید.


اگر پدر داشتم

محمد امین نوروزی

می‌خواستم بازیگر نقش حضرت قاسم بن الحسن(ع) را از وسط تعزیه کنار بکشم، بگویم فعلا نوبت تعزیه خوانیت نیست، صبر داشته باش. گوشش بدهکار نبود، نوجوان سِمج، مدام اجازه میدان رفتن می‌گرفت. وسط بازی دیگران وارد می‌شد، داشت همه چیز را به هم می‌ریخت.

در تمرین‌ها باید می‌فهمیدم مناسب نقش نیست، اما شور و هیجانش فریبم داد، عاشق بود ولی بازیگر نبود. دائما سوال می‌کرد، وقتی اصحاب به میدان می‌رفتند، حضرت قاسم(ع) چه می‌کرد؟ موقع میدان رفتن پسران حضرت زینب(ع)، احتمالا می‌خواسته زودتر به میدان برود؟ و.... ذهنش پر بود از سوالاتی که اصلا نمی‌توانستم جواب بدهم. یکبار سر تمرین با او تندی کردم که این چیزها را لازم نیست بدانی. باید همان موقع می‌فهمیدم مناسب چنین نقشی نیست.

کماکان دور امام می‌چرخید، خواستم به هر شکلی شده از وسط میدان خارجش کنم و قید نقشش را بزنم ولی دیدم همه نگاه‌ها را متوجه خود کرده است، هربار نسبت به قبل با التهاب و احساس بیشتری اجازه میدان رفتن می‌خواهد. تماشاگران منتظر بودند انتهای این ماجرا را ببینند.

نوبت پسران حضرت زینب(ع) رسید، امام به آن‌ها نیز اجازه نداد تا اینکه گفتند پدرمان دستور یاری شما را داده است. یکباره او خود را به پای امام انداخت و با بغض و آهی دلسوز گفت:

-عموجان التماس می‌کنم بگذار همانند پسر عمه‌هایم میدان بروم.

همه جا را سکوت گرفته بود، تنها صدای هق هق گریه‌اش شنیده می‌شد، دیگر من نیز مانند تماشاگران منتظر اتفاقات ناخواسته تعزیه بودم. امام از زمین بلندش کرد، اشک چشمانش را پاک کرد، به سینه چسباند، گفت:

-یادگار بردارم هستی، نمی توانم اجازه میدان بدهم.

از آغوش امام چند قدمی عقب آمد، سر پایین انداخت و گفت:

-چون مثل پسرعمه هایم اجازه پدر ندارم، نمی‌گذارید؟ اگر پدر داشتم، اجازه می‌دادید.

بالاخره گریه کنان کنارم آمد، ولی همه با چشم گریان منتظر برگشت او به تعزیه بودند.





نوع مطلب : داستان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شکوفا کردن استعدادهای مردم در بستر سختی‌های امتحان وظیفۀ مدیران و سیاستمداران جامعه است

  • اگر یک سیاستمدار، به کشف استعدادهای جامعه نپردازد، گناهش از گناهان فردی مردم(هر نوع گناه فردی) بیشتر است. متاسفانه دین هنوز در جامعۀ ما به خوبی معرفی نشده است و الا بی‌تردید باتقواترین مردم در بدنۀ مدیریتی جامعه قرار می‌گرفتند؛ ولی الان این‌طور نیست. البته الان از این مدیران خوب داریم، ولی این تعداد برای جامعۀ ما کم است.
  • وقتی ما با امتحان مواجه می‌شویم یعنی با یک سختی معقول مواجه شده‌ایم که می‌خواهد استعدادهای ما را شکوفا کند و این شکوفا کردن استعدادها مسئولیت مدیران، و سیاستمداران جامعه است. اما در برخی از قرآن کریم می‌بینید که برخی از سرپرستان جامعه و مدیران ذی‌نفوذ و یا سیاسیتمدارانی که سرپرست هم نیستند، چه خیانت‌هایی مرتکب می‌شوند! خداوند در قرآن کریم از دست این خیانتکاران شکایت می‌کند.
  • در سورۀ نساء می‌فرماید: «وقتی فرمان قتال صادر می‌شود و برای آنها جنگ نوشته می‌شود(که یک امتحان سخت است) گروهی از آنان دچار وحشت می‌شوند و همان قدر كه از خدا مى‏ترسیدند بلكه بیشتر از آن، از دشمنان می‌ترسند. بعد به خدا می‌گویند: خدایا چرا برای ما جنگ نوشتی؟ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَریقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْیَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتالَ»(نساء/71) اینها کسانی هستند که مدام می‌گویند: «ما نمی‌توانیم! ما از عهدۀ این جنگ برنمی‌آییم!»
  • در فرمایشات حضرت امام(ره) می‌توانید ببینید که همین قتال یا جنگ، چقدر مردم را رشد می‌دهد. البته مردم خودشان از جنگ استقبال نمی‌کنند، بلکه جنگ به آنها تحمیل می‌شود. درست است که ما نباید خودمان جنگ و سختی بی‌جا به خودمان تحمیل کنیم ولی نباید از جنگ، زبونانه فرار کنیم.

ب) جنگ روانی «اشعث بن قیس» برای تلقین «ما نمی‌توانیم» به مردم

ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید: «هر فتنه‌ای در حکومت امیرالمؤمنین(ع) بود، ریشه‌اش اشعث بود»

  • حالا یک شخص و یک نمونۀ تاریخی را در این‌باره معرفی می‌کنیم. باید این تیپ افراد را بشناسید. البته ما به دنبال مصادیق آن در جامعۀ خودمان نیستیم، و نمی‌خواهیم کسی را متهم کنیم، منتها اگر معارف دینی را در جامعه منتشر کنیم و معارف عمومی در این زمینه زیاد شود، خود به خود این افراد لو می‌روند، کمااینکه گفته‌اند: «چوب را که برداری، گربه‌دزده فرار می‌کند»
  • یکی از شخصیت‌هایی که خیلی جای بررسی دارد و باید دقیق شناخته شود، «اشعث بن قیس» است. ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید: «هر فتنه‌ای در حکومت امیرالمؤمنین(ع) بود، یک رکنش اشعث بوده است؛ كُلُّ فَسَادٍ كَانَ فِی خِلَافَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ كُلُّ اضْطِرَابٍ حَدَثَ فَأَصْلُهُ الْأَشْعَثُ»(شرح ابن‌ابی‌الحدید/2/278)
  • اشعث از فرماندهان سپاه علی(ع) بود. امام صادق(ع) می‌فرماید: «اشعث شریک خون امیرالمؤمنین(ع) بود، و دخترش به امام حسن(ع) سم داد، و پسرش در خون حسین(ع) شریک بود»( إِنَّ الْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِكَ فِی دَمِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ ابْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ الْحَسَنَ ع وَ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ شَرِكَ فِی دَمِ الْحُسَیْنِ ع؛ کافی/8/167 و شرح حال اشعث: مكاتیب الائمة/1/221)

یکی از اعتراض‌های خوارج به امیرالمؤمنین(ع) این بود که چرا اشعث در کنار شماست؟

  • اصلاً یکی از اعتراض‌های خوارج به امیرالمؤمنین(ع) این بود که چرا شخصی مثل اشعث دور و اطراف شماست و با شما همکاری می‌کند؟(نامۀ رئیس خوارج به امیرالمؤمنین(ع): فَلَمَّا حَمِیَتِ الْحَرْبُ وَ ذَهَبَ الصَّالِحُونَ؛ عَمَّارُ بْنَ یَاسِرٍ وَ أَبُو الْهَیْثَمِ بْنِ التَّیَّهَانِ وَ أَشْبَاهِهِمْ، اشْتَمَلَ عَلَیْكَ مَنْ لَا فِقْهَ لَهُ فِی الدِّینِ وَ لَا رَغْبَةً فِی الْجِهَادِ، مَثَلُ الْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ وَ أَصْحَابُهُ وَ استَنزَلوكَ حَتَّى رَكَنْتُ إِلَى الدُّنْیَا، حِینَ رُفِعَتْ لَكَ الْمَصَاحِفِ مَكِیدَةُ)(انساب‌الاشراف/2/370) (موسعة‌التاریخ‌الاسلامی/5/240)
  • البته خوراج دربارۀ اشعث درست می‌گفتند، ولی امیرالمؤمنین(ع) به خاطر فضای جامعه نمی‌توانست این شخص را از خودش دور کند و لذا مجبور بود او را در کنار خودش تحمل کند.

مسألۀ اصلی قرآن‌های سر نیزه نبود!/ نقش کلیدی اشعث در پایان دادن به جنگ صفین/اشعث: به خاطر مصلحت جامعه «ما نمی‌توانیم» به جنگ ادامه دهیم

  • خیلی مشهور شده است که دربارۀ واقعۀ صفین می‌گویند که معاویه قرآن‌ها را بالای نیزه کرد و اینها را فریب داد. ولی مسألۀ اصلی قرآن‌های سر نیزه نبود. شب قبل از اینکه قرآن‌ها بالای نیزه برود، اشعث این سخنرانی را-که در ادامه بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم- انجام داد و جاسوس‌های معاویه به او خبر دادند و وقتی معاویه این سخنرانی اشعث را شنید، گفت: دیگر قضیه حل شد، از فردا قرآن‌ها را عَلَم می‌کنیم و کار تمام می‌شود.(...فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِكَ مُعَاوِیَةَ قَالَ أَصَابَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ فَدَبَّرَ تِلْكَ اللَّیْلَةَ مَا دَبَّرَ مِنْ رَفْعِ الْمَصَاحِفِ عَلَى الرِّمَاحِ؛ بحارالانوار/32/531) و (فانطَلَقتْ عُیونُ مُعاوِیَةَ إلیهِ بِخُطْبَةِ الأشْعَثِ فقال: أصابَ و رَبِّ الكعبة لَئِنْ نَحنُ التَقینا غَداً لتمِیلَنَّ...اربِطُوا المَصاحِفَ علَى أطرافِ القَنا؛ وقعه الصفین/481)
  • قرآن بر سر نیزه کردن و فریب دادن مردم با قرآن، در واقع تیر خلاص و یا بهانه بود؛ اصل پروژه را اشعث در این سخنرانی انجام داد و خلاصۀ صحبت اشعث در این سخنرانی هم این بود که: «ما نمی‌توانیم به جنگ ادامه دهیم» آن‌قدر قسم و آیه آورد که: «به خدا قسم که من نه از مرگ می‌ترسم و نه دشمنی من با معاویه و شام کم شده است ولی به خاطر مصلحت جامعه می‌گویم که ما نمی‌توانیم به این جنگ ادامه دهیم»(وقعة الصفین/481؛ عین سخنان اشعث در ادامه خواهد آمد) وقتی این سخنرانی به گوش معاویه رسید، معاویه دستور داد قرآن‌ها را سر نیزه‌ها کنند.(وَ قَدْ كَانَ الْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ بَدَرَ مِنْهُ قَوْلُ لَیْلَةَ الْهَرِیرِ، نَقَلَهُ الناقلون إِلَى مُعَاوِیَةَ، فَاغْتَنِمْهُ وَ بَنَى عَلَیْهِ تَدْبِیرِهِ وَ ذَلِكَ أَنَّ الْأَشْعَثَ خَطَبَ أَصْحَابِهِ مِنْ كِنْدَةَ...؛ شرح ابن‌ابی‌الحدید/2/214 و نیز عبارت پیشین از وقعة الصفین: فانطَلَقتْ عُیونُ مُعاوِیَةَ... ) پس قرآن سرِ نیزه کردن، علتِ اصلی نبود، در واقع اشعث بود که شب قبل، کار را تمام کرده بود.

اشعث سخنرانی کرد تا مردم را متقاعد کند که «ما نمی‌توانیم»/ خدا نکند کسی که این حرف‌ها را می‌زند، یک سابقه‌ای هم داشته باشد!

  • اشعث در این ماجرا دو کار انجام داد: یکی همین سخنرانی بود که برای مردم صحبت کرد و یکی هم صحبتی بود که جلوی همه با امیرالمؤمنین(ع) انجام داد.
  • سخنرانی اشعث برای مردم این بود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ أَحْمَدُهُ وَ أَسْتَعِینُهُ وَ أُومِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَیْهِ وَ أَسْتَنْصِرُهُ وَ أَسْتَغْفِرُهُ وَ أَسْتَخِیرُهُ وَ أَسْتَهْدِیهِ وَ أَسْتَشِیرُهُ وَ أَسْتَشْهِدُ بِهِ فَإِنَّهُ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلا هادِیَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ»(وقعة الصفین/480وشرح ابن‌ابی‌الحدید/2/214) این عبارت‌های قشنگ چنین شخصیت معلوم الحالی در بیان اعتقادات و ایمانش می‌گوید و این شهادتین که در ابتدای سخنرانی خود می‌گوید، از همان ابتدا، انسان را به شکّ می‌اندازد که احتمالاً یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد.
  • اشعث در ادامۀ صحبت‌هایش توضیح می‌دهد که الان وضع ما مسلمین، وضع بدی است و بعد می‌گوید: «بالاخره سنّ و سالی از من گذشته است ولی هیچ روزی را مثل امروز ندیده‌ام؛ یَا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِینَ‏ مَا قَدْ كَانَ فِی یَوْمِكُمْ هَذَا الْمَاضِی وَ قَدْ فَنِیَ فِیهِ مِنَ الْعَرَبِ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ بَلَغْتُ‏ مِنَ‏ السِّنِ‏ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ أَبْلُغَ فَمَا رَأَیْتُ مِثْلَ هَذَا الْیَوْمِ قَطُّ»(همان)
  • بعد می‌گوید: «به خدا قسم من این حرف‌ها را به خاطر ترس از مرگ یا فرار از جنگ نمی‌گویم؛ أما و اللَّه، ما أقولُ هذه المَقالَةَ جَزَعاً مِنَ الحَرب»(همان) خدا نکند کسانی که این حرف‌ها را می‌گویند، یک سابقه‌ای هم داشته باشند! دیگر کسی نمی‌تواند حریف‌شان شود. مثلاً می‌گویند: آن وقتی که ما داشتیم کتک می‌خوردیم، شماها کجا بودید؟!

اشعث: اگر ما در این جنگ از بین برویم، زن و بچه‌های ما بی‌سرپرست می‌شوند/معاویه به انتشار سخن اشعث در میان لشکر عراق دامن زد

  • بعد گفت: «من یک آدم مسن هستم(و یک چیزهایی را می‌بینم که شما نمی‌بینید) من به زنان و بچه‌هایی نگاه می‌کنم که اگر ما در جنگ از بین برویم، آنها دیگر چه سرپرستی دارند؟ و خدایا تو می‌دانی که این نظر من به خاطر مردم است نه به خاطر خودم! و از سرِ ترس این سخنان را نگفتم؛ وَ لكنِّی رَجُل مُسِنٌّ أخافُ علَى النِّساء و الذّراری غَداً إذا فَنینا اللَّهمَّ إنَّك تَعْلَمُ أنِّی قَدْ نَظَرْتُ لِقَوْمِی و لأَهْلِ دِینی‏»(همان)
  • جاسوسان معاویه این صحبت اشعث را به گوش معاویه رساندند، و معاویه فهمید که می‌تواند جنگ را به راحتی تمام کند. و به دستور و تدبیر معاویه لشکر شام در همان شب فریاد زد که ای اهل عراق، اگر شما ما را بکشید،  و شما ما را بکشید، چه کسی از زن و بچه‌های ما در برابر روم و فارس مراقبت کند؟ (فَانْطَلَقَتْ عُیُونُ مُعَاوِیَةَ إِلَیْهِ بِخُطْبَةِ الْأَشْعَثِ فَقَالَ: أَصَابَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ لَئِنْ نَحْنُ الْتَقَیْنَا غَداً لَتَمِیلَنَّ الرُّومُ عَلَى ذَرَارِیِّنَا وَ نِسَائِنَا وَ لَتَمِیلَنَّ أَهْلُ فَارِسَ عَلَى نِسَاءِ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ ذَرَارِیِّهِمْ وَ إِنَّمَا یُبْصِرُ هَذَا ذَوُو الْأَحْلَامِ وَ النُّهَى؛ ارْبِطُوا الْمَصَاحِفَ عَلَى أَطْرَافِ الْقَنَا. فَثَارَ أَهْلُ الشَّامِ فَنَادَوْا فِی سَوَادِ اللَّیْلِ یَا أَهْلَ الْعِرَاقِ مَنْ لِذَرَارِیِّنَا إِنْ قَتَلْتُمُونَا؟ وَ مَنْ لِذَرَارِیِّكُمْ إِنْ قَتَلْنَاكُمْ؟)(شرح ابن‌ابی‌الحدید/2/215) و(وقعه الصفین/481)

جنگ روانی اشعث برای تلقینِ «ما نمی‌توانیم» به مردم/ اشعث به علی(ع): مردم از جنگ خسته شده‌اند!

  • از سوی دیگر اشعث به میان جمعی که در اطراف امیرالمؤمنین(ع) بودند آمد و در حضور مردم به حضرت گفت: یا علی! ما بر همان بیعتی که با تو کرده بودیم هستیم. اما اگر قرار باشد کسی با شامیان بجنگد، هیچ کسی مثل من با آنها دشمنی ندارد، ولی مسأله این است که مردم دیگر از جنگ خسته شده‌اند پس درخواست شامیان را بپذیر.(فَقَامَ الْأَشْعَثُ بْنُ قَیْسٍ مُغْضَباً فَقَالَ: یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ إِنَّا لَكَ الْیَوْمَ عَلَى مَا كُنَّا عَلَیْهِ أَمْسِ... وَ مَا مِنَ الْقَوْمِ أَحَدٌ أَحْنَى عَلَى أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ لَا أَوْتَرَ لِأَهْلِ الشَّامِ مِنِّی، فَأَجِبِ الْقَوْمَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ، فَإِنَّكَ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُمْ، وَ قَدْ أَحَبَّ النَّاسُ الْبَقَاءَ وَ كَرِهُوا الْقِتَالَ‏؛ وقعه الصفین/481) اشعث با همین جملات و با جنگ روانی‌ای که راه انداخت، کمر لشکر عراق را شکست.
  • امیرالمؤمنین(ع) به اشعث پاسخی نداد و فقط فرمود: این حرف جای تامل دارد(فَقَالَ عَلِیٌّ ع: إِنَّ هَذَا أَمْرٌ یُنْظَرُ فِیه؛ وقعه الصفین/481) با این حساب، دیگر کار تمام شده بود. و فردای آن روز وقتی مجدداً قرآن‌ها بالای نیزه رفت، لشکر از هم پاشید.
  • شما نمونه‌های «ما نمی‌توانیم» یا «شما نمی‌توانید» را در قرآن و تاریخ نگاه کنید که چه بلایی بر سر جامعه آورده‌اند. نمونه‌های زیادی وجود دارد که باید بروید و ببینید. 

ج) پاسخ دقیق‌تر به یک شبهه؛ انواع مواجهه با امتحان

 هنگام مواجهه با سختی امتحان باید چه کار کنیم؟

  • یک شبهه‌ای را دوباره می‌خواهم پاسخ بدهم و دقیق‌تر به آن بپردازم. ما نمی‌گوییم سختی‌هایی که برای ما پیش آمد همه‌اش را بپذیریم. درست است که تا سختی آمد نباید بگوییم «ما نمی‌توانیم» اما بعضی وقت‌ها سختی نابه‌جاست و آدم اگر می‌تواند باید این شرّ را از سر خودش کم کند. و گاهی نیز سختی نه‌تنها به‌جاست بلکه ما مجبوریم به این سختی تن بدهیم؛ مثل کربلای اباعبدالله الحسین(ع). لذا وقتی سکینه(س) در کربلا به امام حسین(ع) عرض کرد: ما را به حرم جدمان پیغمبر(ص) بازگردان. حضرت فرمود: اگر دشمن گذاشته بود که اصلاً ما آواره نمی‌شدیم (فَقَالَتْ یَا أَبَهْ رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا فَقَالَ هَیْهَاتَ لَوْ تُرِكَ‏ الْقَطَا لَنَامَ‏ ؛ بحارالانوار/45/47)
  • گاهی اوقات اصلاً دست خودمان نیست که بتوانیم یک شرّی را از سرِ خودمان کم کنیم؛ آن‌هم شرّ دشمنی که فقط زبان زور می‌فهمد و بسیار خبیث است. شرّ این دشمن را چگونه می‌خواهیم کم کنیم؟ تنها راهش مقاومت کردن و تن دادن به این امتحان است.
  • امروز ما با دشمنان وحشی و بی‌رحمی طرف هستیم که حاضرند دست به هر جنایتی برسند و نمی‌توانیم از این رویارویی فرار کنیم. نمی‌شود بگوییم: «ان‌شاءالله دشمن ما گرگ نیست، گربه است!» او فقط زبان زور می‌فهمد. البته در کنار زبان قدرتمند مقاومت، هرچقدر بتوان شرّ او را با مذاکره کم کرد اشکال ندارد، ولی باید مراقب بود اگر یک قدم عقب بنشینیم او جرأت پیدا می‌کند و ضربه می‌زند و بیشتر از اینها در حقّ ما جنایت خواهد کرد.
  • به همین خاطر بود که حضرت امام(ره) صریحاً دربارۀ این دشمن می‌فرمود: «بهترین دعا از براى امثال رئیس جمهورى امریكا و نوكرهاى او مثل صدام، بهترین دعاها این است كه خدا مرگشان بدهد، این دعا براى آنهاست... هر روزى كه بر اهل معصیت بگذرد، جهنمشان بدتر و داغتر مى‏شود. پس دعاى براى اینها اگر بخواهید بكنید این است كه خداوند اینها را مرگ بدهد تا اینكه این جهنم به آن سختى نباشد بر ایشان»(صحیفۀ امام/21/47) و رئیس جمهورهای بعدی آمریکا(بعد از کارتر) اگر از کارتر بدتر نباشند، بهتر نیستند.

راه‌های مختلف مواجهه با امتحان

  • در این‌جا انواع احتمالات مواجهه با امتحانات و سختی‌ها را مرور می‌کنیم. سؤال این است که الان یک سختی و امتحان الهی برای ما پیش آمده است. چه کار باید انجام دهیم؟
  • 1- گاهی تلاش خود را انجام می‌دهیم تا این سختی را برطرف کنیم و شرّ بلا را از سر خودمان کم کنیم.
  • 2- گاهی اوقات «نباید» تلاش کنیم که شرّ این بلا را از سر خودمان کم کنیم. مثلاً کسی که پدر و مادر بداخلاقی دارد نمی‌تواند این سختی را برطرف کند و فقط باید تحمل کند.
  • 3- گاهی اوقات «نمی‌توانیم» بلافاصله شرّ بلا را از سرِ خودمان کم کنیم و فقط باید تحمل یا مقاومت کنیم. مثلاً وقتی جنگی به ما تحمیل می‌شود و به ما حمله می‌کنند نمی‌شود به دشمن گفت: «شما را به خدا قسم می‌دهیم که به ما حمله نکنید!» اگر التماس کنیم، اتفاقاً آنها بیشتر حمله می‌کنند. اساساً ملتی که برای ابتلا آماده نباشد، ملت مرده است. و ملت آماده برای ابتلا، می‌تواند بلاهای خودش را کم کند.

مقاومت گاهی با جهاد است و گاهی با هجرت

  • ما در مقابل امتحانات نباید بگوییم که «ما نمی‌توانیم» و نباید تسلیم شویم، بلکه باید مقاومت کنیم. این مقاومت گاهی با جهاد است و گاهی با هجرت است. پیامبر(ص) می‌فرماید: «کسی که به‌خاطر دین خودش از یک قسمتی از زمین فرار کند و جای خود را تغییر دهد، حتی اگر یک وجب (یک متر) جای خودش را تغییر دهد، مستوجب بهشت خواهد شد و رفیق حضرت ابراهیم و پیامبر(ص) خواهد شد؛ مَنْ فَرَّ بِدِینِهِ مِنْ‏ أَرْضٍ‏ إِلَى‏ أَرْضٍ‏ وَ إِنْ كَانَ شِبْراً مِنَ‏ الْأَرْضِ‏ اسْتَوْجَبَ الْجَنَّةَ وَ كَانَ رَفِیقَ أَبِیهِ إِبْرَاهِیمَ وَ نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ ص»(مجموعۀ ورّام/1/33) وقتی انسان هجرت می‌کند طبیعتاً یک منافع و آسایش‌هایی را از دست می‌دهد و منافعی که آنجا دارد را می‌گذارد و برای حفظ دینش از آنجا هجرت می‌کند.

پاسخ ملائکه به جهنمیانی که می‌گفتند: «ما نمی‌توانستیم» چه بود؟

  • خداوند می‌فرماید: «کسانی که ملائکه آنها را قبض روح می‌کنند، در حالی که(به دلیل هجرت نکردن زیر سلطۀ کفار مانده بودند) به خودشان ظلم کرده‌اند، ملائکه به آنها می‌گویند: از نظر زندگی و دین‌داری چه وضعی داشتید و چه شد که جهنمی شدید؟ گفتند ما در زمین مستضعف بودیم(یعنی ما نمی‌توانستیم دینداری کنیم). ملائکه پاسخ می‌دهند: «مگر زمین خدا بزرگ نبود؟ خُب مهاجرت می‌کردید؛ إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ كُنْتُمْ؟ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً»(نساء/97) شأن نزول این آیه هم مستضعفین بدبختی بودند که در مکه مانده بودند و مشرکین از آنها به عنوان سپر انسانی یا سرباز، در جنگ با پیامبر(ص) استفاده کردند و در جنگ هم کشته شدند و بعد هم به جهنم رفتند.
  • وقتی می‌گویند ما «مستضعف» بودیم، به تعبیری معنایش این است که ما نمی‌توانستیم امتحانات الهی را پس بدهیم و به اوامر الهی پاسخ دهیم و این کار برای ما سخت بود. در حالی که لااقل می‌توانستند از آنجا هجرت کنند.

بعضی‌ها دچار بیماری «احساس ضعف» هستند/ دین، انسان را قوی می‌کند

  • بعضی‌ها دچار بیماری «احساس ضعف» هستند و همه‌اش می‌گویند: ما نمی‌توانم. اینها هیچ‌وقت نمی‌توانند احساس قدرت داشته باشند. ابلیس هم اینها را می‌ترساند. بعضی‌ها آن‌قدر احساس ضعف دارند که به جهان غرب با دهان باز نگاه می‌کنند. در حالی که ما از آنها قوی‌تر هستیم. ما الان باید در جهان، احساس قدرت کنیم. زیرا ما از 30 سال پیش تا حالا با همۀ محدودیت‌هایی که داشتیم چقدر رشد کرده‌ایم؟ اگر همین‌طوری پیش برویم به کجا خواهیم رسید؟ اصلاً قابل تصور نیست. ما واقعاً قدرتمند هستیم.
  • بیایید احساس قدرت کنید. احساس آدم‌های پیروز را داشته باشید. ما ظرفیت‌های زیادی برای قدرت بیشتر داریم. ما باید دسته‌های عزاداری را مظهر قدرت این جامعه قرار دهیم. این قدرت، روحیه و رویۀ ماست و این چیزی است که خدا می‌خواهد به ما بدهد. این قدرتی که دین به ما می‌دهد از آثار گمشده و غریب دین است. درست است که دین ما را لطیف و بصیر و مهربان می‌کند ولی دین بیش از همۀ اینها انسان را قوی می‌کند. کسی که قوی نبود، دین ندارد. 

نمی‌توانیم به این سادگی‌ها به امتحانات الهی بگوییم: «نمی‌توانیم»/خصوصاً اگر مردم جامعه با هم باشند 

  • ‏ما نمی‌توانیم به این سادگی‌ها به امتحانات الهی بگوییم: «نمی‌توانیم». خیلی سخت است که ما به خداوند بگوییم «نمی‌توانیم» خصوصاً اگر جامعه با هم باشند. اگر جامعۀ دینی یک‌باره با هم بلند شوند، هیچ‌وقت داستان کربلا برای آنها تکرار نمی‌شود چرا که خداوند می‌فرماید: «بر ما واجب است مؤمنین را کمک کنیم؛ وَ كانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ»(روم/47) داستان ما هیچ‌وقت مثل کربلا نخواهد شد، چون حسین(ع) در کربلا تنها بود(آن 72 نفر که فدای حسین(ع) شدند هم جامعه محسوب نمی‌شدند و تعدادشان کم بود) در واقع جامعۀ مؤمنین، حسین(ع) را تنها گذاشت.
  • اگر جامعۀ مؤمنین امام حسین(ع) را تنها نمی‌گذاشت، نه تنها بر یزید غلبه می‌کردند بلکه می‌توانستند روم را هم شکست دهند. اگر ما جامعه‌ای باشیم که با هم برخیزیم، خداوند استکبار را به دست ما نابود خواهد کرد و مولای ما در میانه‌های راه، وقتی ببیند که حرکت ما قطعی است و بازگشتی نداریم، به عنوان مصداق اتم نصرت الهی از پردۀ غیب بیرون خواهد آمد و کار را به سرانجام خواهد رساند. ان‌شاء الله.

اگر قیام کنیم و خوبان‌مان را تنها نگذاریم، داستان‌ ما مثل کربلا نخواهد شد/ این وعدۀ الهی است

  • اگر «ما نمی‌توانیم» نگوییم، ابرقدرتها به دست ما به خاک ذلت خواهند نشست و جهان نجات پیدا خواهد کرد. ما اگر قیام کنیم داستان‌ ما مثل کربلا نخواهد شد. اگر ما با هم قیام کنیم و خوبان‌‌مان را غریب نگذاریم، تمام کفر و ظلم در جهان به دست ما نابود خواهد شد. چقدر امام(ره) در این‌باره سخن گفته است. این وعدۀ الهی است و نصرتش را خواهد رساند. اما چرا خدا در کربلا نصرتش را نرساند؟ چون نه تنها، مردم قیام برای حسین(ع) نکردند بلکه علیه حسین(ع) اقدام کردند.
  • مناجات امام حسین(ع) را در آخرین لحظات ببینید:«خدایا! اگر نصرت خودت را از آسمان، به ما دریغ داشته‌ای و نصرت تو به ما نرسید، انتقام ما را بگیرد و چیزی بهتر از آن نصرت به ما بده؛ رَبِّ إِنْ‏ كُنْتَ‏ حَبَسْتَ‏ عَنَّا النَّصْرَ مِنَ السَّمَاءِ فَاجْعَلْ ذَلِكَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ وَ انْتَقِمْ لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ الظَّالِمِینَ»( ارشاد مفید/2/108؛ وقعة الطف/246)




نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، داستان، مباهله ، غدیر ، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 آبان 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

آتشی که می‌دوید

بیژن کیا

 

- موحش بود جناب قاضی. موحش بود آنچه که دیدم. چونان کوهی بود از آتش که می‌دوید و فریادش رعشه بر جانم انداخته بود. می‌دوید و فریاد می‌زد. از اندام شعله ورش بوته‌های خار و علف‌های خشکیدهٔ بیابان آتش می‌گرفتند و انگار خطی از لهیب سوزان او را دنبال می‌کرد.

- ای مرد! چه دشمنی داشتی با اسامه؟

- هیچ جناب قاضی. هیچ. به صاحب کعبه قسم که من او را نمی‌شناختم.

- دروغ می‌گوید آقا. من دیدم که از کلبهٔ اسامه بیرون آمد این غریبهٔ ملعون.‌ ای قاضی، ‌ای مرد خدا، داد ما بگیر از این غریبهٔ شوم. موحش بود سوختن اسامه. موحش بود کباب شدن آن پهلوان عرب.

- ای مرد بیگانه. چه حجتی داری بر بی‌گناهی خویش؟ باز گو تا حکم قصاص صادر نکرده‌ام.

- چه بگویم؟ سال‌ها سودای زیارت مکه به سر داشتم و چندی قبل به هوای حج خانه و کاشانه‌‌ رها کردم. با کاروانی همراه و همسفر شدم اما دیر زمانی نگذشته بود که در محل اطراق خواب ماندم و چون برخاستم کاروان رفته بود. قریب هفت ده روز بیابان‌ها را پشت سر گذاشتم. در این ناحیت سرگردان مانده بودم. نیم شب سوسوی چراغی به چشمم آمد. گرسنگی، تشنگی و ترس بر من غالب آمده بود. سوی کلبه راه کج کردم.

- منظورت اینست که بر اسامه وارد شدی؟

- آری. آری‌ای قاضی. کلبه‌ای ساخته بود از چوب و علف و من چون موضعی امن نیافته بودم به او پناه بردم که کاش همچنان سرگردان می‌ماندم به آن بیایان پر بلا...

- سخن کوتاه کن مرد. بگو چه شد؟ آیا اسامه تو را پذیرفت؟ او با کسی حشر و نشر ندارد.

- به خدا قسم. دشنامم داد و سنگ پراکند اما وقتی همیانی پر از سکه به سمتش انداختم آرام گرفت و گذاشت تا بر او مهمان شوم.

- دروغ می‌گوید ‌ای قاضی. پسر عم من را همه می‌شناسند. او جنگ آوری شیردل بود اگر با کسی مراوده نداشت از ترس نبود. اسامه گوشهٔ عزلتی اختیار کرده بود تا در آسایش و آسودگی دوران کهولتش را سر کند. افسوس که این حرامی او را به آتش کینه سوزاند. این مرد که پیش روی شماست خدعه می‌کند. عجمیان را که می‌شناسید اینان همه حیلت بازند و دروغ ساز...

- ساکت باش مرد. بگذار داستانش را به پایان برد تا من حکم او صادر کنم. بازگو داستان خویش. بی‌هیچ حشو و زائدی بازگو اما حاشا که دروغی گفته باشی در این محکمه.

- مرا حاجتی به حیلت و کذب نباشد که خدایم مرا حذر داده از بهتان و دروغ و هر پلشتی دیگر که روح آدمی را آلوده می‌کند. اسامه همو که به طمع درخشش سکه‌های زر پناهم داد نیز مرا دروغگو خوانده بود.

- از چه سبب تو را کذاب خواند؟

- پاسی از شب نگذشته بود که به صحبت نشستیم، پس صحبت منتهى شد به ذکر جناب امام حسین علیه السّلام (ع) و شهادت او.

- دیدی جناب قاضی؟ عرض نکردم؟ او علوی است. عجمی و علوی. وای برما. وای برما که اینان سحر بیان دارند و شعبدهٔ رفتار که به ظاهر مهربانند و پرهیزگار..

- ساکت شو. بگذار سخنانش را بگوید. بگو...

- گفتم هیچ شمشیری بر پسر رسول الله کشیده نشد مگر آنکه صاحب آن به بلائی دچار شده باشد و آنان که با حسین بن علی قتال کردند حکم بر نابودی و ضلالت ابدی خویش داده باشند. پس باشد که نفرین الهی و خشم یزدان پاک آنان را به عذابی مبتلا سازد ابدالآباد.. صحبت که به اینجا رسید اسامه بر آشفت. ایستاد و فریاد زد «ای بیچاره. کذب مگو و این سخننان مهمل فروبگذار که من یکی از آن بی‌شمار جنگاورانی بودم که به قتال مریدت بر خاستم و تا حال بلائی بر من نازل نشده و این حجتی است کامل بر دروغ و گزافه گوئی شیعیان علی و آل علی...

- نگفتم قاضی؟ نگفتم؟ این مردک را قصاص کنید. ‌ای نگاهدارنهٔ عدالت، ‌ای قاضی و‌ ای مرد خدا. او را به تیغ بسپارید. اعتراف نمود که اسامه دشنامش داده و به حتم این علوی از سر کین و خشم یادگار شجاعت قوم و قبیله‌ام را به آتش خصومت خویش سوزانده..

- حاشا که چنین کرده باشم. حاشا... اسامه چنان غضب کرده بود که ترسیدم کلامی دیگر بگویم. او مرا و اعتقاداتم را به سخره گرفت. می‌خندید و ما را جمعی زبون می‌نامید. من.. من..

- چه شد؟ چرا ساکت ماندی‌ای مرد غریبه؟ این اشک‌ها برای چیست؟

- اسامه چوبی برداشت به سویم آمد تا مرا از کلبه براند اما آتشی که در کلبه‌اش افروخته بود ردای او را بلعید و به لحظه‌ای در جمیع بدنش شعله کشید. کوهی شده بود شعله ور. فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. از شدت درد خود را به تیر‌های چوبی کلبه کوبید و از آنجا بیرون رفت. در بیابان که می‌دوید بوته‌ها را آتش می‌زد و ردی از شعله‌های بزرگ و کوچک از خود برجا می‌گذاشت. از داد و فریاد او بود که مردم روستای مجاور ازکلبه‌هایشان بیرون آمدند و این مرد که بر خطاکاری‌ام شهادت می‌دهد بر جسد سوختهٔ اسامه خاک پاشید.

- آری من بودم.. من بودم که خواستم شعله‌های آتش پیکر پسر عم خویش را به خاک خفه کنم اما نشد.. نمی‌دانم چه جادو در آستین این مرد بود که آتش خاموش نمی‌شد. نه به خاک و نه به آب.. این مرد ساحر است.. او را بسوزانید..

- خاموش باش. حکم این است. تورا به دارالحکومه می‌فرستم تا در آنجا سیاست شوی. حال جز این مرد که اینجا می‌ماند همه خارج شوید.

- ای قاضی چرا او را همین جا قصاص نمی‌کنی؟

- برو و در کاری که بی‌ارتباطست با تو دخالت نکن.

- آخر من..

- برو.. برو و بگذار حکم اجرا شود.

- می روم اما به خدا قسم تا جسد سوختهٔ این مرد را نبینم قلبم آرام نگیرد.

- ای قاضی. من مردی گم کرده راهم. این گونه شتابان قضاوت مکن..

- نامت چیست؟

- پارسا.

- به راستی عرب نیستی؟

- از دیار ایرانیانم و مومن به دیانت ختم مرسلین که درود خدا بر ایشان باد.

- نخواستم در جمعی که دشمنان دوره‌ات کرده‌اند یاری‌ات کنم. بیم داشتم تو را آسیب برسانند. پس بشنو و همین امشب اینجا را ترک کن. مختاری که برگردی یا خود را به کاروانت برسانی. دیشب خوابی دیدم که جانم را فرسود. گرازی در بیابان می‌سوخت و می‌دوید. اینک تعبیر آن خواب را من و تو می‌دانیم و حقانیت پسر رسول الله را. برو و سلام مرا به امامت برسان.



نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

فضا عوض شد.

عمر سعد که آرام شد و خنده‌اش خشکید، چرخید سمت شمر. سر راه اسپیکر را خاموش کرد و گفت: «رو کردن جنس بدلی در برابر جنس اصل همیشه جواب داده، باز هم جواب می‌دهد. با مرجع تقلبی و گریه تقلبی و مداح تقلبی باید به جنگ گریه بر حسین رفت وگرنه اشکهای این مردم سیل می‌شه و ما را با خود می‌برد. این را بفهم پسر ذی‌الجوشن! انقدر مثل گاو رم کرده فقط دنبال شاخ زدن نباش... هر وقت چیزی گل کرد باید تقلبی‌اش را بریزی توی بازار. مگه نمی‌بینی همین داداشای ما چطور آبروی جهاد رو با سر بریدن‌ها و جگر خوردن‌هاشون تو دنیا بردن؟! هیچ وقت نمیشه مقاومت، مبارزه، ایستادگی و از اینجور چیزها رو از دل مردم بیرون کرد، هرچقدر هم که خفه کنی یه جا میزنه بیرون، باید منحرفشون کرد... با جنس تقلبی...»

شمر گفت «بس کن تو رو خدا عمر... از منبر بیا پایین که امشب حوصله موعظه شنیدن ندارم.» بعد هم روزنامه را از لای شال کمرش در آورد و گذاشت جلوی عمرسعد:

- ببین چه می کنند رفقای ما.

عمرسعد روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندن. زیر لب با صدای وز وز چند تیتر را خواند و بعد  روزنامه را بوسید و انداخت بالا!

شمر حالت متفکرانه به خودش گرفت و گفت: من مانده ام بعضی ها که ما را ندیده این جور به ما ایمان آورده اند اگر سال شصت و یک در کربلا بودند چه می کردند؟

- حیف شد. ای کاش هزار و سیصد و هفتاد و پنج سال پیش می رسیدند کربلا.

عمر سعد خندید و گفت: احتمالا اگر آن ها بودند ما باید می رفتیم تو سپاه حسین.

- آره، آن وقت تو می‌شدی شهید عمر ابن سعد!

-حتما مثل تو که شدی جانباز شمر بن ذی‌الجوشن!

شمر بور شد! عمرسعد چنان خندید که اشکش جاری شد و به سرفه افتاد. شمر در حالی که میزد پشت عمرسعد، با دلخوری پرسید: من را که برای این حرف ها صدا نکردی؟

- نه... راستش باز هم زنگ زده بود.

- چه کار داشت؟

- گریه می کرد بیچاره. می گفت کابوس می بیند. می بیند یکی می آید و او را از قبر می کشد بیرون. می بنددش به درخت خشک. درخت سبز می شود. بعد هم می پرسد مادر ما چه گناهی داشت که

- بقیه اش را می دانم. همین؟

- ترسیده بود. می خواست بداند امسال سپاه حسین چند نفر شده اند.

 شمر با انگشت سبابه گوشش را تمیز کرد و به زیر کاناپه مالید.

- راستش… حدود سیصد نفر.

- حدودش را ول کن. دقیقش چقدر است؟

- خودت که می دانی، دقیقش ظهر عاشورا مشخص می شود.

- سیصد و سیزده نفر که نشده اند؟

- نه بابا! اینقدر ها هم نیستند.

عمر سعد نفس عمیقی کشید و دست و پایش را از دو طرف کش و قوس داد و گفت: پس امسال هم سال ماست. بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد، نیم خیز شد:

 - راستی، حر را شمرده ای؟

شمر زد روی پیشانی‌اش و گفت: وای. باز هم یادم رفت.

- او را هم بشمار. فیلم هر سالش است لامصب. همیشه آخرش می رود آن طرف.

شمر مثل اینکه جواب را از قبل آماده کرده باشد سرخوشانه گفت: این به ضحاک ابن عبدالله در. او هم عصر عاشورا حسین را تنها می گذارد.

شمر توی کاناپه فرو رفت. دستش را پشت سرش قلاب کرد و آه کشید:

- ولی دیگر فکر کنم آخر های کار ما باشد. فقط چند نفر مانده

عمر سعد چشمش را از تلویزیون گرفت و زل زد به شمر:

- به کسی نگو، ولی من هم همین طور فکر می کنم.

- اگر این چند نفر هم بیایند کارمان تمام است. بیچاره می شویم. کاری می کنند که راضی می شویم به مختار پناه ببریم. دمار از روزگارمان در می آورند.

-تمام نمی‌شوند بد مصب ها. نسل به نسل زیاد می‌شوند... تا می‌آییم دلمان را خوش کنیم که نسلی پیر شده‌اند و دارند میمیرند، نسل بعدی می‌آید که از آنها با ما دشمن‌تر است...

شمر گفت: باید فکری به حال نسل بعد کنیم...

عمر سعد سرش را به نشانه تایید تکان داد و موبایلش را از جیب عبای چرمش برداشت و شروع کرد به شماره گیری.

- موبایل جدید مبارک باشه.

- قربانت، گفتم موتورولا بخرم بهتره. از این جیب به اون جیبه دیگه!

عمر سعد گوشی را چسباند به گوشش و گفت: زود بیا اینجا.

شمر مشغول تماشای یکی از سریال های مناسبتی محرم بود و عمر سعد متفکرانه دور خیمه قدم می زد.

- سلام بر امیران لشکر.

- سلام بر مشکل گشای لشکر من.

شمر خودش را روی کاناپه جمع و جور کرد و با زدن کف دستش به کاناپه از حرمله خواست که کنارش بنشیند.

حرمله چشمی گفت و کنار شمر جاگیر شد. عمر سعد رو کرد به حرمله و پرسید: آماده ای یا نه؟

حرمله دستانش را روی سینه گذاشت و نیم خیز شد:

- برای اطاعت اوامر شما همیشه آماده‌ام.

- ای پدر سوخته.

حرمله به شمر نگاه کرد و چشمک زد و بعد خیلی جدی رو به عمر سعد گفت:

- کدام پدرم را می گویید؟

شمر خندید. عمرسعد قهقهه زد. حرمله لبخند زد.

- من هر وقت با بچه‌ها مشکل پیدا می‌کنم می‌فهمم که باید دست به دامان تو بشم... فردا تیر چند شعبه می اندازی صغیر کُش؟

- با اجازه حضرت امیر، من فردا تیر نمی اندازم!!

- عمرسعد خشکش زد. انگار آب سرد ریخته باشند رویش. برگشت و با چشم های بیرون زده از حدقه و پیشانی چروک افتاده خیره شد به حرمله:

- چه گفتی؟

 حرمله بلند شد و رفت روبروی عمرسعد. دست او را گرفت و بوسید. چرخید و رفت به سمت کیف سامسونتش که دم در روی زمین گذاشته بود.

- از تیر بهترش را می اندازم. شما انگار کنید هزار شعبه. زهر آلود. هدیه شیطان.

تا عمر سعد پرسش گرانه به شمر نگاه کند و شمر شانه بالا بیاندازد، حرمله کیف را برداشته بود و داشت رمزش را تغییر می داد.

«666 خودروی زانتیا، جایزه نیت خداپسندانه شما، ویژه قرعه کشی حساب های قرض الحسنه بانک...»

حرمله به تلویزیون نگاه کرد. سرش را رو به آسمان گرفت: خدا این نادانها را از ما نگیرد!

حرمله این را گفت و رمز کیفش را گذاشت روی 666 !

عمرسعد که حوصله اش سر رفته بود با کلافگی گفت: جانت بالا بیاید، بگو چه نقشه ای داری مارمولک حرامزاده؟

حرمله سی دی را از کیفش در آورد و با کامپیوتر اجرایش کرد. عمرسعد و شمر هم پشت مانیتور رفتند و زل زدند به آن. حرمله از پشت مانیتور آمد این طرف و شروع کرد به قدم زدن:

- کافیست هر کدام از این بچه شیعه ها یک بار از این فیلم ها ببیند. دیگر سر نماز هم صحنه هایش جلوی چشمش خواهد بود. آن وقت من هم به آن نمازش اقتدا می کنم. خدا به شیطان عمر بدهد برای این تیر زهرآلودش.

عمرسعد آمد و پیشانی حرمله را بوسید و با ناز خواند: تو عزیز دلمی. تو عزیز دلمی.

حرمله ادامه داد: گفتم تِرَک هایش را کوچک کنند تا در موبایلها هم بتوان ریخت و تماشا کرد.

شمر هنوز داشت تماشا میکرد.

-حیا کن شمر. بس است دیگر، بلند شو. خجالت بکش مرد گنده.

عمرسعد این را گفت و با خنده رفت و در یخچال را باز کرد و از حرمله پرسید: فانتا، پپسی یا کوکاکولا؟

حرمله سرش را بالا آورد و باچشمانی سرخ گفت: هیچ کدام ... خون!





نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، تولی و تبری، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 هر روز عاشورا و هر جا کربلاست. داستان کوتاه زیر نگاهی به این حقیقت دارد و با وام گرفتن از آن موقعیت کوچکی خلق کرده است و البته که آن حقیقت، ابعاد و مصادیقی بزرگتر از این حرفها دارد. این داستان چند سال پیش نوشته شده بود و حالا برای انتشار بازنویسی شده است.

 

 

کربلا؛ 1375 سال بعد...

محمدرضا شهبازی

 

 

-امشب را فرصت خواسته اند.

- حتما برای عبادت!

- آری… ولی من که می گویم ترسیده اند امیر. می خواهند در تاریکی فرار کنند. نگهبان‌ها را زیاد کنم؟

- احمق! کسی که خون علی در رگهایش است نمی ترسد. این را فراموش نکن.

عمر سعد این جمله را گفت و از جا بلند شد.

- پیروزی با ماست، چه امروز چه فردا.

در چهره و صدایش تردیدی پیدا بود که البته از چشم و گوش سرباز دور ماند. سرباز سر تکان داد.

- مثل هر سال اجازه می دهیم... بگو عبادت کنند.

عمرسعد بیرون رفتن سرباز را نگاه کرد. سرباز که از در خیمه خارج شد، عمرسعد رفت و روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست. کانال ها را بالا و پایین کرد. چیزی پیدا نکرد. پرده خیمه کنار رفت:

- سلام بر امیر ری.

هزار و سیصد و هفتاد و پنج سال پیش قرار بود امیر ری شویم. امروز به غلامی ری هم راضی هستیم. نمی‌دهند که!... بی خیال. بیا بنشین. برای این حرف ها دیر شده است. با تو کار دیگری دارم.

 شمر رفت و روی کاناپه نشست. عمرسعد رفت سمت یخچال و شیشه نوشابه را بیرون آورد و به شمر نشان داد:

- فانتا یا پپسی؟

-هیچ کدام ... کوکاکولا!

عمر سعد با خنده گفت: این که صهیونیستی است!

- نه که آن دو تا فلسطینی هستند.

هر دو خندیدند.

عمر سعد درِ یخچال را بست. یک لیوان کوکاکولا ریخت و داد دست شمر، رفت سمت میز کامپیوتر و در حالی که کیف سی دی را باز می کرد، به شمر گفت: حال مداحی گوش کردن داری؟

شمر یک قلوپ از نوشابه را خورد و گفت: همین مونده من و تو مداحی گوش بدیم!

عمرسعد بی‌توجه به بی‌رغبتی شمر سی‌دی را درون درایو گذاشت و اسپیکر را روشن کرد. چند لحظه بعد صدای گنگ حسین حسینِ کسی از اسپیکر پخش شد. شمر بقیه نوشابه را سر کشید و پرسید: این دیگر کیست؟

- تازه وارد است. امسال عَلَمَش کردیم. به بچه ها گفتم روش کار کنند.

- به جایی که وصل نیست؟

- نه... نه استادی نه چیزی. خودش احساس کرده به درد مداحی می خورد.

عمرسعد نیشخند زد و ادامه داد: اتفاقا ما هم همین احساس را داریم.

شمر گفت: «باید بادش کنیم...» و کمی مکث کرد و پرسید: راستی، با رهبرشان چگونه است؟

- کسی که من انتخابش کنم چگونه خواهد بود؟ تا وقتی حرفی بر خلاف میل او نزند مطیعش است اما بعد… (عمرسعد دستش را زیر گردنش برد و مثلا گردنش را برید) پِخ پِخ.

شمر بلند شد و یک لیوان دیگر نوشابه ریخت و برگشت. قبل از اینکه بنشیند شروع کرد به تکان دادن سرش به چپ و راست و همینکه نشست نفسش را با صدای پوفی بیرون داد و بعد گفت: از کارهای تو سر در نمیارم عمر! بجای اینکه بزنی از بیخ و بن این مجالس رو داغون کنی، مداح علم می‌کنی!

عمر سعد برگشت نگاه عاقل اندر سفیهی به شمر انداخت.

-جان به جانت کنن احمقی!

شمر جا خورد! عمر سعد ادامه داد: ابلهی! 1400 سال که هیچ، 1400 قرن هم بگذرد همان کله‌خر ظهر عاشورا هستی که هستی! همان موقع هم با همین حماقتت بدبختمون کردی. حسین قبول کرده بود نه به کوفه بیاید و نه به مدینه برگردد. گفته بود می‌رم یه سمت دیگه. گفتم بزار یزید رو راضی کنم و قضیه رو فیصله بدیم. سعایت کردی و نذاشتی، بس که خری! این هم عاقبتش؛ دنیا و آخرتمون شد چاه ویل! حالا هم میگی که...

شمر دیگر تاب نیاورد. برای اینکه از کنج دربیاید پرید وسط حرف عمر و گفت: تو هم که منتظری تا فرصت گیر بیاری و نبش قبر کنی عمر! بس کن دیگه! هر کی ندونه فکر میکنه تو رو به زور آوردن کربلا و امیر سپاهت کردن... اگر قرار باشه کسی افسوس بخوره و به باعث و بانی ماجرای کربلا لعنت کنه، منم که تو صفین سرباز علی بودم و شمشیر خوردم و جانباز هم شدم!

عمر سعد پقی زد زیر خنده:

-جانبازِ علی!

شمر ریز خندید و گفت: کوفت! جاش هست... دلاوری‌ها کردم تو سپاه علی... حالام رو نبین که هر بچه شیعه‌ای مثل آب خوردن لعنتم میکنه، واسه خودم شیعه‌ای بودم برای علی!

عمر سعد بلندتر خندید: بیچاره علی... حق دارند شیعه‌ها بهش بگویند اول مظلوم وقتی جانباز جان بر کفش چون تویی بوده‌ای، چقدر تنها بوده علی!

صدای خنده شمر هم بالاتر رفت: زهرمار!






نوع مطلب : داستان، تاریخ اسلام، ولایت و امامت، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

این داستان کوتاه برای اینکه شب ششم محرم دلمان به یاد پسر امام حسن مجتبی علیه السلام بسوزد حسابی بکار می‌آید.

اگر پدر داشتم

محمد امین نوروزی

می‌خواستم بازیگر نقش حضرت قاسم بن الحسن(ع) را از وسط تعزیه کنار بکشم، بگویم فعلا نوبت تعزیه خوانیت نیست، صبر داشته باش. گوشش بدهکار نبود، نوجوان سِمج، مدام اجازه میدان رفتن می‌گرفت. وسط بازی دیگران وارد می‌شد، داشت همه چیز را به هم می‌ریخت.

در تمرین‌ها باید می‌فهمیدم مناسب نقش نیست، اما شور و هیجانش فریبم داد، عاشق بود ولی بازیگر نبود. دائما سوال می‌کرد، وقتی اصحاب به میدان می‌رفتند، حضرت قاسم(ع) چه می‌کرد؟ موقع میدان رفتن پسران حضرت زینب(ع)، احتمالا می‌خواسته زودتر به میدان برود؟ و.... ذهنش پر بود از سوالاتی که اصلا نمی‌توانستم جواب بدهم. یکبار سر تمرین با او تندی کردم که این چیزها را لازم نیست بدانی. باید همان موقع می‌فهمیدم مناسب چنین نقشی نیست.

کماکان دور امام می‌چرخید، خواستم به هر شکلی شده از وسط میدان خارجش کنم و قید نقشش را بزنم ولی دیدم همه نگاه‌ها را متوجه خود کرده است، هربار نسبت به قبل با التهاب و احساس بیشتری اجازه میدان رفتن می‌خواهد. تماشاگران منتظر بودند انتهای این ماجرا را ببینند.

نوبت پسران حضرت زینب(ع) رسید، امام به آن‌ها نیز اجازه نداد تا اینکه گفتند پدرمان دستور یاری شما را داده است. یکباره او خود را به پای امام انداخت و با بغض و آهی دلسوز گفت:

-عموجان التماس می‌کنم بگذار همانند پسر عمه‌هایم میدان بروم.

همه جا را سکوت گرفته بود، تنها صدای هق هق گریه‌اش شنیده می‌شد، دیگر من نیز مانند تماشاگران منتظر اتفاقات ناخواسته تعزیه بودم. امام از زمین بلندش کرد، اشک چشمانش را پاک کرد، به سینه چسباند، گفت:

-یادگار بردارم هستی، نمی توانم اجازه میدان بدهم.

از آغوش امام چند قدمی عقب آمد، سر پایین انداخت و گفت:

-چون مثل پسرعمه هایم اجازه پدر ندارم، نمی‌گذارید؟ اگر پدر داشتم، اجازه می‌دادید.

بالاخره گریه کنان کنارم آمد، ولی همه با چشم گریان منتظر برگشت او به تعزیه بودند.





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

می‌دونم باور نمی‌كنی...

مریم عبدالكریمی              

 

صورت ریز و استخوانیش به زحمت از زیر چادر دیده می‌شود. با آن قد و قامت كوتاه قدمهایش را به تندی برمی‌دارد. گاهی به دور و برش نگاهی می‌كند، زمانی نگاهی به پشت سرش می‌اندازد و دوباره تند و تند به راهش ادامه می‌دهد. ساك دستی‌اش را چند بار از این دست به آن دست می‌دهد. جلوی در آهنی‌رنگ رو رفته‌‌ای می‌ایستد. كلید را از گردنش درمی‌آورد. داخل قفل می‌چرخاند. قدم به داخل حیاط می‌گذارد: «پناه بر خدا! این آت و‌‌آشغالها از كجا اومده، آخه من پیرزن مگه چقدر جون دارم.»

ساكت دستی‌اش را زمین می‌گذارد. بند ساك رد قرمزی روی دستش گذاشته است. توی ساك را خوب نگاه می‌كند: «این سند خونه، شناسنامه، برگۀ انحصار وراثت، قبض آب، برق، تلفن، اینم دسته كلیدم.»

نفس راحتی می‌كشد. ساك را برمی‌دارد و داخل اتاق می‌شود: «انگار بازم كسی تو خونه بوده.»

سری به آشپزخانه می‌زند: «حتماً روی اجاق كسی چیزی پخته! می‌رفتم بیرون تمیزش كرده بودم.»

خودش را روی صندلی می‌اندازد. به صدای جیرجیر صندلی عادت كرده است. صدای صندلی با صدای تلفن در‌هم ‌می‌شود؛ «ای بابا، این دیگه كیه؟ حتماً بازم فهمیدند من اومدم خونه، زنگ زدند، اذیتم كنند. الهی جز جگر بزنند.»

دستش را به كمر می‌گیرد و بلند می‌شود: «الو... الو... سلام داداش شمایی، ترسیدم!»

چه حالی، چه احوالی.. مگه بچه‌‌های حاجی خدا بیامرز می‌ذارن نفس بكشم. باز من نبودم اومدن خونه رو گشتند.

نمی‌دونم چی از جونم می‌خوان، آره بابا، همۀ مدارك پیش خودمه! می‌دونی كه تا سر كوچه هم با خودم می‌برمشون.

آخه چند‌بار بگم من خیالاتی نشدم، زن همسایه هم امروز برگشته می‌گه حاج خانم گمونم از ما بهترون تو خونت رفت و‌آمد دارند. اینم شد حرف آخه. اینا از هیچی خبر ندارند.

آره، آره می‌دونم بچه‌های حاجی ایران نیستند ولی خوب حتماً كسی رو اجیر كردند.

ببین داداش درسته اجاقم كوره ولی بچه‌ها‌شو مثل بچه‌های خودم دوست داشتم. اما اونا هیچ وقت با من نساختند.

باشه داداش باشه دیگه نمی‌گم، می‌دونم باورت نمی‌شه، مواظب خودم هستم، تونستی یه سری بهم بزن.

گوشی را سر جایش می‌گذارد: «راست راستی خان داداشم بود؟!!..»

 





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شما هم حتماً تعجب کرده‌اید از دیدن «داستانی از قیصر امین‌پور»! اما از طبع بلند و ذوق لطیف قیصر شعر فارسی هیچ چیز بعید نبوده است، حتی داستان. و اتفاقا اگر داستان کوتاه زیر را بخوانید شما هم آفرین خواهید گفت به آن طبع و البته حتماً فاتحه‌ای ضمیمه آفرینتان خواهید کرد تا انشاالله  ایام  محرم، مرحوم قیصر امین‌پور میهمان سفره با برکت مولایش حسین(ع) شود. 

شبیه، شبیه، شبیه

قیصر امین‌پور

 

من دیر رسیدم. شبیه حضرت عباس می‌خواست به میدان برود. حتی از «حر» هم دیر‌تر رسیده بودم! اما گویا هنوز هم دیر نشده بود.

شبیه شمر با کلاه خود و شمشیر و زره، در میدان جولان می‌داد و وقیحانه به قصد خود اعتراف می‌کرد. سمت راست میدان، اهل حرم و سبزپوشان ایستاده‌اند. و سمت چپ، سرخ پوشان. چقدر نزدیک و چقدر دور!مشکل بود تا باور کنم که اینجا کربلا و امروز عاشورا است؛ ولی شبیه بود!

شبیه حضرت عباس از امام اذن میدان می‌خواست. امام در زمینه شور می‌خواند و شبیه عباس با شور پاسخ می‌داد؛ اما سرخ پوشان همه خارج از دستگاه و بی‌تحریر می‌خواندند.

من خیلی دلم می‌خواست امام را ببینم؛ اما دور بود و چهره‌اش را خوب نمی‌دیدم. امام با دست مبارک، بر تن شبیه عباس کفن پوشاند. شبیه عباس برق آسا به قصد آب بر اسب جست. اسب بال گرفت و تماشاگران غوغا کردند.

همه چیز معمولی بود؛ تا اینکه ناگهان زنی از میان جمعیت تماشاگر بیرون پرید. تنم لرزید. زن زمین خورد. از زمین برخاست؛ یا حضرت عباس!زن سیاه پوش بود با کودکی در آغوش!همین که از صف تماشاگران جدا شد به میدان رسید.

خدایا، هیچ وقت میدان این قدر نزدیک نبوده است!در یک قدمی!

زن به میدان زد. سراسیمه می‌دوید. ناگهان ایستاد. خم شد. مشتی خاک برداشت، به سرخود زد و به سر کودکش نیز. همچنان سراسیمه می‌رفت. چه می‌خواهد بکند؟ قرار نیود کسی از صف تماشاگران به میدان برود. قبل از اینکه کسی متوجه بشود به وسط میدان رسید. شبیه حضرت عباس به تاخت از کنار او گذشت. زن به دنبالش دوید. به او رسید. دست در رکابش زد. اسب ایستاد. زن کودکش را بر سر دست به اهتزاز در آورد. شبیه حضرت عباس گویی می‌دانست. دستی از آستین برآورد و به پیشانی کودک کشید. خدایا چه نذری و نیازی بود؟

زن، فاتحانه برمی گشت. ولی من دیگر چیزی نمی‌دیدم. شکستم و به زمین نشستم. خدایا، چه باوری! و من که تا این موقع باور نمی‌کردم؛ به باور آن زن ایمان آوردم. ولی چطور می‌شود باور کرد؟ آخر این نمایش بود و واقعیت نداشت. همه می‌دانستند.

ولی راستی مگر خود عاشورا هم نمایش نبود؟ وقتی که خود واقعیت، نمایش باشد؛ نمایش هم واقعیت است. عیب از من بود که در جزئیات مانده بودم؛ صورت‌ها، چشم‌ها، لباس‌ها، زمان، مکان...

جزئیات آدم را به اشتباه می‌اندازد.

به هیئت کلی سوار نگاه کردم، خودش بود- حضرت عباس!- داشت به سمت سرخ پوشان می‌تاخت. جهت هم‌‌ همان جهت بود. پس دیگر چه می‌خواستم؟

حضرت عباس به سوی رود فرات اسب می‌راند، ولی سرخ پوشان نگذاشتند.

سرخ پوشان چقدر زیادند! سرخ پوشان چقدر بی‌چهره‌اند! اما آن‌ها هم خودشان بودند و واقعیت داشتند. پس چرا نباید باور کرد؟ وقتی که تمام رود فرات در یک تشت آب خلاصه می‌شود، وقتی که یک نخلستان در یک شاخه نخل خلاصه می‌شود؛ چرا یک انسان نمی‌تواند حضرت عباس بشود؟

اینجا همه چیز خلاصه بود. اصلا مگر خود عاشورا خلاصه نبود؟ مگر عاشورا خلاصه تاریخ نبود؟ و تاریخ مگر گسترش عاشورا نیست؟ آیا کسی ادعا کرده است که تشت آب‌‌ همان رود فرات است؟ به همین نسبت هم آن سوار، خود حضرت عباس است.

زنان عرب با دل‌های پاکشان خیلی زود‌تر از من، این را فهمیده بودند و پشت سر آن زن، کودک در بغل به میدان زده بودند. و هیچ کس هم جلودارشان نبود؛ یک قدم برمی داشتند و از سر مرز تاریخ می‌گذشتند. هزار سال، هزار فرسخ سفر با یک قدم!به کربلا پا می‌گذاشتند، مشتی خاک بر سر؛ دستی در رکاب عباس و نیت و حاجت!

خدایا! وقتی که تشبیه به واقعیت، این همه تقدس می‌آورد؛ خود واقعیت چه می‌کند؟

خاکی که تا چند لحظه قبل و چند لحظه بعد برایشان هیچ ارزشی نداشت؛ حالا چقدر مقدس شده بود!

سرخ پوشان حضرت عباس را محاصره کرده بودند. طبل‌ها بر دل می‌کوبید، و سنج‌ها در دل می‌لرزید. و سواران سرخ پوش در جولان. برای یک تن بی‌دست مگر چند لشکر لازم است؟

میدان غرق غبار بود. و چشم، چیزی نمی‌دید جز برق‌ گاه گاه شمشیر‌ها. چرا غبار نمی‌گذاشت تا خوب ببینم که واقعه چگونه اتفاق می‌افتد؟ معنی این غبار چه بود؟

حضرت عباس در میدان افتاده بود. و هجوم زنان بود که شال سبزی ازگردن کودکانشان نذر دست بریده حضرت می‌کردند. مشتی خاک از کنار نعش برمی داشتند و به سر و صورت می‌کشیدند. هرچند که دیگر خاک نبود؛ همه چیز بود. معنای دیگری داشت؛ چرا که شهادت «ماده» را «معنی» می‌کند.

امام، کمرشکسته به خیام می‌رود....

من داشتم می‌نوشتم که علی اکبر چگونه شهید شد. و به یاد آن سال‌ها بودم که پیدا کردن کسی که نقش حضرت عباس و علی اکبر را بازی کند، چقدر دشوار بود؛ و حالا چه فراوان و آسان!که ناگهان صدای کِل زدن زنان در مغز استخوانم پیچید.

چه شده است؟ واویلاست! قاسم به میدان می‌رود؟

خدایا چقدر سریع اتفاق می‌افتد! اصلا فرصت نوشتن و تحلیل چند و چون وقایع نیست. قاسم به میدان می‌رود سراپا سبز، سوار بر اسب سفید، با گستوان سبز.

قاسم شهید می‌شود و زنان کِل می‌زنند! مگر عروسی است؟!

من نمی‌دانم این زنان تماشاگرند، یا بازیگر؟!بعد از قاسم، طفلان زینب به میدان می‌روند. کفن پوش- ولی این‌ها که هنوز کودک‌اند! شمشیر‌هایشان به زمین می‌خورد!

کسی چه می‌داند، شاید دور از چشم مادر، در شناسنامه‌هایشان دست برده‌اند! دو طفل بر خاک پرپر می‌زنند...

علی اصغر بر دست امام زمان ظهور می‌کند. میدان ساکت است؛ اما صدای انفجاری در ذهن من تداعی می‌شود، -صدایی شبیه انفجار توپ یا موشک- حرمله تیر را‌‌ رها می‌کند. تیر صدایی ندارد؛ اما در ذهن من صدای موشک تداعی می‌شود.

خدایا، تیر حرمله امروز چه صدای عجیبی دارد! حرکت آخر علی اصغر و سپس آرامش و پاشیدن مشتی خون به آسمان!

اما این نمایش واقعا چقدر شبیه عاشورا است؟ تنها یک نفر غیر از خدا می‌تواند قضاوت کند. او که هر دو نمایش را دیده است؛ خورشید!ظهر شده است. خورشید، آن روز ظهر هم آنجا بوده و همه چیز را دیده است!هم اکنون هم در وسط آسمان به تماشا ایستاده است.

اگر چه خورشید به مساوات بر هر دو دسته می‌تابد؛ ولی این عادلانه نیست. خورشید نباید بر تشنگان، این گونه بی‌رحمانه بتابد!

اما خورشید هم انگار باور کرده و در نمایش شرکت کرده است. و چه خوب نقش خودش را بازی می‌کند!- گرم و سوزان- درست مثل آن روز.

صدای اذان مرا به خود می‌آورد. امام به نماز می‌ایستد. در گرماگرم جنگ!

پس از نماز، نوبت به امام می‌رسد.

یعنی دیگر هیچ کس نمانده است که پیش از امام به میدان برود؟

امام بر ذوالجناح طلوع می‌کند و بال می‌گیرد. خدایا چقدر شبیه امام است!مخصوصا حالا که سوار اسب است!

و دیگران چقدر شبیه آن هفتاد و دو نفر بودند؟

و من چقدر شبیه تماشاگران هستم!

و ما همچنان تماشاگر بودیم. اما چطور می‌شود تنها تماشاگر بود گذاشت تا همه چیز عینا شبیه آن روز تکرار شود؟

تا چند لحظه دیگر مثل همیشه، امام هم به میدان می‌رود، شهید می‌شود و نمایش هم به پایان می‌رسد.

فریاد «هل من ناصر» از گلوی امام برخاست. میدان ساکت بود. دوباره فریادش به آسمان رفت؛ ولی باز هم همه جا ساکت بود.

ناگهان از گوشه سمت راست میدان غوغایی برخاست. صف تماشاگران به هم خورد. همه چشم‌ها به آن سو چرخید -نگران- ناگهان یک صف منظم از سبزپوشان کفن پوش به میدان زدند. – تفنگ به دوش – گویا دیگر تاب تماشا نداشتند. سبزپوشان در جلو امام ایستادند. خدایا چه شده است؟

قرار نبود نمایش چنین باشد. پشت سر سبزپوشان، مردم که تا آن لحظه تماشاگر بودند، به میدان ریختند. پیر، جوان، زن، کودک- با لباس‌های معمولی- میدان سراسر سبز شد!

سرخ پوشان گم شدند. خدایا این‌ها چه می‌کنند؟ آیا می‌خواهند نمایش را از نو شروع کنند؟ نه، مثل اینکه می‌خواهند نمایش را ادامه دهند.

گویا پس از هفتاد و دو نفر، باز هم کسانی هستند که پیش از امام به میدان بروند....

             هنوز نوبت امام نرسیده است



نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جملات  شما برای «یک عکس» 

 

 

حتی فیل عروسکی هم فکر نمی‌کرد قرار باشد روزی جای همه را در زندگی صاحبش پر کند.

(محمدرضا معصومی)

 

شرم نگاهت برای چیست...

وقتی کل بضاعتت را از او دریغ نکرده ای؟

(رفیعی)

 

وقتی زهرا باردار شد دکترها بهش گفتن بچه ناقصه. میتونه سقط کنه.زهرا رفت مشهد. آنجا تصمیمش را گرفت. او از آنجا  یک عروسک فیلی خرید. الان نجمه کوچوتو سالمه. بدون عروسک فیلی خوابش نمیرود.

(نرگس پاکتچی)

 

دفعه اولش نبود اما اون شب، خیلی بی قراری می‌کرد... گفتم اگه یه داداشی یایه آبجی الان  کنارش بود، می تونست یه کم بهم کمک کنه تا بچه رو حداقل آروم کنم... یه ذره باهاش بازی کنه...آ خر سر، رفتم عروسک آقافیله رو براش آوردم

(نفیسه سادات فاطمی)

 

مادرم قول داده است وقتی امشب از سرکار برگردد با خرید عروسکی بزرگتر کمی برایم محبت بیاورد...

(روح الله فاضل)

 

وقتی برای تو شاغل بودن بیشتر از من ارزش دارد، آغوش گرم فیل پولیشی مهربانتر است. چشمهای غمزده اش را ببین، مادر!

(پرویز سلطانی)

 

از صبح خنده‌کنان و با جیغ و فریاد دنبال پروانه‌ها میدویدند تا اینکه هم فیل کوچولو و هم پسربچه پدرشون رو گم کردند. بعدش دنبال پدرشون گشتند اما ظاهراً پدرشون گم شده بود! پس خرد و خسته کنار هم خوابیدند شاید تو خواب پدرشون اونا رو پیدا کنه!

(زهرا.م)

 

بچه فیل نگران است، از چشمهایش معلوم است. هر شب با خودش می‌گوید: نکنه وقتی این کوچولو بزرگ شد، بچه دیگری برای بغل کردن من وجود نداشته باشه؟!

(آناهیتا مرادیان)

 

شاید مسخره به نظر بیاد، اما راستش دلم به حال فیلهای واقعی می‌سوزه! ای کاش اونا هم عروسک بودن؛ اینطوری آدما بجای اینکه بخاطر دو تا دونه عاج سلاخی‌شون کنن، بخاطر دو دقیقه خواب راحت بغلشون می‌کردن!

(فرامز مقصودنیا)





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آسمان آبی نیست

مهری سادات هاشمی    

 

زن برای چندمین بار از پله‌های راهرو بالا رفت. روبه‌روی در بسته اتاق او ایستاد. دستهایش را از سر بی‌تابی تكان داد. تا لب پله‌ها رفت، اما دوباره برگشت و به در بسته اتاق نگاه كرد.

مرد دو پله یكی، خود را به او رساند. بین او و در اتاق ایستاد.

ـ می‌دونی كه دوست نداره به اتاقش بری؟

زن با دست او را كنار زد.

ـ دوست داره، دوست نداره. به جهنم كه دوست نداره!

مرد دستش را روی شانه او گذاشت.

ـ یك كمی دیگه صبر كن.

زن رو گرداند، صورتش خیس شده بود.

ـ تا كی صبر كنم؟

ـ بالاخره پیداش می‌شه.

ساعت، دوازده بار زنگ زد. همراه با صدای ضربه‌ها زن به مرد نگاه كرد. این بار مرد نگاهش را به زیر انداخت.

ـ توی این اتاق دنبال چی هستی؟ ما كه همه چیزرو می‌دونیم. رفتن به اتاق، فقط تو را ناراحت می‌كنه.

زن صورتش را میان دستهایش پنهان كرد و شانه‌هایش لرزید. مرد او را نوازش كرد.

ـ هر وقت اومد با او حرف می‌زنیم.

ـ از چی؟ به او چی بگیم؟ دیگه حرفی نمونده.

ـ امید داشته باش.

ـ امید؟‌ به چی؟ به آینده؟ با حركتی سریع مرد را كنار زد و در آبی رنگ اتاق را كه رنگ آن در كناره‌ها ریخته بود باز كرد. آرام وارد شد. اتاق بچگی‌های او. نگاهی به دورتا دور اتاق انداخت. اتاقی كه او گفته بود خودش آن را تمیز می‌كند. و كسی حق ندارد داخل آن بشود. آخرین باری كه وارد این اتاق شده بود، شش ماه پیش بود، یا شاید هم یكسال. تیرگی اتاق دل را می‌زد. پرده‌های آبی تیره كه روزهایی نه چندان دور، به رنگ آسمان بودند. گلدان سفالی آبی موجدار با دسته گل مصنوعی سفید، كه دیگر سفیدسفید نبود. و آباژور پایه‌دار كنار تخت كه روی پایه آن طرح دریا، با امواج آبی رنگ به چشم می‌خورد. امواجی كه حالا به خاكستری می‌زد.

اینجا را با دستهای خودش تزیین كرده و به او یاد داده بود، آن را مرتب نگه دارد. دو قدم جلو رفت. چرخید و روی تخت نشست. نگاهش به روتختی كه دیگر مثل قدیمها مرتب نبود، خیره ماند. جای جای روتختی با آتش سیگار سوخته بود. سرش را میان دستهایش گرفت و آرام گریه كرد.

 






نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 آبان 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

داستان «مرد واقعی» از آقای بیژن کیا است. اگر شما هم داستان را بخوانید تصدیق خواهید کرد که نویسنده این متن حتماً تازه‌کار و آماتور نیست؛ و واقعا همینطور است. اگرچه انتظار لذت بردن از چنین داستانی با توجه به مضمون و محتوای آن سخت است اما خب، خواندن آن در حال و هوای این روزها لطف خودش را دارد مخصوصاً که نویسنده هم در به تصویر کشیدن این حال و هوا موفق بوده است.

 

مرد واقعی

بیژن کیا

 

ازبرج ناقوس کلیسای سوخته  می توانستیم پل را ببینیم. قرص ارغوانی خورشید آرام آرام پائین می آمد. من ترسیده بودم فتاح اما سیگار می کشید و می خندید.

- کسی از اون جا رد نمی شه… بیا برگردیم.

رو به من کرد و پرسید: می ترسی؟

- من.. .. نه.. نه.. نمی ترسم که..

- پس خفه شو!

چیزی نگفتم. نمی خواستم جوابش را بدهم. حالا دیگر همه فتاح الشمری را میشناختند. کم سن و سال‌ترین تک تیرانداز شهر بود، شانزده، هفده ساله و پر دل و جرئت. به او لقب  ابو المعتز داده بودند.

- مگه نمی خوای  عضو "احفاد الرسول"  بشی ؟

سر تکان دادم. بی آن که چشم از آن پل قدیمی بردارد زیر لب گفت: همیشه اولی‌ش سخته.

خندید و ادامه داد: بی خیال... کمکت می کنم.

رو به من کرد و ادامه داد: هم ثواب می کنی، هم پونصد لیره کاسب میشی .

به افق خیره شد، به منظره غروب خورشید پشت کوههای سرد و بنفش.

- با پولت می تونی یه کلت کمری بخری و...

کسی جیغ زد. صدا کودکانه بود. از همان جا می شد دید. پسر بچه‌ای را کشان کشان کنار دیوار فرو ریخته کلیسا بردند. می لرزید. "شعبان جابر حمیده" به سمتش رفت. پسربچه دوباره جیغ زد. شعبان با دست های زمخت و بزرگش پسرک را به دیوار کوبید. دست در گریبانش انداخت و با حرکتی تند و سریع گردبند او را پاره کرد. خطی سرخ روی گردن سفید پسر نقش بست. شعبان زنجیر و صلیب کوچک طلائی را بالا گرفت و داد زد: مسیحیه.. کافره.

 از او فاصله گرفت. صفیر چند گلوله پی درپی. تق..تق..تق..تق.. دیوار پشت سر پسر سوراخ سوراخ شد. خون به اطراف پاشید. هلهله ی سربازان النصره صحن سوخته کلیسا را لرزاند.

- ... می‌خوام ببرمت یه جای خوب.

- چی؟

- حواست کجاس؟ گفتم امشب می خوام ببرمت یه جای خوب.

- کجا؟

فتاح با صدائی بلند  خندید. شیطنت بار نگاهم کرد و گفت: مگه نمی خوای مرد بشی؟ یه مرد واقعی..!

دلم لرزید. چیزهائی درباره اش شنیده بودم. خودم را به نفهمی زدم.

-یعنی چی؟

چقدر خنگی تو.. تو هنوز پسری ولی امشب مرد میشی. مثل من..

قلبم تند تند می زد. انگار مایعی داغ در شکمم می چرخید و پائین می رفت. نفسم بند آمد.

فتاح سیگار نیمه تمامش را تف کرد و گفت: اوناهاش.. ببین.. زودباش بیا..

مردی روی پل بود. لاغر اندام. سی و چند ساله. فتاح اسلحه را به دستم داد و گفت: نشونه بگیر.

اسلحه ی فتاح را گرفتم.

- می بینیش؟

حالا با دوربین اسلحه بهتر می دیدمش. چیزی در دست داشت.

- پونصد لیره  می ارزه. اگه شیعه باشه تا هزار تا هم می تونی کاسب بشی.

 اسلحه را کمی پائین گرفتم. چند قرص نان در دست مرد بود.

- نشونه بگیر. سر یا قلبش...

ضربدری که وسط تصویر بود روی سر مرد قرار گرفت.

- نفس عمیق بکش. نفس رو توی سینه ات حبس کن.

نیم رخش را میدیدم. بی خبر از پل عبور می کرد.

- انگشتت رو آروم بذار روی ماشه...

انگشتم روی ماشه رفت. چقدر سرد بود...

- حالا..

مرد مکث کرد.

- بزن

مرد ایستاد.

- بزنش.

رو برگرداند و به جایی نگاه کرد که من و فتاح مخفی شده بودیم. انگار مرا می دید و به من خیره شده بود. خشکم زد.

فتاح داد زد: بزنش دیگه...

انگشتم ماشه را فشار داد. سر مرد متلاشی شد. ترکید. پوست و خون و استخوان های خرد شده به اطراف پاشید. فتاح خندید. من اما عق زدم و بالا آوردم. همان جا زانو زدم. اشک از چشمانم سرازیر شده بود که فتاح دست برشانه ام گذاشت و گفت: چیزی نیس. گفتم که...همیشه اولی‌ش سخته...





نوع مطلب : داستان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
گردن‌بند یاقوت/ داستانی از اسماعیل قدکچی

 داستانی را انتخاب کرده‌ایم که پایانش شگفت زده‌تان نخواهد کرد و حتی شاید از جایی به بعد بتوانید آن را حدس بزنید. اما فضاسازی خوب نویسنده در کنار گفتگوهای باور پذیر و شخصیتهای جاندار باعث شده است تا داستان «گردن بند یاقوت» خواندنی از آب در بیاید. گاهی وقتها قصه‌های تکراری که در ظاهر پیامهای تکراری در خود دارند بهانه خوبی هستند تا به ندانم‌کاری‌های تکراری خود فکر کنیم.

 

گردن بند یاقوت

 اسماعیل قدکچی             

  

ـ عزیز خانم زود باش الان عروس را می‌آرند.

بو و دود اسفند فضای تنگ كوچه را پر كرده بود. بالای بامها و پشت روزن اتاقها كه به كوچه باز می‌شدند، زنان و دختران از بالای سر یكدیگر برای دیدن عروس سرك می‌كشیدند.

ـ نگاه كن ربابه خانم، عروس چقدر ناز شده!

ـ نه بابا، ای كه صفیه نیس!

ـ خودشه لباس عروسی چقدر به‌اش می‌آد!

ـ خدا شانس بده. كی فكر می‌كرد دختر مشدی ابرایم یك لاقبا عروس میرزا جعفر كه پولش از پارو بالا می‌ره بشه؟!

صفیه در لباس سفید عروسی در میان دختران و ینگه‌ها چون كبك می‌خرامید. مطربها با آواز و دایره و دنبك عروس را همراهی می‌كردند. تماشاچیان با اینكه بارها صفیه را دیده بودند. چنان محو تماشای زیبایی فوق‌العاده و تناسب اندام و گیسوان بلند و شبق‌گون او بودند كه گویا نخستین‌بار است كه او را می‌بینند.

جلو خانه میرزا جعفر، گوسفند بزرگی را برای قربانی جلو پای عروس آماده كرده بودند... آقا مهدی را دو ساقدوشش تا سر كوچه آوردند و همان‌جا نگه داشتند. پس از بگو مگو بین عروسها و دامادها بالاخره آقا مهدی رضایت داد كه چند قدمی جلوتر برود و زیر بغل عروس را بگیرد. در آنجا بود كه زشتی چهره و كوتاهی قد داماد، در كنار عروس به خوبی هویدا شد. حالا این مردها بودند كه از شانس و بخت بلند داماد سخن می‌گفتند.

عروس را از زیر هشتی خانه حاج میرزا جعفر كه با فرشهای ریزبافت و چراغهای زنبوری تزیین شده بود با سلام و صلوات وارد حیاط بزرگ و مصفا و پر گل خانه كردند و داماد پس از زدن سیب بر سر عروس، به اتاقهای بخش شرقی حیاط كه مستقلا‌ً جهت زندگانی مشترك عروس و داماد آماده شده بود راهنمایی كردند.

ینگه‌ها زنان و كودكان را از سر راه با خشونت دور كردند و میرزا جعفر، عروس و داماد را در دست به دست داد و پس از دعای خیر، اتاق را ترك گفت. بدین‌گونه مراسم ازدواج صفیه، دختر مشهدی ابراهیم و مهدی، پسر حاجی میرزا جعفر پایان یافت. ولی حدیث و سخنها و گفت‌وگوهای در گوشی میهمانان و افراد خانواده عروس و داماد تازه آغاز شده بود.

زینت‌السادات، خواهر زن میرزا جعفر كه صورت زشت او با دندانهای برآمده‌اش علی‌رغم زیور‌آلات گرانبهایی كه به خودش آویزان كرده بود به شدت توی ذوق می‌زد، دائم از ثروت و شوكت و قدمت خاندان خود و میرزا جعفر دم می‌زد و از لباسهای ساده و كم‌بها و زینت‌آلات و هدایای خانواده عروس با گوشه و كنایه ایراد می‌گرفت و زخم‌زبان می‌زد.

در این گفت‌وگوها، اكرم‌السادات، خواهر كوچك‌ترش كه هنوز شوهر نكرده بود یار و یاورش بود. اكرم‌السادات لباس قرمز جگری كه یقه آن را باز گذاشته بود به تن كرده و گردن‌بند پهنی از یاقوت سرخ را زیب سینه و گردن خود كرده بود.

ـ خدا به دور، آدم گدا و این‌همه ادا!

ـ پسر خواهر ساده‌ام چطور گول اینارو خورد!؟

ـ زنی كه جهاز نداره این‌همه ناز نداره!

ـ از اول گفتن كبوتر با كبوتر باز با باز!

شب عروسی صفیه با این حرفها كه در جلوی روی خانواده‌اش می‌زدند سپری شد. خانواده مشهدی ابراهیم در مقابل این‌همه زخم‌ زبان سكوت كرده بودند و حرفی نمی‌زدند.

بالاخره روز سوم عروسی، میرزا جعفر با ملاطفت به صفیه گفت: «خوبی دخترم؟ اینجا به‌ات خوش می‌گذره؟»

صفیه طاقت نیاورد. بغضش تركید و به سختی گریه كرد.

میرزا جعفر با مهربانی علت گریه را پرسید. صفیه هق‌هق كنان چیزی نگفت. میرزا جعفر كه خود برخی از گفته‌های به‌ظاهر دلسوزانه اطرافیانش را شنیده بود علت را به فراست دریافت و خطاب به زنش زیورالسادات با تشدد گفت: زیور! صفیه عروس عزیز من و زن مهدی است. آبروی او و خانواده‌اش آبروی ماست. از تو می‌خواهم به تمام كس و كارت بسپاری كوچك‌ترین حرفی از گل نازك‌تر به صفیه نزنند. اگر كوچك‌ترین حرفی، زخم‌زبانی، حدیثی در مورد صفیه، چه روبه‌رو چه پشت‌ سر بشنوم به خدایی خدا به این قبله هر چی دیدند از چشم خودشان دیدند دیگه نه من نه اونا خودم حسابشان را می‌رسم. حتی تو زیور، اگر مثل دیشب بخواهی خود‌شیرینی كنی و از عروسم بدگویی كنی، به این قبله سه طلاقه‌ات می‌كنم. میرزا ابراهیم را سالهاست می‌شناسم. مردی نجیب و از بالا به پایین آمده است. به اندازه برادرم دوستش دارم.

زیورالسادات به این تهدید آشكار میرزا جعفر، آن هم در برابر عروس تازه، حساب كار دستش آمد و سعی كرد بر خشم و ناراحتی درونی‌اش فایق آید و قیافه عادی به خود بگیرد. از روی ناچاری گفت: میرزا هر چی تو بگی. اصلن مرد، خدای كوچك زن است. از اول هم گفتند، زن ناقص عقل است. من هم اجازه نمی‌دم كسی دنبال عروس گلم كوچك‌ترین حرفی بزنه.

ظاهرا‌‌ً ماجرا به همین سادگی به پایان می‌رسید و تا چهار روز بعد كه روز هفتم عروسی بود و دوباره نزدیكان فامیل دور هم جمع می‌شدند صحبت تازه‌ای پیش نیامد.

روز هفتم، عروس بار دیگر زیر دست آرایشگر قرار گرفت و لباسهای خوش‌برش و خوش‌دوخت خانواده داماد را به تن كرد و زیورآلات گرانبهایی را كه به او هدیه داده بودند به خود آویخت و چون طاووسی پرنگار وارد اتاق پذیرایی شد. ولی این‌بار سفارشها كار خود را كرده بود و از زخم‌زبان و گوشه و كنایه دامادان خبری نبود. ولی اگر با دقت در قیافه‌‌ها خیره می‌شدند به خوبی بدخواهی و كینه‌جوییهای فرو‌مرده را از پس ظاهر مؤدب و آراسته می‌توانستند دریافت كنند.

روز به آرامی سپری شد. صفیه و پدر و مادرش اعتماد به نفس خود را به دست آورده بودند. نزدیكیهای غروب، به جز خواهرهای زیورالسادات، شوهرها و بچه‌های آنان، بقیه میهمانان خداحافظی كردند و خانه میرزا را ترك گفتند. پدر و مادر صفیه جزو آخرین نفراتی بودند كه از داماد و پدر و مادر و دخترشان خداحافظی كردند. مهدی و پدر و مادرش تا اول هشتی آنها را بدرقه كردند و صفیه تا جلو در خروجی به بدرقه آنها رفت.

صفیه هنوز از بدرقه پدر و مادرش كاملا‌ً به داخل اتاق نرسیده بود كه صدای جیغ و فریاد اكرم‌السادات فضای خانه را پر كرد.

ـ گردن بندم، گردن‌بندم نیس!!

ـ اكرم، كدام گردنبندت؟ كجا؟

ـ گردن‌بند یاقوتم! كنار پاشوره حوض گذاشته بودم! نیس... .

ـ ك‍ِی؟ چرا آنجا گذاشتی...

ـ همین الان دست رویم را شستم و رفتم ظرف میوه را سر جاش بزارم. برگشتم. دیدم نیس!

ـ درس حواستو جمع كن. شاید جای دیگه گذاشتی!

ـ نه، همین‌جا بود.. علی و زهره هم دیدند...

ـ علی تو ندیدی گردن‌بنده رو كی ورداشت؟

ـ نه!

زهره گفت: «صفیه خانم زیر تلمبه دستمال می‌شست!»

همه نگاهها متوجه صفیه شد صفیه گفت: «من دستمال مهدی را شستم و روی بند انداختم.»

اشاره به دستمال ابریشمی كرد كه روی بند، كنار باغچه قرار داشت.

ـ ولی گردن‌بند اكرم خانم را ندیدم...!

نگاهها با سوظن متوجه صفیه شده بود.

لحظاتی بعد، همه با قاطعیت از دزدیدن گردن‌بند یاقوت توسط صفیه گفت‌وگو می‌كردند.

ـ آدمای گدا همشان دزدند...!

ـ به این‌جور آدما خوبی نیامده!

بیچاره صفیه اشك می‌ریخت و سوگند می‌خورد.

ـ به خود خدا، به امام زمان، به حضرت عباس من گلوبند اكرم خانم را ندیدم. بیایید همه‌جا را بگردید... روی قرآن می‌زنم كه من برنداشتم. ای خدا... ای امام رضا!

و بر سر و مغز خود می‌كوبید و گریه می‌كرد.

ـ خبه... خبه... خودتو لوس نكن. با این بازیا نمی‌توانی سر ما كلا بزاری. برداشتی و زیر دالان دادی به پدر و مادرت بردند. حالا می‌گی همه‌جا را بگردیم؟!!... كور خواندی.. برو زود ازشان بگیر بیار بذار سر جاش... ما از اوناش نیستیم.

صفیه جز گریه و زاری جوابی نداشت.. میرزا جعفر پادرمیانی كرد: نه بابا صبر كنید پیدا می‌شه من به دلم برات شده كه ظرف همین امروز و فردا گلوبند سر جای اولش می‌آد. بعضی وقتا از ما بهتران با آدما ازین شوخیا می‌كنند. حالا برگردید سر كارتان. بی‌خودی سر و صدا نكنین. من الان می‌رم پیش آشنایی كه دارم برام سر كتاب وا می‌كنه و جریانو می‌گه و وردی می‌خوانه تا اجنه دست از بازیگوشی وردارند و گلوبندو بیارند سر جاش بذارند. شما هم قول بدین ساكت باشین تا همه چیز به خیر و خوشی تمام بشه.

غروب، فضای حزن‌انگیز حیاط را دربرمی‌گرفت. شب دیجور به آرامی فرا می‌رسید. صفیه تمام شب را گریست و سحرگاه خانه میرزا جعفر را ترك كرد و به خانه پدر و مادرش رفت. اما برخلاف نظر میرزا جعفر، نه آن روز و نه روزهای دیگر به خانه بازنگشت.

مشهدی ابراهیم پس از شنیدن ماجرا گفت: «صفیه نمی‌خواد برگردی. پیش خودمان بمان! دیگه رفتن به خانه میرزا جعفر صلاح نیس.»

صفیه در خانه پدری ماندگار شد. اما داستان دزدی گردنبند یاقوت از چار دیواری خانه میرزا جعفر بیرون رفته بود و به تدریج تمام محله از آن صحبت می‌كردند.

دو سه ماهی از واقعه می‌گذشت. صفیه همچنان در خانه پدر و مادرش به سر می‌برد. روز به‌روز ضعیف‌تر و نزار‌تر می‌شد. كسی نمی‌توانست باور كند این دختر پژمرده، زردنبو و افسرده همان صفیه زیبا و شاداب و باطراوت سه ماه قبل است.

كوتاهی روزها و سردی هوا خبر از فرا رسیدن زمستانی سرد می‌داد. عصر‌گاه آن روز كه مشهدی ابراهیم از حجره برمی‌گشت، بسیار كلافه و عصبانی بود.

ـ صدیقه، دیه‌ ای شهر جای ما نیست. دوست و‌ آشنا تركمان كردند. هیچ‌كس با من معامله نمی‌كند. همه از من رو می‌گردانند... نه صدیقه باید خان‌ومان وحجره را بفروشم و از این شهر بی‌رحم بریم... بریم جایی كه هیچ‌كس ما را نشناسه و روی هیچ‌كدام از این مردم بی‌انصاف را نبینیم.

ـ مش ابراهیم، سی ساله خانه توام از گل خوش‌تر ازت ندیدم. هر چی بگی می‌كنم. هر جا بری می‌آم... بریم.. بریم شاید حال ای دختره هم عوض بشه... هر چی خدا بخواد هر چی تو بخوای خوبه... زودتر بریم.

 

سه سال از گم شدن گردن‌بند یاقوت می‌گذشت. باز هم افراد خانواده میرزا جعفر، باجناقها، خواهر زنها، برادر زیورالسادات، دامادها و بچه‌ها در اتاق پنج دری خانه میرزا جعفر جمع بودند.

زیورالسادات زمینه چیده بود كه مهدی را وادار كنند دختر برادرش را بگیرد. پس از مدتها كلنجار، مهدی راضی به ازدواج مجدد شده بود. ولی وقتی از مرضیه دختر دایی‌اش صحبت شده بود به سختی عصبانی شده بود. زیور ناچار چیزی نگفته بود ولی هنوز امیدوار بود بتواند به مقصود خودش برسد.

پاسی از شب می‌گذشت. سفره شام را تازه برچیده بودند كه دایی اسدالله گفت: «راستی مهدی، شنیدم عاقل شدی و قصد ازدواج داری. ان‌شاالله مبارك است. همه زنها كه یكی نمی‌شند!...»

مهدی سكوت كرده بود.

ـ راستی حاج آقا جعفر... مشهدی ابراهیم كجا رفت؟ ازشان خبر داری!؟

ـ خدا خودش عاقبت همه را ختم به خیر كنه... بیچاره ازین شهر رفت خبرش را یكی از طرفام از نزدیكای اصفهان داد. دخترش صفیه چند ماه پیش مرد. وضع مالیش بد نیس ولی دل و دماغ حسابی نداره!...

ـ اكرم‌السادات گفت: «صفیه مرد!... قدرت خداره برم هیچ كارش بی‌مصلحت نیس... دنیا دار مكافاته به هر دس بدی به همان دس پس می‌گیری.»

ـ خدا ازش نگذره!

زوزه باد تندی پنجره‌ها را به لرزه درآورد. بادی كه از غروب شروع شده بود، اكنون با شدت بیشتری می‌وزید. میهمانان با وحشت از كنار پنجره دور شدند و كودكان خواب‌آلوده به آغوش بزرگ‌ترها پناه بردند. رختخواب میهمانان را به خاطر سر و صدای باد به پستو بردند. دقایقی بعد، علی‌رغم زوزه باد كه شاخه‌های درختان را می‌شكست و در و پنجره‌ها را می‌لرزانید، همه به خواب رفتند. نزدیكهای صبح، باد‌ آرام‌تر شده بود. وقتی كه میرزا جعفر برای وضوی نماز صبح در اتاق را باز كرد تقریبا‌ً همه بیدار شده بودند.

هوا آرام بود و طوفان بنیان‌كن، سپری شده بود. ابرهای سیاه خبر از روزی بارانی می‌داد. برگ و شاخه‌های شكسته درختان صحن خانه و گوشه و كنار را پر كرده بود. سپیدار كهن از پایه شكسته و بر زمین سرنگون شده بود.

میرزا جعفر دسته تلمبه را به حركت درآورد و آب را روی دستانش ریخت و عزم وضو كرد درحالی‌كه به مسح پای خود می‌پرداخت در میان برگهای فروریخته تلالو شی‌ای نظرش را جلب كرد. آن را از میان برگها و ویرانه آشیانه كلاغ برداشت...

ـ اكرم‌السادات! اكرم‌السادات!

ـ چی شده حاجی میرزا... چه كارم داری؟

ـ اكرم‌السادات بیا ببین این گردن‌بند یاقوت مال تو نیس!؟

لحظه‌ای بعد همه دور و بر میرزا جعفر جمع شده بودند وگردن‌بند یاقوت را تماشا می‌كردند.

زهره گفت: «بیچاره صفیه راس می‌گفت...!»

همه یكباره سكوت كردند و به یكدیگر نگاه كردند... باران به نرمی ریختن آغاز كرده بود.





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آخرین چهارشنبه زرد و سرخ

محمد سرشار

  http://bayanbox.ir/id/9200812074447558124?view

صدای‌ شلیك‌ چند توپ‌ همه‌ جا را لرزاند. بعد نورهای‌ رنگی‌ فشفشه‌ها، دشت‌ كوچك‌ میان‌ تپه‌ها را روشن‌ كرد. چندین‌ جسد روی‌ خاك‌ افتاده‌ بود. كمی‌ دورتر، یك‌ خودرو پلاك‌ سیاسی‌، با درهایی‌ باز، رها شده‌ بود.

مردمكهای‌ چشمهای‌ متوسلیان‌، زیر پلكهایش‌ به‌ حركت‌ درآمدند. تنفسش‌ تند شد. ناگهان‌ چشمهایش‌ را باز كرد و نشست‌. لایه‌ غبار روی‌ بدنش‌ ترك‌ خورد و به‌ هوا پاشید. چشمهایش‌ به‌ اشك‌ نشستند. به‌ سرفه‌ افتاد اما به‌ عادت‌، جلوی‌ صدایش‌ را گرفت‌.

نگاهش‌ را به‌ دور و بر دواند. تا سیاهی‌ جسدها را دید. از سر غریزه‌، به‌ سینه‌ روی‌ زمین‌ دراز كشید. نمی‌دانست‌ كجاست‌. از دور صدای‌ شلیك‌ توپ‌ می‌آمد. صدای‌ مبهم‌ جمعیتی‌، از دور دست‌ پشت‌ تپه‌ها، تا آنجا قد كشیده‌ بود. از كمی‌ نزدیك‌تر، صدای‌ موسیقی‌ تندی‌ می‌آمد. گوش‌ تیز كرد. صدای‌ زیر خواننده‌ زنی‌ بود كه‌ واضح‌ نبود به‌ چه‌ زبانی‌ می‌خواند.

چند نور رنگی‌ در افق‌، زود روشن‌ شدند و سوختند و دوباره‌ تاریكی‌ شب‌ را به‌ حال خودش‌ رها كردند.

چشمهایش‌ را به‌ خط‌‌الرأس‌ تپه‌ها دوخت‌. نوری‌ كم‌ سو اما پرحجم‌، از پشت‌ تپه‌ها، آسمان‌ شب‌ را كمی‌ روشن‌تر كرده‌ بود، اما هیچ‌ حركتی‌ پیدا نبود. چشمهایش‌ را تنگ‌ كرد: روی‌ كمركش‌ تپه‌ها هم‌ خبری‌ نبود.

از دور، سرِ تاسِ نزدیك‌ترین‌ جسد، كمی‌ برق‌ می‌زد. قد متوسط‌ مرد را یك‌ لباس‌ چریكی‌ پلنگی‌ پوشانده‌ بود. سینه‌ خیز خودش‌ را رساند به‌ او. خاك‌ به‌ طرز عجیبی‌ پوك‌ بود. گویی‌ همه‌ را تراشیده‌ باشند و سرجایش‌ ریخته‌ باشند. نزدیك‌تر رفت‌. مرد محاسن‌ نسبتا‌ً بلندی‌ داشت‌. یك‌ عینك‌ كلفت‌ كائوچویی‌ هنوز روی‌ صورتش‌ بود. غباری‌ كه‌ روی‌ شیشه‌های‌ عینك‌ نشسته‌ بود، نمی‌گذاشت‌ برق‌ بزنند.

متوسلیان‌ چند لحظه‌ مكث‌ كرد. دوباره‌ اطراف‌ را از نظر گذراند. یكدفعه‌ صدای‌ تپش‌ قلبی‌ را شنید. حركت‌ نكرد. نفسش‌ را بیرون‌ نداد. صدا با ضربان‌ قلبش‌ یكی‌ نبود. ضربان‌ قلبش‌ تندتر از صدای‌ آن‌ تپش‌ بود. گوشهایش‌ را به‌ دنبال‌ امتداد صدا تیز كرد: صدای‌ تپیدن‌ قلب‌ از جسد مرد می‌آمد. آن‌قدر جلو رفت‌ كه‌ نفسش‌ به‌ سر مرد می‌خورد. یكدفعه‌ برق‌ گرفتش‌. مرد، «دكتر چمران‌» بود. بی‌ هیچ‌ تنفسی‌ روی‌ زمین‌ افتاده‌ بود. گویی‌ بدن‌ گلوله‌ باران‌ شده‌اش‌، سالهاست‌ آنجا آرمیده‌.

متوسلیان‌ همه‌ بدنش‌ را به‌ زمین‌ چسباند. صدای‌ ضربان‌ قلب‌، این‌بار بلندتر از قبل‌ می‌آمد. دست‌ كشید روی‌ بدن‌ دكتر چمران‌ تا مبادا تله‌ای‌ در كار باشد. دستش‌ یك‌ لحظه‌ روی‌ سینه‌ دكتر جا ماند. احساس‌ كرد حفره‌ای‌ آنجاست‌. آهسته‌ سرش‌ را بلند كرد و خودش‌ را به‌ طرف‌ سینه‌ دكتر كشاند. درون‌ قفسه‌ سینه‌، حفره‌ نسبتاً بزرگی‌ بود. وسط‌ حفره‌، قلب‌ دكتر جا گرفته‌ بود. قلب‌ هنوز داشت‌ می‌زد. آرام‌ و قوی‌. انگار مردی‌ بالای‌ بلندی‌ای‌ نشسته‌ باشد و بی‌هیچ‌ دغدغه‌، به‌ پایین‌ دستش‌ نگاه‌ كند، یا زنی‌ با كودك‌ در آغوش‌ گرفته‌اش‌، به‌ خواب‌ رفته‌ باشد.

متوسلیان‌ دستش‌ را داخل‌ حفره‌ برد. قلب‌ گرم‌ بود و می‌تپید. با احتیاط‌ دستش‌ را به‌ قلب‌ زد. اتفاقی‌ نیفتاد. انگشتانش‌ را اطراف‌ قلب‌ فرستاد. قلب‌ از بدن‌ جدا بود! قلب‌ را، بی‌ هیچ‌ مانعی‌ در دست‌ گرفت‌ و بلند كرد. قلب‌ هنوز می‌تپید. مثل‌ قبلش‌ آرام‌ و قوی‌. قلب‌ را سرجایش‌ گذاشت‌. خودش‌ را به‌ طرف‌ سر دكتر كشاند. بر پیشانی‌ بلند دكتر بوسه‌ زد. قطره‌ای‌ روی‌ سر دكتر چكید و بی‌هیچ‌ مانع‌، لغزید و روی‌ خاك‌ افتاد. رد اشك‌ با كناره‌های‌ گل‌ آلودش‌، مثل‌ خطی‌ براق‌ روی‌ سر دكتر پیدا بود.

كلافه‌ بود. نمی‌دانست‌ كجاست‌. اولین‌ چیزی‌ را كه‌ باید می‌فهمید، نفهمیده‌ بود. یك‌ لحظه‌ فكر كرد دهلران‌ است‌. اما نبود. دهلران‌ دشتی‌ صاف‌ با كمی‌ زیر و زبر بود. چه‌ رسد به‌ اینكه‌ یك‌ رشته‌ تپه‌ این‌چنینی‌ را، روی‌ صورتش‌ حس‌ كند.

همهمه‌ گنگ‌ درون‌ فضا، نزدیك‌تر شده‌ بود. گاهی‌ صدای‌ كوبش‌ طبل‌، از میان‌ حجم‌ صدا، متمایز می‌شد. چشمش‌ به‌ یك‌ جسد دیگر افتاد. در پسزمینه‌ جسد، تویوتای‌ رها شده‌ را دید. فكر كرد جانپناه‌ مناسبی‌ است‌. سینه‌ خیز به‌ راه‌ افتاد. خاك‌ پوك‌ از زیر چكمه‌ها و آرنجهایش‌ س‍ُر می‌خورد و نیرویی‌ دو چندان‌ از او می‌گرفت‌. شاید موتور قوی‌ تویوتا هم‌ اسیر همین‌ نرمی‌ خاك‌ شده‌ بود!

می‌ترسید همهمه‌ از ستونی‌ عراقی‌ باشد كه‌ آسوده‌ خاطر، به‌ این‌ سوی‌ تپه‌ها می‌آیند. در اطرافش‌ هیچ‌ سلاحی‌ نبود. تك‌ و توك‌ خمپاره‌ای‌، عمل‌ نكرده‌، سر درگریبان‌ خاك‌ كرده‌ بود. اما نه‌ تفنگی‌ بود، نه‌ خشاب‌ بی‌صاحبی‌ و نه‌ حتی‌ پوكه‌ خالی‌ فشنگی‌. بیشتر یك‌ بازسازی‌ ناشیانه‌ میدان‌ جنگ‌ بود تا دشتی‌ واقعی‌ در خط‌ نخست‌ جبهه‌ نبرد.

تا جسد بعدی‌ چند قدم‌ مانده‌ بود. این‌ یكی‌ مردی‌ میانه‌ قامت‌ بود كه‌ لباسی‌ خاكی‌ به‌ تن‌ داشت‌. ناخودآگاه‌ گفت‌: «ابراهیم‌!» و آرنجهایش‌ را تندتر جابه‌ جا كرد تا زودتر به‌ جسد «ابراهیم‌ همت‌» برسد.

همت‌ آسوده‌، رو به‌ آسمان‌ دراز كشیده‌ بود. درشتی‌ چشمها و كشیدگی‌ مژگانش‌ هنوز پیدا بود. چشمهای‌ متوسلیان‌ تار می‌دید. سرش‌ را بر سر همت‌ تكیه‌ داد و فارغ‌ از غریبگی‌ مكان‌ و خطر هوشیاری‌ دشمن‌،های‌های‌ گریست‌. شانه‌های‌ كشیده‌اش‌ سخت‌ می‌لرزیدند. انگشتان‌ بلندش‌، بی‌اراده‌، غبار را از چشمان‌ همت‌ می‌سترد. دستش‌ را دور جسد گلوله‌ خورده‌ همت‌ انداخت‌ تا در آغوشش‌ بگیرد. ناگهان‌ دستش‌ را تند عقب‌ كشید. چیزی‌ روی‌ زمین‌ افتاد. به‌ غریزه‌، دست‌ كرد تا بلندش‌ كند و آن‌ را به‌ جای‌ دوری‌ بیندازد. اما گرما و ضربانش‌ آن‌ قدر غریب‌ بود كه‌ عادت‌ را كنار بزند. آهسته‌، با احتیاط‌، مشت‌ بزرگش‌ را باز كرد: قلب‌ همت‌، چونان‌ قلب‌ چمران‌، آرام‌ و قوی‌، برای‌ خودش‌ می‌تپید!

گردن‌ كشید: حفره‌ درون‌ سینه‌ همت‌، نگاهش‌ را پر كرد.

نشست‌. دور تا دورش‌ را، ناآشنا از نظر گذراند. نگاهش‌ روی‌ تویوتا ماسید. تویوتا سفید بود. روی‌ درهای‌ بازش‌، جای‌ گلوله‌های‌ بی‌شماری‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. بلند شد و خمیده‌ به‌ طرفش‌ دوید. یك‌ لحظه‌ ایستاد. درون‌ تویوتا، كاظم‌ اخوان‌ و سید محسن‌ موسوی‌ و تقی‌ رستگارمقدم‌، خون‌ آلود روی‌ صندلیها افتاده‌ بودند. درون‌ سینه‌ هر سه‌ آنها هم‌ حفره‌ای‌ بود، و قلبی‌ كه‌ آرام‌ و قوی‌ می‌تپید!

پایش‌ را بر زمین‌ كوبید. از زیر پوتینش‌، صدایی‌ غیر از كوبیده‌ شدن‌ خاك‌ شنید. زانو زد. یك‌ تابلو چوبی‌، زیر خاك‌ افتاده‌ بود. آن‌ را بلند كرد. سفیدی‌ تابلو، تسلیم‌ رنگ‌ خاك‌ شده‌ بود. روی‌ تابلو دست‌ كشید. خاكها درهم‌ لولیدند وورم‌ كردند و شكستند. روی‌ تابلو نوشته‌ شده‌ بود: «سردار رشید اسلام‌، سرلشكر جاویدالاثر، حاج‌ احمد متوسلیان‌. در سال‌ 1361، به‌ همراه‌ سه‌ نفر دیگر، در جنوب‌ لبنان‌، به‌ دست‌ نیروهای‌ مزدور رژیم‌ اسرائیل‌ ربوده‌ شد.»

سرش‌ را در دست‌ گرفت‌. چند لحظه‌ خم‌ شد. همهمه‌ نزدیك‌تر شده‌ بود. دیگر می‌توانست‌ صدای‌ كوبش‌ طبل‌ و سنج‌ را تشخیص‌ دهد. اینجا قطعاً اسرائیل‌ نبود.

به‌ طرف‌ تپه‌ها دوید. چند لحظه‌ در پایشان‌ ایستاد. توده‌های‌ عظیمی‌ از خاك‌ بودند كه‌ روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بودند. شاید خاكریزی‌ كه‌ سالها باران‌ خورده‌ بود و گردی‌ تپه‌ را به‌ خود گرفته‌ بود؛ با شیارها و رگه‌هایی‌ كه‌ نشان‌ جاری‌ شدن‌ آب‌ باران‌ بود.

از خاكریز بالا رفت‌. یكدفعه‌ صدای‌ شلیك‌ چند توپ‌، همه‌ جا را لرزاند. بعد نورهای‌ رنگی‌ فشفشه‌ها، همه‌ جا را روشن‌ كرد. چند خاكریز دیگر، با دشتهای‌ كوچكی‌ در میانشان‌، انباشته‌ از اجساد و تانكهای‌ سوخته‌ را دید كه‌ میدانهای‌ مین‌ محاصره‌اش‌ كرده‌ بودند. با كمی‌ فاصله‌ از این‌ مجموعه‌ خاكریزها، برجهایی‌ بلند سر به‌ آسمان‌ كشیده‌ بود. چراغهای‌ خانه‌های‌ برجها، تك‌ و توك‌ روشن‌ بودند. در فاصله‌ خاكریزها و برجها، شعله‌های‌ بلند آتش‌ می‌رقصیدند. سیاهیهایی دور و بر آتش‌، در جنب‌ و جوش‌ بودند. یك‌ دسته‌ بزرگ‌ زنجیرزنی‌، با علم‌ و كتل‌، طبل‌ و سنج‌زنان‌، در حال‌ نزدیك‌ شدن‌ به‌ خیمه‌های‌ رقصان‌ آتش‌ بودند.

متوسلیان‌ به‌ طرف‌ برجها دوید. دسته‌ عزادار، زودتر از او به‌ آتشها رسیدند. یك‌ لحظه‌ ایستاد تا نفس‌ تازه‌ كند. باز صدای‌ غرش‌ توپهای‌ آتش‌ بازی‌ آمد، و آسمان‌ رنگی‌ شد. با خاموش‌ شدن‌ فشفشه‌ها، صدای‌ كوبش‌ طبل‌ و سنج‌ هم‌ قطع‌ شد. نگاهش‌ به‌ زنجیر زنان‌ دسته‌ عزادار دوخته‌ شد. همه‌، دسته‌ را رها كرده‌ بودند و گله‌ به‌ گله‌، دور آتشها حلقه‌ زده‌ بودند. كمی‌ بعد، صدای‌ دست‌ زدن‌ و آواز خواندنشان‌ بلند شد. عده‌ای‌ از سیاهپوشان‌، از روی‌ آتش‌ می‌پریدند و بقیه‌ تشویقشان‌ می‌كردند. یكدفعه‌ صدای‌ ریزش‌ خاك‌ بلند شد. متوسلیان‌ برگشت‌. مردی‌ سلاح‌ به‌ دست‌ از دور، به‌ طرف‌ او می‌آمد. آهسته‌، خودش‌ را از بالای‌ خاكریز، دو قدم‌ به‌ پایین‌ سراند. مرد، بی‌خیال‌، اسلحه‌ را برپشتش‌ آویخته‌ بود و سوت‌ می‌زد. صدای‌ خرخر بی‌سیم‌ بلند شد. صدای‌ مردی‌ از پسزمینه‌ آواز یك‌ زن‌، خودش‌ را بیرون‌ كشید:

ـ چه‌ خبر؟

ـ سلامتی‌، قربان‌!

ـ نیم‌ ساعت‌ دیگه‌ مونده‌. یه‌ دور دیگه‌ بزن‌ و بیا!

ـ چشم‌ قربان‌!

نگهبان‌ دوباره‌ شروع‌ به‌ سوت‌ زدن‌ كرد.

متوسلیان‌ جم‌ نخورد. صبر كرد تا نگهبان‌ از او رد شود. بعد خیز برداشت‌ و به‌ یك‌ ضرب‌، دست‌ مرد را پیچاند و اسلحه‌ را از پشت‌ او بیرون‌ كشید و به‌ دست‌ گرفت‌.

نگهبان‌، هاج‌ وواج‌، كتف‌ دردناكش‌ را گرفته‌ بود. متوسلیان‌ گفت‌: «نترس‌! خودی‌ ام‌.»

و سر اسلحه‌ را پایین‌ گرفت‌. نگهبان‌ هنوز ماتش‌ برده‌ بود.

متوسلیان‌ گفت‌: «حلال‌ كن‌، برادر! گفتم‌ هرجور دیگه‌ جلوت‌ بیام‌، می‌زنیم‌. از بچه‌های‌ كجایی‌؟»

نگهبان‌ هنوز ساكت‌ بود.

ـ مال‌ كدوم‌ نیرویی‌؟

ـ ...

ـ نكنه‌ منافقی‌؟

ـ یگان‌ حفاظت‌.

ـ حفاظت‌ كجا؟

ـ اینجا دیگه‌.

نگهبان‌ آشكار بود كه‌ خیلی‌ نمی‌خواست‌ حرف‌ بزند. دمغ‌ بود. اسلحه‌ هنوز دست‌ متوسلیان‌ بود.

ـ من‌ احمد متوسلیانم؛ 27.

نگهبان‌ چیزی‌ نگفت‌.

ـ اینجا كجاس‌؟

ـ منطقه‌ نظامی‌.

ـ این‌ رو كه‌ می‌دونم‌. كدوم‌ منطقه‌؟

ـ كدوم‌ موزه‌؟

ـ شب‌ آخر سالی‌، مسخره‌ بازیت‌ گرفته‌!

متوسلیان‌ هنوز نگهبان‌ را نشانه‌ رفته‌ بود. ازبالای‌ تفنگ‌، نوری‌ مستقیما‌ً به‌ چهره‌ او می‌خورد.

ـ برات‌ گرون‌ تموم‌ می‌شه‌! این‌ وقت‌ شب‌ اومدی‌ توی‌ منطقه‌ نظامی‌ كه‌ چی‌ بشه‌؟

ـ اینجا چه‌ خبره‌؟

نگهبان‌ خنده‌ تلخی‌ كرد: «زیادی‌ خوردی‌، داداش‌؟!»

ـ منظورت‌ چیه‌؟!

ـ اون‌ اسلحه‌ رو بده‌. بیچاره‌ می‌شی‌ها!

ـ چرا جسد دكتر و ابراهیم‌ اونجا بود؟

ـ كدوم‌ دكتر؟

ـ دكتر چمران‌.

ـ بی‌خوابی‌ زده‌ به‌ سرت‌. اسلحه‌ رو یا بده‌ بیاد، یا بذارش‌ كنار. برات‌ گرون‌ تموم‌ می‌شه‌ها! گفته‌ باشم‌!

متوسلیان‌ گفت‌: «ما اینجا چكار می‌كنیم‌؟»

و اسلحه‌ را زمین‌ گذاشت‌.

نگهبان‌ گفت‌: «اون‌ چیه‌ كه‌ به‌ لباست‌ آویزونه‌؟»

متوسلیان‌ كاغذ را دید. كاغذ با نخی‌ پلاستیكی‌ به‌ جیب‌ شلوارش‌ متصل‌ بود. كاغذ را كند و جلوی‌ چشمانش‌ گرفت‌. یك‌ شماره‌ بود و زیرش‌ نوشته‌ شده‌ بود: «اموال‌ بنیاد حفظ‌ آثار و نشر ارزشهای‌ دفاع‌ مقدس‌.»

نگهبان‌ تند گفت‌: «مردك‌ بی‌غیرت‌! به‌ ماكت‌ شهدام‌ رحم‌ نمی‌كنی‌؟»

و پرید و اسلحه‌ را برداشت‌.

متوسلیان‌ گفت‌: «اینجا چه‌ خبره‌؟»

كلامش‌ گنگ‌ بود. به‌ نگهبان‌ پشت‌ كرد كه‌ به‌ سمت‌ شهر برود. نگهبان‌ ناگهان‌ شلیك‌ كرد. صدای‌ رگبار گلوله‌، سكون‌ شب‌ را شكست‌. متوسلیان‌ روی‌ زمین‌ نیفتاد. همان‌ طور رو به‌ برجهای‌ شهر ایستاده‌ بود.

صدای‌ بی‌سیم‌ نگهبان‌ بلند شد. كسی‌ از آن‌طرف‌ بی‌سیم‌ فریاد می‌زد: «چرا شلیك‌ كردی‌، احمق‌؟»

صدایش‌ با صدای‌ یك‌ خواننده‌ زن‌ درهم‌ آمیخته‌ بود.

نگهبان‌ آب‌ دهانش‌ را بلعید. پاسخ‌ داد: «دزد بود. داشت‌ فرار می‌كرد، زدمش‌.»

صدا باز فریاد زد: «نفهم‌! دزد و با رگبار می‌زنن‌؟ شب‌ عاشورایی‌، چه‌ غلطی‌ كردی‌؟ ببین‌ زنده‌ س‌ یا نه‌؟»

نگهبان‌ دوید و به‌ جلو متوسلیان‌ رفت‌ و به‌ بدن‌ هنوز ایستاده‌اش‌ نگاه‌ كرد. گلوله‌ها، در چند جا، سینه‌ متوسلیان‌ را سوراخ‌ كرده‌ بودندو رفته‌ بودند. روشنایی‌ اندك‌ آسمان‌ شب‌، از پشت‌ سوراخها پیدا بود.

نگهبان‌ بریده‌ بریده‌ گفت‌: «مرده‌!»

و بی‌سیم‌ و تفنگ‌ را رها كرد. صدای‌ شلپ‌ خفیفی‌ بلند شد. به‌ پایین‌ پایش‌ نگاه‌ كرد. خون‌ سرخی‌ كه‌ از بدن‌ متوسلیان‌ جاری‌ بود و بر زمین‌ می‌ریخت‌، نور چراغ‌ تفنگ‌ را می‌بلعید و فرو می‌داد. گویی‌ چشمه‌ای‌ پر آب‌، دهان‌ باز كرده‌ است‌. اما خون‌ كدر نبود. زلال‌ زلال‌ بود. مانند آبی‌ كه‌ سرخ‌ باشد.

خون‌ متوسلیان‌ همین‌ طور می‌جوشید و می‌جوشید و روی‌ زمین‌ می‌ریخت‌ و روان‌ می‌شد.

شیب‌ زمین‌، به‌ طرف‌ برجهای‌ شهر بود.





نوع مطلب : داستان، دفاع مقدس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir