اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان
از چهره‌های برجسته كربلا، یكی همین نافع بن هلال بِجِلی است‌. طایفه بجیله‌، از طوایف شیعه كوفه است‌كه بعدها نیز در میان آنان شیعیان زیادی شناخته شده‌اند. از وی نیز تعریفی برای تشیع رسیده كه بسان آنچه در باره بریر گذشت‌، جالب است‌. وقتی به‌میدان مبارزه آمد، فریاد می‌زد: أنا الجملی‌، أنا علی دین علی‌ّ. مزاحم بن حُرَیث‌به مقابله با او آمد و گفت‌: أنَا عَلی دین‌ عثمان‌. نافع پاسخ داد: أنت علی دین‌شیطان‌. پس از آن با هم گلاویز شدند تا نافع او را كشت‌.

ـ پس از مبارزه تن به تن برخی از اصحاب با كوفیان و كشته شدن شماری ازسپاه عبیدالله‌، عمرو بن حجاج خطاب به سپاه عمر سعد فریاد زد: ای احمق‌ها! شما با قهرمانان این شهر می‌جنگید؛ كسی با آنان تن به تن به مبارزه نرود. آنها اندكند و شما با پرتاب سنگ می‌توانید آنها را از میان ببرید. عمر بن سعد رأی ‌او را تصدیق كرده‌، از سپاهش خواست تا كسی مبارزطلبی نكند. پس از آن‌عمرو بن حجاج از سمت راست سپاه كوفه بر سپاه امام یورش برد. [عمرو به‌سپاه كوفه فریاد می‌زد:

یا أهل الكوفة‌! الزموا طاعتكم و جماعتكم‌، و لاترتابوا فی قتل من مَرَق عن الدین و خالف الامام‌!]. ای كوفیان‌! اطاعت و جماعت خودرا نگاه دارید و در كشتن كسی كه از دین خارج شده و با امام خود مخالفت‌كرده‌، تردید به خود راه مدهید.

به احتمال شمار سپاه امام در این لحظه 32 نفربوده است‌. خوارزمی با اشاره به این رقم‌، می‌نویسد: همین عده به هر كجای‌سپاه كوفه كه یورش می‌بردند، آن را می شكافتند. لحظاتی دامنه جنگ بالاگرفت ودر این میان‌، مسلم بن عوسجه اسدی به دست دو نفر از كوفیان به‌شهادت رسید. شهادت مسلم موجب شادی سپاه كوفه شد و شَبَث بن ربعی كه‌خود امیر بخشی از سپاه كوفه بود، متأثر شد.

وی به یاد رشادت‌های مسلم بن‌عوسجه در جنگ با مشركان در آذربایجان افتاد كه مسلم در آنجا شش نفر ازمشركان را كشته بود. امام حسین ـ علیه السلام ـ پیش از شهادت مسلم‌، زمانیكه هنوز رمقی در وجود او مانده بود، خود را به وی رساند و فرمود: رحمك ربّك یا مسلم‌.

آن گاه حضرت آیه فمنهم من قضی نَحْبَه و مِنْهُم من یَنْتظر رابرای وی خواند. حبیب بن مظاهر، دوست صمیمی مسلم بن عوسجه هم كناراو آمد و او را به بهشت بشارت داد و گفت‌: اگر در این شرایط نبودم‌، دلم‌می‌خواست به وصایای تو گوش می‌دادم‌. مسلم بن عوسجه گفت‌: أوصیك بهذا ـ و اشاره به امام حسین ـ علیه السلام ـ كرد ـ أن تموت دونه‌، در راه او كشته ‌شوی و به دفاع از او جانت را بدهی‌.

حبیب گفت‌: به خدای كعبه چنین خواهم‌كرد. تعبیر به این كه مسلم بن عوسجه اوّل اصحاب الحسین بوده است كه‌شهید شده‌، می‌باید اشاره به آن باشد كه نخستین شهید در حمله عمومی سپاه ‌كوفه بوده است كه طبعا پس از تیراندازی عمومی اول و شهادت برخی ازمبارزان به صورت تك تك شهید شده است‌.

با این حال‌، در زیارت ناحیه‌، به‌طور كلی از وی به عنوان اولین شهید كربلا یاد شده است‌: كنت أوّل من شری‌نفسه و أوّل شهید من شهداء اللّه‌. (والله اعلم‌). پیش از این از عبدالله بن عمیر سخن گفتیم و این كه یسار و سالم از موالی آل‌زیاد را در میدان كشت‌.

در اینجا، وقتی شمر از سمت چپ سپاه دشمن حمله‌كرد، بقایای سپاه امام مقاومت كرد تا آن كه دشمن یورش همه‌جانبه‌ای آورد.اینجا بود كه عبدالله بن عمیر كلبی به شهادت رسید. در اینجا همسرش بر بالین او رفت و گریه كرد. شمر به یكی غلامان خود با نام رستم دستور داد تا با عمودی آهنین بر سر او بكوبد. رستم چنین كرد و آن زن نیز به شهادت رسید.

در گزارش طبری‌، آمده است كه عبدالله پس از نبردی سخت‌، با حمله هانی بن‌ثبیت حضرمی و بكیر بن حی‌ّ تیمی روبرو شد كه بر او یورش آوردند وعبدالله را به قتل رساندند. در انتهای این گزارش آمده است كه عبدالله بن‌عمیر (كان القتیل الثانی من أصحاب الحسین‌) (پس از بریر یا مسلم بن‌عوسجه‌) دومین شهید از اصحاب امام حسین ـ علیه السلام ـ است‌.

در این‌نبرد، بقایای سپاه امام‌، چنان فشرده در كنار یكدیگر قرار داشتند كه دشمن‌نمی‌توانست در آنان نفوذی داشته باشد. به ویژه آنان اطراف خیمه‌ها را كنده وآتش در آنها روشن كرده بودند و دشمن تنها از یك سوی می‌توانست بر آنان‌ یورش برد. عمر سعد كسانی را برای نفوذ در چادرها و كندن آنها از جای‌، به درون محوطه خیمه‌ها فرستاد كه این افراد توسط چند نفر از اصحاب امام‌محاصره و كشته شدند.

این امر سبب شد تا عمر سعد دستور دهد تا چادرها راآتش بزنند. امام حسین ـ علیه السلام ـ فریاد زد: اجازه دهید آتش بزنند، در هرحال جز از یك سمت نمی‌توانند بر شما حمله كنند. دشمن برای این كه كار رایكسره كند، تصمیم حمله به خیمه‌ها و آتش زدن آنها را گرفت‌.

شمر همراه سپاهش نیزه‌اش را به سوی چادر امام حسین ـ علیه السلام ـ پرتاب كرد و فریادزد: علی‌ّ بالنار حتی أحرق هذا البیت علی أهله‌، آتش برایم بیاورید تا این خانه‌را بر سر اهلش آتش بزنم‌. در اینجا بود كه فریاد زنان و كودكان به آسمان رفته‌،همه از چادر بیرون ریختند. و در اینجا بود كه شَبَث بن ربعی شمر را توبیخ‌كرده‌، حركت او را زشت شمرد و شمر بازگشت‌.

زهیر بن قین كه فرماندهی‌ناحیه راست سپاه امام را داشت‌، همراه با ده نفر به سوی شمر حمله كرده او رااز محل اقامت زنان و كودكان امام حسین ـ علیه السلام ـ دور كرد. اما شمر بر اوحمله كرده چند نفر از افراد وی را به شهادت رساند. نبرد ادامه یافت‌. اصحاب‌امام حسین ـ علیه السلام ـ یك یك به شهادت می‌رسیدند و هر كدام كه شهیدمی‌شدند، نبود آنان كاملا احساس می‌شد؛ در حالی كه كشته‌های دشمن به دلیل‌فراوانی آنان‌، نمودی نداشت‌. این حوادث تا ظهر عاشورا ادامه یافت‌.

ـ نزدیكی ظهر بود كه حبیب بن مظاهر به شهادت رسید. واقعه از این قرار بودكه ابوثمامه صائدی ـ كه از اصحاب امام علی ـ علیه السلام ـ بود ـ وقتی دیداصحاب تك تك به شهادت می‌رسند، نزدیك امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد وگفت‌: احساس می‌كنم دشمن به تو نزدیك می‌شود، اما بدان‌! كشته نخواهی شدمگر آن كه من به دفاع از تو كشته شوم‌. أما پیش از آن من می‌خواهم در حالی‌خدای خود را ملاقات كنم كه نماز ظهر را با تو خوانده باشم‌. (أحب‌ّ أن ألقی‌ربّی و قد صلّیت هذه الصلاة الّتی دنا وقتها)

امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود:(ذكّرت الصلاة‌! جَعَلَك اللّه من المصلّین الذّاكرین‌) نماز را به یاد ما آوردی‌! خداوند تو را از نمازگزاران ذاكر قرار دهد. امام ادامه داد: از دشمن بخواهیدجنگ را متوقف كند تا نماز بگذاریم‌.

حُصَین بن نُمَیر تمیمی‌فریاد زد: نمازشما قبول نمی‌شود! در این وقت‌، حبیب بن مظاهر فریاد زد: ای الاغ‌! نماز آل‌رسول الله قبول نمی‌شود، اما نماز تو قبول می‌شود؟ در این‌جا بود كه حبیب باحصین بن تمیم درگیر شد. حبیب در این حمله با زخمی كردن اسب حصین‌توانست وی را به زمین بیندازد كه یارانش سر رسیدند و حصین را نجات‌ دادند. به دنبال آن با بدیل بن صریم تمیمی درگیر شده‌، او را كشت‌. در این‌وقت یك تمیمی دیگر بر حبیب حمله كرده‌، او را مجروح كرد.

حصین بن‌تمیم سر رسید و شمشیرش را بر سر حبیب فرود آورد. در این وقت آن فردتمیمی از اسب پیاده شد و سر حبیب را از تنش جدا كرد. حصین بن تمیم برای‌افتخار، ساعتی سر حبیب را گرفته بر گردن اسبش آویخت‌؛ سپس آن را به آن‌مرد تمیمی داد تا نزد ابن زیاد برده‌، جایزه‌اش را بگیرد. شهادت حبیب‌، امام‌حسین ـ علیه السلام ـ را سخت تكان داد. (لمّا قُتِل الحبیب هدّ ذلك حسینا وقال عند ذلك: أحتسب نفسی و حماة أصحابی‌).

وقتی مرد تمیمی به كوفه آمد،قاسم فرزند حبیب بن مظاهركه آن زمان نوجوانی بیش نبود، از او خواست تاسر پدرش را به او بدهد تا آن را دفن كند. آن مرد نداد. قاسم چندان صبر كرد تازمان تسلط مصعب بن زبیر بر كوفه‌، آن تمیمی را كشت‌. در مقتل منسوب به‌ابومخنف كه بخش عمده‌ای از آن داستانی و بی‌مأخذ است‌، از شهادت دوبرادر حبیب با نام‌های علی و یزید سخن گفته شده است‌.

ـ بنابر خبر منابع موثق‌، در این هنگام حرّ بن یزید ریاحی و زهیر بن قین بر دشمن یورش بردند و با حمایتی كه از یكدیگر می‌كردند، به نبرد با سپاه كوفه ‌پرداختند. پیاده نظام‌ها به حرّ حمله‌ور شده‌، وی را به شهادت رساندند. منابع‌،برخی از رجزهای حرّ را نقل كرده‌اند.

وی در این رجزها از مقاومت خود دربرابر دشمن و عدم فرارش سخن گفته است‌. ابن اعثم می‌گوید: وقتی حرّ مجروح شد، اصحاب او را نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ آوردند در حالی كه‌هنوز رمقی در تن داشت‌. امام دستی بر صورتش كشیدند و فرمودند: أنت‌الحرّ! كما سمّتك أُمّك حرّا، و أنت حرٌّ فی الدنیا و الاَخرة‌.

حكایت آوردن حرّ نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ در مقتل مشهور و منسوب به ابومخنف‌، كاملا متفاوت نقل شده است‌. دشمن چندان حر را تیرباران كردند كه بدنش مانندآبكش شد. آنگاه سر او را قطع كرده و به سوی حسین پرتاب كردند. آنجاست‌كه امام دست به صورت او كشید. این روایت البته داستانی است‌. داستانی‌تر ازآن‌، حكایت مصعب برادر حر و فرزند حر با نام علی است كه دومی در سپاه‌كوفه بود و وقتی دید پدر و عمو به شهادت رسیدند او نیز وارد میدان نبرد شد؛تنی چند نفر را كشت تا كشته شد!

ـ عاقبت ظهر شد و وقت نماز فرا رسید. هنوز زهیر و شماری اصحاب دراطراف امام بودند. امام نماز را به جماعت ـ در شكل نماز خوف ـ اقامه كرد. به‌این ترتیب كه امام دو ركعت نماز ظهر را آغاز كرد در حالی كه زهیر و سعید بن‌عبدالله حنفی جلوی امام ایستادند. گروه دوم نماز را تمام كرده‌، آنگاه گروه ‌اول ركعت دوم را به امام اقتدا كردند.

در وقتی كه سعید جلوی امام ایستاده بود، هدف تیر دشمن قرار گرفت‌. بعد از پایان نماز هم‌، هرچه امام به این سوی و آن‌سوی می‌رفت‌، سعید میان امام و دشمن قرار می‌گرفت‌. به همین دلیل‌، چندان‌تیر به وی اصابت كرد كه روی زمین افتاد. در این وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگوید كه من از این رنجی كه می‌برم‌،هدفم نصرت ذرّیه اوست‌.

وی در حالی به شهادت رسید كه سیزده تیر بربدنش اصابت كرده بود. در واقع سعید بن عبدالله بعد از نماز ظهر كه باز درگیری آغاز شده و شدّت گرفت‌، در شرایطی كه حفاظت از امام حسین ـ علیه‌السلام ـ را بر عهده داشت به شهادت رسید. در اینجا بازهم دشمن به‌تیراندازی به سوی اسبان باقی مانده سپاه امام ادامه داد تا همه آنان را از بین برد.

در این وقت زهیر بن قین با رجزی كه خواند بر دشمن حمله كرد. در شعری كه از او خطاب به امام حسین ـ علیه السلام ـ نقل شده‌، آمده است كه امام راهادی و مهدی نامیده كه در حال رفتن به ملاقات جدش پیامبر، برادرش‌حسن‌، پدرش علی ـ علیه السلام ـ و عمویش جعفر و حمزه می‌باشد:

أقْدِم هُدِیت هادیًا مهدیًّا
فالیوم‌َ تَلقی جدَّك النبیّا
و حَسَنا و المُرتضی علیّا
و ذالجَناحین الفَتی الكمیّا
و أسدالله الشّهید الحیّا

دو نفر از كوفیان با نام‌های كثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس بر وی حمله كرده او را به شهادت رساندند. در روایتی كه در امالی صدوق آمده‌، گفته شده است كه وی نوزده نفر را كشت تا به شهادت رسید. در مناقب ابن‌شهرآشوب آمده است كه وی یك صد و بیست نفر را كشت‌، سپس به شهادت‌رسید! این آمارها غیر واقعی است كه مانند آن در مناقب ابن شهرآشوب نسبت‌به برخی دیگر از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ نیز داده شده است‌. (خدا داناست‌.)

ـ تا این زمان هنوز شماری از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ سرپا بودند و به‌دفاع از آن حضرت‌، در برابر حملات دشمن مقاومت می‌كردند.

در همین نبردها بود كه یاران‌، تك تك به شهادت می‌رسیدند. خبر كشته شدن این افرادكه حتی ممكن است برخی از آنان‌، پیش از ظهر به شهادت رسیده باشند، بیش‌از همه در فتوح ابن اعثم (و به نقل از آن در مقتل الحسین ـ علیه السلام ـخوارزمی و گاه مناقب ابن شهرآشوب‌) آمده است‌. این قبیل مآخذ، گرچه ‌اخبار ریز قابل توجهی از كربلا به ما می‌دهد، اما می‌باید با تأمّل بیشتری موردبررسی قرار گیرد.

عمرو بن خالد ازدی در شمار چنین افرادی است‌. وی رجزی خواند و جنگید تا به شهادت رسید. فرزندش خالد بن عمرو ازدی نیز پس از پدر به شهادت‌رسید.

خوارزمی از عمرو بن خالد صیداوی نیز یاد كرده و نوشته است‌: وی‌ نزد امام آمد و گفت‌: قصد آن دارم تا به دیگر یاران بپیوندم‌. امام حسین ـ علیه‌السلام ـ به او فرمود: تَقَدَّم فا¤نّا لاحقون بك عن ساعة‌. پیش برو، ما نیز ساعتی‌دیگر به تو خواهیم پیوست‌.

سعد [شعبة‌] بن حنظله تمیمی‌ مجاهد دیگری است كه با خواندن رجزی به‌میدان رفته پس از نبردی به شهادت رسید.

عمیر بن عبدالله مَذْحِجی شهید بعدی است كه رجزی خواند و به میدان رفت‌و به شهادت رسید. سوار بن أبی‌حُمَیر به میدان رفته مجروح شد و شش ماه بعد به شهادت رسید. عبدالرحمان بن عبدالله یَزَنی شهیدی است كه به نوشته ابن اعثم‌، پس از مسلم‌بن عوسجه به شهادت رسیده است‌. شعر وی در میدان‌، مضمون مهمی درتشیع او دارد؛ به طوری كه شاعر خود را بر دین حسین و حسن معرفی می‌كند.

أنا ابن عبدالله من آل یزن‌
دینی علی دین حسین و حسن‌
أضربكم ضَرْب‌َ فتی من الیمن‌
أرجو بذاك الفوز عند المؤتمن‌

زیاد بن عمرو بن عریب صائدی همدانی معروف به ابوثمامه صائدی كه نماز ظهررا به یاد امام حسین ـ علیه السلام ـ آورد، شهید دیگر بعد از ظهر است‌. رجززیبایی از وی توسط ابن شهرآشوب نقل شده است‌.

ابوالشعثاء یزید بن زیاد كندی پیش روی امام حسین ـ علیه السلام ـ در برابردشمن ایستاد و هشت تیر (و در برخی نقلها كه پیش از این گذشت صد تیر)رها كرد كه طی آن دست كم پنج نفر از سپاه كوفه كشته شدند. آنگاه كه دشمن‌درخواست‌های امام حسین ـ علیه السلام ـ را رد كرد، به سوی دشمن تاخت تاكشته شد.

نافع بن هلال بِجِلی كه پیش از این اشاره به نبرد او با تنی چند از كوفیان داشتیم‌،با تیراندازی دقیق خود دوازده تن از سپاه كوفه را كشت تا آن كه بازویش‌شكست‌. دشمن وی را به اسارت گرفت و شمر گردنش را زد. نوشته‌اند كه وی‌روی تیرهایش‌، نامش را نوشته بود و شعارش این بود: «أنا الجملی أنا علی دین‌علی‌». وی در حالی به صورت اسیر نزد عمر سعد آورده شد كه همچنان خون‌از محاسنش جاری بود و فریاد می‌كشید: لو بقیَت‌ْ لی عضدٌ و ساعدٌ ماأسرتمونی‌؛ اگر بازو و دستی برایم مانده بود، نمی‌توانستید مرا به اسارتدرآورید.

وقتی شمر خواست گردنش را بزند، نافع گفت‌: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودی‌، برای تو دشوار بود كه پاسخ خون ما را در درگاه خداوند بدهی‌.ستایش خدای را كه آرزوهای ما را [یعنی شهادت‌] برای اجرا در دست‌بدترین‌ِ خلق خود قرار داد. پس از آن شمر وی را به شهادت رساند. گفتنی‌است كه نافع از یاران امام علی ـ علیه السلام ـ و از تربیت یافتگان مكتب آن‌ حضرت بود.

ـ به تدریج شمار یاران امام اندك و اندك می‌شد. افراد باقی مانده كه‌نمی‌توانستند به جنگ رویاروی با دشمن بروند، تصمیم گرفتند تا كنار امام‌بمانند و تا پیش از شهادتشان‌، اجازه ندهند امام به شهادت برسد. آنان در این‌باره به رقابت با یكدیگر می‌پرداختند (تنافسوا فی أن یقتلوا بین یدیه‌). دوبرادر با نام‌های عبدالله و عبدالرحمان فرزندان عزرة‌ِ الغِفاری كه شاهد این‌اوضاع بودند نزد امام آمدند، و اظهار كردند: دشمن نزدیك شده است‌؛ اجازه‌دهید ما پیش روی شما بجنگیم تا كشته شویم‌.

امام فرمود: مَرْحَبًابكم‌.خوارزمی گفتگوی این دو برادر را با امام طولانی‌تر آورده است‌. آنان باگریه نزد آن حضرت آمدند. امام فرمودند: برای چه می‌گریید. شما تا ساعتی‌دیگر نورچشمان خواهید بود. گفتند: ما برای خود گریه نمی‌كنیم‌؛ برای شمامی‌گرییم كه دشمن این گونه شما را در محاصره گرفته است‌. ابومخنف این‌حكایت را برای دو نفر دیگر با نام‌های سیف بن حارث هَمْدانی و مالك بن‌عبدالله بن سُرَیع نقل كرده كه عموزاده و از یك مادر بودند، نقل كرده است‌.پس از حكایت گریه كردن و پاسخ امام‌، این دو جوان‌، طبق رسم عرب‌، سلام‌خداحافظی دادند: السلام علیك یابن رسول الله‌. حضرت پاسخ داد: و علیكماالسلام و رحمة الله‌. آنان به میدان رفتند، و جنگیدند تا به شهادت رسیدند.

ـ ابن اعثم در اینجا از چند تن از شهدای كربلا یاد كرده كه در مآخذ دیگر شرح‌نبردشان نیامده است‌. از آن شمار یكی عمرو بن مطاع جُعْفی است كه در فتوحاز نبرد، رجز و شهادتش یاد شده است‌. بلاذری و ابومخنف از او نامی به میاننیاورده‌اند. همچنین ابن اعثم از یحیی بن سلیم مازنی یاد كرده كه رجزی‌خواند و عازم نبرد شد تا به شهادت رسید. شهید دیگری كه ابن اعثم از او یادكرده اما بلاذری و ابومخنف نامی از وی نیاورده‌اند، قُرة بن ابی‌قُرة غِفاری‌ است‌. از وی نیز رجزی نقل شده و آمده است‌: فَقاتَل حتی قُتل‌. مورد دیگر، مالك بن انس باهلی‌است كه وی نیز با رجز خوانی به سوی دشمن یورش بردو جنگید تا كشته شد. بیتی از رجز وی جالب است‌:

آل علی‌ّ شیعة الرّحمان‌
آل زیاد شیعة الشیطان‌

احتمال فراوان دارد كه مقصود از مالك بن انس باهلی‌، شخصی با نام أنس بن‌حارث كاهلی یا باهلی باشد كه روایتی از وی در منابع حدیثی سنی آمده واشاره به شهادت وی همراه امام حسین ـ علیه السلام ـ شده است‌؛ روایت چنیناست‌: عن الاشعث بن سحیم‌، عن أبیه‌، عن أنس بن حارث‌، قال‌: سمعت رسولالله (ص‌) یقول‌: ان‌ّ ابنی هذا یُقْتل بأرض العراق‌، فمن أدركه منكم فلینصره‌،قال‌: فقتل أنس مع الحسین‌. انس بن حارث از رسول خدا نقل می‌كند كه آنحضرت فرمود: این فرزندم ـ یعنی حسین ـ در سرزمین عراق كشته می‌شود؛هر كسی او را دریافت‌، حمایتش كند. راوی می افزاید: انس در كنار حسین ـعلیه السلام ـ كشته شد.





نوع مطلب : حضرت زینب سلام الله علیها، تولی و تبری، حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت رقیه(س)، تاریخ اسلام، پاسخ به شبهات، ولایت و امامت، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، اصحاب اهل بیت، حدیث، سیاست و دین، شیعیان دنیا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
بازخوانی حادثه عظیم عاشورا؛
شب و روز عاشورا بنابر سنت تاریخی متعلق به امام حسین (ع) سرور و سالار شهیدان است و راویان به وقایع آن روز بزرگ می‌پردازند اما در روز عاشورا در کربلا چه گذشت؟ روایت کامل و دقیقِ واقعه عاشورا را به ترتیب زمان و لحظات دردآور شهادت یاران حسین (ع) در «تابناک» بازخوانی می‌کنیم...

 
شب و روز عاشورا بنابر سنت تاریخی متعلق به امام حسین (ع) سرور و سالار شهیدان است و راویان به وقایع آن روز بزرگ می‌پردازند اما در روز عاشورا در کربلا چه گذشت؟ روایت شده عمر بن سعد با انداختن نخستین تیر، رسما جنگ را آغاز كرد و گفت‌: نزد عبیدالله شهادت دهید كه من نخستین تیر را رها كردم‌. عمر بن سعد خطاب به كوفیان گفت‌: منتظر چه هستید! اینان یك لقمه برای شما هستند.

زمانی كه عمربن سعد تیر انداخت‌، دیگر سپاه ابن زیاد نیز شروع به تیر اندازی كردند. (فلمّا رمی عمر، ارتمی الناس‌) به گزارش ابن اعثم‌: باران تیر (و أقبلت السهام كأنّها المطر) از سوی كوفیان به سوی اصحاب امام حسین ـ علیه السلام ـ شدت‌گرفت و امام فرمود: اینها قاصد این قوم به سوی شماست‌؛ برای مرگی كه ‌چاره‌ای از پذیرش آن نیست‌، آماده باشید.

پس از آن دو گروه بر یكدیگر حمله ‌كردند و ساعتی از روز را به طور دسته جمعی با یكدیگر جنگیدند، به طوری‌كه بنا به برخی اخبار پنجاه و اندی از اصحاب امام حسین ـ علیه السلام ـ به‌شهادت رسیدند.

در این وقت‌، امام دستی به محاسنش كشید و فرمود: غضب‌خدا ... بر كسانی كه متحد بر كشتن فرزند دختر پیامبرشان شدند، شدید خواهد بود. به خدا سوگند كه تسلیم آنان نخواهم شد تا با محاسنی خونین خدا را ملاقات كنم (و اللّه ما أجبتهم الی شی‌ء ممّا یریدونه أبدا حتی ألقی الله و أنا مخضّب بدمی‌.)

بلاذری می‌گوید كه امام سوار بر اسبش‌، قرآنی پیش روی خود نهاده بود و همین خشم دشمن را بیشتر بر می‌انگیخت‌. در این وقت‌، عمر بن سعد، حصین بن نمیر تمیمی را همراه پانصد نفر تیرانداز به سوی امام‌حسین ـ علیه السلام ـ فرستاد. تیراندازی اینان سبب شد كه همه اسبان سپاه امام كشته شدند و نیروهای امام پیاده گشتند.

در این حمله‌، بسیاری از اصحاب با تیرهایی كه بر بدنشان فرود آمد، به شهادت ‌رسیده یا زخمی شدند. (فما بقی واحد من أصحاب الحسین الاّ أصاب من‌ رمیهم سهم‌). ابن شهرآشوب اسامی شهدایی را كه در حمله نخست دشمن به ‌شهادت رسیدند، فهرست‌وار آورده است‌.

این افراد جمعا 28 نفر از اصحاب و ده نفر از موالی امام حسین و پدرشان امام علی ـ علیهما السلام ـ بودند كه در مجموع 38 نفر می‌شدند. اینها افرادی هستند كه اساسا فرصت نبرد تن به تن پیدا نكرده و در تیراندازی نخست كوفیان به شهادت رسیدند. دیدیم‌كه ابن اعثم شمار آنان را بیش از پنجاه نفر یاد كرده است‌.

ـ با شهادت پنجاه نفر در یك حمله دسته جمعی‌، شمار اندكی از یاران امام‌حسین ـ علیه السلام ـ باقی ماندند؛ كسانی كه به نوعی مبارزه تن به تن با سپاه ‌ابن زیاد داشتند. از آن جمله‌، عبدالله بن عمیر كلبی است كه در برابر مبارزه‌خواهی یسار از موالی زیاد بن ابیه‌، پس از كسب اجازه از امام حسین ـ علیه‌السلام ـ عازم میدان شد.

در همان حال همسرش او را تحریك به جنگ می‌كرد و خطاب به او می‌گفت‌: قاتِل بأبی و أُمّی عن الحسین ذُریّة محمّد. برو و از نسل محمد دفاع کن. در واقع‌، اوّل‌ حبیب بن مظاهر و بُرَیْر بن خضیر قصد رفتن به مبارزه را داشتند كه امام اجازه ‌نداد و پس از آن كه عبدالله بن عمیر اجازه خواست‌، امام اجازه رفتن به میدان ‌را به وی داد. وقتی در این نبرد یسار را كشت‌، سالم از موالی عبیدالله به میدان‌ آمد كه به رغم آن كه انگشتان عبدالله كلبی در برابر شمشیر سالم افتاد، اعتنا نكرده‌، او را نیز كشت و در میان میدان شروع به رجز خوانی كرد.

زنش هم‌عمودی در دست گرفته به تحریض او می‌پرداخت و می‌گفت‌: قاتِل دون‌َالطیّبین ذرّیّة محمّد. امام به همسر او دستور داد تا بازگردد و در عین حال آن‌ها را دعا كرد. یسار و سالم‌، نخستین كشتگان سپاه ابن زیاد بودند.

خبر عبدالله بن‌عمیر به صورتی كه گذشت‌، خبری معتبر می‌نماید. ابن اعثم‌، از وهب بن‌عبدالله بن عمیر كلبی یاد كرده كه همراه مادر و همسرش در كربلا بوده است‌. صورت نقل ابن‌اعثم‌، طبق معمول حماسی‌تر و طبعا غیرقابل قبول‌تر است‌. وهب به میدان می‌رود، می‌جنگد و بر می‌گردد و به مادر می‌گوید: آیا از من‌راضی شدی‌؟

روایت شهادت تک تک یاران حسین در دشت کربلا

مادر می‌گوید: لا، ما رضیت حتی تقتل بین یدی الحسین‌. اومی‌جنگد تا آن كه ابتدا دست راست و سپس دست چپش قطع می‌شود و بعدكشته می‌شود. طبعا نباید این شخص كسی جز عبدالله بن عمیر كلبی باشد كه‌خبر او در منابع معتبر آمده است‌. در امالی صدوق از وهب بن وهب یادمی‌شود كه خود و مادرش نصرانی بودند و به دست امام حسین ـ علیه السلام ـ مسلمان شدند و به كربلا آمدند. این نیز همان شخص است و خبر یاد شده به‌این صورت چندان قابل اعتماد نیست‌. تلفیقی از این دو خبر را خوارزمی‌آورده است‌. گفتنی است كه عبدالله بن عمیر پس از كشتن یسار و سالم‌، سالم‌می‌ماند تا در حمله بعدی به شهادت می‌رسد كه خبر وی را خواهیم آورد.

پس از آن ابوالشعثاء یزید بن زیاد كِندی كه همراه سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده و به امام پیوسته بود، عازم نبرد شد. وی زمانی كه مشاهد كرد دشمن همه پیشنهادهای امام را رد می‌كند (حین ردّوا ما سأل‌) به آن حضرت پیوست‌. وی كه تیرانداز ماهری بود، هشت تیر انداخت و پنج نفر را كشت‌. ابومخنف ازتیراندازی‌های گسترده او و مهارتش یاد كرده می‌نویسد: صد تیر انداخت كه‌پنج تای آن خطا نرفت‌.

امام حسین ـ علیه السلام ـ او را دعا كردند. خودش گفت حتماً پنج نفر را كشته است‌. ابومخنف می‌افزاید: و كان فی أوّل من قتل‌.شعر او این بود:
یا رب‌ّ انّی للحُسَین ناصر
و لابن سعد تارك و هاجر

خود این شعر اشاره به ترك سپاه ابن سعد توسط او و پیوستنش به امام حسین علیه السلام ـ دارد. طبعاً در تقدّم و تأخر برخی از مبارزان و شهادت آنان ‌اختلاف نظرهایی در منابع وجود دارد.

ـ پس از تیرباران نخست و مبارزه عبدالله بن عمیر و ابوالشعثاء، سپاه عبیدالله ‌ابتدا از سمت راست و سپس از سمت چپ به سپاه‌ِ اندك امام نزدیك شدند. افراد باقی مانده از سپاه امام‌، روی زانو نشسته‌، نیزه‌های خود را به سوی اسبان‌گرفتند و آنها به اجبار برگشتند. پس از آن‌، شروع به تیراندازی به سوی سپاه‌عبیدالله كرده‌، عده‌ای را كشته و شماری را مجروح كردند.

در این میان عبدالله‌بن حوزه كه فریاد زده‌، بشارت جهنّم به امام حسین ـ علیه السلام ـ داده بود! بانفرین امام‌، در مسیر برگشت‌، از اسب به زیر افتاد و پایش به ركاب گیر كرده‌، همین طور كه حركت می‌كرد، سرش به این سوی و آن سوی خورد تا به‌هلاكت رسید. مسروق بن وائل كه خود ناظر این ماجرا بود، سپاه كوفه را ترك كرده برگشت و بعدها می‌گفت‌: از این خاندان چیزی دیدم كه هرگز حاضر به‌جنگ با آنان نمی‌شوم‌.

(لقد رأیْت‌ُ من أهل هذا البیت شَیئا لا أقاتلهم ابدا).

ـ از آن پس تك تك اصحاب عازم میدان شده و پس از مبارزه به شهادت‌رسیدند. یكی از چهرگان كربلا بُرَیْر بن حضیر هَمْدانی است كه در كوفه به‌سیّد القراء شهرت داشت و از شیعیان بنام این شهر بود. وقتی یزید بن معقل‌مبارز طلبید، بریر عازم نبرد با وی شده‌، چنان ضربتی بر سر او زد كه نه تنهاكلاهخود او را بلكه نیمی از سرش را هم شكافت‌. پس از آن رضی بن منقذعبدی به نبرد وی آمد. ساعتی به هم پیچیدند تا بُرَیْر بر سینه او نشست‌. رضی‌از دوستانش یاری طلبید. در این وقت كعب بن جابر به سوی بریر شتافت ونیزه خود را بر پشت بریر فرو كرد.

روایت شهادت تک تک یاران حسین در دشت کربلا

[عفیف بن زهیر كه خود در كربلا بوده‌،می‌گوید: به كعب گفتم‌: این بریر همان است كه در مسجد كوفه به ما قرآن تعلیم ‌می‌داد.] پس از آن بر وی حمله كرده‌، او را به شهادت رساند. در گفتگویی كه‌میان یزید بن معقل و بریر صورت گرفت‌، یزید به عقاید سیاسی بریر اشاره‌كرده‌، گفت‌:

به خاطر داری كه در كوفه می‌گفتی‌: ان‌ّ عثمان بن عفّان كان علینفسه مُسْرفًا، و ان‌ّ معاویة بن ابی‌سفیان ضال‌ّ مضل‌ّ، و ان‌ّ امام الهدی و الحق‌ّ علی‌ّبن أبی‌طالب‌.

بعدها خواهر كعب به برادرش كعب كه بریر را به شهادت‌رسانده بود، می‌گفت‌: آیا بر ضد فرزند فاطمه جنگیدی و سیّد قرّاء را كشتی‌؟ به‌خدا سوگند دیگر با تو سخن نخواهم گفت‌. نوشته‌اند: كعب بن جابر بعدها نیزاز كار خود نادم نبود و تصوّرش بر آن بود كه خیری برای خود كسب كرده‌است‌. كسی در روزگار حكومت مصْعب بن زبیر از وی شنید كه می‌گفت‌: یارب‌ّ! انّا قد وَفَینا، فلا تجعلنا یا رب‌ّ كمن قد غَدَر!؛ خدایا ما به عهد خویش وفاكردیم‌؛ ما را با كسانی كه عهد شكنی كردند، قرار مده‌. ابن اعثم‌، سخن بریر بن‌خضیر را خطاب به كوفیان آورده است كه فریاد می‌زد: نزدیك من آیید ای كشندگان دختر پیامبر خدا (ص‌) و ذرّیه او!

ـ در اینجا بلاذری خبر از نبرد حرّ بن یزید ریاحی داده است‌. در مقتل‌ابومخنف‌ِ (مشهور كه طبعا قصه‌ای و غیر قابل اعتماد است‌) آمده است‌: حرّ ازامام اجازه رفتن به میدان گرفت و گفت‌: فانّی أوّل من خرج الیك و أُحب‌ّ أن‌ أقْتُل‌َ بین یدیك. امام به او اجازه داد. این مطلب كه حرّ نخستین كسی بوده است كه با این استدلال به میدان نبرد رفته‌، در فتوح نیز آمده است‌. این خبر در منابع كهن دیگر نیامده است‌.

ابومخنف می‌نویسد: همان وقت‌، یكی از كوفیان‌ تمیمی با نام یزید بن سفیان‌، كه پیش از آن آرزوی نبرد با حرّ را كرده بود، باآمدن حرّ به میدان‌، او را به مبارزه طلبید. آنان بلافاصله با یكدیگر گلاویزشدند و یزید در همان دم به دست حرّ كشته شد. بلاذری نوشته است كه حرّ دونفر را به نام‌های یزید بن سفیان و مزاحم بن حُرَیث كشت‌. خواهیم دید كه‌برخی منابع‌، قاتل فرد دوم را نافع بن هلال نوشته‌اند. برخی نبرد حرّ را همزمان‌با نبرد زهیر بن قین و نزدیك ظهر عاشورا پس از شهادت حبیب بن مظاهر می‌دانند.

ـ از این پس‌، باقی مانده اصحاب به صورت تك تك در مبارزه تن به تن یا هجوم بخش‌هایی از سپاه ابن زیاد به شهادت رسیدند كه خبر آنها در مآخذ آمده است‌. این افراد شجاعانه می‌جنگیدند و از آنجا كه هیچ گونه تعلّق‌خاطری در آن لحظه به دنیا نداشتند، با تمام وجود به جنگ با افراد رفته ومردانه نبرد می‌كردند.

بعدها یكی از كسانی كه در كربلا همراه عمر بن سعدبود، حكایت چگونه جنگیدن این افراد را شرح داد: كسانی كه دست در قبضه‌شمشیر داشته‌، مانند شیر ژیان بر ما می‌تاختند و قهرمانان را از چپ و راست‌فرو می‌ریختند؛ آنان آماده مرگ بودند؛ امان نمی‌پذیرفتند؛ در مال دنیا رغبتی‌نداشتند؛ هیچ فاصله‌ای میان ایشان و مرگ نبود و در پی مُلْك نبودند. اگر ما دربرابرشان نمی‌ایستادیم‌، همه سپاه را از میان برده بودند.

یكی از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ عمرو [یا: علی‌] بن قرظه انصاری‌ بودكه برادرش كنار عمر بن سعد و خودش نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ بود.برادری كه نزد عمر بن سعد بود فریاد زد و امام حسین ـ علیه السلام ـ را به گمراه كردن برادرش متهم كرد؛ امام فرمود: خدا او را هدایت كرده است‌. آن‌شخص بر امام حسین ـ علیه السلام ـ حمله آورد كه نافع بن هلال در برابرش‌برآمده‌، او را مجروح كرد و بعدها بهبودی یافت‌.





نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دانشگاه امام صادق(ع) | چگونه امتحان می‌شویم؟-6

پناهیان: خدا با زبان امتحان با تو سخن می‌گوید/ اولین و شایعترین نوع امتحان خدا از ما امتحان با «ترس» است/ خدا ما را می‌ترساند تا به آغوشش پناه ببریم

امسال هفتمین سالی است که حجت الاسلام علیرضا پناهیان سخنران دهۀ اول محرم هیئت دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)-هئیت میثاق با شهدا- و میثم مطیعی نیز مانند سالهای گذشته عهده‌دار مداحی این بزرگترین مجلس عزاداری دانشگاهی در منطقۀ شمال غرب تهران است. بخش‌هایی از ششمین شب سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع) با موضوع «چگونه امتحان می‌شویم؟» را در ادامه می‌خوانید:

هر تعریفی از زندگی و بندگی منهای مفهوم امتحان، تعریف ناتمامی است/ نگاه ما به تمام ابعاد زندگی و بندگی باید نگاه «امتحانی» باشد    

  • تعریفِ زندگی و بندگی منهای مفهوم امتحان، تعریف تکمیل و صحیحی نخواهد بود. اگر بخواهیم زندگی را با همۀ مشخصاتش تعریف کنیم ولی مفهوم امتحان را کنار بگذاریم، به هر تعریفی از زندگی برسیم، تعریف ناصحیح یا لااقل ناتمامی خواهد بود. به هر تعریفی دربارۀ بندگی و دین و معنویت هم بخواهیم برسیم -مثلاً اینکه دین را مجموعه‌ای از عقاید و احکام و اخلاق بدانیم یا تعاریف دیگری از دین ارائه دهیم- ولی مفهوم امتحان را کنار بگذاریم، باز هم تعریف ناصحیح یا ناتمامی خواهد بود.
  • اگر بگوییم: «دنیای ما موقتی است» این تعریف تمامی از دنیا نیست. باید بگوییم: فلسفۀ موقت بودن دنیا به این است که دنیا جای امتحان است و دوران امتحان موقت است و نمی‌شود انسان الی‌الابد امتحان شود. پس ما موقتاً در این دنیا زندگی می‌کنیم و دنیا فناپذیر خواهد بود.
  • باید به دنیا و آخرت، مادیات و معنویات و تمام ابعاد زندگی و بندگی یک نگاهِ «امتحانی» داشته باشیم و این نگاه را جاری کنیم. این یک جهان‌شناسی و یک حقیقت محوری در معرفت ما نسبت به زندگی و بندگی است. کما اینکه خداوند می‌فرماید: « الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَكُم»(ملک/2)
  • ما در زندگی دنیایی خودمان کارها را امتحانی انجام نمی‌دهیم و فقط قسمتهای اندکی از زندگی ما امتحان است. مثلاً وقتی ماشین می‌خریم، امتحانی ماشین نمی‌خریم. یا وقتی رانندگی می‌کنیم، امتحانی رانندگی نمی‌کنیم. فقط همان ساعتی که افسر راهنمایی دارد از ما امتحان می‌گیرد که ببیند گواهینامه به ما بدهد یا نه، مشغول امتحان هستیم.
  • مثلاً در امتحان رانندگی، وقتی در جایی که تابلوی پارک ممنوع وجود دارد، افسر به شما می‌گوید «اینجا پارک کن» دارد امتحان می‌گیرد که ببیند خلاف مقررات رفتار می‌کنی یا نه؟ ولی بعد از گرفتن گواهینامه، بقیۀ ساعت‌هایی که رانندگی می‌کنیم، علائم و مقررات راهنمایی-رانندگی دیگر برای امتحان کردن ما نیست-بلکه برای نظم دادن به ترافیک است- ولی دین شبیه مقررات راهنمایی رانندگی نیست، دین اساساً امتحان است.
  • ما در زنگی عادی خودمان دائماً در حال امتحان به سر نمی‌بریم. به همین دلیل نسبت به اینکه «اساساً همۀ حیات ما امتحان است» غفلت داریم.
  • در زندگی هر اتفاقی که برای ما رخ می‌دهد، برای این است که خدا به واسطۀ آن اتفاق، از ما امتحان بگیرد. اگر خدا به تو پول می‌دهد، این پول مالِ تو نیست؛ امتحان تو است. اگر پول نمی‌دهد باز هم امتحان تو است. فقیر بودن تو، نسبت به این واقعیت که تو داری با این فقر امتحان می‌شوی، یک واقعیت فرعی است. بیماری تو نیز نسبت به این واقعیت که تو داری با این بیماری امتحان می‌شوی، یک واقعیت فرعی است.
  • وقتی می‌گوییم «به همه‌چیز نگاه امتحانی داشته باش» یعنی: اول موضوع امتحان را وسط بیاور، بعد مالکیت و امکانات دنیایی خود را وسط بیاور. اول امتحان را وسط بیاور، بعد دارایی و فقر خود را وسط بیاور. اول امتحان را وسط بیاور، بعد استعدادهای خودت را وسط بیاور.

«اینها در دست ما امانت است» هم تعریف دقیقی نیست؛ باید بگوییم «اینها امتحان است»

  • امام صادق(ع) در حدیث عنوان بصری می‌فرماید: «حقیقت عبودیت سه چیز است: اول اینکه خودت را در آنچه خدا به تو داده است مالک ندانی؛ مَا حَقِیقَةُ الْعُبُودِیَّةِ قَالَ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ أَنْ لَا یَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكاً لِأَنَّ الْعَبِیدَ لَا یَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ»(بحارالانوار/1/225) حتی این تعبیر که می‌گویند: «اینها در دست ما امانت است» هم تعریف دقیقی نیست. باید بگوییم: «اینها امتحان است». 
  • صفت دیگری که حضرت برای حقیقت عبودیت بیان می‌فرماید این است که: «عبد برای خودش نقشه نمی‌کشد؛ وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ‏ تَدْبِیراً»(همان) حالا چرا برای خودش نقشه نمی‌کشد؟ چون می‌داند همیشه در امتحان قرار دارد. و در ادامۀ روایت هم سومین ویژگی را این‌گونه بیان می‌فرماید: «همۀ اشتغال او به انجام دادن امر و نهی الهی است؛ وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِیمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْه»(همان) باز هم به خاطر اینکه می‌داند همه‌چیز امتحان است.  ‏
  • در روایت فوق، هر سه ویژگی در واقع به حقیقت عبودیت برمی‌گردد، و می‌توان گفت تعبیر دیگری برای همان امتحان الهی است.

«با خدا باش» یعنی با خدایی که هر لحظه دارد از تو امتحان می‌گیرد زندگی کن/ خدا با زبان امتحان با تو سخن می‌گوید

  • این همه به ما توصیه می‌کنند و می‌گویند: «با خدا باشید» یعنی چه؟ برای اینکه با خدا باشیم باید چه کار کنیم؟ باید با امتحان الهی زندگی کنید. معنای «با خدا باش» این است: با این خدایی که دائماً و لحظه به لحظه دارد از تو امتحان می‌گیرد، زندگی کن و ببین که خداوند 24 ساعته دارد به واسطۀ مقدرات و اتفاقات مختلف زندگی، از تو امتحان می‌گیرد. وقتی موضوع امتحان را وسط می‌کشیم، با خدا بودن معنا می‌دهد. در این صورت خدا را می‌بینی، خدا را حسّ می‌کنی و با او زندگی می‌کنی. می‌فهمی که خدا با مقدراتش دارد با تو حرف می‌زند. می‌فهمی که خدا با زبان امتحان با تو سخن می‌گوید.
  • یکی از معانی یا ابعاد امتحان یا یکی از لوازم امتحان «تمرین دادن» است. همین‌که خداوند ما را به یک رفتار خوب(مثل وضو گرفتن و نماز خواندن) وادار می‌کند، در واقع دارد ما را تمرین می‌دهد و این هم یکی از ابعاد امتحان است. مثلاً ما را به شکر کردن وادار می‌کند و به ما تمرین می‌دهد. همیشه امتحان نباید با حادثه توأم باشد، همین تمرین‌های مداوم هم امتحان است.
  • گاهی خداوند به ما نعمت‌هایی می‌دهد تا ببیند ما با این نعمات چگونه برخورد می‌کنیم؛ شکر می‌کنیم یا نه؟ مثلاً وقتی داری با این آب لطیف وضو می‌گیری، از بابت همین نعمتِ آب، خدا شکر کن و بگو: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی‏ جَعَلَ‏ الْمَاءَ طَهُوراً»(فقه منسوب به امام رضا(ع)/69/دعای هنگام وضو)

خدا با چه چیزی از ما امتحان می‌گیرد؟/اولین و شایعترین نوع امتحان خدا از ما امتحان با «ترس» است

  • در جلسات قبل دربارۀ هدف امتحان بحث کردیم و گفتیم که هدف امتحان به یک تعبیر «خلع تکبر از دل انسان» است. حالا بحث ما به اینجا رسیده که بگوییم: «خداوند چگونه از ما امتحان می‌گیرد؟» یا «خدا با چه چیزی از ما امتحان می‌گیرد؟»
  • یکی از مشهورترین آیات قرآن دربارۀ انواع امتحانات الهی این آیه است: «شما را امتحان می‌کنم به چیزی از ترس، گرسنگی، نقص اموال و انفس و ثمرات؛ وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرین»(بقره/155)
  • در این آیۀ قرآن اولین امتحان که گویا شایعترین نوع امتحان الهی است، ذکر می‌شود. این امتحان معمولاً به شدت مورد غفلت است، یعنی نه فقط اساساً خود موضوع امتحان مورد غفلت است، بلکه این مورد از امتحانات الهی که شایعترین امتحان است نیز مورد غفلت است. این امتحان به حوادث بیرونی هم ربط ندارد بلکه به‌طور دائم در درون روح ما جاری است.
  • پس اولین نوع امتحان خداوند متعال از ما امتحان با ترس است؛ یعنی اینکه خداوند به صورت‌های مختلف ما را می‌ترساند.

بسیاری از امتحانات ما بلا نیست، بلکه ترس از بلا است/ خدا تو را امتحان می‌کنند تا ترس‌های بی‌خودت بریزد

  • بسیاری از امتحانات ما «بلا» نیست، بلکه «ترس از بلا» است. بسیاری از امتحانات ما نعمت نیست، بلکه ترس از «از دست دادن نعمت» است یا ترس از نرسیدن به نعمت است. پس بدان که دارند تو را امتحان می‌کنند تا ترس‌های بی‌خودت بریزد. وقتی خدا تو را می‌ترساند؛ نترس. وقتی خدا تو را می‌ترساند، می‌خواهد ببیند تو با این ترس چگونه برخورد می‌کنی، پس نترس.
  • معمولاً این سؤال مطرح می‌شود که تکلیف ما در مقابل ترس چیست؟ وقتی امتحانِ ترس برای ما پیش آمد، آیا در مواجهه با این امتحان الهی، ما باید بترسیم و فاصله بگیریم؟ آیا باید این ترس را کنار بگذاریم و اصلاً نترسیم؟ یا اینکه باید برعکسِ ترس عمل کنیم؟ بعداً در این‌باره صحبت خواهیم کرد.

خیلی از بلاهایی که از آنها می‌ترسیم هرگز بر سرِ ما نخواهد آمد ولی ما با ترسیدنِ بی‌جا در امتحان ترس مردود می‌شویم

  • بسیاری از بلاهایی که ما از آنها می‌ترسیم بر سرِ ما نخواهد آمد و در تمام طول زندگی هم بر سرِمان نمی‌آید ولی ما بیهوده  می‌ترسیم، لذا ما در همان «ترس از بلا»، در امتحان الهی مردود می‌شویم.
  • خداوند یک‌سری بلا انتخاب کرده است که به بندگانش بدهد؛ برای هر کسی بلاهای مخصوص خودش را در نظر گرفته است. یک‌سری هم نعمت، برای بندگانش در نظر گرفته است و جدای از این نعمت‌ها و بلاها، یک‌سری هم ترس به بندگانش می‌دهد.  
  • در امتحان بلا باید صبر کنیم و این صبر خیلی اهمیت دارد. ولی از آن بالاتر این است که در امتحان ترس، نترسیم. گاهی اصلاً کار به صبر نمی‌کشد، چون هنوز خدا بلایی نفرستاده است که ما صبر کنیم بلکه فقط یک‌مقدار با دل ما بازی کرده تا ببیند می‌ترسیم یا نه؟ یعنی هنوز کار به عالمِ بیرون نرسیده است، در همان عالمِ درونِ ما(در دلِ ما) امتحان ترس گرفته می‌شود.

هر موقع ترسیدی بدان که امتحان است/ با امتحان ترس چگونه برخورد کنیم؟

  • وقایع بیرونی و حوادث زندگی فقط در لحظات خاصی ما را درگیر می‌کنند ولی امتحان ترس از درونِ وجود خودمان ما را درگیر می‌کند و همیشه در وجود ما جاری است. لذا هر موقع ترسیدی بدان که امتحان است.
  • حالا با این امتحان چگونه باید برخورد کنیم؟ اولاً بگو: این فقط ترس است و معلوم نیست واقعیت داشته باشد. ثانیاً وقتی که ترسیدی برگرد و آن مقدمات کلّی که از ابتدا به تو یاد داده‌اند، دوباره مرور کن. مثلاً اینکه: خدا مرا دوست دارد، خدا مرا می‌بیند و هوای مرا دارد. خدا با من دشمن نیست.

چرا خدا ما را می‌ترساند؟ /1) خدا ما را می‌ترساند تا به آغوش خدا پناه ببریم

  • چرا خداوند ما را می‌ترساند؟ برای پاسخ دادن به این پرسش باید دوباره به فلسفۀ امتحان مراجعه کنیم. گفتیم هدف امتحان «خلع تکبر از دل انسان» است و همین ترس، می‌تواند مقدار زیادی از تکبر انسان را بریزد. به تعبیر عامیانه، ترس برای این است که به ما بگوید: «کوچولو! برو بغل خدا»
  • هر وقت ترسیدی، نماز بخوان، یعنی مستقیم به سراغ هدف امتحان برو و سر به سجده بگذار و در مقابل خداوند تواضع کن. در این صورت قوّت قلب پیدا خواهی کرد. وقتی می‌خواهید مناجات کنید، مثل یک نوزاد یا بچه‌ای که در بغل بابا و مامان خودش است، خودتان را به خدا بچسبانید. باید یک کمی از امیرالمؤمنین(ع) و امام سجاد(ع) یاد بگیریم و ببینیم که آنها درِ خانۀ خدا چگونه مناجات می‌کردند.
  • متاسفانه ما خیلی اوقات هنگام مناجات بادی به غبغب می‌اندازیم و اصلاً با خداوند ارتباط نمی‌گیریم. انگار داریم با خدا مذاکره می‌کنیم! گویا خودمان را هم‌قدّ خدا می‌دانیم! انگار با رفیق خودمان داریم مذاکره می‌کنیم! درحالی که باید باور کنیم ما «کوچکِ خدا» هستیم. اگر خدا ما را می‌ترساند برای این است که به آغوش خدا پناه ببریم.

2) برخی از استعدادهای انسان فقط با ترس به فعلیت می‌رسد/ حق نداریم طوری بترسیم که روان‌پریش شویم

  • گفتیم هدف امتحان-از یک نگاه دیگر- این است که استعدادهای بالقوۀ انسان به فعلیت برسد. برخی از استعدادهای انسان فقط با ترس بالفعل می‌شود. ترس در به فعلیت رساندن استعدادهای ما نقش مهمی دارد. ترس، انسان را وادار به فعالیت می‌کند.
  • البته این مسأله هم راه و روش خاصی دارد و خیلی مهم است که ما «چگونه بترسیم». ما حق‌ّ نداریم طوری بترسیم که اعصاب‌مان به‌هم بریزد و دچار استرس شویم.ما حقّ نداریم طوری بترسیم که روانپریش شویم. حقّ نداریم طوری بترسیم که ارتباط ما با خدا هم قطع شود و به یأس برسیم. فقط یک‌طوری باید بترسیم که این ترس ما را به حرکت و فعالیت وادار کند. نه اینکه طوری بترسیم که این ترس ما را نابود کند.

تربیت کردن فرزند صرفاً با ترساندن، اشتباه است

  • ممکن است مادرها به صورت ژنتیک، یک‌مقداری ترس‌شان نسبت به پدرها بیشتر باشد. لذا باید مراقب باشند این ترس را بی‌حساب و کتاب به فرزندان خود منتقل نکنند. اصلاً ما گاهی اوقات که می‌خواهیم فرزندان خود را تربیت کنیم، صرفاً با ترس تربیت می‌کنیم ولی نباید این‌طور باشد.
  • مادرهای محترم این‌قدر بچه‌های خود را در کودکی نترسانند و آنها را به ترسیدن عادت ندهند. برخی پدر و مادرها وقتی می‌خواهند شرّ اذیت بچه را از سر خودشان کم کنند، اولین کاری که می‌کنند این است که او را می‌ترسانند. در این صورت بچه ترسو بار می‌آید و شخصیت او نابود می‌شود.
  • وقتی می‌گوییم که خداوند ما را با ترس امتحان می‌کند، معنایش این است که بسیاری از بلاها اصلاً بر سر ما نمی‌آید، فقط ترسِ آن بلاها می‌آید. و همین معرفت، کلّی به انسان آرامش می‌دهد و خیال او را راحت می‌کند. بدان که دراغلب ترس‌ها خطری متوجه ما نیست، پس آرام باش.

ترسی که ما را به آغوش دشمنان ببرد و ما را ذلیل غیرخدا کند زشت است

  • می‌دانید چرا می‌خواهم در مورد ترس، به خودمان آرامش بدهم؟ چون می‌ترسم ما در اثر ترس -به‌جای اینکه اول به آغوش خدا پناه ببریم- اول به سراغ اسباب و وسایل برویم، اول از خدا دور بشویم، اول به این و آن التماس کنیم، اول ذلیل و حقیر دیگران بشویم، اول از مستکبرین عالم بترسیم و زمین بخوریم و خاک بر سرِ این ترس که بدترین ذلتی است که انسان می‌تواند دچارش شود.
  • درست است که اصلِ امتحان ترس خوب است ولی مشکل ما این است که وقتی می‌ترسیم، به آغوشِ خدا پناه نمی‌بریم بلکه وقتی می‌ترسیم، بیشتر از خدا دور می‌شویم و کافر می‌شویم. اگر وقتی ترسیدیم، اول به سراغ خدا رفتیم، معلوم است که خدا به ما آرامش می‌دهد.
  • ترس باید باشد ولی ترس باید ما را به آغوش خداوند متعال برساند و الا ترسی که ما را به آغوش دشمنان ببرد آن ترس زشت است. ترسی که ما را ذلیلِ غیر خدا کند، آن ترش زشت است. پس طوری نترس که ارتباط تو با خدا قطع شود و به‌جای آن برای برطرف کردن ترس خودت به سراغ غیرخدا بروی.

ترس به‌طور مطلق زشت نیست/ ترسی که ما را به آغوش خدا ببرد ممدوح است

  • ترس به‌طور مطلق زشت نیست. ترس از دنیا هم به‌طور مطلق زشت نیست. ترس از دنیا و ترس از آخرت و ترس از بلاها، باید ما را به آغوش خدا ببرد و اگر چنین شد، این ترسِ ممدوحی است. اصلاً انسان عاقل، محتاط می‌شود و بیهوده خطر نمی‌کند.
  • بترس و به سراغ خدا برو! اگر از فقر می‌ترسی، صدقه بده. در روایت دارد که صدقه بدهید تا فقر شما برطرف شود(امام باقر(ع): الْبِرُّ وَ الصَّدَقَةُ یَنْفِیَانِ الْفَقْرَ وَ یَزِیدَانِ فِی الْعُمُرِ وَ یَدْفَعَانِ سَبْعِینَ مِیتَةَ سَوْء؛ خصال/1/48)
  • نمی‌شود مطلقاً گفت که ترس خوب است یا بد است-خوب و بد بودنش به خودمان بستگی دارد- ولی باید بدانیم که خداوند این ترس را در زندگی ما تعبیه کرده است.

«ترس شدید» ناشی از «ضعف شخصیت» و «ضعف ارتباط انسان با خدا» است

  • امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «شدتِ جبن از ضعف شخصیت(ناتوانیِ نفس) و ضعف یقین است؛ شِدَّةُ الْجُبْنِ‏ مِنْ عَجْزِ النَّفْسِ وَ ضَعْفِ الْیَقِین‏»(عیون‌الحکم/ص298) دقت کنید که وقتی می‌فرماید «شدتِ جبن» یعنی ترس معمولی شامل این تحلیلِ حضرت نمی‌شود ولی اگر ترس زیاد باشد، تحلیلش این خواهد بود که:
  • 1- این انسان ضعف شخصیت دارد و آدم عاجزی است. خوب بار نیامده است، خوب تربیت نشده و رشد نکرده است. برای رشد استعدادهای خودش برنامه‌ریزی خوب نداشته است. «ما می‌توانیم» را درک نکرده است.
  • 2- ارتباط این انسان با خدا ضعیف یا غلط است.
  • هر وقت ترسیدی به نفس خودت مراجعه کن و قوای خودت را پیدا کن و استعدادهای بالقوۀ خودت را بالفعل کن. کمااینکه گفتیم فلسفۀ امتحان، به فعلیت رساندن قوای وجودی انسان است.
  • حضرت امام(ره) می‌فرمود: من هیچ وقت احساس ترس را تجربه نکرده‌ام. لذا هیچ ترسی نمی‌توانست ایمان حضرت امام(ره) را به چالش بکشاند. (اگر من خداى نخواسته، یكوقتى دیدم كه مصلحت اسلام اقتضا مى‏كند كه یك حرفى بزنم، مى‏زنم و دنبالش راه مى‏افتم و از هیچ چیز نمى‏ترسم بحمداللَّه تعالى. واللَّه، تا حالا نترسیده‏ام. آن روز هم كه مى‏بردندم، آنها مى‏ترسیدند؛ من آنها را تسلیت مى‏دادم كه نترسید؛ صحیفه امام/ج1/ص293)
  • امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «ترس،یک ذلتِ ظاهر است؛الْجُبْنُ‏ ذُلٌ‏ ظَاهِر»(عیون‌الحکم/ص25) این واقعیت را دربسیاری ازامور مانند جنگ‌ها می‌توان مشاهده کرد. همین الان هم می‌توان دید که درخیلی ازمسائل زندگی مانند بیماری،ترس واقعاً نابودکننده است.

مسئولی که اهل ترس باشد، جامعه را به تباهی خواهد کشید/ از وجنات و فلتات لسان بعضی‌ها معلوم است شخصیت ترسویی دارند

  • برخی از ویژگی‌هایی که برای مسئولین شمرده می‌شود، کمبودش تا اندازه‌ای قابل تحمل است، و اگرچه بعضا باعث کندی پیش‌رفت می‌شود، اما عامل عقب‌گرد نمی‌شود، ولی اگر مسئولی اهل ترس بود، او را هرگز سر کار نگذارید. چون او جامعه را به تباهی خواهد کشید. آن‌هم جامعه‌ای که این‌همه دشمن دارد.
  • مسئول مملکتی باید شجاع باشد. روی این شجاعت، خیلی تأمل کنید. شجاعت یکی از ویژگی‌های عجیب و غریب در اخلاق است. البته این شجاعت را نباید با «تهوّر» اشتباه بگیرید. احتیاط هم خیلی چیز خوبی است ولی اگر زیادی باشد، به ترس منجر می‌شود؛ هرچند آن را به محتاط بودن توجیه کنند.
  • از وجنات و فلتات لسان بعضی‌ها معلوم است که به لحاظ شخصیتی آدم‌های ترسویی هستند. ولی این ترسِ خود را توجیه می‌کنند و برایش توجیه می‌تراشند. مثلاً می‌گویند: «این‌کار الان معقول نیست!» درحالی که آدم ترسو، عقلش هم زائل می‌شود.

نتیجۀ عکس‌العمل خوب مؤمنین در جنگ احد/ اگر از دشمن نترسید، خدا شرّ دشمن را از سرتان کم می‌کند

  • خداوند دربارۀ اتفاقی که بعد از جنگ اُحد افتاد، می‌فرماید: «مؤمنین کسانی هستند که وقتی منافقین به آنها می‌گویند، مردم(مشرکین) علیه شما جمع شده‌اند، از آنها بترسید! -عکس‌العمل مؤمنین این است که- ایمان‌شان بیشتر می‌شود و می‌گویند: خدا برای ما کافی است؛ الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكیل»(آل‌عمران/173) در این آیه منظور از «ناس» اول منافقین هستند و منظور از «ناس» دوم، دشمنان هستند.(رک: تفسیر المیزان و نمونه، ذیل همین آیه)
  • در این قضیه واقعاً قرار بود دشمنان به این مؤمنین حمله کنند. ولی خداوند –به خاطر همین عکس‌العمل خوبِ مؤمنین- این بلا را از سرِ مؤمنین برداشت. اگر این امتحان(جنگ) را خداوند برای مؤمنین مقدر نکرده باشد، دشمن هرگز نمی‌تواند به آنها حمله کند. مثلاً وسط راه مشکلی یا اتفاقی برای دشمن پیش می‌آید و از حمله منصرف می‌شوند(شبیه همین قضیه احد). پس اگر موضوع امتحان را وسط بیاوریم به این نتیجه می‌رسیم که وقتی خدا بخواهد ما را به وسیلۀ حملۀ دشمن، امتحان کند، طرفِ ما در این حادثه، اول خداوند است و تکلیف ما در این امتحان الهی این است که برویم و بجنگیم.
  • خداوند در آیۀ بعدی می‌فرماید: اوضاع را من تغییر دادم و نگذاشتم به اینها ضرری برسد، چون اینها نترسیدند و گفتند خدا برای ما کافی است.؛ فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَّمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ(آل‌عمران/174) اگر به این آیات توجه کنید متوجه می‌شوید که در واقع خداوند دارد به ما آدرس می‌دهد و می‌گوید: «اگر شما از دشمن نترسید، من شرّ دشمن را از سر شما کم می‌کنم»
  • در آیۀ بعد می‌فرماید: «این شیطان است که دوستان خودش را می‌ترساند، از آنها نترسید، از من بترسید؛ إِنَّمَا ذَالِكُمُ الشَّیْطَانُ یخَُوِّفُ أَوْلِیَاءَهُ فَلَا تخََافُوهُمْ وَ خَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِین»( آل‌عمران/175) دقت کنید که در اینجا نفرموده است که شیطان مؤمنین را می‌ترساند، بلکه فرموده است که شیطان دوستان خودش را می‌ترساند. پس هر کسی توسط شیطان دچار ترس شد، خودش را رفیق شیطان بداند.

هرچقدر شما نترسید، دشمن بیشتر از شما می‌ترسد/ بسیاری از مشکلات امام زمان(ع) با ترس دشمن حلّ می‌شود، نه با اسلحه

  • امروز هم باید مطمئن باشید که دشمن واقعاً از ما می‌ترسد. هرچه این ترس دشمن بیشتر باشد، مشکلات ما کمتر خواهد شد. امام محمد باقر(ع) می‌فرماید: «امام زمان(ع) با ترسی که دشمن از او پیدا می‌کند، یاری می‌شود‌؛ القَائِمُ مِنّا مَنْصُورٌ بِالرُّعْبِ»(کمال‌الدین/1/331) بسیاری از مشکلات مولای ما امام زمان(ع) با ترسیدن دشمن از ایشان حلّ می‌شود؛ نه با اسلحه و لشگریان حضرت.
  • همین الان هم اگر شما دلِ خودتان را قُرص و محکم کنید، می‌بینید که یک‌دفعه‌ای همه(دشمنان شما) از شما می‌ترسند و وقتی ترسیدند، خطا می‌کنند و دچار اشتباه می‌شوند و نمی‌توانند علیه شما اقدام کنند. بنابراین از دشمن نترسید.

در کربلا هرچه یاران حسین(ع) بیشتر حماسه می‌آفریدند، کفر دشمن بیشتر در می‌آمد

  • در روز عاشورا، اصحاب حضرت تصمیم گرفته بودند برای امام حسین(ع) افتخار بیافرینند. لذا هر کدام‌شان یک خلاقیت ویژه‌ای به خرج می‌داد. مثلاً یکی از آنها در رجزخوانی در مقابل دشمن، خودش را با مولای خودش حسین(ع) معرفی می‌کرد و می‌گفت: «أَمِیرِی‏ حُسَیْنٌ‏ وَ نِعْمَ الْأَمِیر»(مناقب آل‌ابیطالب(ع)/4/104) یعنی افتخار من این است که مولای من حسین(ع) است.
  • یکی دیگر از اصحاب امام حسین(ع) وقتی می‌خواست به میدان برود، نه‌تنها زره نپوشید، بلکه پیراهن خودش را هم درآورد و به میدان رفت. قطعاً می‌دانست که او را قطعه‌قطعه خواهند کرد. ولی با این شرایط به میدان رفت و جنگ نمایانی کرد و به شهادت رسید.
  • هرچقدر در جبهۀ امام حسین(ع) از خودشان زیبایی نشان می‌دادند، جبهۀ مقابل رذالتش بیشتر می‌شد و کفرش بیشتر در می‌آمد و حقارت خودش را می‌فهمید. ولی من به یاران حسین(ع) می‌گویم: این‌قدر به زیبایی، حماسه نیافرینید، چون این دشمن نامرد بیشتر کفرش در می‌آید و بعد از شهادت شما، همۀ کینۀ خود را سرِ بچه‌های حسین(ع) خالی می‌کنند..




نوع مطلب : حدیث، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، امر به معروف نهی از منکر، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شکوفا کردن استعدادهای مردم در بستر سختی‌های امتحان وظیفۀ مدیران و سیاستمداران جامعه است

  • اگر یک سیاستمدار، به کشف استعدادهای جامعه نپردازد، گناهش از گناهان فردی مردم(هر نوع گناه فردی) بیشتر است. متاسفانه دین هنوز در جامعۀ ما به خوبی معرفی نشده است و الا بی‌تردید باتقواترین مردم در بدنۀ مدیریتی جامعه قرار می‌گرفتند؛ ولی الان این‌طور نیست. البته الان از این مدیران خوب داریم، ولی این تعداد برای جامعۀ ما کم است.
  • وقتی ما با امتحان مواجه می‌شویم یعنی با یک سختی معقول مواجه شده‌ایم که می‌خواهد استعدادهای ما را شکوفا کند و این شکوفا کردن استعدادها مسئولیت مدیران، و سیاستمداران جامعه است. اما در برخی از قرآن کریم می‌بینید که برخی از سرپرستان جامعه و مدیران ذی‌نفوذ و یا سیاسیتمدارانی که سرپرست هم نیستند، چه خیانت‌هایی مرتکب می‌شوند! خداوند در قرآن کریم از دست این خیانتکاران شکایت می‌کند.
  • در سورۀ نساء می‌فرماید: «وقتی فرمان قتال صادر می‌شود و برای آنها جنگ نوشته می‌شود(که یک امتحان سخت است) گروهی از آنان دچار وحشت می‌شوند و همان قدر كه از خدا مى‏ترسیدند بلكه بیشتر از آن، از دشمنان می‌ترسند. بعد به خدا می‌گویند: خدایا چرا برای ما جنگ نوشتی؟ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَریقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْیَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتالَ»(نساء/71) اینها کسانی هستند که مدام می‌گویند: «ما نمی‌توانیم! ما از عهدۀ این جنگ برنمی‌آییم!»
  • در فرمایشات حضرت امام(ره) می‌توانید ببینید که همین قتال یا جنگ، چقدر مردم را رشد می‌دهد. البته مردم خودشان از جنگ استقبال نمی‌کنند، بلکه جنگ به آنها تحمیل می‌شود. درست است که ما نباید خودمان جنگ و سختی بی‌جا به خودمان تحمیل کنیم ولی نباید از جنگ، زبونانه فرار کنیم.

ب) جنگ روانی «اشعث بن قیس» برای تلقین «ما نمی‌توانیم» به مردم

ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید: «هر فتنه‌ای در حکومت امیرالمؤمنین(ع) بود، ریشه‌اش اشعث بود»

  • حالا یک شخص و یک نمونۀ تاریخی را در این‌باره معرفی می‌کنیم. باید این تیپ افراد را بشناسید. البته ما به دنبال مصادیق آن در جامعۀ خودمان نیستیم، و نمی‌خواهیم کسی را متهم کنیم، منتها اگر معارف دینی را در جامعه منتشر کنیم و معارف عمومی در این زمینه زیاد شود، خود به خود این افراد لو می‌روند، کمااینکه گفته‌اند: «چوب را که برداری، گربه‌دزده فرار می‌کند»
  • یکی از شخصیت‌هایی که خیلی جای بررسی دارد و باید دقیق شناخته شود، «اشعث بن قیس» است. ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید: «هر فتنه‌ای در حکومت امیرالمؤمنین(ع) بود، یک رکنش اشعث بوده است؛ كُلُّ فَسَادٍ كَانَ فِی خِلَافَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ كُلُّ اضْطِرَابٍ حَدَثَ فَأَصْلُهُ الْأَشْعَثُ»(شرح ابن‌ابی‌الحدید/2/278)
  • اشعث از فرماندهان سپاه علی(ع) بود. امام صادق(ع) می‌فرماید: «اشعث شریک خون امیرالمؤمنین(ع) بود، و دخترش به امام حسن(ع) سم داد، و پسرش در خون حسین(ع) شریک بود»( إِنَّ الْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِكَ فِی دَمِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ ابْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ الْحَسَنَ ع وَ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ شَرِكَ فِی دَمِ الْحُسَیْنِ ع؛ کافی/8/167 و شرح حال اشعث: مكاتیب الائمة/1/221)

یکی از اعتراض‌های خوارج به امیرالمؤمنین(ع) این بود که چرا اشعث در کنار شماست؟

  • اصلاً یکی از اعتراض‌های خوارج به امیرالمؤمنین(ع) این بود که چرا شخصی مثل اشعث دور و اطراف شماست و با شما همکاری می‌کند؟(نامۀ رئیس خوارج به امیرالمؤمنین(ع): فَلَمَّا حَمِیَتِ الْحَرْبُ وَ ذَهَبَ الصَّالِحُونَ؛ عَمَّارُ بْنَ یَاسِرٍ وَ أَبُو الْهَیْثَمِ بْنِ التَّیَّهَانِ وَ أَشْبَاهِهِمْ، اشْتَمَلَ عَلَیْكَ مَنْ لَا فِقْهَ لَهُ فِی الدِّینِ وَ لَا رَغْبَةً فِی الْجِهَادِ، مَثَلُ الْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ وَ أَصْحَابُهُ وَ استَنزَلوكَ حَتَّى رَكَنْتُ إِلَى الدُّنْیَا، حِینَ رُفِعَتْ لَكَ الْمَصَاحِفِ مَكِیدَةُ)(انساب‌الاشراف/2/370) (موسعة‌التاریخ‌الاسلامی/5/240)
  • البته خوراج دربارۀ اشعث درست می‌گفتند، ولی امیرالمؤمنین(ع) به خاطر فضای جامعه نمی‌توانست این شخص را از خودش دور کند و لذا مجبور بود او را در کنار خودش تحمل کند.

مسألۀ اصلی قرآن‌های سر نیزه نبود!/ نقش کلیدی اشعث در پایان دادن به جنگ صفین/اشعث: به خاطر مصلحت جامعه «ما نمی‌توانیم» به جنگ ادامه دهیم

  • خیلی مشهور شده است که دربارۀ واقعۀ صفین می‌گویند که معاویه قرآن‌ها را بالای نیزه کرد و اینها را فریب داد. ولی مسألۀ اصلی قرآن‌های سر نیزه نبود. شب قبل از اینکه قرآن‌ها بالای نیزه برود، اشعث این سخنرانی را-که در ادامه بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم- انجام داد و جاسوس‌های معاویه به او خبر دادند و وقتی معاویه این سخنرانی اشعث را شنید، گفت: دیگر قضیه حل شد، از فردا قرآن‌ها را عَلَم می‌کنیم و کار تمام می‌شود.(...فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِكَ مُعَاوِیَةَ قَالَ أَصَابَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ فَدَبَّرَ تِلْكَ اللَّیْلَةَ مَا دَبَّرَ مِنْ رَفْعِ الْمَصَاحِفِ عَلَى الرِّمَاحِ؛ بحارالانوار/32/531) و (فانطَلَقتْ عُیونُ مُعاوِیَةَ إلیهِ بِخُطْبَةِ الأشْعَثِ فقال: أصابَ و رَبِّ الكعبة لَئِنْ نَحنُ التَقینا غَداً لتمِیلَنَّ...اربِطُوا المَصاحِفَ علَى أطرافِ القَنا؛ وقعه الصفین/481)
  • قرآن بر سر نیزه کردن و فریب دادن مردم با قرآن، در واقع تیر خلاص و یا بهانه بود؛ اصل پروژه را اشعث در این سخنرانی انجام داد و خلاصۀ صحبت اشعث در این سخنرانی هم این بود که: «ما نمی‌توانیم به جنگ ادامه دهیم» آن‌قدر قسم و آیه آورد که: «به خدا قسم که من نه از مرگ می‌ترسم و نه دشمنی من با معاویه و شام کم شده است ولی به خاطر مصلحت جامعه می‌گویم که ما نمی‌توانیم به این جنگ ادامه دهیم»(وقعة الصفین/481؛ عین سخنان اشعث در ادامه خواهد آمد) وقتی این سخنرانی به گوش معاویه رسید، معاویه دستور داد قرآن‌ها را سر نیزه‌ها کنند.(وَ قَدْ كَانَ الْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ بَدَرَ مِنْهُ قَوْلُ لَیْلَةَ الْهَرِیرِ، نَقَلَهُ الناقلون إِلَى مُعَاوِیَةَ، فَاغْتَنِمْهُ وَ بَنَى عَلَیْهِ تَدْبِیرِهِ وَ ذَلِكَ أَنَّ الْأَشْعَثَ خَطَبَ أَصْحَابِهِ مِنْ كِنْدَةَ...؛ شرح ابن‌ابی‌الحدید/2/214 و نیز عبارت پیشین از وقعة الصفین: فانطَلَقتْ عُیونُ مُعاوِیَةَ... ) پس قرآن سرِ نیزه کردن، علتِ اصلی نبود، در واقع اشعث بود که شب قبل، کار را تمام کرده بود.

اشعث سخنرانی کرد تا مردم را متقاعد کند که «ما نمی‌توانیم»/ خدا نکند کسی که این حرف‌ها را می‌زند، یک سابقه‌ای هم داشته باشد!

  • اشعث در این ماجرا دو کار انجام داد: یکی همین سخنرانی بود که برای مردم صحبت کرد و یکی هم صحبتی بود که جلوی همه با امیرالمؤمنین(ع) انجام داد.
  • سخنرانی اشعث برای مردم این بود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ أَحْمَدُهُ وَ أَسْتَعِینُهُ وَ أُومِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَیْهِ وَ أَسْتَنْصِرُهُ وَ أَسْتَغْفِرُهُ وَ أَسْتَخِیرُهُ وَ أَسْتَهْدِیهِ وَ أَسْتَشِیرُهُ وَ أَسْتَشْهِدُ بِهِ فَإِنَّهُ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلا هادِیَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ»(وقعة الصفین/480وشرح ابن‌ابی‌الحدید/2/214) این عبارت‌های قشنگ چنین شخصیت معلوم الحالی در بیان اعتقادات و ایمانش می‌گوید و این شهادتین که در ابتدای سخنرانی خود می‌گوید، از همان ابتدا، انسان را به شکّ می‌اندازد که احتمالاً یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد.
  • اشعث در ادامۀ صحبت‌هایش توضیح می‌دهد که الان وضع ما مسلمین، وضع بدی است و بعد می‌گوید: «بالاخره سنّ و سالی از من گذشته است ولی هیچ روزی را مثل امروز ندیده‌ام؛ یَا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِینَ‏ مَا قَدْ كَانَ فِی یَوْمِكُمْ هَذَا الْمَاضِی وَ قَدْ فَنِیَ فِیهِ مِنَ الْعَرَبِ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ بَلَغْتُ‏ مِنَ‏ السِّنِ‏ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ أَبْلُغَ فَمَا رَأَیْتُ مِثْلَ هَذَا الْیَوْمِ قَطُّ»(همان)
  • بعد می‌گوید: «به خدا قسم من این حرف‌ها را به خاطر ترس از مرگ یا فرار از جنگ نمی‌گویم؛ أما و اللَّه، ما أقولُ هذه المَقالَةَ جَزَعاً مِنَ الحَرب»(همان) خدا نکند کسانی که این حرف‌ها را می‌گویند، یک سابقه‌ای هم داشته باشند! دیگر کسی نمی‌تواند حریف‌شان شود. مثلاً می‌گویند: آن وقتی که ما داشتیم کتک می‌خوردیم، شماها کجا بودید؟!

اشعث: اگر ما در این جنگ از بین برویم، زن و بچه‌های ما بی‌سرپرست می‌شوند/معاویه به انتشار سخن اشعث در میان لشکر عراق دامن زد

  • بعد گفت: «من یک آدم مسن هستم(و یک چیزهایی را می‌بینم که شما نمی‌بینید) من به زنان و بچه‌هایی نگاه می‌کنم که اگر ما در جنگ از بین برویم، آنها دیگر چه سرپرستی دارند؟ و خدایا تو می‌دانی که این نظر من به خاطر مردم است نه به خاطر خودم! و از سرِ ترس این سخنان را نگفتم؛ وَ لكنِّی رَجُل مُسِنٌّ أخافُ علَى النِّساء و الذّراری غَداً إذا فَنینا اللَّهمَّ إنَّك تَعْلَمُ أنِّی قَدْ نَظَرْتُ لِقَوْمِی و لأَهْلِ دِینی‏»(همان)
  • جاسوسان معاویه این صحبت اشعث را به گوش معاویه رساندند، و معاویه فهمید که می‌تواند جنگ را به راحتی تمام کند. و به دستور و تدبیر معاویه لشکر شام در همان شب فریاد زد که ای اهل عراق، اگر شما ما را بکشید،  و شما ما را بکشید، چه کسی از زن و بچه‌های ما در برابر روم و فارس مراقبت کند؟ (فَانْطَلَقَتْ عُیُونُ مُعَاوِیَةَ إِلَیْهِ بِخُطْبَةِ الْأَشْعَثِ فَقَالَ: أَصَابَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ لَئِنْ نَحْنُ الْتَقَیْنَا غَداً لَتَمِیلَنَّ الرُّومُ عَلَى ذَرَارِیِّنَا وَ نِسَائِنَا وَ لَتَمِیلَنَّ أَهْلُ فَارِسَ عَلَى نِسَاءِ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ ذَرَارِیِّهِمْ وَ إِنَّمَا یُبْصِرُ هَذَا ذَوُو الْأَحْلَامِ وَ النُّهَى؛ ارْبِطُوا الْمَصَاحِفَ عَلَى أَطْرَافِ الْقَنَا. فَثَارَ أَهْلُ الشَّامِ فَنَادَوْا فِی سَوَادِ اللَّیْلِ یَا أَهْلَ الْعِرَاقِ مَنْ لِذَرَارِیِّنَا إِنْ قَتَلْتُمُونَا؟ وَ مَنْ لِذَرَارِیِّكُمْ إِنْ قَتَلْنَاكُمْ؟)(شرح ابن‌ابی‌الحدید/2/215) و(وقعه الصفین/481)

جنگ روانی اشعث برای تلقینِ «ما نمی‌توانیم» به مردم/ اشعث به علی(ع): مردم از جنگ خسته شده‌اند!

  • از سوی دیگر اشعث به میان جمعی که در اطراف امیرالمؤمنین(ع) بودند آمد و در حضور مردم به حضرت گفت: یا علی! ما بر همان بیعتی که با تو کرده بودیم هستیم. اما اگر قرار باشد کسی با شامیان بجنگد، هیچ کسی مثل من با آنها دشمنی ندارد، ولی مسأله این است که مردم دیگر از جنگ خسته شده‌اند پس درخواست شامیان را بپذیر.(فَقَامَ الْأَشْعَثُ بْنُ قَیْسٍ مُغْضَباً فَقَالَ: یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ إِنَّا لَكَ الْیَوْمَ عَلَى مَا كُنَّا عَلَیْهِ أَمْسِ... وَ مَا مِنَ الْقَوْمِ أَحَدٌ أَحْنَى عَلَى أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ لَا أَوْتَرَ لِأَهْلِ الشَّامِ مِنِّی، فَأَجِبِ الْقَوْمَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ، فَإِنَّكَ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُمْ، وَ قَدْ أَحَبَّ النَّاسُ الْبَقَاءَ وَ كَرِهُوا الْقِتَالَ‏؛ وقعه الصفین/481) اشعث با همین جملات و با جنگ روانی‌ای که راه انداخت، کمر لشکر عراق را شکست.
  • امیرالمؤمنین(ع) به اشعث پاسخی نداد و فقط فرمود: این حرف جای تامل دارد(فَقَالَ عَلِیٌّ ع: إِنَّ هَذَا أَمْرٌ یُنْظَرُ فِیه؛ وقعه الصفین/481) با این حساب، دیگر کار تمام شده بود. و فردای آن روز وقتی مجدداً قرآن‌ها بالای نیزه رفت، لشکر از هم پاشید.
  • شما نمونه‌های «ما نمی‌توانیم» یا «شما نمی‌توانید» را در قرآن و تاریخ نگاه کنید که چه بلایی بر سر جامعه آورده‌اند. نمونه‌های زیادی وجود دارد که باید بروید و ببینید. 

ج) پاسخ دقیق‌تر به یک شبهه؛ انواع مواجهه با امتحان

 هنگام مواجهه با سختی امتحان باید چه کار کنیم؟

  • یک شبهه‌ای را دوباره می‌خواهم پاسخ بدهم و دقیق‌تر به آن بپردازم. ما نمی‌گوییم سختی‌هایی که برای ما پیش آمد همه‌اش را بپذیریم. درست است که تا سختی آمد نباید بگوییم «ما نمی‌توانیم» اما بعضی وقت‌ها سختی نابه‌جاست و آدم اگر می‌تواند باید این شرّ را از سر خودش کم کند. و گاهی نیز سختی نه‌تنها به‌جاست بلکه ما مجبوریم به این سختی تن بدهیم؛ مثل کربلای اباعبدالله الحسین(ع). لذا وقتی سکینه(س) در کربلا به امام حسین(ع) عرض کرد: ما را به حرم جدمان پیغمبر(ص) بازگردان. حضرت فرمود: اگر دشمن گذاشته بود که اصلاً ما آواره نمی‌شدیم (فَقَالَتْ یَا أَبَهْ رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا فَقَالَ هَیْهَاتَ لَوْ تُرِكَ‏ الْقَطَا لَنَامَ‏ ؛ بحارالانوار/45/47)
  • گاهی اوقات اصلاً دست خودمان نیست که بتوانیم یک شرّی را از سرِ خودمان کم کنیم؛ آن‌هم شرّ دشمنی که فقط زبان زور می‌فهمد و بسیار خبیث است. شرّ این دشمن را چگونه می‌خواهیم کم کنیم؟ تنها راهش مقاومت کردن و تن دادن به این امتحان است.
  • امروز ما با دشمنان وحشی و بی‌رحمی طرف هستیم که حاضرند دست به هر جنایتی برسند و نمی‌توانیم از این رویارویی فرار کنیم. نمی‌شود بگوییم: «ان‌شاءالله دشمن ما گرگ نیست، گربه است!» او فقط زبان زور می‌فهمد. البته در کنار زبان قدرتمند مقاومت، هرچقدر بتوان شرّ او را با مذاکره کم کرد اشکال ندارد، ولی باید مراقب بود اگر یک قدم عقب بنشینیم او جرأت پیدا می‌کند و ضربه می‌زند و بیشتر از اینها در حقّ ما جنایت خواهد کرد.
  • به همین خاطر بود که حضرت امام(ره) صریحاً دربارۀ این دشمن می‌فرمود: «بهترین دعا از براى امثال رئیس جمهورى امریكا و نوكرهاى او مثل صدام، بهترین دعاها این است كه خدا مرگشان بدهد، این دعا براى آنهاست... هر روزى كه بر اهل معصیت بگذرد، جهنمشان بدتر و داغتر مى‏شود. پس دعاى براى اینها اگر بخواهید بكنید این است كه خداوند اینها را مرگ بدهد تا اینكه این جهنم به آن سختى نباشد بر ایشان»(صحیفۀ امام/21/47) و رئیس جمهورهای بعدی آمریکا(بعد از کارتر) اگر از کارتر بدتر نباشند، بهتر نیستند.

راه‌های مختلف مواجهه با امتحان

  • در این‌جا انواع احتمالات مواجهه با امتحانات و سختی‌ها را مرور می‌کنیم. سؤال این است که الان یک سختی و امتحان الهی برای ما پیش آمده است. چه کار باید انجام دهیم؟
  • 1- گاهی تلاش خود را انجام می‌دهیم تا این سختی را برطرف کنیم و شرّ بلا را از سر خودمان کم کنیم.
  • 2- گاهی اوقات «نباید» تلاش کنیم که شرّ این بلا را از سر خودمان کم کنیم. مثلاً کسی که پدر و مادر بداخلاقی دارد نمی‌تواند این سختی را برطرف کند و فقط باید تحمل کند.
  • 3- گاهی اوقات «نمی‌توانیم» بلافاصله شرّ بلا را از سرِ خودمان کم کنیم و فقط باید تحمل یا مقاومت کنیم. مثلاً وقتی جنگی به ما تحمیل می‌شود و به ما حمله می‌کنند نمی‌شود به دشمن گفت: «شما را به خدا قسم می‌دهیم که به ما حمله نکنید!» اگر التماس کنیم، اتفاقاً آنها بیشتر حمله می‌کنند. اساساً ملتی که برای ابتلا آماده نباشد، ملت مرده است. و ملت آماده برای ابتلا، می‌تواند بلاهای خودش را کم کند.

مقاومت گاهی با جهاد است و گاهی با هجرت

  • ما در مقابل امتحانات نباید بگوییم که «ما نمی‌توانیم» و نباید تسلیم شویم، بلکه باید مقاومت کنیم. این مقاومت گاهی با جهاد است و گاهی با هجرت است. پیامبر(ص) می‌فرماید: «کسی که به‌خاطر دین خودش از یک قسمتی از زمین فرار کند و جای خود را تغییر دهد، حتی اگر یک وجب (یک متر) جای خودش را تغییر دهد، مستوجب بهشت خواهد شد و رفیق حضرت ابراهیم و پیامبر(ص) خواهد شد؛ مَنْ فَرَّ بِدِینِهِ مِنْ‏ أَرْضٍ‏ إِلَى‏ أَرْضٍ‏ وَ إِنْ كَانَ شِبْراً مِنَ‏ الْأَرْضِ‏ اسْتَوْجَبَ الْجَنَّةَ وَ كَانَ رَفِیقَ أَبِیهِ إِبْرَاهِیمَ وَ نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ ص»(مجموعۀ ورّام/1/33) وقتی انسان هجرت می‌کند طبیعتاً یک منافع و آسایش‌هایی را از دست می‌دهد و منافعی که آنجا دارد را می‌گذارد و برای حفظ دینش از آنجا هجرت می‌کند.

پاسخ ملائکه به جهنمیانی که می‌گفتند: «ما نمی‌توانستیم» چه بود؟

  • خداوند می‌فرماید: «کسانی که ملائکه آنها را قبض روح می‌کنند، در حالی که(به دلیل هجرت نکردن زیر سلطۀ کفار مانده بودند) به خودشان ظلم کرده‌اند، ملائکه به آنها می‌گویند: از نظر زندگی و دین‌داری چه وضعی داشتید و چه شد که جهنمی شدید؟ گفتند ما در زمین مستضعف بودیم(یعنی ما نمی‌توانستیم دینداری کنیم). ملائکه پاسخ می‌دهند: «مگر زمین خدا بزرگ نبود؟ خُب مهاجرت می‌کردید؛ إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ كُنْتُمْ؟ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً»(نساء/97) شأن نزول این آیه هم مستضعفین بدبختی بودند که در مکه مانده بودند و مشرکین از آنها به عنوان سپر انسانی یا سرباز، در جنگ با پیامبر(ص) استفاده کردند و در جنگ هم کشته شدند و بعد هم به جهنم رفتند.
  • وقتی می‌گویند ما «مستضعف» بودیم، به تعبیری معنایش این است که ما نمی‌توانستیم امتحانات الهی را پس بدهیم و به اوامر الهی پاسخ دهیم و این کار برای ما سخت بود. در حالی که لااقل می‌توانستند از آنجا هجرت کنند.

بعضی‌ها دچار بیماری «احساس ضعف» هستند/ دین، انسان را قوی می‌کند

  • بعضی‌ها دچار بیماری «احساس ضعف» هستند و همه‌اش می‌گویند: ما نمی‌توانم. اینها هیچ‌وقت نمی‌توانند احساس قدرت داشته باشند. ابلیس هم اینها را می‌ترساند. بعضی‌ها آن‌قدر احساس ضعف دارند که به جهان غرب با دهان باز نگاه می‌کنند. در حالی که ما از آنها قوی‌تر هستیم. ما الان باید در جهان، احساس قدرت کنیم. زیرا ما از 30 سال پیش تا حالا با همۀ محدودیت‌هایی که داشتیم چقدر رشد کرده‌ایم؟ اگر همین‌طوری پیش برویم به کجا خواهیم رسید؟ اصلاً قابل تصور نیست. ما واقعاً قدرتمند هستیم.
  • بیایید احساس قدرت کنید. احساس آدم‌های پیروز را داشته باشید. ما ظرفیت‌های زیادی برای قدرت بیشتر داریم. ما باید دسته‌های عزاداری را مظهر قدرت این جامعه قرار دهیم. این قدرت، روحیه و رویۀ ماست و این چیزی است که خدا می‌خواهد به ما بدهد. این قدرتی که دین به ما می‌دهد از آثار گمشده و غریب دین است. درست است که دین ما را لطیف و بصیر و مهربان می‌کند ولی دین بیش از همۀ اینها انسان را قوی می‌کند. کسی که قوی نبود، دین ندارد. 

نمی‌توانیم به این سادگی‌ها به امتحانات الهی بگوییم: «نمی‌توانیم»/خصوصاً اگر مردم جامعه با هم باشند 

  • ‏ما نمی‌توانیم به این سادگی‌ها به امتحانات الهی بگوییم: «نمی‌توانیم». خیلی سخت است که ما به خداوند بگوییم «نمی‌توانیم» خصوصاً اگر جامعه با هم باشند. اگر جامعۀ دینی یک‌باره با هم بلند شوند، هیچ‌وقت داستان کربلا برای آنها تکرار نمی‌شود چرا که خداوند می‌فرماید: «بر ما واجب است مؤمنین را کمک کنیم؛ وَ كانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ»(روم/47) داستان ما هیچ‌وقت مثل کربلا نخواهد شد، چون حسین(ع) در کربلا تنها بود(آن 72 نفر که فدای حسین(ع) شدند هم جامعه محسوب نمی‌شدند و تعدادشان کم بود) در واقع جامعۀ مؤمنین، حسین(ع) را تنها گذاشت.
  • اگر جامعۀ مؤمنین امام حسین(ع) را تنها نمی‌گذاشت، نه تنها بر یزید غلبه می‌کردند بلکه می‌توانستند روم را هم شکست دهند. اگر ما جامعه‌ای باشیم که با هم برخیزیم، خداوند استکبار را به دست ما نابود خواهد کرد و مولای ما در میانه‌های راه، وقتی ببیند که حرکت ما قطعی است و بازگشتی نداریم، به عنوان مصداق اتم نصرت الهی از پردۀ غیب بیرون خواهد آمد و کار را به سرانجام خواهد رساند. ان‌شاء الله.

اگر قیام کنیم و خوبان‌مان را تنها نگذاریم، داستان‌ ما مثل کربلا نخواهد شد/ این وعدۀ الهی است

  • اگر «ما نمی‌توانیم» نگوییم، ابرقدرتها به دست ما به خاک ذلت خواهند نشست و جهان نجات پیدا خواهد کرد. ما اگر قیام کنیم داستان‌ ما مثل کربلا نخواهد شد. اگر ما با هم قیام کنیم و خوبان‌‌مان را غریب نگذاریم، تمام کفر و ظلم در جهان به دست ما نابود خواهد شد. چقدر امام(ره) در این‌باره سخن گفته است. این وعدۀ الهی است و نصرتش را خواهد رساند. اما چرا خدا در کربلا نصرتش را نرساند؟ چون نه تنها، مردم قیام برای حسین(ع) نکردند بلکه علیه حسین(ع) اقدام کردند.
  • مناجات امام حسین(ع) را در آخرین لحظات ببینید:«خدایا! اگر نصرت خودت را از آسمان، به ما دریغ داشته‌ای و نصرت تو به ما نرسید، انتقام ما را بگیرد و چیزی بهتر از آن نصرت به ما بده؛ رَبِّ إِنْ‏ كُنْتَ‏ حَبَسْتَ‏ عَنَّا النَّصْرَ مِنَ السَّمَاءِ فَاجْعَلْ ذَلِكَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ وَ انْتَقِمْ لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ الظَّالِمِینَ»( ارشاد مفید/2/108؛ وقعة الطف/246)




نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، داستان، مباهله ، غدیر ، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنرانی پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع)/چگونه امتحان می‌شویم؟-5

پناهیان: مدیری که بگوید طوری مدیریت می‌کنم که بدون سختی جلو برویم، حتماً دارد فریب می‌دهد/ نقش کلیدی اشعث در پایان دادن جنگ صفین آن بود که به علی(ع) بگوید مردم از جنگ خسته شده‌اند!

پنجمین شب از سلسله سخنرانی‌های حجت الاسلام «پناهیان» در هیئت میثاق با شهدای گمانم دانشگاه امام صادق (ع) پیرامون موضوع «امتحان» انجام شد.

 مشروح این سخنرانی به شرح زیر است:

حجت الاسلام پناهیان در بخش اول سخنرانی: مدیران جامعه برای یک جامعۀ رو به پیشرفت، باید صادقانه به مردم بگویند چه برنامۀ ریاضتی‌ای برای رشد و پیشرفت جامعه خواهند داشت؛ البته نه به معنای نامعقول کلمه. ما باید آنقدر این سخنان را مطرح کنیم تا مسئولین بتوانند واقعاً جامعه را رشد دهند. مدیری که صریحاً به مردم می‌گوید: من این ریاضت را به جامعه خواهم داد، ولی در عوض این رشد را خواهیم داشت، او راست می‌گوید و کسی که این را نگوید، دروغ می‌گوید؛ چون رشد کردن بدون سختی کشیدن ممکن نیست. مدیری که به مردم بگوید من یک‌طوری مدیریت خواهم کرد که مطلقاً بدون تحمل سختی، جلو خواهیم رفت حتماً دارد ما را فریب می‌دهد. شکوفا کردن استعدادهای مردم در بستر سختی‌های امتحان وظیفۀ مدیران جامعه است.

پناهیان در بخش دوم: خیلی مشهور شده است که دربارۀ واقعۀ صفین می‌گویند که معاویه قرآن‌ها را بالای نیزه کرد و اینها را فریب داد. ولی تاریخ می‌گوید مسألۀ اصلی قرآن‌های سر نیزه نبود. بلکه شب قبل از اینکه قرآن‌ها بالای نیزه برود، اشعث سخنرانی تا مردم را متقاعد کند که «ما نمی‌توانیم جنگ را ادامه دهیم». قرآن بر سر نیزه کردن و فریب دادن مردم با قرآن، در واقع تیر خلاص و یا بهانه بود؛ اصل پروژه را اشعث در این سخنرانی انجام داد و معاویه هم به انتشار سخن اشعث در میان لشکر عراق دامن زد. اشعث نیز پس از خطبۀ قرّاء امیرالمؤمنین مبنی بر مقاومت تا پیروزی، در خضور حضرت سخنرانی کرد و گفت: مردم از جنگ خسته شده‌اند! اشعث در پایان دادن به جنگ صفین نقش کلیدی داشت. ابن ابی الحدید می‌گوید: «هر فتنه‌ای در حکومت امیرالمؤمنین(ع) بود، ریشه‌اش اشعث بوده است.»

* * *

امسال هفتمین سالی است که حجت الاسلام علیرضا پناهیان سخنران دهۀ اول محرم هیئت دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)-هئیت میثاق با شهدا- و میثم مطیعی نیز مانند سالهای گذشته عهده‌دار مداحی این بزرگترین مجلس عزاداری دانشگاهی در منطقۀ شمال غرب تهران است. بخش‌هایی از پنجمین شب سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع) با موضوع «چگونه امتحان می‌شویم؟» را در ادامه می‌خوانید:

 

الف) رشد بدون سختی ممکن نیست/مدیری که بگوید طوری مدیریت می‌کنم که بدون سختی جلو برویم، حتماً دارد فریب می‌دهد

فریب مردم با وعدۀ راحتی نابه‌جا برای رأی بیشتر، از آفات زشت دموکراسی است/ راحتی دادن به فرد یا جامعه به‌طور مطلق، امکان ندارد

  • همان‌طور که امتحان برای یک فرد، غالباً با سختی همراه است، امتحان برای یک جامعه هم با سختی‌هایی همراه است. همان‌طور که پدر و مادر باید فرزندان خود را در حدّ معقول در معرض امتحانات و سختی‌های زندگی قرار دهند تا رشد کند (نه اینکه او را در آسایش مطلق قرار دهند) مدیران یک جامعه هم باید جامعه را در معرض امتحانات الهی و سختی‌های معقول برای رشد قرار دهند.
  • یکی از آفات بسیار زشت و قبیح دموکراسی این شده است که مدیران جامعه به دلیل اینکه محتاج رأی مردم هستند، از یکدیگر برای فریب دادن مردم سبقت می‌گیرند و به آنها می‌گویند: ما می‌خواهیم شما را در راحتی قرار دهیم. و یا از هم سبقت می‌گیرند در اینکه به مردم بگویند ما برای راحتی شما هر اقدامی را انجام می‌دهیم. یعنی به صورت نابه‌جا به مردم وعدۀ راحتی می‌دهند و یا مردم را با وعدۀ راحتی‌های نابه‌جا که مانع رشد آنهاست، فریب می‌دهند و برنامه‌هایی را طراحی می‌کنند که مردم به آنها اقبال کنند. در حالی که راحتی دادن به فرد یا جامعه به معنای مطلق کلمه، اصلاً امکان ندارد.

آیا یک پزشک می‌تواند برای جلب رضایت سطحی بیمار، از اصول علمی خود چشم‌پوشی کند؟! / روزی مردم دنیا علیه دموکراسی قیام خواهند کرد

  • نه هیچ پدر و مادری در اثر محبت خود به فرزندان، حق دارند و می‌توانند فرزندان خود را در معرض امتحان قرار ندهند و نه هیچ مدیری از مدیران جامعه حق دارد و می‌تواند جامعه را در آسایش و راحتی مطلق قرار دهد.
  • یک روزی علیه این آفت شوم دموکراسی که مدیران به خاطر مردم‌گرایی(جلب آراء مردم)، غلط می‌گویند و غلط رفتار می‌کنند، قیام خواهد شد. یک روزی همۀ مردم در همۀ دنیا علیه این پدیدۀ شوم دموکراسی قیام خواهند کرد. چون بازاری از عوام‌فریبی را فراهم آورده است.
  • مگر یک پزشک در مقام طبابت، می‌تواند به خاطر رضایت سطحی و ظاهری بیمار خودش از اصول علمی خود چشم‌پوشی کند؟! آیا درست است که یک مادر یا پدر، به خاطر محبت به فرزند(نه برای رأی جمع کردن) در مقابل سختی‌های معقول و رشددهندۀ فرزند کوتاه بیاید و به او خیانت کند؟ اتفاقاً این‌طور خیانت‌ها در جامعۀ ما خیلی رواج دارد و عادی است.

اگر بچه را با محبت‌های بی‌جا لوس بار بیاورید، در آینده قدرت تحمل سختی‌ها را نخواهد داشت و استعدادهایش کاهش می‌یابد

  • از 7 تا 14 سالگی، دوران ادب کردن فرزند است ولی بسیاری از پدر و مادرها مثل دوران زیر هفت سالگی با فرزند خود رفتار می‌کنند و باز هم نوکریِ بچه را می‌کنند(در حالی که فقط تا 7 سال باید نوکری بچه را می‌کردند) و با محبت‌های بی‌جا، بچه را لوس بار می‌آورند. لذا از 14 سالگی به بعد که بچه می‌خواهد هوسبازی‌های خود را ادامه دهد، یک‌دفعه‌ای برای پدر و مادر مشکل ایجاد می‌شود و تازه می‌خواهند از این سن 14 سالگی بچه را تربیت کنند. در حالی که اصل دورۀ تربیت، از 7 تا 14 سالگی است و اگر در این دوران بچه را شبیه پادگان، منظم و مؤدب بار نیاورید، به او خیانت کرده‌اید و در آینده هم قدرت تحمل سختی‌ها را نخواهد داشت و بالطبع، استعدادهای او کاهش پیدا خواهد کرد. (قَالَ الصَّادِقُ ع: دَعِ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِینَ وَ یُؤَدَّبْ سَبْعَ سِنِینَ وَ أَلْزِمْهُ نَفْسَکَ سَبْعَ سِنِینَ فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا خَیْرَ فِیهِ؛ من‏لایحضره‏الفقیه/3/492) و (الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ‏ سِنِینَ‏ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ؛ وسائل‏الشیعة/21/476) و (دَعِ ابْنَکَ یَلْعَبُ سَبْعَ سِنِینَ وَ أَلْزِمْهُ نَفْسَکَ سَبْعاً فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا خَیْرَ فِیهِ؛ الکافی/6/46)
  • پدر و مادر به ویژه در دوران 7 تا 14 سالگی، باید فرزندان خود را در معرض امتحان قرار دهند. امتحان هم یعنی «محنت کشیدن» و ابتلاء هم یعنی «بلا کشیدن». البته منظور این نیست که پدر و مادر سختی‌های غیرمعقول به فرزندان خود بدهند. طبیعتاً سختی باید معقول باشد ولی کم نیستند پدر و مادرهایی که از سرِ محبت نا‌به‌جا، در مواقع لازم از دادن سختی‌های معقول به فرزندان‌شان خودداری می‌کنند. لذا بعد از 14 سالگی و در دوران بلوغ، این پدر و مادر ده برابر سختی می‌کشند تا فرزند نوجوان خود را رام کنند، و نتیجه هم نمی‌گیرند.

مدیری که بگوید طوری مدیریت می‌کنم که مطلقا بدون سختی جلو برویم، حتماً دارد ما را فریب می‌دهد/رشد بدون سختی کشیدن ممکن نیست

  • معلوم است که محبتِ بی‌جا ضرر دارد و کسی که به شما محبتِ بی‌جا دارد، در واقع به شما لطف نکرده است. دربارۀ مدیران جامعه نیز همین‌طور است. مدیران جامعه برای یک جامعۀ رو به پیشرفت، باید صادقانه به مردم بگویند چه برنامۀ ریاضتی‌ای برای رشد و پیشرفت جامعه خواهند داشت؛ البته ریاضت به معنای درست کلمه، نه به معنای نامعقول کلمه. ما باید این سخنان را زیاد مطرح کنیم تا مسئولین بتوانند واقعاً جامعه را رشد دهند.
  • مدیری که صریحاً به مردم می‌گوید: من این ریاضت را به جامعه خواهم داد ولی در عوض این رشد را خواهیم داشت، او راست می‌گوید و کسی که این را نگوید، دروغ می‌گوید؛ چون رشد کردن بدون سختی کشیدن ممکن نیست. مدیری که به مردم بگوید من یک‌طوری مدیریت خواهم کرد که مطلقاً بدون تحمل سختی، جلو خواهیم رفت حتماً دارد ما را فریب می‌دهد.

امتحان یعنی در رنج قرار گرفتن و رشد کردن/ نفی تمام رنج‌ها غیر معقول است

  • امتحان یعنی در رنج قرار گرفتن و رشد کردن. نفی تمام رنج‌ها غیر معقول است. البته معنایش این نیست که برای رفع رنج‌های خودمان تلاش نکنیم. ولی باید بدانیم که قطعاً امکان ندارد بدون رنج کشیدن رشد کنیم. امام محمد باقر(ع) می‌فرماید: «بهشت با سختی‌ها پوشیده شده است؛ الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِه»(کافی/2/89)‏
  • جامعه در بستر امتحان رشد خواهد کرد؛ همان‌طور که فرد در بستر امتحان رشد می‌کند. فلسفۀ امتحان هم به فعلیت رساندن استعدادهای بالقوه و توانایی‌های پنهان فرد و جامعه است.

امام(ره) فایدۀ زجرهای دفاع مقدس را بیان می‌کرد، ولی آن فرد می‌گفت ما بیهوده این‌همه شهید دادیم و زجر کشیدیم!

  • حضرت امام(ره) چقدر از دفاع مقدس تقدیر کردند و فرمودند ما در دفاع مقدس به این ارزشها رسیدیم و ارزش‌ها را یک به یک بیان کردند، ولی در مقابل امام(ره) آن کسی که قرار بود قائم مقام ایشان شود، در مصاحبۀ خودش گفته بود: ما بیهوده این‌همه شهید و کشته دادیم و بی‌خود زجر کشیدیم. امام(ره) فایدۀ زجرها را می‌دید ولی او فقط سختی زجرها را می‌دید.
  • امتحان برای فرد و جامعه موجب شکوفا شدن استعدادهاست. نه از فرد می‌توان امتحان-یعنی زجر کشیدن- را به‌طور کامل محو کرد و نه از جامعه. ولی جوامع غربی، انسان‌ها را با وعده‌ دادن به راحتی و آسایش دروغین، فریب می‌دهند و جوان‌ها را به سوی «دلم ‌می‌خواهد»ها سوق می‌دهند تا بتوانند آنها را به بردگی بکشانند.

اگر کسی زیادی به میل انسان رفتار کند، احتمالا می‌خواهد مرا فریب دهد

  • حتماً داستان «پینوکیو» را شنیده‌اید که یک‌عده‌ای، بچه‌ها را به جایی می‌بردند که سراسر بازی و سرگرمی بود اما بعد از مدتی که بچه‌ها در آنجا بازی می‌کردند تبدیل به حمار می‌شدند و بعد هم از آنها بارکشی می‌کردند. می‌خواست بگوید: کسی که زیاد بازی کند، تبدیل به حمار می‌شود و لذا داستان حکمت‌آمیزی بود.
  • اگر کسی زیادی به میل من رفتار کند، به احتمال زیاد می‌خواهد مرا فریب دهد؛ حتی اگر تمایلات خوبی داشته باشم. شما اگر تمایلات خوبی هم داشته باشید، خدا همیشه به میل شما رفتار نخواهد کرد و مدام به شما «ضدّ حال» می‌زند. لذا تصور نکنید اگر خواستید با انگیزه‌های خوب، برای خدا کار کنید، خدا فرش قرمز جلوی شما می‌اندازد! حتی اگر کسی در حدّ ابالفضل‌العباس(ع) هم باشد، وقتی می‌خواهد برای خیمه‌های حسین(ع) آب بیاورد، در راه به مشک او تیر می‌زنند.
  • بنا نیست در این دنیا شما هرچه دل‌تان خواست تحقق پیدا کند؛ حتی خواسته‌های خوب شما. پس مراقب باشید کسی شما را فریب ندهد.

اگر مسئولین برای جلب آراء مردم، تابع هوای نفس و راحت‌طلبی آدم‌ها شوند خیانت کرده‌اند/پرورش و شکوفا کردن استعدادهای جامعه در بستر امتحانات ممکن است

  • هر کسی که می‌خواهد رأی جمع کند، باید برنامۀ بهتری ارائه کند؛ برنامه‌ای که «موضوع مهم امتحان و سختی کشیدن برای رشد و مقاومت در برابر سختی‌ها» در آن محور قرار گرفته باشد و بگوید که چگونه قرار است در مقابل مشکلات و سختی‌ها مقاومت کنیم؟ و الا اگر این‌طور نباشد، مسئولین برای جذب آدم‌ها، تابع هوای نفس و تابع راحت‌طلبی آدم‌ها می‌شوند و این یعنی خیانت به مردم.
  • یکی از آسیب‌های دموکراسی همین است که یک مدیر برای رأی جمع کردن، زیادی به میل آدم‌ها رفتار کند و تابع هوای نفس آنها شود. و این فریب دادن مردم و خیانت به مردم است. همچنان وقتی دیدید یک فیلم از هر شیوه و ابزاری(مثل جذابیت‌های ظاهری هنرپیشه‌ها و...) استفاده می‌کند تا به هر قیمتی شما را جذب کند، بدانید که دارد به شعور شما توهین می‌کند.
  • فلسفۀ امتحان این است که با افتادن انسان در سختی‌ها، قوای پنهان انسان رو بیاید و شکوفا شود. همان‌طور که استعدادهای یک انسان باید شناسایی و کشف شود و پرورش پیدا کند، مدیران جامعه هم باید به شناسایی و کشف و پرورش استعدادهای جامعه اقدام کنند. و اگر بخواهند این کار را انجام دهند باید در بستر امتحانات و ابتلائات الهی انجام بگیرد.

«دفاع مقدس» و«محاصره‌های اقتصادی» از نمونه‌های رشد جامعه در بستر امتحان است

  • «انقلاب» و «دفاع مقدس» از نمونه‌های رشد جامعه در بستر امتحانات ابتلائات الهی است. یک نمونۀ امروزی آن هم «محاصره‌های اقتصادی» است. بارها در اخبار شنیده‌اید که: فلان محصول را به خاطر تحریم‌ها به ما ندادند، لذا خودمان روی آن کار کردیم و کارخانه‌ها مجبور شدند به فکرها و ایده‌ها و طرح‌های داخلی بها بدهند(و برای خرید این طرح‌ها پول خرج کنند) و الان ساخت داخل شده است.
  • اندیشمندانی در کشور ما هستند که طرح‌های بسیار خوبی دارند، ولی چون این طرح‌ها را کسی از آنها نمی‌خرد، همین‌طور بلااستفاده مانده است. در نتیجۀ محاصره‌های اقتصادی بالاخره مدیران و کارخانه‌داران به سراغ این طرح‌های داخلی خواهند آمد و موجب شکوفایی خواهد شد. از طرح‌های فراوانی سخن به میان می‌آید که توسط خودِ ایرانی‌ها ساخته شده است ولی با اینکه ما در محاصره اقصادی هستیم، باز هم می‌روند و از خارجی‌ها خرید می‌کنند و طرح این مخترع و سازندۀ داخلی را خرید نمی‌کنند و با او قرارداد نمی‌بندند که این محصول منحصر به فرد را در داخل کشور تولید کند.





نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

طبق روایت؛ همۀ تفاوت‌های انسان‌ها برای امتحان گرفتن از آنهاست

  • وقتی خداوند حضرت آدم(ع) را خلق کرد، ذریۀ حضرت آدم را در عالم ذر، به او نشان داد.(إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخْرَجَ ذُرِّیَّةَ آدَمَ ع مِنْ ظَهْرِهِ‏ لِیَأْخُذَ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ بِالرُّبُوبِیَّة...؛ کافی/2/9) اولین سؤال آدم(ع) از خداوند این بود که پرسید: چرا اینها این‌قدر با هم فرق می‌کنند؟ خداوند متعال در پاسخ این سؤال، زندگی ابناء بشر را حول محور امتحان برای آدم(ع) توضیح دادند. چون زندگی بشر اساساً بر محور امتحان است.
  • خداوند به آدم(ع) فرمود: «من تو را خلق کردم و آنها را خلق می‌کنم تا شما را امتحان کنم و معلوم شود کدام‌یک از شما بهتر خواهید بود. دنیا و آخرت و مرگ و زندگی و بهشت و جهنم را به همین خاطر خلق کرده‌ام؛ وَ إِنَّمَا خَلَقْتُكَ‏ وَ خَلَقْتُهُمْ‏ لِأَبْلُوَكَ وَ أَبْلُوَهُمْ‏ أَیُّكُمْ‏ أَحْسَنُ عَمَلًا فِی دَارِ الدُّنْیَا فِی حَیَاتِكُمْ وَ قَبْلَ مَمَاتِكُمْ فَلِذَلِكَ خَلَقْتُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ وَ الْحَیَاةَ وَ الْمَوْتَ وَ الطَّاعَة وَ الْمَعْصِیَةَ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ؛ بنا بر علم و تدبیر خودم بین صورت‌ها و اجسام و رنگ‌های آنها فرق قرار دادم و در مقدار رزق و روزی آنها تفاوت قرار دادم و در میزان طاعت و معصیت آنها تفاوت قرار دادم. برخی از آنها بیمار و برخی سالم هستند و برخی عالم و برخی جاهل و برخی فقیر و برخی ثروتمند...؛ وَ كَذَلِكَ أَرَدْتُ فِی تَقْدِیرِی وَ تَدْبِیرِی وَ بِعِلْمِیَ النَّافِذِ فِیهِمْ خَالَفْتُ بَیْنَ صُوَرِهِمْ وَ أَجْسَامِهِمْ وَ أَلْوَانِهِمْ وَ أَعْمَارِهِمْ وَ أَرْزَاقِهِمْ وَ طَاعَتِهِمْ وَ مَعْصِیَتِهِمْ فَجَعَلْتُ مِنْهُمُ الشَّقِیَّ وَ السَّعِیدَ وَ الْبَصِیرَ وَ الْأَعْمَى وَ الْقَصِیرَ وَ الطَّوِیلَ وَ الْجَمِیلَ وَ الدَّمِیمَ وَ الْعَالِمَ وَ الْجَاهِلَ وَ الْغَنِیَّ وَ الْفَقِیرَ وَ الْمُطِیعَ وَ الْعَاصِیَ وَ الصَّحِیحَ وَ السَّقِیمَ وَ مَنْ بِهِ الزَّمَانَةُ وَ مَنْ لَا عَاهَةَ بِهِ فَیَنْظُرُ الصَّحِیحُ إِلَى الَّذِی بِهِ الْعَاهَةُ فَیَحْمَدُنِی عَلَى عَافِیَتِهِ»(همان)
  • در ادامه روایت، خداوند باز هم تأکید می‌فرماید: «همۀ این تفاوت‌ها برای این است که اساساً من آنها را برای این خلق کرده‌ام که از آنها امتحان بگیرم، در سختی و آسانی و در عافیت و بلا و آنچه منع کرده‌ام از آنها امتحان بگیرم؛ فَلِذَلِكَ خَلَقْتُهُمْ‏ لِأَبْلُوَهُمْ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ فِیمَا أُعَافِیهِمْ وَ فِیمَا أَبْتَلِیهِمْ وَ فِیمَا أُعْطِیهِمْ وَ فِیمَا أَمْنَعُهُمْ»(کافی/2/10)
  • امام صادق(ع) از پیامبر(ص) چنین نقل می‌فرماید که خداوند فرمود: «برخی از بندگان من هستند که جز با بیماری و فقر اصلاح نمی‌شوند و من هم اینها را به فقر و بیماری مبتلا می‌کنم و به این صورت آنها را اصلاح می‌کنم؛ إِنَ‏ مِنَ‏ الْعِبَادِ لَعِبَاداً لَا یَصْلُحُ‏ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلَّا بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فِی أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فِی أَبْدَانِهِمْ فَیَصْلُحُ لَهُمْ [عَلَیْهِ‏] أَمْرُ دِینِهِم»(کافی/2/60) نه اینکه این افراد، آدم‌های بدی باشند، ولی ویژگی آنها این است که فقط با بیماری و فقر و گرفتاری آدم می‌شوند و لذا خداوند به‏ آنها بیماری و فقر می‌دهد تا درست شوند.
  • پیامبر اکرم(ص) در روایت دیگری می‌فرماید؛ خداوند متعال چنین فرمود: «برخی از بندگان مؤمن من هستند که ایمان‌شان فقط با فقر درست می‌شود لذا من به آنها فقر می‌دهم و اگر به آنها ثروت بدهم فاسد می‌شوند، و برخی از بندگان مؤمن من هستند که فقط با ثروت اصلاح می‌شوند و اگر آنها را فقیر کنم، فاسد می‌شوند. و برخی نیز با بیماری رشد می‌کنند و اگر به آنها سلامتی داده شود، فاسد می‌شوند و برخی نیز فقط با سلامتی رشد می‌کنند و اگر مریض بشوند، فاسد خواهند شد. من بندگانم را تدبیر می‌کنم به خاطر اینکه من قلب آنها و ظرفیت‌های آنها را می‌شناسم؛ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَمَنْ لَا یَصْلُحُ‏ إِیمَانُهُ‏ إِلَّا بِالْفَقْرِ وَ لَوْ أَغْنَیْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَمَنْ لَا یَصْلُحُ‏ إِیمَانُهُ‏ إِلَّا بِالْغِنَاءِ وَ لَوْ أَفْقَرْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَمَنْ لَا یَصْلُحُ‏ إِیمَانُهُ‏ إِلَّا بِالسُّقْمِ وَ لَوْ صَحَّحْتُ جِسْمَهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَمَنْ لَا یَصْلُحُ‏ إِیمَانُهُ‏ إِلَّا بِالصِّحَّةِ وَ لَوْ أَسْقَمْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ إِنِّی أُدَبِّرُ عِبَادِی لِعِلْمِی بِقُلُوبِهِمْ فَإِنِّی عَلِیمٌ خَبِیر»(توحید صدوق/400)

پاسخ به یک شبهه: آیا با این دیدگاه، انگیزۀ رفع مشکلات زندگی در انسان از بین نمی‌رود؟/انگیزۀ ما باید انجام اوامر الهی باشد نه نتیجه

  • در اینجا یک شبهه را جواب می‌دهیم. شبهه این است که می‌گویند: «وقتی با این دید به زندگی نگاه کنیم، انگیزۀ رفع مشکلات و فعالیت در ما از بین می‌رود. اگر قرار است خدا با فقر و بیماری و گرفتاری، ما را امتحان کند پس دیگر فعالیت نکنیم تا این مشکلات برطرف شود!» پاسخ این شبهه روشن است: «فعالیت‌های خودمان را باید بر اساس وظیفه و تکلیف الهی انجام دهیم نه با انگیزۀ برطرف کردن موانع مقدر شده.»
  • باید به انگیزه‌های خودمان نگاه دیگری داشته باشیم. نباید با مقدرات الهی بجنگیم. انگیزۀ ما برای تلاش و فعالیت، باید انجام امر خدا باشد نه نتیجه. خدا به ما دستور داده است که تلاش کنیم. مثلاً کسی که فقیر است طبق وظیفۀ الهی باید برای کسب روزیِ حلال، تلاش کند، هرچند ممکن است تقدیر الهی این باشد که او در فقر و تنگدستی باقی بماند، چون فقط با فقر اصلاح می‌شود.
  • کسی نباید بگوید: «اگر مقدر است من با فقر آدم شوم، پس چه فایده‌ای دارد که به دنبال کار بروم! من به هر حال فقیر باقی می‌مانم، پس چرا تلاش بیهوده انجام دهم!» چنین کسی اساس دین و عبودیت برایش جانیفتاده است. اصلاً زیبایی عبودیت به همین است.

عبد باید طبق دستور مولا به وظیفۀ الهی خود عمل کند و به نتیجه کاری نداشته باشد/البته تشخیص اینکه «الان تکلیف من چیست؟» سخت است

  • عبد به کسی می‌گویند که طبق دستور مولای خودش عمل کند و به وظیفۀ الهی خود عمل کند و به نتیجه کاری نداشته باشد.
  • اگر ما عبد خدا هستیم، باید طبق تکلیف الهی عمل کنیم. البته گاهی اوقات به ما می‌گویند که با توجه به محاسبۀ نتیجه، تکلیف خود را انجام دهید و باز هم در انتها نتیجه هر چه شد، باز مهم این است که ما تلاش خود در بررسی را انجام داده باشیم. گاهی نیز می‌گویند: اصلاً به نتیجه کاری نداشته باشید و این کار را انجام دهید. و حتی می‌گویند: این کار اصلاً نتیجه ندارد، ولی باید آن را انجام دهید. مثلاً امیرالمؤمنین(ع) می‌داند هرچه به ابن ملجم محبت کند، نتیجه نخواهد داشت ولی طبق تکلیف الهی خودش به او محبت می‌کند.(در جلسه قبل به روایتش اشاره کردیم)
  • گاهی تکلیف این است که نتیجه را بررسی کنیم و بعد آن کار را انجام دهیم. مثلاً شخصی به امیرالمؤمنین(ع) گفت: اجازه بدهید من برای شما بیعت جمع کنم. حضرت فرمود: من می‌دانم این کار نتیجه ندارد، لذا اجازه نداد این کار را انجام دهد.
  • هر کسی باید ببیند الان چه تکلیفی دارد؟ البته اینکه انسان بتواند در هر لحظه‌ای تشخیص دهد «تکلیفش چیست؟» خیلی سخت است و برای فهمیدن و تشخیص تکلیف باید درِ خانۀ خدا تضرع و توسل کنیم.
  • در ادعیه داریم که: خدایا! مرا در همان موضوعی که مرا به خاطرش خلق کرده‌ای به کار بگیر(وَ اسْتَعْمِلْنِی‏ بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَیَّامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی‏ لَهُ؛ صحیفه سجادیه/دعای20) همچنین حضرت زهرا(س) در دعای بسیار برجسته‌ای شبیه این عبارت را بیان می‌فرماید.(اللَّهُمَّ فَرِّغْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ وَ لَا تَشْغَلْنِی بِمَا تَكَفَّلْتَ لِی بِهِ؛ مهج الدعوات/141) در تعقیب نماز عشاء هم شبیه این تعبیر را داریم. آنجایی که می‌خوانیم: «خدایا! اجازه نده به سراغ کاری بروم که برای من نتیجه ندارد؛ وَ لَا تُعَنِّنِی‏ بِطَلَبِ مَا لَمْ تُقَدِّرْ لِی فِیهِ رِزْقا»(مصباح‌المتهجد/1/109) اگر این دعاها مستجاب شود، خداوند امور زندگی تو را اداره می‌کند و در کارها و مسائل زندگی به تو کمک می‌کند.

باید دنبال «انجام وظایف خودمان» باشیم نه دنبال «حلِ مسائل خودمان»/ گرچه گاهی اوقات وظیفه حل مسألۀ خودمان است/برخی می‌خواهند دین را در خدمتِ حل مسائل خودشان قرار دهند

  • جامعه‌ای که همه از سرِ وظیفه و تکلیف الهی در آن جامعه کار می‌کنند، چقدر زیبا خواهد بود! مثلاً اگر کسی درس می‌خواند، از سرِ وظیفه این کار را انجام می‌دهد. اگر کسی کار و فعالیت اقتصادی انجام می‌دهد از سرِ وظیفه انجام دهد. جامعه‌ای که در آن، «انجام وظیفه» بر «حلِ مسائل خود» غلبه نداشته باشد، جامعۀ دینی رشد یافته‌ای نیست. بعضی‌ها حل مسائل خودشان را محور قرار داده‌اند و می‌خواهند دین را هم در خدمتِ حل مسائل خودشان قرار دهند! در حالی که ما باید دنبال انجام وظایف خودمان باشیم نه دنبال حلِ مسائل خودمان.
  • البته وقتی دنبال وظایف خودمان باشیم، گاهی اوقات به ما می‌گویند: الان وظیفۀ شما این است که بروید این مسألۀ خودتان را حل کنید و به نتیجه برسید. و گاهی نیز می‌گویند: این مسأله حل نمی‌شود و به نتیجه نخواهید رسید ولی باید این وظایف را انجام دهید.
  • ما باید وظیفه‌گرا و وظیفه‌شناس باشیم؛ نه نتیجه‌گرا. اما بعضی‌ها در حلِ مسائل می‌خواهند دین خدا را هم به راهِ خودشان بیاورند و طبق تشخیص خودشان آن را درست کنند! وقتی به بعضی‌ها گفته می‌شود: «این امر ولایت است و باید انجام دهید» می‌گویند: «من باید یک‌چیزهایی را توضیح دهم و ایشان باید قبول کنند که این دستور را تغییر دهند!» می‌گوییم: «ایشان تکلیف‌شان این است که آن‌چیزی که تشخیص داده‌اند به شما دستور بدهند» می‌گویند: «نه! من باید این وضعیت را عوض کنم!»

قسمت دوم: امتحان جامعه

ابلیس در امتحانات اجتماعی به جامعه می‌گوید: «شما نمی‌توانید»؛ همان‌طور که به یک فرد می‌گوید: «تو نمی‌توانی!»

  • حالا به سراغ امتحانات مربوط به جامعه می‌رویم. همان‌طور که خدا از یک فرد امتحان می‌گیرد، از یک جامعه نیز امتحان می‌گیرد. گاهی یک امتحان کلی از جامعه گرفته می‌شود و تناسب‌های امتحان با تک تک آدم‌ها حذف می‌شود. مثلاً هر کسی هر تناسبی دارد، یک امتحان عمومی اعلام شده است به نام «امتحان جنگ» که در این امتحان، همه مشترک هستند. 
  • در باب امتحان برای جامعه باید دقت داشته باشیم که ابلیس همان‌طور که به یک فرد همیشه می‌گوید: «تو نمی‌توانی از پس این امتحان برآیی» به یک جامعه نیز همین را می‌گوید. همان‌طور که افراد گاهی اوقات می‌خواهند از زیر بار امتحانات الهی فرار کنند و اصلاً نمی‌خواهند امتحان دادن را بپذیرند، جوامع ایمانی هم گاهی اوقات با امتحان همین برخورد را دارند.
  • در جریان امتحانات اجتماعی، ابلیس به یک جامعه می‌گوید: «شما نمی‌توانید»، و البته اینکه دست ابلیس از چه آستین‌هایی در می‌آید، کاری نداریم.

چرا امام(ره) می‌فرمود: ما می‌توانیم؟/ یک استدلال ساده: «این امتحان ماست؛ پس ما می‌توانیم»

  • امام(ره) مکرراً به جامعۀ ما نگاه می‌کرد و می‌فرمود: «ما می‌توانیم». وقتی امام(ره) می‌فرمود ما می‌توانیم مستقل باشیم تقریباً احدی از سیاسیون باور نمی‌کرد. چرا امام(ره) می‌فرمود ما می‌توانیم؟ به دلیل نگاه عرفانی و بصیرت دینی‌ای که داشت.
  • «ما می‌توانیم» یک نگاه دینی است و برآمده از اعتقادات و جهان‌بینی ماست. مسأله خیلی ساده است؛ می‌گوییم: «این امتحان ماست؛ پس ما می‌توانیم» چون وقتی خدا از ما یک امتحانی می‌گیرد، معلوم است که ما می‌توانیم از پسِ آن برآییم و توانایی مواجهه با آن را داریم و الا خدا چنین امتحانی از ما نمی‌گرفت.

«ما می‌توانیم» یک شعار سیاسی نیست؛ یک حقیقت دینی است/ برای اینکه ببینم «ما واقعاً می‌توانیم؟» لازم نیست اسلحه و مهمات خودمان را بشماریم!

  • «ما می‌توانیم» یک شعار سیاسی نیست؛ یک حقیقت دینی است. ما با هر امتحانی که مواجه شدیم، معلوم می‌شود حتماً از عهدۀ این امتحان برمی‌آییم که خدا چنین امتحانی دارد از ما می‌گیرد.
  • مثلاً وقتی به ما حمله کردند و جنگ راه انداختند، تمام کشورهای جهان پشت سر صدام قرار گرفتند، ولی امام(ره) فرمود ما می‌توانیم. چرا؟ چون این جنگ امتحان ِما بود و وقتی خدا این امتحان را برای ما قرار داده، معلوم می‌شود که ما می‌توانیم از عهدۀ این امتحان برآییم. آیا برای اینکه ببینم «ما واقعاً می‌توانیم؟» باید برویم مقدار اسلحه و مهمات خودمان را بشماریم؟ نخیر! چون امتحانِ ماست، پس حتماً می‌توانیم. چون جنگ به ما تحمیل شده و ما خودمان از آنها نخواسته بودیم که به ما حمله کنند تا ما قوی شویم؛ آنها خودشان حمله کردند، پس این امتحان الهی است و چون امتحان است پس ما از عهدۀ آن برمی‌آییم.

محاصرۀ اقتصادی هم امتحان ماست و چون امتحان ماست پس «ما می‌توانیم»

  • این غلطی که امروز دشمنان ما مرتکب شده‌اند و ما را محاصرۀ اقتصادی کرده‌اند، به هر دلیلی بوده است هرچند به خاطر فساد برخی سیاسیون فاسدی بوده است که به دشمن پیام داده‌اند که «شما بیایید و به کشور ما فشار وارد کنید»، به هر حال این محاصرۀ اقتصادی فعلاً به ما تحمیل شده است، پس این هم امتحان ماست و ما می‌توانیم از پسِ این امتحان هم برآییم؛ همان‌طور که جنگ تحمیلی هم امتحان ما بود. چرا ما می‌توانیم؟ چون امتحانِ ماست. خدا از کسی فراتر از حدّ توان و ظرفیتش امتحان نمی‌گیرد.
  • اینکه با تکنولوژی به جنگ ما آمده‌اند نیز امتحان ماست. و ما می‌توانیم با تکنولوژی در مقابل آنها مقاومت کنیم، چون خداوند از هیچ جامعه‌ای فوق ظرفیت و توان آن جامعه، امتحان نمی‌گیرد. خدا اشتباه نمی‌کند؛ ما اشتباه می‌کنیم که می‌گوییم: نمی‌توانیم. بگذریم از اینکه بعضی‌ها با شعار «ما می‌توانیم» آمدند و با شعار «ما نمی‌توانیم» رفتند! معلوم نیست این میزها و صندلی‌ها چه اثری ایجاد می‌کند که این‌طوری می‌شود؟!

خدا بیش از حدّ ظرفیت جامعۀ ما از ما امتحان نمی‌گیرد/ مقام معظم رهبری هم یک روز به حزب الله لبنان فرمود: «شما می‌توانید از پسِ اسرائیل برآیید»

  • خدا بیش از حدّ ظرفیت مملکت و ملت ایران از ما امتحان نمی‌گیرد. از سایر ملت‌ها نیز همین‌طور. از عراقی‌ها نیز بیش از ظرفیت‌شان امتحان نمی‌گیرد. امروز که داعشی‌ها می‌خواهند مملکت عراق را به تباهی بکشند، حتماً عراقی‌ها می‌توانند از عهدۀ داعشی‌ها برآیند، چون این امتحان برای آنها پیش آمده است.
  • مقام معظم رهبری یک روز همین مطلب را به حزب الله لبنان فرمودند و تأکید کردند که «شما می‌توانید از پسِ اسرائیل برآیید» در حالی که اکثر آنها باور نمی‌کردند. ولی ایشان با یک بصیرت دینی این را فرمودند و همین‌طور هم شد. چون خدا از هر کسی و هر جامعه‌ای هر امتحانی می‌گیرد، حتماً او می‌تواند از عهدۀ آن برآید.

هنوز این پرسش باقی است که «چرا بعضی‌ها به امام(ره) گفتند ما نمی‌توانیم جنگ را ادامه دهیم؟»

  • هنوز این پرسش برای ما باقی است که «چرا بعضی‌ها رفتند به امام(ره) گفتند ما نمی‌توانیم جنگ را ادامه بدهیم؟» امام هم –به تعبیری- فرمود این پرسش خوبی است ولی بعداً آن را مطرح کنید.
  • مگر جنگ، امتحان ما نبود؟ پس چرا ما نمی‌توانستیم آن را ادامه دهیم؟ نکند ما داشتیم در مقابل آن امتحان بزرگ الهی بد عمل می‌کردیم و می‌خواستیم صورت مسأله را پاک کنیم؟
  • اینکه ما باید برای ظهور مقدمه‌سازی کنیم، وظیفه و امتحان ماست. و همان‌طور که گفتیم، وظیفه با امتحان یکی است. وقتی‌که امتحان ماست، پس ما می‌توانیم و اگر این کار را انجام ندادیم، معنایش این است که ترک وظیفه کرده‌ایم و توانایی‌های خودمان را نشناخته‌ایم.

این مدیران هستند که باید توانایی‌های بالقوۀ جامعه را استخراج کنند  

  • ما می‌توانیم انقلاب اسلامی را به جهان صادر کنیم، پس باید این کار را انجام دهیم. جهان انتظار دارد ما انقلاب اسلامی را به جهان صادر کنیم، چون این انتظار قطعی است و چون وظیفۀ ما در این زمینه قطعی است، پس ما حتماً توانایی این کار را داریم. پس باید توانایی‌های خودمان را در این زمینه پیدا کنیم. منتها مدیر لایق لازم است تا از بین این جوانان فهمیده، فیلمسازهای بین‌المللی درست کند، ولی گویا فعلاً در مملکت ما موجود نیست! مدیرانی لازم است تا این توانایی‌ها را از دل جامعۀ ما استخراج کنند.
  • این‌همه سخنان باعظمت هنوز در این محافل پنهان باقی مانده است و مردم عالم از این حقایق خبر ندارند. متاسفانه هنوز حقایق انقلاب ما در پردۀ هیچ سینمایی در جهان به نمایش در نیامده است.
  • همان‌طور که در امتحان فرد، این فرد است که باید توانایی‌های بالقوۀ خود را استخراج کند، دربارۀ جامعه نیز این مدیران هستند که باید توانایی‌های بالقوۀ جامعه را استخراج کنند.

20سال پیش اگر می‌گفتیم «ما می‌توانیم رهبری سیاسی منطقه را به‌دست بگیریم» بعضی‌ها می‌خندیدند!

  • شما اگر 20سال پیش، می‌گفتید که ما می‌توانیم رهبری سیاسی منطقه را به دست بگیریم، بعضی‌ها به شما می‌خندیدند. ولی امروز می‌بینید که ما داریم منطقه را اداره می‌کنیم. امروز در هر جایی از منطقه عملیات نظامی نیروهای مقاومت انجام می‌شود، عملاً و علناً و رسماً توسط ما اداره می‌شود. باید دید آنهایی که 20 سال پیش می‌گفتند: «ما نمی‌توانیم» الان کجا هستند؟

امر به معروف و نهی از منکر اول برای سیاسیون و مسئولین جامعه است؛ نه برای بی‌حجاب‌های خیابان‌

  • شاید بعضی‌ها بگویند: «بحث دینی خودتان را انجام دهید و سیاسی صحبت نکنید!» مگر این بحث‌ها دینی نیست! وقتی خدا امتحان می‌گیرد، هم از فرد امتحان می‌گیرد و هم از جامعه، آیا می‌شود به امتحانات مربوط به جامعه بی‌تفاوت باشیم و فقط امتحانات فردی را مطرح کنیم؟! نمی‌شود بر سرِ یک جوان نازنین که در یک امتحان الهی شکست خورده و مرتکب معصیت شده است فریاد بزنیم ولی سرِ آن مسئولین مدعی و پرتوقع که دارند جامعه‌ای را به عقب می‌کشانند، فریاد نزنیم!
  • امر به معروف و نهی از منکر اول برای بزرگ‌ترهای جامعه است؛ نه برای بی‌حجاب‌های خیابان‌. وقتی سخن از امر به معروف و نهی از منکر به میان می‌آید اول باید تنِ مسئولین مملکت بلرزد، نه چهار تا گنهکار خیابانی.  امام حسین(ع) وقتی خواست امر به معروف و نهی از منکر کند، این کار را از کوچه و بازار آغاز نکرد، بلکه به سراغ یزید رفت و یقۀ او را گرفت.
  • سیاسیون می‌توانند جامعه و جان‌های مردم را با رفتارهای غیرمستقیم خودشان به تباهی بکشانند؛ هرچند ممکن است به دینداری متظاهر باشند. ما هم امر به معروف و نهی از منکر را از بالا شروع می‌کنیم چون «ماهی از سر گنده گردد، نی زِ دُم»

مدیری که لیاقت ندارد استعدادهای جامعه را اکتشاف کند، شایستگی مدیریت ندارد

  • مدیری که نمی‌تواند استعدادهای جامعه را اکتشاف کند، شایستگی مدیریت ندارد؛ چه حزب‌اللهی و مدعی پیروی از ولایت فقیه باشد یا نباشد. کمااینکه بنابر نقل، امیرالمؤمنین(ع) از ابوذر خواست مدیریت نکند، چون برای این کار مناسب نبود. همچنین کمیل دوبار در مدیریت و تصمیم‌گیری برای جنگ دچار اشتباه شد و امیرالمؤمنین(ع) به او نامه نوشت: از این پس هر کاری خواستی انجام دهی از من اجازه بگیر.(فانظُر لا تَغزُوَنَّ غَزوَةً ولا تَجلُوَنَّ إلى حَرْبِ عَدُوِّكَ خُطوَةً بعدَ هذا حَتَّى‏ تَستأذِنَنی‏ فی‏ ذلِك‏؛ مکاتیب الائمه/2/123)
  • ولی امیرالمؤمنین(ع) دربارۀ مالک اشتر می‌فرماید: اگر مالک اشتر در برخورد با موضوعی به من دسترسی نداشته باشد و با فکر خودش آن موضوع را تحلیل کند، به هر نتیجه‌ای که برسد، برای من قابل قبول خواهد بود (...فإنِّی إنْ لَمْ أُوصِكَ اكتَفیتُ بِرَأیِكَ؛ امالی مفید/79 و الغارات/1/165)

مدیر نباید در مقابل امتحانات الهی بگوید: «ما نمی‌توانیم»/ البته گاهی اوقات تکلیف ما «صبر و سکوت» است

  • مدیر نباید در مقابل امتحانات الهی بگوید: «ما نمی‌توانیم». البته گاهی اوقات وظیفه و تکلیف ما «صبر و سکوت» است. ولی هر کسی بیاید و بگوید «الان وظیفۀ ما کوتاه آمدن در مقابل دشمن است» ما به راحتی نمی‌پذیریم. شاید او قدرت جامعه را نادیده گرفته باشد و بخواهد از امتحان الهی فرار کند.
  • بحث مدیریت با تدین و حزب‌اللهی‌گری یکی نیست. ممکن است کسی حزب‌اللهی باشد ولی ظرفیت و توانایی لازم را نداشته باشد و مثلاً از همان اول همۀ رفقای حزب‌اللهی خودش را از اطراف خودش پراکنده می‌کند. مدیر باید استعدادهای جامعه را اکتشاف کند و بیرون بیاورد و به قدرت درونی جامعه اعتقاد داشته باشد و تدبیر کند تا این قوای درونی استخراج شود و جامعه روی پای خودش بایستد و از این بابت بین کسانی که مستقیم مدیریت اجرایی دارند یا در مجلس قانون‌گذاری می‌کنند، تفاوتی نیست. آنها هم باید قوانینی را طراحی کنند که استعدادهای جامعه شکوفا شود.

مقام معظم رهبری بارها فرموده‌اند: «اقتصاد منهای نفت»/چه کسانی از اقتصاد نفتی سود می‌برند؟

  • همان‌طور که بعد از 8 سال دفاع مقدس معلوم شد ما می‌توانستیم در جنگ در مقابل دشمن بایستیم، الان هم در محاصرۀ اقتصادی ما می‌توانیم. در این‌باره هم بارها مقام معظم رهبری فرموده‌اند ما می‌توانیم در مقابل اینها مقاومت کنیم. اصلاً برخی از راه‌هایش روشن بوده، ولی متاسفانه در این مسیر حرکت نشده است.
  • مقام معظم رهبری بارها فرموده‌اند: «اقتصاد منهای نفت». ما می‌توانیم ولی گویا یک‌سری نمی‌خواهند. چه کسانی از اقتصاد نفتی سود می‌برند؟
  • اینکه «ما می‌توانیم از عهدۀ امتحان الهی برآییم»  یک اعتقاد دینی است و اگر سیاسیون ما باصدای بلند و یک‌صدا این اعتقادات سادۀ دینی را فریاد بزنند، فشار دشمنان کم خواهد شد. چون خواهند گفت: هرچه ما به اینها بیشتر فشار می‌آوریم، اینها بیشتر استعدادهای خودشان را کشف می‌کنند. کمااینکه برخی از سیاستمداران دشمن صریحاً گفته‌اند: «نمی‌شود انرژی هسته‌ای را از اینها منع کرد چون هرچه برای اینها بیشتر محدودیت ایجاد می‌کنیم، توانایی‌های داخلی اینها افزایش پیدا می‌کند.»
  • دشمنان در مقابل «ما می‌توانیم» ما عاجزند و اگر همۀ ما یک‌صدا بگوییم که «ما می‌توانیم» و به شما نیاز نداریم، آنها بدبخت می‌شوند.

به حسین(ع) هم می‌گفتند: «نتیجه ندارد»، ولی حسین(ع) می‌فرمود: این وظیفۀ من است

  • یک روزی خواهد رسید که ما در ظهور حضرت اشک خواهیم ریخت و خواهیم گفت: «ما می‌توانستیم کاری کنیم که امام زمان ما زودتر به ما برگردد» کمااینکه یک روز حضرت امام(ره) به علمای حوزه می‌فرمود: ما می‌توانیم حکومت اسلامی تشکیل دهیم، ولی آنها می‌گفتند ما نمی‌توانیم و بعداً معلوم شد که ما می‌توانستیم.
  • به امام حسین(ع) هم می‌گفتند: «نمی‌شود، نتیجه ندارد، شما نمی‌توانید» ولی حضرت می‌فرمود: این وظیفۀ من است. این امتحان و ابتلاء الهی است. نتیجه را ما تعیین نمی‌کنیم؛ خدا تعیین می‌کند...




نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنرانی پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع)/چگونه امتحان می‌شویم؟-4

برای اینکه ببینم «ما واقعاً می‌توانیم؟» لازم نیست اسلحه و مهماتمان را بشماریم!/ محاصرۀ اقتصادی هم امتحان ماست، پس «ما می‌توانیم»/ خدا بیش از حدّ ظرفیت جامعه امتحان نمی‌گیرد

پناهیان: وقتی خداوند می‌فرماید: «خدا هیچ کسی را مگر به اندازۀ وسعش، تکلیف نمی‌کند؛ لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»(بقره/286) طبیعتاً منظور این است که خداوند هیچ امتحانی از کسی نمی‌گیرد، مگر اینکه به اندازۀ وسعش باشد. «ما می‌توانیم» یک شعار سیاسی نیست؛ یک حقیقت دینی است. ما با هر امتحانی که مواجه شدیم، معلوم می‌شود حتماً از عهدۀ این امتحان برمی‌آییم که خدا چنین امتحانی دارد از ما می‌گیرد.

خدا بیش از حدّ ظرفیت مملکت و ملت ایران از ما امتحان نمی‌گیرد. از سایر ملت‌ها نیز همین‌طور. از عراقی‌ها نیز بیش از ظرفیت‌شان امتحان نمی‌گیرد. امروز که داعشی‌ها می‌خواهند مملکت عراق را به تباهی بکشند، حتماً عراقی‌ها می‌توانند از عهدۀ داعشی‌ها برآیند، چون این امتحان برای آنها پیش آمده است. مقام معظم رهبری یک روز همین مطلب را به حزب الله لبنان فرمودند و تأکید کردند که «شما می‌توانید از پسِ اسرائیل برآیید» در حالی که اکثر آنها باور نمی‌کردند. ولی ایشان با یک بصیرت دینی این را فرمودند و همین‌طور هم شد. چون خدا از هر کسی و هر جامعه‌ای هر امتحانی می‌گیرد، حتماً او می‌تواند از عهدۀ آن برآید.

هنوز این پرسش برای ما باقی است که «چرا بعضی‌ها رفتند به امام(ره) گفتند ما نمی‌توانیم جنگ را ادامه بدهیم؟» امام هم –به تعبیری- فرمود این پرسش خوبی است ولی بعداً آن را مطرح کنید. مگر جنگ، امتحان ما نبود؟ پس چرا ما نمی‌توانستیم آن را ادامه دهیم؟ نکند ما داشتیم در مقابل آن امتحان بزرگ الهی بد عمل می‌کردیم و می‌خواستیم صورت مسأله را پاک کنیم؟

* * *

امسال هفتمین سالی است که حجت الاسلام علیرضا پناهیان سخنران دهۀ اول محرم هیئت دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)-هئیت میثاق با شهدا- و میثم مطیعی نیز مانند سالهای گذشته عهده‌دار مداحی این بزرگترین مجلس عزاداری دانشگاهی در منطقۀ شمال غرب تهران است. بخش‌هایی از چهارمین شب سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع) با موضوع «چگونه امتحان می‌شویم؟» را در ادامه می‌خوانید:

قسمت اول: امتحان فردی

همراه همۀ اوامر و نواهی خداوند، چیزی به نام امتحان نیز وجود دارد

  • دستورات پروردگار عالم، ترکیبی از دستور و امتحان است. اصلاً قابل تصور نیست یک دستور خارج از فضای امتحانی به ما برسد. همراه همۀ اوامر و نواهی خداوند، چیزی به نام امتحان نیز وجود دارد، چون بنا نیست ما در خلأ کاری انجام دهیم، بلکه ما در ظرف امتحان است که دستورات خدا را اجرا می‌کنیم.
  • وقتی به ما دستور به صبر داده می‌شود، در یک وضعیت امتحانی به ما دستور داده می‌شود که صبر کنیم. حتی وقتی به ما دستور به نماز داده می‌شود و برای نماز وقت تعیین می‌شود، این در ظرف زمانی و مکانی خاص و در یک وضعیت امتحانی خاص خواهد بود. وقتی اذان نماز را می‌گویند، این اذان، برای هر کسی، هم دستور است و هم امتحان، که آیا او در این لحظه از این شرایط خودش جدا می‌شود تا به نماز بپیوندد یا نه؟

«لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» یعنی امتحان هر کسی متناسب با ظرفیت اوست/ زیرا هیچ تکلیفی بدون امتحان نیست

  • وقتی خداوند می‌فرماید: «خدا هیچ کسی را مگر به اندازۀ وسعش، تکلیف نمی‌کند؛ لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»(بقره/286) طبیعتاً منظور این است که خداوند هیچ امتحانی از کسی نمی‌گیرد، مگر اینکه به اندازۀ وسعش باشد. چون تکالیف و امتحانات با هم هستند. به عبارت دیگر، اینکه خداوند می‌فرماید: «من تکلیف نمی‌کنم مگر به اندازۀ وسع بندۀ خودم» یکی از لوازمش این است که «من امتحان نمی‌گیرم مگر به اندازۀ توانایی بندۀ خودم» چون هیچ تکلیفی بدون امتحان نیست.
  • وقتی دستورِ عمومی به انفاق داده می‌شود، اگر شما اصلاً پولی نداشته باشید که انفاق کنید، در واقع این دستور به شما نمی‌رسد، چون امتحانِ پولدار بودن به شما داده نشده است. یعنی اگر پول نداشته باشید، «دستور» و «امتحان»، هر دو یکجا برداشته می‌شوند و شامل شما نمی‌شوند. یعنی چون شرایط امتحانی انفاق را ندارید، دستور هم برداشته می‌شود.

امتحان همیشه یک‌مقدار جلوتر از توانایی بالفعلِ ماست تا توانایی بالقوۀ ما به فعلیت برسد  

  • وقتی امتحان، متناسب با تواناییِ ما باشد، پس ما همیشه توانایی برخورد کردن با امتحانات و دستورات الهی را خواهیم داشت. منتها قضاوت ما دربارۀ توانایی‌های خودمان معمولاً قضاوت دقیقی نیست. ما اغلب، یا توانایی‌های خودمان را درک نمی‌کنیم یا تحت اغوای ابلیس رجیم، به اشتباه تصور می‌کنیم توانایی‌های ما کمتر از حدّ مورد نیاز برای امتحانات الهی است.
  • ضمن اینکه باید بدانیم همیشه امتحانات الهی یک‌مقدار جلوتر از توانایی‌های بالفعل ماست و این طبیعی است، و باید هم همین‌طور باشد تا توانایی‌های بالقوۀ ما به فعلیت برسد. لذا کسی نباید بگوید: این امتحان فراتر از ظرفیت من است! در تمرین‌های ورزشی و رزمی و آمادگی جسمانی، هم مربیان معمولاً بر اساس همین قاعده با متربیان خود عمل می‌کنند و متربی‌های تازه‌کار خیلی اوقات ممکن است فکر کنند طاقت ندارند.

تنبلی باعث می‌شود انسان ظرفیت خود را کم ببیند

  • با توجه به کینۀ دیرینۀ ابلیس نسبت به انسان، معلوم است که ابلیس دوست ندارد ما ظرفیت‌های بالای خودمان را درک کنیم لذا مدام درِ گوش ما زمزمه می‌کند که «تو نمی‌توانی!» یا «این امتحان فراتر از توانِ توست و تو از عهدۀ آن برنمی‌آیی!». مخصوصاً اگر انسان هم یک‌مقدار دچار تنبلی شود، طبیعتاً دچار این بیماری خواهد شد که ظرفیت خودش را کمتر از آن مقداری که هست، تصور می‌کند.
  • اگر خداوند بسیاری از لذت‌ها را برای ما منع می‌کند، برای این است که ما ظرفیت لذت‌بری خودمان را افزایش دهیم تا بیشتر لذت ببریم و الا غرض خداوند این نیست که ما در این دنیا لذت نبریم تا به‌جای آن در عالم آخرت به ما اجر بدهد.

آنچه برای خدا مهم است افزایش ظرفیت انسان است نه زجر یا کم شدن لذت دنیا

  • آنچه برای خدا مهم است زجر کشیدن ما، لذت نبردن ما، دست نزدن ما به دنیا و یا پرداختنِ ما به آخرت نیست. آنچه برای خدا مهم است افزایش ظرفیت ماست. مثلاً اگر ما عبادت می‌کنیم، خدا دوست ندارد عبادت کردن ما طوری باشد که باعث افزایش ظرفیت ما نشود. یعنی اینکه یک درک ابتدایی از عبادت داشته باشیم و فقط در همان حدّ باقی بمانیم و سطح عبادت ما بالا نرود. خدا از ما رشد می‌خواهد.
  • آنچه در ارتباط با انسان برای خداوند مهم است، ظرفیت یافتنِ انسان است. مثلاً اگر ما داریم از دنیا لذت می‌بریم، خدا دوست ندارد ما برای همین لذت بردن از دنیا افزایش ظرفیتی در خودمان ایجاد نکنیم و همیشه برّه‌وار در یک سطحِ محدود از دنیا لذت ببریم. اگر خداوند ما را از لذت بردن در امور مادی در دنیا منع می‌کند برای این است که ظرفیت خودمان را در لذت بردن-حتی لذت دنیایی-، افزایش دهیم و حداقلی لذت نبریم. مثلاً کسی که از خوابیدن لذت می‌برد، چگونه می‌شود ظرفیت لذت بردن خودش از خوابیدن را افزایش داد؟ کسی که با برنامه می‌خوابد و زمان خواب خود را کنترل می‌کند و با اراده، سحرخیزی می‌کند، این آدم، ظرفیت خودش را برای لذت بردن از خواب افزایش داده است. و چنین کسی بیشتر از آدم‌های تنبل، از خوابیدن خودش لذت می‌برد.
  • توصیه به سحرخیزی و بیدار بودن در بین‌الطلوعین برای این نیست که خدا بخواهد لذت خواب را از ما بگیرد یا آن را در کام ما تلخ کند، اتفاقاً می‌خواهد ما از خوابیدن بیشتر لذت ببریم. آدم سحرخیز نسبت به کسی که تا نزدیک ظهر می‌خوابد، از خوابیدن بیشتر لذت می‌برد. یا اگر خداوند لذت نگاه حرام را منع می‌کند، همین منع باعث می‌شود در نهایت، لذت جنسی افزایش پیدا کند. ابلیسی که ما را به لذت نگاه حرام دعوت می‌کند، نمی‌خواهد به نفع دنیای ما، آخرت ما را بسوزاند، اتفاقاً اول دارد دنیای ما را می‌سوزاند. چون با این کار، چشمۀ لذت بردن ما در همین دنیا را کور می‌کند. البته آخرت ما هم خراب خواهد شد.
  • خداوند نه لذت را منع می‌کند و نه زجر را تحویل می‌گیرد. بلکه می‌گوید شما سطح زجر خودتان را بالا ببرید و زجرِ بی‌خود و بی‌جا نکشید. و همچنین ظرفیت لذت‌بردن خودتان را افزایش دهید تا بیشتر لذت ببرید. خداوند نه تنها از لذت بردن آدم‌های خوب از دنیا منع نمی‌کند بلکه ثواب هم می‌دهد. یک نمونه‌اش غذا خوردن موقع افطار است. شما وقتی بعد از یک روز گرسنگی سر سفرۀ افطار، غذا می‌خورید، هم لذت بیشتری می‌برید و هم اینکه خدا به شما ثواب می‌دهد.    

هر کس زجری بکشد که منجر به افزایش ظرفیت او نشود زیان‌کار است/ زجر کشیدن مهم نیست، ظرفیت یافتن و شکوفا شدن مهم است

  • این‌طور نیست که خدا دوست داشته باشد ما در این دنیا زجر بکشیم و لذت نبریم تا بعداً به ما پاداش بدهد. انسان زیان‌کار کسی است که در این دنیا رنجی بکشد که منجر به افزایش ظرفیت او نشود، و بعد انتظار اجر اخروی هم داشته باشد. چون زجر کشیدن مهم نیست، ظرفیت یافتن و شکوفا شدن انسان مهم است. (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً* الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُُمْ فىِ الحَْیَوةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یحَْسَبُونَ أَنهَُّمْ یحُْسِنُونَ صُنْعًا؛ کهف/103-104)
  • یک نمونه از کسی که در اثر بی‌ظرفیتی رنج می‌کشد و رنج او باعث افزایش ظرفیتش نمی‌شود، کسی است که در اثر حسادت رنج می‌کشد. او نباید انتظار داشته باشد در اثر رنجی که به خاطر حسادت کشیده است، اجر اخروی هم به او بدهند! اتفاقاً نه‌تنها به او اجر نمی‌دهند، بلکه به خاطر همین زجرِ بی‌جا دچار عذاب هم می‌شود.
  • اما اگر کسی به خاطر اینکه می‌بیند دشمنان دین در برخی از موفقیت‌ها جلوتر از جامعۀ دینی هستند زجر بکشد، و از این بابت ناراحت باشد که «چرا جامعۀ کفر باید از جامعۀ ایمانی جلوتر باشد؟» خداوند در اثر این زجرِ بزرگ و سطحِ بالایی که می‌کشد به او اجر و نورانیت می‌دهد. مثل شهید چمران که به خاطر همین دغدغه به دنبال تحصیل علم رفته بود. شهید چمران می‌نویسد: اگر من آن‌طور با جدیت درس می‌خواندم برای این بود که ناراحت بودم از اینکه جامعۀ کافران از نظر علمی از مسلمانان جلوتر باشند.

افزایش یافتن ظرفیت انسان جز با امتحان امکان ندارد/ امتحانات الهی می‌خواهند ظرفیت‌های بالقوۀ ما را شکوفا کنند

  • افزایش یافتن ظرفیت انسان جز با امتحان امکان ندارد و معمولاً هم امتحان توأم با رنج است. پس اگر ابتداءً دیدیم که ظرفیت این امتحان را نداریم، یعنی ظرفیت بالفعل نداریم، بلکه ظرفیت بالقوه داریم، معنایش این است که امتحانات الهی می‌خواهند ظرفیت‌های بالقوۀ ما را شکوفا کنند و ما را رشد دهند و بزرگ کنند.
  • یکی از بیشترین سؤالات مردم این است که این بلایی که سرِ من آمد، برای چه بود؟ لذا دنبال عرفا می‌روند تا فلسفۀ آن را بپرسند. درحالی که هر کسی خودش باید فلسفۀ بلاها و امتحاناتِ خودش را بفهمد.  اگر کسی اهل محاسبۀ نفس باشد و در خودش دقت کند، می‌تواند فلسفۀ امتحاناتی که خدا از او می‌گیرد را بفهمد. یعنی می‌فهمد این امتحانی که الان خدا از او گرفت، برای این بود خدا می‌خواست فلان ظرفیت را در او ایجاد کند یا اینکه فلان عیب او را درست کند و فلان مشکل نفس او را اصلاح کند. مثلاً این امتحان برای این است که غرور او بریزد یا تضعیف کند.

راهی برای آسان شدن امتحان یا کاهش بلا: ببین این بلا و امتحان از تو چه می‌خواهد؟ 

  • قبلاً گفتیم که می‌توان با نماز خواندن و سجدۀ طولانی، امتحان الهی را دور زد و به سراغ هدف امتحان رفت که «از بین بردن تکبر انسان» است. با این کار امتحان الهی آسان می‌شود. کمااینکه فرمود: وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ (بقره/45)
  • در اینجا یک راه دیگر برای آسان شدن امتحان بیان می‌کنیم: یکی از راه‌هایی که باعث می‌شود امتحانات الهی برای ما آسان شود یا بلا و گرفتاری برطرف شود، این است که غرض هر امتحانی را نسبت به خودمان بفهمیم؛ یعنی بفهمیم الان چرا خدا چنین امتحانی از من گرفته است؟ خدا با این امتحان می‌خواهد کدام عیب و مرض را در نفس من درست کند؟ اگر این را بفهمیم و مستقیم به سراغ همان عیب و مرض در وجود خودمان برویم و آن عیب را دور بریزیم، یک‌دفعه‌ای می‌بینیم که بلا و گرفتاری رفع می‌شود و امتحان برای ما آسان می‌شود. البته این روش، قطعی نیست، و ما به صورت احتمالی آن را مطرح می‌کنیم. چون دربارۀ اولیاء خدا، امتحان الهی نمی‌خواهد عیب نفسانی آنها را برطرف کند بلکه می‌خواهد آنها را اعتلا ببخشد.
  • این راه حل مربوط به زمانی است که بلا و امتحان الهی برای برطرف کردن یک عیب نفسانی است که در این صورت اگر بفهمیم این بلا برای از بین بردن کدام عیب ماست، برطرف می‌شود. پس ببین این بلا و امتحان از تو چه می‌خواهد؟ ببین این بلا و امتحان می‌خواهد کدام‌یک از ابعاد وجود تو را رشد دهد؟
  • بلا و امتحان هر کسی متناسب با ظرفیت و توانایی خودِ اوست. پس کسی نباید بگوید: «من تحملش را ندارم، من نمی‌توانم!»
  • آدم‌های باتقوا در مقابل امتحان الهی نمی‌گویند: «من نمی‌توانم!» البته گاهی اشکال ندارد درِ خانۀ خدا اظهار عجز و ناتوانی کنیم و از او استمداد بگیریم، ولی در نزد دیگران نگویید: «من تحمل این بلا و امتحان را ندارم». اصلاً خدا دوست ندارد بنده‌اش از بابت بلاها و سختی‌های زندگی پیش دیگران شکایت کند و برای دیگران دردِ دل کند.
  • احساس ضعف و ناتوانی اگر به معنای کمک گرفتن از پروردگار باشد درست است، اما با کمک خدا «نمی‌توانیم» نداریم.





نوع مطلب : حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت رقیه(س)، تاریخ اسلام، پاسخ به شبهات، ولایت و امامت، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، اصحاب اهل بیت، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پناهیان در دانشگاه امام صادق/چگونه امتحان می‌شویم؟/ 3

خدا امید ما به هر چیزی را قطع می‌کند تا به کسی جز خدا دل نبندیم/ کثرت شکایت‌ از عشق‌های شکست‌خورده به خاطر بی‌خبری از این قاعده است


گروه معارف- رجانیوز: استاد پناهیان با بیان اینکه «امتحان برای این است که عاشق ملاقات خدا شویم» گفت: خداوند به بنده‌اش اجازه نمی‌دهد با اسبابی که خدا در عالم آفریده است، تنها بماند و سرگرم شود و از خدا غافل بماند. لذا با قطع کردن پیوندهای دیگر بنده‌اش، کاری می‌کند که بنده‌اش متوجهِ خدا شود. بسیاری از امتحانات الهی برای این است که اتصالات انسان را از دیگران قطع کند تا با خدا پیوند بخورد. هر جا زیادی با دیگران اتصال پیدا کنید، خداوند آن اتصال را قطع می‌کند.

پناهیان همچنین در پاسخ به نگرانی از اینکه «شاید طاقت بعضی سختی‌ها را نداشته باشیم» گفت: ما معمولاً دربارۀ مقدار طاقت‌مان اشتباه می‌کنیم. خداوند قرار است از شما امتحان بگیرد و خودش می‌داند طاقت و ظرفیت شما چقدر است، پس خیال شما از این بابت راحت باشد که امتحان به قدر طاقت است. لذا وقتی مقداری سختی به سراغتان آمد، باید مطمئن باشید که حتماً ظرفیت تحمل این‌مقدار سختی را داشته‌اید و الا خدا این سختی را به شما نمی‌داد.

امسال هفتمین سالی است که حجت الاسلام علیرضا پناهیان سخنران دهۀ اول محرم هیئت دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)-هئیت میثاق با شهدا- و میثم مطیعی نیز مانند سالهای گذشته عهده‌دار مداحی این بزرگترین مجلس عزاداری دانشگاهی در منطقۀ شمال غرب تهران است. بخش‌هایی از سومین شب سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع) با موضوع «چگونه امتحان می‌شویم؟» را در ادامه می‌خوانید:

دریافت با کیفیت پایین (7.0 مگا بایت)

«خارج کردن تکبر از دل» هدف امتحان است/ «از بین بردن تکبر» هدف مشترک «امتحان» و «نماز» است  

  • هرچقدر لازم است به امتحان نگاه کنیم و هرچقدر باید به همه‌چیز با دید «امتحانی» نگاه کنیم، همان‌قدر هم باید به هدف امتحان که «خارج کردن تکبر از دل است» نگاه کنیم. کمااینکه امیرالمؤمنین(ع) در خطبۀ قاصعه دربارۀ هدف امتحان می‌فرماید: «امتحان برای این است که تکبر از دل برود و جای آن تذلل بنشیند؛ ... إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِمْ»(نهج‌البلاغه/خطبۀ 192)  
  • از آنجایی که هدف نماز هم رفع تکبر از دل است(فاطمه زهرا(س): فَرَضَ اللَّهُ... الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْكِبْرِ»(من‏لایحضره‏الفقیه /3/568) می‌توان تناسب میان دو مفهوم کلیدی «امتحان» و «نماز» را مشاهده کرد.

تعبیر دیگر امیرالمؤمنین(ع) برای بیان هدف امتحان/ «امتحان» برای این است که عاشق ملاقات خدا شویم

  • در خطبۀ قاصعۀ نهج‌البلاغه، یک تعبیر دیگری هم برای بیان هدف امتحان آمده است که می‌فرماید: «امتحان برای این است که ابواب فضل و رحمت خدا به روی انسان باز شود؛ وَ لِیَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ»(همان) این هم تعبیر دیگری از همان حقیقت قبلی است؛ چون وقتی تکبر رفت رحمت و نور می‌آید و وقتی تذلل به جای تکبر به دل انسان آمد، ارتباط با پروردگار برقرار می‌شود و وصال معبود محقق می‌شود. و انسان می‌فهمد بیشترین چیزی که می‌پسندد و نیاز دارد و عاشق آن است، خودِ خودِ خداوند متعال است.
  • در روایت فوق عبارت «أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ» یعنی سبب‌هایی که عفو خدا را برای انسان، ساده می‌کند و موانع را بین ما و خدا بر می‌دارد تا ما به خدا برسیم و عاشق خداوند بشویم. لذا به تعبیری می‌توان گفت: امتحان برای این است که ما عاشق ملاقات خدا بشویم.
  • امتحانات الهی برای این است که ما به عشقِ خدا برسیم. و خدا برای اینکه ما را به عشقِ خودش برساند، راه دیگری جز امتحان کردن ما ندارد.

خدا امید بندۀ خود را به هر چیزی قطع می‌کند تا به جز خدا به کسی دل نبندد

  • روایات در این باب زیاد است. مثلاً اینکه خداوند متعال در حدیث قدسی فرموده است: به عزت و جلال خودم سوگند، امید بندۀ خودم را به هر کسی و هر چیزی قطع می‌کنم تا به جز من به کسی دل نبندد(امام صادق(ع): أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى یَقُولُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ مَجْدِی وَ ارْتِفَاعِی عَلَى عَرْشِی لَأَقْطَعَنَّ أَمَلَ كُلِّ مُؤَمِّلٍ [مِنَ النَّاسِ‏] غَیْرِی بِالْیَأْسِ؛ کافی/2/66)
  • یک نمونه‌اش این است که شما معمولاً به هر کسی خدمت کنید از او خیانت دریافت خواهید کرد یا قدردانی نمی‌شوید، حتی آن شخص گاهی نمی‌خواهد به شما خیانت کند ولی دست خودش نیست. لذا می‌توان به جای خیانت، نامش را سوء تفاهم گذاشت. این را خدا قرار داده است که انسان دلبستۀ دیگران نشود و از آنها ببُرد.
  • چرا خداوند می‌فرماید: امید بندۀ خودم را به هر چیز دیگری غیر از خودم ناامید می‌کنم و به هر چه دل ببندد این دلبستگی را قطع می‌کنم؟ برای اینکه به سوی خدا برود. خداوند به بنده‌اش اجازه نمی‌دهد با اسبابی که خدا در عالم آفریده است، تنها بماند و سرگرم شود و از خدا غافل بماند. لذا با قطع کردن پیوندهای دیگرِ بنده‌اش، کاری می‌کند که بنده‌اش متوجهِ خدا شود. 

شکایت از عشق‌های شکست‌خورده به خاطر بی‌خبری از این قاعده است

  • در شبکه‌های اجتماعی می‌توانید درد دل‌های افراد فراوانی را ببینید که از عشق‌های شکست‌خوردۀ خود، شکایت می‌کنند. اغلب اینها به خاطر آن است که این قاعده خبر ندارند و نمی‌دانند که اساساً این طراحی خداوند است. خدا نمی‌گذارد شما به جایی پیوند بخورید و این پیوند باقی بماند.
  • متاسفانه دربارۀ برخی از عوامزدگی‌ها اصلاً نمی‌شود سخن گفت! مثلاً تعابیری شبیه اینکه می‌گویند: «زن و شوهر وقتی با هم ازدواج می‌کنند، بناست با هم یگانه و یک‌دل شوند و کاملاً به هم وابسته شوند. اصلاً اینها یک روح در دو پیکر هستند...» درحالی که اصلاً بنا نیست پیوند بین انسان‌ها این‌قدر شدید باشد، اصلاً قرار نیست دو نفر با این شدت به هم پیوند بخورند و دلبستگی پیدا کنند، چون در این صورت از خدا گسسته می‌شوند.
  • ببینید خداوند برای این عمیق‌ترین ارتباط چه طراحی‌هایی انجام داده است که این پیوند گسسته باقی بماند تا پیوند عبد با مولا قطع نشود. ولی متاسفانه خیلی‌ها –به خاطر عدم درک این موضوع- در ارتباط با گسست‌هایی که در این پیوند وجود دارد، آن‌قدر دچار سوء تفاهم هستند که آن را علامت خرابی زندگی می‌دانند. اینها اساساً زندگی را اشتباهی گرفته‌اند و نمی‌دانند همه‌چیز امتحانی است، نمی‌دانند که ازدواج هم امتحان است.   

هر جا زیادی با دیگران اتصال پیدا کنید، خدا آن اتصال را قطع می‌کند

  • گفتیم امتحان برای این است که تکبر در قلب انسان از بین برود. و یک معنای دیگرِ از بین رفتن تکبر این است که اتصال به خدا برقرار شود و انسان عاشقِ خدا شود. اینها دو هدف مختلف برای امتحان الهی نیستند، و در واقع یک چیز هستند.
  • یک گوشه از برقراری ارتباط با خدا، بریدن اتصال از دیگران است. لذا بسیاری از امتحانات الهی برای این است که اتصالات انسان را از دیگران قطع کند تا با خدا پیوند بخورد. هر جا زیادی با دیگران اتصال پیدا کنید، خداوند آن اتصال را قطع می‌کند.
  • مثلاً یکی از محل‌های اتصالات انسان در مواردی است که شما به کسی خدمت و محبت می‌کنید و طبیعتاً انتظار دارید که پاسخ خوبی از طرف مقابل دریافت کنید. ولی خداوند این اتصال را به این صورت قطع می‌کند که آن شخص به محبت یا خدمت شما پاسخ خوبی نمی‌دهد و یا اینکه به شما خیانت می‌کند. این سنت عالم است. حتی اگر کسی مثل امیرالمؤمنین(ع) هم باشد و بیش از اصحابش به کسی محبت کرده باشد، او می‌شود «ابن ملجم» و به فرق مبارکش شمشیر می‌زند. خودِ حضرت بعد از ضربت خوردن، به ابن ملجم فرمود: مگر من بیش از همه به تو محبت نکردم؟ (أَبِئْسَ الْإِمَامُ کُنْتُ لَکَ حَتَّى جَازَیْتَنِی بِهَذَا الْجَزَاءِ أَ لَمْ أَکُنْ شَفِیقاً عَلَیْکَ وَ آثَرْتُکَ عَلَى غَیْرِکَ وَ أَحْسَنْتُ إِلَیْکَ وَ زِدْتُ فِی إِعْطَائِکَ أَ لَمْ یَکُنْ یُقَالُ لِی فِیکَ کَذَا وَ کَذَا فَخَلَّیْتُ لَکَ السَّبِیلَ وَ مَنَحْتُکَ عَطَائِی؛ بحارالانوار/42/287)

تعبیر انسان‌شناسانه امیرالمؤمنین(ع) از هدف امتحان/ هدف از امتحانات الهی رشد استعدادهای انسان‌ است

  • بعد از اینکه تعبیر دینی، اخلاقی و عرفانی از هدف امتحانات الهی را بیان کردیم، حالا می‌خواهیم با روایت دیگری از امیرالمؤمنین(ع) یک تعبیر انسان‌شناسانه هم از هدف امتحان بیان کنیم.
  • تعبیر انسان‌شناسانه از هدف امتحان چیست؟ هدف از امتحانات الهی رشد استعدادهای انسان‌هاست. امتحان می‌خواهد قوای انسان و استعدادهای بالقوۀ انسان را به فعلیت برساند. امتحان موجب رشد و شکوفایی انسان می‌شود. هدف امتحان این است و اگر ما با امتحانات الهی همراهی کنیم، استعدادهای برتر را پیدا خواهیم کرد.
  • امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «هنگام نزول شداید، فضایل انسان رو می‌شود؛ عِنْدَ نُزُولِ‏ الشَّدَائِدِ تَظْهَرُ فَضَائِلُ الْإِنْسَان‏»(عیون الحکم/338) پس نباید از شداید فرار کنیم و با سختی‌ها، بد تا کنیم.
  • البته ممکن است در سختی‌ها و شداید، نه تنها فضایل شما رو نیاید بلکه برعکس، بدی‌های شما رو بیاید. در این صورت سعی کنید وقتی بدی‌های شما رو می‌آید، با آنها مبارزه کنید و آنها را از بین ببرید و دور بریزید. تا به جایی برسید که دیگر در شداید، بدی‌های شما رو نیاید، بلکه خوبی‌های شما رو بیاید و شکفته شود.

برخی جوان‌ها به خاطر برخورد درست با شداید، یک‌دفعه‌ای خیلی رشد می‌کنند

  • بعضی‌ها با اینکه جوان هستند، اما خیلی پخته و جاافتاده می‌شوند؛ به خاطر اینکه با شداید، درست برخورد کرده‌اند و خوب ساخته شده‌اند. نمونه‌هایش را در دوران دفاع مقدس بسیار دیده‌ایم. رزمندگان در شداید و امتحانات سخت الهی در بحبوحۀ نبرد واقعاً پخته می‌شدند و رشد می‌کردند. وقتی زیر باران گلوله قرار می‌گرفتند، به خدا متصل می‌شدند و باور می‌کردند که خدا با آنهاست، و یک‌دفعه‌ای بزرگ می‌شدند. به حدّی بزرگ می‌شدند که امام(ره) دربارۀ آنها می‌فرمود: «من هر وقت كه چهره اینهایى كه دارند رو به جبهه‏ها مى‏روند ملاحظه مى‏كنم واقعاً از خودم خجالت مى‏كشم كه اینها به چه مقامى رسیده‏اند، به چه پایه‏اى از عرفان، چه پایه‏اى از معرفت رسیده‏اند كه این طور با هیجان، این طور براى خدا رو به جبهه‏ها مى‏روند»(صحیفۀ امام/20/149) امام(ره) واقعاً حساب‌شده سخن می‌گفت و این یک تعارف نبود؛ امام(ره) نورانیت آنها را می‌دید.

مأموریت عجیب فرشتۀ الهی برای امتحان کردن یک مؤمن روزه‌دار

  • امتحانات الهی تمام زندگی ما را در بر گرفته‌اند. در این روایت می‌توانید فضای امتحان الهی را به خوبی درک کنید. امام محمد باقر(ع) می‌فرماید: دو فرشتۀ الهی در حالی که هر یک از آنها مأموریتی داشتند و به سوی زمین می‌آمدند، در آسمان با هم ملاقات کردند. یکی از دیگری پرسید: مأموریت تو چیست؟ گفت: من به فلان دریا می‌روم که یک ماهی را به سمتی سوق دهم تا در تور ماهیگیری یک کافر ستمگر و جبّار بیفتد، چون آن آدم کافر هوسِ خوردن ماهی کرده است و خدا می‌خواهد میل و آرزوی آن کافر را برآورده کند و او را به نهایت کفرش برساند. فرشتۀ دوم از اولی پرسید: تو برای چه مأموریتی می‌روی؟ او گفت: مأموریت من عجیب‌تر است، من به سراغ یک بندۀ مؤمن و روزه‌دار می‌روم که اهل دعا و مناجات است. او برای افطار خودش غذا پخته است، و غذای او الان در دیگ است. من دارم می‌روم دیگ غذای او را وارونه کنم تا غذایش روی زمین بریزد و او گرسنه بماند. چون خدا می‌خواهد بدین وسیله ایمان آن مؤمن را به خوبى امتحان كند. (إِنَّ مَلَكَیْنِ هَبَطَا مِنَ السَّمَاءِ فَالْتَقَیَا فِی الْهَوَاءِ فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ فِیمَ هَبَطْتَ قَالَ بَعَثَنِیَ اللَّهُ إِلَى بَحْرِ أَیْلَةَ أَحُشُّ سَمَكَةً إِلَى جَبَّارٍ ... بَعَثَنِی إِلَى عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ الصَّائِمِ الْقَائِمِ الْمُجْتَهِدِ الْمَعْرُوفِ دُعَاؤُهُ وَ صَلَاتُهُ فِی السَّمَاءِ لِأُكْفِئَ قِدْرَهُ الَّتِی طَبَخَهَا لِإِفْطَارِهِ لِیَبْلُغَ اللَّهُ بِالْمُؤْمِنِ الْغَایَةَ فِی اخْتِبَارِ إِیمَانِه»(مشكاة الأنوار/289)

اولین ویژگی امتحان: امتحانات الهی متناسب با توانایی‌های ما هستند؛ پس آسان هستند

  • ‏اولین ویژگی امتحانات الهی این است که امتحانات الهی متناسب با توانایی‌های ما هستند، پس آسان هستند. امتحانات الهی هیچ‌وقت سخت نمی‌شوند. اگر گفته می‌شود امتحان الهی سخت است برای این است که ما بفهمیم و متوجه باشیم. ولی خدا هیچ‌وقت از هیچ‌کسی بیش از حدّ ظرفیت او امتحان نمی‌گیرد.
  • در لیله المبیت که قرار بود امیرالمؤمنین(ع) جای پیامبر اکرم(ص) بخوابند، پیامبر(ص) به ایشان فرمودند: «علی جانم، به تو خبر می‌دهم که خداوند متعال اولیاء خودش را به اندازۀ ایمانی که دارند و به اندازۀ منزلتی که در دین دارند، امتحان می‌کند. شدیدترین بلاها بر سرِ انبیاء می‌آید سپس بلا به نسبتِ(ظرفیت ایمانی افراد) تقسیم می‌شود؛ ثُمَّ إِنِّی أُخْبِرُكَ یَا عَلِیُّ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَمْتَحِنُ أَوْلِیَاءَهُ عَلَى قَدْرِ إِیمَانِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ مِنْ دِینِهِ فَأَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِیَاءُ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ»(امالی طوسی/466)
  • در این روایت، پیامبر اکرم(ص) صریحاً دارد می‌فرماید که امتحانات الهی متناسب با ظرفیت انسان‌ها طراحی شده است. بنابراین مطمئن باشید که بلاهای سهمگین بر سر شما نمی‌آید. واقعاً این‌طور است که «هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند»
  • حضرت در ادامه خطاب به امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «ای برادرم! خداوند تو را امتحان می‌کند و مرا هم امتحان می‌کند؛ مثل امتحان حضرت ابراهیم و ذبیحِ او اسماعیل، پس صبر کن صبر کن؛ وَ قَدِ امْتَحَنَكَ یَا ابْنَ أُمِّ وَ امْتَحَنَنِی فِیكَ بِمِثْلِ مَا امْتَحَنَ بِهِ خَلِیلَهُ إِبْرَاهِیمَ وَ الذَّبِیحَ إِسْمَاعِیلَ/ فَصَبْراً صَبْراً فَ إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِین»(همان).

ما معمولاً دربارۀ مقدار طاقت‌مان در امتحانات الهی اشتباه می‌کنیم/ خیال‌تان راحت باشد که امتحان به قدر طاقت است نه بیشتر

  • حالا نظر شما دربارۀ مقدار طاقت و ظرفیت شما در امتحانات سخت الهی چیست؟ بهتر است دربارۀ طاقتِ خودتان اصلاً نظر ندهید. چون معمولاً ما دربارۀ مقدار طاقت و توانایی خودمان در امتحانات الهی اشتباه می‌کنیم. پس به جای نظر دادن دربارۀ توانایی خودت، بگذار امتحان الهی به تو برسد.
  • اصلاً شما لازم نیست بفهمید توانایی‌تان در امتحانات الهی چقدر است، چون قرار نیست که شما از خودتان امتحان بگیرید، خداوند قرار است از شما امتحان بگیرد و خودش می‌داند طاقت و ظرفیت شما چقدر است. پس خیال شما از این بابت راحت باشد که امتحان به قدر طاقت است. لذا وقتی یک‌مقدار سختی به سراغ شما آمد، باید مطمئن باشید که حتماً ظرفیت تحمل این‌مقدار سختی را داشته‌اید و الا خدا این سختی را به شما نمی‌داد.
  • نپرسید: «من برای تحمل بلا و سختی، چقدر ظرفیت دارم؟» اصلاً لازم نیست این را بدانید. چون بنا نیست مقدار و نوع بلا و امتحان را شما برای خودتان طراحی کنید، همان کسی که قرار است طراحی کند، خودش می‌داند چقدر ظرفیت دارید و متناسب با آن، برای‌ شما بلا می‌فرستد. پس نگران نباشید که «نکند یک بلایی بر سرم بیاید که من طاقتش را نداشته باشم!» آرامش داشته باشید.

یکی از راه‌های تشخیص مقدار ظرفیت خود، شدت امتحانات الهی است

  • وقتی دیدیم که یک بلای سخت بر سر کسی آمد، می‌توانیم بفهمیم که او چه ظرفیت بالایی داشته و چقدر نزد خدا عزیز بوده که خدا این‌قدر بلا و سختی به او داده است.
  • اصلاً یکی از راه‌های اینکه انسان می‌تواند ظرفیت‌های خودش را درک کند، امتحانات الهی است.
  • یک جوان دربارۀ فردی که روی صندلی چرخدار افتاده بود، می‌گفت: «آیا این درست است که او از اول عمر تا حالا روی ویلچر بنشیند؟!» گفتم: شاید خدا ظرفیت تحمل این رنج را به او داده است، تو چرا ناراحت هستی؟ گفت: اگر من باشم، نمی‌توانم تحمل کنم! گفتم: خُب به خاطر همین است که تو الان روی ویلچر نیستی! گفت: او چطور می‌تواند تحمل کند!  گفتم: این دیگر به خودش مربوط است، حتماً طاقتش را دارد.

کسانی که دنبال کاهش ظرفیت انسان‌ها هستند، بوی ابلیس می‌دهند/ برخی می‌گویند: «باید در احکام زن و مرد در اسلام، تغییراتی ایجاد شود، چون زن‌ها ظرفیتش را ندارند!»

  • کسانی که ظرفیت‌های انسان‌ها را کاهش می‌دهند، چقدر نادان هستند. از چنین افرادی بوی ابلیس به مشام انسان می‌رسد.
  • مثلاً برخی می‌گویند: «باید در این احکام زن و مرد در اسلام، یک تغییراتی ایجاد شود، چون زن‌ها ظرفیتش را ندارند!» یا می‌گویند: «ارثیه را باید فلان‌طور تقسیم کنیم، چون زن‌ها ناراحت می‌شوند!» به آنها باید گفت: شما از کجا ظرفیت‌شناس شده‌اید؟
  • یکی از کارهای مهمی که ابلیس در وجود انسان انجام می‌دهد این است که می‌گوید: «تو نمی‌توانی!» یا «این کار از توان تو خارج است!»

ابلیس همیشه می‌گوید: «تو نمی‌توانی!» ولی امام حسین(ع) می‌گوید: «تو می‌توانی»

  • یک جوان مرید امام حسین(ع) در سوریه، قبل از شهادتش یک خوابی دیده بود. این خواب را سه بار می‌خواست برای مادرش تعریف کند ولی همین‌که گفت: «من امام حسین(ع) را خواب دیدم، و ایشان به من گفت چگونه شهید می‌شوم» مادرش نگذاشت ادامه بدهد و گفت: من طاقت ندارم. دیگر نگو!
  • این خواب را برای رفیقش تعریف کرده بود. و بعد از شهادت او که به دست تکفیری‌ها سر از بدنش جدا شده بود، رفیقش این خواب را بازگو کرد. گفته بود: «امام حسین(ع) به خواب من آمد و فرمود: وقتی خواستند سر از بدنت جدا کنند نترس، من در کنار تو هستم. یک لحظه است و بعد از شهادت پیش من خواهی بود. من هم همین‌طوری شهید شده‌ام...»
  • ببینید، ابلیس همیشه می‌گوید: «تو نمی‌توانی!» ولی امام حسین(ع) می‌گوید: تو می‌توانی.

امام حسین(ع) در شب عاشورا می‌خواست به دو گروه بگوید: «شما می‌توانید»

  • امام حسین(ع) در شب عاشورا به دو گروه می‌خواست بگوید که «شما می‌توانید» یکی خطاب به اصحاب خودش بود که بهشت را به آنها نشان داد و به تعبیری به آنها نشان داد که می‌توانند. اینجا کار امام حسین(ع) راحت بود.
  • اما یک گروه دیگر هم بودند که امام حسین(ع) می‌‌خواست به آنها بگوید که شما هم می‌توانید. اما این‌بار کار حضرت خیلی سخت بود. حسین(ع) چگونه می‌توانست به زن و فرزندانش بگوید: شما می‌توانید کتک بخورید، می‌توانید تازیانه بخورید...




نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پناهیان در دانشگاه امام صادق/چگونه امتحان می‌شویم؟/ 2

پناهیان: اگر شیوۀ امتحان خدا را بدانیم، امتحان برایمان آسان می‌شود/ «حیات‌شناسی» فقر بزرگ ما در آموزش‌های دینی است

پناهیان: کسی که شیوۀ امتحان گرفتن از خود را نداند، در واقع شیوۀ زندگی کردن را نمی‌داند؛ چون اصلاً تمام زندگی امتحان است. خداوند می‌فرماید: «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَكُمْ»(ملک/2) اساساً مرگ و زندگی به خاطر امتحان گرفتن از ما آفریده شده است. یک تحلیلگر سیاسی که نداند جامعه‌اش در حال امتحان پس دادن است و نداند الان از کدام امتحان بیرون آمده و وارد کدام امتحان شده است، وقتی می‌خواهد وضع جامعه را بررسی کند و راهبردی برای عبور از مشکلات بدهد، اگر نداند در چه وضعیت امتحانی قرار دارد و باید در این امتحان چگونه رفتار کند، تحلیلش سرشار از جهالت خواهد بود، چون حیات بشر خارج از امتحان قابل تصور نیست.

حجت الاسلام پناهیان در پاسخ به سؤال «هدف امتحانات الهی چیست؟»: بر اساس فرمایش امیرالمؤمنین(ع)، امتحان برای این است که تکبر انسان از بین برود و به جای آن «تذلل» بیاید. تذلل هم آن روی سکۀ «از بین رفتن تکبر» است. پس هدف محوری امتحان، تکبر و تواضع است. اوامر تقدیری الهی و اوامر تشریعی الهی، هر دو برای امتحان است و هدف یا فلسفۀ امتحانات الهی این است که از اول تا آخر عمر، تکبر را از قلوب بندگان خدا خارج کند. چون انسان موجودی است که تولید‌کنندۀ دائمی علف هرزۀ تکبر است و امتحان، فرآیند دائمی اخراج تکبر از دلِ انسان است.

امسال هفتمین سالی است که حجت الاسلام علیرضا پناهیان سخنران دهۀ اول محرم هیئت دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)-هئیت میثاق با شهدا- و حاج میثم مطیعی نیز مانند سالهای گذشته عهده‌دار مداحی این بزرگترین مجلس عزاداری دانشگاهی در منطقۀ شمال غرب تهران است. بخش‌هایی از دومین شب سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع) با موضوع «چگونه امتحان می‌شویم؟» را در ادامه می‌خوانید:

مقدرات الهی احاطۀ فراوانی بر سراسر ابعاد زندگی ما دارد

  • سال گذشته نکات مهمی را دربارۀ موضوع امتحان بیان کردیم. بحث را با مقدرات الهی آغاز کردیم و گفتیم اگر ما به بخش مقدرات الهی که به صورت ثابت یا سیال بر زندگی، رفتار و حتی افکار ما حاکم هستند، توجه کنیم و اگر به قدرت الهی در تعیین مقدرات زندگی خودمان نگاه کنیم، نزدیک است که جبری مسلک شویم. چون می‌بینیم چقدر در چنبرۀ مقدرات الهی اسیر هستیم و چقدر این مقدرات بر ما احاطه دارند. البته کسی نباید جبری مسلک شود، چون ما در کنار همۀ مقدرات الهی حق انتخاب و فرصت‌های بسیاری داریم، ولی به این اندازه‌ای که معمولاً تصور می‌کنیم، فرصت و آزادیِ عمل نداریم. یعنی حوادث و امکانات اطراف ما هیچ‌کدام‌شان تصادفی شکل نگرفته‌اند که ما در میان این اتفاقاتِ تصادفی، به صورت شانسی جلو برویم.
  • اگر به احاطۀ مقدرات الهی بر زندگی خودمان نگاه کنیم می‌بینیم که هر لحظه در مواجهۀ با تصادم‌ها و تصادف‌ها و اتفاق‌ها و امکاناتی که در اطراف ما تعبیه شده‌اند، با مقدرات الهی مواجهیم و مقدار، نوع و کیفیت این اتفاق‌ها توسط مقدرات الهی تعیین می‌شود.

«امتحان » مؤثرتین عامل در تعیین «مقدرات» ما است

  • بعد به این مسأله پرداختیم که عوامل تعیین‌کننده در مقدرات ما کدام هستند؟ گفتیم رفتار ما، نیت ما، افکار ما، دعای ما، دعای دیگران در حقّ ما، محبت خدا و اولیاء خدا به ما از عوامل تعیین‌کننده در مقدرات ما هستند. اما در کنار همۀ این عوامل مؤثر در مقدرات، یک عامل وجود دارد که از بقیۀ این عوامل مؤثرتر و مهمتر است.
  • مهمترین و مؤثرترین عامل تعیین‌کننده در مقدرات حیات انسان «امتحان» است. ما قرار است در این دنیا امتحان شویم و الا اصلاً برای چه به این دنیا آمده‌ایم؟ امتحان فلسفۀ حیات انسان است و این عامل است که شرایط زندگی ما، فقر و ثروت ما و هر نوع موفقیت یا شکست ما در زندگی را تعیین می‌کند.
  • باید بدانیم که در این دنیا همه‌چیز امتحان است. در زندگی ما، هیچ مفهومی خارج از امتحان حقیقت مستقل یا مجزایی ندارد (البته از نظرِ ارتباط این مفاهیم با وجود انسان حقیقت مستقل ندارد) فقر و ثروت ماهیتی خارج از امتحان ندارد، فقر و ثروت فقط در امتحان معنا دارد. من فقیر هستم یعنی «من الان در حال فقر، دارم امتحان می‌شوم»

به زندگی «امتحانی» نگاه کنید؛ چون ما امتحانی آفریده شده‌ایم/جوان‌ها امتحانی جوان هستند و پیرها هم امتحانی پیر هستند

  • اگر دعا می‌کنیم: «خدایا به من رفاه و امکانات بده» یعنی «خدایا مرا با رفاه و امکانات امتحان کن» یا اگر دعا می‌کنیم: «خدایا دردِ بیماری را از جان من ببَر» یعنی «خدایا مرا با بیماری امتحان نکن، مرا با سلامت امتحان کن» و الا بیماری و سلامتی، ماهیت مستقلی خارج از امتحان الهی ندارند. باید بدانیم که ما در بستر امتحان زندگی می‌کنیم. لذا باید امتحانی زندگی کنیم، چون اساساً ما امتحانی آفریده شده‌ایم!
  • به زندگی خودتان «امتحانی» نگاه کنید. مثلاً شما جوان‌ها امتحانی جوان هستید! انگار خدا می‌گوید: «ببینیم اگر جوان باشد، چه‌کار می‌کند؟» پیرها نیز امتحانی پیر شده‌اند. هر کسی در هر شرایطی قرار دارد، امتحانی در آن قرار گرفته است. خداوند هر چیزی در این دنیا به ما می‌دهد، امتحانی می‌دهد و هرچیزی را هم نمی‌دهد امتحانی نمی‌دهد و الا اصل حیات ما در عالم آخرت است. خداوند می‌فرماید: حیات حقیقی در عالم آخرت است (وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ؛ عنکبوت/64)

گاهی اوقات خداوند یک «انسان» را امتحان می‌کند و گاهی یک «ملت» را

  • در این جلسات می‌خواهیم دربارۀ چگونگی امتحانات الهی بحث کنیم و اینکه «خدا چگونه از ما امتحان می‌گیرد؟» وقتی می‌گوییم «خداوند چگونه از ما امتحان می‌گیرد؟» یعنی اینکه خدا از «من» و «جامعۀ من» چگونه امتحان می‌گیرد؟ یعنی هم امتحان گرفتن از یک فرد مورد نظر است و هم امتحان گرفتن از یک جامعه؛ یعنی هم امتحان از تک تک ما در زندگی فردی و هم امتحان از جامعۀ دینی ما در جریان زندگی اجتماعی. هر دو نوع امتحان مدّ نظر ماست. چون گاهی اوقات خداوند یک انسان را امتحان می‌کند و گاهی یک ملت را امتحان می‌کند.
  • اینکه «خداوند یک فرد را چگونه امتحان می‌کند؟» یک بحث دارد و اینکه «خداوند یک جامعه را چگونه امتحان می‌کند؟» یک بحث دیگری دارد. هر دوی اینها را باید مورد بحث قرار دهیم.

اگر شیوۀ امتحان گرفتن خدا را بدانیم امتحان برای‌مان آسان می‌شود/کسی که شیوۀ امتحان گرفتن خدا را نداند، در واقع شیوۀ زندگی کردن را نمی‌داند

  • وقتی جامعۀ ما از نظر تاریخی و موقعیت اجتماعی و جهانی در یک شرایط خاصی قرار گرفت، باید بفهمیم که این یک امتحان الهی است؛ امتحانی که از قبل برای ما توضیح داده شده و مشخص شده است که در این امتحان چه باید کرد؟ اگر شرایط و نحوۀ امتحان را بفهمیم، امتحان برای ما آسان خواهد شد. اینکه برخی دانشجویان از همان ابتدای ترم تحصیلی، از اساتید خود می‌پرسند: «شما چگونه امتحان می‌گیرید؟» برای این است که کار را برای خود آسان کنند، هرچند این روحیه برای کسی که طالب علم است، خوب نیست.
  • کسی که شیوۀ امتحان گرفتن از خود را نداند، در واقع شیوۀ زندگی کردن را نمی‌داند؛ چون اصلاً تمام زندگی امتحان است. خداوند می‌فرماید: «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَكُمْ»(ملک/2) اساساً مرگ و زندگی به خاطر امتحان گرفتن از ما آفریده شده است.

اگر تحلیل‌گر سیاسی «وضعیت امتحانی جامعه» را درک نکند، تحلیلش سرشار از جهالت خواهد بود/ باید دید الان فصل چه امتحانی است؟

  • جامعه‌ای که نداند در وضعیت امتحانی قرار گرفته است، وقتی تحلیلگران سیاسی آن جامعه، شرایط سیاسی و اقتصادی حاکم بر جامعه را تحلیل می‌کنند و آن را منتشر می‌کنند، تحلیل‌های‌شان سرشار از جهالت خواهد بود. چون نمی‌فهمند که همۀ این شرایط، امتحان است.
  • یک تحلیلگر سیاسی که نداند جامعه‌اش در حال امتحان پس دادن است و نداند الان از کدام امتحان بیرون آمده و وارد کدام امتحان شده است، وقتی می‌خواهد وضع جامعه را بررسی کند و راهبردی برای عبور از مشکلات بدهد، اگر نداند در چه وضعیت امتحانی قرار دارد و باید در این امتحان چگونه رفتار کند، تحلیلش آمیخته با جهالت است. چون حیات بشر خارج از امتحان قابل تصور نیست.
  • اینکه ما به رفاه برسیم، یعنی با رفاه امتحان بشویم. اینکه ما مشکل اقتصادی داریم، یعنی با مشکلات اقتصادی امتحان می‌شویم. اینکه ما در محاصره هستیم، یعنی در محاصره داریم امتحان می‌شویم.
  • متاسفانه بعضی‌ها با بلاهت به محیط خود نگاه می‌کنند. چون امتحانات الهی را در نظر نمی‌گیرند و فصل‌های امتحانی را نمی‌فهمند. باید دید الان فصل چه امتحانی است؟
  • خداوند متعال هم از فرد امتحان می‌گیرد و هم از جامعه. ما تا وقتی نفَس می‌کشیم در بستر امتحانات الهی قرار داریم. چه اعتقاد به خدا داشته باشیم و چه نداشته باشیم؛ به هر حال خدا از ما هم امتحان می‌گیرد. چون خداوند جهان، جامعه، تاریخ و همۀ حیات را برای امتحان آفریده است(الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَكُمْ؛ ملک/2) پس بر سر اصل امتحان بحثی نیست، فقط بحث و اختلاف نظرها می‌تواند بر سر این باشد که خداوند الان دارد از ما چه امتحانی می‌گیرد و الان فصل کدام امتحان است؟

«حیات‌شناسی» فقر بزرگ ما در آموزش‌های دینی است

  • مشکل عمدۀ ما این است که هنوز نفهمیده‌ایم برای «امتحان» زندگی می‌کنیم، یعنی حیات خودمان را نشناخته‌ایم. هم خداشناسی و هم انسان‌شناسی در جای خود لازم است، ولی این انسان در حرکت به سوی خدا، از بستر حیات عبور می‌کند. فقر بزرگی که ما در آموزش‌های دینی خودمان داریم بر سرِ «حیات‌شناسی» است. حیات‌شناسی حلقۀ مفقوده‌ای است که ما در میان معلومات دینی خود داریم.
  • ما در مدرسه، دانشگاه و مطالعات عمومی خودمان، باید خیلی به حیات‌شناسی بپردازیم. بحث «امتحان» رکن رکین حیات‌شناسی است. بحث امتحان یک بحث اخلاقی نیست، چون اخلاق به ملکات و فضایل و رذایل انسان می‌پردازد ولی امتحان جزء علم حیات‌شناسی محسوب می‌شود. امتحان جزء انسان‌شناسی و خداشناسی نیست.


همۀ احکام و معارف دینی باید خودشان را در بستر امتحان نشان دهند

  • در علم حیات‌شناسی، قواعد حاکم بر عالم هستی را مورد مطالعه قرار می‌دهیم تا بفهمیم از کجا می‌خواهیم عبور کنیم تا به خدا برسیم. اگر انسان‌ها حیات‌شناسی نداشته باشند و فقط خودشناسی و خداشناسی داشته باشند، گاهی به اشتباه می‌افتند، لذا مدام می‌پرسند: «پس چرا من به خدا نمی‌رسم؟ من چه‌کار کنم تا به خدا برسم؟ چرا وقتی این کارها را انجام دادم به نتیجه نرسیدم؟» در حالی که همۀ دستورات الهی در بستر امتحان معنا پیدا می‌کنند.
  • تمام معارف دینی و خودشناسی ما باید خودشان را در بستر امتحان نشان بدهند. تا وقتی انسان در بستر امتحان قرار نگیرد، نه مفاهیم دینی را خوب می‌فهمد و نه خودش را خوب می‌شناسد. مثلاً همه می‌دانیم که صبر خوب است و باید صبر داشته باشیم. ولی مهم این است که در بستر یک امتحان الهی، صبر خودمان را نشان دهیم و الا سخن گفتن از خوبی‌های صبر چه فایده‌ای دارد؟

سخن گفتن از« امتحان»، سخن گفتن از حیات‌شناسی و بستر دینداری است

  • سخن گفتن از امتحان، سخن گفتن از بستر دینداری است. سخن گفتن از امتحان، سخن گفتن از احکام الهی و رفتارهای انسان نیست، بلکه سخن گفتن از بسترِ تلفیق دستورات خدا و رفتارهای انسان است. اصلاً احکام الهی و رفتارهای انسان در همین بستر معنا پیدا می‌کنند. لذا رفتار خوب خارج از دایرۀ امتحان، رفتار خوب خارج از انتظار خداوند(توقع خدا از ما) است که فایده‌ای ندارد. احکام الهی خارج از امتحان برای ما چه سودی دارد؟ بایدها و نبایدها وقتی در ظرف امتحان به ما می‌رسند و از ما رفتار خاصی را طلب می‌کنند، آن‌وقت است که معنا پیدا می‌کنند. 
  • سخن گفتن از امتحان، سخن گفتن از حیات‌شناسی است. ما باید حیات را بشناسیم، چون قرار است در بستر حیات، امتحان پس بدهیم. بحث امتحان زیرمجموعۀ حیات‌شناسی است. در حیات‌شناسی، سنت‌ها و قواعد حاکم بر حیات فردی و اجتماعی بشر مورد بحث قرار می‌گیرد.

هدف از امتحان گرفتن چیست؟ /امیرالمؤمنین(ع): هدف محوری امتحانات الهی، اخراج تکبر و ادخال تواضع در قلب است

  • هدف غایی خلقت انسان، تقرب الی الله است و هدف عملیاتی خلقت انسان، امتحان است. یعنی خداوند ما را در این دنیا آفریده است که از ما امتحان بگیرد. حالا می‌خواهیم ببینیم هدف از امتحان گرفتن چیست؟
  • امیرالمؤمنین(ع) در کلام شریفی، صریحاً هدف مهم امتحان را برای ما توضیح می‌دهند. حضرت در خطبۀ قاصعۀ نهج‌البلاغه(که طولانی‌ترین خطبۀ نهج‌البلاغه است) با تعابیر مختلف دربارۀ امتحان الهی سخن می‌گوید و در بیان هدف امتحانات الهی می‌فرماید: « وَ لَكِنَّ اللَّهَ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ یَتَعَبَّدُهُمْ‏ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ یَبْتَلِیهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِمْ؛ خدا بندگان خود را به انواع سختى‏ها امتحان مى‏كند(«یَخْتَبِرُ» یعنی «از وضعیت و حال آنها خبر می‌گیرد» که تعبیر دیگری از همان امتحان است) و با دستوراتی که به آنها می‌دهد، آنها را می‌آزماید(با دستورات سختی که به بندگانش می‌دهد، آنها را به بندگی می‌کشاند). و آنها را با ضرباتِ سختی‌ها مبتلا می‌کند(با امور ناخوشایند می‌آزماید). برای اینکه تکبر را از دل‌های آنها بیرون کند؛ و برای اینکه فروتنی را در دل آنها قرار دهد؛ »(نهج‌البلاغه/خطبۀ 192)
  • بر اساس فرمایش امیرالمؤمنین(ع)، امتحان برای این است که تکبر انسان از بین برود و به جای آن «تذلل» بیاید. تذلل هم آن روی سکۀ «از بین رفتن تکبر» است. پس هدف محوری امتحان، تکبر و تواضع است. اوامر تقدیری الهی و اوامر تشریعی الهی، هر دو برای امتحان است و هدف یا فلسفۀ امتحانات الهی این است که از اول تا آخر عمر، تکبر را از قلوب بندگان خدا خارج کند. چون انسان موجودی است که تولید‌کنندۀ دائمی علف هرزۀ تکبر است و امتحان، فرآیند دائمی اخراج تکبر از دلِ انسان است.

آیا واقعاً این‌همه امتحانات دائمی و سخت برای اخراج تکبر از قلب است؟!/ انسان دوست دارد بزرگ شود و اگر عجله کند دچار تکبر می‌شود

  • آیا واقعاً این‌همه امتحانات دائمی و سخت برای خارج کردن تکبر از قلب انسان است؟! مگر ما دائماً در حال تولید تکبر هستیم؟! بله، چون انسان برای «خدای بزرگ» آفریده شده است و انسان دوست دارد بزرگ شود اما وقتی برای رسیدن به این بزرگی عجله کند دچار تکبر می‌شود. انسان وقتی بزرگی را در چیزهای غلط ببیند، یا وقتی راه بزرگ شدن خودش را اشتباه بگیرد و بزرگی را در مواردی ببیند که بزرگی واقعاً به آنها نیست؛ معنای همۀ اینها می‌شود تکبر.
  • میل به بزرگ شدن، تمایل طبیعیِ دائمی روح انسان است و پاسخ آن هم جز خداوند بزرگ، چیز دیگری نیست. انسان اساساً برای خدا خلق شده و می‌خواهد به این خدای بزرگ برسد، لذا دائماً تحت تأثیر میل به بزرگ شدن است. به همین خاطر است که انسان دائماً درگیر خودبزرگ‌بینی می‌شود و دائماً دربارۀ اینکه «بزرگی به چیست؟» دچار اشتباه می‌شود و دائماً در حال انتخاب راه غلط برای رسیدن به این بزرگی است.
  • بزرگی مسألۀ اصلی حیات بشر است. به همین دلیل وقتی انسان سرِ سجادۀ نماز می‌رسد(همان نمازی که عمود خیمۀ دین است) نمازش را با «الله اکبر» یعنی یادآوری بزرگی خدا شروع می‌کند که آرزوی اصلی حیات اوست. و در هر رکعتی سر به سجده می‌گذارد و به خودش یادآوری می‌کند که «تو کوچک هستی و باید به آن خدای بزرگ برسی تا آرام بگیری».
  • البته تکبر تجلیات مختلفی دارد. مثلاً بعضی‌ها با تواضع کردن، تکبر می‌ورزند، یعنی با ظاهر متواضعانه می‌خواهند خود را بزرگ نشان دهند.

هر وقت دیدی امتحان الهی سخت است، امتحان را دور بزن و سرت را به سجدۀ «هدف» بگذار

  • گاهی برای اینکه امتحانات الهی برای‌تان آسان شود، یک سَر به هدف امتحان بزنید، یعنی امتحان خدا را دور بزنید و مستقیم به سراغ هدف امتحان بروید.
  • هر وقت دیدی که امتحان الهی سخت است و دارد تو را می‌پیچاند و اذیت می‌کند و داری زمین می‌خوری، امتحان را دور بزن! برو سرِ سجادۀ نماز و سرت را به سجدۀ هدف بگذار و طولانی‌تر سجده کن. بگو: «خدایا! من در مقابل تو خَم شده‌ام» یعنی در مقابل خدا تواضع و فروتنی کن؛ اگر این کار را انجام دهی، برمی‌گردی و می‌بینی که واقعاً امتحان تو آسان‌تر شده است.
  • در اوج سختی‌های امتحان، سرِ سجادۀ نماز برو و بگو: «خدایا! تو با این امتحان داری به من سختی می‌دهی تا من به اینجا برسم؛ ببین الان رسیدم!» سرت را به سجده بگذار و بگو: «خدایا! من کوچکِ تو هستم» اگر عمیقاً در مقابل خدا تواضع کنی، وقتی به سرِ صحنۀ امتحان برگردی خواهی دید که امتحانت آسان شده است. چون خدا می‌بیند که تو هدف از امتحان را فهمیده‌ای، و می‌دانی که با امتحان قرار بود به کجا برسی، لذا وقتی خودت به همان‌جا برسی دیگر خدا سختی امتحان را برمی‌دارد و امتحان برایت آسان می‌شود. پس گاهی اوقات وقتی هدف از امتحان را بفهمیم، امتحان برداشته می‌شود. لذا باید به هدف امتحان خیلی توجه داشته باشیم.

چرا در امتحانات الهی باید از نماز کمک بگیریم؟ / نماز و امتحان، هر دو برای از بین بردن تکبر است!

  • نماز امتحانات الهی را آسان می‌کند. آیۀ قرآنش هم این است: «از صبر و نماز کمک بگیرید، البته این كار جز بر خاشعین، گران و دشوار است؛ وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبیرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعین»(بقره/45) یعنی فقط آدم خاشع می‌تواند این‌طور راحت سر به سجده بگذارد و از نماز کمک بگیرد.
  • وقتی می‌فرماید: «از نماز کمک بگیرید» این سؤال پیش می‌آید که برای چه کاری باید از نماز کمک بگیریم؟ برای پاسخ باید ببینیم که اصلاً ما برای چه چیزی در این دنیا هستیم؟ برای چه زنده هستیم؟ ما برای امتحان، زنده‌ایم پس برای امتحان باید از نماز کمک بگیریم. همچنین معلوم است که در سختی‌ها باید صبر داشته باشیم و از صبر کمک بگیریم.
  • پس راه دور زدن امتحانات الهی این است که برویم سرِ سجادۀ نماز و بگوییم: «خدایا! تو با این امتحان می‌خواستی تکبر از دلم زائل شود، حالا من با نماز می‌گویم: تو بزرگ هستی و من کوچک هستم»
  • حضرت فاطمۀ زهرا(س) می‌فرماید: «خداوند نماز را برای دوری از تکبر، واجب کرده ‌است؛ فَرَضَ اللَّهُ...الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْكِبْرِ»(من‏لایحضره‏الفقیه/3/568) یعنی فلسفۀ نماز هم این است که تکبر از دل مردم خارج شود. و طبق فرمایش امیرالمؤمنین(ع) امتحانات الهی نیز برای خارج شدن تکبر از قلوب بندگان است. ببینید چه نسبتی بین این دو وجود دارد! برای همین است که در امتحانات الهی باید از نماز کمک بگیریم. اصلاً همۀ سختی‌ها و امتحانات سخت الهی برای از بین بردن تکبر است.




نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پناهیان در دانشگاه امام صادق/چگونه امتحان می‌شویم؟/ 1


عاشورا محل اتحاد شیعه و سنی است؛ برخی یاران حسین(ع) شیعه نبودند/با تشکیل جلسات مشترک شیعه و سنی، عزاداری حسین(ع) را توسعه داد

پناهیان: در موضوع کربلا اصلاً بحث شیعه و سنی مطرح نیست. اگر یزید دشمن امام حسین(ع) بوده، او بیشتر در حق اهل سنت جنایت کرده است. حتی اگر مأمورانِ باواسطۀ یزید، در کربلا امام حسین(ع) را به شهادت رساندند، مأموران بی‌واسطۀ یزید در مدینه جنایات بیشتری مرتکب شدند. یعنی از نظر نوع جنایت، رفتارهای آنها قبیح‌تر از آن‌چیزی بود که در کربلا از عمر سعد دیده شد.... نه ما شیعیان حق داریم حسین(ع) را تنها از خودمان بدانیم و بس، و نه برادران اهل سنت باید حسین(ع) را فراموش کنند و او را از خود ندانند؛ البته این به رفتار ما هم بستگی دارد.

در این جلسه حجت الاسلام پناهیان به جوانان پیشنهاد کرد: «از شما جوانان فهمیده و فرهیخته تمنا دارم که بخشی از عزاداری خودتان و بخشی از فعالیت خودتان برای حسین(ع) را به گستراندن فرهنگ عزاداری و فکر عزاداری در میان همۀ مسلمانان اختصاص دهید و اگر در میان مسلمانان هرکجا چنین عزاداری‌هایی هست، پرچم‌های آنان را برافراشته‌تر کنید. به آن مجالس کمک کنید که بسیاری از اوقات ثوابش بیشتر از این است که بیایید در مجالس مؤمنینی که همه‌شان هم‌عقیدۀ خودتان هستند.»

این استاد حوزه و دانشگاه با اشاره به فرمایشات امام راحل(ره) از بی‌توجهی به بررسی علمی آثار و برکات دنیوی عزاداری امام حسین(ع) گلایه کرد و گفت: «غفلت از ابعاد دنیایی و آثار روحی و روانی که در همین دنیا برای ما دارد، و غفلت از برکات عزاداری، چیزی جز رذالت و خباثت نیست. مگر انسان می‌تواند چنین وقایع باعظمتی را در حیات بشری، نادیده بگیرد؟  آیا قابل قبول است که این‌همه مقاله در موضوعات پیشِ پا افتاده تهیه می‌شود، ولی در مقابل چنین عظمتی، هیچ اتفاق خاصی نیفتد؟ یک روانشناس منصف طبیعتاً می‌آید و این موضوع را دقیق مطالعه می‌کند. درک عظمت عزاداری و آثار و برکاتش، نیاز به دین و ایمان و معنویت و محبت هم ندارد.»

امسال هفتمین سالی است که حجت الاسلام علیرضا پناهیان سخنران دهۀ اول محرم هیئت دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)-هئیت میثاق با شهدا- و میثم مطیعی نیز مانند سالهای گذشته عهده‌دار مداحی این بزرگترین مجلس عزاداری دانشگاهی در منطقۀ شمال غرب تهران است. بخش‌هایی از اولین شب سخنرانی علیرضا پناهیان در دانشگاه امام صادق(ع) با موضوع: «چگونه امتحان می‌شویم؟» را در ادامه می‌خوانید:

الف) عاشورا محل اتحاد شیعه و سنی است/ برخی یاران حسین(ع) شیعه نبودند

نباید عزاداری برای اباعبدالله الحسین(ع) را یک رسم شیعی تلقی کنیم   

  • قبل از آغاز بحثِ اصلی خودمان، این جلسه را به گفتگو دربارۀ مجالس عزاداری اباعبدالله(ع) اختصاص می‌دهیم تا نسبت به برخی از اموری که شاید برای‌مان عادی شده است، توجه ویژه پیدا کنیم یا احیاناً برخی از معلوماتی که در ازدحام برنامه‌های عزاداری اباعبدالله(ع) فراموش می‌شوند، دوباره یادآوری کنیم.
  • اولاً در فضای امروز، ما به هیچ‌وجه نباید عزاداری برای اباعبدالله الحسین(ع) را یک رسم شیعی تلقی کنیم. هرکجا چنین عباراتی به‌کار رفت، شما باید روشنگری کنید و اندیشه‌های همۀ مسلمانان را نسبت به این سنت برجسته، یعنی عزاداری برای شهیدان و به‌ویژه سیدالشهداء(ع) حساس کنید و توجه همه را به این موضوع جلب کنید.

دشمن امام حسین(ع) بیش از اینکه دشمن شیعه باشد دشمن اهل سنت بود/ یزید از اهل سنت بیش از شیعیان قتل عام کرد

  • اساساً اباعبدالله الحسین(ع) عاشورا را به عنوان یک حماسۀ شیعی برقرار نکردند. دشمن امام حسین(ع) که یزید بود، بیش از اینکه دشمن شیعه باشد، دشمن اهل سنت بود. و یزید بیش از اینکه از شیعیان قتل عام کند، از سنّیان قتل عام کرد.
  • اگر منظورمان از شیعه، همان کسانی است که به ولایت علی بن ابیطالب(ع) معتقدند و او را جانشین بلافصل رسول خدا(ص) می‌دانستند، در آن زمان تعداد این افراد بسیار کم‌شمار بوده و بسیاری از آنها در کربلا به شهادت رسیدند. پس چرا یزید به مدینه حمله کرد و واقعۀ حرّه را در آنجا برقرار کرد؟!

سربازان یزید در قتل عام حرّه، اهل سنت را کشتند نه شیعه

  • سربازان یزید در واقعۀ حرّه، چنان قتل عامی در مدینه انجام دادند که اگر به زبان امروزی‌ها بخواهیم بحث کنیم، باید بگوییم این قتل عام را از میان اهل سنت انجام دادند؛ یعنی از میان همان کسانی که به امام حسین(ع) نرفته بودند. سربازان یزید در واقعۀ حرّه، سه روز مال و جان و ناموس مردم مدینه را بر خودشان حلال دانستند؛ شبیه همین رفتاری که تکفیری‌های امروز انجام می‌دهند.

  • اگر اباعبدالله الحسین(ع) مقابل یزید قیام کرد، ماهیت یزید این بود که گفت: «بنی‌هاشم با پادشاهی بازی کردند و الا اصلاً وحی نازل نشده است! لَعِبَتْ‏ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ‏ فَلا خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْیٌ‏ نَزَل‏»(احتجاج/2/307) کدام اهل سنتِ بصیری می‌تواند چنین کلامی را از یزید بپذیرد و یزید را بعد از ادای چنین کلامی، مسلمان بداند؟!

  • در موضوع کربلا اصلاً بحث شیعه و سنی مطرح نیست. اگر یزید دشمن امام حسین(ع) بوده، او بیشتر در حق اهل سنت جنایت کرده است. حتی اگر مأمورانِ باواسطۀ یزید، در کربلا امام حسین(ع) را به شهادت رساندند، مأموران بی‌واسطۀ یزید در مدینه جنایات بیشتری مرتکب شدند. یعنی از نظر نوع جنایت، رفتارهای آنها قبیح‌تر از آن‌چیزی بود که در کربلا از عمر سعد دیده شد.

عاشورا محل اتحاد شیعه و سنی است/ حق نداریم حسین(ع) را فقط برای خود بدانیم/ برخی یاران حسین(ع) شیعه نبودند

  • نکتۀ دیگر این است که امام حسین(ع) خودش را فدای اسلام کرد تا –اصل- اسلام باقی بماند. از سوی دیگر در یاران امام حسین(ع) هم کسانی بودند که شیعه-به این معنای اصطلاحی که ما می‌گوییم- نبودند. البته بگذریم از یارانی مثل «وهب» که اصلاً مسلمان نبود و به یاری امام حسین(ع) آمد؛ و در این مسیر اسلام آورد. برخی از اصحاب امام حسین(ع) مانند زهیر و حرّ، این‌طور نبود که از جهت اعتقادی به این معنایی که ما می‌گوییم، شیعه باشند و به خلافت و ولایت بلافصل امیرالمؤمنین(ع) معتقد باشند.

  • نه ما شیعیان حق داریم حسین(ع) را تنها از خودمان بدانیم و بس، و نه برادران اهل سنت باید حسین(ع) را فراموش کنند و او را از خود ندانند؛ البته این به رفتار ما هم بستگی دارد. عاشورا محل اتحاد شیعه و سنی است. در یک فضای توأم با اخوت اسلامی باید برای امام حسین(ع) عزاداری کرد.

  • البته معلوم است که شیعیان به امام سوم خود افتخار می‌کنند ولی این‌طور نیست که فقط شیعیان به حسین(ع) افتخار کنند. شافعی که یکی از فقهای چهارگانه اهل سنت است، کسی بود که در رثای اباعبدالله الحسین(ع) کلمات بسیار بلندی دارد. او حتی پرشورتر از برخی روضه‌خوانی‌های ما برای اباعبدالله الحسین(ع) ناله می‌زد.

عزاداری برای حسین(ع) هنوز در میان بسیاری از اهل سنت رسم است/ عاشورا یک حماسۀ اسلامی بود-نه صرفاً شیعی

  • این دست توطئۀ استکبار و صهیونیست‌هاست که آمده‌اند نقاط ضعف امت اسلامی را پیدا کنند و آن نقاط ضعف را تقویت کنند. آنها فضا را این‌طور کرده‌اند که بعضی‌ها عزاداران امام حسین(ع) را بکُشند. همین الان در بسیاری از محیط‌های اهل سنت داخل و خارج از ایران، هنوز رسم است که برای حسین(ع) عزاداری می‌کنند.

  • این بی‌سلیقگی است که ما از رسانه‌های خودمان جشن میلاد پیامبر گرامی اسلام(ص) را از کردستان پخش کنیم ولی در روز عاشورا از همین کردستان و برادران اهل سنت که برای امام حسین(ع) عزاداری می‌گیرند، برنامه پخش نکنیم!

  • در چنین شرایطی به عزای اباعبدالله الحسین(ع) و شعارهای امام حسین(ع) و سخنرانی‌های ایشان باید خیلی دقیق نگاه کرد. تقریباً شما یک کلام در کلمات امام حسین(ع) پیدا نمی‌کنید که به حقایق و اعتقاداتِ «خاصّ شیعی» اشاره کند. ایشان -در کربلا- مکرر می‌فرمود: آیا من فرزند دختر پیغمبر شما هستم یا نه؟ (أَ لَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّكُم؛ اعلام الوری/ص241) یک‌بار هم به آنها نفرمود که من امام سوم شما هستم! حتی از غدیر هم آن‌چنان بحثی به میان نیامد.

  • عاشورا یک حماسۀ اسلامی بود-نه صرفاً شیعی- و همین امروز هم اگر این حماسه را با همۀ خوبان و منصفان عالم و از جمله برادران اهل سنت در میان بگذارید، آن را می‌پذیرند. لذا شما باید امروز به عزاداری حسین(ع) رنگ و رونق تازه‌ای بدهید.

حسین(ع) از کسانی که به امامت و عصمت ایشان اعتقادی نداشتند نیز طلب یاری کرد/روایات و کتاب‌های مقتل اهل سنت نشانۀ علاقمندی آنها به متصل شدن به حسین(ع) است

  • حالا به سراغ دشمنان امام حسین(ع) که در میدان کربلا بودند، برویم. برخی از کسانی که پای رکاب امیرالمؤمنین(ع) جنگیده بودند، جزء دشمنان امام حسین(ع) قرار گرفتند. کربلا برای خودش یک مرزبندی فوق‌العاده ویژه‌ای داشت. یعنی بحث بر سرِ اعتقادات اصلی و بر سر رذایل و فضایل کلیدی افراد بود.
  • اباعبدالله الحسین(ع) رسماً طلب یاری می‌کردند؛ حتی از کسانی که ذر‌ه‌ای به امامت و عصمت ایشان اعتقادی نداشتند و موقعیتی که ما برای حضرت قائلیم، قائل نبودند. که از میان آنها، برخی جواب دادند و برخی جواب ندادند. مثلاً «عبیدالله ابن حرّ جوفی» از جمله کسانی بود که به این دعوت حسین(ع) جواب نداد و پشیمان شد و تا آخر عمر گریه می‌کرد.
  • یک نمونۀ دیگر، مقاتلی است که اهل سنت برای امام حسین(ع) نوشته‌اند. حتی بعضاً روایاتی در میان آنها وجود دارد که ما برخی از آن روایات را قبول نداریم و می‌گوییم بعضی‌ها برای اینکه خودشان را به اباعبدالله الحسین(ع) متصل کنند این روایات را ساخته‌اند. اما شما ببینید که در طول تاریخ، فضا چگونه بوده که همه علاقمند بودند خودشان را یک‌طوری به حسین(ع) متصل کنند.

ب) مبانی عزاداری در کتب اهل سنت

وظیفۀ ما دربارۀ عزاداری حسین(ع) چیست؟/ باید صدای عزاداری حسین(ع) را به گوش همه برسانیم/ثواب کمک به مجالس عزاداری غیرشیعیان بیشتر است

  • حالا ببینید امروز وظیفۀ من و شما دربارۀ عزاداری امام حسین(ع) چیست؟ ما باید صدای عزاداری حسین(ع) را به گوش همه –جهانیان- برسانیم. اینکه بگوییم: «این عزاداری، صرفاً مراسمِ ما شیعیان است» سخن درستی نیست.

  • از شما جوانان فهمیده و فرهیخته تمنا دارم که بخشی از عزاداری خودتان و بخشی از فعالیت خودتان برای حسین(ع) را به گستراندن فرهنگ عزاداری و فکر عزاداری در میان همۀ مسلمانان اختصاص دهید و اگر در میان مسلمانان هرکجا چنین عزاداری‌هایی هست، پرچم‌های آنان را برافراشته‌تر کنید. به آن مجالس کمک کنید که بسیاری از اوقات ثوابش بیشتر از این است که بیایید در مجالس مؤمنینی که همه‌شان هم‌عقیدۀ خودتان هستند.

گریه و ضجه برای شهید، سنت پیامبر (ص) بود /شدت گریۀ پیامبر(ص) برای حمزۀ سیدالشهداء در منابع اهل سنت هم آمده است

  • غیر از مسائل تاریخی، وقتی به مبانی عزاداری مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که این سنت پیامبر گرامی اسلام(ص) بود که برای شهید گریه کند؛ کمااینکه ایشان برای حمزۀ سیدالشهداء ناله می‌زد و گریه می‌کرد. در کتب اهل سنت آمده است که حضرت آن‌قدر برای حمزه ناله زد که حالت غش به او دست داد. وقتی ایشان سینۀ چاک‌خوردۀ و بدن مثله شدۀ حمزه را دید، شروع به فریاد زدن و گریه کردن نمود.( لَمَّا رَأَى النبى حَمْزَةَ قَتِیلًا بَكَى، فَلَمَّا رَأَى مَا مُثِّلَ بِهِ شَهَقَ؛ السیره الحلبیه/2/247) اینکه شما در هیأت‌های خودتان این‌طور گریه می‌کنید، در واقع سنت پیامبر اکرم(ص) است که ایشان برای شهیدی که او را قطعه قطعه کرده بودند، ضجه می‌زد.
  • همچنین در منابع اهل سنت آمده است: «ما ندیدیم پیامبر(ص) به آن شدتی گریه کنند که برای حمزه گریه کردند؛ مَا رَأَیْنَا رَسُولَ اللَّهِ ص بَاكِیاً أَشَدُّ مِنْ بُكَائِهِ عَلِیِّ حَمْزَةَ؛ ایشان بعد از اینکه پیکر حمزه را رو به قبله قرار دادند، آن‌قدر بالای سر او گریه کردند که حالت غش به ایشان دست داد؛ وَضَعَهُ فِی القبلة، ثُمَّ وَقَفَ عَلِیُّ جَنَازَتَهُ وَ انْتَحَبَ، حتّی بَلَغَ بِهِ الْغَشْیُ؛ ذخائر العقبی/181)  

تا قرن 2 و 3 در مدینه رسم بود که مردم قبل از گریه برای مردۀ خودشان اول برای حمزه گریه می‌کردند

  • در دیگر کتب اهل سنت آمده است که وقتی پیامبر اکرم(ص) –بعد از جنگ احد- از کنار خانه‌ای از خانه‌های انصار عبور می‌کردند، دیدند که خانم‌های انصار دارند برای شهدای خودشان گریه می‌کنند. ایشان فرمود: عمویم حمزه، گریه‌کن ندارد. بعد از این ماجرا، زنان انصار قبل از گریه و عزاداری برای اموات خودشان، ابتدا برای حمزۀ سیدالشهداء گریه و عزاداری می‌کردند (وَ مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ ص بِدَارٍ مِنْ دُورِ الْأَنْصَارِ مِنْ بَنِى عَبْدِ الْأَشْهَلِ وَ بَنَى ظَفِرَ فَسَمِعَ الْبُكَاءَ وَ النَّوَائِحَ عَلَى قَتْلَاهُمْ فَذَرَفَتْ عَیْنَا رَسُولِ اللَّهِ ص فَبَكَى ثُمَّ قَالَ لَكِنَّ حَمْزَةَ لَا بَوَاكِیَ لَهُ؛ تاریخ طبری/2/210) و (فَلَمْ تَبْكِ أَمْرَأَهُ مِنَ الْأَنْصَارِ عَلِیِّ مَیِّتٍ بَعْدَ قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص « لَكِنَّ حَمْزَةَ لَا بَوَاكِیَ لَهُ » إِلَیَّ الْیَوْمَ إِلَّا بَدَأْتَ الْبُكَاءِ عَلِیِّ حَمْزَةَ ؛ مجمع الزوائد/6/126)
  • تا حدود قرن دوم و سوم رسم بود هر موقع در مدینه در میان مسلمانان کسی از دنیا می‌رفت(نه فقط برای شهدا بلکه برای همۀ مردگان) بانوان اول برای حمزه سیدالشهداء گریه می‌کردند و بعد برای مردۀ خودشان گریه می‌کردند(واقدی مورخ قرن دوم وسوم هجری می‌گوید تا زمان ما این رویه ادامه دارد كه ابتدا برای حمزه و سپس برای كشته‌های خود عزاداری می‌كنند؛ قال الواقدی: فَلَم یَزَلنَ یَبدَأنَ بِالنَّدبِ لِحمزة حَتَّى الآن؛ أسد الغابه/2/48) همین شیوه‌ای که ما امروز هم در ختم‌های خودمان داریم و برای اباعبدالله الحسین(ع) گریه می‌کنیم. این سنت باقی بوده و در کتب تاریخی آمده است.
  • بنابراین عزاداری مسألۀ معقولی است و این در میان اهل سنت هم مرسوم و سنت بوده که حتی در کنار گریه برای اموات خودشان، برای حمزه سیدالشهداء گریه کنند.
  • در دیگر منابع اهل سنت آمده است که وقتی خبر شهادت جعفر به پیامبر اکرم(ص) رسید، حضرت به خانۀ جعفر رفتند. رسول خدا(ص) فرزندان جعفر را می‌بوییدند و گریه می‌کردند. به حدّی که دیگر خانم‌ها طاقت نیاوردند. حضرت اسماء-همسر جناب جعفر- شروع کرد به ضجه زدن و گریه کردن. در این اثناء بود که حضرت فاطمه زهرا(س) وارد شد. ایشان صدا می‌زد: «وا عمّاه؛ وای عمویم» این را می‌گفت و گریه می‌کرد. بعد پیامبر(ص) فرمود: «عَلَی مِثلِ جَعفرَ فَلتَبكِ البَواكِی؛ باید بر مثل جعفر، گریه‌کنان گریه کنند»(الاستیعاب/1/313) مانند همین «عموجان، عموجان» که شما در عزاداری‌های خودتان برای ابالفضل العباس(ع) می‌گویید و صدا می‌زنید.

باید سنت‌های فراموش‌شدۀ عزاداری که توسط پیامبر(ص) تأیید شده را احیا کرد/باید با تشکیل جلسات مشترک شیعه و سنی، عزاداری حسین(ع) را توسعه داد

  • اینها مطالبی نیست که فقط ما در کتب شیعی نقل کرده باشیم؛ این‌ها سنت‌هایی است که توسط پیامبر اکرم(ص) تأیید شده است و سنت‌های فراموش‌شده‌ای است که باید احیاء کرد و باید با آغوش باز، جلسات مشترک شیعه و سنی تشکیل داد و عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) را توسعه داد.
  • نباید پذیرفت که عزاداری فقط کاری مربوط به شیعیان است و فقط با عقاید شیعی می‌توان از آن دفاع کرد؛ به هیچ‌وجه این‌طور نیست.

ج) عزاداری از منظر علوم انسانی و برون‌دینی

1. بعد سیاسی و روانی) امام خمینی ره: اگر بُعد سیاسى عزاداری را بفهمند، غربزده‌ها هم مجلس عزا برقرار می‌کنند

  • حالا اگر با نگاه به ریشه‌های غیر دینی عزاداری، و با یک نگاه تجربی بخواهیم به عزاداری امام حسین(ع) نگاه کنیم، به چه نتایجی می‌رسیم؟ یعنی اگر تشیع و قرآن و روایات را کنار بگذاریم، و برون‌دینی به عزاداری نگاه کنیم. اگر از نظر علوم انسانی و علوم سیاسی و روان‌شناسی و علوم تربیتی به این عزاداری نگاه کنیم، به چه نتایجی می‌رسیم؟
  • حضرت امام(ره) می‌فرماید: «ملت ما قدر این مجالس را بدانند، مجالسى است كه زنده نگه مى‏دارد ملتها را. در ایام عاشورا زیاد و زیادتر... اگر بُعد سیاسى اینها را اینها بفهمند، همان غربزده‏ها هم مجلس بپا مى‏كنند و عزادارى مى‏كنند، چنانچه ملت را بخواهند و كشور خودشان را بخواهند.»(صحیفه امام/ج‏16/ص347) منظور امام از «اینها» روشنفکرهای غربزده است که با عزاداری مخالفت می‌کردند، یا برخی از روشنفکرهایی که نمی‌فهمیدند.   
  • حضرت امام(ره) عزاداری را یک مقولۀ سیاسی مفید به حال جامعه می‌دانند که آثار سیاسی بسیار بالایی دارد. اصلاً کسی که سیاست را بفهمد، عزاداری را ترویج می‌کند. باید اساتیدی که دکترای سیاسی دارند و همچنین دانشجویان، بیایند و در این زمینه‌ها مقاله‌های علمی بنویسند. کسانی که در روانشناسی و علوم تربیتی فعالیت دارند، این انرژی مثبتی که در این مراسم‌های عزاداری جمع می‌شود را بررسی کنند. شما یک چنین انرژی مثبتی را در خانه‌های خود و در عزاداری تنهایی خودتان پیدا نمی‌کنید. حتی بدون در نظر گرفتن آموزه‌های دینی و اعتقادات هم می‌توان فهمید که چنین عزاداری‌هایی چه آثار مفیدی برای فرد و جامعه دارد.
  • در مراسم صدمین سال میلاد پیاژه(روانشناس مشهور) عده‌ای از روانشناسان خارجی را به ایران دعوت شده بودند. بعد از این مراسم، این روانشناسان خارجی را به حرم امام رضا(ع) بردند تا آنجا را هم به عنوان یک جای دیدنی ببینند. آنها به قدری جذب آن فضا شده بودند که دوست نداشتند از حرم بیرون بیایند. تعبیرشان قریب به این مضمون بود که: اینجا چقدر انرژی مثبت وجود دارد! مردم در اینجا یک روح لطیفی پیدا می‌کنند! امواج این مردم دارد به ما می‌رسد و ما چقدر در اینجا احساس خوبی داریم!

امام(ره): عزاداری به نفع ماست؛ همین نفع دنیایى‏اش را حساب کنید!

  • اینها مطالبی نیست که تا روز قیامت بخواهیم فقط بر اساس روایات‌مان بگوییم، عقل نظری و تجربی هم اینها را می‌فهمد. حضرت امام(ره) در فرمایشی به همین موضوع اشاره دارد که بی‌دلیل نیست که برای یک قطره اشک چنان اجر با عظمتی قرار داده‌اند، حتماً اسراری دارد که باید دیده شود.(چرا خداوند تبارك و تعالى براى اشك و حتى یك قطره اشك و حتى تباكى‏ آن‌قدر ثواب داده است؟ كم كم مسأله از دید سیاسى‏اش معلوم مى‏شود و ان‌شاء اللَّه بعدها بیشتر معلوم مى‏شود...بلكه مهم آن جنبه سیاسى است كه ائمه ما در صدر اسلام نقشه‏اش را كشیده‏اند كه تا آخر باشد و آن، این [كه‏] اجتماع تحت یك بیرق، اجتماع تحت یك ایده و هیچ چیز نمى‏تواند این كار را به مقدارى كه عزاى حضرت سید الشهدا در او تأثیر دارد، تأثیر بكند؛ صحیفه امام/16/343-345)
  • حضرت امام(ره) بر لزوم دسته‌های عزاداری تأکید می‌کنند و آن را تظاهرات سیاسی می‌دانند که باید باقی بماند (این دستجاتى كه در ایام عاشورا راه مى‏افتند خیال نكنند كه ما این را تبدیل كنیم به راهپیمایى. راهپیمایى است خودش. اما راهپیمایى با یك محتواى سیاسى. همان طورى كه سابق بود بلكه بالاتر. همان سینه‌زنى، همان نوحه‏خوانى، همانها رمز پیروزى ماست. در سرتاسر كشور مجلس روضه باشد. همه روضه بخوانند. و همه گریه بكنند؛ صحیفه امام/11/99)
  • امام(ره) عزاداری را به نفع ما می‌دانند؛ حتی همین نفع دنیایی‌اش. و الا امام حسین(ع) چه نیازی به عزاداری ما دارد؟(ما تا ابد هم اگر براى سید الشهدا گریه بكنیم، براى سید الشهدا نفعى ندارد، براى ما نفع دارد، همین نفع دنیایى‏اش را شما حساب بكنید، آخرتى‏اش جاى خودش، همین نفع دنیایى‏اش را حساب كنید و همین جهت روانى مطلب را كه قلوب را چطور به هم متصل مى‏كند؛ صحیفه امام/11/100)

درک عظمت عزاداری وآثارش، نیاز به دین و ایمان ندارد

  • این مباحث با علوم تجربی هم قابل بحث و فهم است. این تکیه‌گاه‌های تاریخی و فرهنگی و این ایستگاه‌های زمانی و شخصیت‌هایی که باید به آنها پناه ببریم، نیاز روانی انسان و جامعۀ بشری است. غفلت از ابعاد دنیایی و آثار روحی و روانی که در همین دنیا برای ما دارد، و غفلت از برکات عزاداری، آیا چیزی جز رذالت و خباثت است؟ مگر انسان می‌تواند چنین وقایع باعظمتی را در حیات بشری، نادیده بگیرد؟
  • آیا قابل قبول است که این‌همه مقاله در موضوعات پیشِ پا افتاده تهیه می‌شود، ولی در مقابل چنین عظمتی، هیچ اتفاق خاصی نیفتد؟ یک روانشناس منصف طبیعتاً می‌آید و این موضوع را دقیق مطالعه می‌کند. درک عظمت عزاداری و آثار و برکاتش، نیاز به دین و ایمان و معنویت و محبت هم ندارد.

ج-2) بعد معنوی و اخلاقی

2. بعد معنوی و اخلاقی) گاهی کارآیی محرم در رشد معنوی ما می‌تواند از کارآیی ماه رمضان هم بالاتر باشد

  • اگر از این بُعد هم بگذریم، به بعد معنوی و اخلاقی عزاداری می‌رسیم. کارآیی محرم در رشد معنوی ما گاهی اوقات می‌تواند از کارآیی ماه رمضان هم بالاتر باشد. حضرت ایت الله بهجت می‌فرمایند بُکاء بر مصائب اهل البیت (علیهم السلام) و به خصوص سیدالشهداء (علیه السلام) شاید از آن قبیل مستحباتی باشد که مستحبّی افضل از آن نیست!(نکته های ناب/63). حتی نماز شبی که تمام عرفا می‌گویند بدون آن رسیدن به قرب الهی میسر نیست، باز حضرت آیت الله بهجت می‌فرمایند:  بنده خیال می کنم فضیلت بُکاء [گریه] بر سیدالشهداء (علیه السلام) بالاتر از نماز شب باشد. (در محضر بهجت/1/217)
  • مرحوم قاضی هم تعابیر عجیب و بلندی در این زمینه دارند. از ایشان نقل شده که «محال است انسان به جز از راه سید الشهداء به مقام توحید برسد»(ز مهر افروخته/22) انمی‌شود انسان به جز از راه سیدالشهدا(ع) به مقام توحید برسد. سریان فیوضات و خیرات از مسیر حضرت سیدالشهدا(ع) است و پیشکار این فضیلت هم حضرت قمر بنی‌هاشم ابالفضل العباس(ع) است. خود مرحوم قاضی(ره) بنا بر نقلی که از ایشان شده  به هرجایی رسیده است از همین طریق بوده است. ایشان می‌فرمودند: «من هر چه دارم از زیارت سید الشهداء و قرآن دارم»(دریای عرفان/98)
  • ما هرچه ضعف اخلاقی داریم معلوم می‌شود که این دهۀ محرم را خوب برقرار نکرده‌ایم. این تو و این امام حسین(ع). در طول سال از چه بابتی از خودت گله‌مند هستی؟ بیا و در این دهۀ محرم جبران کن و کم نگذار. شما فکر می‌کنید فقط برخی از عرق‌خورها و چاقوکش‌ها یک‌دفعه‌ای متحول می‌شوند؟ ما نباید بعد از محرم در انگیزۀ خودسازی و طهارت نفس، مشکلی داشته باشیم.
  • اگر کسی از سر سفرۀ اباعبدالله الحسین(ع) گرسنه بلند شود و از درِ خانۀ او دست خالی برگردد، دیگر در این عالم چه کسی می‌تواند دستش را بگیرد؟! محرم باید کارِ ما را بسازد. ما دیگر نباید از این کاروان عقب بمانیم، از همین شب اول سوار این قطار شوید، شاید از میانۀ راه، دیگر نتوانید سوار شوید.

امام سجاد(ع) برای عزاداران حسینی غذا تهیه می‌کرد تا از عزاداری غافل نشوند

  • شاید بتوان گفت اولین جایی که مجلس عزاداری اباعبدالله(ع) با شام و غذا برگزار شد و این سنت بنا نهاده شد، توسط امام سجاد(ع) بود. خانم‌ها در سرما و گرما، هر شب عزاداری می‌کردند و امام سجاد(ع) در تهیۀ طعام برای خانم‌ها اهتمام می‌ورزیدند تا آنها به خاطر طبخ غذا از عزاداری غافل نشوند و فرصت عزاداری داشته باشند.(لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ ع لَبِسْنَ نِسَاءَ بَنِی هَاشِمٍ السَّوَادَ وَ الْمُسُوحَ وَ كُنَّ لَا یَشْتَكِینَ مِنْ حَرٍّ وَ لَا بَرْدٍ وَ كَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع یَعْمَلُ لَهُنَ‏ الطَّعَامَ‏ لِلْمَأْتَم‏؛ محاسن/2/420)
  • بعید می‌دانم عزاداری‌ای که الان در تهران داریم مورد رضایت خودِ شما باشد؛ از بس که کار نشده است. مثل ماهی‌ای که در آب است و قدر آب را نمی‌داند، به این موضوع هم بی‌اعتنایی شده است.
  • امام صادق(ع) به یکی از دوستان خود که ساکن بصره بود، فرمودند: شما که اهل عراق هستید و به کربلا نزدیک‌تر هستید، آیا به زیارت امام حسین(ع) می‌روید؟ او گفت: بله گاهی می‌روم ولی اگر زیاد بروم، دشمنان می‌فهمند که من مرید شما هستم و مرا به قتل می‌رسانند. حضرت فرمود: آیا گاهی می‌نشینی مصائب حسین(ع) را یادآوری کنی؟ آیا جزئیات مصائب را در ذهن خودت مرور می‌کنی؟ گفت بله. فرمود: آیا بر مصائب حسین(ع) گریه می‌کنی؟ گفت بله، به قدری که خانواده‌ام اثر آن را در من می‌بینند. حضرت شروع به گریه کرد و فرمود: خدا اشک چشم تو را رحمت کند. (قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: یَا مِسْمَعُ أَنْتَ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَ مَا تَأْتِی قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع؟ قُلْتُ: لَا أَنَا رَجُلٌ مَشْهُورٌ عِنْدَ أَهْلِ الْبَصْرَةِ... قَالَ لِی: أَ فَمَا تَذْكُرُ مَا صُنِعَ بِهِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ / قَالَ: فَتَجْزَعُ؟ قُلْتُ: إِی وَ اللَّهِ وَ أَسْتَعْبِرُ لِذَلِكَ حَتَّى یَرَى أَهْلِی أَثَرَ ذَلِكَ عَلَیَّ فَأَمْتَنِعُ مِنَ الطَّعَامِ حَتَّى یَسْتَبِینَ ذَلِكَ فِی وَجْهِی قَالَ: رَحِمَ اللَّهُ دَمْعَتَكَ أَمَا إِنَّكَ مِنَ الَّذِینَ یُعَدُّونَ مِنْ أَهْلِ الْجَزَعِ لَنَا؛ کامل‌الزیارات/ص101)

قاعدۀ طلایی برای اعلام اثر عاشورا در انسان‌ها: خبر شهادت حسین(ع) حب‌الدنیا را از دل خارج می‌کند/ هر کسی این اثر را نگرفته، هنوز عاشورایی نشده است

  • همین‌که خبر شهادت سیدالشهداء(ع) به کسی برسد برای ساخته شدنِ او کافی است؛ این خبر، حب الدنیا را از دل خارج می‌کند. نباید چیزی از حب‌الدنیا در دلت بماند، اگر چیزی باقی ماند، باید برگردی و از امام حسین(ع) بخواهی درستش کند.
  • وقتی خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی را به امام حسین(ع) دادند، حضرت گریه کردند و فرمودند: «انا لله و انا الیه راجعون». همه منتظر عکس العمل حضرت بودند که ببینند آیا از این راه برمی‌گردند یا ادامه می‌دهند؟ حضرت با بیان یک جمله، مشخص کردند که این راه را ادامه خواهند داد و با این جمله، در واقع یک قاعدۀ طلایی را اعلام کردند که قانونی است برای اعلام اثر عاشورا در انسان‌ها. هر کسی این اثر را نگرفته، هنوز عاشورایی نشده است: حضرت فرمود: «لَا خَیْرَ فِی الْعَیْشِ بَعْدَ هَؤُلَاء» یعنی بعد از شهادت مسلم، دیگر خیری در این زندگی نیست. این یعنی «من کربلایی شدم». وقتی خبر شهادت مسلم، چنین اثری دارد، خبر شهادت حسین(ع) باید با ما چه کند؟ بعد از عاشورا ما به حکم دستور خدا به زندگی وادار می‌شویم و الا بعد از حسین(ع) دیگر دل و دماغ زندگی کردن برای‌مان باقی نمی‌ماند...




نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجة الاسلام استاد علیرضا پناهیان، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، ماه محرم، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین میرباقری در شب ششم محرم هیئت ثارالله + صوت

بررسی حُجب «نورانی و ظلمانی»؛ حقیقت حجب ظلمانی، آثار این حجب و چگونگی رهایی از آن/ امام تنها راه نجات از حجب ظلمانی و پیچیده اولیای كفر

متن زیر چکیده ای تفصیلی از سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، در ششمین شب عزاداری حسینی در دهه اول محرم الحرام 1393 است که به تاریخ 8 آبان ماه در مدرسه فیضه قم برگزار شده است. حجت الاسلام میرباقری در این جلسه به موضوع «حُجب» پرداخت و با نفی هر گونه حجابی برای خدای متعال تأكید كرد احاطه و علم خدای متعال نسبت به مخلوقات، هیچ مانع و ساتری ندارد. وی در ادامه به تبیین حجاب هایی كه برای عباد وجود دارد پرداخته و این حُجُب را به دو دسته حجب نورانی و ظلمانی تقسیم نمودند. حجت الاسلام و المسلمین میرباقری رسیدن به مقام رضوان و لقاء را مستلزم خرق این حجب دانست و با تبیین حجب ظلمانی، حقیقت این حجب را به جریان ولایت اولیای كفر تفسیر كرده و آن را بسیار پیچیده و فتنه خیز توصیف نمودند و افزود: نجات از این ظلمات جز با امام و فداركاری ایشان در شفاعت و دستگیری از بندگان ممكن نیست. 

دانلود

بحث در این بود که اصحاب امام حسین علیه السلام چه خصوصیاتی داشتند و به برخی از این خصوصیات تا حدودی پرداخته شد. اصحاب سید الشهدا در زمره اولیاء الله، احباء الله، ربانیون و.. هستند. درک این مقامات جز به شفاعت امام ممکن نیست. اصحاب عاشورا، اولین حلقه شفاعت سید الشهدا بودند و همین شفاعت حضرت بود که آنها را تا این مقام سیر داد. با سرپرستی امام، انسان می تواند از حجب ظلمانی نجات پیدا کند و در وادی نور سیر خود را تا وصول به این مقامات ادامه دهد.

علم و احاطه خدای متعال بر مخلوقات، هیچ حجاب و ساتری ندارد

در آیات و روایات توضیح می دهند که بین «انسان» و «خدا» حجاب هایی است که برای درک توحید باید این حُجُب برداشته شود. البته بین «خدا» و «مخلوق» حجاب نیست و چیزی ساتر بر خدا نیست تا مانع احاطه و علم او شود. در کتاب «التوحید» بحار، روایت شده است که امیر المؤمنین علیه السلام وارد بازار شدند و کسی را دیدند كه این گونه قسم می خورد « قسم به خدایی که در هفت حجاب قرار دارد» حضرت  به او می فرمایند: به خطا رفتی؛ «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ لِأَنَّهُ‏ مَعَهُمْ أَیْنَ ما كانُوا» یعنی بین خدا و خلقش حجابی نیست. او با خلق خودش همراه است و البته این همراهی از سنخ یك مقارنه مادی نیست همان طور كه جدایی او از خلق هم از سنخ یك مفارقت مادی نیست. همراهی خدای متعال با مخلوقات از سنخ یك «معیّت قیّومیّه» است، یعنی قوام ما به خداست. پس حجابی بین او و خلقش نیست. در ادامه ی این روایت، نقل شده است كه آن شخص از حضرت می پرسد «کفاره این سخن من چیست؟» حضرت پاسخ می دهند: «كفاره این سخن، اصلاح فكر و اعتقاد است نه آن كفاره فقهیِ اطعام مسکین و... كه موارد مشخصی دارد»

حُجُب نورانی عباد در مسیر توحید؛ اطلاق «حجاب الله» بر رسول خدا و ائمه علیهم السلام

اما در عین حال در بسیاری از روایات نیز نقل شده است که بین ما و خدای متعال حجاب وجود دارد. گاه گفته شده: «رسول خدا حجاب بین ما و خداست.» «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مُحَمَّدٌ حِجَابُ‏ اللَّهِ‏ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏» یا در روایاتی كه در توضیح آیه «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»(رعد/28) نقل شده است، این آیه را این گونه معنا كرده اند كه با «توجّهِ خدای متعال به بنده»، آرامش او تأمین می شود. در روایات دیگری رسول خدا به عنوان «ذكر الله» معرفی شده اند چنان كه در روایت آمده است «بمحمد ص تطمئن القلوب، و هو ذكر الله و حجابه». ذکر فقط یک لفظ زبانی و یا یك حالت درونی نیست بلکه حضور شعاع نورانیت وجود مقدس رسول خدا در قلب است. اگر خدا بخواهد به قلبی توجه کند از طریق ایشان و با این حجاب نورانی توجه واقع می شود. گاهی در بعضی روایات از ائمه نیز تعبیر به حجاب الله شده است.

گاهی هم گفته شده است که بین و ما خدا 70 هزار حجاب است. در مباحث توحیدیِ كتب روایی، روایاتِ زیادی درباره حجب نقل شده است. بعضی از حجب، حجب نور است چنان كه  در روایات بیان شده است که نور رسول مكرم اسلام بعد از خلق عوالم، در همه این عوالم به عبادت پرداختند و همه این عوالم را نورانی کردند. برخی از حجب بین ما و خدا نیز حجب ظلمانی است.

ضرورت خرق حُجب برای وصول به مقام رضوان و لقاء

 این حجاب ها همان طور كه در مناجات شعبانیه نیز بیان شده است باید برداشته شود «إِلَهِی هَبْ لِی كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِك‏» یعنی دیده های دل باید این حجب نورانی را بردارد تا به سرچشمه عظمت برسد و آویخته به آن مقام بشود.

ما باید با نور ایمان و با قلب به رویت او بنشینیم و محبت او را حس كنیم همان طور كه محبت دیگران را حس می کنیم. همه محبت ها در عالم از اوست. یك جزء از صد جزء محبت را در دنیا قرار داده اند و آن را بین مخلوقات تقسیم كرده اند  که این همه محبت در عالم پدید آمده است. بالاترین نعمت، دیدن محبت خدای متعال و رؤیتِ رضوان است. در روایات نقل شده است: در حالی كه بندگان خدا در بهشت و در جوار خدایند به آن ها خطاب می شود « أَوْلِیَائِی وَ أَهْلَ طَاعَتِی وَ سُكَّانَ جَنَّتِی فِی جِوَارِی أَلَا هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِخَیْرٍ مِمَّا أَنْتُمْ فِیهِ فَیَقُولُونَ رَبَّنَا وَ أَیُّ شَیْ‏ءٍ خَیْرٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ نَحْنُ فِیمَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُنَا وَ لَذَّتْ أَعْیُنُنَا مِنَ النِّعَمِ فِی جِوَارِ الْكَرِیمِ قَالَ فَیَعُودُ عَلَیْهِمْ بِالْقَوْلِ فَیَقُولُونَ رَبَّنَا نَعَمْ فَأْتِنَا بِخَیْرٍ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ فَیَقُولُ لَهُمْ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رِضَایَ عَنْكُمْ وَ مَحَبَّتِی لَكُمْ خَیْرٌ وَ أَعْظَمُ مِمَّا أَنْتُمْ فِیهِ قَالَ فَیَقُولُونَ نَعَمْ یَا رَبَّنَا رِضَاكَ عَنَّا وَ مَحَبَّتُكَ لَنَا خَیْرٌ لَنَا وَ أَطْیَبُ‏ لِأَنْفُسِنَا» یعنی آیا بهتر از «بهشت در جوار من» را می خواهید؟! گویی اینها باور نمی کنند كه دیگر نعمتی بالاتر از این وجود داشته باشد، بنابراین سکوت می کنند. خدای متعال محبت و لطف خاص خود را به آن ها می چشاند و بار دیگر مورد خطاب قرار می گیرند و این سؤال تكرار می شود تا همه آن ها بر عظمت این نعمت اقرار كنند. این همان مقام رضوان است كه همه نِعم، پرتوی از آن محبت است. لذا یافتن این نعمت، بالاترین نعمت ها است.

چرا این محبت را ما احساس نمی کنیم؟! اگر ما به خودمان محبت داریم دست خداست که ما را به خودمان پیوند زده است. «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»(انفال/24)  محبت انسان به خودش ذاتی نیست. این هم شعبه ای از رحمت خداست. چطور ما كه همه عالم را می بینیم محبت خدا را نمی بینیم و می پرسیم  خدا کجاست؟! این همان حجاب است و همه رنج ما هم همین است. «فَلَا تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ إِلَّا بِذِكْرَاكَ وَ لَا تَسْكُنُ‏ النُّفُوسُ‏ إِلَّا عِنْدَ رُؤْیَاك‏» قرار و آرامش ما در لقاء و رؤیت خداست. و بزرگترین عذاب هم هیمن عدم رؤیت جمال و جلال، نبود ایمان و حس نکردن حضور است. باید حضور او را با اسماء حسنی رؤیت کرد. اگر او «عال فی دنوه» است برای اینکه این علو و بلندی، ما را در حجاب نبَرد باید حضور او را درک کرد. باید حرکت کرد و این حجب را برداشت. « وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْكَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ وَ أَنَّكَ‏ لَا تَحْتَجِبُ‏ عَنْ‏ خَلْقِكَ‏ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَك‏»

حجب ظلمانی و ویژگی های آن/ اراده های ظلمانی و یك دستگاه عظیم شیطنت، حقیقت این حُجب

اما این حجاب های ظلمانی چیست؟ حجب ظلمانی ما، یک قِسمش اراده های ظلمانی است که بر خدای متعال استکبار کرده اند و در مقابل او ایستاده اند و وادی ظلمات را شکل داده اند. این حجاب، همان حجاب شیطنت است كه نمونه اش در حدیث عقل و جهل ذكر شده است. خدای متعال به جهل فرمانِ «اقبال» می دهد اما او اطاعت نکرد و استکبار ورزید. پس وادی ظلمات، یک ظلمت اختیاری است كه البته دستگاه عظیمی را شکل داده وقوای فراوانی نیز به او داده شده است. این دستگاه رصدگری می كند؛ حکومتی را شکل می دهد و جنود جنّی و انسی دارد. قرآن وسعت درگیری «عقل و جهل» و «نور و ظلمت» را به گونه ای توضیح می دهد که اگر آیات نوید دهنده دیگر نبود، انسان نا امید می شد. این جریان، ولایت وسیعی دارد که اگر  کسی کفر ورزید او را سرپرستی می كند. « وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات»(بقره/257) در بیان دیگری خدای متعال می فرماید: «أَوْ كَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَكَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/40) دریای مواج عمیقی است که تاریکی روی تاریکی است، تا آن جا كه انسان در تاریكی این فتنه ها دست خود را نمی بیند. حضرت امیر علیه السلام در خطبه شقشقه از این فتنه با عبارت «طَخْیَةٍ عَمْیَاء» یاد می كنند. یعنی تاریکی کور .

حجب ظلمانی سر منشأ همه معاصی و اخلاق رذیله

این حجاب ها بیرون از ماست و تمام اعمال ظلمانی و صفات رذیله از این وادی می آید. همان طور كه فضائل اخلاقی هم از وادی نور، عقل و نبی اکرم می آید و ما با قرار گرفتن در ذیل ایشان به این كمالات متصف می شویم. اگر در ذیل این حجب ظلمانی قرار گرفتیم، همه قوای ما را ظلمانی می کند، همراه و هم صحبت با آنها می شویم و به این وادی رضایت داده ایم. تیرگی قلب در گناهان، همه از تعلق به این جریان ظلمت و طاغوتی است. اگر كسی با تزیین آنها به این وادی گره بخورد شیطان قوای خود را در قلب او پیاده می کند. به طور مثال با نگاه آلوده، شیطان تیر خود را بر قلب می نشاند. به مرور قلب میل به گناه پیدا می کند، مبدأ میل عوض می شود و از گناه لذت می برد. از اعمال شروع می شود و به قلب می رسد و البته از قلب هم به عمل جاری می شود. در مقابل «نور» هم با اعمال می آید و قلب را نوارنی می کند و لذا امیر مؤمنان علیه السلام «قائد الْغُرِّ الْمُحَجَّلِین‏» است. نور ایشان اگر آمد همه وجود را نورانی می کند.

امام تنها راه نجات از حجب ظلمانی و پیچیده اولیای كفر

ظلمت این دستگاه پیچیده است و گاه شخص و گاه جامعه در خود فرو می برد. قرآن كریم آن را  «دولت تاریکی» می خواند «وَ الَّیْلِ إِذَا یَغْشى» همه بدی ها و تارکی ها در آن موج می زند. سراسر، ظلمات «تو در تو» است. همه عالم را ظلمانی می کند که فرمود: «فسدت البر و البحر» این حجاب، حجاب جهنم، معصیت و استكبار است. باید خود را از آن چه بوی بندگی نمی دهد جمع کنیم تا در این وادی گرفتار نشویم. باید از این دستگاه رها شویم و همه قوایمان را از آن جدا  کنیم. ولی این امر  چطور ممکن است؟ این درگیری ساده نیست. اگر از اینجا رها شدیم، وارد وادی نور می شویم ولی  چطور؟ چرا امام باید خون خود را بدهد تا ما را از این وادی نجات دهد. اگر امام نباشد ما از این جهل و ظلمت راه نجاتی نداریم و در موت جاهلی باقی خواهیم ماند. لذا در ذیل آیه «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ» فرموده اند این نور، از اولاد فاطمه است.





نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجت الاسلام استاد سید محمدمهدی میرباقری، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین میرباقری در شب پنجم محرم هیئت ثارالله + صوت

«دفاع از امام و نصرت او» تنها بستر «دفاع از توحید و نصرت خدا»/ ضرورت توجه «انصار اولیاء الله» به بی نیازی امام از «نصرت ایشان» و نیاز آن ها به این «نصرت»

متن زیر چکیده ای مفصل از سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، در پنجمین شب عزاداری حسینی در دهه اول محرم الحرام 1393 است که به تاریخ 7 آبان ماه در مدرسه فیضه قم برگزار شده است. ایشان در این جلسه بر اساس زیارات مأثور از ائمه علیهم السلام، یاران عاشورایی اباعبد الله را با دو خصوصیت «انصار الله» و «الذابون عن الله» توصیف می كنند. در ابتدا دو ویژگی مهم در نصرت خدای متعال را توضیح می دهند كه عبارتند از «به بقاء رسیدن داشته ها و امكاناتی كه در مسیر نصرت خدای متعال صرف می شود» و «بی نیازی خدای متعال از این نصرت و نیاز بندگان به معامله با خداوند برای دست یابی به طهارت، بقا، اطمینان و سكون». ایشان در ادامه مهمترین فراز معنای نصرت را تبیین می كنند و با پیوسته دانستن همه عرصه های نصرت خدای متعال با نصرت امام تأكید می نمایند نصرت خدای متعال تنها از بستر نصرت امام محقق می شود.

دانلود

 

ما در زیارت نامه های اصحاب سیدالشهداء تعابیر خاصی در باب ایشان موجود است. مثلا در کتاب مزار شهید آمده است که: «السَّلَامُ عَلَیْكُمْ یَا أَنْصَارَ اللَّهِ وَ أَنْصَارَ رَسُولِهِ وَ أَنْصَارَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ أَنْصَارَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ أَنْصَارَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ وَ أَنْصَارَ الْإِسْلَام» و یا می خوانیم: «السَّلَامُ عَلَیْكُمْ أَیُّهَا الذَّابُّونَ عَنْ تَوْحِیدِ اللَّه»

اگر ما دوست داریم که از یاران امام زمان علیه السلام باشیم باید این صفات یاران امام حسین علیه السلام را تحصیل کنیم. یکی از آن صفات، «نصرت خدای متعال» است. آن چنان كه در زیارت توضیح داده اند این نصرت همان نصرت پیامبر اکرم و امیر المومنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام است.

راه باقی ماندن نعمات، بازگرداندن امكانات و داشته ها به خدای متعال

ما باید بدانیم که خدای متعال، محتاج نصرت کسی نیست. در سوره مبارکه محمد، خدای متعال می فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَكُم‏». امیر المومنین علیه السلام در نهج البلاغه در توضیح این آیه شریفه می فرمایند: «وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِكُمْ فَجُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ لَا تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ وَ قَالَ تَعَالَى مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِیمٌ» یعنی جسم خود را خرج جانتان کنید و از این کار بخل نورزید. شما اگر دین خدای متعال را یاری کنید و شهید شوید به خود بخشش کرده اید. در واقع حیات این دنیا را خرج «حیات طیبه» و «دار البقاء» کرده اید. با این حال خدای متعال این کار شما را یاری خودش فرض کرده و به عنوان مزد ، شما را نیز یاری می كند. با این خرج کردن جسم برای جان، خدای متعال انسان را به ثبات قدم و حیات طیبه می رساند: «یثبت اقدامکم».

در باب انفاق هم این تعابیر آمده است. جان و مالتان را خرج ثبات قدم خود کنید برای اینکه خودتان بمانید. کسی که در کشتی است در زمان طوفان، سرمایه و مالش را به دریا می اندازد تا خودش بماند. ولی این جا در دریا انداختنی نیست بلکه معامله با خدای متعال است. ما باید بدانیم که نمی توانیم چیزی را نگه داریم. ما خودمان فانی هستیم پس چطور می خواهیم جان یا مالمان را نگه داریم؟ ولی خدای متعال که باقی است و سرچشمه بقاست هر چه به او برسد را به بقاء می رساند. هرچه در دست ما بماند فانی است. امامان که «شفعاء دار البقاء» هستند ما را از «دارالفناء» به «دارالبقاء» می برند و فانی را باقی می کنند چون امام همان وجه الهی است که باقی است. «وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرام‏»(الرحمان/27)

بی نیازی «اله» و «مالك» خزائن همه امكانات از نصرت مخلوقات

معنی «ان تنصروا الله ...» این نیست که ما خدای متعال را یاری می کنیم و بعد او به ما مزد یاری شدنش را می دهد. در همین راستا حضرت امیر در توضیح این آیه می فرمایند: «فَلَمْ یَسْتَنْصِرْكُمْ‏ مِنْ ذُلٍّ وَ لَمْ یَسْتَقْرِضْكُمْ مِنْ قُلٍّ اسْتَنْصَرَكُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ وَ اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِید» یعنی خداوند متعال از روی کرم و برای تشویق ما خود را وامدار ما خوانده است. با اینکه چیزی که در دستان ماست هم مال اوست. چیزی که در دستان انسان است نازله خزائن الهی است: «وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏»(حجر/21) این نازله هم برای اوست. غایت این نصرت هم جُود بر خودمان است. راه خرج کردن برای خود، برگرداندن امکانات به خدای متعال است و الا امکانات را خرج دشمن خود و نفس وشیطان می کنیم.

او که همه جنود عالم از اوست احتیاجی به نصرت ما ندارد. او «جود» ما به خودمان را نصرت خود به حساب آورده است. «وَ إِنَّمَا أَرَادَ أَنْ یَبْلُوَكُمْ أَیُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا». این جنگها، ابتلای شماست تا «احسن عملا» بشوید.

در سوره مبارکه آل عمران هم می فرماید: «لِیَبْتَلِیَ اللَّهُ ما فی‏ صُدُورِكُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فی‏ قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُور»(آل عمران/154). ابتلای شما برای تمحیص قلبتان است تا به حسن عمل برسید. در روایات این «حسن عمل» به معنی «خالص شدن در عمل» است که با اصلاح شاکله و رسیدن به شاکله «محبت» واقع می شود و انسان را به جایی می رساند که عملش، احسن اعمال و نیتش، احسن نیات می شود. لذا در روایت در کافی شریف فرمود: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- لِیَبْلُوَكُمْ أَیُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا قَالَ لَیْسَ یَعْنِی أَكْثَرَ عَمَلًا وَ لَكِنْ أَصْوَبَكُمْ عَمَلًا وَ إِنَّمَا الْإِصَابَةُ خَشْیَةُ اللَّهِ وَ النِّیَّةُ الصَّادِقَةُ وَ الْحَسَنَةُ ثُمَّ قَالَ الْإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتَّى یَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ الْخَالِصُ الَّذِی لَا تُرِیدُ أَنْ یَحْمَدَكَ عَلَیْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ النِّیَّةُ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ أَلَا وَ إِنَّ النِّیَّةَ هِیَ الْعَمَلُ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ عَزَّ وَ جَلَّ- قُلْ كُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ یَعْنِی عَلَى نِیَّتِهِ»

نصرت اولیای الهی تنها بستر نصرت خدای متعال

خدای متعال در سوره مبارکه زخرف می فرماید: زمانی که فرعونیان طغیان کردند و ما را به «أسف» آوردند، از آنها انتقام گرفتیم: «فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعین‏»(زخرف/55) برای این که به «أسف آوردن خدای متعال» درست معنا شود و به معنی تشبیه به مخلوقات گرفته نشود، امام صادق علیه السلام می فرمایند: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یَأْسَفُ كَأَسَفِنَا وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِیَاءَ لِنَفْسِهِ یَأْسَفُونَ وَ یَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَ سَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِهِ» او مثل مخلوقات متأثر نمی شود بلکه اولیائی دارد که آنها مخلوق و مربوبند و تأسف و رضا دارند. خدای متعال رضای آنها را رضای خود و سخطشان را سخط خود قرار داده است. «لِأَنَّهُ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إِلَیْهِ وَ الْأَدِلَّاءَ عَلَیْهِ فَلِذَلِكَ صَارُوا كَذَلِكَ» یعنی رضا و سخط آنها به منزله رضا و سخط الهی است كه البته این امر قراردادی نیست بلکه این تنزیل، واقعی است و دلیلش هم همین است که آنها داعی و دلیل الی الله هستند.

در روایت در بصائرالدرجات نقل شده است که: «إِنَّمَا أَحَبَّ أَنْ یُعْرَفَ بِالرِّجَالِ وَ أَنْ یُطَاعَ بِطَاعَتِهِمْ فَجَعَلَهُمْ سَبِیلَهُ وَ وَجْهَهُ الَّذِی یُؤْتَى مِنْهُ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ غَیْرَ ذَلِكَ» خدای متعال چنین دوست داشته که با طاعت اولیائش اطاعت شود. این مشیّت هم به حکمت او برمی گردد نه اینکه مجبور بوده باشد، بلکه اگر می خواست می توانست به شکل دیگری راه طاعت را بر بندگانش بگشاید و خود را مستقیم به آنها معرفی کند. ولی اینطور خواسته است که با طاعت اولیائش اطاعت شود لذا در کافی شریف فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِیلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِی یُؤْتَى مِنْه‏» او می خواست که عباد با طی طریق در وادی ولایت اولیائش به ولایت و محبت و معرفت الله برسند و لذا ایشان را باب، صراط، سبیل و وجه خود قرار داد و به همین دلیل است که طاعت آنها، طاعت الله و ولایتشان، ولایت الله است؛ چون می خواست از طریق آنها شناخته شود آنها را «وجه» خود قرار داد. پس طاعتشان، طاعت الله و رضایشان، رضی الله است. «لِأَنَّهُ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إِلَیْهِ وَ الْأَدِلَّاءَ عَلَیْهِ فَلِذَلِكَ صَارُوا كَذَلِكَ» ممكن نیست كه کسی «داعی الی الله» و «الدلیل علی الله» باشد ولی برای غیر خدا راضی شود و یا برای غیر خدا سخط بورزد كه اگر در این صورت دیگر داعی و دلیل به خدای متعال نمی شد.

امام صادق علیه السلام در ادامه این روایت می فرمایند: «وَ لَیْسَ أَنَّ ذَلِكَ یَصِلُ إِلَى اللَّهِ كَمَا یَصِلُ إِلَى خَلْقِهِ لَكِنْ هَذَا مَعْنَى مَا قَالَ مِنْ ذَلِكَ وَ قَدْ قَالَ مَنْ أَهَانَ لِی وَلِیّاً فَقَدْ بَارَزَنِی بِالْمُحَارَبَةِ وَ دَعَانِی إِلَیْهَا وَ قَالَ: مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ قَالَ إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَكَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» یعنی علی رغم آن چه گفته شد كسی گمان نكند وقتی اولیای او غضبناک و یا شاد شوند در خدای متعال تحولی ایجاد می شود ولی اولیای الهی در مقامی اند که رضا و غضب آنها، رضا و غضب خدای متعال خوانده می شود. لذا خدای متعال درگیری و توهین به اولیائش را مبارزه با خود دانسته است. این مطلب، بیان همان نكته ای است که در کافی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که: «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ‏سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَعْظَمُ وَ أَعَزُّ وَ أَجَلُّ وَ أَمْنَعُ مِنْ أَنْ یُظْلَمَ وَ لَكِنَّهُ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَایَتَنَا وَلَایَتَهُ حَیْثُ یَقُولُ- إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا»

پس ولی الله، داعی و دلیل به سوی خدای متعال است. هم شروع دعوت از اوست و هم راهنمایی در طول راه. نباید گمان کنیم این ماییم که سیر به سمت خدای متعال و ولی الله را شروع می کنیم. بلکه با دعوت او شروع می شود. وقتی امام صادق علیه السلام به این جا می رسند كه او «داعی الی الله» و دلیل علی الله است این آیه را تلاوت می کنند: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ قَالَ إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَكَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» و می فرمایند که این یک قاعده کلی است: «فَكُلُّ هَذَا وَ شِبْهُهُ عَلَى مَا ذَكَرْتُ لَك‏»

پس با این قاعده کلی، «ان تنصروا الله» یعنی «ان تنصروا رسوله» شاهدش هم آیات قرض به خدای متعال است که به صله امام تفسیر شده است. در کافی فرمود: « سَمِعْنَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ إِخْرَاجِ الدَّرَاهِمِ إِلَى الْإِمَامِ وَ إِنَّ اللَّهَ لَیَجْعَلُ لَهُ الدِّرْهَمَ فِی الْجَنَّةِ مِثْلَ جَبَلِ أُحُدٍ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَقُولُ فِی كِتَابِهِ «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ‏  قَرْضاً حَسَناً  فَیُضاعِفَهُ لَهُ‏  أَضْعافاً كَثِیرَةً» قَالَ هُوَ وَ اللَّهِ فِی صِلَةِ الْإِمَامِ خَاصَّةً». و مزد این قرض نیز به «اضعاف كثیر» است. «اضعاف کثیرة» نیز به معنای «ما لا یحصی» است. یعنی مزد آن از شماره و حساب بیرون است. چنان كه در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام این نكته توضیح داده شده است که حضرت فرمودند: «لَمَّا أُنْزِلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ عَلَى النَّبِیِّ ص «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها» قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اللَّهُمَّ زِدْنِی فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اللَّهُمَّ زِدْنِی فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِیرَةً» فَعَلِمَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنَّ الْكَثِیرَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یُحْصَى وَ لَیْسَ لَهُ مُنْتَهًى» لذا بدست می آید که مزد نصرت رسول نیز (که همان نصرت خدای متعال است) بی نهایت و «لا یحصی» است و در واقع جان انسان زیاد می شود و البته این هم بیشمار و بسیار وسیع است.

ضرورت توجه «انصار اولیاء الله» به بی نیازی امام از «نصرت ایشان» و نیاز آن ها به این «نصرت»

در صله یا نصرت امام هم، باید دانست که امام، محتاج مال یا جان او نیست. لذا در روایت است که اگر کسی به امام صله ای برساند ولی گمان کند که امام محتاج صله او بوده «مشرک» است. اگر امام صله ما را می گیرد به خاطر خود ماست. در قرآن آمده است که «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیم‏»(توبه/103) یعنی رسول خدا با قبول صدقاتشان، نه مالشان بلکه جانشان را تزکیه می كند. پس اگر کسی جانش را بدهد چه می شود؟

امام، معدن طهارت و قدس است بنابراین  قبول صدقه توسط امام موجب تزکیه می شود. بعد از پذیرش صدقات نیز خدای متعال می فرماید: «بر آنها صلوات بفرست تا به سکینه برسند» چون در حال عطای مالشان ممکن است دچار اضطراب شوند. صلوات تو باعث می شود که آنها به سکون نفس و مقام جُود و سخا برسند و با طمأنینه اموالشان را بدهند.

لذا امام اولا، مال یا جان را می پذیرد و شخص را تطهیر می کند و آنچه را گرفته به بقاء می رساند و وارد «دار البقاء» می نماید. امام با پذیرش جان، جان را به حیات نزد ربّ می رساند «احیاء عند ربهم یرزقون»  و با صلوات خود به انسان، «سکون، اطمینان نفس و سخاوت» می بخشد.

اطمینان نفس مومن، به امام است. در ذیل آیه شریفه «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة» (فجر/27) در روایت آمده است که: «عن سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاكَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ یُكْرَهُ الْمُؤْمِنُ عَلَى قَبْضِ رُوحِهِ قَالَ لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ إِذَا أَتَاهُ مَلَكُ الْمَوْتِ لِقَبْضِ رُوحِهِ جَزِعَ عِنْدَ ذَلِكَ فَیَقُولُ لَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ یَا وَلِیَّ اللَّهِ لَا تَجْزَعْ فَوَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً ص لَأَنَا أَبَرُّ بِكَ وَ أَشْفَقُ عَلَیْكَ مِنْ وَالِدٍ رَحِیمٍ لَوْ حَضَرَكَ افْتَحْ عَیْنَكَ فَانْظُرْ قَالَ وَ یُمَثَّلُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِهِمْ ع فَیُقَالُ لَهُ هَذَا رَسُولُ اللَّهِ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ ع رُفَقَاؤُكَ قَالَ فَیَفْتَحُ عَیْنَهُ فَیَنْظُرُ فَیُنَادِی رُوحَهُ مُنَادٍ مِنْ قِبَلِ رَبِّ الْعِزَّةِ فَیَقُولُ- یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ- ارْجِعِی إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً بِالْوَلَایَةِ مَرْضِیَّةً بِالثَّوَابِ فَادْخُلِی فِی عِبادِی یَعْنِی مُحَمَّداً وَ أَهْلَ بَیْتِهِ وَ ادْخُلِی جَنَّتِی فَمَا شَیْ‏ءٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنِ اسْتِلَالِ رُوحِهِ وَ اللُّحُوقِ بِالْمُنَادِی» یعنی مومن هنگام جان دادن، با دیدن اهل بیت علیهم السلام با طمأنینه و آرامش جان می دهد.

نصرت امام، دفاع از توحید است و انصار ائمه، «الذابون عن الله» هستند

اگر اصحاب سید الشهدا كه خودشان را وقف یاری امام خود کرده اند «الذابون عن توحید الله» خوانده شده اند به این دلیل است كه ائمه علهم السلام، ارکان توحید و دعائم دینند. در دعای ماه رجب آمده است: «َبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْت‏» وقتی سماء و ارض از نور اهل بیت علیهم السلام پر شد حقیقت لا اله الا الله در عالم ظاهر شد. چون ایشان «داعی الی الله» اند و تا دعوت ایشان در عالم تجلی نکند توحید در عالم ظاهر نمی شود و تا نور ایشان که «مَثَل نور الهی» است نتابد کسی به توحید نمی رسد. لذا ذبّ و دفاع از چنین شخصیتی، «الذب عن توحید الله» است.

پیوستگی همه «عرصه های دفاع از توحید» و «نصرت امام» و گستردگی نصرت امام در همه عرصه های دفاع از توحید

کلمه توحید، امام است و شجره طیبه که شجره توحید است، اصلش امام است و فرعش شیعیان. یعنی دیگران با فرع امام شدن به توحید می رسند. همه «اصول و فروع دین» و «توحید و خیرات» به امام برمی گردد. لذا دفاع از نماز، روزه و فروع هم وقتی دفاع از امام باشد، دفاع از توحید است. و الا اگر آنها را از امام جدا کنیم دیگر دفاع از توحید نیست. استخفاف به نماز و روزه و فروع هم استخفاف به امام است چون این مناسک از فروع امامند. لذا دفاع از امام هم مانند دفاع از توحید شئون گسترده و عرضی عریض دارد. اگر فقیه حصن الاسلام است به خاطر این است که در یك حیطه، از ولایت امام دفاع می کند. مجاهد میدان نبرد نیز در حیطه ای دیگر فلذا آن ها هم «الذابون عن الله» اند و...

نکته قابل توجه این است که اصحاب امام حسین علیه السلام در مقامی هستند که وقتی از سید الشهداء دفاع می کنند عملشان را دفاع از خدای متعال و یاری او می دانند و در این یاری، نصرت نسبت به پیامبر اکرم و امیر المومنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام را نیز می بینند و در همه این میدانها، همزمان حاضرند. یعنی در دفاع از امام، از توحید غافل نیستند. دفاع از امام اگر در قالب دفاع از توحید نباشد حتی دفاع از امام هم نیست. موحّد کسی است که معرفت الله را با معرفت امام قصد می کند. اگر كسی به سمت معرفت الله رفت بدون معرفت امام به توحید نمی رسد و اگر هم به سمت معرفت امام برود بدون قصد معرفت الله از شرك سر در می آورد. انصار به گونه ای امام را شناختند و از او دفاع کردند که «الذابون عن توحید الله» شدند.






نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجت الاسلام استاد سید محمدمهدی میرباقری، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت رقیه(س)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنرانی حجت الاسلام میرباقری در شب چهارم محرم هیئت ثارالله + صوت

تأویل «ربّانی» به كسانی كه در تنهایی فقدان رسول، با «امام» می مانند/ امام «ربّانی» حقیقی و ایستادگی همه «ربّانیون» با محوریت و شفاعت امام

متن زیر چکیده ای مفصل از سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، در چهارمین شب عزاداری حسینی در دهه اول محرم الحرام 1393 است که به تاریخ 6 آبان ماه در مدرسه فیضه قم برگزار شده است. ایشان در جلسه با استناد به زیارات مأثور، اصحاب امام حسین علیه السلام را در زمره بالاترین ربّانیّون برمی شمارند و در توضیح معنای ربّانی، ربّانیّون حقیقی را كسانی می دانند كه در حوادث عظیم و دشوار، در همراهی با امام و استقامت بر محور ایشان تردیدی به خود راه نمی دهند. حجت الاسلام و المسلمین میرباقری با بیان این كه امام محور همه ربّانیّون است امام حسین را نیز محور  ایستادگی اصحاب در روز عاشورا برشمردند و افزودند شفاعت ایشان موجب پایداری اصحاب شد.

 دانلود

 

توصیف اصحاب سید الشهدا با وصف «ربّانیّون» و «رِبّیون»

یکی دیگر از صفاتی که در «کتاب الحج» کافی برای اصحاب حضرت ذکر شده است «ربّانیّون» است. در آنجا آمده است که: «السَّلَامُ عَلَیْكُمْ أَیُّهَا الرَّبَّانِیُّونَ أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ وَ نَحْنُ لَكُمْ خَلَفٌ وَ أَنْصَارٌ أَشْهَدُ أَنَّكُمْ أَنْصَارُ اللَّهِ وَ سَادَةُ الشُّهَدَاءِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ فَإِنَّكُمْ أَنْصَارُ اللَّهِ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ كَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ كَثِیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ مَا ضَعُفْتُمْ وَ مَا اسْتَكَنْتُمْ حَتَّى لَقِیتُمُ اللَّهَ عَلَى سَبِیلِ الْحَقِّ وَ نُصْرَةِ كَلِمَةِ اللَّهِ التَّامَّةِ صَلَّى اللَّهُ عَلَى أَرْوَاحِكُمْ وَ أَبْدَانِكُمْ وَ سَلَّمَ تَسْلِیما»

در این زیارت، شهادت می دهیم که شما در دنیا و آخرت، انصار حضرت حق و سادات شهدائید. شما از آن دسته هستید که خدای متعال درباره آنها می فرماید: «وَ كَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ كَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرین‏»(آل عمران/146) در این آیه خدای متعال برای «رِبّیون» سه صفت ذکر می کند. در مسیر خدای متعال «سست» و «ضعیف» نیستند و «خوار و زمین گیر» هم نمی شوند.

نکته لطیف این عبارت این است که زائر به اصحاب حضرت خطاب می کند که شما پیشروی ما هستید و ما هم باید از ربّانیّون و ادامه دهندگان راه شما باشیم.

تفسیر «ربّانیّ» و «رِبّی»؛ بیرون نزدن از مسیر خدا در دشواری ها

مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان معنی «رِبّی» در این آیه شریفه را به همان معنای «ربّانیّون» گرفته اند. «ربّانیّون» کسانی هستند که با همه وجود به خدای متعال مشغولند و جز خدای متعال چیزی آن ها را مشغول نمی کند. اینکه در این زیارت بعد از نام بردن از اصحاب با عنوان «ربّانیّون»، آیه مذكور قرار گرفته است، موید همین معنا است. رِبّی و ربّانی کسی است که دشواری های مسیرِ رسیدن به خدای متعال، او را از خدا باز نمی دارد، چون مسیر قرب خدای متعال دشواری فراوانی دارد که ناشی از بزرگ بودن مطلوب است. اینکه خدای متعال در آیه 6 سوره انشقاق می فرماید: «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقیه‏» اشاره به رنج لقاء پروردگار دارد. کسانی که دلشان به جای دیگری بسته شده باشد با سختی های راه باز می ایستند. خصوصا که در این مسیر مکائد و فتنه هایی است که ضعفاء را به ضعف و خواری و استکانت می افکند.

این بخش از آیات سوره آل عمران در مورد غزوه احد نازل شده است. یعنی زمانی که امتحان سختی برای مسلمین پیش آمد و کار بر آنها سخت شد و شایعه شهادت و قتل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باعث سستی و پراکندگی بسیاری از مسلمانان شد تا جایی که جز امیر المومنین علیه السلام، کسی کنار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نماند و 80 زخم عمیق به بدن مبارکشان وارد شد.

در چنین فضای سنگینی این آیات نازل شد. خدای متعال در آیات قبل می فرماید: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرین‏»(آل عمران/144) اگر پیامبرتان کشته شد آیا شما به عقب برمی گردید؟ با وجود اینکه او راه را گشود و هموار ساخت و شما را بعد از توجه به دنیا، متوجه آخرت گردانید، شما به عقب برمی گردید یا راه او را ادامه می دهید؟ اگر کسی از شما برگردد ذره ای به خدای متعال ضرر نمی رسد ولی خدای متعال کسانی را که شاکر باشند پاداش می دهد.

تأویل «ربّانی» به كسانی كه در تنهایی فقدان رسول، با «امام» می مانند

در ذیل این آیه روایاتی وارد شده است که به بعضی از آنها اشاره می کنیم تا با فضای نزول این آیات آشناتر شویم. علی بن ابراهیم رحمه الله می گوید: در روز اُحد، مسلمین فرار می کردند و هر کدام که به مسلمان دیگری برمی خورد به او می گفت: «إن رسول الله (صلى الله علیه و آله) قد قتل، النجاء النجاء» یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کشته شد. جان خود را بگیرید و خود را نجات دهید. «فلما رجعوا إلى المدینة أنزل الله: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ إلى قوله تعالى: انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ یقول: إلى الكفر»

مرحوم کلینی نیز از امام باقر علیه السلام روایت می كند:  «قال: كان الناس أهل ردة بعد النبی (صلى الله علیه و آله) إلا ثلاثة. قلت: و من الثلاثة؟ فقال: المقداد بن الأسود، و أبو ذر الغفاری، و سلمان الفارسی (رحمة الله و بركاته علیهم)، ثم عرف أناس بعد یسیر و قال: هؤلاء الذین دارت علیهم الرحى، و أبوا أن یبایعوا حتى جاءوا بأمیر المؤمنین (علیه السلام) مكرها فبایع، و ذلك قول الله عز و جل: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرِینَ»

گرچه این آیه در احد نازل شده ولی حضرت تأویل این آیه را ناظر به زمان بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه و آله مربوط می دانند که همه به مسیر قبلی شان برگشتند به جز معدودی که مدار آسیای ایمان شدند.

در روایت دیگری مرحوم شیخ طوسی در امالی شان نقل می کنند «عن ابن عباس (رحمه الله): أن علیا (علیه السلام) كان یقول فی حیاة رسول الله (صلى الله علیه و آله): «إن الله عز و جل یقول: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ و الله لا ننقلب على أعقابنا بعد إذ هدانا الله و لئن مات أو قتل لأقاتلن على ما قاتل علیه حتى أموت، و الله إنی لأخوه و ابن عمه و وارثه، فمن أحق به منی؟» امیر المومنین علیه السلام رِبّی امت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.

همچنین مرحوم ابن شهر آشوب روایت می کند «عن سعید بن جبیر، عن ابن عباس، فی قوله تعالى: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرِینَ یعنی بالشاكرین علی بن أبی طالب (علیه السلام)، و المرتدین على أعقابهم: الذین ارتدوا عنه.»

این فضای نزول آیه است که ناظر است به دشواری های روز احد و پراکندگی مسلمانان ولی تأویل آن ناظر است به زمان رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فقط عده کمی کنار امیر المومنین علیه السلام ایستادند و خیلی هم کار بر آنها سخت شد.

در ادامه خدای متعال در آیه 145 می فرماید: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلاً» یعنی اینطور نیست که اگر از کنار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرار کردید زنده بمانید و اگر كنار رسول خدا ماندید حتما کشته شوید، بلکه هر انسانی اجل مکتوبی دارد که تغییرش در اختیار ما نیست و تا آن اجل نرسد نمی میرد. موت بهره انسان از عالم است و انسان به آن نمی رسد الا باذن الله. «وَ مَنْ یُرِدْ ثَوابَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ یُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِی الشَّاكِرین‏» شاكرین در این آیه، همان شاکرین آیه قبل هستند که علی رغم دشواری های راه، می مانند و همه چیز را تحمل می کنند.

قرآن در ادامه این آیه می فرماید: «وَ كَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ كَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرین‏» یعنی انبیای سابق هم امتی داشتند که «رِبّیون» امتشان حتی بعد شهادت پیامبرشان، راه او را ادامه دادند تا کشته شدند. حتی شهادت پیامبرشان هم آنها را سست نکرد و سختی ها موجب سستی و وهن آنها نشد. نه سستی در «نیت و اراده» و نه سستی در «عمل». چون سستی دو گونه است. بعضی بعد از رفتن پرچمدار، در عمل سست می شوند و فرار می کنند، بعضی فرار نمی کنند ولی در اراده، سست و ضغیف می شوند.

«و ما ضعفوا و ما استکانوا» یعنی حتی با عظمت اتفاقات هم توانشان از دست نمی رود. چون آنقدر به خدای متعال مشغولند که نه ضعف و نه استکانت به آنها راه ندارد.

انسان باید بداند که به راحتی حجاب ها کنار نمی رود و فتوحات برایش حاصل نمی شود. بلکه برای رفع حجب لازم است تا در دشواری ها با امام طی مسیر كند و زحمت بسیاری باید متحمل شود.

شیطان بعد از فقدان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کار خود را ادامه داد و چون دید دیگر جای حضرت در امت خالی شده، به تعبیر حضرت زهرا سلام الله علیها، شاخ خود را بیرون آورد. امیر المومنین علیه السلام در مورد رسول خدا می فرماید: «در همه دشواری های جنگ ما به او پناه می بردیم. خالی شدن جای او در امت موجب ضعف بسیاری شد» بعد از رفتن این پناهگاه فقط رِبّیونند که در تنهایی فقدان رسول هم با امام می مانند.

اینها همان صابرینِ محبوب خدای متعالند كه خدای متعال سه دعا و خواسته آن ها را نقل می كند: «وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ إِلاَّ أَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فی‏ أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرین‏» از خدای متعال طلب مغفرت می كنند چون می دانند که لغزش ها و دشواری ها به خاطر نواقص و خلل های نفس است و این خلل ها اگر مشمول مغفرت نشود آنها را از امام جدا خواهد کرد. چون همراهی امام در هنگام ضعف و شکست و در هنگام پیروزی و ظفر، هر دو سخت است. به هنگام غلبه و در زمانی كه امام سخت گیری را لازم می داند اگر بی دلیل دل بسوزانی و به امام اعتراض کنی از او جدا می شوی. لذا خدای متعال به حضرت لوط و مومنینِ امت ایشان می فرماید «ِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَد» (هود/81) اگر دل سوزی کنید خودتان هم می سوزید. در روایت است که ایستادن در کنار ولی خدا و کشتن، سخت تر از کشته شدن است. در روایت داریم که در زمان ظهور حضرت هم وقتی حضرت به قاتلین فرماندارشان در مدینه سخت می گیرند، بسیاری به شک و تردید می افتند. لذا کسی که غفلت و ذنب و افراط و تفریطی در وجودش باشد نمی تواند امام را همراهی کند. وقتی ولی خدا به میدان آمده دیگر جای دلسوزی نیست.

اصحاب امام حسین علیه السلام در بالاترین درجه «ربّانیّون» تاریخ

اصحاب امام حسین علیه السلام بالاترین درجه «رِبّیون» را دارند. لذا از حضرت در ارشاد مقید نقل شده است که حضرت فرمودند: «فَإِنِّی لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَیْراً مِنْ أَصْحَابِی وَ لَا أَهْلَ بَیْتٍ أَبَرَّ وَ لَا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَجَزَاكُمُ اللَّهُ عَنِّی خَیْرا» این به خاطر آن است که در سخت ترین صحنه ها در کنار حضرت ماندند و البته بیشترین تعلق را به خدای متعال داشتند كه توانستند بمانند. چون صحنه کربلا جهاد اعظم نبی اکرم صلی الله علیه و آله بود که سخت ترین صحنه هاست. حتی وقتی حضرت در شب عاشوراء به آنها گفت که ماندن شما برای من فایده ای ندارد و به هر حال من کشته و اهل بیتم اسیر می شوند باز آنها به بهانه بی فایده بودن ماندنشان از کنار حضرت نرفتند. اینها غیر از «ضحاک مشرقی» بودند که فقط تا زمانی کنار حضرت ماند که امید پیروزی بود. اینها با علم به شهادت حضرت دچار وهن و استکانت نشدند و با این علم، به گونه ای ایستادند که گویی غلبه از آنِ ایشان است و با عده کمشان یک روز مقاومت كردند و جنگ را به درازا كشاندند.

 امام «ربّانی» حقیقی و محور استقامت همه «ربّانیّون»

ایشان صفاتی را داشتند که اصل آن صفات از اهل بیت علیهم السلام است. اصفیاء و احباء و اَوِدّاء و اولیاء الله اند و این نتیجه همراهی با امام است.

یکی از کلید های فهم قرآن هم همین است که طبق روایات، مومنین در قرآن به تبع امام و امیر المومنین علیه السلام مورد خطاب قرا ر می گیرند. یعنی هرجا در قرآن «یا ایها الذین آمنوا» آمده، اصل این خطاب متوجه امیر المومنین علیه السلام است و مومنین به تبع حضرت مخاطب آیه هستند. نباید خطاب های قرآن را به تک تک مومنین و یا کفار متوجه بدانیم. بلکه در اکثر موارد ائمه حق و باطل بالاصاله مخاطبند و امتشان بالتبع. استقامت امت را هم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می خواهند و دستور می دهند: «فاستقم کما امرت»

محور همه ربانیون چنانچه گفتیم امام زمان علیه السلام است که «ربانی آیات الله» است. در سوره مبارکه آل عمران هم، مراد از «ربانیون» امیر المومنین علیه السلام است و اصلا آیه در شأن ایشان نازل شده است. «رِبّی» حقیقی و «رِبّی» امت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امیر المؤمنین است كه هیچگاه سست نشد و تا انتهاء ایستاد.

آن «رِبّی» که در سخت ترین صحنه ها ایستاد خود امام حسین علیه السلام است. اصحاب پرتویی از شعاع ربانیت امام حسین علیه السلام بودند و این معنای شفاعت حضرت است که به اصحابشان رسید.



نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجت الاسلام استاد سید محمدمهدی میرباقری، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنرانی حجت‎الاسلام میرباقری در شب سوم محرم هیات ثارالله + صوت

تفسیر«مقام محبت» به سیر در«جاذبه امام» تا نیل به «خزائن علم ایشان»

متن زیر چکیده ای مفصل از سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، در سومین شب عزاداری حسینی در دهه اول محرم الحرام 1393 است که به تاریخ 5 آبان ماه در هیأت ثارالله مدرسه فیضه قم برگزار شده است. ایشان در جلسه با اشاره به روایتی از امام صادق علیه السلام به تبیین یكی دیگر از صفات اصحاب سید الشهدا علیه السلام پرداختند. حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، اصحاب امام حسین علیه السلام را چنان كه در زیارات آمده است به «احباء الله» توصیف نمودند. ایشان مقام محبت را مختص كسانی دانستند كه امام را شناخته اند، به او گوش جان سپرده اند و با سیر در جاذبه او و در پرتو حب الهی به حقیقت توحید، علم و حكمت رسیده اند و به دلیل همین سرسپردگی و محبت، از مسیر توحید منحرف نمی شوند.

دانلود

در جلسات گذشته نکاتی در باب خصوصیات اصحاب سیدالشهداء علیه السلام بیان شد. یکی دیگر از صفاتی که در زیارات، برای ایشان نقل شده است: «احباء الله» است. اصحاب حضرت راه «محبت» را طی کرده و به لوازمش ملتزم بوده اند.

گرفتن از دست امام صفت اولوالالباب و شیعیان

در تفسیر برهان، مرحوم محدث بحرانی در ذیل آیات مبارکات سوره «صاد» روایتی از امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که چگونگی و آثار سلوک با محبت را توضیح می دهد. در آنجا یونس بن ظبیان نقل می کند که: «دخلت على الصادق جعفر بن محمد (علیه السلام)، فقلت: یا ابن رسول الله، إنی دخلت على مالك و أصحابه، فسمعت بعضهم یقول: إن لله وجها كالوجوه، و بعضهم یقول: له یدان، و احتجّوا فی ذلك بقوله تعالى: «یا إِبْلیسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَكْبَرْتَ»، و بعضهم یقول: هو كالشاب من أبناء ثلاثین سنة، فما عندك فی هذا، یا ابن رسول الله؟!» راوی به حضرت عرض کرد که یا ابن رسول الله مخالفین شما چنین اعتقاداتی در مورد خدای متعال دارند و گمان می کنند که خدای متعال مانند انسانها دست و وجه دارد و بعضی از آنها می گویند که خدای متعال در صورت جوانی سی ساله است.

«قال: و كان متكئا، فاستوى جالسا، و قال: اللهم عفوك عفوك» یعنی راوی می گوید حضرت جدی نشستند؛ گویی بخواهند حرف مهمی بزنند و فرمودند: «اللهم عفوك عفوك». در ادامه حضرت معنی صحیح آیاتی که آنها در فهمش به خطا رفته بودند را بیان می فرمایند که عباراتی لطیف و توحیدی است: «یا یونس من زعم أن لله وجها كالوجوه فقد أشرك، و من زعم أن لله جوارحا كجوارح المخلوقین فهو كافر بالله، فلا تقبلوا شهادته، و لا تأكلوا ذبیحته، تعالى الله عما یصفه المشبهون بصفة المخلوقین، فوجه الله أنبیاؤه و أولیاؤه، و قوله تعالى: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَكْبَرْتَ فالید القدرة، كقوله تعالى: وَ أَیَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ فمن زعم أن الله فی شی‏ء، أو على شی‏ء، أو تحول من شی‏ء إلى شی‏ء، أو یخلو من شی‏ء، أو یشغل به شی‏ء، فقد وصفه بصفة المخلوقین، و الله خالق كل شی‏ء، لا یقاس بالمقیاس، و لا یشبه بالناس، و لا یخلو منه مكان، و لا یشغل به مكان، قریب فی بعده، بعید فی قربه، ذلك الله ربنا لا إله غیره، فمن أراد الله و أحبه بهذه الصفة، فهو من الموحدین، و من أحبه بغیر هذه الصفة فالله منه بری‏ء، و نحن منه برآء»

بعد از این بیان توحیدی، امام صادق علیه السلام به توصیف نحوه سلوک اولی الالباب می پردازند. «اولی الالباب» در روایات به شیعیان تفسیر شده است. در ذیل آیه  «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب‏» (زمر/9) از امام صادق علیه السلام در اصول کافی روایت شده است كه فرمودند: «قَالَ نَحْنُ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ‏ وَ عَدُوُّنَا الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ‏  وَ شِیعَتُنَا أُولُوا الْأَلْبابِ‏» یعنی فقط شیعیانند که می فهمند که فرق «امام» با «دشمن و مخالفین امام» چیست؟ دیگران به خطا رفتند، چون دست شیاطین خالی نیست که هر کس بتواند فرق امام و دشمن امام را بفهمد، بلکه او هم جنودی دارد. در مقابلِ «علم» که از جنود امام است، در دستگاه دشمنان امام، «جهل» وجود دارد و با آن جهلشان در عالم کار می کنند و به مقاصدشان هم می رسند. این مؤمن است که در روایت در کتاب خصال فرموده اند: «عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُور» چون علمش را از امام اخذ کرده است اما غیر مؤمن از ابلیس تعلم کرده و «جهل و شیطنت» آموخته است. شیطان نیز با همین جهل، عالم را به آتش می کشد لذا دانسته شیطان و شاگردانش، محترم نیست، بلكه همه جهل است. بالاخره آنها هم اطلاعات و قدرت تصرف دارند چنان كه در شب قدر، به اندازه ملائکه ای که بر امام نازل می شوند بر ابلیس هم شیاطین نازل می شوند؛ چنان که امر بر او مشتبه می شود و گمان می کند همه کاره عالم است تا آن که با امام مواجه شود. حال با اینکه در دستگاه ابلیس هم جنودی است، ولی «اولی الالباب» فقط از امام اخذ كرده و در محضر ایشان شاگردی می کنند.

سلوك خاص اولی الالباب در وادی محبت تا وصول به خزائن «علم، حكمت و صدق» امام

اولی الالباب، (یعنی شیعیان خالص اهل بیت علیهم السلام) سلوکی دارند که امام صادق علیه السلام (در ذیل حدیثی كه بیان شد) آن سلوک را شرح می دهند: «إن أولى الألباب الذین عملوا بالفكرة حتى ورثوا منه حب الله فإن حب الله إذا ورثه القلب استضاء به، و أسرع إلیه اللطف» یعنی اولی الالباب بعد از اینکه به حب الله رسیدند، این محبت قلبشان را روشن می کند و - چنان كه این حدیث را معنا كرده اند- خدای متعال با مدارا ایشان را به محبوب و مقصودشان می رساند.

و ادامه می دهند که: «فإذا نزل منزلة اللطف صار من أهل الفوائد، فإذا صار من أهل الفوائد تكلم بالحكمة فإذا تكلم بالحكمة صار صاحب فطنة، فإذا نزل منزلة الفطنة، عمل بها فی القدرة، فإذا عمل بها فی القدرة، عمل فی الأطباق السبعة» یعنی بعد از رسیدن به «حکمت»، به «فطنت» می رسند و در پرتو این فطانت، با قدرت وارد وادی عمل می شوند و عملشان در طبقات هفتگانه عالم جاری می شود.

«فإذا بلغ هذه المنزلة، صار یتقلب فی لطف و حكمة و بیان. فإذا بلغ هذه المنزلة، جعل شهوته و محبته فی خالقه» که برای فهم جایگاه حکمت و بیان باید به آیه شریفه «علمه البیان» بخوبی پرداخت. و ادامه می دهند که آنها همه شهوات و محبتشان در خدای متعال منحصر می شود.

بعد از این مرحله، وارد بالاترین مقامات و منزلت کُبرا شده و به مشاهده قلبی رب نائل می شوند: «فإذا فعل ذلك نزل المنزلة الكبرى، فعاین ربه فی قلبه» که مقصود از رؤیت، رؤیت در قلب است نه با چشم سر، چنان كه امیر المومنین علیه السلام از ایشان در کافی نقل شده است که می فرمایند: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ قَالَ وَ كَیْفَ رَأَیْتَهُ قَالَ وَیْلَكَ لَا تُدْرِكُهُ الْعُیُونُ فِی مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَان‏» یعنی حقائق ایمان و «ایمان» چیزی جز حب امیر المومنین علیه السلام نیست که ایشان حقیقت ایمان است و ایمان ما چیزی جز «حب ایمان» نیست.

بعد از این معاینه رب، به حکمت، علم و صدق می رسند، اما نه از راهی که حکماء و علماء و صدیقون به آن رسیده اند: «و ورث الحكمة بغیر ما ورثته الحكماء، و ورث العلم بغیر ما ورثته العلماء، و ورث الصدق بغیر ما ورثه الصدیقون.» بلکه از ائمه علیهم السلام که خزان علم الله هستند این علم را به میراث می برند.

جستجوی «توحید، علم و حكمت» از غیر امام، سر منشأ همه انحرافات در معرفت الله   

امام صادق علیه السلام در ادامه این روایت، سیره رایج حکماء و علماء و صدیقون را توضیح می فرمایند «إن الحكماء ورثوا الحكمة بالصمت، و إن العلماء ورثوا العلم بالطلب، و إن الصدیقین ورثوا الصدق بالخشوع و طول العبادة، فمن أخذه بهذه السیرة إما أن یسفل، و إما أن یرفع، و أكثرهم الذی یسفل و لا یرفع إذا لم یرع حق الله، و لم یعمل بما أمر به، فهذه صفة من لم یعرف الله حق معرفته، و لم یحبه حق محبته، فلا یغرنك صلاتهم و صیامهم و روایاتهم و علومهم، فإنهم حمر مستنفرة» لذا کسانی که از این وادی ها رفتند اکثرا مبتلایند. لذا به «تجسم» و «تعطیل معرفت الله» و ... (که در صدر حدیث نمونه ای از آن بیان شد) معتقد شدند. یعنی در وادی های صدق، حکمت و علم که وادی های صعب العبوری است سقوط کرده اند. لذا نباید نماز، روزه ، نقل روایات و سایر ویژگی آنها انسان را فریب بدهد.

انحرافات در معرفة الله ناشی از حرکت نکردن در مسیر اولوا الالباب است. اما شیعیان می دانند که برای رسیدن به توحید، محبت، حکمت، علم و صدق باید فقط دنبال امام حرکت کنند و از دیگران فاصله بگیرند.

فقط یک عده هستند که فرق امام و «الذین لا یعلمون» را می فهمند؛ ما بقی خیال می کنند دیگرانی هم هستند که پر جاذبه حرف می زنند تا جایی که بعضی از آنها حتی به گزاف گفته اند که دیگرانی هم هستند که از ائمه و انبیاء علیهم السلام دلنشین تر حرف می زنند. اما ادعای این امور از غیر ائمه به تعبیر قرآن «زخرف القول» و «غرور» است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحی‏ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا»(انعام/112)

حضرت در ادامه روایت می فرمایند: «یا یونس، إذا أردت العلم الصحیح فعندنا أهل البیت، فإنا ورثناه، و أوتینا شرح الحكمة، و فصل الخطاب» یعنی همه حکت و علم و فصل الخطاب نزد ماست و غیر امام، كسی چیزی در دست ندارد.

یونس می گوید: «قلت: یا ابن رسول الله، و كل من كان من أهل البیت، ورث كما ورثتم من علی و فاطمة (علیهما السلام)؟ فقال: ما ورثه إلا الأئمة الإثنا عشر» یعنی اهل بیت فقط این حقیقت را به ارث می برند. دیگران شاید آدم را به بعضی جاها برسانند ولی فقط امام است که به مقصد می رساند. اگر کسی به غیر امام سر سپرد، سر از جای دیگری غیر از مقصد در می آورد و محبتش پذیرفته نمی شود. چون محبوب آنها، خدای حقیقی نیست حتی اگر خدای لطیفی برای خودشان درست کرده باشند.

اگر اصحاب حضرت همه از احبائند و در وادی محبت سیر کرده و به مقام عالی این وادی رسیدند، به برکت امام و همراهی و محبت حضرت بوده است تا جایی که همه هستی شان را در میسر محبت دادند، و لو برایشان خوش نامی دنیایی نداشت. اما چون کنار امام بودند توانستند حتی این بدنامی را تحمل کنند. چون تحت ولایت معلم توحید و گشاینده وادی محبت سیر کردند و حاصل این سیرشان میراث «محبت» بوده است که همان «محبت خدای متعال» است. که در زیارت کامعه کبیره فرمودند: «وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّه»



نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، حجت الاسلام استاد سید محمدمهدی میرباقری، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، تولی و تبری، تربت کربلا و معجزات امام حسین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
حجت الاسلام والمسلمین میرباقری در شب دوم محرم در هیأت ثارالله + صوت

اصحاب امام با داخل شدن در ولایت ایشان به مقام ولایت‌الله رسیدند و صفات امام در آنها تجلی کرد

متن زیر چکیده ای مفصل از سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، در دومین شب عزاداری حسینی در دهه اول محرم الحرام 1393 است که به تاریخ 4 آبان ماه در هیأت ثارالله مدرسه فیضه قم برگزار شده است. ایشان در جلسه با اشاره به مقام «اولیاء اللّهی» اصحاب سید الشهدا علیه السلام به تبیین این مقام پرداختند. ایشان سیر در «وادی محبت» تا «وصول به كمال محبت» را مقدمه دست یابی به «مقام ولایت» ارزیابی نمودند و رسول مكرم اسلام و ائمه علیهم السلام را صاحبان اصلی مقام «محبت محض و ولایت كلیه الهیه» دانستند و تأكید كردند: همه اصحاب و شیعیان باید با شفاعت معصوم در این مقامات سیر نمایند. ایشان در ادامه با اشاره به نقش «عاشورا و فداكاری بزرگ سید الشهداء» در وصول به این مقامات افزودند: امام حسین علیه السلام در عاشورا، باب سیر در «وادی محبت» تا وصول به «مقام ولایت» را برای همه دوستانشان تا ابد گشودند.

دانلود

چنان كه در جلسه گذشته بیان شد اگر بخواهیم به اصحاب امام حسین علیه السلام ملحق شویم یک قدم این کار این است که صفات و کمالات و مقامات اصحاب حضرت را مورد توجه قرار دهیم.

قدم بعدی این است که ببینیم آنها چطور به این موقعیت ها دست پیدا کردند و آیا آن راه برای ما هم باز است و ما هم می توانیم در دنیا و آخرت به قافله حضرت ملحق شویم؟ و راه الحاق به این جمع چیست؟ و آن كه یا دعوت آن حضرت برای آنها خاص بوده و دیگر آن باب بسته شده است؟

معصوم، منشأ و اساس همه مقامات و فضائل

در جلسه قبل به بعضی صفات یاران امام حسین علیه السلام اشاره کردیم. نکته ای که باید به آن توجه کنیم این است که اصل این صفاتی که برای اصحاب حضرت ذکر شده، مانند «اصفیاء»، «احباءالله»، «ربانیون»، «اوّداء الله»، «اولیاء الله» و ... برای معصوم است و دیگران با شعاع نور آنها به درجاتی از این مقامات می رسند. هر کس در وادی ولایت امام وارد شد، به میزانی که در آن وادی پیش رود به این مقامات می رسد.

اگر اصحاب، «اصفیاء الله» هستند باید بدانیم که اصل اصطفاء، برای اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است: اصْطَفَاكُمْ بِعِلْمِهِ وَ ارْتَضَاكُمْ لِغَیْبِهِ (زیارت جامعه کبیره). اگر اصحاب سید الشهدا «ابرار» هستند، اصل مقام ابرار نیز از آن اهل بیت علیهم السلام است که ایشان هم هداة الابرارند و هم اصل مقام ابرار برای آنهاست. یا اگر اصحاب «ربّانیّین» هستند، در زیارت آل یاسین میخوانیم که امام زمان عجل الله تعالی فرجه، «ربّانی آیات الله» است. لذا در زیارت جامعه فرمودند: «إِنْ ذُكِرَ الْخَیْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ منتهاه» بدء و ختم همه خیرات به امام برمی گردد.

نیل اصحاب امام حسین علیه السلام به مقام محبت

همان طور كه بیان شد که اصحاب حضرت از دنیا بزرگتر شده بودند. حضرت در دعوت به همراهی خود فرمودند: «مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِینَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا» یعنی کسی که همراه امام کوچ می کند باید از دنیا، راحل و دل کنده باشد و حاضر باشد در این مسیر خون بدهد و آماده لقاء الله باشد.

برای آنها خود امام موضوعیت داشت. انسان در قدم اول به طلب دنیا و یا آخرت با امام همراهی می کند ولی بعد از رسیدن به معرفت، به مقام محبت می رسد و دیگر طالب چیزی جز ولی خدا نیست.

این همان مقامی است که به خاطر آن به اصحاب امام حسین علیه السلام عرض می کنیم: «السلام علیکم یا اولیاء الله». این مقام محبت بالاترین درجه عبادت است که از بین سه دسته بندگان خدای متعال، این دسته اند که از بندگیِ غیر و تعلقات، رها شده اند. « إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار»(نهج البلاغه حکمت 237)

امكان نیل به مقام ولایت با سیر در وادی محبت

مقام ولایت، مقام قرب محض و حضور سِرّ و ظاهر و قلب و همه وجود انسان در محضر خدای متعال است. درحدیث قدسی قرب نوافل که از مسلمات احادیث و مروی از فریقین است خدای متعال می فرماید: آن عملی که بیش از همه بنده را به من نزدیک می کند واجبات و فرائض است که این فرائض، اعم از فرائض قلبی و جوارحی است. در بین اعمالی که محبوب خدای متعال است قرب فرائض از همه بیشتر است. اما برای کسی که این مرحله را طی کرد، قدم بعدی قرب نوافل است، نوافل قلبی و عملی. «وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَیَّ عَبْدٌ بِشَیْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ» (اصول کافی/ ج2) با نوافل، عبد به جایی می رسد که محبوب خدای متعال می شود تا جایی که خدای متعال می فرماید: «فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُه‏». یعنی او با اراده و مشیت الهی کار می کند. معنی این روایت حلول نیست بلکه مقصود این است كه قوای انسان تحت تدبیر خدای متعال قرار می گیرد و خدای متعال ولی او می شود: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(بقره/257)

نبی مكرم اسلام و ائمه معصومین، صاحبان مقام ولایت كلیه و قرب محض

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اولین شخصی است که این مقام را دارد. پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام صاحب مقام ولایت کلی و در قرب محضند و هیچ حجابی ندارند، حتی حجب نور. لذا اگر در دنیا هم بیایند و لباس بشر بپوشند، باز در آن مقامند. لذا وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله لباس بشر می پوشد و بیت النورش را در عالم دنیا مستقر می کند در مقام و موقعیتی است که وقتی با او بیعت می کنند خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَكَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِم‏»(فتح/10). یعنی دست خدای متعال بود که در دست آنها بود.

یا وقتی سنگ ریزه به سمت کفار پرتاب می کند می فرماید: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏» که ناظر به مقام ولایت کلیه است که همه افعالش الهی است. چنانچه در زیارت غدیریه هم آمده است که: «وَ لَا اخْتَلَفَتْ أَقْوَالُكَ وَ لَا تَقَلَّبَتْ أَحْوَالُك‏» یعنی در مقام بندگی محض است. پس مقدمه این مقام، عبودیت محض و خشوع مطلق است تا جایی که حجاب های نورانی برداشته شود.

آثار قرار گرفتن در مقام محبت محض و ولایت كلیه

اما نتیجه اش این است که این ولی خدا به جایی می رسد که خود حضرت می فرمایند: «وَ لَكِنَّهُ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَایَتَنَا وَلَایَتَهُ حَیْثُ یَقُولُ إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا یَعْنِی الْأَئِمَّةَ مِنَّا». یا می فرماید: «ولایتنا ولایة اللّه التى لم یبعث نبیا قط الا بها.» هر نبی از انبیاء هم میثاق وفای به این ولایت داده و هم حامل و ناشر این ولایت در عالم است تا اُمّتهایشان را به ولایت پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام برسانند که همان ولایت الله است.

لذا اینکه خدای متعال می فرماید: «إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون‏» (المائدة / 55) گویی فرموده است: انما ولیکم الله و انما ولیکم الله و انما ولیکم الله.

مرز توحید و شرک هم همین است که انسان این را بفهمد و الا گمان می کند که خدای متعال که به ولایت اهل بیت علیهم السلام دعوت کرده، دعوت به شرک کرده است و اشکالاتی که شنیده اید درست می شود.

خلاصه اینکه تحمل ولایت ولی الله عین تحمل ولایت الله است و راه دیگری برای رسیدن به ولایت الله نیست. فقط آنهایند که در مقام قرب محضند. و وقتی به محبت الهی رسیده اند محبت و قرب به آنها، همان محبت و قرب خدای متعال است و خشوع در مقابل ایشان، همان خشوع در مقابل خدای متعال است. همه این مفاهیم در مفهوم «ولایت» جمع است. «ولایت» به معنی محبت خام نیست. وقتی ولایت شخصی بر کسی واجب شود یعنی تبعیت و محبت و خشوع در مقابل آن شخص بر او واجب است.

اصحاب امام حسین علیه السلام با داخل شدن در ولایت امام و حرکت در ذیل ولایت ایشان به ولایت الله رسیدند و صفات امام در آنها تجلی کرد.

امام حسین در عاشورا باب سیر در وادی محبت را تا ابد گشودند

امام صاحب اصلی مقام ولایت است و تنها کسی است که به همه وادی های محبت رفته و به لوازمش ملتزم شده است. امام حسین علیه السلام همه ابواب محبت را فتح کرده و از «تامّین فی محبة الله» است.

درک مقام ولایت، بدون قرار گرفتن در زیر ولایت معصوم، طمَع خام است. انبیاء هم با قرار گرفتن زیر این ولایت به مقام ولایت رسیدند. شهداء و اصحاب حضرت نیز با این راه به ولایتی رسیدند که همه خوف و حزن ها از آنها برداشته شده است.

کمال اخلاص این است که خدای متعال هم انسان را دوست بدارد و شخص غیر از اینکه راضیه است، «مرضیة» هم باشد تا همه اعمالش تحت مشیت الهی قرار بگیرد.

از مهمترین شفاعت های امام، شفاعت در محبت است. اگر باب ولایت امام باز نشود هیچ کس به مقام محبت نمی رسد. باب رسیدن به مقام ولایت برای همه خلائق در عاشوراء باز شد، چون امام حسین علیه السلام بنحوی سیر کردند که باب محبت و ولایت الی الابد باز شد و الا ما کجا بودیم و محبت خدا؟! ما گرفتار حجب ظلمانی هستیم و ربطی به مقام ولایت الهی نداریم. دوستان اهل بیت علیهم السلام باطنشان نورانی است ولی قوایشان گاهی در ظلمات و ولایت ابلیس است. اما در عاشورا راه طی وادی محبت و محبوب شدن بر خلق گشوده شد که از مهمترین تجلیات شفاعت نبی اکرم صلی الله علیه و آله است که ما را به مقام محبوب شدن برسانند. سخاوت در فداكاری برای امام، عبور از دنیا و وصول به محبت، تنها با شفاعت خود امام ممكن است.

اصل خطاب در آیه شریفه «ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً مَرْضِیَّة»(فجر/28) متوجه امام حسین علیه السلام است ولی شیعیان نیز به تبع ایشان می توانند به مقام «مرضی بودن» و بعد «ولی الله شدن» برسند.

لذا در لحظه جان دادن که شیطان تلاش می کند که در محتضر بغض خدای متعال را ایجاد کند، معصومین به کمک مومن می آیند و او سخاوت پیدا می کند و در راه خدای متعال با گشادگی از دنیا می گذرد. لذا می بینیم که امام حسین علیه السلام در لحظه جان دادن بالای سر تک تک اصحاب می آمدند و آنها را پرواز می دادند، چون آنها از مخلصینند و وادی آنها صعب العبور تر از وادی ای است که دیگران از آن عبور می کنند.

مومن در لحظه جان دادن، به برکت حضور امام، با دیدن عنایت خدای متعال راضی می شود و با گشاده دستی از دنیا می گذرد تا مرضی هم بشود.

لذا می بینیم که اصحاب امام حسین علیه السلام با سخاوت و گشاده دستی جان می دادند تا حدی که وقت «عابس» می بیند که دشمن از او فرار می کند زرهش را از تن میکَند. این یعنی سخاوت که در واقع، تجلی سخاوت حضرت اباعبدالله علیه السلام است که در عاشورا همه چیزش را داده است.

نقطه مقابلش هم بخل است که انسان در معامله با خدای متعال «شُحّ نفس» داشته باشد و به جای خدای متعال با شیطان و نفس معامله کند، چون به هر حال انسان در نهایت جانش را معامله می کند حال یا با خدای متعال یا با نفس و شیطان. کسی که به معصوم رسیده، همه چیز در نگاهش بی قیمت است و به راحتی از همه چیز می گذرد و خود را هم بدهکار می بیند.

این فداکاری ها برای رسیدن به بهشت نیست. رسیدن به بهشت این فداکاری را نمی خواهد. آن بهشتی که «بُریر» و یاران حضرت طالب آنند همان بشارتی است که حضرت به «سعید بن عبد الله» دادند که: «أَنْتَ أَمَامِی فِی الْجَنَّة». لذا بهشت اصحاب سید الشهدا، بهشت قرب امام حسین است که در سوره فجر از آن به «جنتی» تعبیر شده است. و حلقه اول کسانی که به این مقام می رسند اصحاب اباعبد الله هستند و بعد سایر شیعیان.





نوع مطلب : تولی و تبری، تاریخ اسلام، پاسخ به شبهات، ولایت و امامت، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، حجت الاسلام استاد سید محمدمهدی میرباقری، اصحاب اهل بیت، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین میرباقری در شب اول محرم هیئت ثارالله + صوت

آمادگی های لازم برای اجابت دعوت سید الشهداء در روز عاشورا

متن زیر چکیده ای مفصل از سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری، در اولین شب عزاداری حسینی در دهه اول محرم الحرام 1393 است که به تاریخ 3 آبان ماه در مدرسه فیضه قم برگزار شده است. ایشان در جلسه با طرح این سؤال كه «اجابت دعوت سید الشهداء علیه السلام در روز عاشورا به چه آمادگی هایی نیاز دارد؟» به تبیین پنج ویژگی اصحاب امام حسین علیه السلام پرداختند. ایشان پنج ویژگی «سبقت و سرعت در همراهی، پیش از گذشتن فرصت ها»، «عبور از دنیا و انس با مرگ»، «بدهكاری در برابر معصوم به خاطر اجازه همراهی به جای طلبكاری»، «عبور از خود و رسیدن به مقام شیدایی و محبت» و «سیر با بلای سید الشهدا» را لازمه همراهی با امام حسین علیه السلام برشمردند.

دانلود

 

د

 

در این جلسه به برخی از خصوصیات اصحاب سید الشهداء علیه السلام می پردازیم تا بدانیم «اگر بخواهیم این آمادگی در ما ایجاد شود كه در روز عاشورا با قلبمان دعوت حضرت را لبیک بگوییم، باید خودمان را با چه صفاتی آماده کرده باشیم؟» و از خدای متعال بخواهیم که این صفات را در ما نیز محقق کند.

ویژگی اصحاب سید الشهداء در زیارات مأثور از ائمه

در آن دسته از زیارت اصحاب سیدالشهداء علیه السلام كه از ائمه به ما رسیده، 16-17 صفت برای یاران حضرت شمرده شده است.

مثلا در زیارت روز عرفه، اصحاب امام حسین علیه السلام را «اولیاء الله و احبائه»، «اصفیاء الله و اودائه» و «انصار دین الله» نامیده اند. در زیارت روز عید فطر و اضحی، «الذابون عن توحید الله» نامیده شده اند. در زیارت شبهای قدر، «صدیقون» و «شهداء» و «صابرون» و در زیارت نیمه شعبان، «الطاهرین من الدنس» و «مهدیون» و در زیارت نیمه رجب، «شهداء» و «سعداء» و «فائزون فی درجات العلی» و ... نامیده شده اند.

البته غیر از این صفات و خصوصیاتی که در همه اصحاب مشترک است، بعضی اصحاب در زیارات خاصه، توصیفات خاصه ای هم دارند که نمونه اش را در زیارت حضرت علی اکبر و حضرت اباالفضل العباس و مسلم بن عقیل (که بسیار شباهت به زیارت حضرت عباس دارد) علیهم السلام می بینیم.

در این جلسه به برخی از این خصوصیات، به طور ویژه توجه می کنیم.

سبقت و سرعت اصحاب سید الشهداء

1- یکی از خصوصیات بارز اصحاب حضرت این است که «بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام». ما بعضی شیعیان و دوستان حضرت را می بینیم که مانند توابین، در رکاب حضرت جنگیدند و شهید شدند ولی نتوانستند خونشان را پیش روی حضرت تقدیم ایشان کنند. این تأخیر ناشی از اشکالی است که مانع سبقت و سرعت ایشان شده است. باید بدانیم که فرصتها منتظر آماده شدن ما نمی شوند. بلکه ما باید از قبل خودمان را آماده کنیم و با پیش بینی فرصتها و قرار گرفتن در مسیر و معرض رحمت از آنها استفاده کنیم.

معنی «سرعت و سبقت» که در آیات و روایات به آن امر شده ایم، همین است. یعنی آماده باشید که فرصتهایی مثل جوانی و سلامت و دوران توانگری و ...، از شما سبقت نگیرند.

امیر المومنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرمایند: «سَاعٍ سَرِیعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِی‏ءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِی النَّارِ هَوَى‏» یعنی باید این سرعت و تلاش را به هم گره زد تا به نجات رسید.

هر توجیهی که مانع قرار گرفتن در کنار ولی خدا شود شیطانی است. کسانی که مثل طرمّاح و دیگران به بهانه رسیدگی به خانواده و ... از یاری حضرت باز ماندند اهل سرعت نبودند.

آنها که اهل سرعت بودند توانستند خون خود را پیش روی حضرت بدهند. این سرعت مقدماتی داشته که از عوالم قبل، آن مقدمات را مهیا کرده بودند. عواملی مثل سبقت در عالم میثاق و ... . خیلی از کسانی که در حادثه عاشوراء توفیق حضور نداشته اند به خاطر این بوده که در عوالم گذشته اهل سبقت نبوده اند. در روایت، یکی از عوامل افضلیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر همه مخلوقات سبقت ایشان در عهد توحید دانسته شده است. همچنین عامل «اولوا العزم» شدن انبیای اولوالعزم، ثبات و سرعت آنها در عوالم قبل بر قبول ولایت ائمه علیهم السلام و سر سپردن به ولایت یک یک آنها تا امام زمان علیه السلام دانسته شده است. اما بعضی انبیاء، درنگی کردند که خدای متعال می فرماید: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما»(طه/115) البته ما نمی دانیم که این درنگ چه بوده که در مقام عالی حضرت آدم هم راه داشته است.

ما در اصحاب امام حسین علیه السلام می بینیم که افرادی مثل حبیب بن مظاهر از سالها قبل خود را برای روز عاشوراء آماده می کرده اند و یا مسلم بن عوسجه که در حال رفتن به حمام برای خضاب کردن محاسنش بوده است ولی وقتی می شنود که نامه امام حسین علیه السلام به حبیب رسیده، بدون كوچكترین تأخیری از همان مسیر با حبیب همراه می شود و به سوی حضرت حرکت می کند؛ بدون اینکه به حمام برود و یا به خانه اش برگردد.

عبور از دنیا، رهیدن از آن و انس با مرگ، ویژگی دیگر اصحاب سید الشهداء

2- دومین خصوصیتی که در اصحاب حضرت به چشم می خورد، عبور از دنیا و بزرگتر شدن از دنیا و انس گرفتن با مرگ و عوالم بعد از آن است. کسی که بیش از دنیا را تجربه نکرده و به آن انس نگرفته باشد، بعید است که بتواند به راحتی و در صحنه های سخت در کنار ولی خدا بماند. امام حسین علیه السلام در مورد اصحابشان می فرمودند: «من ایشان را آزموده ام. آنها با مرگ مأنوس ترند تا طفل با سینه مادرش.»

این راضی نبودن به حیات دنیا و سرخوش نبودن به آن است که باعث می شود تا زهیر در شب عاشورا به ابا عبدالله عرض کند «اگر عمر دنیا، جاودانه و یکسره عیش و خوشی هم باشد؛ بدون هیچ رنج و بیماری و ...، باز ما شهادت در رکاب شما را بر عیش دائمی دنیا ترجیح می دهیم». کسی که بیش از دنیا را نچشیده نمی تواند در محضر حضرت این گونه عرض کند. آخرین دامی که بر سر راه دوستان ولی الله می گذارند تا او را از همراهی باز بدارند دنیاست و کسی که از دنیا گذشته از همه دام ها رهیده است.

همراهی بدهكارانه به جای طلبكاری از امام، ویژگی سوم اصحاب سید الشهداء

3- اصحاب حضرت، فوز و رستگاری خود را تنها در همراهی با حضرت می دیدند و حتی تصور راهی غیر از همراهی با حضرت را نداشتند. بلکه فوز را منحصر در همراهی او می دانستند. لذا با هیچ مشکلی راهشان را عوض نمی کردند و به همین خاطر هیچگاه احساس خسارت نیز نمی کردند و هرگز خود طلبکار حضرت نمی دانستند. آنها همراهی با امام را به معنای گذاشتن بار خود بر دوش امام می دانستند و دریافته بودند که جز امام هیچ کس در عالم بار کس دیگری را به دوش نمی کشد بلكه فقط امام است که با مهربانی بار همه دوستانش را برمی دارد. بنابراین تنها راه فوز و خلود این است که با امام باشیم که «شفیع دار البقاء» است. یعنی تنها جایی است که انسان را به بقاء و «وجه الله» شدن می رساند و تنها وادی رهایی از هلاک است: «كُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَه» (قصص/88) اگر کسی مستغرق در امام که «وجه الله» است نباشد قطعا فانی و هالک است.

رسیدن به مقام «محبت» و عبور از «خود»، ویژگی چهارم اصحاب سید الشهداء

4- اصحاب امام حسین علیه السلام به مقام «محبت» حضرت رسیده بودند و از مرتبه عبادت «تجار و عبید» گذشته بودند. آنها از خودشان هم عبور کرده و به مقام «احرار» رسیده بودند. بعضی گمان کرده اند که انسان به هر مقام و مرتبه ای از محبت و عبادت كه برسد باز به خاطر خودخواهی و میل به کمال خود، قدم بر می دارد. معنای این کلام این است که انسان نمی تواند از شرکِ خودخواهی رها شود. اما بر خلاف این گمان، انسان می تواند به اخلاص در محبت برسد به این معنا که حتی خود را نیز برای خدای متعال دوست بدارد یا مثل ابراهیم علیه السلام صادقانه ادعا کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را بیش از خود دوست دارد.

اصحاب حضرت آن قدر به حضرت گره خورده بودند که خود حضرت برایشان موضوعیت داشت نه رسیدن به بهشت و ...،

حتی اگر می بینیم که «بریر» در شب عاشورا مزاح می كند و می گوید: «این مزاح به خاطر این است که تا بهشت فاصله ای نمانده»، نباید گمان کنیم که بریر مشتاق رسیدن به حور و قصور بوده؛ بهشت بریر، رسیدن به جوار حضرت و خود سید الشهداء بوده است. لذا اصحاب حضرت، مُحبند؛ بدون هیچ طلبکاری ای. یعنی به مقام شیدایی و اِخبات رسیده اند. مُخبِت و شیدا (که در زیارت امین الله از مقامات شیعیان شمرده شده است) همه هستی اش را به پای محبوب می دهد و خود را بدهکار می داند، مانند سعید بن عبدالله که وقتی خود را سپر نماز سید الشهداء علیه السلام قرار داد، باز نگران است که نکند به وظیفه اش وفا نکرده باشد و می پرسد که آیا به وظیفه ام وفا کردم؟

محب حقیقی به فکر بقاء خود هم نیست تا به خاطر میل به بقاء در ذیل محبوب قرار گیرد.

سیر با بلای سید االشهدا، ویژگی پنجم اصحاب امام حسین علیه السلام

5- صفت دیگری که در اصحاب حضرت دیده می شود این است که در وادی قرب، با بلای حضرت سیر می کردند. انشاء الله در شبهای آینده مفصلا به این صفت پرداخته می شود.

امكان ملحق شدن به اصحاب امام حسین علیه السلام

انسان می تواند به اصحاب سید الشهداء ملحق شود و به همین خاطر است که در زیارت عاشورا، از خدای متعال این گونه می خواهیم که: «فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِی أَكْرَمَنِی بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ أَوْلِیَائِكُمْ وَ رَزَقَنِی الْبَرَاءَةَ مِنْ أَعْدَائِكُمْ أَنْ یَجْعَلَنِی مَعَكُمْ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَنْ یُثَبِّتَ لِی عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَة» یا در سجده قربی که در انتهای زیارت، برای انسان حاصل می شود عرضه می داریم: «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شَفَاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لِی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ- دُونَ الْحُسَیْنِ ع صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِین»

به خاطر همین نکته است که حضرت رضا علیه السلام به «ریّان بن شبیب» می فرمایند: اگر می خواهی به ثواب یاران امام حسین علیه السلام برسی، هر وقت حضرت را یاد كردی، احساس «خسارت»، «پشیمانی» و «رغبت در یاری» ایشان را داشته باش و عرضه بدار: «یا لیتنی کنت معکم». بنابراین باید خود را آماده کنیم تا فرصت همراهی با حضرت را از دست ندهیم.



نوع مطلب : تاریخ اسلام، پاسخ به شبهات، ولایت و امامت، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، حجت الاسلام استاد سید محمدمهدی میرباقری، اصحاب اهل بیت، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

فضا عوض شد.

عمر سعد که آرام شد و خنده‌اش خشکید، چرخید سمت شمر. سر راه اسپیکر را خاموش کرد و گفت: «رو کردن جنس بدلی در برابر جنس اصل همیشه جواب داده، باز هم جواب می‌دهد. با مرجع تقلبی و گریه تقلبی و مداح تقلبی باید به جنگ گریه بر حسین رفت وگرنه اشکهای این مردم سیل می‌شه و ما را با خود می‌برد. این را بفهم پسر ذی‌الجوشن! انقدر مثل گاو رم کرده فقط دنبال شاخ زدن نباش... هر وقت چیزی گل کرد باید تقلبی‌اش را بریزی توی بازار. مگه نمی‌بینی همین داداشای ما چطور آبروی جهاد رو با سر بریدن‌ها و جگر خوردن‌هاشون تو دنیا بردن؟! هیچ وقت نمیشه مقاومت، مبارزه، ایستادگی و از اینجور چیزها رو از دل مردم بیرون کرد، هرچقدر هم که خفه کنی یه جا میزنه بیرون، باید منحرفشون کرد... با جنس تقلبی...»

شمر گفت «بس کن تو رو خدا عمر... از منبر بیا پایین که امشب حوصله موعظه شنیدن ندارم.» بعد هم روزنامه را از لای شال کمرش در آورد و گذاشت جلوی عمرسعد:

- ببین چه می کنند رفقای ما.

عمرسعد روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندن. زیر لب با صدای وز وز چند تیتر را خواند و بعد  روزنامه را بوسید و انداخت بالا!

شمر حالت متفکرانه به خودش گرفت و گفت: من مانده ام بعضی ها که ما را ندیده این جور به ما ایمان آورده اند اگر سال شصت و یک در کربلا بودند چه می کردند؟

- حیف شد. ای کاش هزار و سیصد و هفتاد و پنج سال پیش می رسیدند کربلا.

عمر سعد خندید و گفت: احتمالا اگر آن ها بودند ما باید می رفتیم تو سپاه حسین.

- آره، آن وقت تو می‌شدی شهید عمر ابن سعد!

-حتما مثل تو که شدی جانباز شمر بن ذی‌الجوشن!

شمر بور شد! عمرسعد چنان خندید که اشکش جاری شد و به سرفه افتاد. شمر در حالی که میزد پشت عمرسعد، با دلخوری پرسید: من را که برای این حرف ها صدا نکردی؟

- نه... راستش باز هم زنگ زده بود.

- چه کار داشت؟

- گریه می کرد بیچاره. می گفت کابوس می بیند. می بیند یکی می آید و او را از قبر می کشد بیرون. می بنددش به درخت خشک. درخت سبز می شود. بعد هم می پرسد مادر ما چه گناهی داشت که

- بقیه اش را می دانم. همین؟

- ترسیده بود. می خواست بداند امسال سپاه حسین چند نفر شده اند.

 شمر با انگشت سبابه گوشش را تمیز کرد و به زیر کاناپه مالید.

- راستش… حدود سیصد نفر.

- حدودش را ول کن. دقیقش چقدر است؟

- خودت که می دانی، دقیقش ظهر عاشورا مشخص می شود.

- سیصد و سیزده نفر که نشده اند؟

- نه بابا! اینقدر ها هم نیستند.

عمر سعد نفس عمیقی کشید و دست و پایش را از دو طرف کش و قوس داد و گفت: پس امسال هم سال ماست. بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد، نیم خیز شد:

 - راستی، حر را شمرده ای؟

شمر زد روی پیشانی‌اش و گفت: وای. باز هم یادم رفت.

- او را هم بشمار. فیلم هر سالش است لامصب. همیشه آخرش می رود آن طرف.

شمر مثل اینکه جواب را از قبل آماده کرده باشد سرخوشانه گفت: این به ضحاک ابن عبدالله در. او هم عصر عاشورا حسین را تنها می گذارد.

شمر توی کاناپه فرو رفت. دستش را پشت سرش قلاب کرد و آه کشید:

- ولی دیگر فکر کنم آخر های کار ما باشد. فقط چند نفر مانده

عمر سعد چشمش را از تلویزیون گرفت و زل زد به شمر:

- به کسی نگو، ولی من هم همین طور فکر می کنم.

- اگر این چند نفر هم بیایند کارمان تمام است. بیچاره می شویم. کاری می کنند که راضی می شویم به مختار پناه ببریم. دمار از روزگارمان در می آورند.

-تمام نمی‌شوند بد مصب ها. نسل به نسل زیاد می‌شوند... تا می‌آییم دلمان را خوش کنیم که نسلی پیر شده‌اند و دارند میمیرند، نسل بعدی می‌آید که از آنها با ما دشمن‌تر است...

شمر گفت: باید فکری به حال نسل بعد کنیم...

عمر سعد سرش را به نشانه تایید تکان داد و موبایلش را از جیب عبای چرمش برداشت و شروع کرد به شماره گیری.

- موبایل جدید مبارک باشه.

- قربانت، گفتم موتورولا بخرم بهتره. از این جیب به اون جیبه دیگه!

عمر سعد گوشی را چسباند به گوشش و گفت: زود بیا اینجا.

شمر مشغول تماشای یکی از سریال های مناسبتی محرم بود و عمر سعد متفکرانه دور خیمه قدم می زد.

- سلام بر امیران لشکر.

- سلام بر مشکل گشای لشکر من.

شمر خودش را روی کاناپه جمع و جور کرد و با زدن کف دستش به کاناپه از حرمله خواست که کنارش بنشیند.

حرمله چشمی گفت و کنار شمر جاگیر شد. عمر سعد رو کرد به حرمله و پرسید: آماده ای یا نه؟

حرمله دستانش را روی سینه گذاشت و نیم خیز شد:

- برای اطاعت اوامر شما همیشه آماده‌ام.

- ای پدر سوخته.

حرمله به شمر نگاه کرد و چشمک زد و بعد خیلی جدی رو به عمر سعد گفت:

- کدام پدرم را می گویید؟

شمر خندید. عمرسعد قهقهه زد. حرمله لبخند زد.

- من هر وقت با بچه‌ها مشکل پیدا می‌کنم می‌فهمم که باید دست به دامان تو بشم... فردا تیر چند شعبه می اندازی صغیر کُش؟

- با اجازه حضرت امیر، من فردا تیر نمی اندازم!!

- عمرسعد خشکش زد. انگار آب سرد ریخته باشند رویش. برگشت و با چشم های بیرون زده از حدقه و پیشانی چروک افتاده خیره شد به حرمله:

- چه گفتی؟

 حرمله بلند شد و رفت روبروی عمرسعد. دست او را گرفت و بوسید. چرخید و رفت به سمت کیف سامسونتش که دم در روی زمین گذاشته بود.

- از تیر بهترش را می اندازم. شما انگار کنید هزار شعبه. زهر آلود. هدیه شیطان.

تا عمر سعد پرسش گرانه به شمر نگاه کند و شمر شانه بالا بیاندازد، حرمله کیف را برداشته بود و داشت رمزش را تغییر می داد.

«666 خودروی زانتیا، جایزه نیت خداپسندانه شما، ویژه قرعه کشی حساب های قرض الحسنه بانک...»

حرمله به تلویزیون نگاه کرد. سرش را رو به آسمان گرفت: خدا این نادانها را از ما نگیرد!

حرمله این را گفت و رمز کیفش را گذاشت روی 666 !

عمرسعد که حوصله اش سر رفته بود با کلافگی گفت: جانت بالا بیاید، بگو چه نقشه ای داری مارمولک حرامزاده؟

حرمله سی دی را از کیفش در آورد و با کامپیوتر اجرایش کرد. عمرسعد و شمر هم پشت مانیتور رفتند و زل زدند به آن. حرمله از پشت مانیتور آمد این طرف و شروع کرد به قدم زدن:

- کافیست هر کدام از این بچه شیعه ها یک بار از این فیلم ها ببیند. دیگر سر نماز هم صحنه هایش جلوی چشمش خواهد بود. آن وقت من هم به آن نمازش اقتدا می کنم. خدا به شیطان عمر بدهد برای این تیر زهرآلودش.

عمرسعد آمد و پیشانی حرمله را بوسید و با ناز خواند: تو عزیز دلمی. تو عزیز دلمی.

حرمله ادامه داد: گفتم تِرَک هایش را کوچک کنند تا در موبایلها هم بتوان ریخت و تماشا کرد.

شمر هنوز داشت تماشا میکرد.

-حیا کن شمر. بس است دیگر، بلند شو. خجالت بکش مرد گنده.

عمرسعد این را گفت و با خنده رفت و در یخچال را باز کرد و از حرمله پرسید: فانتا، پپسی یا کوکاکولا؟

حرمله سرش را بالا آورد و باچشمانی سرخ گفت: هیچ کدام ... خون!





نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، تولی و تبری، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 هر روز عاشورا و هر جا کربلاست. داستان کوتاه زیر نگاهی به این حقیقت دارد و با وام گرفتن از آن موقعیت کوچکی خلق کرده است و البته که آن حقیقت، ابعاد و مصادیقی بزرگتر از این حرفها دارد. این داستان چند سال پیش نوشته شده بود و حالا برای انتشار بازنویسی شده است.

 

 

کربلا؛ 1375 سال بعد...

محمدرضا شهبازی

 

 

-امشب را فرصت خواسته اند.

- حتما برای عبادت!

- آری… ولی من که می گویم ترسیده اند امیر. می خواهند در تاریکی فرار کنند. نگهبان‌ها را زیاد کنم؟

- احمق! کسی که خون علی در رگهایش است نمی ترسد. این را فراموش نکن.

عمر سعد این جمله را گفت و از جا بلند شد.

- پیروزی با ماست، چه امروز چه فردا.

در چهره و صدایش تردیدی پیدا بود که البته از چشم و گوش سرباز دور ماند. سرباز سر تکان داد.

- مثل هر سال اجازه می دهیم... بگو عبادت کنند.

عمرسعد بیرون رفتن سرباز را نگاه کرد. سرباز که از در خیمه خارج شد، عمرسعد رفت و روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست. کانال ها را بالا و پایین کرد. چیزی پیدا نکرد. پرده خیمه کنار رفت:

- سلام بر امیر ری.

هزار و سیصد و هفتاد و پنج سال پیش قرار بود امیر ری شویم. امروز به غلامی ری هم راضی هستیم. نمی‌دهند که!... بی خیال. بیا بنشین. برای این حرف ها دیر شده است. با تو کار دیگری دارم.

 شمر رفت و روی کاناپه نشست. عمرسعد رفت سمت یخچال و شیشه نوشابه را بیرون آورد و به شمر نشان داد:

- فانتا یا پپسی؟

-هیچ کدام ... کوکاکولا!

عمر سعد با خنده گفت: این که صهیونیستی است!

- نه که آن دو تا فلسطینی هستند.

هر دو خندیدند.

عمر سعد درِ یخچال را بست. یک لیوان کوکاکولا ریخت و داد دست شمر، رفت سمت میز کامپیوتر و در حالی که کیف سی دی را باز می کرد، به شمر گفت: حال مداحی گوش کردن داری؟

شمر یک قلوپ از نوشابه را خورد و گفت: همین مونده من و تو مداحی گوش بدیم!

عمرسعد بی‌توجه به بی‌رغبتی شمر سی‌دی را درون درایو گذاشت و اسپیکر را روشن کرد. چند لحظه بعد صدای گنگ حسین حسینِ کسی از اسپیکر پخش شد. شمر بقیه نوشابه را سر کشید و پرسید: این دیگر کیست؟

- تازه وارد است. امسال عَلَمَش کردیم. به بچه ها گفتم روش کار کنند.

- به جایی که وصل نیست؟

- نه... نه استادی نه چیزی. خودش احساس کرده به درد مداحی می خورد.

عمرسعد نیشخند زد و ادامه داد: اتفاقا ما هم همین احساس را داریم.

شمر گفت: «باید بادش کنیم...» و کمی مکث کرد و پرسید: راستی، با رهبرشان چگونه است؟

- کسی که من انتخابش کنم چگونه خواهد بود؟ تا وقتی حرفی بر خلاف میل او نزند مطیعش است اما بعد… (عمرسعد دستش را زیر گردنش برد و مثلا گردنش را برید) پِخ پِخ.

شمر بلند شد و یک لیوان دیگر نوشابه ریخت و برگشت. قبل از اینکه بنشیند شروع کرد به تکان دادن سرش به چپ و راست و همینکه نشست نفسش را با صدای پوفی بیرون داد و بعد گفت: از کارهای تو سر در نمیارم عمر! بجای اینکه بزنی از بیخ و بن این مجالس رو داغون کنی، مداح علم می‌کنی!

عمر سعد برگشت نگاه عاقل اندر سفیهی به شمر انداخت.

-جان به جانت کنن احمقی!

شمر جا خورد! عمر سعد ادامه داد: ابلهی! 1400 سال که هیچ، 1400 قرن هم بگذرد همان کله‌خر ظهر عاشورا هستی که هستی! همان موقع هم با همین حماقتت بدبختمون کردی. حسین قبول کرده بود نه به کوفه بیاید و نه به مدینه برگردد. گفته بود می‌رم یه سمت دیگه. گفتم بزار یزید رو راضی کنم و قضیه رو فیصله بدیم. سعایت کردی و نذاشتی، بس که خری! این هم عاقبتش؛ دنیا و آخرتمون شد چاه ویل! حالا هم میگی که...

شمر دیگر تاب نیاورد. برای اینکه از کنج دربیاید پرید وسط حرف عمر و گفت: تو هم که منتظری تا فرصت گیر بیاری و نبش قبر کنی عمر! بس کن دیگه! هر کی ندونه فکر میکنه تو رو به زور آوردن کربلا و امیر سپاهت کردن... اگر قرار باشه کسی افسوس بخوره و به باعث و بانی ماجرای کربلا لعنت کنه، منم که تو صفین سرباز علی بودم و شمشیر خوردم و جانباز هم شدم!

عمر سعد پقی زد زیر خنده:

-جانبازِ علی!

شمر ریز خندید و گفت: کوفت! جاش هست... دلاوری‌ها کردم تو سپاه علی... حالام رو نبین که هر بچه شیعه‌ای مثل آب خوردن لعنتم میکنه، واسه خودم شیعه‌ای بودم برای علی!

عمر سعد بلندتر خندید: بیچاره علی... حق دارند شیعه‌ها بهش بگویند اول مظلوم وقتی جانباز جان بر کفش چون تویی بوده‌ای، چقدر تنها بوده علی!

صدای خنده شمر هم بالاتر رفت: زهرمار!






نوع مطلب : داستان، تاریخ اسلام، ولایت و امامت، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
"وقتی آسیه زیر شکنجه‌ فرعون قرار گرفت، از خدای متعال خواست که پروردگارا! «و نجّنی من فرعون» مرا از دست فرعون نجات بده، اما عمه ما در روز عاشورا بدن پاره پاره را به دست گرفت و عرض کرد که پروردگارا! از ما قبول کن."
 مشرق،‌ پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری به مناسبت فرارسیدن ایام محرم، گزیده‌ای از بیانات معظم‌له را پیرامون دردها، سختی‌ها و شکنجه‌هایی که حضرت زینب کبری(س) را منتشر کرده است که در زیر می‌خوانید:

حماسه حضرت زینب کبری سلام الله علیها

احیاگر عاشورا

عنوان: بیانات در دیدار پنجاه هزار فرمانده بسیج سراسر کشور در مصلّاى امام خمینی(ره)

تاریخ:  1392/08/29

حماسه‌ زینب کبرى (سلام الله علیها) است که مکمّل حماسه‌ عاشورا است؛ بلکه به یک معنا حماسه‌اى که بى‌بى زینب کبرى (سلام الله علیها) به‌وجود آورد، احیاکننده و نگه‌دارنده‌ حماسه‌ عاشورا شد. عظمت کار زینب کبرى (علیهاالسّلام) را نمی‌شود در مقایسه‌ با بقیه‌ حوادث بزرگ تاریخ سنجید؛ باید آن را در مقایسه‌ با خود حادثه‌ عاشورا سنجید؛ و انصافاً این دو عِدل یکدیگرند. این انسان باعظمت، این بانوى بزرگ اسلام بلکه بشریت، توانست در مقابل کوه سنگین مصائب، قامت خود را استوار و برافراشته نگه‌دارد؛ حتّى لرزشى هم در صداى این بانوى بزرگ از این‌همه حادثه پدید نیامد؛ هم در مواجهه‌ با دشمنان، هم در مواجهه‌ با مصیبت و حوادث تلخ، مثل یک قلّه‌ سرافراز استوارى ایستاد؛ درس شد، الگو شد، پیشوا شد، پیشرو شد. در بازار کوفه، در حال اسارت، آن خطبه‌ شگفت‌آور را ایراد کرد: «یا اَهلَ‌الکوفَةِ یا اَهلَ الخَتلِ و الغَدرِ اَ تَبکونَ، اَلا فَلا رَقأَتِ العَبرَةُ وَ لاهَدَأَتِ الزَّفرَةُ اِنَّما مَثَلُکم کمَثَلِ التِى نَقَضَت غَزلَها مِن بَعدِ قُوَّةٍ اَنکاثاً» تا آخر؛(1) لفظ مثل پولادْ محکم، معنا مثل آبِ روان تا اعماق جان‌ها مى‌نشیند.

در آن‌چنان وضعیتى زینب کبرى مثل خود امیرالمؤمنین حرف زد؛ تکان داد دل‌ها را، جان‌ها را و تاریخ را؛ این سخن ماند در تاریخ؛ این در مقابل مردم در محمل اسارت. بعد هم، هم در مقابل ابن‌ زیاد در کوفه، هم چند هفته بعد در مقابل یزید در شام، با آن‌چنان قدرتى سخن گفت که، هم دشمن را تحقیر کرد، هم سختى‌هایى را که دشمن تحمیل کرده بود، تحقیر کرد. شما می‌خواهید خاندان پیغمبر را به خیال باطل خودتان مغلوب کنید، منکوب کنید، ذلیل کنید؟ لِلهِ العِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلمُؤِمنین.(2) مجسّمه‌ عزّت است زینب کبرى، همچنان‌که حسین‌بن‌على (علیه‌السّلام) در کربلا، در روز عاشورا مجسّمه‌ عزّت بود.

نگاه او به حوادث با نگاه دیگران فرق دارد؛ [ با] آن‌همه مصیبت، وقتى دشمن می‌خواهد او را شماتت کند، می‌گوید: ما رَاَیتُ اِلّا جَمیلاً؛(3) آنچه دیدم زیبا بود؛ شهادت بود، داغ بود، امّا در راه خدا بود، براى حفظ اسلام بود، ایجاد یک جریانى بود در طول تاریخ تا امّت اسلام بفهمند که چه‌کار باید بکنند، چگونه باید حرکت کنند، چگونه باید بایستند. این کارِ بزرگِ حماسه‌ زینبى است؛ این عزّتِ ولىّ خدا است. زینب کبرى از اولیاءالله است؛ عزّت او عزّت اسلام است؛ اسلام را عزیز کرد، قرآن را عزیز کرد. ما البتّه آن بلند پروازى را نداریم، آن همّت را نداریم که بخواهیم بگوییم رفتار این بانوى بزرگ الگوى ما است؛ ما کوچک‌تر از این حرف‌ها هستیم؛ امّا باید به‌ هرحال حرکت ما در جهت حرکت زینبى باشد؛ باید همّت ما، عزّت اسلام و عزّت جامعه‌ اسلامى و عزّت انسان باشد؛ همان‌که خداى متعال با احکام دینى و شرایعِ بر پیغمبران، مقرّر فرموده است.

مقام حضرت زینب در مقایسه با آسیه

عنوان: بیانات در دیدار فرمانده و پرسنل نیروی هوائی ارتش

تاریخ:  1388/11/19

زینب (سلام اللَّه علیها)، هم در حرکت به سمت کربلا، همراه امام حسین؛ هم در حادثه‌ روز عاشورا، آن سختی‌ها و آن محنت‌ها؛ هم در حادثه‌ بعد از شهادت حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، بی‌سرپناهی این مجموعه‌ به جا مانده‌ کودک و زن، به عنوان یک ولی الهی آنچنان درخشید که نظیر او را نمی‌شود پیدا کرد؛ در طول تاریخ نمی‌شود نظیری برای این پیدا کرد. بعد هم در حوادث پی‌درپی، در دوران اسارت زینب، در کوفه، در شام، تا این روزها که روز پایان آن حوادث است و شروع یک سرآغاز دیگری است برای حرکت اسلامی و پیشرفت تفکر اسلامی و پیش بردن جامعه‌ اسلامی. برای خاطر همین مجاهدت بزرگ، زینب کبری (سلام اللَّه علیها) در نزد خداوند متعال یک مقامی یافته است که برای ما قابل توصیف نیست.

شما ملاحظه کنید؛ در قرآن کریم، به عنوان یک نمونه‌ کامل ایمان، خدای متعال دو زن را مثال می‌زند؛ به عنوان نمونه‌ کفر هم دو زن را مثال میزند. «ضرب اللَّه مثلا للّذین کفروا امرأت نوح و امرأت لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا»؛(1) که این دو مثال، مربوط است به زنانی که نمونه‌ کفرند. یعنی به عنوان نمونه، از مردان مثال نمی‌آورد؛ از زنان مثال می‌آورد؛ هم در باب کفر، هم در باب ایمان. «و ضرب اللَّه مثلا للّذین امنوا امرأت فرعون»؛(2) یکی زن فرعون را به عنوان نمونه‌ کامل ایمان مثال می‌آورد، یکی هم حضرت مریم کبری؛ «و مریم ابنت عمران».

یک مقایسه‌ کوتاه بین زینب کبری و بین همسر فرعون، عظمت مقام زینب کبری را نشان می‌دهد. در قرآن کریم، زن فرعون نمونه‌ ایمان شناخته شده است، برای مرد و زن در طول زمان تا آخر دنیا. آن وقت مقایسه کنید زن فرعون را که به موسی ایمان آورده بود و دلبسته‌ آن هدایتی شده بود که موسی عرضه می‌کرد، وقتی در زیر فشار شکنجه‌ فرعونی قرار گرفت، که با همان شکنجه هم - طبق نقل تواریخ و روایات - از دنیا رفت، شکنجه‌ جسمانی او، او را به فغان آورد: «اذ قالت ربّ ابن لی عندک بیتا فی الجّنة و نجّنی من فرعون و عمله»؛ از خدای متعال درخواست کرد که پروردگارا! برای من در بهشت خانه‌ای بنا کن.

در واقع، طلب مرگ می‌کرد؛ می‌خواست که از دنیا برود. «و نجّنی من فرعون و عمله»؛ من را از دست فرعون و عمل گمره‌کننده‌ فرعون نجات بده. در حالی که جناب آسیه - همسر فرعون - مشکلش، شکنجه‌اش، درد و رنجش، درد و رنج جسمانی بود؛ مثل حضرت زینب، چند برادر، دو فرزند، تعداد زیادی از نزدیکان و برادرزادگان را از دست نداده بود و در مقابل چشم خودش به قربانگاه نرفته بودند. این رنج‌های روحی که برای زینب کبری پیش آمد، اینها برای جناب آسیه - همسر فرعون - پیش نیامده بود.

در روز عاشورا زینب کبری این همه عزیزان را در مقابل چشم خود دید که به قربانگاه رفته‌اند و شهید شده‌اند: حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام) - سیدالشهداء - را دید، عباس را دید، علی‌اکبر را دید، قاسم را دید، فرزندان خودش را دید، دیگرِ برادران را دید. بعد از شهادت، آن همه محنت‌ها را دید: تهاجم دشمن را، هتک احترام را، مسئولیت حفظ کودکان را، زنان را. عظمت این مصیبت‌ها را مگر می‌شود مقایسه کرد با مصائب جسمانی؟ اما در مقابل همه‌ این مصائب، زینب به پروردگار عالم عرض نکرد: «ربّ نجّنی»؛ نگفت پروردگارا! من را نجات بده. در روز عاشورا عرض کرد: پروردگارا! از ما قبول کن. بدن پاره پاره‌ برادرش در مقابل دست، در مقابل چشم؛ دل به سمت پروردگار عالم، عرض می‌کند: پروردگارا! این قربانی را از ما قبول کن.

وقتی از او سؤال می‌شود که چگونه دیدی؟ می‌فرماید: «ما رأیت الّا جمیلا».(3) این همه مصیبت در چشم زینب کبری زیباست؛ چون از سوی خداست، چون برای اوست، چون در راه اوست، در راه اعلای کلمه‌ اوست. ببینید این مقام، مقام چنین صدری، چنین دلدادگی نسبت به حق و حقیقت، چقدر متفاوت است با آن مقامی که قرآن کریم از جناب آسیه نقل می‌کند. این، عظمت مقام زینب را نشان می‌دهد.

کار برای خدا اینجور است. لذا نام زینب و کار زینب امروز الگوست و در دنیا ماندگار است. بقای دین اسلام، بقای راه خدا، ادامه‌ پیمودن این راه به وسیله‌ بندگان خدا، متکی شده است، مدد و نیرو گرفته است از کاری که حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام) کرد و کاری که زینب کبری کرد. یعنی آن  صبر عظیم، آن ایستادگی، آن تحمل مصائب و مشکلات موجب شد که امروز شما می‌بینید ارزش‌های دینی در دنیا، ارزش‌های رائج است. همه‌ این ارزش‌های انسانی که در مکاتب گوناگون، مطبق با وجدان بشری است، ارزش‌هائی است که از دین برخاسته است؛ اینها را دین تحویل داده است. کار برای خدا خاصیتش این است.

اگر زینب نبود، کربلا نبود

عنوان: بیانات در دیدار هزاران نفر از مردم آذربایجان شرقی

تاریخ:  1389/11/27

اگر زینب نبود، کربلا نبود. اگر زینب نبود، حادثه‌ عاشورا معلوم نبود این گسترش را پیدا کند و این ماندگاری را در تاریخ داشته باشد.

عمه‌ ما زینب کبری‌ (سلام الله علیها) فرمود: «ما رأیت الّا جمیلا»

عنوان: بیانات در دیدار خانواده‌های شهدا، جانبازان قم‌

تاریخ:  1389/07/28

من مادران شهدائی را زیارت کردم که بجد و با صدق واقعی می‌گفتند اگر ما ده تا فرزند هم داشتیم، حاضر بودیم در راه خدا بدهیم؛ دروغ نمی‌گفتند. من مادران و پدرانی را ملاقات کردم که احساس عزت و افتخار می‌کردند، به خاطر اینکه فرزندانشان در راه خدا شهید شدند. البته حق هم با آنهاست، عزت و افتخار است؛ همان طوری که عمه‌ ما زینب کبری‌ (سلام الله علیها) فرمود: «ما رأیت الّا جمیلا»؛(2) جز زیبائی ندیدم. حادثه‌ کربلا چیز کوچکی است؟ این چشم خدابین، از این حادثه، از این خون‌های ریخته شده، از این مصیبت سنگین، یک حقیقت زیبا مشاهده می‌کند؛ «ما رأیت الّا جمیلا». من خانواده‌های بسیاری را دیدم که همین احساس زینب کبری‌ در آنها هم بود؛ آنها هم می‌گفتند: «ما رأینا الّا جمیلا». اینهاست که به یک ملت اقتدار می‌دهد؛ اینهاست که اعتماد به نفس را در یک ملت به وجود می‌آورد؛ اینهاست که تهدیدهای قدرت‌های مادی دنیا، عربده‌های مستانه‌ دولت‌های متجاوز و مستکبر دنیا دل آنها را نمی‌لرزاند.

عظمت زنانه‌اش، بزرگان دروغین ظاهرى را در مقابل او حقیر و کوچک مى‌کند

عنوان: بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار اقشار مختلف مردم

تاریخ:  1384/03/25

حادثه‌ای مثل روز عاشورا نمى‌تواند زینب کبرى را خرد کند. شکوه و حشمت ظاهرى دستگاه ستمگر جبارى مثل یزید و عبیداللَّه بن زیاد نمى‌تواند زینب کبرى را تحقیر کند. زینب کبرى در مدینه - که محل استقرار شخصیت باعظمت اوست - و در کربلا - که کانون محنت‌هاى اوست - و در کاخ جبارانى مثل یزید و عبیداللَّه بن زیاد، همان عظمت و شکوه معنوى را با خود حفظ مى‌کند و شخصیت‌هاى دیگر در مقابل او تحقیر مى‌شوند. یزید و عبیداللَّه بن زیاد - این مغروران ستمگر زمان خود - در مقابل این زنِ اسیر و دست بسته، تحقیر مى‌شوند. زینب کبرى شور عاطفه زنانه را همراه کرده است با عظمت و استقرار و متانت قلب یک انسان مؤمن، و زبان صریح و روشن یک مجاهد فى سبیل‌اللَّه، و زلال معرفتى که از زبان و دل او بیرون مى‌تراود و شنوندگان و حاضران را مبهوت مى‌کند. عظمت زنانه‌اش، بزرگان دروغین ظاهرى را در مقابل او حقیر و کوچک مى‌کند.

عظمت زنانه، یعنى این؛ یعنى مخلوطى از شور و عاطفه انسانى، که در هیچ مردى نمى‌توان این عاطفه شورانگیز را سراغ داد؛ همراه با متانت شخصیت و استوارى روح که همه حوادث بزرگ و خطیر را در خود هضم مى‌کند و روى آتش‌هاى گداخته، شجاعانه قدم مى‌گذارد و عبور مى‌کند؛ در عین حال، درس مى‌دهد و مردم را آگاهى مى‌بخشد؛ در عین حال، امام زمان خود - یعنى امام سجاد - را مانند یک مادر مهربان آرامش و تسلا مى‌بخشد؛ در عین حال، با کودکان برادر و بچه‌هاى پدر از دست داده  آن حادثه عظیم، در میان آن طوفان شدید، مثل سد مستحکمى براى آنها امنیت و آرامش و تسلا ایجاد مى‌کند. بنابراین زینب کبرى (سلام اللَّه علیها) یک شخصیت همه جانبه بود. اسلام زن را به این طرف سوق مى‌دهد.





نوع مطلب : آیت الله خامنه ای، در باب اهل بیت، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حضرت عباس(ع) اطاعت ابوالفضل(ع) فراتر از برادری

ایمان هرچه به سوی کمال می رود، از ویژگی های برتری برخوردار می شود. نهایت ایمان، فرار از غیرخدا به سوی خداست. از این رو که محبت و عشق به دیگران و کار برای آنان، تنها به سبب محبت و عشق به خداست و اگر خدا را از زندگی آنان بردارید، هیچ گونه تعلق و علاقه ای به چیزی نخواهند داشت.درباره عشق و اطاعت حضرت ابوالفضل عباس بن علی(ع) نسبت به امام حسین(ع) برادر بزرگوار خویش بسیار نوشته و گفته اند. هرچه که مهر و محبت ایشان را می توان با توجه به مسئله برادری و اخوت تحلیل و توجیه کرد، ولی اطاعتی که آن بزرگوار در طول زندگی خویش به ویژه در بیابان کربلا و روز عاشورا از خود نشان داد، فراتر از برادری خونی است و جز به اطاعت و عشق الهی نمی توان توجیه و تحلیل درستی از آن داشت. نویسنده با این فرضیه به مسئله اطاعت محض و خالص ابوالفضل عباس از امام حسین(ع) پرداخته است که با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

اطاعت و محبت، بنیاد ایمان

در تفکر اسلامی، ایمان جز محبت و اطاعت نیست. از این رو نشانه های ایمان را می بایست در عواطف و احساسات واقعی شخص و رفتارهای اطاعت گونه او جست و بقیه دیگر فسانه و ادعای دروغین و یاوه های دیوانگان است. کسی که ایمان دارد هرگز اما و اگر نمی کند. بنابراین عقل هرچند شریف و عزیز است و آدمی را جز به عقل شرافتی نمی باشد، ولی بی محبت و عشق، هرگز عقل نمی تواند آدمی را به کوه قاف برساند و سیمرغ وجود آدمی را آشکار سازد. از این رو آیات قرآنی و روایات معصومان(ع) سرشار از واژه عشق و محبت است و امامان معصوم(ع) در تفسیر ایمان می فرمایند: هل الایمان الاالحب.
شاعران عارف، به حکم عشق است که می سرایند، زیرا پیوند کلمات مکتوب همانند کلمات وجودی، تنها به عشق است. اگر عناصر درکنار هم قرار می گیرند و اگر موجودات از ترکیب این عناصر پیوند خورده شکل می گیرند، بی گمان نمی توان عنصر اصلی پیوند دهنده یعنی عشق و محبت را در آن نادیده گرفت.
عشق و محبت است که انسان را مطیع می کند و اطاعت و بندگی را سبب می شود. عشق، کارهای بزرگ را شدنی می کند و غیرممکن ها را ممکن می سازد. اگر عشق نبود بسیاری از سازه های بشر هرگز پدید نمی آمد. تاج محل یک نمونه نمادین از عشق و جلوه گری مادی آن است و داستان شیرین و فرهاد و یا خسرو و شیرین و یا مجنون و لیلی تنها فسانه هایی از حقیقتی است که تمام هستی را دربرگرفته و آن را مدیریت و هدایت می کند.
کسی که عاشق است و عشق در وی جلوه یافته، عقل را به کناری می نهد و حساب و کتاب را نادیده می گیرد. این گونه است که عاشق،مطیع محض و گوش به فرمان معشوق است. جذبه عشق معشوق است که هم خط و هم نیرو و توان می بخشد و ناشدنی ها را شدنی و دست نیافتنی ها را دست یافتنی می سازد.
هرچند که برخی کارها را به ترس از قدرتی انجام می دهند و همان ترس است که آنان را به اطاعت می کشاند، ولی این ترس نمی تواند عامل اصلی حرکت ها و اطاعت ها باشد، زیرا با از میان رفتن و یا کاهش آن، سرپیچی و تمرد آغاز می شود.این درحالی است که عاشق بر اثر جاذبه عشقی است که به سوی کمال اطاعت، گرایش می یابد و گوش به فرمان دل می شود. عقل، حکم به اطاعتی محافظه کارانه می کند این در حالی است که دل حکم به اطاعتی می کند که فراتر از خطر است. عشق است که مرد را وامی دارد تا خود را به آب و آتش زند و از خود بگذرد.
عاشق چون گرفتار محبت معشوق و اسیر آن است، از ترسی دایمی برخوردار می باشد. این ترس بسیار شیرین و گواراست. از این ترس می توان همانند ترسی که در قرآن از آن به خشیت یاد می شود، به عنوان ترس زیبا و پسندیده تعبیر کرد. خشیت، ترسی است که از علم به عظمت کسی ایجاد می شود. این ترس بسیار ممدوح و پسندیده است. هم چنین ترسی که از عشق ایجاد می شود این گونه است. بنابراین اطاعتی که از عشق پدید می آید هرچند که شائبه ترس در آن نیز وجود داشته باشد، اطاعتی شیرین و پسندیده است. قرآن در آیات 49 و 50 سوره نحل ترس از مقام ربوبی خداوند را زمینه ساز اطاعت از فرمان های الهی برمی شمارد. این نوع اطاعت همانند اطاعتی است که برخاسته از عشق و ترس نهفته از خشم معشوق می باشد. این گونه اطاعت ها نیز هم سنگ اطاعت عاشقانه است هرچند که شائبه چیز دیگری در آن وجود داشته باشد.


ملاک های اطاعت

هرچند که عشق به امور مادی و دنیوی چون عشق دختران و پسران و یا زنان و شوهران و هم چنین مادر و فرزند، از امور طبیعی است که بیرون از دایره اما و اگرها می باشد و به سخن دیگر، برخی از عشق ها در دایره امور طبیعی و فطری و غریزی قرار می گیرند و ارتباطی با علم و دانش و آگاهی پیدا نمی کنند، ولی همین عشق ها خود دارای ملاک ها و معیارهایی نهفته و مشخصی هستند که می توان با کاوش و تحلیل به آن ها آگاهی یافت با این همه عشق های فراتر از این امور، نمی تواند عشق و محبتی، غیرآگاهانه باشد. از این رو عشق عارفانه را عشق آگاهانه گفته اند. عشق به خدا و پیامبران و معصومان(ع) را که در دایره ایمان قرار می گیرد، می توان به عنوان عشق عارفانه و آگاهانه قلمداد کرد. از این رو معیارها و ملاک های خاص برای چنین عشقی در آموزه های قرآنی و روایی بیان شده که به برخی از آن ها در این جا اشاره می شود.
چنان که گفته شد، مهم ترین ملاک و معیار عشق های عارفانه و ایمانی که اطاعت خاص و ویژه ای را به دنبال می آورد، علم و آگاهی است. اطاعتی که برخاسته از عشق و آگاهانه باشد، گام های بلندی است که انسان به غیرآن نمی تواند این گام ها را بردارد. و لذا خداوند در آیاتی چون 43 سوره مریم و 18 سوره جاثیه و 104 سوره مائده به علم و آگاهی به عنوان ملاک اطاعت واقعی توجه می دهد.
دومین امری که برای اطاعت عاشقانه و واقعی و اطاعت عارفانه می بایست مورد عنایت و توجه قرار گیرد، مساله عقل است. انسانی که خردورزی داشته باشد، انسانی است که حکمت و عشق را در هم می آمیزد و میان آن تعادل برقرار می کند. از این روتا می تواند می کشد تا از راه های عاقلانه به هدف خویش برسد ولی هرگاه رسیدن به هدف را از راه های عادی غیرممکن بیابد هدف و اصالت آن موجب می شود تا همه چیزش را برای آن هدف مقدس قربانی کند. این جاست که در ظاهر، دل بر عقل حکم می کند ولی اگر دقت و تامل شود به روشنی می توان دریافت که این عقل و خردورزی است که هدف را برتر می یابد و قربانی شدن را می پسندد. خداوند براساس این منطق است که در آیه 170 سوره بقره اطاعت عاشقانه را اطاعت عاقلانه معرفی می کند و کسانی را که این گونه نیستند بیرون از دایره خردورزی می داند. به سخن دیگر، هرگاه انسان، حقی را یافت و هدف خویش را براساس عقل و خرد، مشخص کرد (نساء آیه 125) می کوشد تا در این راه گام بردارد و عاقلانه و عاشقانه اطاعت کند و هرچه را در مسیر آن یافت به کار گیرد.
به این معنا که وقتی انسانی آگاهانه و عاملانه حق را شناخت و با عقل، هدف و مقصد را مشخص نمود، می کوشد تا در مسر هدایت آن گام بردارد. از این رو مسئله هدایت گری به عنوان ملاک و معیاری دیگر خود را تحمیل می کند. (بقره آیه 170 و مائده آیه 104و یونس آیه 35) هدایت گری در این جا به معنای آن است که شخص در مسیری که به وسیله عقل مشخص کرده حکمت، اقتضای آن را داشته، گام بردارد و هیچ از آن مسیر مشخص و هدف، دور نیفتد. مومن واقعی کسی است که همه این معیارها و ملاک ها را داشته و در عمل به کار گیرد. چنین شخصی هرگز چیزی را به هدف و راه خویش نمی فروشد. از این رو او،پدر و مادر و فرزند را هنگامی که در جریان مخالف هدف و مسیرش قرار گیرد به کناری می نهد و اجازه نمی دهدتا عشق جزیی و ناقص و مادی و دنیوی بر عشق مقدس و برتر و معنوی و اخروی مقدم شود و سد راه وی گردد.


عشق ابوالفضل عباس به حقیقت
ابوالفضل عباس بن علی (ع) در صحنه عاشورا نشان داد که تا چه اندازه اطاعت عاشقانه و عارفانه می تواند سازنده و درس آموز باشد. صحنه کربلا که نمایش اوج فضایل انسانی و اوج رذایل بشری است، نمادهای بسیاری را برای انسانیت به ارمغان آورد. و لذا کربلا را آزمون بزرگ بشر و کلاس اکابر اولیای الهی دانسته اند که اوج عشق را در این زمان و مکان به همه هستی نشان داد و در مقابل اوج خباثت ها و رذیلت ها را آشکار ساخت. هر بخش از حادثه کربلا برای همگان، درس ها و کلاس های بزرگی را در بر دارد و انسان می تواند از هرگوشه ای از آن عناصری برای زندگی را در بردارد و انسان می تواند از هرگوشه ای از آن عناصری برای زندگی سالم و درست به دست آورد. امام حسین(ع) آموزگار بزرگ هستی و عشق و فداکاری است. در این مکتب شاگردانی بزرگ تربیت کرد که از جمله آن ها می توان به حضرت ابوالفضل عباس اشاره کرد.
ابوالفضل عباس می دانست که عشق برادری و پدر و فرزندی و اطاعت آن، هر چند که عشق زیبایی است ولی در کمال و زیبایی به عشق حسینی نمی رسد که برپایه عشق به خدا و حق، بنیاد گذاشته شده بود.
امام حسین (ع) در سخنی با عبدالله بن عمر و عاص سخنی دارد که جایگاه روابط عاشقانه میان پدر و فرزند از سویی و جایگاه روابط عاشقانه میان حق و انسان را از سوی دیگر به خوبی تبیین کرده است.
عبدالله بن عمر و عاص زمانی گفت: هر که دوست دارد محبوب ترین مردم زمین نزد اهل آسمان را ببیند پس به امام حسین (ع) بنگرد اگر چه من از شب های صفین تاکنون با او هم سخن نشده ام.
امام فرمود: تو با آن که می دانستی من محبوب ترین مردم زمین، نزد اهل آسمان هستم ولی در عین حال با من و پدرم در جنگ صفین به جنگ برخاستی. عبدالله پوزش خواست و گفت: پیامبر (ص) به من فرمود از پدرت اطاعت کن. حضرت (ع) در پاسخ این توجیه عبدالله می فرماید: آیا فرموده خدای متعال را نشنیده ای که فرمود: و اگر پدر و مادرت تو را وادار کنند که آن چه را نمی دانی شریک خدا قرار دهی امر آنان را اطاعت مکن (لقمان آیه 15) و آیا این فرموده پیامبر (ص) را نشنیدی که فرمود: لاطاعه لمخلوق فی معصیه الخالق، هیچ مخلوقی در چیزی که نافرمانی خداست، اطاعت نمی شود؟(فرهنگ جامع سخنان امام حسین، ص 802)
این سخن به خوبی مشخص می کند که اطاعت خدا کجا و اطاعت غیرخدا کجاست. از این رو عباس (ع) عاشقانه و عاقلانه، پیروی برادری را بر می گزیند که نماینده خدا و خلیفه به حق اوست. پس عقل وی فرمان می دهد تا چنان فداکارانه در مسیر هدایتی که امام حسین(ع) تعیین می کند برود و دستان و سر و تن را فداسازد. عباس (ع) چون عشق خدایی، تمام وجودش را فرا گرفته است، اطاعت محض از امام خویش را تنها راه رستگاری و رسیدن به مقصود و مقصد می شمارد. از این رو دعوت های دیگران را جز دعوت به گمراهی و طغیان نسبت به محبوب و معشوق نمی داند. ابوالفضل (ع) در پاسخ به دعوت شمربن ذی الجوشن و امان نامه ای که برای خویشان خود گرفته بود، می فرماید: مرگ بر تو ای شمر! خدا تو و این امان نامه ات را لعنت کند. ای دشمن خدا! آیا دستورمان می دهی در فرمان این لجوج حق نشناس در آییم و دست از یاری برادر خود حسین (ع) برداریم. (همان ص 434)

اطاعت محض عباس(ع) از برادر

جایگاه عباس(ع) درنزد امام حسین (ع) به سبب اطاعت وی به اندازه ای بالا می رود که او را در تمام دیدارهای خصوصی و عمومی ملازم خویش می سازد. (همان ص 431) هنگام تصمیم گیری های حساس، این عباس است که به دیگران روحیه می دهد و در پیروی و اطاعت از امام (ع) تاکید می ورزد. (همان ص 448) وی کسی است که بر اطاعت مطلق تاکید می کرد و می فرمود تو هرچه فرمان دهی ما اطاعت می کنیم و بار سنگین راجز صاحبانش برنمی دارند. (همان ص 459) این بدان معناست که او درهر امر مهم سنگین درکنار امام خویش است و خود را سزاوار آن می دانست تا بتواند نقش خویش را به درستی ایفا کند. در یک کلام، همه جایگاه امام و امرسنگین اطاعت و پیروی مطلق از امام را می دانست و هم خود را امیدوار می یافت که بتواند چون مردان بزرگ این امر خطیر را به مقصد برساند.
امام (ع) پیروان و اصحاب خویش را از عالم ذر انتخاب کرده بود و آنان از آن زمان با وی بودند (همان ص 460) از این رو امام (ع) به آنان به گونه ای دیگر می نگرد. عباس(ع) درمیان اصحاب برگزیده آن حضرت (ع)، درحکم رکن و ستون خیمه گاه لشکر بود. امام(ع) می فرمود: برادرم! تو نشان پایداری و رکن سپاه منی. اگر تو بروی جمع ما پراکنده می شود و سامان ما به پریشانی می کشد. (همان ص 522) از این جا می توان مقام و منزلت ابوالفضل عباس را در میان یاران و اصحاب و قدر و منزلت وی در پیشگاه امام را دریافت. خود آن حضرت (ع)، عباس را محبوب دل خویش (همان ص 524) می نامید و این عشق دو سویه بود و به حکم یحبهم و یحبونه، نخست امام به عباس عشق ورزید و از عشق و محبت امام عشق درجان عباس رویید. پس عباس نخست محبوب امام شد و از عشق حبی امام، عشق عباس (ع) زاده شد. درهنگام شهادت عباس(ع) امام(ع) بسیار بی تابی کرد و گفت که کمرش شکست؛ زیرا عشق به محبوب، بی تابی می آورد و فراقش را سخت می کند.

این گونه است که امام گریست و فرمود: ای نور دیده ام، ای پاره تنم، تو برای من تکیه گاهی استوار بودی. ای برادرم که در دلسوزی برای برادرت تا آن جا پیش رفتی که خدا جام شهادتت نوشاند.ای ماه تابان بنی هاشم که درپیشامدهای ناگوار در تنگناهای دنیا یار من بودی... ای نور دیده ام...

آه از بی یاوری! به خدا سوگند جدایی تو برمن سخت و ناگوار است.آن گاه بی تابانه گریست و جسد برادر را بر پشت اسب نهاد و به خیمه ها آورد و آن قدر گریست که بیهوش شد. (همان ص 525) عباس شرم داشت تا درخیمه برده شود، زیرا به سکینه وعده آب داده بود. از این رو هنگامی که به هوش آمده بود، از امام خویش می خواهد تا او را به خیمه نبرد. همچنین ترس آن داشت که روحیه سپاه از بین برود، زیرا ستون لشکر امام (ع) بود. (همان) داستان عشق و عاشقی امام حسین (ع) و عباس (ع) فراتر از عشق و عاشقی برادری نسبت به برادری است. این مطلبی است که می توان ازگوشه های تاریخ به دست می آورد. به یقین عشق آنان جلوه ای از عشق الهی بود که در تفسیر خاکی درکربلا و عاشورا معنایی خاص یافته است.

بصیرت و ولایت مداری ابوالفضل العباس(ع)

بی گمان اندک هستند کسانی که از آزمون های سخت به سلامت بیرون آیند و در فتنه ها اهل بصیرت باشند و راه خویش را در درون تاریکی فتنه بیابند و از شبهات برهند و باطل را با همه جلوه گری هایش بشناسند و کف روی آب حقیقت را به کنار زنند و در ژرفای آن شنا کنند و خود را به ساحل رستگاری برسانند.
از جمله کسانی که با بصیرت نافذ و ژرف خویش، در امواج سهمگین و فضای تیره و تاریک فتنه ها حقیقت را شناخت و از آزمون آن به سلامت رهید و ستایش امامان معصومی چون امام سجاد(ع) و باقر(ع) و صادق(ع) را برانگیخت، حضرت ابوالفضل عباس بن علی بن ابی طالب(ع)، برادر با وفای امام حسین(ع) و پرچمدار ارتش عدالت خواه روز عاشورای حسینی است. نقش آن حضرت(ع) را در روز عاشورا و ایجاد حرکت جاودانه و ستم سوز و دادخواه حسینی

حقیت ایمان، ولایتمداری در سایه دینداری

از نظر آموزه های قرآنی تنها کسانی می توانند مدعی ایمان شوند که فراتر از اسلام ظاهری، باطن دین اسلام را دریابند و با تمام وجود از آن پاسداری و حمایت کنند. اگر در بسیاری از روایات حقیقت اسلام و دینداری و باطن آن، ولایت معرفی شده و به عنوان نمونه گفته شده من تمام الحج، لقاء الامام و یا من تمام الصلاه لقاء الامام به این معناست که هر عمل عبادی، زمانی معنای واقعی خود را می یابد که ولایت شناخته و اطاعت شود؛ چرا که خداوند در آیاتی چند از سوره مائده، ولایت را عامل اتمام و اکمال دین اسلام دانسته است.بنابراین اگر شریعتی به جا آورده شود و عمل خیر و نیکی انجام شود، تنها در صورتی تمامیت می یابد و به کمال خود می رسد که برپایه ایمان به ولایت باشد. از این رو به حکم آموزه های قرآنی، کسانی که بی ولایت، عمل عبادی چون نماز را به جا می آورند، باید بدانند که عمل ایشان ناقص است و مقبول نیست و این حقیقتی انکارناپذیر است که در این شعر به شکلی دیگر تبیین شده است.

نماز بی ولای او، عبادتی است بی وضو، به منکر علی بگو، نماز خود قضا کند.
کسانی که ناصبی هستند و بغض و کینه امیرمؤمنان را در دل دارند و ولایت وی را که حکم قرآنی و به نصب الهی و نص نبوی است، منکر می شوند، باید بدانند که حقیقت دین را که تسلیم، اطاعت و ولایت اولیای الهی به حکم مظهریت است، درک نکرده اند.بنابراین تفاوتی میان منکر خدا و رسالت با منکر ولایت نیست، چرا که حقیقت دین چیزی جز حب به خدا و اولیای الهی و بغض نسبت به دشمنان خدا و اولیای او نیست.

لذا از معصوم روایت است که: لیس الایمان الا الحب و البغض
ولایت حضرت علی(ع) چنان در تمامیت و اکمال دین موثر بود که خداوند در آیه 67 سوره مائده به صراحت می فرماید که اگر پیامبر(ص) که مأمور ابلاغ فرمان های الهی است اگر این فرمان را ابلاغ نکند، گویی هیچ چیزی از دین اسلام را به مردم نرسانیده و ابلاغ نکرده است: یا ایهاالرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس؛ ای رسول خدا، آن چیزی که از رسول خدا (درباره علی) به تو نازل شده به مردم ابلاغ کن، و اگر چنین نکنی رسالت خدای را ابلاغ نکرده ای و خداوند تو را از شر مردمان نگه می دارد و حفظ می کند.
بر مردم است که هر آنچه را پیامبر(ص) فرمان می دهد عمل و اطاعت کنند و سرپیچی از فرمان های آن حضرت(ص) در حکم سرپیچی از فرمان های الهی و عصیان اوست. از این رو خداوند فرمان می دهد: ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا؛ هر آن چه را که پیامبر فرمان می دهد و می آورد بگیرید و از آن چه نهی و باز می دارد، اجتناب کنید.(حشر، آیه 7)
آن حضرت(ص) بارها و به مناسبت های گوناگون ولایت امیرمؤمنان علی(ع) را گوشزد کرده است و این فرمان نه خواسته او بلکه فرمان الهی بود، چرا که آن حضرت(ص) و ما ینطق عن الهوی، ان هو الا وحی یوحی؛ از روی هوای نفس سخن نمی گوید و هر آن چه بر زبان می آورد وحی الهی است که به او فرستاده شده است.» (نجم، آیات 3 و 4) به هر حال ولایت معصومان(ع) از احکام الهی است که بدون آن، اصولا دین مفهومی ندارد چرا که حقیقت دین اسلام، ولایت است. از این رو انکار ولایت را مساوی با انکار اسلام دانسته اند. البته کسانی که منکر ولایت هستند، به حکم اسلام جان و مال و عرض ایشان در امان است و به عنوان شهروندان امت اسلام تلقی می شوند و هرگونه تعرض و اهانت به مال و جان و عرض آنان گناه است ولی حقیقت اسلام را درک نکرده و از رحمت رحیمی خداوند در آخرت بی بهره خواهند ماند.
بسیاری از مردم در فتنه انتخاب امام و ولی الهی، شکست خورده و سیه رو می شوند و ایمان واقعی نمی آورند. این مسئله ای است که در آیات قرآنی به آن اشاره و تاریخ اسلام بر آن گواهی و شهادت می دهد.تنها اندکی از مردمان بر ولایت ماندند و اطاعت ولی الله فرمان خدا و رسول(ص) را پذیرفتند و تن به خلافت و ولایت امیرمؤمنان علی(ع) و دیگر معصومان(ع) دادند که نفس و جان پیامبرند.

                     عباس بن علی(ع) اهل بصیرت و ولایت
از جمله کسانی که تا پای جان و از دست دادن همه دنیای خویش در راه ولایت ایستادند و آخرت خود را با ولایت روشن کردند، عباس بن علی(ع) است. این درحالی است که افراد دیگری از جمله محمد حنفیه فرزند دیگر امیرمؤمنان علی(ع) از اطاعت سرباز زدند و همراه با امام و برادر خویش حسین بن علی(ع) به میدان مبارزه با ظلم و ستم اموی و برپایی حکومت عدالت خواه حسینی نیامدند. رفتار ابوالفضل عباس(ع) را نباید در محدوده وفا به برادر تحلیل و تبیین کرد. آن چه موجب شد تا عباس(ع) چنین فداکاری کند تنها مسئله عصبیت خونی و نسبی و برادری نیست، بلکه چنان که خود می فرماید ریشه این جانفشانی و دفاع تا آخرین دم از امام حسین(ع) را باید در حقیقت دینداری او جست که امام(ع) را اولی از خود برمی شمارد و به حکم آیه النبی اولی بالمومنین من انفسهم (احزاب، 6) عمل می کند. خود آن حضرت بارها بر رفتار برخاسته از دینداری خود تأکید می کند اوج این دینداری را در هنگام مواجه شدن با آب می توان یافت. هنگامی که برای آب آوری تشنه گان، با لب های خشکیده از سه روز بی آبی، در امواج آب قرار می گیرد و در نهایت تشنگی، به یاد تشنگی برادر و مولایش، آب نمی آشامد و می گوید: «ای نفس پس از حسین(ع) خوار باشی و پس از او هرگز زنده نمانی!این حسین(ع) است که دل از زندگانی شسته است اما تو آب سرد و گوارا می نوشی؟ به خدا سوگند که این شیوه دین من نیست». (ینابیع الموده ج 2، ص 341)
در شب عاشورا حضرت عباس(ع) در خدمت اباعبدالله(ع) نشسته بود. در همان وقت یکی از سران دشمن می آید و فریاد می زند: عباس بن علی و برادرانش را بگویید، بیایند. عباس می شنود؛ ولی اعتنا نمی کند، مثل این که ابدا نشنیده است. آن چنان در حضور امام حسین(ع) مودب بود که آقا به او فرمود: جوابش را بده، هرچند فاسق است! اباالفضل العباس(ع) می آید، می بیند شمربن ذی الجوشن است، روی یک رابطه خویشاوندی دور که از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از یک قبیله اند، خواست به خیال خود، خدمتی کرده باشد؛ تا حرف خودش را گفت، عباس پرخاش مردانه ای به او کرد و فرمود: «خدا تو را و آن کسی که این نامه را به دست تو داده است، لعنت کند. تو مرا چه شناخته ای و درباره من چه فکر کرده ای؟
تو خیال کرده ای من آدمی هستم که برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علی(ع)را این جا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی که ما، در آن تربیت شده ایم و آن سینه ای که از آن شیر خورده ایم، این طور ما را تربیت نکرده است. (موسوعه کلمات الحسین(ع) ص 892) و در روز عاشورا وقتی به سوی دشمن هجوم می برد، رجز می خواند:«من از مرگ، آن هنگام که بانگ برمی آورد بیمی ندارم، تا این که پیکرم در میان دلیرمردان به خاک افتد. جانم فدای جان پاک پیامبر(ص) باد! منم عباس که کارم آب آوری است و از دشمنان در روز رویارویی نمی هراسم.» (ینابیع الموده ، ج 2، ص 143)
این گونه برخورد را تنها از ولایتمداران می توان توقع و انتظار داشت که جان و مال و عرض مولی خویش را بر خود مقدم می دارند. این که دین او راهی دیگر برای او نگذاشته است به این دلیل است که به تمام و کمال در برابر حق و دین و ولایت تسلیم است و تسلیم در مقابل امام حسین(ع) را عین اطاعت و تسلیم در برابر خداوند و رسول(ص) می شمارد.
                                                    علت یاری نکردن ولی خدا

امام حسین(ع) در کلام مشهور خود که می فرماید: هل من ناصر ینصرنی چگونه است در آن زمان عده ای که حضرت را می شناختند و به حقانیت راه آن بزرگوار واقف بودند، دست از یاری برداشته و آن حضرت را تنها گذاشتند؟ نکته اساسی در پاسخ به این سوال این است که تا انسان خودش را از لحاظ شناخت و آگاهی و سلوکی و عمل برای همراهی با ولی خدا آماده نکرده باشد، نمی تواند پشت سر ولی خدا حرکت کند و پا جای پای آن بزرگوار بگذارد. امام حسین(ع) از ماهها قبل از شهادت اعلام موضع کرد و همه را به حقانیت و شفافیت راه خود آگاه ساخت. اما از آنجا که این آمادگی در میان یاران و مخاطبین حضرت وجود نداشت هر کدام به بهانه ای از یاری ولی خدا سرباز زدند و کنار کشیدند.نمونه بارز آن «طرماح» است که در راه با چند نفر دیگر در چند منزلی کوفه با حضرت روبرو شدند. حضرت پرسید: وضع کوفه چگونه است؟ او گزارش داد که وضع کوفه خوب نیست، قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان برضد شما است. ما که از کوفه بیرون می آمدیم، در تخلیه، جمعیت انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بودند که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودم. طرماح برای خانواده اش آذوقه می برد، آن گاه به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمود: «سعی کن زود بیایی».او رفت و زود هم برگشت، ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت امام حسین(ع) را شنید. از ماهها قبل سیدالشهداء از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده بود و بعد از شش ماه، حالا که حضرت در محاصره دشمن قرار گرفته، تازه او برای زن و بچه اش آذوقه می برد. نقطه ضعف او بالاتر این است که حتی حضرت را نصیحت کرد (به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست) و گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند. من برای شما در کوهستان های یمن، 20هزار شمشیرزن آماده می کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. بنابراین اگر با تمام وجود آماده نباشیم و دنبال آذوقه زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلم است که ولی خدا تنها می ماند.
چه کسانی به حضرت یاری نرساندند؟
آنهایی که به امام حسین(ع) کمک نکردند، چند دسته بودند. یک دسته کسانی بودند که در صف دشمن، رو در روی حضرت ایستادند و تا حد ریختن خون وی، اقدام کردند. دسته دیگر کسانی بودند که نشستند و حضرت را نصیحت کردند که به کوفه نروید، اگر بروید کشته می شوید و با کشته شدن شما زمین خالی از حجت می شود. بعضی هم مثل عبیدالله حر ّ جحفی بودند که از کوفه خارج شد تا در جریان نباشد. اما حضرت در راه با او روبه رو شد و فرمود: «عبیدالله! وضع تو به خاطر عثمانی بودن، خوب نیست، اگر به ما ملحق شوی، همه گذشته ات جبران می شود» او در جواب گفت: من از کوفه خارج شدم، تا خیالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار کنم. من نه با شما هستم و نه با ابن زیاد، ولی اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شود، دشمن نمی تواند او را بگیرد، آن را به شما می دهم که فرار کنید و از محاصره ابن زیاد بیرون بروید، غافل از اینکه حضرت آمده تا ابن زیاد را محاصره تاریخی کرده و شکست دهد. عده ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بودند و از امام حسین(ع) غافل شدند. حال آنکه وقتی ولی خدا حرکت کرد، در خانه خدا بودن و قران خواندن هم حاصلی ندارد. مساله اساسی، کمبود معرفت است، یعنی انسان نفهمد تنها راه نجات، راه ولی خداست.

در مقابل این افراد، حضرت ابوالفضل سرآمد همه کسانی بود که از روی بصیرت و درایت، به ولی خدا پیوست. اگر همه مقاتل را بگردید، یک جا پیدا نمی کنید که مورخان نقل کرده باشند که حضرت ابوالفضل پیشنهادی به امام داده باشد که مثلا بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید، زن و بچه را با خودتان ببرید یا نبرید، معرفت و بصیرت کامل دارد که امام حسین(ع) موعظه و پیشنهاد لازم ندارد. عده ای هم برای یاری ولی خدا دیر آمدند. چند نفر از بزرگان بلخ، وقتی نامه حضرت به دستشان رسید، با سخنرانی های تند، دیگران را تحریک کرده، راه افتادند، ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر شده بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. بنابراین آماده نبودن انسان از لحاظ فکری و معرفتی و سلوکی و رفتاری، تاخیرها، سستی ها، کم معرفتی ها و تعلقات به دنیا را موجب می شود و طبیعی است که در چنین شرایطی یاری ولی خدا امکان پذیر نمی باشد.

                                                            کرامات ابوفاضل

*ماجرای داش علی مست و روضه حضرت عباس(ع)

یکى از جاهل‌هاى محل ما «داش على» بود که چند سال پیش فوت شد، در زمان حیاتش یک روز من از توى بازار رد مى‌شدم، دیدم داش على بازار را قُرقُ کرده و چاقویش را هم دستش گرفته و یک نفس کش جرأت نطق نداشت، آن روزها هنوز ماشین و اتومبیل نبود، من با قاطر به مجالس سوگواری حضرت سیدالشهدا(ع ) مى‌رفتم، از سرگذر که رد شدم متوجه شدم که مرا دید و تا چشمش به من افتاد، گفت: از قاطر پیاده شو، پیاده شدم، گفت: کجا مى‌روى؟

دیدم مست مست است و باید با او راه رفت، گفتم: به مجلس روضه مى‌روم!گفت: یک روضه ابوالفضل همین جا برایم بخوان، چون چاره‌اى نداشتم، یک روضه اباالفضل(ع ) برایش خواندم، داش على بنا کرد گریه کردن، اشک‌ها روى گونه‌اش مى‌غلتید و روى زمین مى‌ریخت، چاقویش را غلاف کرد و قرق تمام شد، بعد فهمیدم همان روضه کارش را درست کرده و باعث توبه‌اش شده بود. چند سال بعد داش على مرد، چند شب بعد از فوتش او را در خواب دیدم، حال او را پرسیدم ، مثل اینکه مى‌دانست مى‌خواهم وضع شب اول قبرش را بپرسم، گفت: راستش این است که تا آمدند از من سؤال‌هایی بکنند، سقائى آمد، مقصودش حضرت ابوالفضل(ع) بود و فرمود: داش على غلام ما است، کارى به کارش نداشته باشید.

 *شربتی که حضرت عباس(ع) به یک طلبه داد

در مدرسه باقریه درب کوشک اصفهان بودم که با شیخ پیرمردى از اهل خوزستان آشنا شدم به او گفتم: از کراماتى که از آقا حضرت اباالفضل(ع) با چشم خود دیده است، برای من نقل کند. گفت: من وقتى که جوان بودم هر چه درس مى‌خواندم توى مغزم نمى‌رفت تا اینکه یک روز خواندم که طلبه‌اى هر چه درس مى‌خواند نمى‌فهمید و درس نخوانده مى‌خواست عالم شود، متوسل به حضرت اباالفضل(ع) مى‌شود تا اینکه یک شب خواب مى‌بیند حضرت چوب در دست دارد و او را مى‌خواهد بزند، حضرت به او فرمود:باید بروى درس بخوانى، از خواب بیدار مى‌شود و دنبال درس را مى‌گیرد و از علما مى‌شود.تا این داستان را دیدم دلم شکست و گریه زیادى کردم و بعد خوابم برد، در عالم خواب دیدم آقا حضرت اباالفضل(ع) مقدارى شربت به من عنایت فرمود، وقتى که از خواب بیدار شدم و رفتم سر کتاب دیدم همه را متوجه مى‌شوم، هنگامى که سر درس رفتم از استادم اشکال مى‌گرفتم. یک روز از بس از استادم اشکال گرفتم از دستم خسته شد، بعد از درس در گوشم فرمود: آنچه که حضرت اباالفضل(ع) به تو داده به من هم عنایت کرده است، این قدر سر درس اشکال تراشى نکن!

 *داستان سقاخانه‌ای که مال کاسب بود و مغازه مال حضرت عباس(ع)!

کاسبى در بازار اصفهان مغازه‌اى داشت و کنار مغازه‌اش سقاخانه‌اى به نام «آقا اباالفضل(ع)» بود، او چون علاقه زیادى به حضرت عباس(ع ) داشت، مى‌گفت:آقاجان من به عشق شما این سقاخانه را تمیز مى‌کنم و از آن به خوبى نگهدارى مى‌کنم و آن را آب مى‌کنم که مردم جگر داغ شده، از آن بیاشامند و بیاد لب تشنه برادرت حسین(ع ) و فداکارى و ایثار و وفاى شما بیفتند و شما هم در عوض مغازه مرا نگهدارى کن که یک وقت سارق و دزد به آن نزند. هر روز کارش این بود که سقاخانه حضرت اباالفضل(ع) را تمیز مى‌کرد و آب در آن مى‌ریخت و یخ مى‌گذاشت و مردم لب تشنه از آن مى‌آشامیدند و مى‌رفتند، یک روز صبح به مغازه آمد و مشاهده کرد که تمام لوازم مغازه را دزدیده‌اند، خیلى ناراحت شد، صدا زد: یا اباالفضل! من سقاخانه‌ات را تمیز مى‌کردم، آب مى‌ریختم، یخ مى‌گذاشتم، این قدر به شما علاقه داشتم و محبت مى‌کردم و مردم را به یاد شما و برادرت حسین(ع) مى‌انداختم، حالا باید دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، دیگر نه من و نه تو...! با عصبانیت به خانه بر مى‌گردد، روز بعد به مغازه می‌آید و مشاهده مى‌کند تمام لوازم و اجناس مغازه‌اش سر جایش برگشته و دو نفر دم دَرِ مغازه ایستاده‌اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطربند تا چشمشان به صاحب مغازه مى‌افتد به دست و پاى او مى‌افتند و مى گویند: اى آقا! ما را ببخش، ‍ چون آقا حضرت اباالفضل(ع) رضایت شما را خواسته و الا ما هلاک خواهیم شد.

*حضرت زهرا(س) قمر بنی‌هاشم را فرزند خود می‌داند

یکى از آقایان کربلایى روزى دو یا سه مرتبه به زیارت حضرت سیدالشهدا(ع) مى‌رفت و روزى یک مرتبه به زیارت حضرت عباس(ع) مى‌آمد، یک شب در عالم رؤیا حضرت فاطمه زهرا(س) را زیارت مى‌کند و محضر مقدس آن حضرت شرفیاب مى‌شود و سلام مى‌کند، حضرت به او اعتنایى نمى‌کند. عرض مى‌کند: اى سیده من! تقصیر من چیست ؟ از من چه قصورى سر زده که مورد بى‌اعتنایى شما قرار گرفتم ؟! حضرت(س) فرمود: به خاطر اینکه تو به زیارت فرزندم بى اعتنایى کردى. مى‌گوید: اتفاقاً من روزى دو سه مرتبه به زیارت فرزند گرامى شما مى‌روم. حضرت(س) فرموده بودند: بله! فرزندم حسین را زیارت مى‌کنى، ولى فرزندم ابوالفضل العباس(ع) را یک مرتبه به زیارتش مى‌روى، من مایلم این فرزندم را مانند فرزندم حسین زیارت کنى.

*هنگامی که پیامبر(ص) شفاعت باب‌ الحوائج را قبول کرد

مرد صالح و اهل خیرى در کربلا زندگى می‌کرد که فرزندش مرض سختى مى‌گیرد، هر چه حکیم و دوا مى‌کند نتیجه‌اى نمى‌گیرد، در آخر متوسل به ساحت مقدس حضرت ابوالفضل العباس(ع) مى‌شود. فرزند مریض را به حرم مطهر آورده و به ضریح مى‌بندد و مى‌گوید: یا ابوالفضل! من دیگه از معالجه‌اش خسته شدم، هر جا که بردمش جوابم کردند، تو باب الحوائجى و از خدا شفاى این بچه را بخواه ...! صبح روز بعد یکى از دوستانش پیش او می‌آید و می‌گوید: براى شفاى بچه‌ات دیشب خواب دیدم، گفت : چه خوابى دیدى؟ گفت: خواب دیدم که آقا قمر بنى هاشم(ع) براى شفاى فرزندت دعا می‌کرد و از خدا شفاى او را مى‌خواست. در این بین ملکى از طرف رسول خدا(ص) خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت: حضرت رسول خدا(ص) مى‌فرماید: عباسم درباره شفاى این جوان شفاعت نکن، زیرا پیمانه عمر او تمام شده و مرگش رسیده است. حضرت به آن ملک فرمود: تشریف ببرید به حضرت رسول الله(ص) بفرمایید: عباس بن على سلام مى‌رساند و مى‌گوید: به وسیله شما از خدا تقاضاى شفاى این مریض را مى‌کنم و درخواست دارم که او را مورد عنایت قرار دهید. ملک رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت که اجل او رسیده است. باز آقا قمر بنى هاشم(ع) سخنان خود را تکرار فرمود، این گفت‌وگو سه مرتبه تکرار شد، مرتبه چهارم که ملک حرف قبلیش را می‌زد، آقا ابوالفضل(ع) فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانید و بگویید مرا ابوالفضل مى‌گویند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است؟ مگر مردم مرا به این شهرت نمى‌شناسند؟ مردم به خاطر این اسم به من متوسل مى‌شوند و به وسیله من شفاى مریض‌هایشان را از خدا مى‌خواهند حالا که این طور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگیرد تا مردم دیگر مرا باب الحوائج نخوانند. تا این پیام به پیغمبر(ص) رسید، حضرت تبسمى کرد و فرمود: برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن کند تو همیشه باب الحوائجى و براى هر کس که می‌خواهى شفاعت کن و خداوند متعال به برکت تو این بچه را شفا فرمود

 قبر در وسط آب

آیه الله حاج سید عباس کاشانی حائری نقل می کرد: « روزی در خانه آیه الله العظمی حکیم (20) بودم که کلید دار آستان مقدس حضرت ابوالفضل (ع) تلفن کرد و گفت : سرداب مقدس ابوالفضل را آب گرفته و بیم آن می رود که ویران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره ها نیز آسیب کلی وارد شود، شما کاری بکنید .
آیه الله حکیم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهی از علمای نجف از جمله اینجانب به همراه ایشان به کربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس (ع) رفتیم، آن مرجع بزرگ برای بازدید به طرف سرداب مقدس رفت و ما نیز از پی او آمدیم، اما همینکه چند پله پایین رفتند، دیدم نشستند و با صدای بسیار بلند که تا آن روز ندیده بودم، شروع به گریه کردند. همه شگفت زده و هراسان شدیم که چه شده است؟ من گردن کشیدم دیدم شگفتا منظره عجیبی است که مرا هم گریان ساخت .
قبر شریف حضرت ابوالفضل (ع)، در میان آب مثل جایی که از هر سو به وسیله دیوار بتنی بسیار محکم حفاظت شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمی گرفت. درست همانند قبر سالارش حسین (ع)، که متوکل عباسی بر آن آب بست اما آب به سوی قبر پیشروی نکرد. (کرامات الصالحین، ص 286، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل ع)، علی میرخلف زاده، ص 92)

منبع

m3657z.blogfa.com



نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، حضرت ابوالفضل(ع)، تولی و تبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آخرین آزمایش یاران

امام حسین(ع) در شب عاشورا در میان بنی هاشم و یاران خویش قرار گرفت و خطبه ای چنین خواند: من اصحاب و یارانی بهتر از یاران خود ندیدم و اهل بیت و خاندانی باوفاتر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزای خیر دهد. آن گاه فرمود: جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده می شوم و در محلی به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت می رسم و اکنون وقت این شهادت رسیده است. به اعتقاد من همین فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد کرد و حالا شما آزاد هستید و من بیعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه می دهم که از این سیاهی شب استفاده کرده و هر یک از شما دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوی آبادی و شهر خویش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زیرا این مردم فقط در تعقیب من هستند و اگر بر من دست یابند با دیگران کاری نخواهند داشت، خدا به همه شما جزای خیر و پاداش نیک عنایت کند!
این پیشنهاد در واقع آخرین آزمایش بود از سوی آن حضرت و نتیجه این آزمایش، عکس العمل یاران آن بزرگوار بود که هر یک با بیان خاص، وفاداری خود را به آن حضرت و استقامت و پایداری خویش را تا آخرین قطره خون اعلام داشتند و بدین گونه از این آزمایش روسفید و سرفراز بیرون آمدند.
اولین کسی که پس از سخنرانی امام(ع) لب به سخن گشود، برادرش عباس بن علی(ع) بود. او چنین گفت: لا أرنا ذلک أبدا؛ خدا چنین روزی را نیاورد که ما تو را بگذاریم و به سوی شهر خود برگردیم. امام خود می دانست که شهید خواهد شد ما ارانی الا مقتولا (موسوعه کلمات الامام الحسین(ع) ص993) این سرنوشت خونین را به یاران خویش نیز خبر داد تا همراهی شان از روی بصیرت و آگاهی باشد. امام حسین(ع) شب عاشورا در جمع یاران خویش فرمود: «اینان مرا و همه کسانی را که پیش روی من جهاد می کنند خواهند کشت. پس از غارت، خانواده مرا به اسارت خواهند برد. بیم آن دارم که شما از این مسائل خبر نداشته باشید، یا بدانید ولی (از رفتن) شرم کنید. نیرنگ نزد ما خاندان حرام است، هر کس دوست ندارد با ما باشد، بازگردد... (همان)

عباس، این فرمانده ولایتمدار است که در روز عاشورا در حمایت از ولایت جان خود را تقدیم کرد و وفاداری خود را در اشعار حماسی و رجزخوانی هایش باز گفت، چنان که فرمود: والله ان قطعتموا یمینی/ انی احامی ابدا عن دینی/ وعن امام صادق الیقین/نجل النبی الطاهرالامین؛ به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید، من هرگز از حمایت دین و از امام صادق و یقینی خودم که فرزند پیامبر پاک و امین است دست برنمی دارم. در این عبارت به صراحت اعلام می دارد که آن چه او را در میدان جنگ نگه داشته و جانش را تقدیم می کند، حمایت از دینی است که براساس اصول ولایتمداری از معصومان(ع) بنیاد نهاده شده است. بنابراین آن چه عامل وفاداری اوست، ایمان به ولایت و اطاعت و دفاع از حوزه ولایت است.

مقام علمی سردار کربلا:

حضرت عباس (ع) در خانه ای زاده شد که جایگاه دانش و حکمت بود. آن جناب از محضر امیرمومنان(ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) اسرار الهی را آموخته و از دامان پر فیض آن بزرگواران بهره‌ها برده است.‏ مرحوم بیرجندی می نویسد: عباس (ع) از اکابر و افاضل و فقیهان و عالمان اهل بیت، بلکه عالمی غیر متعلم بوده است. مرحوم مقرم می نویسد: در جایی که امیرالمؤمنین ، برخی از اصحاب خود را چنان پرورش می داد که به اسرار و رموز عالم هستی آگاه می شدند - چون حبیب بن مظاهر، میثم تمار، رشید و... - آیا معقول است که نور چشم و پاره جگر خود را از علوم خویش بی بهره گذارد؟ با اینکه قابلیت و استعداد وی از آنها بیشتر بود. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد اینکه علم حضرت عباس (ع) وجدانی بوده، نقل شده : همانا عباس بن علی در کودکی، علم را با شیر مکیده است. از این استعاره متوجه می‌شویم که ساقی کربلا از کودکی و حتی از زمان شیرخوارگی قابلیت فراگیری علوم، معارف و اسرار را داشته است. علامه محقق، شیخ عبدالله ممقانی در کتاب نفیس تنقیح المقال، در مورد مقام علمی و معنوی ایشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقیه و فاضل ائمه (ع) و شخصیتی عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاک طینت بود.‏

عظمت عباس (ع) در نگاه ائمه (ع):‏

ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود که امامان شیعه پیوسته از آن یاد می‌‏کردند و او را به عنوان یک انسان والا و الگو می‌‏ستودند. امام سجاد (ع) روزی به چهره فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه کرد و گریست.آن‌گاه فرمود: هیچ روزی برای پیامبر(ص) سخت‌‌تر از روز اُحد نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه که شیر دلاور خدا و رسول (ص) بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی (ع) هم روزی سخت ‏تر از عاشورا نگذشت که در محاصره سی ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان می‌‏پنداشتند که با کشتن فرزند پیامبر (ص)، به خداوند نزدیک می‏ شوند و سرانجام، بی ‏آنکه به نصایح و خیرخواهی‌های سیدالشهداء (ع) گوش دهند، او را به شهادت رساندند‏‎ .‎آن‌گاه در یادآوری فداکاری و عظمت روحی عباس (ع) فرمود:خداوند، عمویم عباس را رحمت کند که در راه برادرش ایثار و فداکاری کرد و از جان خود گذشت. چنان فداکاری کرد که دو دستش قطع شد. خداوند نیز به او همانند جعفر بن ابی ‏طالب در مقابل آن دو دست قطع شده، دو بال عطا کرد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می ‏کند. عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‏ خورند و رشک می‏ برند.

هم چهرة عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینة باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده‌‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان می‏داد و در میان بنی هاشم، که همه ستارگانِ کمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» می‌گفتند. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏شمار می‌آمد. زیبایی صورت و سیرت را یکجا داشت.
شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در کرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبة سیما و رفتار، یادگاری از همة عظمتها و جاذبه‏‌های بنی‏‌هاشم بود. بر پیشانی‌اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاکساری در برابر «خدا» حکایت می‏کرد. قلبش محکم و استوار بود همچون پارة آهن. فکرش روشن و عقیده‌‏اش استوار و ایمانش ریشه ‏دار بود.

توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود که به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده می‏شد.در کتاب التهذیب ابن‌جوزی از قاسم بن مجاشعی نقل می‌کند: «روزی که سرهای شهدا بر بالای نیزه وارد کوفه گردید و از بازار شهر عبور داده می‌شد، در بالای یکی از نیزه‌ها سری را مشاهده کردم که بسیار خوش سیما و جذاب بود و بر پیشانی او اثر سجده بخوبی دیده می‌شد، چون به شناختن صاحب آن سر شایق و علاقه‌مند شده بودم، از حامل آن پرسیدم که این سر با آن قیافه نورانی و ملکوتی از کیست؟ در پاسخ اظهار داشت که صاحب آن، عباس فرزند علی بن ابیطالب است».

‎بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود.‏ ‏در ستایشی که امام صادق (ع) از او کرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد کرده است: «عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود. همراه با اباعبدالله جهاد کرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.» امام سجاد (ع) وقتی برای دفن بدن امام حسین (ع) آمد، خود را روی بدن عمو انداخت، بر او گریست و بدنش را دفن نمود. این بیانگر آن است که پیکر مطهر عباس(ع) را سزاوار نبود کس دیگری غیر از معصوم(ع)، دفن نماید.

ستایش حضرت ابوالفضل العباس(ع) و زیارتنامه حضرت عباس(ع)

توسط معصومین و به‌ویژه امام سجاد(ع): اگر این ستایش‌ها و مدح‌ها نبود زیارت حضرت عباس(ع) که توسط امام صادق(ع) به ابوحمزه ثمالی تعلیم شد، کافی بود. دو دسته صفت که در این زیارت حضرت عباس(س) به آن موصوف شده است: این صفت‌ها ایجابی و سلبی است که در بخش ایجابی عنوان می‌شود که شهادت می‌دهم که تسلیم، وفادار و خیرخواه امامت بودی و با بصیرت راهت را انتخاب کردی. صفت‌های سلبی در این زیارتنامه: شهادت می‌دهم ضعف و سستی در تو نبود.

آیات ۱۴۶، ۱۴۷ و ۱۴۸ سوره آل‌عمران : این آیات منطبق بر اصحاب امام حسین(ع) به‌ویژه حضرت عباس(ع) است و شان نزول آن در جنگ احد می باشد: در آیه ۱۴۶صفات رزمندگان و پاسداران اسلام بیان می‌شود و آیه ۱۴۷ دعای رزمندگان و پاسداران اسلام و آیه ۱۴۸ پاسخ خدا به دعای آنان است.
آیه ۱۴۶ وَ کَأَیِّن مِّن نَّبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُواْ لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ مَا ضَعُفُواْ وَ مَا اسْتَکَانُواْ وَ اللّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ: در این آیه ۵ صفت برای رزمندگان جبهه‌های اسلام برشمرده می‌شود که آن خدایی بودن، صبور بودن و همچنین صفات سلبی یعنی نداشتن وهن، ضعف و استکانت است. سه صفت وهن، ضعف و استکانت: وهن به معنای ضعف در عزم و تصمیم‌گیری است و ضعف همان ضعف جسمی است و استکانت به معنای کرنش در برابر دشمن است که داشتن این سه صفت موجب سقوط می‌شود. قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمه جوانحی: حضرت عباس(س) در کنار قدرت جوارح دارای عزم راسخ بود.

اشهد انک لم تهن این بخش از زیارت حضرت عباس(ع) را برگرفته از آیه۱۴۶ آل‌عمران دانست و با بیان برخی روایات درباره عاشورا است: آیا کسانی که در کربلا بودند نمی‌دانستند باید امام حسین(ع) را یاری کنند؟ داستان فردی به نام «هرثمة بن ابومسلم»: این فرد در صفین در لشکر امام علی(ع) بود و امیرالمومنین(ع) هنگامی که به کربلا رسید توقف کرد و از خاک آن بوئید و بوسید و گفت «خوش به حالت ای خاک کسانی از تو بلند می‌شوند که بدون حساب وارد بهشت می‌شوند و رو به امام حسین(ع) کرد و گفتند صبر کنید. هرثمه در کربلا به امام حسین(ع) گفت که من ابتدا این سخن را مسخره می‌کردم اما پدر شما خبر این روز را داده بود و گفته بود که در گذشته و آینده چنین انسان‌هایی نخواهند بود و هنگامی که امام حسین(ع)، از هرثمه درباره موضعش پرسیدند، او گفت: نه با تو و نه علیه تو خواهم بود من بچه کوچک دارم.
انسانی که وهن و سستی دارد نمی‌تواند توبه کند، در مقابل هرثمه مثالی از فداکاری حضرت عباس(س) زد و گفت: حضرت عباس(ع) سه برادرش را جمع کرد و به آنها گفت جلو بروید تا آنکه شما را کشته ببینم و یاری شما در حق فرزند رسول الله(ص) را ببینم. دلایل کرنش انسان در برابر دشمن: این دلایل «ضعف بینش» و «تعلقات» است که به نظر من «تعلقات» تاثیر بیشتر دارد.

امام صادق (ع) در زیارت قمر بنی‌هاشم (ع) می‌فرمایند: أشهد و أشهد الله أنّک مضیت علی ما مضی به البدریون؛ گواهی می‌دهم و خدا را گواه می‌گیرم که تو همان راهی را که دلاوران و شهیدان بدر رفتند، پیمودی». در این عبارت، تشبیه کردن حضرت عباس (ع) به شهدای جنگ بدر برای تقویت اذهان به بصیرت نافذ آن حضرت است؛ چراکه مجاهدان جنگ بدر از چنان بینش و بصیرتی برخوردار بودند که علی رغم ضعف خود و کمی نفرات و تجهیزات، با سران شرک رویارو شدند و همگی با قوت ایمان و سلاح بصیرت در زیر پرچم نبوت، به استقبال شهادت رفتند و شمشیر کفار قریش را در هم شکستند و بدین ترتیب به اولین پیروزی خود که منجر به قوت پایه‌های اسلام و تثبیت حکومت اسلامی گردید، نائل آمدند.

در بخش دیگری از این زیارتنامه، با اشاره به بصیرت و بینش عمیق آن حضرت، چنین آمده است: أشهد أنّک لم تهن و لم تنکل و أنّک مضیت علی بصیره من أمرک مقتدیاً بالصالحین رفیقاً للنبیین؛ گواهی می‌دهم که شما سستی در دین نکردی، و از آن روی نتافتی، و از روی بصیرت و بینایی از کار خود در گذشتی، به پیروی از صالحان و خوبان و دنباله روی از پیامبران

شیخ صدوق در کتاب امالی خود به سند معتبر از ابوحمزه ثمالی نقل می‌کند که امام سجاد(ع) فرمودند: سخت ترین روزها بر پیامبر اکرم (ص)، روز اُحد بود که حمزه عموی او، کشته شد، و پس از آن، روز جنگ موته بود که جعفر بن ابیطالب در آن روز کشته شد، و روز حسین سخت‌ترین روزها بود که سی هزار نفر اطراف او را احاطه کردند، در حالی که همگی خود را مسلمان می‌خواندند و به جهت تقرب به خدا، خون او را ریختند و به مواعظ او ترتیب اثر ندادند. آنگاه در ستایش عموی بزرگوار خود فرمودند: «خدا رحمت کند عمویم عباس را، که جان خود را ایثار کرد و خود را فدای برادرش ساخت، تا آنکه دو دست او قطع شد، در عوض، خداوند دو بال به او عنایت کرد که بوسیله آن همراه ملائک در بهشت پرواز می‌کند، چنانکه برای جعفر بن ابیطالب نیز دو بال قرار داد. برای عباس نزد خدا منزلتی است که همه شهدا در روز قیامت غبطه آن مقام را می‌خورند».

یکی از بهترین القابی که امام صادق(ع) به آن بزرگوار به سبب اطاعت از ولی الله می دهد، عنوان عبد صالح المطیع لله است که در این سخن، امام صادق(ع) عموی خویش را در مقام بندگی و عبودیت و در ردیف صالحان و مطیعان قرار می دهد. در زیارت نامه آن حضرت(ع) امام صادق(ع) می فرماید: السلام علیک ایهاالعبد الصالح المطیع لله (مفاتیح الجنان) خداوند در قرآن کریم، چنین شخصیتی را در خط صراط مستقیم و صراط کسانی می داند که مورد انعام الهی هستند و در آیه ای دیگر آنان را در ردیف انبیا معرفی می فرماید: من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا» (نساء، آیه 69)امام صادق(ع) در سخنی دیگر در حق عموی خویش می فرماید: کان عمنا العباس بن علی نافذ البصیره صلب الایمان جاهد مع ابی عبدالله و ابلی بلاء حسنا؛ عموی ما عباس بن علی(ع) دارای بصیرت دینی و استواری در باور بود. در راه خداوند در رکاب ابی عبدالله جهاد کرد و نیکو آزمایش داد و به شهادت رسید. (اعیان الشیعه، ج 7، ص 340)
این مطلب به خوبی نشان می دهد که فداکاری حضرت عباس(ع) همانند فداکاری برادری برای برادر نیست، بلکه نمی توان این فداکاری و جانفشانی را جز در عنوان «اطاعت از ولایت» تعبیر و تفسیر کرد. از این رو در توصیف و ستایش ایشان به این نکته توجه داده می شود که ایشان از اهل بصیرت و ولایت و از صالحین بودند.
شناخت روشن و یقینی از دین، تکلیف، پیشوا، حجت خدا، راه، دوست و دشمن، حق و باطل، همان چیزی است که از آن به «بصیرت» یاد می شود. مومن واقعی اهل بصیرت است و در فتنه ها و آزمون ها به سبب همین توانایی و نور الهی در دل است که سربلند بیرون می آید و گرفتار نمی شود در مبارزات و فعالیت های سیاسی و اجتماعی و موضع گیری ها، جایگاه بصیرت روشن تر می شود و بدون آن، حتی مبارزه و جنگ هم کورکورانه و گاهی در مسیر باطل قرار می گیرد.

انتخاب درست نیز بستگی به بینش صحیح و بصیرت انسان دارد.قرآن کریم به این موضوع به عنوان ویژگی یک رهبر و دعوت کننده به خیر و هدایت اشاره می کند، آن جا که می فرماید: قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره انا و من اتبعنی؛ بگو این راه من است. من و پیروانم با بصیرت کامل، همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنیم.» (یوسف، آیه 108) حضرت علی(ع) نیز از رزمندگان راستین با این صفت یاد می کند که: حملوا بصائرهم علی اسیافهم، بصیرت های خویش را بر شمشیرهایشان سوار کردند. یعنی اگر در میدان نبرد تیغ می زدند، از روی بصیرت بود.»(بحارالانوار، ج 45) ص 78) همین بصیرت است که ملت ایران را در پیروی از ولایت و رهایی از فتنه های بزرگ داخلی و خارجی یاری کرد و سربلندی و افتخار را برای دولت و ملت اسلامی رقم زد.


کرامت ابوالفضل عباس(ع)

این که حضرت ابوالفضل عباس بن علی(ع) به مقام کرامت رسیده برای این است که همانند سلمان، شخصیت خویش را به تقوا و ایمان گره زده و جاودانه گشته است. مرحوم محدث قمی، در کتاب شریف مفاتیح الجنان آورده . شیخ اجل، جعفربن قولویه قمی (متوفی 367) در کامل صفحه 258 به سند معتبر از ابوالحمزه ثمالی روایت کرده که حضرت امام جعفر صادق(ع) در زیارت عمویش عباس(ع) فرمود: أشهد لک بالتسلیم و التصدیق و الوفاء و النصیحه لخلف النبی صلی الله علیه و آله المرسل و البسط المنتخب و الدلیل العالم و الوصی المبلغ و المظلوم المهتضم فجزاک الله عن رسوله و عن امیرالمؤمنین و عن الحسن و الحسین صلوات الله علیهم فضل الجزاء بما صبرت و احتسبت لعن الله من قتلک و لعن الله من جهل حقک و استخف بحرمتک و لعن الله من حال بینک و بین ماء الفرات؛ گواهی می دهم برای تو که حضرتت مقام تسلیم و تصدیق و وفا داری و خیرخواهی را در حد کمال داشتی نسبت به حضرت حسین فرزند پیغمبر(ص) و سبط برگزیده رسول و رهبر دانای خلق و وصی پیغمبر و رساننده حکم خدا (و ارکان و حقایق احکام دین) به خلق؛ آن امام مظلوم جور و جفا کشیده پس خدا تو را از جانب رسولش و از جانب امیرالمؤمنین و از جانب حضرت حسن و حسین صلوات الله علیهم، بهترین پاداش عطا کند، به واسطه آن صبر و تحمل مصایبی که در یاری برادرت کردی، پس دار سعادت عقبی ترا نیکوست. خدا لعنت کند کسی را که تو را به قتل رسانید و خدا لعنت کند کسی را که حق تو را ندانست و حرمتت را شکست و خدا لعنت کند کسی را که بین تو و آب فرات حایل گردید (و تو را از آب رسانیدن به تشنگان حرم حسین منع کرد).
مقام تسلیمی که در این عبارت بر وجود آن در حضرت عباس شهادت می دهیم، غایت درجات ایمان است؛ زیرا ایمان در حد کمال و غایت، به شکل تسلیم، ظهور و بروز پیدا می کند.از این رو اسلام واقعی و ایمان را یکی دانسته اند و حضرت ابراهیم(ع) خود را اول المسلمین می داند که بر اسلام و تسلیم بوده است؛ زیرا وی در میان همه پیامبران به مقامات عالی رسید و اولین پیشوایی بود که خداوند وی را بدان مقام و منزلت به سبب تسلیم، نایل نموده است. انسان اگر بخواهد به قرب الهی دست یابد باید در برابر اوامر و نواهی خداوند تسلیم محض باشد. به هر حال مقام تسلیم، برترین درجات قرب الهی است که خاص پیامبران و بندگان صالح خداوندی است. دیگر ویژگی حضرت عباس تصدیق است. در این سلام بر آن حضرت(ع) گواهی می دهیم که او اهل تصدیق بود. خداوند در آیاتی از قرآن، پیامبران بزرگ خویش را به این عنوان مشرف فرموده و آنان را تصدیق کننده معرفی کرده .

حضرت در وفا نیز در اوج بود و غایت وفاداری را نشان داد. از این رو به عنوان یکی از چهار ویژگی آن حضرت مورد توجه و تأکید قرار گرفته . در زیارت آن حضرت(ع) که: و أوفی جزاء أحد ممن و فی ببیعته و استجاب له دعوته و أطاع ولاه أمره؛ تو وفادارترین کس در بیعت بودی و دعوت امام حسین(ع) و مولا را اجابت کرده و امرش را اطاعت نمودی. همان تسلیم موجب شد تا وی هم چنین اهل نصیحت صادق شد و ما او را به نصیحت گری بشناسیم. نصیحت وی همانند دیگران نبود که از سر عافیت طلبی و یا دلسوزی، کلامی می گویند و حرکتی نمی کنند. نصیحت آن حضرت به همه امت بود که می بایست در برابر امام خویش چگونه اهل تسلیم و تصدیق و وفا به پیمان باشند. بنابراین او تجلی آیات الهی است و مصداق اتم و اکمل برادری ایمانی و اطاعت از ولایت امر است که خداوند در قرآن به اطاعت مطلق ایشان فرمان داده است و آنان را به همین اطاعت مطلق به عصمت ستوده و یاد کرده است. از این رو در بیان مفهوم نصیحت در متن زیارت آن حضرت(ع) آمده است: أشهد و أشهد الله انک مضیت علی ما مضی به البدریون و المجاهدون فی سبیل الله، المناصحون له فی جهاد أعدائه المبالغون فی نصره أولیائه الدابون عن أحبائه؛ تو همانند اصحاب بدر و مجاهدان در راه خدا عمل کردی و چون ایشان در جهاد با دشمنان نصیحت کردی و در نصرت یاران مبالغه کردی و در دفاع از دوستانش تلاش نمودی. بنابراین باید گفت که امام صادق(ع) در این سلام خاص خود، عمویش عباس(ع) را به صفاتی ستوده که بیانگر کرامت و شرافتی است که خداوند انسان را بدان کرامت و بزرگواری بخشیده است.

عباس(ع)، الگوی برادری

حماسه کربلا، بیانگرعشق و شهادت و شهامت اصحابی است که دنیای مادی را رها کردند و با معشوق خویش پیمان بستند که امام زمان و مرادشان را تنها نگذارند و او را یاری دهند . آنان درس ایثار وایمان و شهادت را برای آیندگان به ودیعه گذاشتند و خاک مزارشان تا ابد توتیای چشم هر انسان آزاده و وارسته ای است. در میان این شهدا نقش حضرت عباس (ع) از همه برجسته تر و نام او پرآوازه تر است.
حضرت ابوالفضل (ع) نه فقط برادر جسمانی حضرت حسین(ع) بود بلکه برادر ایمانی و روحانی آن حضرت نیز بوده است. روی همان اصل و قاعده ای که پیغمبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) از نور واحد بودند و مکرر پیغمبر(ص) به آن وجود مقدس انت اخی فی الدنیا و الاخره می فرمود. این اخوت و برادری لازمه اش تساوی و برابری آن دو در جمیع جهات و درجات نیست. مقام امامت بالاتر و ابوالفضل (ع) تابع امام بوده است. او عبدی صالح بود.
برجسته ترین نمونه این اخوت بی نظیر را می توان در ایثار و مواسات و فداکاری آن بزرگوار مشاهده کرد زیرا حضرت ابوالفضل (ع) درباره برادرش بزرگ ترین ایثار را انجام داد و جان را فدای او کرد و در سخت ترین بلاها و آزمایش های الهی با آن حضرت مواسات کرد. در وجود شریف ابوالفضل (ع) دو گونه شجاعت در هم آمیخته است:
الف) شجاعت هاشمی و علوی که ارجمندتر و والاتر است و از جانب پدرش سرور اوصیا به او رسیده است.
ب) شجاعت عادی که از جانب مادرش ام البنین (س) به ارث برده است ، زیرا که در میان تیره مادرش، جدی پیراسته چون عامربن مالک بن جعفر بن کلاب بوده است که به سبب قهرمان سالاری و شجاعتش او را " ملاعب الاسنه" یعنی کسی که سر نیزه ها را به بازی می گیرد، می نامیدند.

برخی فضایل حضرت عباس(ع)
1- ادب: حضرت علی(ع) از همان اوایل خردسالی حضرت عباس(ع) ، توجه خاصی به تربیت او داشت و او را به تلاشها و کارهای مهم و سخت مانند کشاورزی، تقویت روح و جسم، تیراندازی، شمشیرزنی و سایر فضایل اخلاقی ، تعلیم و عادت داده بود. روایت شده است که حضرت عباس(ع) بدون اجازه در کنار امام حسین(ع) نمی نشست و پس از کسب اجازه مانند عبدی خاضع دو زانو در برابر مولایش می نشست. او تربیت شده حضرت علی(ع) است که از همین مکتب درخشان درس ادب آموخته بود. حضرت عباس (ع) هیچ گاه به خود اجازه نداد امام حسین (ع‌) را برادر خطاب کند مگر در لحظه شهادت که فرمود ای برادر مرا دریاب. یا اخی ادرک اخاک
2- یقین: (درجه بالای ایمان) ویژگی است که کمتر در غیر معصوم ایجاد می شود ، اما حضرت عباس(ع) از همان کودکی، یقین به وجود آفریدگار یکتای جهان داشت و در سراسر زندگی خود با همان ویژگی مستظهر به عنایات الهی بود و از این رهگذر ویژگی های دیگر خود را متبلور می ساخت.
3- وفا: وفای او نسبت به اهل بیت علیهم السلام به غایت زیاد و در خور تحسین است.در وفا همین بس که باقر شریف قریشی، نویسنده عرب زبان معاصر، در کتاب "حیاه الامام حسین بن علی علیهما السلام" می نویسد:" در تاریخ انسانیت، در گذشته و امروز، برادری و اخوتی صادق‌تر و فراگیرتر و با وفاتر از برادری ابوالفضل(ع ) نسبت به برادر بزرگوارش امام حسین(ع) نمی توان یافت که براستی همه ارزشهای انسانی و نمونه های بزرگواری را در بر داشت."
4- دلاوری: دلاوری حضرت عباس(ع) نه تنها در حماسه کربلا نمایانگر بود، بلکه در صفین نیز نمایان شده بود بویژه در جنگ صفین افراد زیادی را کشت و حیرت همگان را از آن دلاوری برانگیخت.

ادب، واژه گمشده

ما اگر به واقعه عاشورا درست بنگریم متوجه خواهیم شد که عاشورا نه تنها یک اتفاق بلکه یک فرهنگ بزرگ است و کربلا نه تنها یک سرزمین بلکه دانشگاهی است به وسعت کره خاکی و به قدمت تاریخ بشریت که دانش آموختگانش مدارک عالی خود را با مهر و امضای رئیس دانشگاه آن یعنی سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) دریافت نموده اند. اصلا ادبیات کربلا با تمامی ادبیات دنیا متفاوت است کربلا یعنی درست زندگی کردن رشد کردن اوج گرفتن تا آنجایی که غیراز خالق کسی و چیزی را نبینی. از درس های این دانشگاه از شجاعتها، فداکاریها و شهادتها بسیار شنیده ایم ولی چیزی که در کربلا بسیار به چشم می خورد و خیلی کم در مورد آن صحبت می شود و به جرأت می توان گفت در هیچ جای تاریخ بشریت نظیر ندارد و اگر تمامی قلمها در مورد آن مطلب بنویسند باز هم حق مطلب را ادا نکرده اند واژه ای که در عصر ما بسیار کم رنگ و در بعضی موارد کاملا بی رنگ و فراموش شده است.
مگر می شود کسی تشنه باشد و از کنار آب تشنه باز گردد؟ مگر می شود کسی در تمامی عمر خویش برادر را به نام نخوانده باشد و اینکه مادری نسبت به فرزندان شهیدش بی تفاوت باشد؟ بله همه اینها امکان پذیر است. زمانی که عباس(ع) با جنگی نمایان نفس گیر و دلاورانه وارد شریعه فرات شد و دستها را پر از آب به لبهای خشک خود نزدیک کرد، چیزی یا حسی مانع نوشیدن آب شد. او می دانست که اطفال امام بیشتر از او تشنه اند. با لبانی تشنه و مشکی پر از آب به سوی خیمه ها حرکت کرد و زمانی دیگر که با ناجوانمردی دشمن با دستهای بریده و فرق شکافته از اسب بر زمین افتاد امام بر بالین برادر آمد. خونی که چشمانش را احاطه کرده بود مانع شده بود تا امام خود را برای آخرین بار ببیند ولی وقتی عطر امام را در علقمه احساس کرد تلاش می کرد تا تمام قد در برابر امام و مولای خود بایستد. آری (ادب) واژه ای است که ما در کربلا بسیار مشاهده می کنیم و امروز در پیچ و خم زندگی خود به دنبال آن هستیم زمانی در کتابهای زمان کودکی مان نوشته بود ادب از که آموختی از بی ادبان. چرا، چرا در ادبیات خود تفکر نمی کنیم؟ ای کاش در کتابهایمان می نوشتیم و به کودکانمان می آموختیم که ادب از که آموختی؟ از عباس علیه السلام

یا اباالفضل‌(ع)

به نام ادب که با تو معنا می‌شود، به اسم وفا که با تو اوج می‌گیرد، به یاد ایثار که در تو ذوب می‌شود، به جان عشق که خاکبوس توست و قسم به جوانمردی که مقدمه توست؛ من و باز هم من، غلام مردانگی‌ات هستم. خدای من! عباس می‌آید...آنگاه که امیرجان، مولای بیان، حضرت ابوتراب علی مرتضی(ع)، قنداقه سرسپردگی‌ات را به گرد مولود دیروز، حضرت امیر عزت حسین بن علی‌(ع) طواف داد، همه چیز معلوم شد...
تو فردای مولا و سرورت حسین‌(ع) قدم بر این کویر تشنه زمین گذاشتی و تاسوعا یک روز قبل از عروج حسین را به نام و یاد و بزرگداشت مقام آسمانی‌ات، نام نهادند...

چرا یا اباالفضل‌(ع)؟ چرا؟ ای خداوند ادب! می‌خواستی بگویی من، بی حسین‌(ع)، شنیدن و خواندن ندارم، بعد از حسین آمدی و به رسم ادب، یک روز قبل از او برایت، تقویم رفتن، رقم خورد، اگرچه تو، تا نفس‌ها و آه‌های آخرت با حسین بودی، ماندی و عاشقی کردی! نامت، گره از کارهای فروبسته ما می‌گشاید... تو متعلق به ما فقط نیستی!هر دین و مذهب و فرقه و گروه و دسته‌ای تو را می‌ستاید
زیبایی در برابر تو، زانوی غم بغل کرده است و ماه به خود می‌بالد که شروع یکی از مشهورترین القاب تو با اسم او آغاز می‌شود...

یا قمر بنی‌هاشم! تو فقط ماه هاشمیان نیستی، تو... خورشید عالمیانی... به عاشقی‌ات قسم! هرچه بیشتر از دریای معرفتت می‌نویسم، می‌ترسم امواج این دریا، مرا درهم بپیچد و امانم ندهد...

یا اباالفضل‌(ع)! با این نام می‌خوانمت: یا باب‌الحوائج...
همان نامی که خدا هم حیا دارد هر که تو را با آن صدا کند،‌ به او عطا نکند... تو همه هستی خود را برای حسین خدا دادی! حیدر کربلا! مگر جز این است که حسین تو را این‌گونه خطاب کرد و فرمودند: « انت صاحب لوایی: تو پرچمدار من هستی...» مگر غیر از این است که حسین در آن سرزمین خدایی، به یک تن فرمود: « بنفسی انت:جانم فدایت»...و آن تن،تو... فقط تو بودی! اباالفضل العباس از راه رسید.
خال، خال هاشمی است و حال، حال حیدری؛ قد، جلال مصطفایی است و رخ، جمال کبریایی... بر مقدمش گل، نه، سر و جان نثار کنید... قیامت قامتی از راه می‌رسد که عشق و عقل، مجنون او، شجاعت و شهامت مدیون او و اقتدار، مرهون اوست و... کرامت، درمانده عظمت و بزرگی و مرام اوست...
یا ام‌البنین! الله الله که وفا شرمنده وفاداری زاده توست! عباس تو، آب را حسرت به دل گذاشتی و خاک بر سر شدن فرات، چه تماشایی بود... فدای همت مردانه اباالفضلت که تمام عشق را نثار تمام ایمان کرد...






نوع مطلب : حضرت ابوالفضل(ع)، تاریخ اسلام، ولایت و امامت، تزکیه نفس، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، حدیث، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
        

مشعل آزادى و کرامت را برگرفت، کاروانهاى شهیدان را به عرصه هاى شرف و میدان هاى عزت، راهبرى کرد و پیروزى را براى ملل مسلمان که زیر چکمه هاى جور و ستم دست و پا مى زدند به ارمغان آورد .

دودمان درخشان : تاسوعا بزرگداشت اسوه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حق گذاری عباس (ع)است و هنوز تاریخ، روشن از کرامتهای اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است. آن سردار فداکار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردی و وفایش نگذاشت که او آب بنوشد و امام و اهل ‏بیت و کودکان تشنه کام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به کودکان برساند. خود از آب ننوشید و فرات را تشنه لبهای خویش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس نرسید. این ایثار را کجا می‏ توان یافت . حضرت عباس آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی در تاریخ شد.

حضرت با برادرش امام حسین (علیه السّلام) در سخت تـریـن روزهـاى رنـج و مـحـنـت، همدرد و همگام بود و رنج او را با خود تقسیم کرد. جان را فداى برادر نمود و با خون خود او را حمایت کرد. به طور قطع، چنین همدلى و همراهى جز از کـسـانـى کـه خـداونـد دلهـایـشـان را بـراى ایمان آزموده و بر هدایتشان افزوده باشد، ساخته نیست

اى قمر بنى هاشم! پایه هاى بنیاد حقیقت را تو در دنیاى عرب و اسلام برپاداشتى و با یاریت به برادرت سیدالشهداء ـ که براى حاکمیت عدالت اجتماعى و توزیع خیرات الهى بـر محرومان و ستمدیدگان جنگید براى مسلمانان، مجد و کرامتى والا و استوار، پایدار کردى. بـا بـرادرت، بار این رسالت را بر دوش گرفتى و بدین ترتیب با برادرت و دیگر شهدای با فضیلت از اهل بیت و انصار آنان، طلایه داران مقدس شهیدان راه حق در سراسر زمین بودید.

ابوالفضل العباس (ع) به عنوان بزرگترین سردار یگانه اى که انسانیت در قهرمانی های نـادر و دیگر صفات برجسته اش که زبان زد ملل جهان است همانندی براى او نمى شناسد، در عرصه تاریخ اسلامى، ظاهر شد. ابوالفضل در روز عاشورا ایستادگى فوق العاده و اراده استوار و وصف ناپذیرى از خود نشان داد و با قلبى مطمئن و آرام و عزمى نیرومند، لشکرى بود شکست ناپذیر . سپاه (ابن زیـاد) را هراسان کرد و نه تنها از نظر روحى، بلکه در میادین رزم نیز آنان را شکست داد....

ابوالفضل العباس (ع) در رفتار با برادرش امام حسین (ع) حقیقت برادری صـادقـانه اسلامى را به نمایش گذاشت و همه ارزشها و الگوهاى آن را آشکار کرد. از جمله زیباترین جلوه هاى مواسات و برادرى آن بود که در روز عـاشـورا پـس از آن که به آب فرات دست یافت ، مشتی آب برگرفت تا عطش خود را فرو نشاند و قلب سوزان چون اخگرش را خنک کند، ناگهان در آن لحظات هولناک، تـشنگى برادرش امام حسین و اهل بیتش را به یاد آورد، شرافت نفس و علوّ طبع، او را به ریختن آب واداشت و همدردى خود را در آن محنت کمرشکن نیز با برادرش نشان داد.

ابوالفضل العباس (ع) در راه تحقق آرمانهاى والا که پدر آزادگان، برادرش امام حسین (ع) بانگ آنها را سر داده بود، شهید شد. از مهمترین خواسته هاى امام، برپایى حکومت قرآن در شرق، گسترش عدالت میان مردم و توزیع بهره هاى زمین بر آنـان بود ؛ زیرا نعمت های الهی به گروهی خاص تعلق نـدارد. ابوالفضل براى بازگرداندن آزادى و کرامت مسلمانان، گسترش رحمت اسلامى میان مردم و نعمت بزرگ این دین که نابودى ظلم و ستم را هدف خود ساخته بود و ایجاد جامعه اى که در آن هرگز ترس و هراس جایى نداشته باشد، به شهادت رسید.

ابـوالفـضـل برای حاکمیت «کلمة اللّه» در زمین به میدانهاى جهاد شتافت؛ همان کلمه و پیامى که راه زندگى کریمانه را به مردم نشان مى دهد. سـلام خـدا بـر تو باد ای ابوالفضل که در زندگى و شهادتت، آیینه تمام نماى همه ارزشهای انسان سازی بودی و همان افتخار تو را بس که به تنهایى نمونه والایى از شهیدان طف(کربـلا) بودى که به قله مجد و کرامت دست یافتند

زندگی حضرت ابوالفضل العباس

حضرت عباس (ع) ماه علی(ع)

زندگانی حضرت ابوالفضل(ع) دائره المعارفی است که چگونه زیستن و آگاهانه رفتن را به ما می آموزد و فرصت دستیابی به مقام آدمیت را هموار می سازد. از رهگذر تربیت عباس(ع)، پرتوی از فروغ معنویت امام علی(ع) و جلوه ای از روشنی ولایت ام البنین (س) در پرورش فرزند، نصیب انسان می شود و آینه ای از روشنایی فضایل حضرت ابوالفضل ع دیدگان آدمی را نورانی می کند.

طلوع ماه در مدینه

زمین مدینه با نیم نگاه خورشید روشنایی می گرفت و تابش طلایی آفتاب، جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 هجری را نوری دیگر می بخشید. بلور دل های شیفتگان امیرالمؤمنین علی(ع) لبریز از شور و عشق شده بود و آغوش کوچه بنی هاشم به روی زائران خانه حضرت گشاده می نمود. چهره علاقه مندان اهل بیت علیهم السلام را شبنم شادی فرا گرفته بود و برای دیدار نورسیده مولای خویش بر یکدیگر پیشی می گرفتند. شور و هلهله خانه علی(ع) و فاطمه کلابیه را فرا گرفته بود و نگاه همگان به سخاوت لبان مولا بود تا انتخاب نام طفل را نظاره کنند و شیرینی اولین کلام او را بیابند .

در این هنگام مادر کودک، ام البنین(س) نوزاد را به علی(ع) تقدیم کرد . امام فرزند دلبند خود را به سینه چسباند، با صدایی آسمانی در گوش راست فرزند، اذان و در گوش چپش اقامه گفت تا در گلستان وجود او شاخسار ایمان و عشق به توحید و نبوت نمایان شود؛ تا از بلندای همتش آبشار شوق به «امامت» جاری شود و تا همیشه ایام در سایه سار ولایت، سروی سبز باشد. چون نسیم اذان و اقامه بر روان پاک و سپید طفل وزید، امام(ع) با واژه ای مهرآفرین و روح افزا، نام فرزند را بر لب آورد: عباس یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد. دلاوری از شجاعان اسلام و قهرمانی که در برابر باطل و ستم، عبوس و خشمگین است و در مقابل خیر و نیکی، شادان و متبسم. رواق چشمان اطرافیان را هاله ای از عشق و امید فرا گرفته بود. در این لحظه، الماس بوسه علی(ع) بر بلور وجود طفل نشست و پیکر کوچک عباس با اولین نوازش و عاطفه آشنا شد؛ اما این شادمانی لحظاتی بعد با توفان غم درهم پیچیده شد. ناگهان گوهر اشک از دیدگان امیرمؤمنان(ع) پدیدار شد، صدای گریه آن حضرت دلها را مالامال از اندوه ساخت و فرمود: گویا می بینم این دستها یوم الطف (روز عاشورا) در کنار نهر فرات در یاری برادرش حسین از بدن جدا خواهد شد .

‎حضرت علی (ع) گاهی قنداقه عباس خردسال را در آغوش می گرفت و آستین دست های کوچک او را بالا می‏ زد و بازوان او را می بوسید و اشک می‏ ریخت. روزی مادرش امّ البنین (س)که شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: «این دست ها در راه کمک و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریه من برای آن روز است. آنگاه از مقام و عظمت فرزند دلبندش نزد خداوند چنین خبر می داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمویش جعفر بن ابی طالب در بهشت پرواز کند با تولد عبّاس، خانه علی (ع) آمیخته ‏ای از غم و شادی شد؛ شادی برای این مولود خجسته و غم و اشک برای آینده‏ ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا اتفاق خواهد افتاد.

هفتمین روز میلاد

حضرت علی(ع) در هفتمین روز میلاد، فرزند دلبند خود را طلب کرد. طبق سنت پسندیده اسلام، موهای زیبایش را تراشید و هم وزن آنها، طلا یا نقره به مستمندان داد. سپس گوسفندی، به عنوان عقیقه، ذبح کرد تا به برکت آن صدقات و این قربانی، پیکر پاک عباس عزیز پا برجا و سالم ماند و ایام زندگانی اش طوبای برکاتی جاودان شود. گفتار امام(ع) و نام حماسی نوزاد، دفتر طلایی خاطرات او را در مقابل دیدگان آشنایان می گشود. از این رو بر بینش علی(ع) آفرین می گفتند و انتخاب عقیل را می ستودند . آنها از روزی یاد می کردند که امیرمؤمنان(ع)برادرش عقیل را طلبید تا از بلندای «علم انساب» نگاهی به قبایل مختلف بیفکند، خانواده ای شجاع را انتخاب کند و انگشت اشاره بر بانویی پاک و عفیف نهد تا فرزندانی دلاور، سرآمد و شیردل به دنیا آورد . پس از مدتی تحقیق و ژرف نگری، عقیل فاطمه کلابیه (ام البنین) را برگزید

کودکی عباس (ع)
در روزهای کودکی عباس، پدر گرانقدرش چون آینه معرفت، ایمان، دانایی و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهی و رفتار آسمانی اش بر وی تاثیر می نهاد . او از دانش و بینش علی(ع) بهره می برد . حضرت درباره تکامل و پویایی فرزندش فرمود : ان ولدی العباس زق العلم زقا؛ همانا فرزندم عباس در کودکی علم آموخت و بسان نوزاد کبوتر که از مادرش آب و غذا می گیرد، از من معارف فرا گرفت. در آغازین روزهایی که الفاظ بر زبان وی جاری شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو یک . عباس گفت: یک حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خودداری کرد و گفت: شرم می کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ام، دو بگویم. پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ای پاک و مبارک برای ایام نوجوانی و جوانی عباس فراهم کرد تا در آینده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگی باشد.

تربیت در دامان معصومین (ع):

عبّاس در خانه علی (ع) و در دامان مادر با ایمان و وفادارش و‏‎ ‎در کنار حسن و حسین (ع) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترت رسول (ص)،‏‎ ‎درس های بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فراگرفت. تربیت خاصّ امام علی (ع) بی شک، در شکل دادن به شخصیت فکری و‎ ‎روحی بارز و برجسته ایشان سهم عمده ای داشت و درک بالای او، ریشه در همین‎ ‎تربیت های والا داشت.‎ استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد که در کمالات اخلاقی و‎ ‎معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی کامل، ممتاز و‎ ‎شایسته گردد. او می دانست برای چه روزی عظیم، ذخیره شده تا در یاری حجّت خدا،‎ ‎جان نثاری کند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.

ایام نوجوانی و جوانی
محبت پدری گاه علی(ع) را بر آن می داشت تا پاره پیکرش را ببوسد ، ببوید و با آداب و اخلاق اسلامی آشنا سازد. از این رو لحظه ای عباس را از خود دور نمی ساخت. فرزند پاکدل علی(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز که با پدر زیست، همیشه در حرب و محراب و غربت و وطن در کنار او حضور داشت . عباس همیشه به دنبال امام حسین راه می رفت (بر عکس روز عاشورا) در زمان کودکی دستان او را پنج امام و در کربلا حضرت زهرا بوسیده بودند و حضرت زینب پیشانی او را (به هنگام شهادت). به هنگام فتنه معاویه و جنگ جمل 10 ساله و همراه پدر در جنگهای صفین و نهروان به یاری پدر و رشادت از خود نشان می داد. به هنگام شهادت پدر 20 ساله بود و در نخلستانهای پدر به زمزمه دعای کمیل می پرداخت و به هنگام تشییع جنازه امام حسن و تیر باران شدن تابوت او آماده حمله به نامردان می شود که به توصیه ابن عباس به خاطر اهل بیت و مصلحت اسلام صبوری پیشه می کند . در سن 24 سالگی با یکی از نتیجه های عبدالمطلب لبابه ازدواج کرده و فرزندانی به نام فضل، عبیدالله و حمیده به دنیا آمده و فضل در همان کودکی فوت می کند .

در جنگ صفین، شجاعت سردار کربلا:

اباالفضل (ع) از پدرش امیرمؤمنان (ع) شجاعت بنی‌هاشم و از مادرش شجاعت بنی کلاب را به ارث برده بود. او در جنگ صفین در کنار پدر و برادران بزرگوارش حضور داشت؛‎ ‎در یکی از روزهای نبرد صفین، نوجوانی از سپاه علی بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانه‏ های شجاعت و هیبت و قدرت، هویدا بود. از سپاه شام کسی جرأت نکرد به میدان بیاید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یکی از مردان سپاه خود به نام (ابن شعثاء) را دستور داد که به جنگ این نوجوان برود. آن شخص گفت: ای امیر! مردم مرا با هزار نفر برابر می ‏دانند، چگونه فرمان می ‏دهی که به جنگ این نوجوان بروم؟ هفت پسر دارم، یکی از آنان را می‏ فرستم تا او را بکشد. یکی از پسرانش را فرستاد، به دست جوان هاشمی کشته شد. دیگری را فرستاد، او هم کشته شد. همه پسرانش یک به یک به نبرد این شیر سپاه علی (ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند. ابن شعثاء خود به میدان آمد، در حالی که می گفت: ای جوان، همه پسرانم را کشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله کرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان رد و بدل گشت.

با یک ضربت کاری جوان، ابن ‏شعثاء به خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همه حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین (ع) او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏ اش کنار زد و پیشانی او را بوسید. دیدند که او قمر بنی هاشم، عباس بن علی (ع) است.‏‎ ‎نیز آورده‏ اند در جنگ صفین، در مقطعی که سپاه معاویه بر آب مسلط شد و تشنگی، یاران علی (ع) را تهدید می‏ کرد، حضرت به یاران خود فرمان داد شریعه را باز کنند و جمعی را در رکاب حسین (ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد. عباس بن علی(ع) هم در کنار برادرش یار و همرزم او بود. روز عاشورا چهار هزار تن را بر شریعه فرات گماشته بودند تا کسی نتواند وارد شریعه شود و آب بردارد. عباس (ع) به تنهایی وارد شریعه شد و گروه چندهزار نفری را پراکنده ساخت. به جهت شجاعت عباس (ع) بود که برایش امان نامه آوردند تا او را از برادرش جدا کنند اما او آن را رد نمود.

لقب ابوالفضل،

دیباچه صفات اخلاقی افراد و فهرست فضایل معنوی انسانها در کنیه آنان نمایان است. عباس(ع) انسانی آسمانی بود که بلندای عظمتش کنیه های بسیاری برای او رقم زند . ابوالفضل مشهورترین کنیه اوست این کنیه برخی از صاحبنظران را بر آن داشت تا شعاع چشمگیر شخصیت عباس را بستر این واژه بدانند. ویژگی های دوران کودکی و شکوهمندی روح افزای نوجوانی او نشان از بزرگی مقام وی داشت. بسیاری از فرهیختگان و شعرا بهره مندی از فضایل فراوان را علت این لقب دانسته اند. از سوی دیگر، پاره ای از محققان و اندیشمندان بهره مندی از نعمت وجود فرزندی به نام »فضل» را دلیل این کنیه شمرده اند .

حضرت عباس در کلام معصومان
کلام معصومان علیهم السلام درباره شخصیت حضرت ابوالفضل(ع) طلوعی دیگر از معرفت در آسمان دل ها می آفریند. علی ع میفرماید: نزد فاطمه برو و به او بگو آنچه برای شفاعت [گناهکاران] در این روز بزرگ فراهم ساخته، حاضر کند . حضرت زهرا(س) پاک بانوی آفرینش در جواب حضرت می فرماید: ای امیرمؤمنان، دو دست بریده پسرم عباس برای مقام شفاعت من کافی است (مولد العباس بن علی(ع) ص 88) امام سجاد (ع) در سخنی کوتاه، بلندای عظمت مقام عمویش ابوالفضل(ع) را چنین بیان می کند: خداوند عمویم عباس بن علی را رحمت کند؛ به تحقیق که ایثار و جانبازی کرد؛ جنگ آشکاری کرد و خود را فدای برادرش ساخت تا دستانش قطع شد. خداوند در برابر این فداکاری - به سان عمویش جعفر طیار- دو بال به او عنایت کرد تا به یاری آنها همراه فرشتگان در بهشت پرواز کند. همانا عباس نزد خداوند تبارک و تعالی مقامی دارد که تمامی شهیدان، در روز قیامت، بر او غبطه می خورند و رسیدن به آن مقام را آرزو می کنند. (خصال صدوق، ج 1، ص 68/ بحارالانوار، ج 22، ص 274 . . 20.از مراجع تقلید در نجف اشرف)
امام صادق(ع) در عباراتی روشن و معرفت آموز عمویش عباس بن علی(ع) را صاحب صفات زیر می شمرد : 1. بصیرت نافذ؛ 2. بینش عظیم؛ 3. ایمان بسیار و محکم؛ 4. جهاد در محضر امام حسین(ع)؛ 5. جانبازی و ایثار؛ 6. شهادت در راه امام خود؛ 7. تسلیم در برابر جانشین رسول خدا(ص)؛ 8. تصدیق امام حسین(ع)؛ 9. وفاداری؛ 10. خیرخواهی امام؛ 11. تلاش تا آخرین حد و ... (مولد العباس بن علی ص 97 العباس بن علی ص 36 و 42)

خطبه تاریخی حضرت عباس (ع) بر فراز کعبه

معاویه بعد از 42سال فتنه و نفاق و نیرنگ می میرد و یزید قمار باز به خلافت رسیده و از حسین به هر قیمت حتی کشته شدن خاندان پیامبر بیعت می خواهد، ولید و مروان را مامور میکند که بیعت از حسین بگیرند که بارها با خشم و پایداری عباس روبرو میشوند، آن روز هم که پس از مرگ معاویه، حاکم مدینه می‏خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح کند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏ بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند که اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ‏ای شوند. کسانی هم که از مدینه به مکه و از آن‏جا به کربلا حرکت کردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند تا اینکه امام حسین تصمیم به هجرت از مدینه به مکه می گیرند و به مخالفت با یزید جهت آگاه کردن مردم به بی لیاقتی یزید می پردازد. همراه امام حسین(ع) برای اصلاح امت جدش پیامبر و زنده کردن امر به معروف و نهی از منکر، از مدینه خارج می شود (شب 27 رجب مبعث) بین راه همه جا، سایه به سایه عباس از مولای خود محافظت می کند. آری حسین در مکه هم امنیت ندارد از طرف عمال یزید، سایه به سایه تعقیب می شود در حرم امن الهی با شمشیر برای کشتن او بسیج شده اند. به تبلیغ دین جدش و افشاگری خاندان ابو سفیان و یزید می پردازد.

یک سند با ارزش در مورد حضرت اباالفضل العباس (ع)، خطبه غرایی است که در شهر مکه مکرمه در سال60 هجری پیش از هجرت کاروان حسینی از مکه به کوفه توسط حضرتش ایراد شده است.

روز هشتم ذی حجه سال شصتم هجری، یعنی درست یک روز پیش از عزیمت کاروان امام حسین (ع) از مکه به سوی کربلا، قمر منیر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس (ع) بر فراز بام کعبه خطبه ای پرشور ایراد می کند. در آن خطبه می فرماید: تا پدرم علی(ع) زنده بود، کسی قدرت کشتن پیامبر(ص) را نداشت و تا من زنده هستم، کسی توان قتل برادرم امام حسین (ع) را ندارد. او خطاب به انبوه جمعیت حاضر در کنار بیت الله الحرام می فرماید: بیایید تا شما را به راه کشتن امام حسین(ع) آگاه کنم؛ به قتل من مبادرت ورزید، گردن مرا بزنید، تا هدفتان محقق گردد. یعنی اگر می خواهید امام را بکشید، تا من زنده ام، امکان پذیر نیست. (و این جمله از خطبه به حقیقت پیوست و تا حضرت اباالفضل العباس (ع) زنده بود، دشمنان از کشتن حسین (ع)عاجز بودند). این خاندان نه از کشته شدن در راه رضای محبوب خود واهمه دارند و نه در راه حمایت و حفظ جان امام زمان خویش کوچک ترین تعللی به خود راه می دهند.

متن این خطبه خدایی

«بسم الله الرّحمن الرّحیم. اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی شَرَّفَ هذا (اشاره به بیت الله‌الحَرام) بِقُدُومِ اَبیهِ، مَن کانَ بِالاَمسِ بیتاً اَصبَح قِبلَةً. أَیهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیه وَ اَسرارُهُ العِلّیه وَاختِبارُهُ البَریه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یمشی لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یستَلِمُ یدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیةُ مَولای مَجبُولَةً مِن مَشیهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیران. اَتُخَوِِّنَ قَوماً یلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَید البَریاتِ دونَ الحَیوانات. هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحی وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.

وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیکُم وَ لا یمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیاً وَ کَیفَ یمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیاً سَلیلاً؟ تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.»

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش [منظور امام حسین] مشرف کرد؛ آنچه که دیروز بیت بود، [امروز] قبله گردید. ای ناسپاسان گناهکار! آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه کسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ایشان [امام حسین] پرواز می کرد. قبل از اینکه مردم، حجر را لمس کنند، حجر، دستانش [امام حسین] را استلام می کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمان نبود هر آینه بر سر شما مانند یک باز شکاری که بر گنجشکان فرود می آید، نازل می شدم. آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند، می ترسانید؟ در حالی که الآن در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولای همه موجودات. هیهات! بنگرید به کسی که شراب می نوشد [مراد یزید ملعون] و به کسی که صاحب حوض و کوثر است و به کسی که در خانه وحی و قرآن است [امام حسین] و به کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است [یزید ملعون] و به کسی که در خانه اش نزول آیات [نشانه ها] و [آیه] تطهیر است. شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر (ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و [این حیله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنین (ع) زنده بود، ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن اباعبدالله الحسین (ع) تا وقتی که من زنده ام. بیایید تا به راهش [راه کشتن امام حسین] آگاهتان کنم؛ پس مبادرت به کشتن من کنید و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان [که قصد کشتن پیامبر را داشتند] باد.

روز هفتم محرم، وقتی به کربلا رسیدند اباالفضل بر آنان که مانع برداشتن آب شده بودند حمله کرد و آنان را از کنار آب پراکنده ساخت تا آن که همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند. قبل از عاشورا شمر تصمیم داشت عباس را از حسین جدا کند وقتی صدای شمر را شنید که میگفت: خواهر زادگانِ ما کجایند؟(اباالفضل و سه برادرش ) برای آنان بار دیگر امان نامه آورده ام ولی عباس مؤدّبانه آن را ردّ کرد. غالبا پرچمدارانِ جنگ را از با صلابت‏ترین و مقاوم‏ترین نیروهای مؤمن انتخاب می‏کردند.

امام از آن جهت علم را به عباس سپرد که کفایت بیشتر و توان افزون‏تر برای حمل پرچم و مقاومت در میدان و استواری در رزم را داشت و از دیگران شایسته ‏تر بود. عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری می‏داد . کسی جرأت نداشت به خیمه‏ های اهل‏بیت نزدیک شود. شب عاشورا شبی اندوهبار و پرهراس تا فردایی پرحماسه و صبحی خونین طلوع کند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبد الله (ع) باشد.

وقتی که امام حسین به خانواده و یارانش فرمود از تاریکی شب استفاده کنید و خود را از کشته شدن رها سازید، نخستین کسی که برخاست و اعلام وفاداری و نبرد تا آخرین قطره خون کرد، عبّاس بود. دیگران هم سخنانی همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود که: چرا برویم، کجا برویم، برویم که پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد! به مردم چه بگوییم؟ بگوییم سیّد و سرور و تکیه گاهمان را رها کردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزه‏ ها گذاشتیم و طعمه درندگان ساختیم و به خاطر علاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلکه با حیات تو زنده می‏مانیم و در رکاب تو می‏ میریم ( هیهات منا الذله)

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسین بن علی(ع) هم مایه هراس دشمن بود، هم برای یاران امام و خانواده او و کودکانی که در آن موقعیّتِ سخت در محاصره یک صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمینان خاطر بود، تا عباس بود. کودکان و بانوان حریم امامت آسوده می‏خوابیدند و نگرانی نداشتند، چون نگهبانی مثل اباالفضل بیدار بود و پاسداری می داد . حسین مانده و عباس و کودکان و زنان خیمه و همگی تشنه و صدای العطش بچه ها .خانم زینب بالای تل نظاره گر ناجوانمردی های دشمن و تکه تکه شدن یاران و آل الله.

عباس شمشیر می کشد و مثل برق در نیزارها دشمنان را به زمین می کوبد رجز می خواند و صفوف دشمن را می شکافد و ترس و وحشت به بز دلان جیره خوار می اندازد عباس از مولای خود مامور آوردن آب از فرات میشود .مشک در پشت، نیزه در دست و علم بر دوش، می تازد و دشمن از ترس هیبت او راه را می گشایند و فرار می کنند و میان نخل ها خود را پنهان می سازند مشکها را پر کرده و از نوشیدن آب امتناع میکند (مولایم ، بچه ها زنان تشنه اند) و به طرف خیمه ها حرکت و عمر سعد و شمر او را به محاصره آورده و ناگهانی از پشت نخلها به او ضربت آورده و دستی که 5 امام آنرا بوسیده قطع میکنند نامردی دیگر، دست راست او را، حضرت عباس (ع) مشک را بر دندان گرفت و تلاش کرد تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و تیر دیگری نیز بر سینه اش رسید و از اسب افتاد. سپس خود را به مولایش حسین رسانده و سر بر زانوی حسین می گذارد تقاضا می کند تا چشمش را پاک کرده تا روی برادرش حسین را برای آخرین بار ببیند.

اى ابوالفضل! بخشش و هدیه اى از خداوند به امت بودى، براى آنان افقهایى درخشان از آزادگى و کرامت گشودى. به آنان آموختى که جانبازى باید خالصانه براى خـدا بـاشـد و هیچ یک از عواطف و آروزهایى که سر به خاک مى برد، آن را نیالاید. ابوالفضل العباس (ع) در رفتار با برادرش امام حسین (علیه السّلام) حقیقت بـرادرىِ صـادقـانـه اسلامى را به نمایش گذاشت و همه ارزشها و الگوهاى آن را آشکار کرد.

روز ایثار

تاسوعا روز نهم محرم روز نهم ماه محرم معروف به تاسوعاست. این روزبه جهت آنکه به شب عاشورا پیوند می خورد نزد مسلمانان از اهمیت بالایى برخوردار است. تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حق گذاری، عباس بن علی ع است. در این روز مهم، چند رویداد سرنوشت ساز در سرزمین کربلا واقع گردیده که به آنها اشاره مى کنیم؛

-1 ورود شمر به کربلا

شمر بن ذى الجوشن که در دشمنى با اهل بیت علیهم السلام، پیشقدمتر از دیگران بود و با حرارت ویژه اى در واقعه کربلا حضور به هم رسانید، نامه شدید اللحن عبیدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانید و او را از منظور عبیدالله باخبر گردانید. پسر سعد که نسبت به صلح با امام حسین ع خوشبین بود و در این راه تلاش زیادى به عمل آورده بود، یکباره در برابر نامه عبیدالله قرار گرفت و راه گریزى براى خود نیافت. او على رغم میلش یا با امام حسین ع مى بایست نبرد مى کرد و یا فرماندهى را از دست مى داد و براى همیشه از دستیابى به حکومت رى محروم مى شد. او با پستی و بی شرمی تمام، راه نخست را انتخاب کرد و امام حسین ع را به شهادت رساند.

-2 امان نامه براى ابوالفضل العباس علیه السلام

شمر که فرمانده پیادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر کلیدى و پلید واقعه کربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشید و دلاور حضرت ام البنین س یعنى عباس، عبدالله، جعفر و عثمان - از برادران پدرى امام حسین علیه السلام - آورد تا آنان را از سپاه خداجو و حقیقت طلب امام جدا سازد. او به ایشان گفت من نامه اى از عمر بن سعد آوردم. شما از این ساعت در امان هستید، مشروط بر اینکه دست از یارى برادرتان حسین ع بردارید و سپاهیانش را ترک کنید. حضرت عباس بر او بانگ زد؛ بریده باد دستهاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات. اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى که از یاری برادر و مولایمان دست برداریم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاک آنان درآوریم؟! آیا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا ص امانى نیست؟! شمر از پاسخ دندان شکن فرزندان ام البنین، خشمناک شد و به خیمه گاه خویش برگشت.

-3 فرمان حمله عمومى
عمر بن سعد، پس از دریافت نامه عبیدالله بن زیاد، احساس کرد اگر در مبارزه با امام حسین ع تعلل بورزد، موقعیت خویش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسید. بدین جهت در عصر تاسوعا بدون هیچ گونه اخطار قبلى و با دستپاچگى تمام، فرمان حمله عمومى به سوى خیمه هاى امام حسین ع را صادر کرد. امام در این هنگام خیل عظیم سپاهیان دشمن را در روبروى خیمه هاى خود مشاهده نمود. آن حضرت، بلادرنگ برادرش عباس را طلبید و وى را به همراه بیست تن از یاران فداکارش چون زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد تا عمر بن سعد را ملاقات کرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جویا گردند.

حضرت عباس ع به همراه یاران امام به سپاهیان دشمن نزدیک شد و از سرکردگان آنان پرسید: منظور شما از این حرکت بیجا و غوغاها چیست؟ آنان پاسخ دادند: از امیر عبیدالله بن زیاد فرمانی آمده است که باید بر شما عرضه کنیم و آن، این است که یا در طاعت او درآیید و با وى بیعت کنید و یا آماده نبرد باشید! حضرت عباس پیام دشمن را به امام رساند. امام به وى فرمود: به سوى ایشان برو و از آنان مهلت بخواه که امشب را صبر کنند و کار نبرد را به فردا واگذار کنند، چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بیشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند که من به راز و نیاز با وى و نیایش در درگاهش چقدر علاقه مندم. عمر بن سعد، ناگزیر درخواست امام را پذیرفت و پیام داد که یک شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امیر، سر طاعت فرود نیاورید، فیصله کار را به شمشیر مى سپاریم. در این هنگام، آرامش نسبى حاکم گردید و هر دو سپاه به خیمه گاه خویش برگشته و منتظر فرا رسیدن روز بعد شدند...






نوع مطلب : حضرت ابوالفضل(ع)، تاریخ اسلام، پاسخ به شبهات، ولایت و امامت، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، اصحاب اهل بیت، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

معرفی و دانلود کتاب عقل سرخ

کتاب «حسین عقل سرخ» متن پیاده‏ شده سه جلسه گفت و گو درباره نهضت‏ سید الشهداء است که با حضور استاد «رحیم پور ازغدی» در سه روز متوالی،نهم، دهم و یازدهم محرم‏ سال ۱۳۸۰ انجام گرفته‏ و به صورت زنده از شبکه یک سیمای‏ جمهوری اسلامی ایران پخش شده است.

جلسه اول این نشست ها با عنوان «با عقل در عاشورا»، دومین نسشت با عنوان « عاشورا، پایان تأویل»، و سومین نشست با عنوان «حسین از مستضعفان‏ می‏گوید» برگزار گردید.

علاقه مندان به فرهنگ عاشورا می توانند به مناسبت ایام سوگواری سید و سالار شهیدان کتاب «حسین عقل سرخ» را با فرمت pdf از (اینجا) دیافت کنند.

 

امام حسین علیه السلام مقتدای شهیدان

تمام هدف ما و انقلاب ما، ادامه راه سالار شهیدان، حسین بن علی علیه السلام است است که می گوییم: انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم

شهید عباس قاسمی(1361-1337 اصطهبان) 

گریه سلاح مؤمن است.اما اشکهایتان را درجمع دوستداران آقا و مولای ما اباعبدالله الحسین علیه السلام بریزید.زیرا که ما دنباله روی حسینیم و عشقمان این است که حسین حسین گویان به کربلا برسیم و چون حقّیم، زنده و پیروزیم.

شهیدمحمدرضا نظری منتظر (1365-1337 لاهیجان)

 

کتاب صوتی از مدینه تا کربلا | مجلس پنجم: در شب عاشورا چه گذشت؟





نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، کتاب، ولایت و امامت، تاریخ اسلام، شعر، تولی و تبری، تربت کربلا و معجزات امام حسین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 آبان 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد


اوّلین عبرتی که در قضیه عاشورا ما را به خود متوجّه می کند، این است که ببینیم چه شد که پنجاه سال بعد از درگذشت پیغمبر صلوات‌اللَّه و سلامه علیه، جامعه اسلامی به آن حدّی رسید که کسی مثل امام حسین علیه‌السّلام، ناچار شد برای نجات جامعه اسلامی، چنین فداکاریای بکند؟ این فداکاری حسین بن علی علیه‌السّلام، یک وقت بعد از هزار سال از صدراسلام است؛ یک وقت درقلب کشورها و ملتهای مخالف و معاند بااسلام است؛ این یک حرفی است. اما حسین‌بن‌علی علیه‌السّلام، در مرکزاسلام، در مدینه و مکه - مرکز وحی نبوی - وضعیتی دید که هر چه نگاه کرد چاره‌ای جز فداکاری نداشت؛ آن هم چنین فداکاری خونینِ با عظمتی! مگر چه وضعی بود که حسین‌بن‌علی علیه‌السّلام، احساس کرد که اسلام فقط با فداکاری او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است!؟ عبرت این‌جاست. روزگاری رهبر و پیغمبر جامعه اسلامی، از همان مکه و مدینه پرچمها را می بست، به دست مسلمانها می داد و آنها تا اقصی نقاط جزیزةالعرب و تا مرزهای شام می رفتند؛ امپراتوری روم را تهدید می کردند؛ آنها از مقابلشان می گریختند و و لشکریان اسلام پیروزمندانه برمی گشتند؛ که در این خصوص می توان به ماجرای «تبوک» اشاره کرد.


روزگاری در مسجد و معبر جامعه اسلامی، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پیغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آیات خدا را بر مردم می خواند و مردم را موعظه می کرد وآنها را در جاده هدایت با سرعت پیش می برد. ولی چه شد که همین جامعه، همین کشور و همین شهرها، کارشان به جایی رسد و آن‌قدر از اسلام دور شدند که کسی مثل یزید برآنها حکومت می کرد!؟ وضعی پیش آمد که کسی مثل حسین بن‌علی علیه‌السّلام، دید که چاره‌ای جزاین فداکاری عظیم ندارد! این فداکاری، در تاریخ بی نظیراست. چه شد که به چنین مرحله‌ای رسیدند؟ این، آن عبرت است. ما باید این را امروز مورد توجّه دقیق قرار دهیم.

ما امروز یک جامعه‌اسلامی هستیم. باید ببینیم آن جامعه‌اسلامی، چه آفتی پیدا کرد که کارش به یزید رسید؟ چه شد که بیست سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام، در همان شهری که او حکومت می کرد، سرهای پسرانش را بر نیزه کردند و در آن شهر گرداندند!؟ کوفه یک نقطه بیگانه از دین نبود! کوفه همان جایی بود که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در بازارهای آن راه می رفت؛ تازیانه بر دوش می انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهی از منکر می کرد؛ فریاد تلاوت قرآن در «آناءاللیل و اطراف النهار» ازآن مسجد و آن تشکیلات بلند بود. این، همان شهر بود که پس از گذشت سالهایی نه چندان طولانی در بازارش دختران و حرم امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را، با اسارت می گرداندند. در ظرف بیست سال چه شد که به آن‌جا رسیدند؟ اگر بیماری ای وجود دارد که می تواند جامعه‌ای را که در رأسش کسانی مثل پیغمبراسلام و امیرالمؤمنین علیهما السّلام بوده‌اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعیت برساند، این بیماری، بیماری خطرناکی است و ما هم باید از آن بترسیم. امام بزرگوارما، اگر خودرا شاگردی از شاگردان پیغمبر اکرم صلوات‌اللَّه و سلامه علیه محسوب می کرد، سرِ فخر به آسمان می سود. امام، افتخارش به این بود که بتواند احکام پیغمبر را درک، عمل و تبلیغ کند. امام ما کجا، پیغمبر کجا!؟ آن جامعه را پیغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. این جامعه ما خیلی باید مواظب باشد که به آن بیماری دچار نشود. عبرت، این‌جاست!

. ما باید آن بیماری را بشناسیم؛ آن را یک خطر بزرگ بدانیم و از آن اجتناب کنیم

به‌نظر من این پیام عاشورا، از درسها و پیامهای دیگر عاشورا برای ما امروز فوریتر است. ما باید بفهمیم چه بلایی بر سر آن جامعه آمد که حسین‌بن‌علی علیه‌السّلام، آقازاده اوّلِ دنیای اسلام و پسر خلیفه مسلمین، پسر علی بن‌ابیطالب علیه‌الصّلاة والسّلام، در همان شهری که پدر بزرگوارش بر مسند خلافت می نشست، سر بریده‌اش گردانده شد و آب از آب تکان نخورد! از همان شهر آدمهایی به کربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را به اسارت گرفتند!

حرف دراین زمینه، زیاد است. من یک آیه از قرآن را در پاسخ به این سؤال مطرح می کنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمین معرفی می کند. آن آیه این است که می فرماید: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیّا» دو عامل، عامل اصلی این گمراهی و انحراف عمومی است: یکی دورشدن از ذکر خدا که مظهر آن نماز است. فراموش کردن خدا و معنویّت؛ حساب معنویّت را از زندگی جدا کردن و توجّه و ذکر و دعا و توسّل و طلب از خدای متعال و توکّل به خدا و محاسبات خدایی را از زندگی کنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانیها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در یک جمله: دنیاطلبی. به فکر جمع‌آوری ثروت، جمع‌آوریمال و التذاذ به شهوات دنیا افتادن. اینهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش کردن. این، درد اساسی وبزرگ است. ما هم ممکن است به این درد دچار شویم. اگر در جامعه‌اسلامی، آن حالت آرمانخواهی از بین برود یا ضعیف شود؛ هر کس به فکراین باشد که کلاهش را از معرکه در ببرد و از دیگران در دنیا عقب نیافتد؛ این‌که «دیگری جمع کرده است، ما هم برویم جمع کنیم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجیح دهیم»، معلوم است که به این درد دچار خواهیم شد.

نظام اسلامی، با ایمانها، با همّتهای بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهمیت دادن و زنده نگه‌داشتنِ شعارها به وجود می آید و حفظ می شود و پیش می رود. شعارها را کم رنگ کردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بی اعتنایی قراردادن و همه چیز را با محاسبات مادّی مطرح کردن و فهمیدن، جامعه رابه آن‌جا خواهد برد که به چنان وضعی برسد.

آنها به آن وضع دچار شدند. روزگاری برای مسلمین، پیشرفت اسلام مطرح بود؛ رضای خدا مطرح بود؛ تعلیم دین و معارف اسلامی مطرح بود؛ آشنایی با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حکومت، دستگاه اداره کشور، دستگاه زهد و تقوا وبیاعتنایی به زخارف دنیا و شهوات شخصی بود و نتیجه‌اش آن حرکت عظیمی شد که مردم به سمت خدا کردند. در چنان وضعیتی، شخصیّتی مثل علی بن‌ابیطالب علیه‌السّلام، خلیفه شد. کسی مثل حسین بن علی علیه‌السّلام شخصیت برجسته شد. معیارها در اینها، بیش از همه هست. وقتی معیار خدا باشد، تقوا باشد، بی اعتنایی به دنیا باشد، مجاهدت در راه خداباشد؛ آدمهایی که‌این معیارها را دارند، در صحنه عمل می آیند و سر رشته کارها رابه دست می گیرند و جامعه، جامعه‌اسلامی می شود. اما وقتیکه معیارهای خدایی عوض شود، هر کس که دنیا طلب‌تراست، هر کس که شهوتران تراست، هر کس که برای به دست آوردن منافع شخصی زرنگ تراست، هر کس که با صدق و راستی بیگانه‌تر است، بر سرِ کار می آید. آن وقت نتیجه این می شود که امثال عمربن‌سعد و شمر و عبیداللَّه‌بن‌زیاد به ریاست می رسند و کسی مثل حسین‌بن‌علی علیه‌السّلام، به مذبح می رود، و در کربلا به شهادت می رسد! این، یک حساب دو دو تا چهارتاست. باید کسانی که دلسوزند، نگذارند معیارهای الهی در جامعه عوض شود. اگر معیارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است که انسان با تقوایی مثل حسین بن علی علیه‌السّلام، باید خونش ریخته شود. اگر زرنگی و دست و پاداری در کار دنیا و پشت هم اندازی و دروغگویی و بی اعتنایی به ارزشهای اسلامی ملاک قرار گرفت، معلوم‌است که کسی مثل یزید باید در رأس کار قرار گیرد و کسی مثل عبیداللَّه، شخص اوّل کشور عراق شود. همه کار اسلام این بود که این معیارهای باطل را عوض کند. همه کار انقلاب ما هم این بود که در مقابل معیارهای باطل و غلط مادّىِ جهانی بایستد و آنها را عوض کند.(رهبر معظم انقلاب دردیدار فرماندهان گردان های عاشورا 22/04/1371)



نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، ولایت و امامت، فرقه های انحرافی، تاریخ اسلام، امر به معروف نهی از منکر، تولی و تبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 آبان 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد
سلام بر عبدالله فرزند حسن بن علی [پاکیزه] خدا قاتلش و تیرانداز به او حرمله بن کاهل اسدی را لعنت کند.

...

سلام بر مسلم بن عوسجه اسدی، همان گوینده به حسین (علیه السلام) آنگاه که حضرتش به او اجازه بازگشت داد: آیا ما از تو روی برتابیم و برای خدا در بجا نیاوردن حق تو چه بهانه ای بیاوریم، نه به خدا سوگند (روی برنتابم) تا اینکه نیزه ام را در سینه هایشان خرد کنم، و تا آنگاه که این شمشیر در دستم باشد، آنرا بر ایشان می کوبم، و از تو جدا نمی شوم. و اگر اسلحه ای نداشته باشم تا به وسیله آن با ایشان کارزار کنم، به آنها سنگ پرتاب می کنم. و از تو جدا نمی شوم تا اینکه همراه تو بمیرم. و تو اول کسی هستی که جانش را بفروخت، و اولین شهید از شهیدان خدا هستی که پیمان خویش را به انجام رسانیدند. پس به خدای کعبه که رستگار شدی. خدا به پایداریت و کمکت بر امام خود پاداش فراوان دهد، هنگامی که (حضرتش) به سوی تو آمد و تو به زمین افتاده بودی. پس فرمود: خدا ترا ای مسلم بن عوسجه رحمت کند و (این آیه) را قرائت کرد: و از ایشان کسانی هستند که پیمان خویش را به انجام رسانیدند، و از ایشان گروهی هستند که چشم انتظارند و چیزی را بجای آن دگرگون نمی کنند. (سوره احزاب آیه23)

خدا شرکت کنندگان در کشتنت عبدالله ضبابی و عبدالله بن خشکاره بجلی را لعنت کند

سلام بر سعد بن عبدالله حنفی گوینده به حسین (علیه السلام) در هنگامی که به او در بازگشتن اجازه داد:

ترا رها نمی کنیم تا این که خدا بداند که همانا ما پنهانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در حق تو پاس داشته ایم. به خدا سوگند اگر بدانم کشته می شوم، سپس زنده می شوم، سپس به آتش سوزانیده می شوم، سپس در هوا پراکنده می شوم، و این کار را هفتاد مرتبه با من انجام می دهند، از تو دست نمی کشم تا اینکه مرگم در پیش رویت فرا رسد. و چرا این کار را نکنم در حالی که این یک بار مردن یا کشته شدن است. و سپس (بعد از آن) کرامتی است که برای آن نهایتی نیست. پس مرگت را دیدار کردی و امامت را یاری نمودی، و در خانه همیشگی از سوی خدا کرامت (بیکران) را ملاقات کردی. خدا ما را در زمره شهادت خواهان با شما برانگیزد، و دوستی و همراهی شما را در اعلی علیین روزیمان فرماید.

 سلام بر بشر بن عمر حضرمی، خدا به خاطر سخنت که به حسین (علیه السلام گفتی) پاداش فراوان ارزانی فرماید، در حالی که در بازگشتن به تو اجازه داده بود: اگر از تو روی برتابم، حیوانات درنده مرا زنده زنده بخورند. و (من) از تو اجازه سواری برای برگشت بگیرم و ترا با کمکی یاوران خوارت نمایم؟ این کار ابدا نخواهد شد.

 سلام بر یزید بن حصین همدانی مشرقی قاری

قرآن)، (دشمن را) به زمین زننده

سلام بر عمران بن کعب انصاری

 سلام بر نعیم بن عجلان انصاری

سلام بر زهیر بن قین بجلی گوینده به حسین علیه السلام در حالی که در بازگشتن به او اجازه فرموده بود: نه به خدا سوگند این کار نخواهد شد. آیا فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را گرفتار و اسیر در دست دشمنان رها کنم، و من رهائی یابم؟ خدا این روز را بر من نیاورد.

 سلام بر عمر بن قرطه انصاری

سلام بر حبیب بن مظاهر اسدی

.

سلام بر شما ای بهترین یاران، سلام بر شما به خاطر آنچه شکیبائی ورزیدید. پس چه نیکو جایگاه و خانه آینده ای دارید. خدا شما را در جایگاه نیکان سکنا دهد، و شهادت می دهم که خدا پرده را از (برابر دیدگان) شما برداشته و برایتان فرش و بستر گسترده است، و برای شما عطا و بخشش فراوان داده است. و شما از حق درنگ نکرده اید، و شما بر ما پیش افتاده اید.

شب پنجم شب عبدالله بن حسن (ع) است.

مادرش بنت سلیل، و هنگام شهادت یازده ساله بود. او در آخرین لحظات در آغوش حضرت امام حسین علیه‏السلام به شهادت رسید.

هنگامی که امام علیه ا‏لسلام تنها مانده بود، عبدالله که پسر بچه ‏ای بیش نبود، استغاثه‏ ی عمویش را شنید و از خیمه بیرون دوید تا به عمویش کمک کند. امام علیه‏ السلام به خواهرش زینب علیه االسلام فرمود: مگذار عبدالله بیاید، ولی او موفق نشد و عبدالله خود را به عمویش رسانید و گفت: سوگند به خدا که از عمویم جدا نخواهم شد.

عبدالله که در کنار عمویش بود، ابحر بن کعب و یا حرملة بن کاهل (لعنة الله علیهما) قصد جان امام علیه‏السلام را کردند در حالی که آن حضرت روی زمین افتاده بود. عبدالله در حالی که با دستش از عمویش دفاع می‏کرد به آن دو گفت: ای زنازاده می‏خواهی عمویم را بکشی؟! ابحر دست عبدالله را با شمشیر قطع کرده و امام او را به آغوش می‏گیرد و حرملة (لعنة الله علیه) او را در آغوش عمویش با تیری به شهادت می‏رساند.

ولی بنا به قول خوارزمی عبدالله بن حسن علیهماالسلام جوانی مبارز بوده که جهاد کرده و چهارده نفر از دشمن را به هلاکت رسانیده و سپس به دست هانی بن ثبیت حضرمی به شهادت رسیده و هنگام جهاد رجز ذیل را می‏خوانده:

ان تنکرونی فانا ابن‏حیدرة

ضرغام اجام و لیث قسورة

علی الاعادی مثل ریح صرصره

اکیلکم بالسیف کیل السندرة

«اگر مرا نمی‏شناسید من پسر حیدرم - که شیر شکارگر بیشه‏هاست.

بر سر دشمنان تندباد مرگم - که شما را به وسیله شمشیری با پیمانه بزرگ و سنگین می‏زنم».

امام علیه‏السلام به عبدالله که از جدا شدن دستش به شدت درد می‏کشید، فرمود:

«یا ابن اخی اصبر علی ما نزل بک فان الله یلحقک علی آبائک الطاهرین الصالحین برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه‏السلام و حمزه و جعفر و الحسن:... اللهم امسک عنهم قطر السماء و امنعهم برکات الارض فان متعتهم الی حین ففرقهم فرقا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض عنهم الولاة ابدا فانهم دعونا لینصرونا فعدو علینا فقتلونا».

«فرزند برادرم صبر کن که خداوند تو را به پدران پاک و صالحت، رسول خدا علیه‏السلام علی علیه‏السلام حمزه، جعفر و حسن علیهم‏السلام ملحق خواهد نمود. خدایا این مردم ستمگر را از باران رحمت و از برکات زمین محروم فرما، و اگر عمر طبیعی به آنان دادی، به بلای تفرقه و تشتت مبتلایشان گردان. فرمانروایشان را از آنان خشنود نگردان، که آنان ما را با وعده نصرت و یاری، دعوت و سپس به جنگ ما قیام کردند.»

راه حل این دو قول متفاوت این است که طبق نقل بعضی از تواریخ، حضرت امام حسین علیه‏السلام دو نفر از پسرانش عبدالله نام داشتند: عبدالله اکبر و عبدالله اصغر. و مرسوم هم بوده که پسوندها اکبر و اصغر استفاده می‏کردند. مثل علی اکبر و علی اصغر.

لذا آن عبدالله که دستش قطع شده و در آغوش حضرت به شهادت رسیده عبدالله اصغر نام داشته و آن که در میدان مبارزه کرده و شهید شده عبدالله اکبر بوده است.

در حدیث روایت شده از شیخ مفید - رضوان الله علیه - که گفت: عبدالله بن الحسن بن علی هنوز به حد بلوغ نرسیده بود که در جوار عمویش امام حسین علیه‏السلام ایستاد: زینب دخت امام علی علیه‏السلام به سویش شتافت تا از رفتن وی به جبهه‏ی جنگ جلوگیری کند، امام حسین به زینب فرمود: خواهرم او را بازدار. ولی عبدالله به شدت مخالفت و امتناع کرد و گفت: به خدا سوگند از عمویم جدا نخواهم شد.

ابجر فرزند کعب با شمشیر سعی در یورش به امام حسین را داشت که عبدالله فریاد برآورد: ای پسر زن بدکاره، می‏خواهی عمویم را به قتل برسانی؟ ابجر با شمشیر نوجوان را مورد حمله قرار داد و با شمشیر دست او را قطع کرد به طوری که دستش از بدنش آویزان شد. عبدالله فریاد برآورد: ای عمو... ای پدر. امام حسین او را به آغوش کشید و فرمود: پسر برادرم، بر آنچه بر تو نازل گردیده صبر پیشه کن و آن را نیکو پندار و خداوند تو را به اجداد صالحت ملحق خواهد کرد. سپس دست خود را بالا برده و دعا نموده: پروردگارا... اگر آنان را که تاکنون مهلت داده‏ای گروه، گروه متفرق کن و همانند حیوانهای بیابانی سرگردان نما و فرمانروایان را از ایشان راضی مگردان، آنان ما را خواندند تا به ما یاری رسانند ولی بر ما تاختند و ما را به قتل رساندند.

السید در اللهوف می‏گوید: حرمله با تیری او را نشان گرفت و در امان عمویش امام حسین به قتل رساند.

شجاعت امام حسن مجتبی علیه‏السلام این گونه در وجود فرزندانش - حتی آن کودک خردسال - دمیده شده بود.







نوع مطلب : تولی و تبری، تاریخ اسلام، ولایت و امامت، تزکیه نفس، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، ماه محرم، امام حسین(ع)، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، اصحاب اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

کرامات الحسین (ع)

آیت الله مرعشی و عنایت امام حسین علیه السلام

مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل می کنند: در سال 1339 هجری قمری (یک سال پس از در گذشت پدرشان) در مدرسه قوام نجف اشرف طلبه بودم. درآن هنگام کتاب حاشیه ملا عبدالله یزدی را تدریس می کردم. زندگی ام به سختی و مشقت اداره می شد و هیچ راه فراری از دست فقر و تنگدستی نداشتم.

هجوم ناراحتی ها و رنج ها بر قلبم سنگینی می کرد؛ از جمله: اخلاق ناپسد برخی از روحانیان و کم شدن بینایی چشم هایم.احساس نوعی بیماری روحی دایمی می کردم؛ از طرفی از خداوند می خواستم که دوستی دنیا را از قلب و جان من دور سازد، همچنین امید داشتم که خداوند سفر بیت الله الحرام را نصیبم کند، به شرط آن که در مکه یا مدینه بمیرم و در یکی از آن دو شهر دفن شوم و نیز از خداوند؛ توفیق علم و عمل صالح را با همه گستره اش درخواست می کردم. این مشکلات و آرزو ها لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت؛ از این رو به فکر توسل به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم و به کربلا رفتم، در حالی که فقط یک روپیه بیشتر نداشتم که آن را هم بابت خرید دو قرص نان و کوزه ای آب خرج کردم و بعد از غسل کردن به حرم مشرف شدم. پس از زیارت و دعا، نزدیک غروب بود که به غرفه خادم حرم؛ سید عبدالحسین که از دوستان پدرم بود رفتم،؛ از او اجازه خواستم که یک شب در حجره او بمانم در حالی که ممنوع بود؛ اما ایشان موافقت کرد و من آن شب را در حرم ماندم. پس از تجدید وضو به حرم مشرف شدم و فکر کردم که در کدام قسمت از حرم شریف بنشینم. معمول بود که مردم در طرف بالای سر می نشستند؛ ولی من فکر کردم که امام در حیات ظاهری خود متوجه فرزند خود علی اکبر علیه السلام بوده است و به طور قطع پس از شهادت نیز به سوی فرزند خود نظر دارد؛ از این رو در قسمت پایین پای آن حضرت در کنار قبر علی اکبر علیه السلام نشستم. اندکی نگذشته بود که صدای حزین قرائت قرآن را از پشت روضه مقدسه شنیدم، به آن طرف متوجه شدم، در آن هنگام پدرم را دیدم که نشسته بود و سیزده رحل قرآن نیز کنار وی بود.در جلوی او نیز رحلی بود که قرآنی روی آن بود و قرائت می کرد. نزد وی رفتم و دست ایشان را بوسیدم. پرسیدم: در اینجا چه می کنید؟ جواب داد: ما چهارده نفر هستیم که در اینجا قرآن مجید تلاوت می کنیم. پرسیدم: آنها کجا هستند؟

فرمود: به خارح حرم رفته اند، سپس با اشاره به رحل ها، آن سیزده نفر را معرفی کرد که عبارت بودند از: علامه میرزا محمد تقی شیرازی، علامه زین العابدین مرندی، علامه زین العابدین مازندرانی و اسامی دیگر را گفت که به خاطرم نمانده است.

سپس پدرم از من پرسید: در حالی که ایام درس است برای چه کاری به اینجا آمده ای؟ علت آمدنم را برایش شرح دادم، پس به من امر کرد که بروم و حاجتم را با امام خویش در میان بگذارم. پرسیدم: امام کجا است؟ گفت: بالای ضریح است تعجیل کن؛ زیرا قصد عیادت زائری را دارد که بین راه بیمار شده است. بلند شدم و به طرف ضریح رفتم و آن حضرت را دیدم؛ اما برایم ممکن نبود که به صورت ایشان نگاه کنم؛ زیرا چهره مبارک آن حضرت در هاله ای از نور پنهان شده بود. به حضرت سلام کردم، جوابم را داد و فرمود: بیا بالای ضریح؛ عرض کردم:

من شایستگی ندارم که نزد شما بیایم. بار دیگر امر کرد؛ اما بار دیگر شرم و حیا مانع شد که نزد آن حضرت بروم. پس به من اجازه فرمود در مکانی که ایستاده بودم بمانم. بار دیگر به آن حضرت نگاه کردم، در این هنگام تبسم زیبایی بر لبهای ایشان نقش بست و از من پرسید: چه می خواهی؟ من این شعر فارسی را خواندم:

آن را که عیان است / چه حاجت به بیان است

آن حضرت قطعه ای نبات به من عنایت کرد و فرمود: تو مهمان مایی، سپس فرمود:

چه چیز از بندگان خدا دیده ای که به آنها سوء ظن پیدا کرده ای؟

با این سؤال یک دگرگونی در من پیدا شد؛ احساس کردم به کسی سوءظن ندارم و با همه مردم ارتباط و نزدیکی دارم. صبح موقع نماز به مرد ظاهر الصلاحی که نماز می خواند اقتدا کردم و هیچ ناراحتی و بد گمانی در من نبود. حضرت فرمود: به درس خود بپرداز؛ زیرا آن که مانع تو می شد دیگر نمی تواند کاری کند.

وقتی به نجف اشرف بازگشتم همان شخصی که از نزدیکانم بود و مانع درس من می شد خودش به دیدنم آمد و گفت: من فکر کردم که تو جز تدریس راه دیگری نداری.

 همچنین حضرت مرا شفا داد و بینایی ام قوی تر شد؛ سپس قلمی به من بخشید و فرمود: این قلم را بگیر و با سرعت بنویس. پس از آن نارحتی قلبم بر طرف شد و برایم دعا کرد که در عقیده ام ثابت قدم بمانم. دیگر حاجتم نیز بر آوده شد ، غیر از مسئله حج که اصلا معترض آن نشد. با آن حضرت وداع کردم و نزد پدرم بازگشتم. از پدرم پرسیدم: آیا با من امری داری یا خیر؟ گفت: برای تحصیل علوم اجداد خود بیشتر کوشش کن و نسبت به برادر و خواهرانت مهربان باش و دین اندکی را که به عبدالرضا بقال بهبانی دارم پرداخت کن. پس از آن به نجف بازگشتم، در حالی که همه آن ناراحتی ها و سوء ظن ها از بین رفته بود.(طوبای کربلا ص30-27 )

 

حسین (ع) در آیینه قرآن

در بسیاری از كتب تفسیر و حدیث و تاریخ، امام حسین(ع) از جمله مصادیق بارز آیة تطهیر،[1] مباهله،[2] مودت[3]، اطعام[4]و كلمات[5] و آیات پایانی سورة فجر دانسته شده، و روایات معتبری در این باره نقل كردهاند. دربارة آیات پایانی سورة فجر  روایاتی نقل شده است كه اثبات كنندة این معناست كه این آیات دربارة حضرت سیدالشهداء امام حسین(ع) است در تفسیر «البرهان» چنین آمده است:

امام صادق(ع) فرمود: اقرؤا سورة الفجر فی فرائضكم و نوافلكم فانها سورة الحسین بن علی، سورة فجر را در نمازهای واجب و نیز نماز مستحب خود بخوانید؛ چرا كه این سوره، سورة حسین بن علی است.

پس از این كلام امام صادق و تحریض و تشویق مخاطبین به خواندن سورة فجر در نمازهایشان با این كلام زیبا و دلنشین و همراه با دعای «وارغبوا فیها رحمكم الله»؛ از سرشوق و رغبت به این امر اقدام نمایید. خداوند شما را مورد رحمت و لطف قرار دهد، یكی از اشخاص حاضر در مجلس سؤالی مینماید ـ كه چه بسا سؤال بسیاری از ماها نیز باشد؛ سؤال میكند: چگونه این سوره، سورة اختصاصی حسین بن علی شد؟

امام صادق(ع) فرمود: شما مگر این بخش از آیه و كلام خداوند را نشنیدهاید كه می‌فرماید: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربك راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی» انما یعنی الحسین بن علی ـ علیهما السّلام ـ فهو ذو النفس المطمئنه الراضیة المرضیة و اصحابه من آل محمد ـ صلوات الله علیهم ـ الرضوان عن الله یوم القیامه و هو راض عنهم، و هذه السورة فی الحسین بن علی و شیعته و شیعة آل محمد خاصة،

امام صادق(ع) در تفسیر آیه می‌فرماید: این آیه دربارة حسین بن علی ـ علیهما السّلام ـ است؛ چرا كه آن بزرگوار صاحب نفس مطمئنه بود و از خدا راضی بود و خدا نیز از او راضی بود، و یاران آن بزرگوار از خاندان محمد(ص) از خداوند راضی بودند و خداوند نیز از آن‌ها راضی بود، و این سوره فقط دربارة حسین بن علی و شیعیان او و شیعیان آل محمد(ص) می‌باشد.

و در پایان روایت، امام صادق(ع) میفرمایند: من ادمن قراءة الفجر كان مع الحسین فی درجته فی الجنة، ان الله عزیز حكیم، هر كس در خواندن سورة فجر مداومت داشته باشد، با امام حسین در درجهاش در بهشت خواهد بود، به درستی كه خداوند بر هر چیز توانا و به هر امری دانا است.[6]

در روایت دیگری كه از ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل شده است، امام صادق(ع) می‌فرماید: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ؛ ارْجِعِی إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً مَرْضِیَّة » الآیه یعنی الحسین ابن علی ـ علیهما السّلام ـ[7] مراد از «نفس المطمئنه» كه از خداوند راضی و خداوند نیز از او راضی است، حسین بن علی(ع) است در این آیات، كلمة «نفس المطمئنه» نقش كلیدی و محوری دارد به طوری كه فهم معنای آیه تا حدود زیادی به روشن شدن معنای این واژه بستگی دارد، و چه بسا وجود این كلمه در این آیه موجب تفسیر و بیان شأن نزول آیه، دربارة حسین بن علی(ع) گردیده است، و آن حضرت مصداق اتم و اكمل آن به حساب آمده است.

سؤالی كه در اینجا می‌تواند مطرح شود این است كه چه امری باعث این تقریب و تقارن گردیده است؟ و چرا حسین بن علی(ع) از میان معصومین ـ علیهم السّلام ـ به عنوان مصداق این آیه معرفی گردیده است؟

در پاسخ باید گفت: با توجّه به آنچه كه در تاریخ عاشورا به فراوانی نقل گردیده است كه از یك سو برای حادثة عظیم عاشورا، هیچ واقعه و حادثهای به عنوان نظیر و مانند و شبیه سراغ نداریم، و مصیبت بزرگی كه در این رویداد عظیم تاریخی بر خاندان عصمت و طهارت ـ علیهم السلام ـ وارد گردید، در تاریخ نمونة دیگری ندارد، و از دیگر سو، قربانی بزرگ این حادثه حضرت سیدالشهداء ـ علیهم السلام ـ بود كه در سهمگینترین حالات و لحظات و شكنندهترین ماجراهای این حادثه، در نهایت اطمینان و آرامش نفس بود، به طوری كه در روایت راویان شاهد حادثه آمده است كه هر چه این حادثه به پایان خود كه شهادت حضرت سیدالشهداء(ع) بود نزدیك‎‎تر میشد، چهرة دلربای امام، زیباتر و برافروختهتر میشد، و برای لقای پروردگار آمادهتر.

از اتفاقات سهمگین و تزلزل آفرین آن حادثه در چهرة امام، ذرهای سستی و ضعف و یا بیصبری و جزع و شكوه دیده نشد و در عوض در این ماجرا از ابتدا تا انتها میزان تسلیم و صبر آن حضرت كه ناشی از اطمینان و آرامش نفس بود، افزودهتر میشد. و این جمله آخر آن حضرت در لحظات پایانی عمر شریفش شنیدنی و زیباست: صبراً علی قضائك یا ربّ لا اله سواك یا غیاث المستغیثین، مالی ربّ سواك و لا معبود غیرك، صبراً‌علی حكمك، بر قضای تو شكیبا هستم! پروردگارا! معبودی جز تو نیست، ای پناه بیپناهان! من غیر از تو پروردگار و معبودی ندارم، برخواست و ارادة تو شكیبا هستم.[8]

پی نوشت ها:

[1] . احزاب/ 33.

[2] . آل عمران/ 61.

[3] . شوری/ 23.

[4] . انسان/ 8.

[5] . بقره/ 37.

[6] . بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، مؤسسة مطبوعاتی اسماعیلیان، بیتا، ج 4، ص 461؛ و بحارالانوار، ج 24، ص 93 و ج 44، ص 218.

[7] . حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 577؛ و بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 460؛ و بحارالانوار، ج 24، ص 350؛ و تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی، قم، دارالكتاب، چاپ سوم، 1414 ق، ج 2، ص 422.

[8] . موسوعة كلمات الامام الحسین(ع)، ص 510.



نوع مطلب : حدیث، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، امام حسین(ع)، ماه محرم، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، آیت الله مرعشی نجفی، ولایت و امامت، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، تولی و تبری، تربت کربلا و معجزات امام حسین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آخرین مناجات امام حسین(ع)


خدایا در میان ما و قوم ما داوری کن که آنان از راه مکر و حیله وارد شدند و دست از یاری ما برداشتند و ما را که فرزندان پیامبر و حبیب تو محمد(ص) هستیم به قتل رسانیدند!

آخرین مناجات امام حسین(ع)

سرویس مذهبی افکارنیوز - آخرین نیایش امام(ع) دریایی از عرفان و معرفت و عشق و دلدادگی به معبود است:

ای خدایی که مقامت بس بلند، غضبت شدید و نیرویت بالاتر از هر نیرو می باشد، تو که از مخلوقات خویش مستغنی هستی و در کبریا و عظمت فراگیر ، به آنچه بخواهی توانا، رحمتت به بندگانت نزدیک، وعده ات صادق، نعمتت شامل و امتحانت زیباست، به بندگانت که تو را بخوانند نزدیک و بر آنچه آفریده ای احاطه داری و هر کس را که از در توبه در آید پذیرایی، آنچه را که اراده کنی توانایی، آنچه را که بخواهی درک توانی کرد، کسی را که شکرگزار تو باشد شکر گزاری و یاد کننده ات را یاد آوری.

من در حال نیاز تو را خوانم و در حال فقر به سوی تو روی آرم، ترسان به پیشگاهت فزع می کنم، غمگین در برابرت می گریم، از تو مدد می طلبم، که ناتوانم، خود را به تو واگذارم که بسنده ای.

خدایا در میان ما و قوم ما داوری کن که آنان از راه مکر و حیله وارد شدند و دست از یاری ما برداشتند و ما را که فرزندان پیامبر و حبیب تو محمد(ص) هستیم به قتل رسانیدند! پیامبری که به رسالت خویش انتخاب نموده و امین وحی قرار داده ای، ای خدا، ای مهربانترین! در حوادث بر ما گشایش و در پیش آمدها بر ما خلاصی عنایت کن!

پی نوشت: زیبایی های کربلا،ص۸۹و۹۰.



آثار در دست داشتن تسبیح تربت

شیعیان ما از چهار چیز بى‌ نیاز نیستند. حصیرى که بر آن نماز بگزارند(جانماز)؛ انگشترى که در دست کنند؛ مسواکى که با آن مسواک کنند، و تسبیح از تربت سید الشهداء(ع) که داراى سى و سه دانه باشد.