تبلیغات
اسرار حق - مطالب طیب
 
اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان
امامی در سال 1327 و متعاقب تقلب در انتخابات مجلس شانزدهم، عبدالحسین هژیر وزیر وقت دربار را مورد هدف قرارداد. اقدامی که به ابطال انتخابات انجامید و در پی تجدید آن، چهره‌هایی چون آیت الله کاشانی و دکتر مصدق به مجلس راه یافتند.
گروه تاریخ مشرق- شهید گرانمایه، سید حسین امامی، از پایه گذاران جمعیت فدائیان اسلام و یاران و حواریون شجاع و غیور آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی در دوران نهضت ملی ایران به شمار می‌رود. برای اولین بار، نام امامی آنگاه بر زبان‌ها افتاد که وی به فتوای مراجع وقت تقلید احمد کسروی تبریزی را مضروب ساخت و به زندان افتاد. او چندی بعد با درخواست قاطع علما و قاطبه جامعه مذهبی ایران و عراق آزاد شد و مورد استقبال گرم آنان قرار گرفت.
امامی در سال 1327 و متعاقب تقلب در انتخابات مجلس شانزدهم، عبدالحسین هژیر وزیر وقت دربار را مورد هدف قرارداد. اقدامی که به ابطال انتخابات انجامید و در پی تجدید آن، چهره‌هایی چون آیت الله کاشانی و دکتر مصدق به مجلس راه یافتند. شاه بلافاصله پس از میان برداشته شدن هژیر، دستور اعدام امامی را صادر کرد و نهایتا در سحرگاه 19آبان ماه 1327 در میدان توپخانه تهران به دار آویخته شد. در تمامی دوران نهضت ملی ایران و از سوی عمده جریانات سیاسی جامعه، نام امامی با احترام و به عنوان یکی از پیشکسوتان و جانبازان استقلال ایران برده می‌شد.





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، فساد و انحطاط اخلاقی، تزکیه نفس، تاریخ معاصر، طیب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
فرزند شهید طیب‌ در گفتگو با مشرق؛
گروه تاریخ مشرق- شهید نیکنام، «طیب حاج رضایی» به لحاظ انتخاب تاریخی و جوانمردانه‌اش در واپسین منزل عمر، نامی جاودانه یافت و خاطره خویش را در تاریخ ماندگار کرد. درباره او بسیاری کسان سخن گفته اند، اما خاطرات فرزند از منش پدر، حلاوتی دیگر دارد. آنچه پیش روی شماست، ما حصل گفت وگوی ما با بیژن حاج رضایی فرزند اوست.

در آخرین دیدار طیب با خانواده‌اش چه گذشت/چیزی به اسم نوچه در اطراف پدرم نبود/ چرا طیب در کودتای28مرداد شرکت کرد/امام گفت: پدر شما مرد بود///آماده انتشار

* از رفتارها و واکنش های مردم به شما به عنوان فرزند مرحوم طیب برای خوانندگان ما خاطراتی نقل کنید؟

واقعیت این است که مردم چه قبل و چه بعد از انقلاب همیشه به ما لطف داشتند و ما را با محبت‌هایشان شرمنده کرده‌اند. من تا امروز کوچک‌ترین کم‌لطفی یا اسائه ادبی را نسبت به پدرم ندیده‌ام و از این بابت واقعاً خدا را شاکرم. یادم می‌آید بچه بودم و با پدرم و یکی از دوستانش با ماشین جایی می‌رفتیم که پدرم گفت: «لعنت به سرشناسی!» پیش خودم فکر کردم مگر سرشناسی بد است؟ بد است که مردم آدم را بشناسند و به او احترام بگذارند. بعدها دیدم هر کسی ظرفیت سرشناس شدن را ندارد و پدرم چقدر درست می‌گفت.

*خاطره برجسته‌ای که از پدرتان در ذهنتان مانده است، چیست؟

روزهای زندان و دادگاه. برای پدر غذا می‌بردم و از زندان برای خانواده خبر می‌آوردم. شب‌های اول دادگاه من و عده‌ای از دوستان پدرم جلوی زندان عشرت‌آباد، روی خاک‌ها می‌نشستیم تا بلکه خبری بگیریم و به خانواده برسانیم. بالاخره هم حکم اعدام پدرم و مرحوم حاج اسماعیل رضایی را اعلام کردند. یادم هست شب جمعه بود و مادرم غذا داده بود که برای پدرم ببرم. پدرم جز به غذای خانه، لب به غذایی نمی‌زد. عادت هم داشت تا بقیه غذایشان را نمی‌خوردند، لب به غذا نمی‌زد. عادت نداشت تنهایی غذا بخورد، برای همین هر روز باید چند قابلمه بزرگ غذا به زندان می‌بردم. تاکسی هم که خیلی کم بود و گاهی من، مادر و خواهر سه چهار ماهه‌ام که در بغل مادر بود، باید از میدان خراسان تا عشرت‌آباد را پیاده می‌رفتیم! بار آخر ما را به اتاقی بردند. پدرم خواهرم را بغل کرد و بوسید. بعد دست در جیبش کرد و مقداری شکلات در دستم ریخت که تا ده دوازده سال پیش آنها را پشت قاب عکس پدرم پنهان کرده بودم! یک بار رفتم و دیدم فقط کاغذ شکلات‌ها مانده است! وقتی پدرم شکلات‌ها را کف دستم ریخت، گفت: مواظب مادر و خواهرت باش! بعد هم به مادرم گفت: دیدار به قیامت، که مادر گریه کرد و از هوش رفت!

*درآن روزها چند سال داشتید؟

دوازده سال. از آن زمان بیش از 50 سال می‌گذرد و هنوز آخرین حرف‌ها و نصایح پدرم را روشن و واضح به یاد دارم.

*چه ویژگی‌هایی را در پدرتان بارز می‌بینید؟


از دل نازکی او نسبت به مردم و تلاش برای رفع مشکلاتشان، زیاد شنیده‌ام. یادم می‌آید خانه ما برای خودش، یک دارالحکومه بود! پدرم ساعت یک از میدان به خانه برمی‌گشت و تا آن موقع، یک صف طولانی جلوی در خانه ما تشکیل شده بود. هر کسی مشکلی داشت: یکی شوهر یا پسرش در زندان بود، یکی پسرش را به سربازی برده بودند و می‌خواست او را به‌ جای نزدیک‌تری منتقل کند. خلاصه هر کسی دردی داشت. پدرم با حوصله به حرف‌های آنها گوش می‌داد و سعی می‌کرد تا جایی که دستش می‌رسد مشکلات آنها را حل کند. اغلب افرادی که در خانه ما می‌آمدند فقیر بودند و مشکل مالی داشتند و پدر سعی می‌کرد به آنها کمک کند. گاهی اوقات چیزهایی را درباره پدرم نقل می‌کنند که بیشتر شبیه افسانه است و آدم متحیر می‌ماند. خلاصه پدر جوری زندگی کرده است که هر وقت سر قبر او می‌رویم، می‌بینیم هر کسی که از آنجا عبور می‌کند، می‌ایستد و فاتحه‌ای می‌خواند و از روحیه کمک و مددرسانی او می‌گوید.

*پدر شما یکی از نمادهای داش‌مشدی بودن و لوتی‌گری است که ظاهراً نوچه‌هایی هم داشته است. از این جنبه چیزی یادتان هست؟

خدا لعنت کند فیلم‌های فارسی را که با نوچه بازی، تصویر داش‌مشدی‌ها را در ذهن مردم خراب کرده‌اند. آن روزها یکی از نشانه‌های بزرگی این بود که یک آدم سرشناس، عده‌ای را با خود به مجلس ختم، عزا و عروسی می‌برد. اینها دوستان و دوستداران آن فرد بودند که اغلب هم جماعت دست به دهانی بودند و آن فرد به آنها می‌رسید. یادم نمی‌آید چیزی به اسم نوچه و امثال اینها در اطراف پدرم بوده باشند. دوستان قدیمی یا کسانی بودند که به او علاقه داشتند و یا برایش کار می‌کردند. پدرم هم به آنها علاقه داشت و سعی می‌کرد مشکلاتشان را حل کند. آنهایی که همیشه با پدرم بودند، به خاطر مسائل مالی نبود، بلکه به او علاقه داشتند. آنهایی که برای مسائل مالی می‌آمدند مشکلشان که حل می‌شد می‌رفتند. البته یک عده هم بودند که به ظاهر اظهار دوستی می‌کردند، ولی پشت سر می‌زدند و دعوا راه می‌انداختند. پدرم هم مردی نبود که بخواهد سیاست به خرج بدهد و به همه به یک چشم نگاه می‌کرد و گمان می‌برد که همه آنها آدم‌های خوبی هستند!

*به نظر شما چرا پدرتان در ماجرای 28 مرداد دخالت کرد؟ عده‌ای این شبهه را مطرح کرده‌اند که به خاطر پول بوده است؟

در مورد 15 خرداد 42 هم می‌گویند پدرم پول گرفته بود، در حالی که پدرم به پول نیاز نداشت. در قضیه 28 مرداد آیت‌الله کاشانی برای پدرم پیغام می‌فرستند که: اگر شاه برود، مملکت از دست می‌رود و به دست کمونیست‌ها می‌افتد. دخالت پدرم در این‌گونه مسائل صرفاً به دلیل نفرت از کمونیسم، توده‌ای‌ها و داشتن عِرق مذهبی بود. پدرم می‌گفت: کمونیست‌ها چون دین و مذهب ندارند، به ناموس خودشان هم رحم نمی‌کنند. چپی‌ها هم از پدرم دل خوشی نداشتند و بارها خانه ما را سنگ‌باران و حتی چاقوباران کردند! یک وقت می‌دیدید داریم شام می‌خوریم و یک مرتبه ده تا چاقو می‌افتاد وسط سفره! پدرم از ملیون هم دل خوشی نداشت و آنها را شبیه توده‌ای‌ها می‌دانست.

در آخرین دیدار طیب با خانواده‌اش چه گذشت/چیزی به اسم نوچه در اطراف پدرم نبود/ چرا طیب در کودتای28مرداد شرکت کرد/امام گفت: پدر شما مرد بود///آماده انتشار

*از شعبان جعفری چه چیزهایی یادتان هست؟

موجود احمقی بود که اول زیر علم چپی‌ها سینه می‌زد، بعد رفت و با راستی‌ها هم‌پیاله شد! مدتی هم با ملیون بود و بالاخره هم زیر علم شاه رفت. داش‌مشدی‌های تهران و آدم حسابی‌ها، اصلاً او را داخل آدم حساب نمی‌کردند. کار شعبان کار چاق‌کنی بود و خودش می‌گفت من شعبان بی‌مخ هستم. دیده‌ام در کتاب خاطراتش یک‌سری مزخرفات هم در باره پدرم نوشته است که بسیار احمقانه و ابتدایی هستند. او نه اهل پول خرج کردن بود، نه در خانه‌اش به روی کسی باز بود. یک لاشخور بود که می‌گشت ببیند کجا شام یا ناهار مجانی می‌دهند!

*گفته‌اند در مورد مرحوم طیب در دادگاه شهادت‌هایی داده است. این نقل درست است؟

دروغ محض است. تا آنجا که من یادم هست حتی به آن دادگاه احضار هم نشد، اما خودش حرف‌های بی‌پایه زیاد زده است.

*از دسته عزاداری پدرتان و مراسم عزاداری دهه اول محرم توسط او فراوان گفته‌اند. چه خاطراتی دارید؟

مادرم می‌گوید یک شب در میدان مولوی درگیری شدیدی پیش می‌آید و پدرم تا دم مرگ می‌رود. بعد که حالش بهتر می‌شود، به مادرم می‌گوید در عالم بیهوشی سیدی بالای سرم آمد و گفت: «بلند شو! هنوز تکیه‌ات را نبسته‌ای!»  از آن زمان به بعد پدرم عزاداری ماه محرم را ترک نکرد و ده شب کامل در انبار بزرگ شرق میدان میوه و تره‌بار تکیه به راه می‌انداخت و ناهار می‌داد.پدرم در ماه‌های محرم، صفر و رمضان حال عجیبی داشت و در این سه ماه هیچ منکری را انجام نمی‌داد.

*عده‌ای می‌گویند رژیم در واقع 15 خرداد را بهانه‌ای برای دستگیری مرحوم طیب قرار داد و ایشان در آن قضیه دخالتی نداشت. تحلیل شما چیست؟

واقعاً همین‌طور است. پدرم در قضیه 15 خرداد دخالت نکرد، اما جلوی اعتراض کسی را هم نگرفت. پدرم در دادگاه هم گفت: هیچ‌کس او را در هیچ‌یک از برنامه‌های 15 خرداد ندیده است! ولی دادگاه قبول نکرد. رژیم شاه اساساً تصمیم گرفته بود با مردم تسویه حساب کند و آدم‌هایی را که در تهران یا شهرستان‌ها مورد اعتماد و علاقه مردم بودند را از بین ببرد. پدرم در سال 41 توانسته بود ظرف چند ساعت 100 هزار نفر را جمع کند و به طرف نخست‌وزیری به راه بیندازد! رژیم از این قدرت و نفوذ ترسید و در خرداد 42 در واقع با او تسویه حساب کرد. بعد از 15 خرداد تلفن‌های زیادی به پدرم شد که: می‌خواهند تو را بگیرند، فرار کن، اما پدرم گفت: من کاری نکرده‌ام، چرا باید فرار کنم؟ مادرم هم اصرار داشت ایشان برود، ولی پدرم گوش نداد تا بالاخره در ساعت هفت صبح روز 18 خرداد دستگیرش کردند و او را نزد نصیری بردند که منتظر چنین روزی بود.

*شما در دادگاه حضور داشتید. چگونه بود؟

یک دادگاه مسخره و نمایشی که کاملاً معلوم بود از قبل احکام را صادر کرده‌اند. در جایگاه خبرنگارها می‌نشستم که همه صندلی‌هایش خالی بود! دادستان کیفرخواستی را خواند و یک‌سری شاهد الکی را که اصلاً آنها را نمی‌شناختم آوردند. پدرم هم بارها تکرار کرد در قضیه 15 خرداد هیچ دخالتی نداشت و همه این اتهامات دروغ هستند.

*پس از انقلاب امام شما را به حضور پذیرفتند. از خاطرات آن ملاقات بگویید.

ایشان بسیار محبت کردند و با لحنی دوست‌داشتنی پرسیدند: «کدامتان بودید که در سال 42 به او کتاب دادم؟» عرض کردم: «من بودم». ایشان فرمودند: «پدر شما مرد بود».

*نمی‌خواهید دسته عزاداری پدرتان را راه بیندازید؟


خواستن که می‌خواهم، ولی تا به حال این توفیق دست نداده است.

*و سخن آخر؟


پسر مرحوم طیب بودن به دلیل علاقه عمیق مردم به ایشان بسیار مسئولیت سنگینی است. خیلی‌ها خیلی بیشتر از ما در باره پدرم می‌دانند و یادگارهایش را حفظ کرده‌اند. فرزند شهید بودن، آن هم چنین شهیدی فوق‌العاده دشوار است.      





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، فساد و انحطاط اخلاقی، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، شبه روشنفکری، سیاست و دین، تولی و تبری، طیب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
گفتگوی منتشرنشده از مرحوم ابوالفضل حاج حیدری؛
مؤتلفه هم سنگ تمام گذاشت و اعلامیه‌ای داد که در سطح وسیعی پخش شد و طیب که تا آن زمان وابسته به دستگاه محسوب می‌شد، مشهور به «حرّ زمان» شود و مردم خطاهایش را یکسره فراموش کنند.
گروه تاریخ مشرق- گفت و شنودی که پیش روی شماست، یکی از واپسین مصاحبه‌های مجاهد صادق و صابر، شادروان حاج ابوالفضل حاج حیدری است. او در این گفت و شنود با بیان خاطرات شخصی خود از شهید طیب حاج رضایی، تحلیل خویش از میزان هماهنگی او با نهضت امام را بیان داشته است. او که خود از یاران پرسابقه انقلاب بود، جوانمردی حُر گونه طیب را می‌ستود و از آن به عظمت یاد می‌کرد.


*جنابعالی مرحوم طیب را از چه زمانی و چگونه ‌شناختید؟ چه خصالی را در او برجسته دیدید؟

یک منزل مرحوم طیب در میدان خراسان و منزل دیگرش در خیابان امیراتابک در خیابان پارک نزدیک میدان و منزل ما در بی‌سیم نجف‌آباد میدان خراسان و محل کار ما در بازار بود. بعد همراه با آقای عسگراولادی به چهار راه سیروس رفتیم و در سرای دماوند دفتر زدیم. سر و کار ما با خواروبار فروشی‌های تهران بود و همه جور آدمی را می‌دیدیم.

محله‌های قدیم تهران داش‌مشدی‌ها و گردن کلفت‌هایی داشت که بعضی‌هایشان آدم‌های بسیار مقیدی بودند و نسبت به خانواده‌ها و جوانان محله تعصب داشتند. البته عده‌ای از این لات‌ها هم، قید خاصی نداشتند. آن روزها میادین تهران حالت مرکزیت شهر را داشتند و بر مسائل اجتماعی و سیاسی تأثیر خاصی می‌گذاشتند. مرحوم طیب هم در میدان برای خودش کیا و بیایی داشت و به داش‌مشدی‌ بودن مشهور بود.

*به سایر داش‌مشدی‌ها و حوزه نفوذشان هم اشاره‌ای بفرمایید؟


بله، در میدان شوش عبدالله نقاش بود. در میدان شاه (قیام فعلی) علی رستمی و ناصر جگرکی، در باغ فردوس هفت برادر به نام هفت کچلون و در میدان خراسان فردی به اسم فروتن بود.

*در منش مرحوم طیب نسبت به همگنانش، چه ویژگی‌ها و تفاوت‌هایی وجود داشت؟

همان‌طور که اشاره کردم عده‌ای از این داش‌مشدی‌ها از محله‌های خود محافظت می‌کردند و به کار مردم می‌رسیدند. مرحوم طیب هم می‌آمد و در میدان خراسان می‌نشست و به مشکلات مردم می‌رسید. او در میدان هم دفتری داشت که در آنجا هم به درد مردم می‌رسید. یک روز خودم دیدم او ته دفتر، پشت میز کارش نشسته بود که پیرمردی از جلوی دفتر رد شد. طیب داشت با یکی دو نفر صحبت می‌کرد. همین‌ که پیرمرد را دید، بلند شد و آمد تا به کار آن آدم از کار افتاده برسد. در میدان قهوه‌خانه‌هایی بود که برای دفاتر چای می‌برد. او برای این‌ که کسی متوجه نشود می‌خواهد به آن پیرمرد کمک کند، به قهوه‌چی گفت: چای بیاورد و از کنار پیرمرد گذشت و یواشکی پولی را که قبلاً آماده کرده بود، در جیب پیرمرد گذاشت! عادت داشت مخفیانه کمک کند. او به خاطر وابستگی به دستگاه امکانات خاصی می‌گرفت، اما آنها را صرف مردم هم می‌کرد و به قول امروزی‌ها تنهاخور نبود.

طیب گفت: همان‌طور که شاه را آوردم، خودم هم می‌برمش/ هر جا پای مسائل دینی پیش می‌آمد، زیر بار دستورات حکومت نمی‌رفت

*این امکانات خاص از چه قبیل بودند؟

قبلاً دستگاه واردات بعضی از میوه‌ها را، منحصراً در اختیار او قرار داده بود.

*شما دسته عزاداری طیب را دیده بودید،این محفل چه ویژگی هایی داشت؟

بله، طیب معتقد بود در دهه اول محرم در محل باسکول میدانش، مراسم عزاداری راه بیندازد. سیاه می‌زد و سخنران دعوت و اطعام می‌کرد. دسته طیب در شب سوم محرم از میدان شوش حرکت می‌کرد و به طرف چهار راه سیروس و سرچشمه می‌رفت و برمی‌گشت. طیب معتقد بود در عزاداری اباعبدالله(ع) شرکت کند.

*اشاره کردید طیب وابسته به دستگاه بود. در فاصله 28 مرداد 32 تا 15 خرداد 42 چه مسائلی پیش آمد که طیب به مخالفت با دستگاه پرداخت؟

قضیه از وقتی شروع شد که ملکه پسرش را در زایشگاهی در چهارراه مولوی به دنیا آورد. طیب چندین طاق نصرت در آنجا زده بود و هر چند قدم، یک گوسفند قربانی می‌کرد! موقعی که شاه از بیمارستان بیرون آمد، طیب منقل اسپندی را که در دست داشت، به دست نصیری داد تا با شاه دست بدهد! این حرکت طیب، خیلی برای نصیری گران بود و از همان جا کینه طیب را به دل گرفت و علیه او اقدامات زیادی را انجام داد. طیب هم که هر جا پای مسائل دینی پیش می‌آمد، زیر بار دستورات حکومت نمی‌رفت. نصیری هم از این موضوع نهایت استفاده را کرد. از جمله یک بار دستور داد با دار و دسته‌اش برود و مراسم حامیان نهضت امام در مسجد حاج ابوالفتح را به هم بزند و طیب گفته بود: من مراسم عزاداری اباعبدالله(ع) را به هم نمی‌زنم! خلاصه هر چه اصرار و تهدید کرده بودند، زیر بار نرفته بود و این کار مخالفت با دستگاه تلقی شد.

*ظاهراً در جریان مدرسه فیضیه هم زیر بار دستور دستگاه نرفته بود؟...

همین‌طور است. رژیم ترجیح می‌داد وانمود کند این مردم هستند که به تقابل با این حرکت‌ها می‌پردازند و رژیم کاری به این مسائل ندارد! در جریان مدرسه فیضیه هم رژیم خیلی تلاش کرد این داش‌مشدی‌ها را راه بیندازد و بساط فیضیه را به هم بریزد، اما نتوانست و بالاخره هم از نیروهای گارد خودش استفاده کرد و آن فاجعه را به راه انداخت.
همانطور که عرض کردم، قبل از 15 خرداد هم، عده‌ای می‌خواستند در مسجد حاج ابوالفتح جمع شوند و دستگاه از طیب خواسته بود بیاید و این بساط را به هم بریزد و باز طیب قبول نکرد، در نتیجه سرهنگ طاهری همراه با مأمورانش آمد و در مسجد حاج ابوالفتح را قفل کرد! مردم هجوم آوردند و در آهنی مسجد را از جا کندند و تا مأموران آمدند به خود بیایند، مسجد را پر کردند و دیگر کاری از دست مأموران برنیامد! به هر حال رژیم نمی‌توانست این رفتارها را تحمل کند. نصیری هم که کینه مرحوم طیب را در دل داشت و دنبال بهانه می‌گشت تا دستور دستگیری او را بدهد.

طیب گفت: همان‌طور که شاه را آوردم، خودم هم می‌برمش/ هر جا پای مسائل دینی پیش می‌آمد، زیر بار دستورات حکومت نمی‌رفت

*برخی معتقدند مرحوم طیب در 15 خرداد حضور نداشت و این واقعه را بهانه‌ای برای دستگیری او کردند. دیدگاه شما در این باره چیست؟

بله، واقعیت این است که جریان 15 خرداد را مقلدان امام به راه انداختند. مرحوم طیب تحلیل سیاسی نداشت و در نتیجه برای شرکت در این قیام انگیزه‌ای هم نداشت. در واقع شهید عراقی بود که با طیب صحبت کرد و او هم حداکثر کاری که کرد، شرکت برخی از دوستانش، در بخشی از مسیر راه‌پیمایی بود. رژیم قضیه 15 خرداد را بهانه کرد تا افراد سرشناسی را که در محله‌ها صاحب قدرتی بودند، قلع و قمع کند، از جمله مرحوم طیب، حاج علی نوری، عبدالله نقاش، فروتن، هفت کچلان و.... رژیم عده زیادی از روحانیون را هم دستگیر و سعی کرد قضیه را به گردن آنها بیندازد، اما نتوانست، به همین دلیل قضیه را به لوتی‌ها ربط داد و مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی را نگه داشت تا تقصیر را به گردن آنها بیندازد.

*خودتان آنها را دیدید؟


بله، مرا در بهمن 43 دستگیر کردند و به زندان شهربانی ـ که بعدها اسمش کمیته مشترک ضد خرابکاری شد ـ بردند. این مطلب را از قول پاسبانی به اسم شیخی که در راهروی سلول ما نگهبانی می‌داد شنیدم که می‌گفت: مرحوم طیب و حاج اسماعیل را شکنجه‌های سنگینی دادند و بعد در سلول‌های مرطوب و بدون نور انداختند! گاهی هم می‌آمدند و از زیر در به داخل سلول آب می‌ریختند و بدن مجروح آنها در چنین وضعیتی، عفونت کرده بود! شیخی می‌گفت: دائماً از دربار سرهنگی می‌آمد و به طیب می‌گفت: توبه نامه بنویس، من می‌روم و از شاه حکم آزادی تو را می‌گیرم! طیب هم می‌گفت: اگر از اینجا بیرون بروم، می‌دانم چه کنم! همان‌طور که او را آوردم، خودم می‌برم! به هرحال دستگاه فهمید طیب زیر بار حرف آنها نخواهد رفت. حاج اسماعیل هم که جرمش محرز بود، چون در دفاترش حقوق شرعیه را می‌نوشت و کاملاً مشخص بود با روحانیت ارتباط دارد. البته در روز 15 خرداد اصلاً در تهران نبود، بلکه در گرگان بود، اما رژیم او را هم محکوم به اعدام و همراه با مرحوم طیب تیرباران کرد.

*شعبان جعفری هم ظاهراً کینه مرحوم طیب را به دل داشت.او با طیب چه تفاوت‌هایی داشت؟

شعبان جعفری آدم کثیفی بود، در حالی که مرحوم طیب به جوانمردی و شهامت زبانزد بود. شعبان جعفری ترسو، تن‌پرور و صد در صد وابسته به دستگاه بود و در بین لات‌ها هم جایگاه و اعتباری نداشت. به نظر من خدا به خاطر کمک‌های زیادی که طیب به مردم محروم می‌کرد و علاقه او به نهضت امام حسین(ع) دستش را گرفت و نجاتش داد.

*اعدام مرحوم طیب، چه پیامدهایی داشت؟

مردم ما شعور سیاسی بالایی دارند و بلافاصله اعدام او را به خاطر موضع‌گیری در برابر دستگاه دانستند. مؤتلفه هم سنگ تمام گذاشت و اعلامیه‌ای داد که در سطح وسیعی پخش شد و طیب که تا آن زمان وابسته به دستگاه محسوب می‌شد، مشهور به «حرّ زمان» شود و مردم خطاهایش را یکسره فراموش کنند. کسانی که در خط نهضت امام حرکت می کردند، از این جریان استفاده خوبی کردند و حرکت مؤتلفه در افشای چهره رژیم سبب شد بسیاری از هم‌مسلک‌های طیب در افکار خود تجدیدنظر کنند و به اصلاح خود بپردازند.   




نوع مطلب : طیب، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، تولی و تبری، سیاست و دین، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شهید حاج اسماعیل رضایی و شهید طیب حاج رضایی، از بارفروشان میدان بار تهران بودند که در برپایی قیام 15 خرداد 1342 نقش مؤثری داشتند. پس از این واقعه، طیب به عنوان یکی از محرکین اصلی تحت تعقیب قرار گرفت به طوری که فرمانداری نظامی تهران طی گزارشی ویژه، به شاه اعلام کرد شخص طیب حاج رضایی مسئوول اصلی این اقدامات است.




نوع مطلب : طیب، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، فساد و انحطاط اخلاقی، امام خمینی، تاریخ معاصر، شبه روشنفکری، پاسخ به شبهات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir