اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان

به گزارش وارث به نقل از فارس : آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) حکیمیه تهران در تازه‌ترین جلسه اخلاق به موضوع «خوف و رجا» پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:

دوشنبه های اخلاقی/ آرزوی آیت‌الله اصفهانی برای کمک گرفتن از پیرزن نخ‌ریس

*ثمره مراقبه: خوف و رجا

یکی از نشانه‌های بندگی پروردگار عالم، عند الاولیاء، همین حال دائمی مراقبه است که اگر کسی، دائم به وضع خود رسیدگی کند و مراقب خودش باشد، در حقیقت معنی بندگی را چشیده و می‌فهمد که بنده در خطر است.

لذا حال مراقبه عند الاولیاء، حال غذای روح و نگاه به حیات است.

اعاظم، بزرگان و اولیاء خدا، توصیفات عجیبی را راجع به این حال، بیان فرمودند. از جمله اینکه ثمره مراقبه، این است که هم امید حقیقی به انسان می‌دهد و هم خوف حقیقی. این مطلب دلیل دارد و یک دلیل اصلی آن، این است: بندگان حقیقی خدا، این دو خصلت خوف و رجا را هم دائم در وجود خودشان دارند و هم توأمان با هم دارند. مسئله دیگر این است که هیچکدام بر دیگری، ارجح نیست.

به فضل الهی در باب این مطلب خوف و رجا، بحث را شروع می‌کنیم که این هم یکی از آن حالات بندگی پروردگار عالم است. این دو خصلت عظمی بایستی به حقیقت، در حال مراقبه، در وجود بشر پدیدار شود و تا لحظه مرگ، انسان مراقب این دو حال خودش که یک حال، حال رجا و یک حال، حال خوف است، باشد و این دو حال را درون خودش حفظ کند.

آن مرد عظیم‌الشّأن و الهی، سلطان‌العارفین، آیت‌الله ملّافتحعلی سلطان‌آبادی یک نکته بسیار عالی و زیبایی را در این زمینه بیان می‌فرمایند. ایشان می‌فرمایند: اگر این حال خوف و رجا، دائم تا لحظه مرگ با مراقبه دائمی در وجود انسان بود، بداند که از خصّیصین بندگان، عندالله تبارک و تعالی، محسوب می‌شود. نکته، نکته بسیار مهمّی است؛ چون کسی این بیان را می‌فرماید که خودش، طیّ طریق کرده و حالش، مدام حال خوف و رجا بوده است.

پس معلوم می‌شود عندالاولیاء، این دو حال، اوّلاً دائمی است. ثانیاً یکی بر دیگری، ارجح نیست. ثالثاً این دو، عامل برای این است که انسان، جزء بندگان مخصوص حضرت حقّ شود.

لذا بیجا نیست که ملّای نراقی بیان می‌فرمایند: از نشانه‌های حقیقی اخلاق، این است که انسان در این دو مقام خوف و رجا، سیر کند و این دو خصلت خوف و رجا، دائم در وجود متخلّقین به اخلاق الهی هست.

*رابطه خوف و رجا، و عقل و جهل

لذا اگر یک کدام از این دو، به اشتباه برداشت شود، عین جهل است. امّا اگر به درستی تبیین شود، عین عقل است. اگر خاطرتان باشد، در جلسات دو سال گذشته، جنود عقل و جنود جهل را عندالمعصومین(ع)، از جمله حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق(ع) تبیین کردیم. حضرت، روایتی را در این باب بیان کردند که این روایت از لحاظ سندی، هم از باب علم الدرایه و هم علم الرجال، بسیار عالی است.

مرحوم آیت‌الله کلینی، آن مرد الهی بیان می‌فرمایند: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَان». سماعه از کسانی است که روایات او، روایات بسیار عالی است و در صدق اللسان و صدق القول و الفعل است و شاگرد حضرت صادق القول و الفعل(ع) است. لذا در باب رجال، او را ثقه عظمی هم تبیین کردند. سماعه می‌گوید: «قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ» در محضر وجود مقدّس امام صادق(ع) بودم. «وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِیهِ» و یک عدّه از دوستان حضرت هم در آن‌جا بودند. «فَجَرَى ذِکْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ»، بحث عقل و جهل پیش آمد. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا »، حضرت فرمودند: عقل و جنود آن و جهل و جنود آن را بشناسید. چرا؟ «تَهْتَدُوا»، تا هدایت شوید. رئیس مذهب بیان می‌فرمایند: اگر به جنود عقل و جهل شناخت پیدا کردید، آن‌وقت هدایت می‌شوید. لذا باب هدایت، فقط در همین راه است.

*اظهار نفهمی؛ نشانه عقل!

«قَالَ سَمَاعَةُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ»، سماعه با ادب خاصّی بیان کرد: به فدایت شوم ... . این همان ادبی است که بیان کردم: ادب و اطاعت، دو بال پرواز برای بندگی می‌باشند. «لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا»، فدایت بشوم، ما نمی‌توانیم متوجّه شویم، ما نمی‌توانیم بفهمیم مگر اینکه شما به ما این شناخت را بدهید.

خوب است انسان در محضر بزرگان و صاحبان حقیقی علم که در مقطع اوّل، معصومین و انبیاء عظام هستند و بعد اولیاء خدا و مردان الهی، اعلان کند که هیچ نمی‌داند. این، خودش رشد است.

آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی در بحث رشحات البحار فرمودند: یکی از نشانه‌های عقل سلیم، این است که انسان، در مقابل اولیاء خدا، اظهار ندانستن و حتّی تعبیر ایشان این است که اظهار نفهمی کند. نفهمی به تعبیر ما، عنوان فحش می‌شود که منظور، آن نیست، منظور این است که واقعاً بگوید: من نمی‌فهمم، درک نمی‌کنم و مطلب را متوجّه نمی‌شوم.

معمولاً آن‌هایی که عقل ندارند، می‌گویند: من می‌دانم. وقتی هم آن‌ها را نصیحت می‌کنند، مدام می‌گویند: من خودم می‌دانم و خود این، عامل برای گرفتاری می‌شود. باید به این مطالب، خیلی دقّت کنیم. اصل اخلاق، همین نکات ریز است.

جالب است که سماعه بن مهران که این‌چنین بیان می‌کند، یکی از کسانی است که مانند جابر، در اکثر درس‌های حضرت صادق القول و الفعل(ع) هم شرکت کرده است. امّا وقتی به آقا می‌رسد، بسیار مؤدّب است. لذا از آن «جُعِلْتُ فِدَاکَ» که می‌گوید، معلوم می‌شود که عاقل است. نمی‌گوید حالا که کنار آقا قرار گرفته، برای خودش دیگر کسی شده است و بی‌ادب شود.

من هر موقع این‌گونه مطالب را می‌بینم، ناخودآگاه یاد حاج سیّد احمد آقا می‌افتم. انصافاً در مقام ادب نسبت به حضرت امام راحل، این‌طور بود. نمی‌گفت حالا من پسرش هستم و از نزدیکانش هستم. جالب این بود که هر چه بیشتر می‌گذشت، ادب و احترام ایشان هم بیشتر می‌شد.

وقتی کسی این حال را داشت، بیان می‌کند: «فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا»، ما نمی‌فهمیم، مگر شما مرحمت کنید و بدهید. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ»، این کلام حضرت، غوغایی است و یک بحث معرفتی دارد که در این‌جا نمی‌توان بیان کرد و این بحث حضرت، یک بحث رشحاتی است که خداوند عقل را از روحانیین و از سمت راشت عرش و از نورش، خلق کرده است!

می‌دانید قبل از خلقت عرش و فرش، نور خدا بود و پیامبر(ص) فرمودند: ما آن انوار قدسی بودیم. لذا اگر بخواهیم این قسمت از روایت را که می‌فرمایند: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ»، به صورت خیلی مختصر بیان کنیم، باید بگوییم یعنی از نور حضرات معصومین است.

«فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ»، پس به او فرمود: برو، رفت. «ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ‏ فَأَقْبَلَ »، سپس به او فرمود: برگرد و او برگشت و جلو آمد. «فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی».

*آرزوی آیت‌الله اصفهانی برای کمک گرفتن از پیرزن نخ‌ریس در فردای قیامت!

خیلی جالب است، این روایت را شنیدید، پیامبر(ص) با صحابه خودشان از جایی رد می‌شدند، یک پیرزنی جلوی درب خانه نشسته بود و نخ‌ریسی می‌کرد. پیامبر را دید، با آن حال ضعف پیری و ...، بلند شد و سلام و تعظیم کرد. پیامبر فهمید که او با معرفت است. پیامبر(ص) فرمود: خدا را چگونه شناختی؟ پیرزن چون برای تعظیم و تکریم پیامبر بلند شده بود، دیگر نخ‌ریسی خود را رها کرده بود. وسیله نخ‌ریسی او آرام آرام می‌چرخید تا بایستد. پیرزن گفت: یا رسول الله! این چرخ دستی را که من با آن نخ‌ریسی می‌کنم، خودم دارم می‌چرخانم و وقتی آن را رها می‌کنم، آرام آرام می‌ایستد. این عالم با عظمت هم دارد، می‌چرخد و یک ید قدرتی می‌خواهد که آن را بچرخاند و إلّا همه چیز نابود می‌شد. پیامبر رو به اصحابش کرد و فرمود: خداشناسی را از این پیرزن یاد بگیرید.

آیت‌الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی ذیل این روایت شریفه نکته‌ای را بیان فرمودند که غوغاست. ایشان می‌فرماید: این پیرزن، نشانه این نکته پروردگار عالم است: «خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی»؛ یعنی عقل داشت.

آیت‌الله مولوی قندهاری می‌فرمودند: آیت‌الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی دو، سه مرتبه فرمودند: من از خدا خواستم که فردای قیامت هر جایی لنگ ماندم، طوری باشد که از این پیرزن کمک بگیرم. چرا؟ چون او در باب معرفت و عقل است. پس عقل یعنی این. عقل، خلقت عظیم است. هیچ چیزی هم نداشته باشی، امّا عقل داشته باشی، همه چیز داری. امّا همه عالم به صورت ظاهر در ید تو باشد، ثروت عظیم، مقام و ... هم داشته باشی، ولی عقل نداشته باشی، گویی هیچ چیزی نداری.

«قَالَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیّاً »، سپس عقل را از آن دریای به ظلمت پیچیده شده خلق کرد - همان‌طور که بیان کردم، این‌ها از مطالب حکمتی است - «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ»، پس به او گفت: برو، رفت. «ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یُقْبِلْ»، سپس به او گفت: برگرد، برنگشت. «فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْتَ فَلَعَنَهُ».

*هیچ احدی از دایره عبودیّت، خارج نیست!

نکته‌ای را بیان کنم که جا دارد بعدها به باب کبر که رسیدیم، مفصّل بیان کنم. تواضع عین عقل و تکبّر عین جهل است. همه امور جهل از بستر تکبّر برمی‌خیزد. «أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ‏» ، ابلیس، تکبّر کرد. کبریایی، مختصّ ذوالجلال و الاکرام است. لذا این جمله‌ای را که بارها از اولیاء خدا بیان کردم، اگر در کنار این مطلب قرار دهید، معنی پیدا می‌کند و آن، اینکه: هیچ احدی در دنیا نیامده که آقا باشد، همه باید بنده باشند و هیچ احدی در دنیا از دایره بندگی خارج نیست، منتها یا نعوذبالله عبد شیطان است، یا عبد نفس، آن «أَعْدَى عَدُوِّ‏» است و یا عبدالله است. از این سه حال خارج نیست و هیچ کسی هم آقا نیست. اگر از دایره عبودیّت پروردگار عالم، انسان، برون آمد، فکر نکند دیگر خودم حرّ هستم و آقا شدم. بلکه یا عبد شیطان است و یا عبد نفس. پس هیچ احدی از دایره عبودیّت خارج نیست. این یک قاعده کلّی است که اگر مدام به آن مراجعه کنیم، برنده هستیم.

ما نعوذبالله یا عبد شیطان هستیم، یا عبد نفس که فرمودند: «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْک» که هزاران بار تأسّف بر چنین کسی و یا عبدالله هستیم. از هر کدام هم خارج شدیم، آقا نیستیم، در هر صورت عبدیم.

*اوّلین اعتراض حسود، به پروردگار عالم است!

لذا تکبّر، عامل اصلی خود جهل است. «فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْتَ فَلَعَنَهُ»، عامل لعنت هم همین تکبّر است. «ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ جُنْداً»، سپس برای عقل، هفتاد و پنج سپاه قرار داد که این‌ها را قبلاً بیان کردیم و به سرعت از آن‌ها عبور می‌کنیم.

«فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا أَکْرَمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ»، کسی که مستکبر شود، همین خصوصیّت را پیدا می‌کند که اگر ببیند از ناحیه خداوند کرامتی به کسی شده، دشمنی می‌کند. من این را بارها بیان کردم که حسود، اوّلین ایراد و دشمنی‌اش به پروردگار عالم است؛ یعنی می‌گوید: او لیاقت نداشت، چرا به او دادی؟! نعوذبالله تو بلد نبودی! این اصلاً قیافه ندارد، حالا ببین چه ثروتی دارد! این اصلاً دو دو تا چهار تا هم بلد نیست، آن‌وقت خدا چقدر به او ثروت داده و ...؛ این‌ها یعنی اعتراض به پروردگار عالم.

لذا ما باید وحشت کنیم که نکند نعوذبالله به کسی حسادت کنیم، اگر حسادت کردیم، بدانیم اوّل داریم به پروردگار عالم اعتراض می‌کنیم. بعد هم طبیعی است که دشمنی می‌کنیم و این حسادت، عامل برای دشمنی می‌شود «لَهُ الْعَدَاوَةَ».

*مستکبرین عالم خود را حتّی برتر از خوبان عالم می‌دانند!

«فَقَالَ الْجَهْلُ یَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِی خَلَقْتَهُ»، جهل می‌گوید: عقل هم خلقی است مثل من! چه پررو است! یکی از خصوصیّات مستکبرین عالم که ناشی از جهل آنان است، این است: خودشان را با خوبان عالم یکی می‌دانند. خودشان را با علی‌ بن‌ أبیطالب(ع) یکی می‌دانند. در دهه محرم داشتم قضایای عبدالله بن أبی را بیان می‌کردم که نتوانستم تمام کنم. همان‌طور که بیان کردم، حسب روایات خود اهل جماعت، یکی از آن‌ها به سینه پیغمبر می‌زند که تو می‌خواهی بر یک منافق نماز بخوانی! یعنی خودش را در رده انبیاء و اولیاء و امیرالمؤمنین و ... می‌داند. خود بزرگ‌بین می‌شود و احساس می‌کند کسی شده است.

همین است که بارها و بارها بیان کردم و تا زنده باشم هم بارها و بارها بیان می‌کنم - که اوّل از همه برای خودم است و بینی و بین الله من بحث اخلاق را خطاب به نفس خودم بیان می‌کنم - و گفتم که با همین سبک و سیاق هم یادداشت کنید و آن، اینکه: هر کس ولو به لحظه‌ای تصوّر کند کسی شده است، همان لحظه، لحظه سقوط اوست! آینده سقوط نمی‌کند، بلکه در همان لحظه سقوط می‌کند.

خصوصیّت تکبّرورزی همین است. خودش را در مقام پیغمبر می‌بیند، بی‌ادب می‌شود و ... . در ابتدای بحث از سماعه‌بن‌مهران صحبت کردیم که می‌گوید: «جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا » و این‌طور با ادب است که می‌گوید: ما نمی‌دانیم، مگر اینکه شما به ما بگویید. نمی‌گوید: من بلدم، خودم برای خودم کسی هستم و ... .

لذا جهل در این‌جا دشمنی می‌کند و می‌گوید: «یَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِی خَلَقْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ وَ قَوَّیْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِی بِهِ فَأَعْطِنِی مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَیْتَهُ». رده خودش را با رده عقل یکی می‌داند که این از همان نشانه‌های تکبّر است. استکبار حتّی خودش را از دیگران برتر هم می‌داند. در عالم، از اوّل خلقت تا حال چنین کسانی بودند. در ابتدا شیطان بود که گفت: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طین‏»، بعد پایین آمد و ابناء ‌آدم را با همین فریب که تو برتری، تو این‌گونه هستی و تو آن‌گونه هستی و ... وسوسه کرد. میان هابیل و قابیل هم این فکر را انداخت که چه فرقی میان من و اوست و آن جنایت صورت گرفت! یعنی قابیل را به نهایت عداوت و قتل رساند که به همین صورت شروع شد که الآن هم می‌بینیم همین‌گونه هست.

لذا اگر بخواهیم از ابتدای خلقت و ابناء آدم تا حال را بگوییم، همین است که بارها و بارها بیان کردیم و آن اینکه همه این ها برای بی‌اخلاقی‌هاست. مکر و نیرنگ‌ها که الآن به سیاست‌بازی معروف شده و آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی می‌فرمودند: لفظ سیاست را خراب نکنید، همه برای همین بی‌اخلاقی‌هاست.

«یَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِی خَلَقْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ وَ قَوَّیْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِی بِهِ فَأَعْطِنِی مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَیْتَهُ»، جهل می‌گوید: مثل آن چیزی که به عقل عطا کردی، به من هم بده. یعنی خودش را در ردیف عقل می‌بیند. «فَقَالَ نَعَمْ فَإِنْ عَصَیْتَ بَعْدَ ذَلِکَ أَخْرَجْتُکَ وَ جُنْدَکَ مِنْ رَحْمَتِی قَالَ قَدْ رَضِیتُ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ جُنْداً فَکَانَ مِمَّا أَعْطَى الْعَقْلَ مِنَ الْخَمْسَةِ وَ السَّبْعِینَ الْجُنْدَ»، ما همین روایت را هم مدیون این مرد بزرگوار، سماعه‌بن‌مهران هستیم که در باب آن ادبش تبیین می‌کند: «جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا» و إلّا علّامه مجلسی ذیل همین روایت شریف، در باب عقل و جهل بیان می‌فرمایند: اگر ادب و اطاعت این مردان خدا که دو بال بندگی است، نبود، این روایت به دست ما نمی‌رسید و ما شاخصه‌های عقل سلیم و جهل را نداشتیم.

لذا اگر حضرات معصومین که آن ذوی العقول حقیقی هستند، شاخصه‌های عقل را تبیین نمی‌فرمودند، ما با بی‌عقلی خودمان، عقل را تعبیر و تفسیر و معنا می‌کردیم.

پس از اوّل خلقت، همین اخلاق رعایت می‌شد، آن درگیری‌های هابیل و قابیل و ... نبود و هابیلی به شهادت نمی‌رسید. همه از باب تکبّر و جهل و ردیف دانستن خود در مقابل اولیاء خداست. این گاهی در داشتن سواد و خواندن سیاهی‌ها پیش می‌آید. خیلی مراقب باشیم، جوان‌های عزیز! دانشجویان عزیز! طلبه‌های عزیز! هر چه بیشتر درس می‌خوانیم، خیلی مراقب باشیم، اگر از ترمی به ترم دیگر و از مقطعی به مقطع بالاتر رفتیم و مدرک بالاتری گرفتیم و ...، بدانیم آن موقعی بنده‌ایم که خودمان را در اخلاق بیشتر پیش ببریم و إلّا تصوّر کس شدن می‌کنیم و گرفتار می‌شویم و همان می‌شود که جهل است و خصوصیّت مستکبرین عالم چه زیاد و چه کم در ما به وجود می‌آید. آن‌وقت این دور از عقل است.

خدا 75 لشگر برای عقل قرار داد و درست به همان تعداد، یعنی 75 لشگر برای جهل هم قرار داد که یک موقع جهل نگوید عدالت را در مورد من رعایت نکردید. در حالی که جهل یعنی حماقت و هر چه کمتر بدهند، بهتر است. عقلای عالم می‌فهمند و می‌گویند: ای کاش جهل می‌فهمید و این‌گونه نمی‌گفت که مثل آنچه به عقل دادی، به من بده. «فَأَعْطِنِی مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَیْتَهُ»، این روایت را معصوم(ع) دارد می‌گوید. سند روایت را بیان کردیم که چقدر عالی است. اگر غیرمعصوم، این روایت را بیان می‌کرد، آن کسانی که عقل را ظواهر تعبیر می‌کنند، باورشان نمی‌شد می‌گفتند: مگر عقل جان دارد که به او گفتند: برو، رفت، گفتند: بیا، آمد. مگر جهل جان دارد که گفتند: برو، رفت، گفت: بیا، برنگشت؟! می‌خندد و نمی‌فهمد. چون می‌خواهد با تعبیر عقل ظاهری روایت را معنی کند و درک نمی‌کند و تازه إن‌قلت هم می‌آورد و برایش سؤال هم پیش می‌آید که چگونه ممکن است و ...؟! لذا معصوم(ع) باید بیان کند. اگر معصوم(ع) نمی‌گفت و اگر سماعه‌بن‌مهران عامل نمی‌شد که معصوم(ع) بگوید، ما هیچ نداشتیم؛ تازه الآن هم خیلی‌ها متوجّه نمی‌شوند. بزرگان فرمودند: این روایت به معنای حقیقی در زمان وجود مقدّس آقا جانمان، حضرت حجّت‌بن‌الحسن‌المهدی(عج) معنا می‌شود. لذا معلوم است که این روایت خیلی سنگین است. هنوز ما نمی‌دانیم یعنی چه. امّا بالاخره برای برون‌رفت از بداخلاقی‌ها، زشتی‌ها، پلشتی‌ها و گناهان به ظاهر این روایت تمسّک می‌جوییم.

*بهره‌گیری ابلیس و نفس از اضداد سپاه عقل

بعد حضرت آن 75 لشگر را توضیح می‌دهند: «الْخَیْرُ وَ هُوَ وَزِیرُ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَ هُوَ وَزِیرُ الْجَهْلِ» که ما در باب خیر و شرّ، صحبت‌هایی کردیم. معلوم می‌شود هر کسی که شرور است، عقل ندارد. وزیر جهل، شرّ است و وزیر عقل، خیر است. وقتی وزیر بیان می‌شود؛ یعنی بقیّه می‌روند در زیرمجموعه آن قرار می‌گیرند. لذا هر چه در خیر قدم برداریم، نشانه این است که عقلمان کامل‌تر است.

«وَ الْإِیمَانُ وَ ضِدَّهُ الْکُفْرَ- وَ التَّصْدِیقُ وَ ضِدَّهُ الْجُحُودَ وَ الرَّجَاءُ وَ ضِدَّهُ الْقُنُوطَ »، این بحثی که در ابتدا بیان کردیم که ثمره مراقبه‌های دائمی تا لحظه مرگ این است که بندگان خدا مدام در خوف و رجا هستند. امّا رجا یک ضدّی دارد و ضدّ آن، مأیوس بودن است که مدام بگویید: نه و ناامید باشید.

اتّفاقاً جهل و ابلیس و نفس امّاره (آن « أَعْدَى عَدُوّ‏ »)، برای هر کدام از این‌ها که از سپاه عقل هستند، ضدّش را استفاده می‌کند. مثلاً در مورد امید که یکی از خصایص مؤمنین حقیقی است و همان‌طور که در اوّل بحث بیان کردیم، این رجا باید با خوف با هم و توأمان با هم باشد و یکی بر دیگری ترجیح داده نشود و ...؛ امّا ابلیس از بیرون که قرآن کریم و مجید الهی آن را به عنوان «عدوّی و عدوّکم» بیان می‌فرماید و نفس امّاره در درون که به عنوان « أَعْدَى عَدُوّ‏ » است، سعی می‌کنند همه این مطالب عقل را ضدّش را برای ما تبیین کنند و از ضدّ آن‌ها بهره ببرند. لذا حضرت جلوتر دارند انذار و پند می‌دهند که مراقب باشید ضدّ امیدواری، ناامیدی است.

*تخلّق به اخلاق الهی، شناخت حدّ هر چیز و دوری از افراط و تفریط

حالا این امیدواری چیست؟ لذا از این‌جا به بعد همان بحث خوف و رجا را که بیان کردیم از ثمرات مراقبه دائمی است، بیان خواهیم کرد. در این روایت ضدّ رجا و امیدواری را قنوط و ناامیدی بیان کردند که حالا بررسی خواهیم کرد که قنوط یعنی چه و برای چه تبیین شده، حالاتش چیست و روایت شریفه رجا را کدام رجا می‌دانند، حدّ امید کجاست و ... .

این نکته را هم که بسیار اساسی و مهم است به ذهن خود بسپارید که برای هر مطلبی، عندالمعصومین و عندالاولیاء، از ناحیه خدا، حدّی وجود دارد که اگر این حدّ رعایت نگردد، یا در افراط می‌افتیم و یا در تفریط!

لذا درست گفتند که رجا از سپاه عقل است، امّا آن هم حدّ دارد. اگر آن حدّ رعایت نشود و کمتر باشد، تفریط است و بیشتر باشد، افراط است. در چه حالی انسان را می‌اندازد؟! اصلاً نکات ریز اخلاق، همین مطالب است. اینکه امام راحل عظیم‌الشّأنمان در سال 40 یا 41 که درس اخلاق می‌دادند، بیان فرموده بودند: اگر شما جامع‌السّعادات و دیگر کتب اخلاقی را هم خودتان به تنهایی بخوانید، متخلّق نمی‌شوید و باید انسان در محضر بزرگان زانوی تلمّذ بزند؛ چون نکات ریز، از ناحیه عالمان عامل و متخلّق به اخلاق الهی باید تبیین شود - که این، مایه تأسّف است که آن‌گونه نداریم، کجاست آن آیت‌الله خوشوقت، آن عزیزالله و عزیزالحجّه؟! کجاست آیت‌الله حقّ شناس و آیت‌الله مشکینی و امثال این بزرگواران که واقعاً متخلّق به اخلاق الهی بودند. آن‌ها که وقتی یک کلام می‌گفتند؛ چون انصافاً عامل بودند، نافذ در قلب بود. آن‌ها که آن حال معنوی و حال عامل بودن را داشتند و آن اثرات را بر جا می‌گذاشتند؛ کجا هستند؟! -

رجا چیست؟ حدّ رجا کجاست؟! هر مطلبی، حدّی دارد که اگر حدّ آن رعایت نشود، یا به تفریط می‌افتیم و یا افراط. اگر این را رعایت کنیم، غوغا و محشر است و خیلی چیزها به دست آوردیم. امّا اگر رعایت نکنیم، صورت ظاهر، گاهی دلمان هم می‌خواهد متخلّق باشیم، امّا چون بلد کار نیستیم، می‌زنیم و خرابش می‌کنیم. علّت مباحث اخلاق همین است که بارها بیان کردم، بحث اخلاق نداریم، درس اخلاق است؛ چون ما باید متخلّق به اخلاق الهی شویم. این درس مانند مباحثی که در دانشگاه و حوزه خوانده می‌شود، مانند جبر و آنالیز و فیزیک و شیمی و کلام و ... نیست. اخلاق، روز ما است، شب ما است، رفتار ما است، کردار ما است، حتّی خواب ما است، بیداری ما است، نشستن با دیگران، برخاستن با دیگران، چه نوع رفتاری کنیم؟ کجا رحمت باشیم؟ کجا طوری باشیم که حتّی اشداء باشیم. دیگر بالاتر از پیامبر که رحمه للعالمین بودند که نداریم. آن پیامبری که خداوند به او فرمود: «وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظیم‏» . آن پیامبری که همه عالم به وجود اوست. ولی این‌طور نیست که فکر کنیم رأفت خالی است، بلکه یک جایی اشداء یعنی شدیدترین و باب افعل التفضیل است. حالا کجا باید این‌گونه بود و حدّ آن چیست؟ لذا حتّی آن اشداء علی الکفّار هم حدّ دارد. یعنی با اینکه اشداء از باب افعل التفضیل است و به معنی شدیدترین می‌باشد، ولی عندالاولیاء برای آن هم حدّی قائل هستند. همه چیز حساب و کتاب دارد. امّا مهم این است که ما این حساب و کتاب را بفهمیم. اگر این را بفهمیم، برنده‌ایم و می‌توانیم گام‌های بندگی پروردگار عالم را برداریم.

لذا در اوّل بحث بیان کردم که همه ما در دایره بندگی هستیم و هیچ احدی از دایره بندگی خارج نمی‌شود، منتها یا نعوذبالله عبد شیطان است و یا عبد نفس دون است. یا اینکه عبدالله شده است. اگر می‌خواهیم عبدالله شویم، باید راین راه‌ها را بدانیم و گام‌هایمان براساس بندگی پروردگار عالم باشد. اصلاً گفتند: یک معنی شیعه یعنی کسی که پیرو است و در جای پای معصوم(ع)، پا می‌گذارد. یعنی نه یک قدم جلوتر می‌رود و نه یک قدم عقب می‌ماند. گام به گام با معصوم(ع) پیش می‌رود و دقّت می‌کند که حالش، حال معصومین(ع) شود. البته منظور این نیست که ما معصوم شویم، نمی‌توانیم معصوم شویم. امّا چرا بعضی‌ها آن‌قدر جلو رفتند که تالی تلو معصوم شدند؟ علّت العلل تالی تلو معصوم شدن آن اولیاء خدا، این است که آن‌ها مطیع محض هستند و گام به گام با معصوم(ع) پیش می‌روند. یعنی همان دو بال پرواز، ادب و اطاعت را دارند. پس هر چه جلوتر می‌رویم، معلوم می‌شود که چرا این‌قدر بر این دو بال پرواز برای بندگی خدا تأکید شده است. وقتی گام به گام با هم شد، طبیعی است دیگر افراط و تفریطی نیست. اگر کسی افراط کرد و احساس کرد ذوی العقول شده، می‌بازد.

همان‌طور که بیان کردیم مختار ثقفی با اینکه دل اهل‌بیت(ع) را شاد کرد، مقامش به مقام هیچ یک از شهدای کربلا نمی‌رسد. شاید کسی بگوید: چرا این‌طور می‌گویید؟ او که آن موقع در زندان بود! شاید اگر آزاد بود، می‌آمد. باید گفت: این‌طور نیست و اصلاً خدا می‌خواست که آن موقع در زندان باشد و اجازه به او ندادند که به صف شهدای کربلا وارد شود. خدا نخواست و نگذاشت این‌چنین شود. چون در مقابل امام مجتبی(ع) اظهار فضل کرد که اگر الآن با این سپاهی که تو داری، برویم، شکست می‌خوریم. البته همان‌طور که عرض کردم، به صورت ظاهر همه چیز همان‌گونه که مختار گفته بود، شد و اتّفاقاً دو دو تا چهارتاهای او هم درست بود و در همان جنگ به ران مقدّس امام ضربه‌ای زدند و شکاف دادند و حضرت تا آخر عمر، می‌لنگیدند. یعنی حضرت در آن جنگ به صورت خیلی بدی، جراحت دیدند. ابن عبّاس را هم خریدند. لذا درست بود و در ظاهر هم شکست خوردند. امّا مختار یادش رفته بود که بادی مطیع محض باشد، یادش رفت او امام است و من، مأموم هستم. بنا نیست در یک جامعه، دو امام باشد.

چرا این‌گونه هستند؟ چون متخلّق به اخلاق الهی نیستند. البته این، بدین منظور نیست که مختار، اخلاق بدی داشت، بلکه متخلّق به اخلاق الهی یعنی انسان هر آنچه را پروردگار عالم می‌گوید، یک به یک انجام بدهد. نه افراط کند و نه تفریط.

پروردگارا! به اولیاء و انبیائت، ما را همان‌گونه که خودت می‌خواهی، قرار ده (چون خداوند برای همه ما خوبی می‌خواهد و ما هستیم که بلد نیستیم و با خدا لجبازی می‌کنیم و می‌خواهیم طور دیگری باشیم).

خدایا! ما را از بندگان صالح خودت قرار بده. ما را متخلّق به اخلاق الهی قرار بده.

ای خدا! ما را از جهل و نادانی دور بگردان و مزیّن به عقل سلیم قرار بده.

خدایا! به اولیاء و انبیائت، آن عقل کلّ، آقا جانمان، امام زمان به فریادمان برسان. نائبش، رهبر عظیم‌الشّأنمان محافظت بفرما.

یک راه برای در امان ماندن از افراط و تفریط

«السّلام علیک یا مولای یا صاحب العصر و الزّمان»

یکی از راه‌های پناه بردن از اینکه به افراط و تفریط نیافتیم، خود آقا جان، حضرت حجّت(روحی له الفداء) است. این توسلّی که من عرض می‌کنم که هرشب با آقا جان داشته باشید، یکی از خصایص آن طبق فرمایش اولیاء، این است که اگر کسی خودش را به آقا جان سپرد، از قضایای افراط و تفریط دور می‌شود. چون ما خودمان خیلی از چیزها را نمی‌دانیم و بدون این توسلات گرفتار می‌شویم و به چه کنم چه کنم می‌افتیم. وقتی انسان با آقا جان هر شب حرف بزند، آن امام رئوف و کریم، آن آقای خوبی‌ها، آن آقایی که آنچه همه خوبان عالم دارند، او یک‌جا دارد؛ عنایت می‌کند. آن آقایی که جدّ مکرّمش فرمود: «لو ادرکته لخدمته مادام حیاتی»، آن آقایی که انبیاء منتظرش بودند. آن آقایی که خیلی‌ از بزرگان و اولیاء، تمام عمر گریه کردند و ناله و فغان زدند، اعمال نیک انجام دادند و اعمال متسحبّی خود را وقف آقا کردند و یا به مادرش حضرت نرجس خاتون(علیها الصّلوة و السّلام) دادند و گفتند: هر عمل مستحبّی که انجام می‌دهیم، برای حضرت نرجس خاتون(علیها الصّلوة و السّلام) باشد، همه این کارها را کردند که یک بار آقا جان را ببینند. یا توفیق داشته باشند زمانی که آقا جان، می‌آیند؛ در آن زمان باشند که اگر بشود، چه می‌شود.

«السّلام علیک یا مولای یا بقیة اللّه»

آقا جان! اگر یک شبی هم خواست این توسل یادمان برود، شما کریمی، قسمت می‌دهیم به مادرت حضرت نرجس خاتون که اجازه نده که ما یاد شما را فراموش کنیم. قربانت بروم، یاد تو چه شیرین است!

امّا این آقایی که ما مدام می‌گوییم هر شب یادش کنید، خودش همیشه (نه فقط هر شب) یاد یک آقایی است و خودش فرموده: یا جداه! من هیچ لحظه آن مصیبت‌هایی که در کربلا برای شما پیش آمد را فراموش نمی‌کنم. یکی از آن لحظاتی که آقا هیچ موقع فراموش نمی‌کنم آن احظه‌ای است که این بدن مطهّر را محاصره کردند .....

«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى‏ الْأَرْوَاحِ‏ الَّتِی‏ حَلَّتْ‏ بِفِنَائِکَ‏ عَلَیْکَ‏ مِنِّی‏ سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکَم

السَّلَامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَى أولاد الحسین و علی أَصْحَابِ الْحُسَیْن‏».





نوع مطلب : نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، تزکیه نفس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، حدیث، آیت‌الله روح‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) گفت: من نکته‌ای از آیت‌الله مولوی قندهاری‌ بیان کنم، ایشان فرمود توسل به جوادالائمه(ع) برای خروج از گناه در جوانی مؤثر است. در جوانی دیدی یک جایی شیطان دارد فریبت می‌دهد، توسل به جوادالائمه زیاد داشته باش.

رمزی برای خروج از گناه در جوانی

به گزارش افکارنیوز ، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) حکیمیه تهران در تازه‌ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «مراقبه» پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:

*مراقبه در اعمال خیر!

بیان کردیم: انسان باید بالجد بداند که هم ذوالجلال و الاکرام، مراقب اوست و هم عالم، از جمله اعضاء و جوارح خود انسان که روایت آن بیان شد.

تفاوت این دو مراقب هم این است که مراقب اوّل، مراقب لطیف، مراقب رحیم و مراقب با جود و کرم است، عیب انسان را می‌پوشاند و ستّار العیوب است؛ امّا مراقب‌های دیگر حتّی اعضاء و جوارح خود انسان، ولو اینجا هم شهادت ندهند، فردای قیامت، علیه انسان شهادت می‌دهند. یعنی مراقبینی هستند که اعمال انسان را ضبط می‌کنند و بعد علیه انسان شهادت می‌دهند.

لذا اگر انسان در این مطلب، خوب تأمّل کند، در این دنیا حتّی به خودش هم اعتماد نمی‌کند! چون هم در بیرون، دشمن دارد و هم دشمن‌ترین دشمن‌ها را در درون دارد «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ‏ الَّتِی‏ بَیْنَ‏ جَنْبَیْک‏». آنکه من را فریب می‌دهد و امروز دنیا و ما فیهای آن و جلوات آن را به رخ من می‌کشد و من را به دنیا و گناه دعوت می‌کند. امّا فردا او، اوّل مدّعی است و این اعضاء و جوارحی که با او گناه کردند و به صورت ظاهر لذّت بردند، دشمن من می‌شوند. لذا این لذّت گذرا که به نامردی اعضاء و جوارح ختم می‌شود که علیه خود انسان شهادت می‌دهند، ارزش ندارد. لذا انسان در همین مطالب، مواظب است.

این‌که می‌خوانیم که در زمان نبیّ مکرّم، خاتم رسل، محمّد مصطفی(ص)، بعضی از صحابه، ریگ‌های ریزی در دهان می‌گذاشتند که اگر می‌خواستند حرف بزنند، آن‌ها حرکت کنند تا به تعبیری مز مزه کنند که چه می‌خواهند بگویند. چون می‌ترسیدند این زبان - که بیان می‌شود زبان سرخ، سر سبز می‌دهد بر باد - فردای قیامت علیه‌شان شهادت ‌دهد و به آن اعتماد نداشتند.

لذا اولیاء خدا، عرفای عظیم‌الشّأن و متخلّقین به اخلاق الهی قائل به این هستند که یکی از خصوصیّات عبد حقیقی باید این باشد که هرگز به هیچ چیز، جز لطف و پروردگار عالم، ولو افعال و کردار خودشان هم اعتماد نداشته باشند. چون اولیاء خدا می‌گویند: یکی از انواع انحراف، این است که صورت ظاهر اعضاء و جوارح گناه نمی‌کنند، امّا در اصل، گناهی می‌کنند که شاید از بعضی گناه‌ها، بدتر باشد و تو را فریب ‌دهد. مثلاً با دستت صدقه دادی که صدقه، ضلّ و سایه است و ترفع البلاء است، امّا بعد از آن، فخر بفروشی!

عرفا، نکته‌بین هستند. آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی نکته‌ای را در مورد این روایت که می‌فرماید: اگر دست راستت صدقه داد، دست چپت نفهمد، می‌فرمودند که نکته خیلی عجیبی است. می‌فرمودند: معنی این روایت، می‌تواند این باشد که این دست، حتّی در عمل خیر، خیلی احساس نکند کاری کرده که آن دست هم خبر نداشته باشد. و إلّا معمول آن، این است که تمام اعضاء وجوارحی که متعلّق به من هستند، از هم باخبر هستند. مگر می‌شود من دست در جیبم بکنم و دست دیگرم نداند؟! این، صورت ظاهر مسأله است، امّا موضوع، این است که آن‌ قدر مراقب باش که حتّی به عمل خیرت اعتماد نکن.

لذا در مراقبه، علاوه بر اینکه باید مراقب باشی که با اعضاء و جوارحت که فردای قیامت، علیه تو شهادت می‌دهند، گناه نکنی که هیچ! باید حتّی به اعمال خیری هم که اعضاء و جوارحت انجام می‌دهند، اعتماد نکنی؛ یعنی باید فقط اعتماد به ذوالجلال و الاکرام، آن هم به لطف پروردگار عالم داشته باشی. «عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک یا کریم».

*۳ خصلتی که مؤمن به آن محتاج است

وجود مقدّس حضرت جواد الائمّه(ع) روایتی دارند که به مناسبت شهادت آن امام همام، از آن، بهره می‌بریم. حضرت در این روایت نکته‌ای را بیان می‌فرمایند که بسیار عالی است. می‌فرمایند: «المؤمنُ یَحتاجُ إلى تَوفیقٍ مِن اللّه، و واعِظٍ مِن نَفسِهِ، و قَبولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ». مؤمن در هر حالی احتیاج به سه خصلت دارد:

۱. توفیق از جانب خدا

«تَوفیقٍ مِن اللّه»، یعنی باید بداند اگر عمل خوبی هم انجام می‌دهد، به خاطر خودش نیست، بلکه توفیقی از جانب خداست، «وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّه». ما هم باید این مطلب را تمرین کنیم و آن‌قدر مراقب باشیم که دائم به خودمان تذکار بدهیم.

*اصل مراقبه، در تذکار دائمی است

سلطان العارفین، آیت‌الله العظمی ملّا فتحعلی سلطان‌آبادی‌، آن آیت عظمی می‌فرمایند: اصل مراقبه، در تذکار است. یعنی اگر می‌خواهی مراقبه داشته باشی، مدام به خودت تذکر بده و یادآوری کن. آن‌قدر بگو که ملکه وجودیت بشود.

عندالاولیاء، حتّی عادت، چیز بدی نیست. البته اگر عادت به عمل زشت بود، چیز بدی است. امّا مثلاً اگر انسان، عادت کرد که تا اسم حضرات معصومین(ع) را شنید، ناخودآگاه صلوات بر محمّد و آل محمّد(ص) بفرستد، این عادت، عادت خوبی است. درست است که این کار او، حسب عادت است، امّا خوب است.

گاهی سؤال پیش می‌آید: اگر در یک جایی شنیدیم که دارند صلوات می‌فرستند و می‌گویند: برای سلامتی ... صلوات، امّا نفهمیدیم برای سلامتی چه کسی می‌گویند، فقط شنیدیم همه دارند صلوات می‌فرستند و ما هم حسب عادت، صلوات فرستادیم، آیا کار ما درست است؟! شاید برای یک ضد انقلاب یا دشمن ولایت و ... صلوات فرستاده باشند! باید گفت: چرا غلط باشد؟! شما لفظی را شنیدید که عنوان درود بر محمد و آل محمد(ص) است و حالا کار ندارید برای چه کسی دارند می‌گویند و شما هم به پیامبر و آلش درود فرستادید.

لذا سلطان‌العارفین، آیت‌الله العظمی ملّافتحعلی سلطان‌آبادی‌ می‌فرمایند: اصل مراقبه این است که مدام به خود تذکار دهی و یادآوری ‌کنی. پس انسان باید دائم به خودش بگوید: این عمل خیر برای من نیست؛ چون اعضاء و جوارح برای من نیست. ضمناً توفیق این عمل خیر هم برای من نبوده، بلکه پروردگار عالم مرحمت کرده است «وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّه».

اگر واقعاً این را بدانیم و ملکه وجودی‌مان شود که همه توفیقات از جانب خداست، معلوم است دیگر به عجب، گرفتار نمی‌شویم. اولیاء می‌گویند: بالاترین گناه مؤمنین، عجب است و به همین خاطر، ظنّ به اکبر و عجب، عند الاولیاء، مطلبی است که خیلی از آن، ناراحت هستند و مواظب هستند که نکند فکر کنند برتر از دیگران شدند.

*مراقبه اولیاء خدا

لذا وقتی در دعا می‌گوییم: «إلهی لاتکلنی إلی نفسی طرفة عین ابداً»، معنایش، برای امثال من، این است که نکند یک لحظه رهایم کنی؛ چون اگر رها بشوم، گناه می‌کنم و این اعضاء و جوارح را در استخدام گناه درمی‌آورم و در آن راه، خرجش می‌کنم. امّا عرفای عظیم‌الشّأن با این دعا می‌خواهند بگویند: یک موقع من را به حال خودم واگذار نکنی که فکر کنم اعمالم از ناحیه من است و احساس کنم که این، من هستم که دارم این عمل را انجام می‌دهم؛ چون این عجب، یک گرفتاری و گناه بزرگی در بین گناهان کبیره است - شما می‌توانید به بحث عجب در حدیث اربعین امام راحل عظیم‌الشّأن مراجعه کنید که عجیب تکان‌دهنده است! -

لذا وقتی عنوان عجب به وجود می‌آید، اولیاء خدا می‌ترسند، می‌لرزند و وحشت دارند که نکند من که دو عمل صالح انجام دادم، فکر کنم بهتر از دیگران هستم. چون ای بسا آن کسی که یک عمر گناه می‌کند، در یک لحظه، تحوّلی در او ایجاد شود و اوج بگیرد، ولی آنکه عمل صالحی دارد، فکر کند این توفیق برای خودش است و در آن، باقی بماند!

آن پروردگاری که بیان کردیم همیشه مراقب است، این‌قدر در مراقبه، عنایت دارد و لطف می‌کند که نه تنها گناهان فردی را که قبلاً گناه می‌کرده، به رخش نمی‌کشد و توبه او را می‌پذیرد، بلکه می‌فرماید: «یُبَدِّلُ اللّه سَیِّئاتِهِمْ حَسَنَاتٍ»! یعنی تمام گناهان او را به حسنات تبدیل می‌کند.

مگر می‌شود که کسی، یک عمر گناه کند، حالا همه آن گناهان، تبدیل به حسنه شود؟! ما درک نمی‌کنیم یعنی چه! وقتی توبه کردیم، نه تنها پاکش می‌کند، بلکه می‌گوید: چقدر گناه کرده بودی، یک؟ دو؟ ده؟ صد؟ هزار؟ - یک عمر، گناه کردیم و دیگر حسابش از دستمان در رفته - حالا همه آن‌ها را تبدیل به حسنات می‌کنم!

اگر یک مقدار تأمّل کنیم، می‌بینیم این، دیگر واقعاً خیلی عجیب و غریب است! جود و کرمش تا کجاست؟! گاهی انسان در خانه کریم می‌رود، امّا او، «اکرم الاکرمین» است و هر چه گناه کردی، تبدیل به حسنه می‌کند!

لذا مراقبه عرفا، این است که می‌گویند: من می‌ترسم آن شخص گناه‌کار توبه کند، جلو برود و اوج بگیرد و من هنوز مانده باشم و فکر کنم این، عمل من است! لذا اولیاء خدا بعد از اینکه مراقبه می‌کنند که گناه نکنند، از آن‌جا به بعد، دیگر مراقبه می‌کنند که نکند بگویند: این عمل صالح، برای من است، «وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّه».

لذا نکته‌ای را بیان کنم که خیلی جالب و زیبا است! خدا آیت‌الله مولوی قندهاری‌، آن کنز خفیّ الهی را رحمت کند. یکی از اعاظم به مشهد آمده بودند و به دیدن آقا رفتند. بنده هم به همراه ایشان رفتم. آقا از ایشان خیلی استقبال کردند. بعد آن مرد بزرگوار و الهی(رحمة اللّه علیه) گفتند: آقا! من دوست دارم شما به من یک ذکر بگویید. با هم تعارفاتی کردند و بعد آقا فرمودند: حالا که امر می‌فرمایید عرض می‌کنم، شما زیاد بگویید: «وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّه» و مدام به این ذکر، مشغول باشید.

بنده با یکی از آقایان و همچنین حاج شیخ علی خسروی - که الآن هستند و خدا حفظشان کند - در آن‌جا بودیم. آقا بعد از اینکه این ذکر را به آن مرد الهی بیان کردند و حتّی به عدد مخصوص هم گفتند - که حالا آن عدد را بیان نمی‌کنم - ، به ما فرمودند: شما نگویید!

من تعجّب کردم و با خود گفتم: ذکر، ذکر است، چرا ما ذکر به این قشنگی را نگوییم؟! آقا در آن جلسه چیزی نفرمودند. امّا خیلی جالب است، بعد از مدّتی که مجدّداً به مشهد رفتیم، آیت‌الله مولوی قندهاری‌ فرمودند: آن روز خیلی مِن مِن می‌کردی و در درون خودت می‌گفتی: بپرسم یا نپرسم - جالب این است که دقیقاً همین‌طور بود و انصافاً خیلی دوست داشتم که بپرسم - ، ولی اگر می‌پرسیدی، می‌گفتم. حالا من خودم می‌گویم، آقاجان! آن مرد الهی، مراحلی را طی کرده و در مرحله بالای مراقبه هست و فقط باید برای اینکه لحظه‌ای غفلت نکند - که این‌طور هم نمی‌شد؛ چون ایشان مراقبه عجیبی داشتند - این ذکر «وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّه تبارک و تعالی» را به همان عدد مخصوصی که برای ایشان بیان کردم، بگوید.

لذا اینکه بدانیم توفیقات انجام اعمال خیر هم از جانب خداست، از مراقبه است. یک موقع کسی مراقبه می‌کند که با این دست، با این چشم و ... گناه نکند، امّا باید دانست که مراقبه مراحل بالایی هم دارد و اولیاء خدا هم تا آخر عمر مراقبه دارند، امّا این مراقبه کجا و آن مراقبه کجا؟! البته آن‌ها هم از همین مراقبه اوّلیّه به آنجا رسیدند.

۲. واعظی در درون

لذا وجود مقدّس حضرت جواد الائمه(ع) عنوان احتیاج دائمی مؤمن را بر این سه چیز قرار می‌دهند که اوّلین مورد آن، « تَوفیقٍ مِن اللّه ِ عزّوجلّ» است. مسأله دوّم که باز هم به مراقبه برمی‌گردد، این است که حضرت می‌فرمایند:

«و واعِظٍ مِن نَفسِهِ»، یک واعظی از درون خودش داشته باشد. این مطلب اتّفاقاً از آن مراقبه‌های دائمی است.

با یکی از اولیاء خدا‌ (همین بزرگواری که از آیت‌الله مولوی قندهاری‌ ذکر گرفتند) به حرم حضرت ثامن‌الحجج(ع) رفتیم. بنده عرض کردم: آقا! من می‌روم تجدید وضو می‌کنم، شما بروید تا من بیایم. من فقط می‌خواستم وضو بگیرم، امّا ایشان فکر کرده بود که من می‌خواهم به بیت‌الخلاء هم بروم. من وضو گرفتم و سریع آمدم، دیدم ایشان نزدیک ضریح دارد خیلی راحت با امام رضا(ع) حرف می‌زند. من پشت سر ایشان بود و ایشان خیلی آرام می‌گفت: به لطف شما وضعم بد نیست، امّا آنکه ما خواستیم و خدمتتان عرض کردیم، آن را مرحمت کنید که ما آدم شویم و ... . بعد همین‌طور اشک بر روی محاسنشان می‌ریخت. یعنی آقا را می‌دید و حرف می‌زد!

کما اینکه آیت‌الله مولوی قندهاری‌ هم همین‌طور بودند و خود حضرت از درون ضریح، به ایشان شیئی را داده بودند که این شیء را درون کفن ایشان گذاشته بودند و با ایشان دفن کرده بودند.

آن مرد بزرگوار الهی هم که ما با ایشان مشهد رفته بودیم، همین‌طور با حضرت حرف می‌زد. خیلی عجیب بود. من یک‌باره گریه‌ام گرفت. آقا متوجّه شد، گفت: آمدید؟! مگر بیت‌الخلاء نرفته بودید؟! گفتم: بله، ولی فقط می‌خواستم وضو بگیرم. من فهمیدم که این ارتباط برای ایشان خیلی راحت بود. کأنّ می‌بینند.

همین حالت «واعِظٍ مِن نَفسِهِ» را هم من در ایشان دیدم. ایشان یک موقع ناخودآگاه بیان می‌فرمود: نمی‌دانم چه کاره‌ام، نمی‌دانم چه کاره‌ام، نمی‌دانم چه کاره‌ام ... . یعنی یک چیزی کأنّ از درون با او حرف می‌زد، یا مثلاً به لسان قالیه دائم می‌فرمود: همه چیز خودش است، ما هیچ کاره‌ایم، همه چیز خودش است. حتّی دیگران هم این مطالب را از ایشان شنیده بودند؛ یعنی این واعظ در درون، مدام به او می‌گوید که تو هیچ کاره‌ای و این‌ چنین مراقبت می‌کند. ایشان خودمانی با پروردگار عالم صحبت می‌کرد و می‌گفت: بدبختی‌ها از من است، کَرم از توست، قربانت بروم کَرمت را زیاد کن.

یعنی اولیاء خدا در درون می‌دانند اگر مطالبی دارند و با این اعضاء و جوارح، عمل خیری را انجام می‌دهند، از لطف اوست، لذا می-گوید: کَرمت را زیاد کن. بعد هم که می‌گوید: بدبختی اگر باشد، از من است؛ یعنی وقتی گناه کردم، از من است که نعوذبالله زبانم را به غیبت و تهمت چرخاندم یا یک لحظه می‌خواستم گوشم را تیز کنم که غیبت بشنوم و ... .

مطلبی در مورد مراقبه همین مرد الهی بگویم که خیلی جالب است. یک مطلبی پیش آمده بود و دو نفر داشتند به تعبیری با هم جرّ و بحث می‌کردند. من گفتم: آقا! بگذارید ببینیم چیست. فرمود: گوش نده، اوّلش می‌خواهی ببینی که جرّ و بحث این‌ها چیست که بخواهی حل کنی و کار خیر انجام دهی؛ بعد آرام آرام عادت می‌کنی که حرف‌های دیگران را بدون اینکه آن‌ها بخواهند گوش دهی. اگر بخواهند موضوعشان را حل کنند، خودشان سراغ تو یا سراغ من می‌آیند؛ خودت نمی‌خواهد گوش دهی.

لذا گاهی این مطالب، انسان را فریب می‌دهد. باید مواظب باشیم که این واعظ در درون، واعظ حقیقی باشد. وقتی با خود می‌گویی: ببینم قضیّه چیست که این‌ها با هم بحث می‌کنند، واعظ درونی تو باید بگوید: چرا گوش می‌دهی؟! گوش نده، اگر آن‌ها چیزی نیاز داشته باشند، خودشان پیش تو می‌آیند وگرنه خودشان دو رفیق هستند، حل می‌کنند. لذا وقتی دو طلبه در حجره دارند صحبت می‌کنند، به شمای طلبه ربطی ندارد که چه می‌گویند. وقتی دو دانشجو دارند در دانشگاه با هم بحث می‌کنند، به شما جوان عزیز ربطی ندارد. اگر مشکلی دارند خودشان حل می‌کنند. اگر خواستند، خودشان به تو می‌گویند، ولی اگر نخواهند، به تو ربطی ندارد. اینکه من گوش دهم، ببینم این‌ها چه می‌گویند، درست نیست؛ چون انسان آرام آرام عادت می‌کند و این گوش، گرفتار می‌شود، یله و رها می‌شود، تا یک چیزی شد، می‌ایستد ببیند چه می‌گویند.

*از رفاقت با کسی که مدام، گناه دیگران را می‌بیند، بر حذر باشید!

یک کسی خدمت آیت‌الله مولوی قندهاری‌ آمده بود و گفته بود: آقا! خیلی وضع، خراب است. آقا فرموده بودند: چطور؟!

به این مطلبی که می‌خواهم بیان کنم توجّه بفرمایید، البته این، به این معنا نیست که ما چشممان را به گناهی که کسی، مرتکب می-شود، ببندیم. اتّفاقاً روایتی است که وجود مقدّس جوادالائمّه(ع) بیان می‌فرمایند: اگر کسی، گناهی در جامعه دید و سکوت کرد، همان قدر گناه را به پای او هم می‌نویسند، البته اگر در خصوصی، خودش باشد که به من و تو ربطی ندارد و «وَ لا تَجَسَّسُوا» می‌شود. مثلاً یک موقعی کسی، بدبخت است و گرفتار شده و گناه می‌کند، باید دعا کنیم خدا هدایتش کند. به شرطی که فقط در خانه‌اش گرفتار شده باشد و به تعبیری خانه تیمی نباشد که یک عدّه دیگر، جوان‌ها را هم بیاورد و منحرف کند و نعوذبالله به مسائل جنسی و ... گرفتار کند. اگر آن طور شد، طبیعی است انسان باید جلوی آن‌ها بایستد و بگوید و افشا کند، این بحثش جداست.

امّا آن مطلبی که آن فرد می‌گفت، در بحث فردی بود که آمده بود نزد آیت‌الله مولوی قندهای‌ و گفته بود: کسی این‌ طوری است. ایشان فرموده بودند: پس برای چه می‌گویی؟ گفته بود: آقا! ما داریم رد می‌شویم، یک موقع نگاه می‌کنیم، می‌بینیم در ماشین خدای ناکرده دارند کارهای زشت و اعمال منافی عفّت، انجام می‌دهند. ایشان یک‌باره خشم کردند (اولیاء خدا تا مهربان هستند، مهربان هستند، ولی اگر خشم هم بکنند، بد خشم می‌کنند) و گفتند: آقا! شما غلط می‌کنید مردم را می‌بینید، این چشمت، هرزه است، چطوری شما داخل ماشین را می‌بینید؟! یک موقع ماشین دارد از جلوی شما می‌آید، می‌بینید، ولی اینکه خودتان نگاه می‌کنید تا ببینید چه خبر است، درست نیست. معلوم است دل شما مریض است و اختیار این چشم از دستتان رفته است، ولو به اینکه می خواهید بیان ‌کنید که گناه در جامعه زیاد شده است.

البته همان‌طور که بیان کردم، این مطلب به این معنا نیست که ما امر به معروف و نهی از منکر نکنیم. بحث، چیز دیگری است. بحث، این است که این چشم، هرزه شده است، مدام نگاه می‌کند ببیند این‌ها چکار می‌کنند.

بعد ایشان فرمودند: اگر کسی این خصلت را داشت و گفت: من دارم می‌بینم در ماشین‌های مردم چه خبر است، دارند این کار را می‌کنند و ...، با او رفاقت نکنید؛ چون شما را به انحراف می‌کشاند، ولو به صورت ظاهر مؤمن باشد. حالا اگر یک لحظه چشمت می‌خورد، اشکال ندارد، امّا چنین کسی قشنگ می‌خواهد نگاه کند ببیند چه خبر است و چه کار می‌کنند که این، معلوم است چشمش، هرزه شده است و ایشان می‌فرمودند: با او رفاقت نکنید، ولو به صورت ظاهر جزء مؤمنین، متدینین و حزب اللّهی‌ها باشد.

لذا چشم، خیلی مهم است و انسان باید مواظب باشد و در درون خودش واعظی باشد که بگوید: دقّت کن به گناه دچار نشوی، مواظب باش یک موقعی انحراف برای تو به وجود نیاید.

*مراقبه و یادآوری دائم

واعظ درونی چیست؟ به انسان دائم می‌گوید: هرچه خوبی است، از ناحیه خدا است و هرچه بدی است، از توست. پس اگر لطف خدا شامل حالش شد و توفیق کار خوب داشت، دیگر عجب او را نمی‌گیرد و می‌گوید: بدی از من است و خوبی از اوست؛ پس من کاره‌ای نیستم. مراقب است و این را دائم می‌گوید.

اولیاء خدا هرچه بالاتر می‌روند، همین «وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّه» که بیان کردیم، ذکر آن‌هاست که باید به آن عدد مخصوص هم بگویند چون باید دائم این مطلب را به خود تذکار بدهند (اصلاً خود ذکر یعنی یادآوری) و مدام یاد کنند، طوری که دائم شب و روزش را و حتّی در خواب بداند که همه توفیقاتش از ناحیه خداست.

این مطلب را راجع به وجود مقدّس آقاجانمان، حضرت حجّت‌بن‌الحسن‌المهدی(عج) هم بیان کردیم. اولیاء خدا این‌قدر یاد آقا هستند که فقط آن دقایقی که بیان کردیم: قبل از خواب، با آقاجان حرف بزنید، نیست. آن‌ها می‌نشینند، یاد آقاجان هستند؛ بلند می‌شود، یاد آقاجان هستند؛ امّا نه این‌که مدام بیان کنند و از ارتباط خود با آقا بگویند. این‌ها این‌ طور نیستند که بگویند: ما با حضرت ارتباط داریم و دکان و بازار راه نمی‌اندازند. اصلاً مگر این‌ها می‌آیند آن عشق‌بازی و خلوتشان با آقاجان را بیان کنند؟ با اینکه دائم یاد آقا هستند.

خدا آن مرد الهی و عظیم‌الشّأن حاج اسماعیل دولابی‌ را رحمت کند. ایشان یک مرتبه فرمودند: یک آقایی به نام سیّد حامد بود که پیر شده بود. یک مواقعی همین‌طور که داشت حرف می‌زد، می‌گفت: آخیش! یک مواقعی هم همین‌طور که نشسته بود می‌گفت: آخیش! گفتیم: آقا! این آخیش چیست؟ گفت: مگر من می‌گویم: آخیش؟! گفتیم: آقا! خواهشاً بگویید این چیست؟ ایشان فرمودند: آخر عمر این شخص بود، شاید به یک سال نگذشت که فوت کرد. به همین خاطر راضی شد و گفت: من یاد آقا هستم، منتها من از آن اوّلی که یادم آمد، گفتم: آخیش؛ یعنی خوشم آمد. حالا دیگر این مطلب، همیشگی شده و این آخیش من معنای دیگری دارد و ناخودآگاه می‌گویم.

کما اینکه من خودم این را در یکی از اولیاء خدا دیدم. خدا آیت‌الله دزفولی را رحمت کند. ایشان یک جمله داشت، می‌گفت: قربونت برم! گاهی هم می‌گفت: ای قربونت برم! معلوم بود کجا بودند و این‌ها دیگر ناخودآگاه به زبانشان جاری می‌شد.

اگر انسان، دائم به یاد مراقبت باشد «وَ واعِظٍ مِن نَفسِهِ»، اصلاً خصوصیّتش این می‌شود که دیگر می‌داند همه چیز از ناحیه خدای تبارک و تعالی است، لذا دیگر عُجبی او را نمی‌گیرد.

مراقبه‌ای که اولیاء خدا دارند؛ یعنی اوج مراقبه، همین است که می‌دانند همه چیز از ناحیه خدا است. خوبی‌ها از اوست و اگر بدی هست (ولو از من بدی‌ای نیست)، از من است. لذا دائم در درون خودش می‌گوید: یک موقع اشتباه نکنی، یک موقع فکر نکنی اگر یک موقع با این دستت گناه نکردی، کسی شدی، یک کس دیگری تو را کنترل کرده، دائم از او بخواه که بیشتر تو را کنترل کند تا بدبخت و گرفتار نشوی، مواظب باش خاک بر سر نشوی و ... (گاهی وقت‌ها چیزهایی را می‌گویند که برای ما، قابل شنیدن نیست و نمی‌توانیم تحمّل کنیم، می‌گوییم: یعنی چه؟! چرا این‌ها این حرف‌ها را می‌زنند؟! مگر کار خوبی است؟! اینها که حرف‌های عامیانه است که عوام این حرف‌ها را می‌زنند امّا این‌ها در درون خودشان این‌گونه حرف می‌زنند و به خود می‌گویند: مواظب باش).

۳. قبول نصیحت از هر کسی

مسأله سوم که جوادالائمه(ع) بیان می‌فرمایند - که اولیاء خدا می‌گویند: این هم از نشانه‌های مراقبه است؛ چون «یَحتاجُ» می‌فرمایند؛ یعنی در هرصورت نیازمند به این سه خصلت است - این است که می‌فرمایند: «و قَبولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ»، از هرکس او را نصیحت کرد، قبول کند.

لذا اگر می‌خواهید مراقبه داشته باشید، بروید جاهایی که شما را نصیحت کنند. اوّل انقلاب، حدود سال ۶۰، آیت‌الله شب زنده‌دار که اخیراً غریق رحمت الهی شدند، در فیضیه، بحث اخلاق داشتند.

خدا آیت‌الله راستی کاشانی را که الآن در قید حیاتند، حفظ کند. ایشان هم با اینکه خودشان درس اخلاق داشتند، می‌آمدند و پای درس اخلاق آیت‌الله شب زنده‌دار می‌نشستند. ایشان دیده بودند که آیت‌الله راستی کاشانی می‌آیند، گفتند: آقا! شما نیایید. ما اذیّت می‌شویم. این‌ها برای شما نیست. ما خجالت‌زده می‌شویم.

امّا ایشان باز هم می‌آمدند و می‌رفتند پشت ستون می‌نشستند. دو سه جلسه آمدند و آیت‌الله شب زنده‌دار متوجّه نشدند. جلسه سوم یا چهارم متوجّه شدند و گفتند: آقا! من گفتم شما نیایید، من را خجالت ندید و اذیت نکنید.

آیت‌الله راستی کاشانی گفته بودند: آقا! چه می‌گویید؟ من برای خودم نیاز دارم، نیاز دارم شما نصیحتم کنید و من بپذیرم.

خدا آیت‌الله شب زنده‌دار را رحمت کند، یادم نمی‌رود، ایشان یکباره زدند زیر گریه و گفتند: چه کنم مأمورم به گفتن وإلّا با این جمله‌ای که شما گفتی، من دیگر بحث اخلاق را تعطیل می‌کردم!

این «و قَبولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ» که حضرت می‌فرمایند؛ یعنی حتّی اگر مذنب به انسان نصیحت کرد، انسان نباید بگوید: برو بابا! تو می‌خواهی به من نصیحت کنی؟! عجبا! این پذیرش نصیحت از هر کس، یکی از خصائص مراقبه است که وجود مقدّس جواد الائمّه(ع) بیان می‌فرمایند که هر مؤمنی به آن، احتیاج دارد.

در احادیث قدسی است که گاهی شیطان آمده، انبیاء را نصیحت کرده و بعد هم پشیمان شده که چرا نصیحت کرده، امّا دارد که نصیحت کرده است.

خدا آیت‌الله العظمی بهجت، آن بهجت‌القلوب را رحمت کند. ایشان تابستان‌‌ها مشهد بودند. یک موقعی هم ما در تابستان برای زیارت به مشهد رفته بودیم و ایشان را دیدیم. بعد با ایشان تا درب منزل رفتیم، آن موقع خودشان هم پیاده می‌آمدند، بعد هم داخل رفتیم. ایشان نکاتی بیان فرمودند. بحث به اینجا رسید، فرمودند: اینکه می‌گویند: «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ‏ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» یعنی علم بما هو علم، نور است، امّا از یک طرف هم داریم: «العلم هو الحجاب الاکبر». ایشان فرمودند: اگر نور است، معنای حجاب چیست؟ جمع ضدّین محال است!

بعد خودشان فرمودند: ما یک علم عام داریم و یک علم خاص. علم خاص، یعنی حقیقت العلم. علم عام، یعنی سواد. بعد خیلی قشنگ بیان فرمودند که کتاب‌‌هایی که می‌خوانیم، سیاهی است و خواندن سیاهی‌ها و سوده، علم نیست، «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ‏ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء». فرمودند: اگر کسی جدّی عالم باشد، دیگر حجابی ندارد.

بعد فرمودند: شنیدید هم در روایت هست و هم در عرف بیان می‌کنند که مثلاً یکی از مشکلات عالِم، حسادت است. فرمودند: عالِم، اگر بالجد عالِم باشد و علم بما هو علم را کسب کرده باشد، اصلاً این حرف، حرف غلطی است، چون نور دارد. این کسی که حسود است، ظلمت دارد. فرمودند: عالِم اگر عالِم باشد، حتّی اگر ببیند حرف مذنب، حرف و نصیحت خوبی است، می‌پذیرد. نمی‌گوید: تو مذنبی، می‌گوید: حرفت قشنگ است، حرف، حرف خوبی است. کلام، کلام خوبی است. حالا هر کس نصیحت کند، مهم نیست.

*اولیاء الهی و دنبال نصیحت رفتن!

یک معنای دیگری که اولیاء الهی برای «و قَبولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ» تبیین کردند، این است که یعنی انسان باید به دنبال نصیحت باشد و هر کس، او را نصیحت کرد، بگوید: دستت درد نکند که نصیحتم می‌کنی. این خیلی مهم است؛ یعنی آماده پذیرش نصیحت است. نمی‌گوید: من خودم بالا رفتم و مطالب را طی کردم.

خدا آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی را رحمت کند. ایشان دهه آخر صفر، روضه داشتند و با وجود مریضی‌شان مقیّد بودند از اوّل بیایند و تا آخر بنشیند. روضه حضرات مراجع و بیوت شریفشان این‌ طور است که مثلاً اگر از ۹ صبح شروع می‌شود تا نزدیک به اذان ادامه دارد و مثلاً چهار یا پنج از آقایان می‌آیند و یک ربع، بیست دقیقه‌ای صحبت می‌کنند و بعد مداحی و روضه‌خوانی هم مابینشان هست. به آقا گفته بودند: آقا! شما خسته می‌شوید. گفته بودند: من نصیحت می‌خواهم، موقع خوبی است.

یک سری قاری قرآن را خدمت آیت‌الله العظمی گلپایگانی بوده بودند. اوّل از همه به آنان فرموده بودند: شما قاری هستید، بگذارید من نمازم را بخوانم، ببینید من نمازم را صحیح می‌خوانم یا غلط می‌خوانم. گفته بودند: آقا! شما خودتان مرجع تقلید هستید! گفته بودند: اشکال ندارد، من نمازم را می‌خوانم، ببینید صحیح می‌خوانم یا غلط می‌خوانم!

بعد به یکی از این‌‌ها گفته بودند: کدام آیه قرآن در دلتان نشسته، آن را برای من بخوانید و یک مقدار من را موعظه کنید.

آن‌ها هم گریه کرده بودند که آقا چه می‌گویند؟! اوّل که می‌گوید: من نمازم را می‌خوانم، شما ببینید درست می‌خوانم یا نه، بعد شما که با قرآن مأنوسید، بگویید: کدام آیه قرآن در دلتان نشسته، آن آیه را بخوانید و من را نصیحت کنید.

«و قَبولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ» هرکه نصحیت کند، می‌گویند: چشم. اگر انسان این طور شود، این سه وجهی که بیان کردیم، چه می‌شود؟! معلوم است دیگر، اگر همه ما این‌طور شویم، واقعاً آن مدینه فاضله‌ای که دنبالش می‌گردیم، به وجود می‌آید و دنیا، گلستان می‌شود. دیگر عُجبی نیست، تکبّری نیست، منیّتی نیست و ... .

همان‌طور که بیان کردم: آیت‌الله العظمی بهجت فرمودند: حسود، دیگر عالِم نیست. اگر بگویند: کسی حسود است، او سواد خوانده است. مگر می‌شود عالم که علم بما هو علم، همان که فرمودند: «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ‏ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» دارد، حسودی کند؟ خیر. خدا آیت‌الله سیبویه را رحمت کند. من خودم از زبان مبارکشان شنیدم که ایشان در مجلسی که خیلی از آقایان روحانی بودند، فرمودند: به خدا قسم! من از اوّ‌ل عمر تا به حال، به هیچ احدی، حسادت نکردم.

آیت‌الله سیبویه یک موقعی وارد مجلس یکی از آقایان سادات که از منبری‌‌های مشهور هم هستند (الان هم هستند و من اسم نمی‌برم) وارده شده بودند. ایشان هم بالای منبر گفته بودند: آقا دارند می‌آیند، اجازه بدهید آقا رد شوند. آقا که پیرمردی بودند جلو آمده بودند و او که جای بچّه آقا می‌شد، داشت روی منبر صحبت می‌کرد (البته او هم الان سنش بالاست امّا یک زمانی جای بچّه آیت‌الله سیبویه می‌شد). آقا جلو آمدند و روی پله اوّل منبر رفتند، لب او را بوسیدند، پیشانی او را بوسیدند و بعد رفتند نشستند. گفتند: او دارد راجع به «قال الصادق و قال الباقر» می‌گوید و مردم را موعظه می‌کند و مردم پای وعظ او رشد می‌کنند. آیت‌الله سیبویه این‌طور بودند! اصلاً حسادت برایشان معنا نداشت. عالم ربّانی این است. این‌‌ها هستند که حکیمند، «هَلَکَ مَن لَیسَ لَهُ حکیمٌ یُرشِدُهُ» این، ارشاد عملی است، «کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ‏ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُم‏»، این‌طور است.

حال اولیاء خدا، این است. دائم مراقبند. جدّی اگر همه این‌طور شوند، چه می‌شود؟! غوغا می‌شود، گلستان می‌شود، مدینه فاضله می‌شود. اصلاً دیگر چیزی به نام بدی وجود ندارد. بدی دیگر معنا ندارد. همه هم آمدند ما را به این قضیه دعوت کند. هم انبیائش آمده‌اند ما را به این قضیه دعوت کنند، هم ائمّه و اولیاء خدا.

*رمزی برای خروج از گناه در جوانی!

روایات دیگری هم بود که دیگر مجالی نیست تا بیان کنم. علی‌ای‌حال مراقبه شامل چنین مواردی است که در این جلسه، از روایت وجود مقدّس حضرت جواد الائمه(ع) هم استفاده کردیم، جوان‌ترین امامی که جود و کرم دارد.

من نمی‌دانم شما هم تأیید می‌فرمایید یا نه، از بعضی سؤال کردم، دیدم آن‌‌ها هم همین حرف من را می‌زنند. این حالی است که من خودم دارد. از قدیم الایّام، هر موقع به کاظمین رفتیم، این نظر را داشتیم که صحن و سرای کاظمین، حرم شریف جوادین کاظمین(ع بوی امام رضا(ع) را می‌دهد. یک حال عجیبی است، انگار که در صحن و سرای امام رضا هستید. به تعبیری خیلی هم سبک است و آرامش دارد. انسان دوست دارد، دائم در آن صحن و سرا بنشیند، یک چیز عجیبی است. البته نه اینکه حرم حضرات معصومین دیگر این‌طور نباشند، ولی این‌‌ها دلی است، شما هم به این مطالبی که دلی گفته می‌شود، خیلی خرده نگیرید، ولی واقعاً این حال هست.

شاید یک دلیلش این است که می‌دانید بین ائمه(ع) وجود نازنین ایشان، خیلی مظلوم است. هم در کودکی به آن سبک و سیاق یتیم شدند، هم به اجبار حاکم، آن حکّام بنی‌العبّاس، با آن سبک و سیاق با دختر مأمون ازدواج کردند. بعد هم می‌بینیم بخاطر ظلم‌‌هایی که می‌شود، ایشان در جوانی به شهادت می‌رسند.

می‌دانید حتّی یک عدّه از خود اهل‌بیت(ع) هم اوّل، یک مقدار مشکوک به قضیّه امامت ایشان بودند. حالا من نمی‌خواهم وارد آن بحث شوم. چون می‌دانید مادرشان به ظاهر کنیز بود و ... . «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم‏»، «لا فرق بین العرب و العجم الا بالتّقوی» و آیات و روایات شریفه‌ بسیاری را که راجع به تقوا است، یادشان رفته بود. لذا إن‌قلت داشتند. از جمله راجع به اینکه مگر یک فرزند کوچک می‌تواند امام شود و ... . امّا علی‌ای حال حضرت، مظلوم مسموم است. خیلی مظلوم است. خیلی هم خدای متعال به او عنایت کرده است. جالب است مثل جدّ مکرّمشان، باب الحوائج هم شده است. لذا کنار جدّ مکرّمشان هم هستند.

من نکته‌ای از آیت‌الله مولوی قندهاری‌ به خصوص برای جوان‌‌های عزیز بیان کنم. ایشان می‌فرمودند: توسّل به جوادالائمه(ع) برای خروج از گناه در جوانی مؤثّر است. در جوانی دیدی یک جایی شیطان و نفس دون، دارد فریبت می‌دهد، توسّل به آقا، جوادالائمه زیاد داشته باش. این هم یک رمز است. ایشان جواد است و جود و کرم دارد.

«السّلام علیک یا مولای یا محمّد بن علی، ایّها الجواد،یابن رسول الله یا حجّة الله علی خلقه، یا سیدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الی الله و قدّمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله»

مرجع : خبرگزاری فارس




نوع مطلب : حدیث، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، فساد و انحطاط اخلاقی، تزکیه نفس، آیت‌الله روح‌الله قرهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به گزارش فرهنگ نیوز ، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) و استاد اخلاق با اشاره به اینکه مسأله فلسطین، یک مسأله قومیتی نیست، ابراز داشت: مسأله فلسطین در مرحله نخست به واسطه مسجدالاقصی و بیت‌المقدس مسأله جهان اسلام و در مرحله دوم به واسطه اشغال این سرزمین ارتباط با جهان اسلام دارد، زیرا خط مقدم جنگ با یهود و صهیونیسم جهانی است.

*فرمان امام(ره) مبنی بر نامگذاری روز قدس از الهامات الهی است

وی افزود: پس مسأله فلسطین ارتباطی با یک ملیت، قومیت، حتی عربی و غیر عربی ندارد، نه تنها ما به عنوان کشور ام‌القرا، مسلمانان آسیای میانه در کشورهایی نظیر مالزی و اندونزی، حتی مسلمانان چین نسبت به مسأله فلسطین مسئولیت دارند.

آیت‌الله قرهی با تأکید بر اینکه مسلمانان باید با برپایی راهپیمایی روز قدس عمق اعتراض و انزجار خود را به نمایش بگذارند، بیان داشت: اصل مسأله فلسطین باید مسأله اول و اصلی جهان اسلام باشد، فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر نامگذاری روز قدس در آخرین جمعه ماه رمضان به نظر بنده از الهامات الهی است، وجود این مرد الهی و نائب امام زمان(عج) از منبع قرآنی و وحی برای تهییج امت اسلامی و آزادسازی قبله اول مسلمانان استفاده کرد، اگر چه ممکن است این عنوان روز قدس دستور امام زمان(عج) باشد.

*تعبیر قدس عزیز از سوی حضرت امام خمینی(ره)/راز نامگذاری روز قدس

این مهدی‌یاور نمونه ادامه داد: امام خمینی(ره) از تعبیر «قدس عزیز» استفاده کردند و فرمودند: «براى من یک مطلب به شکل معماست و آن این است که همه دول اسلامیه و ملت‏‌هاى اسلام مى‏‌دانند که درد چیست؟ مى‏‌دانند که دست اجانب در بین است که اینها را متفرق از هم بکنند، مى‏‌بینند که با این تفرقه‏‌ها ضعف و نابودى نصیب آنان مى‏‌شود، مى‏‌بینند که یک دولت پوشالى اسرائیل در مقابل مسلمین ایستاده که اگر مسلمین مجتمع بودند و هر کدام یک سطل آب مى‌ریختند، او را سیل مى‏‌برد، مع ذلک در مقابل او زبون هستند».

مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) با بیان اینکه امام راحل(ره) در نامگذاری روز قدس با اتصال مسائل معنوی به مادی خواستند توجه مسلمانان را به این امر مهم جلب کنند، اظهار داشت: امام(ره) از این جنبه آخرین جمعه ماه رمضان را روز قدس نامیدند تا به مسلمانان بفهمانند، می‌توانند محاصره‌های اقتصادی، تشنگی و گرسنگی در مقابل دشمن را تحمل کنند، همچنین فلسطین به عنوان جایگاه تعالی دین اسلام و به عنوان نخستین قبله مسلمانان همیشه مدنظر باشد و در این خصوص از تفرقه بپرهیزند.

*ناصبی نامیدن مردم فلسطین توطئه صهیونیسم است

وی با نفی ناصبی خواندن فلسطینی‌ها، این موضوع را نقشه یهود و صهیونیسم‌ها خواند تا مسلمانان به دست خودشان کشته شوند و افزود: در این شرایط باید اذهان را به سمت یاری مردم مظلوم غزه و کل فلسطین اشغالی برد، همچنین باید این مسأله را جا بیندازیم که کشوری به نام کشور اسرائیل نبوده و نیست، بلکه این کشور «فلسطین» نام دارد، هر کسی این کشور جعلی (اسرائیل) را به رسمیت شناخت، در حقیقت دستش در دست یهود است.

آیت‌الله قرهی با بیان اینکه امروز موشک‌ها و کمک‌های فنی ایران در غزه دیده می‌شود، ابراز داشت: امام المسلمین حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در نمازجمعه 14 بهمن سال 90 به این مسأله اشاره کردند و فرمودند: «هر جا هر ملتی، هر گروهی با رژیم صهیونیستی مبارزه کند، مقابله کند، ما پشت سرش هستیم و کمکش می‌کنیم و هیچ ابائی هم از گفتن این حرف نداریم. این حقیقت و واقعیت است».

* «بهائیت و وهابیت» بازوان یهود در تحولات منطقه هستند

وی بهائیت و وهابیت را بازوان یهود در تحولات منطقه دانست و ادامه داد: وهابیت و بهائیت صد در صد تراشیده دست یهود و صهیونیسم است، امروز این‌ها نمی‌آیند در قضیه فلسطین کمک کنند، بلکه می‌گویند در ابتدا باید شیعیان را از بین ببریم، بعد می‌گویند باید عراق را آزاد کنیم، زهی خیال باطل، در واقع روح عملی این دو را نشان می‌دهد.

این استاد اخلاق با تأکید بر اینکه اتحاد مسلمانان باید در محور ولی باشد، بیان داشت: امروز حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را نه تنها رهبر ایران و شیعیان، بلکه ولی المسلمین باید دانست، فلسطینی‌ها هم بدانند، کما اینکه مردم مصر اگر از فرامین امام المسلمین تبعیت نمی‌کردند، امروز سرنوشت مصر به اینجا کشیده نمی‌شد، چرا که متأسفانه آن‌ها به سمت وهابیت و آل‌سعود رفتند، بنابراین این حمایت کردن، نیاز به محور دارد که محور اتحاد در جهان اسلام ولایت فقیه است که تنها مختص شیعه نیست.

وی خواستار مقابل به مثل تبلیغات رسانه‌ای علیه رسانه‌های صهیونیسمی شد و ادامه داد: در مقابل سلاح تبلیغی دشمن باید سلاح تبلیغی خود را بیشتر کنیم، باید عمق جنایات و فجایع صهیونیست‌ها افشا شود، باید آرمان‌های یهود و حامی آن‌ها را افشا کرد، مهم این است که حمایت از مردم مظلوم فلسطین مقطعی نباشد و همیشه استمرار داشته باشد تا به آرمان امام راحل(ره) و امام المسلمین که همان آزادسازی قدس شریف است، دست یابیم.





نوع مطلب : آیت‌الله روح‌الله قرهی، فرقه های انحرافی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دستورالعمل آیت‌الله بهجت برای افراد گنه کار


آیت‌الله قرهی‏، استاد حوزه علمیه در کتاب شریف ”دو گوهر بهشتی”‏، راهکاری را برای ترک گناهی که تبدیل به عادت شده و نمی‌توانند آن را ترک کنند، به نقل از آیت‌الله بهجت بیان می‌فرمایند.
به گزارش افکارنیوز، آیت‌الله قرهی‏، استاد حوزه علمیه در کتاب شریف ”دو گوهر بهشتی”‏، راهکاری را برای ترک گناهی که تبدیل به عادت شده و نمی‌توانند آن را ترک کنند، به نقل از آیت‌الله بهجت بیان می‌کنند.

ایشان می‌فرمایند: «آیت‌الله‌العظمی بهجت (ره)، آن بهجت‌القلوب برای کسی که به گناهی مبتلا است و نمی‌تواند آن گناه را ترک کند‏ چند دستورالعمل دادند که یکی از آنها این است:

”حداقل چهل شب جمعه یا روز جمعه بر سر قبور اولیای الهی برود و برای آنها فاتحه بخواند.”

شاید سوال شود: آنها چه نیازی دارند؟ جواب این است که اتفاقا هرکس آنجا رفت، چه خوب و چه بد نیاز دارد. آن کسی که بد بود و رفت، گرفتار است. آن کسی که خوب بود، فهمید چه خبر است و رفت، می‌گوید: ای کاش بیشتر می‌آوردم!

لذا اگر بر سر قبورشان بروید و برای آنها فاتحه بخوانید، آنها برای شما دعا می‌کنند و دعای اولیای الهی برای انسان بسیار تاثیرگذار است. چون آنها معنای «الدنیا مزرعه الآخره»‎‎ را به خوبی فهمیده‌اند. آنها «الدنیا مزرعه الآخره»‎‎ را می‌بینند اما من و شما فقط می‌شنویم و درک نمی‌کنیم.»

مرجع : سراج۲۴






نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، فساد و انحطاط اخلاقی، تزکیه نفس، آیت الله بهجت، آیت‌الله روح‌الله قرهی، پاسخ به شبهات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
حضرت داود(ع) بیمار شد، دعا می‌کرد و مدام دست خود را بالا برد و خدا خدا می‌کرد. خطاب رسید: اگر این‌قدر دست‌هایت را بالا ببری که کتف‌هایت خسته شود و دست‌هایت بیفتد، دعایت را مستجاب نمی‌کنم! او تعجّب کرد.

کدام دعای حضرت داود(ع) برآورده نشد؟

به گزارش افکارنیوز، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر این مدرسه دینی به مناسبت ماه مبارک رمضان به شرح دعای ابوحمزه ثمالی پرداخته است که بخش دوازدهم آن در ادامه می‌آید:

«إِلَهِی رَبَّیْتَنِی فِی نِعَمِکَ وَ إِحْسَانِکَ صَغِیراً وَ نَوَّهْتَ بِاسْمِی کَبِیراً فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»

*پرورش عقل ظاهری ما هم به دست خداست!

در جلسات قبل به فراز «فَیامَنْ رَبّانی فِی الدُّنْیا» رسیدیم و در مورد ربّانی صحبت کردیم که بیان شده با احسان و تفضّل و نعم همراه است.

اولیاء خدا یک جمله قشنگی را فرمودند و آن اینکه مربّی حقیقی ما در همه حالات در دنیا، ذوالجلال و الإکرام است، او، ربّ است.

گاهی تصوّر ما این است که مثلاً در کوچکی، هم پدر و مادر ربّ است و هم ذوالجلال و الإکرام؛ ولی وقتی بزرگ شدیم، خودمان آقا شده‌ایم، تدبیر خود ماست، تفکّر خود ماست، خودمان بودیم که توانستیم امور را این طور جلو ببریم و ... . در حالی که در این فراز بیان می‌کند: «رَبّانی فِی الدُّنْیا»، نه «ربّانی صغیراً».

نکاتی که در جلسه گذشته بیان کردیم، نکات بسیار عالی و کدهای خوبی راجع به ربوبیّت بود. اگر جدّی عبد، عبد شد؛ می‌فهمد با اینکه ذوالجلال والإکرام خودش عنایت کرده است و «افلا تعقلون» هم در قرآن کریم و مجید الهی‌اش بیان فرموده است، امّا همه این مطالب مِن ناحیة الله است. حتّی همان عقل یا آن پرورش به ظاهر عقل را چه کسی داده است؟!

البته در بحث مهدویت، در باب معنی عقل از دیدگاه فلاسفه و تعدّد آراء بودن آن مطالبی بیان شد، از جمله اینکه اگر عقل (عقل بما هو عقل) یکی است، پس چرا معانی مختلف برای آن بیان می‌کنند؟! درست است گاهی در مورد یک لفظ بیان می‌شود: «کلمة واحدة تدلُّ علی معانٍ مختلفة»، امّا این، راجع به عقل معنا ندارد. لذا بعد از اینکه نظرات فلاسفه غرب و فلاسفه شرق و فلاسفه اسلامی بیان شد، نهایتاً بعد از جلسات متعدّد و با ادلّه و برهان به این نتیجه رسیدیم که عقل بما هو عقل، همان است که عصمت بیان می‌فرماید: «العَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ». بیان کردیم: اگر عقل یکی است، پس نمی‌تواند معانی المختلفه داشته باشد، و ادلّه و براهینش را عرض کردیم.

لذا این‌هایی که ما می‌گوییم، عقل نیست، این‌ها رشحات العقلانیه است که این را ملّامحسن فیض کاشانی در کلمات‌المکنونه خود با اشارات و روایاتی، به صورت بسیار عالی و زیبا تعریف می‌کند. گرچه به تعبیر بعضی از اولیاء می‌فرمایند: خود همان کتاب کلمات‌المکنونه به رمز است .

لذا این‌ها عقل بما هو عقل نیست، البته بحث من این نیست، امّا اشارتاً عرض می‌کنم همه این‌هایی که آن رشحات العقلانیه است و ما اسمش را به ظاهر، عقل می‌گذاریم، چه کسی پرورش داده است؟ این را هم پروردگارعالم پرورش داده، «رَبّانی فِی الدُّنْیا». پس آن چه که بسیار مهم است، این است که همان به ظاهر عقل را هم خداوند پرورش داده است!

*گاهی پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: دو دو تا، پنج تاست!

لذا ما گاهی به قول مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین - که تعبیر خودمانی آن را بیان می‌کنم - می‌نشینیم برای خودمان جورچینی درست می‌کنیم که این کار را می‌کنم، بعد دو دوتا چهارتایی می‌کنم و همه چیز درست می‌شود، این‌طور می‌شود، آن‌طور می‌شود و ... . امّا بعداً می‌بینیم نشد! امیرالمؤمنین می‌فرمایند: آن کسی که امور در دستش است، آن را تغییر می‌دهد؛ یعنی می‌خواهد بگوید: اوّلاً همه این‌هایی که تو گفتی، مثل همین دو دوتا چهارتا را خود من قرار داده‌ام؛ بعد هم شاید بخواهم آن اتّفاقی که باید بیافتد، نیافتد.

خدا آیت الله کشمیری، او که روح و جانش در وادی السّلام بود و حالاتی و مطالبی داشت، را رحمت کند. آیت‌الله سید رضّی شیرازی چون یک بستگی با آیت‌الله کشمیری داشت، می‌فرمود: ایشان از همان ابتدا عشق عجیبی به وادی‌السّلام و حالات عبد بودن و انسان بودن داشت و در همان جا یک چیزهایی به ایشان رسیده بود. ایشان می‌فرمود: یک مرتبه محضر مبارک آیت‌الله کشمیری بودیم، ایشان می‌فرمودند: امور انسان دست کس دیگری است، منتها ما تکلیف مداریم و تکلیفمان را انجام می‌دهیم، شد، شد، نشد، نشد! اگر نشد، خودش نخواسته و اگر شد هم خودش خواسته است - در مورد تعبیر آن شاعر هم که گفته: شد شد؛ نشد، روش کار خود عوض کنم، باید گفت: روش کار را هم باز باید به پروردگار عالم بدهیم -

بعد برای اینکه این مطلب در ذهن ما جا بیافتد، جمله قشنگی فرمود، فرمود: چه کسی گفته: دو دو تا، چهارتاست؟! گاهی پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: دو دو تا، پنج تاست! - تعبیر لطیفی است، عرفا یک چیزی می‌گویند که در ذهن من و شما بماند و حک شود وإلّا همه می‌دانند باب عددی و ریاضی، دو دو تا، چهارتاست -

گاهی انسان براساس اینکه خود پروردگار عالم هم گفته: اگر این ‌طور حرکت کنی، به این نقطه می‌رسی؛ با همان سبک و سیاقی که پروردگار عالم گفته، جلو می‌رود، امّا چون فکر می‌کند خودش است؛ خداوند یک باره آن را عوض می‌کند، طوری که به تعبیر عامیانه به او شوک وارد می‌شود که چه شد؟ من که همه امور را انجام دادم! پروردگار عالم می‌خواهد بفرماید: من، مربی و ربّ هستم، تو فقط ظاهر تکلیف را انجام دادی.

*شکوفایی تنها دو حرف از هفتاد و دو حرف علوم!

لذا این را به عنوان کد به ذهنتان بسپارید: ما در امور تکالیف الهی هم ظاهر تکالیف را انجام می‌دهیم، نه حقیقت تکالیف را. چون فرموده: مثلاً نماز را به این سبک بخوان و إلّا اولیاء خدا حتّی حضور قلبش را هم می‌گویند: این، خودش ظاهر است. کما اینکه مگر نفرمودند: قرآن کریم و مجید الهی، هفت ظاهر و هفتاد بطن دارد؟! این نکته بسیار بسیار مهمی است که هفتاد بطن دارد.

علّامه آیت‌الله حسن‌زاده آملی بیان می‌فرمودند: وقتی علّامه طباطبایی تفسیر المیزان را نوشتند، فرمودند: نهایت قضیه این است که شاید خدا توفیقی داده که ما انسان‌ها با قصور ذهنی‌مان، ترجمان اوّلیّه‌‌ای را در حد خودمان و با تکاپوی در خود آیات و روایات، داشته باشیم و فقط توانسته باشیم پرده‌ای از ظاهرش را برداریم. ایشان فرمودند: حتّی خود تفسیر هم به معنی حقیقی بطن نیست!

لذا آن بطن را از ما نخواستند، ما هم خیلی نمی‌توانیم وارد شویم، مگر ما واقعاً می‌دانیم هفتاد بطن چیست؟! کما اینکه کسی نمی‌تواند منکر این روایت شریفه شود؛ چون سند آن هم بسیار قوی و صحیح السّند است که می‌فرمایند: همه علوم به صورت هفتاد و دو حرف است که دو حرف آن تا زمان ظهور آقاجانمان و حضرت حجت بن الحسن المهدی(عج) شکوفا می‌شود.

لفظ حرف را آوردند که خود این حرف، رمز است. کما اینکه حروف مقطعه در قرآن رمز است. بیان الف لام میم، یعنی دارد با رمز صحبت می‌کند و إلّا چرا با حرکت نگفت؟! چرا نگفت اَ؟! چرا نگفت اِ؟! و ... . البته یک مطلبی که در این باره گفتند که این هم باز ظاهر است، این است که مثلاً آن دانشمند مصری آمده تحقیق کرده و گفته: در سوره بقره، حرف الف و حرف لام و حرف میم، بیشتر از حروف دیگر است. امّا اینکه حقیقت معنای الف لام میم نشد! پس این ظاهر را پیدا کرده است.

لذا بیان شده: همه علوم، هفتاد و دو حرف - یا در یک روایت دیگری به عنوان شاخه بیان کردند - است که دو حرف آن تا زمان ظهور آقاجانمان و حضرت حجت بن الحسن المهدی(عج) شکوفا می‌شود؛ یعنی همه این علومی که الآن موجود است، جبر، فیزیک، آنالیز، ریاضی، هندسه، فقه، اصول، کلام، فلسفه، شیمی، ادبیات، الکترونیک و ... - که بشر مدام در آن‌ها جلو می‌رود؛ چون حد یقف ندارد - فقط دو حرف از هفتاد و حرف است.

حالا ببینید از همین دو حرف، چقدر غوغا شده، چه برسد به هفتاد حرف دیگر! شما الآن یک شئ کوچک که گاهی از یک کف دست هم کوچک‌تر است، در دست می‌گیری و با آن، با کسی که در آن طرف دنیاست، ماهواره‌ای حرف می‌زنی و همدیگر را هم می‌بینید.

این‌ها همه برای این دو حرف است، پس آن هفتاد حرف دیگر چیست؟ نمی‌دانیم.

*کبریایی خدا و ضعف و فقر بندگانش!

پس امور دست کس دیگر است و این‌ها هم رشحات العقلانیه است. به صورت ظاهر دو دو تا، باید چهار تا باشد، امّا وقتی آن ولیّ خدا فرمودند: چه کسی گفته دو دو تا چهار تاست، گاهی دو دو تا پنج تا می‌شود؛ می‌خواهند یک چیز دیگر را تذکر بدهند؛ یعنی گاهی آن کسی که مربّی است، همه این مطالبی که شما اساسش را مبانی علمی می‌گذاری و با آن جلو می‌روی، تغییر می‌دهد.

یک مثال دیگر بزنم تا محسوس و ملموس باشد. در کتاب احادیث القدسیه شیخ حر عاملی آمده که نبی مکرم داود(ع) مریض شد، دعا می‌کرد و مدام دست خود را بالا برد و خدا خدا می‌کرد! خطاب رسید: اگر این‌قدر دست‌هایت را بالا ببری که کتف‌هایت خسته شود و دست‌هایت بیفتد، دعایت را مستجاب نمی‌کنم! او تعجّب کرد! پروردگار عالم بیان فرمودند: من درد دادم، درمان را هم دادم، تو باید به دنبال درمان و دارویش بروی.

لذا این یک قاعده است و مثلاً بنا نیست، بگوییم: همه چیز با یک دعا درست می‌شود. امّا همین پروردگار عالم که این‌طور فرموده، گاهی این قاعده را از بین می‌برد، چون او همه کاره هستم و پرورش همه چیز با اوست، همان «ربّانی» که در این فراز آمده است.

مثلاً شما مریض خود را مدام این دکتر و آن دکتر می‌روی، جواب می‌کنند و می‌گویند: درمانی برای او نیست، امّا پروردگار عالم به لسان حجّتش فرموده: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ‏ تُرْبَةَ الْحُسَیْنِ‏ عَلَیْهِ السَّلَامُ شِفَاءً مِنْ‏ کُلِ‏ دَاء» - کما اینکه عرض کردیم: این دعاها هم متعلّق به خود خداست و کتاب الله، به عنوان قرآن نازل و دعا به عنوان قرآن صاعد است، یعنی صعود کنننده است و باز هم این را خدا به لسان معصومش یاد ما داده است – پروردگار عالم در تربت اباعبدالله شفای هر دردی را قرار داد.

لذا خیلی مواقع وقتی دیگر انسان از این مطالب ناامید می‌شود، مثلاً برای کسانی که چندین سال پیش دکترهای زیادی رفتند و بچّه‌دار نشدند؛ خداوند این راه‌ را برای آن‌ها قرار می‌دهد. برای اینکه انسان تا مأیوس نشود، باور نمی‌کند. قبل از اینکه کاملاً ناامید شود، می‌گوید: بله حالا دعا و تربت اباعبدالله هم بود، ولی فلان دکتر هم خیلی حاذق است و ... . یعنی یک ولی هم کنارش می‌آید. امّا آنجا که انقطاع ‌شد، پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: منم.

لذا کبریایی متعلّق به خود خداست، همه ضعیفیم، همه فقیریم، «یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّه‏»، پدر و مادر من صورت ظاهر مرا پرورش دادند «ربّنا اغفرلی و لوالدی و ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی‏ صَغیرا»، امّا در اینجا می‌فرماید: اگر ربّ حقیقی را بخواهید، من هستم، «فیا من ربّانی فی الدنیا» در همه امور، پرورش دهنده، اوست، نه اینکه فقط وقتی که بچّه بودم، خدا مرا پرورش داد. الآن هم که بزرگ شدی، وقتی تصور می‌کنی، می‌بینی همه چیز دست خداست.

لذا اگر انسان این‌ طور جلو برود، خدا شاهد است روز به روز زندگی برای او قشنگ‌تر می‌شود، حالش بهتر می‌شود و اتّصالش به پروردگارعالم بیشتر می‌شود. انسان باید بداند واقعاً پوچ، هیچ و تهی است.

*اگر صفر بزرگ تو خالی شویم، برنده‌ایم!

یک بنده خدایی محضر ابوالعرفا، آیت‌الله العظمی ادیب آمد و گفت: آقا! ما این مدّت در محضر مبارک شما بودیم، ایرادمان را بگیرید و بگویید: ما به کجا رسیدیم؟ آقا فرمودند: یک ورقه با یک قلم بدهید.

او خوشحال شد. وقتی کاغذ و قلم برای آقا آوردند، آقا یک صفر بزرگ تو خالی کشید و گفت: تو این هستی. یک کمی به او برخورد، یعنی چی من صفرم؟!

آقا فرمودند: آقاجان! اگر انسان به جایی برسد، این می‌شود. آن کسی که برای خودش، چیزی قائل است، امکان دارد جلوی این صفر، یک یا دو بگذارد، امّا آن که به حد اعلا می‌رسد، می‌بیند که آخرش تهی و صفر است و هیچی ندارد. اگر انسان به این‌جا برسد، برنده است، می‌بیند که واقعاً هیچ ندارد.

صلوات فرستادن هم تکلیف ماست!

لذا می‌فرمایند: «فَیَا مَنْ رَبَّانِی فِی الدُّنْیَا بِإِحْسَانِهِ وَ تَفَضُّلِهِ وَ نِعَمِهِ» ما یک مقداری از بحث احسان و تفضّل را بیان کردیم و بیان شد: پروردگارعالم در دنیا ما را با این احسان و تفضّل و نعمش پرورش داد و در آخرت هم اشارت و بشارت به سوی عفو و کرمش به من داد، «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ». چون کسی که بداند در دنیا همه چیز را او پرورش داده، فردای قیامت هم چیزی ندارد.

در بحث اخلاص هم آن روایت را خواندیم که فرمودند: فردای قیامت پرونده مخلَصین عالم(نه مخلِصین)، خالی است و به تعبیر عامیانه یک پوشه خالی به آن‌ها می‌دهند. ملائکه می‌بینند چیزی که در او نیست، نه بدی، نه خوبی و فقط روی پوشه مثلاً نوشته: محمّد تقی بهجت (آنجا دیگر به الفاظ نمی‌گویند).

به پروردگار عالم عرضه می‌دارند: خدایا! این چیزی ندارد، چطوری است، ما با این چکار کنیم؟ پروردگارعالم می‌فرماید: پرونده‌اش را به دست راستش بدهید، این همه کارهایش برای من بود و می‌دانست که خودش چیزی ندارد و هیچ اعتمادی به هیچ عملش، ولو به یک رکعت از نمازش، حتّی ولو به یک صلوات بر محمّد و آل محمّد هم ندارد الّا به اینکه اعتماد به لطف و کرم و عفو و گذشت من داشت. او می‌گفت: من هیچ ندارم و آن‌ها هم تکلیفم بوده که باید انجام می‌دادم.

صلوات هم تکلیف است، چون خود خداوند فرموده: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیما»، «صلّوا» امر است. پس این‌ طور نیست که بگوییم: حالا نماز، تکلیفم بود، مگر صلوات هم تکلیفم بود؟ بله، صلوات هم تکلیفمان است. به تعبیری من در دنیا فقط تکلیف‌مدار بودم، آن هم تکالیف ظاهری.

جدّی اگر انسان این‌طوری فکر کند، چقدر قشنگ می‌شود! خدا گواه است، هیچ موقع هم از خدا طلب‌کار نیست، مشکل هم در دنیا ببیند، مدام نق نمی‌زند که خدا، خدای پولدارها، خدا ما را نمی‌بیند، خدا ما را فراموش کرده و ... .

لذا پروردگار عالم می‌فرماید: پرونده‌اش را به او بده، حالا امروز من هستم که می‌خواهم پرش کنم، چون او امیدی به این چیزها ندارد.

*رفتن به مجالس مناجات با خدا؛ خواست ما، یا پرورش خدا؟!

لذا کسی که آن طور شود و بداند خداوند ربّانی و پرورش دهنده در دنیاست، در آخرت هم فقط به عفو و کرم خدا امید دارد، نه عملش، «وَ أَشَارَ لِی فِی الْآخِرَةِ إِلَى عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ» فرموده و «اشار لی فی الآخرة الی عملی» نفرموده. حتّی در کنار آن‌ها هم بیان نشده که مثلاً بگوید: «و اشار لی فی الآخرة الی عفوه و کرمه و عمله».

شاید کسی با خود بگوید: بالاخره در عمل من هم یک چیزی هست، بالاخره من هم یک کاری کردم. من خودم بلند شدم و در ماه مبارک رمضان و شب جمعه، با پای خودم آمدم که دعای کمیل بخوانم. ای بسا کسی نستجیربالله، نعوذبالله، پناه به ذات احدیّت، همین شب جمعه به مجلس گناه برود. امّا من بلند شدم و به مجلس مناجات آمدم. باید به او گفت: اشتباه کردی! وقتی می‌گوییم: «ربانی فی الدنیا» یعنی پروردگار عالم برای این مجلس پرورشت داده است. مجالس خوب هم که انسان می‌رود، باید مدام بگوید: «ربانی فی الدنیا»؛ یعنی این کد در ذهنش بیاید که پروردگار عالم مرا در این‌جا پرورش داده است.

تازه باید این‌ طور باشد که بگوید: من ماندم چطور شکر تو را به جا بیاورم که من را برای این مجلس پرورش دادی! من نه تنها طلبکار نیستم، بلکه بدهکارم برای اینکه تو من را در این مجلس آوردی. حالا شرمنده‌ام، امّا چه کار کنم. شکر خدا می‌کنم، ولی آن عفو، آن شکر، آن الحمدلله را هم تو پرورش دادی. پس برای این شکر هم باید دومرتبه یک شکر دیگر کنم، نمی‌توانم. خلاصه مطلب این است که هرچه جلو می‌روم، می‌بینم راستی راستی خالی و تهی‌ام، راستی راستی چیزی ندارم.

*لذّت عبد در آقا نشدن است!

خدا گواه است انسان با این دید جلو برود، چقدر بندگی خوشمزه می‌شود. اصلاً همین است، انسان باید عبد شود. عبد یعنی غلام و غلام کسی است که اختیار از خودش ندارد و خصوصیّت بندگی هم این است که هیچ موقع آقا و سیّد نمی‌شود. ما در دنیا می‌خواهیم به جایی برسیم که آقا شویم، امّا در حقیقت آقا نمی‌شویم.

خدا آیت‌الله العظمی آسیّد عبدالاعلی سبزواری را رحمت کند. ایشان در نجف بودند و بعد از آیت‌الله خویی مرجع تقلید شدند، منتها شش ماه بیشتر نبودند و غریق رحمت الهی شدند. ایشان یکی از عرفای عجیب بودند و بالجد عارف بالله بودند.

ایشان یک جمله‌ای دارند که می‌فرمایند: آن کسی که عبد خدا بشود، لذّتش در این است که می‌داند هیچ موقع آقا نمی‌شود و کسی که برای آقایی جلو برود، هیچ موقع عبد نمی‌شود.

و لذا در دعا هم می‌گوییم: «یا سیّدی». یا در همین دعا می‌خوانیم: «وَ لَیْسَ مِنْ صِفَاتِکَ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ»، یا «أَدْعُوکَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ قَدْ أَخْرَسَهُ ذَنْبُهُ». لذا مدام «سیّدی سیّدی سیّدی» می‌گوییم، یعنی من عبدم، عبد بی‌اختیار است. عبد چیزی از خودش ندارد. عبد تهی است. همان صفر که آیت‌الله العظمی ادیب کشیدند!

آن‌ وقت است که انسان می‌فهمد که آنجا هم چیزی ندارد و باید به دنبال عفو و کرم خدا برود. من راجع به عفو هم نکاتی آورده بودم که حالا جلسه بعد بیان می‌کنم.

خدایا! یک کاری کن ما بفهمیم تهی هستیم. این هم دعای خوبی است. عرض کردم گاهی اولیاء خدا و بزرگان دعاهایی می‌کنند که خیلی عالی است و ما نمی‌دانیم، یکی اینکه: خدایا! آنچه به خوبان عالمت مرحمت فرموده‌ای و مرحمت می‌فرمایی، به خصوص در این ماه مبارک رمضان، تفضّلاً به همه ما مرحمت بفرما. یکی هم این دعا: خدایای! آنچه خوبان عالمت دعا بلدند و ما از آن دعاها محرومیم. خوبان عالم گاهی دعاهایی می‌دانند که ما بلد نیستیم (دعا کردن هم بلد نیستیم)، همه آن ادعیه را تفضّلاً در حقّ همه ما مستجاب شده قرار بده. حالا یکی دیگر از آن دعاها این است: خدایا! تهی بودن ما را به رخ ما بکش.

خدا قادر است، اگر کسی بگوید قادر نیست که خداشناس نیست. لذا یکی دیگر از دعاها هم این است که بگوییم: ای خدا! تو قادری. ای قادر! ظهور آقاجان در عمر ناقابل ما قرار بده. بله، ما ناقابلیم امّا قادر، می‌تواند؛ چون همه چیز در دست اوست، «ربّانی»، قادر هم هست، پس می‌تواند.

مرجع : وبگاه حوزه علمیه امام مهدی(عج)





نوع مطلب : حدیث، پیامبران، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، آیت‌الله روح‌الله قرهی، تزکیه نفس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اگر خدا به نماز ما نیاز ندارد، چرا آن را واجب کرد؟!

آیت الله قرهی در درس اخیراخلاق خود گفت: صیام عام برای متخلق شدن انسان‌هاست و برای همین هم پروردگار عالم فرمود: تنها عبادتی که جزایش را خودم می‌دهم، روزه است.

80674-241484-1403335597
اثر وضعی عبادت چیست؟
بندگان پروردگار عالم، در عبودیت و تن دادن به عبادت پروردگار عالم، مِن المتخلقین و مِن المتقین می‌شوند. لذا یکی از راه‌های متخلق شدن به اخلاق، تن دادن به عبادت است. اگر انسان، اعضاء و جوارحش به عبادت عادت کرد؛ آن‌وقت بنده خدا می‌شود. اگر دست، چشم، زبان و یک یک اعضاء و جوارح انسان، عادت به عبادت کردند؛ خود این عبادت، برای انسان حسن می‌شود و او را از گناه دور می‌کند. وقتی هم انسان از گناه دور شد، وجودش، متخلق به اخلاق الهی می‌شود. پروردگار عالم عبادت را باب قرب به خود قرار داد، اما – که این «اما» مهم است – خود عبادت به‌خودی‌ خود قرب نمی‌آورد، بلکه این اثر عبادت است که انسان را به پروردگار عالم، مقرب می‌کند.
مثلاً وقتی عنوان می‌شود: «الصلاة معراج المؤمن»، این نماز عامل می‌شود که انسانی که عبد خدا شد، دیگر جز مقابل ذوالجلال و الاکرام، خم نشود. یا زبانی که به حقیقت به ذکر پروردگار عالم چرخید؛ دیگر فحاشی نمی‌کند، دروغ نمی‌گوید، غیبت نمی‌کند، تهمت نمی‌زند و …؛ چون اثر وضعی عبادت آن که به عبادت ذوالجلال و الاکرام مشغول شد، این می‌شود که اعضاء و جوارح او، متخلق می‌شوند.
همان‌طور که در قرآن کریم و مجید الهی هم بیان شده: «یا أَیهَا الذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلکُمْ تَتقُون‏»[۱]. صیام و عبادت ظاهری، خودش انسان را مقرب نمی‌کند، بلکه عامل برای تقوا می‌شود. البته آن هم عنوان «لعل» است و اولیاء خدا، عرفای عظیم‌الشأن و خصیصین حضرت حق بیان می‌کنند: اگر صیام شما صیام حقیقی بود، به این تقوا خواهید رسید. به عبارت دیگر، اگر عبادت از ناحیه عبد بود، نه از ناحیه انسان؛ به تقوا می‌رسد. عبادت از ناحیه عبد هم، همان چیزی است که معصومین به عنوان بندگان حقیقی خدا و رأس عباد الهی، دارند.
مثلاً در باب نماز، بیان شده: وقتی یک‌یک حضرات معصومین(ع)، از نبِی مکرم(ص) و مولی‌الموالی(ع) گرفته تا دیگر ائمه اطهار(ع)، برای نماز می‌ایستادند؛ معلوم بود که حال نماز آنان، با حال غیرنمازشان تفاوت دارد. گاهی گفتن «الله اکبر» برای آنان سخت بود؛ چون فقط لقلقه زبان نبود، می‌دانستند می‌خواهند محضر ذوالجلال و الاکرام بایستند. اصلاً اذان، إذن از ناحیه خداوند تبارک و تعالی برای کلام با خودش است. لذا حال اولیاء خدا و رأس آنان، عباد حقیقی و معصومین(ع)، این بود که بدنشان به لرزه می‌افتاد، حالشان متغیر می‌شد و وضعشان دگرگون می‌شد.
یک علت این هم که اولیاء خدا در دل شب، قبل از ورود به نمازشان، اول به آسمان نگاه می‌کنند و آیات سمائیه را می‌خوانند و بعد در هنگام وضو هم حال خاصی دارند، این است که دارند خودشان را آماده می‌کنند؛ چون می‌دانند می‌خواهند محضر ذوالجلال و الاکرام بایستند. لذا همان‌طور که مولی‌الموالی(ع) می‌فرمایند: من آن خدایی را که نبینم، عبادت نمی‌کنم، آنها هم می‌دیدند. گرچه خدا، جسم نیست، مکان و زمان ندارد، « هُوَ الْأَولُ وَ الْآخِرُ وَ الظاهِرُ وَ الْباطِنُ »[۲] و ما نمی‌توانیم درک کنیم که آن رؤیت ذوالجلال و الاکرام چیست. اصلاً بعضی از مطالب، تبیینی نیست، رسیدنی است! یعنی هر چه اولیاء خدا بخواهند آن را سبک کنند تا من و شما بفهمیم، نمی‌توانیم بفهمیم، مگر اینکه به آن برسیم.
از این مثال بارها استفاده کردم و باز هم آن را مطرح می‌کنم. بیان کردم: اگر شصت سال پیش می‌گفتند: با یک شیء کوچکی که در دستمان است(همین تلفن همراه)، می‌توانیم با کسی که در آن سوی دنیاست، حرف بزنیم و همدیگر را ببینیم؛ باور نمی‌کردیم، اما امروز به آن رسیدیم و باور می‌کنیم. لذا درک این مطلب هم که امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: من خدایی را که نبینم، عبادت نمی‌کنم و از آن طرف هم ما می‌دانیم پروردگار عالم، جسم نیست، به صورت لغت، معناپذیر نیست، إلا به اینکه انسان به آن برسد.
زمانی هم انسان به این مقام می‌رسد که جدی یک یک اعضاء و جوارح او، به مقام تقوا درآید. لذا «لَعَلکُمْ تَتقُون‏» بیان کرد؛ چون اگر دستتان متقی شد، دیگر می‌فهمد نباید گناه کند؛ چون صورت ظاهر در صیام، من و شما را از لقمه حرام و شبهه‌ناک منع نمی‌کنند، بلکه برعکس، ما را از لقمه حلال منع می‌کنند و می‌گویند: همین که اذان صبح را گفتند تا غروب، دیگر از حلال دست بکش. وقتی کسی حلال نخورد، معلوم است که دیگر به شبهه هم دست نمی‌زند، چه برسد به حرام! آن‌وقت حالش که متغیر شد، تقوا در دست، چشم و سایر اعضاء و جوارح هم می‌آید. لذا در حال روزه، چشمت حتی از لقمه حلال یا همسر حلالت هم تقوا پیشه می‌کند. نمی‌گویی: روز است و هوس کردم به همسر حلالم نزدیک شوم؛ می‌دانی روزه‌ای و این هوس بیجاست! لذا وقتی ذوالجلال و الاکرام تو را از حلال منع کرد، دیگر به شبهه‌ناک و حرام هم روی نمی‌آوری و آن‌وقت است که متقی می‌شوی. پس خود عبادت، اخلاق می‌آورد و متخلقین به اخلاق الهی هم به حقیقت بندگان خدا هستند. مانند آن که گوشش را به راحتی در اختیار هر مطلبی قرار نمی‌دهد و … .
چه کنیم که غیبت گوش ندهیم؟
نکته‌ای بیان کنم که خیلی زیبا و عالی است. خدا آیت‌الله سید عباس ابوترابی‌فرد (پدر بزرگوار حاج سید علی اکبر ابوترابی‌فرد، آن مرد الهی که حر بود و برای همه آن اسرا در آن اسارت ظاهری – که در حقیقت حر بودند – پدری می‌کرد) را رحمت کند. ایشان نقل می‌کردند که یک کسی محضر حاج شیخ جعفر مجتهدی(ره) آمده بود و گفته بود: آقا! یک چیزی بگویید که اگر در جایی غیبت کردند، من آن را گوش ندهم. در این باره روایات خیلی شنیدم و خواندم، اما یکی چیزی می‌خواهم که از زبان شما باشد تا آن را ملکه وجودی خود کنم و مدام یاد آن بیافتم که هر جا غیبت شد، دیگر غیبت گوش ندهم.
حاج شیخ جعفر مجتهدی فرموده بودند: نماز می‌خوانی؟ آن فرد لبخندی زده بود و گفته بود: اگر منظورتان از آن خواندن‌هاست، خیر، اما اگر منظورتان همین خواندن عادی است که می‌خوانم. ایشان گفته بودند: منظورم همین خواندن عادی است، می‌خوانی؟ آن فرد تعجب کرده و گفته بود: آقا! به صورت ظاهر یک دولا، راستی می‌شویم. فرموده بودند: اگر بخوانی، غیبت گوش نمی‌دهی. گفته بود: آقا! چرا؟ فرموده بودند: تو در نماز می‌گویی: « مالِکِ یَوْمِ الدینِ »[۳]، آن که مالک است، مالک اعضاء و جوارحت هم هست. اگر یادت بیفتد که تو عبد هستی و مالک، کس دیگری است؛ دیگر اختیار هیچ عضوی از اعضاء و جوارح خودت را نداری. اگر این، ملکه وجود شود، غوغا می‌شود!
دستورالعملی برای ترک وسواس
نکته دیگری هم بیان کنم که خیلی عالی است. شخصی محضر آن مرد الهی و متخلق به اخلاق، علامه میرزا علی‌اصغر صفار هرندی(ره) (پدر همین حاج حسین آقای صفار هرندی) آمد و گفت: من نسبت به نجس و پاکی وسوسه دارم. می‌دانم هم وسوسه خوب نیست، ولی نتوانستم آن را ترک کنم. شما دعایی به من بدهید که من دیگر وسوسه نداشته باشم.
آقا فرموده بودند: من به تو دعا نمی‌دهم، یک جمله می‌گویم که برتر از دعاست. این جمله را در ذهنت یادداشت کن و هر موقع خواستی به تعبیری آب‌کشی زیاد انجام بدهی و مدام شک کنی که نجس است و…، اگر یاد این جمله بیفتی، کافی است. آن جمله این است که بدان! دستت مال خودت نیست. این که زیاد آب می‌کشی، اگر فردا دستت مریض شد، این دست فردای قیامت به سخن درمی‌آید و می‌گوید: این من را اذیت کرد. پس ملک تو نیست، تو فقط سوار این هستی.
روح، راکب و جسم، مرکب است. وقتی این اعضاء و جوارح متعلق به تو نیست، تو اجازه نداری بیش از آنچه که خدا می‌گوید عمل کنی. به تو می‌گوید: عین نجاست که رفت، آب قلیل را یک‌بار می‌ریزی، بار دوم که ریختی، دیگر پاک است و تمام شد. بگویی: به دلم نچسبید و دفعه سوم را بریزی؛ یعنی هوی و هوس! یعنی نفس دون! یعنی خدا در کار نیست! «اعوذبالله السمیع العلیم من همزات الشیاطین» همین است. شیطان برای مؤمن این‌طور جلو می‌آید که بگوید: هنوز به دلم ننشسته که این پاک باشد، شاید هنوز نجس باشد و … .این «دلم» یعنی شیطان!
من مالک خودم نیستم، مالک من، ذوالجلال و الاکرام است. من مالک چشمم نیستم، به من گفته: نگاه نکن، من هم اصلاً کاری به عذاب یا اثرات وضعی آن در دنیا – که واقعاً هم اثر دارد و روح انسان تخریب می‌شود. گاهی با یک نگاه به نامحرم، طوری می‌شود که دلت او را می‌خواهد. بعد او دیگر مال تو نمی‌شود، کلی غصه می‌خوری، اعضاء و جوارح خود را آب می‌کنی و …- و … ندارم، اما چون پروردگار عالم، که صاحب چشم و « مالِکِ یَوْمِ الدینِ » است، می‌گوید: نگاه نکن، من هم نگاه نمی‌کنم.چون پروردگار عالم می‌گوید: روزه بگیر و از صبح چیزی نخور؛ چشم. غروب که اذان می‌گوید، افطار کن؛ چشم. حالا اگر یکی نماز مغرب را هم بخواند و افطار نکند، بگوید: می‌خواهم ببینم …، این «می‌خواهم ببینم» دیگر نفس دون است عزیز دلم! ذوالجلال و الاکرام بیان فرمود: این‌جا به بعد بخور، باید بگویی چشم. تمام بندگی در اطاعت و چشم گفتن، به شرط معرفت است. لذا عین عبد را گفتند: «العارف بالله تبارک و تعالی» کسی که نسبت به پروردگار عالم شناخت و عرفان دارد. خدا این‌طور گفته، چشم. پس متخلقین به اخلاق الهی عبدند.
چه کسانی می‌توانند در ماه مبارک رمضان وارد شوند؟
لذا چون بحث ایمان و کفر تمام شد و می‌خواهیم بحث دیگری را شروع کنیم، من گفتم این دو جلسه‌ای که تا ماه مبارک رمضان مانده خود را برای این ماه آماده کنیم[۴].حیف است وقتی می‌آید بخواهیم بگوییم. دیدم بهترین مطلب هم همین است که بگوییم چه کسانی می‌توانند در ماه مبارک وارد شوند و ببینیم ما جزء کدام گروه هستیم. من ابتدا گروه‌ها را فهرست‌وار بیان می‌کنم و بعد تا جایی که رسیدیم شرح می‌دهیم و هر چه این جلسه وقت نشد، به فضل الهی جلسه آینده بیان می‌کنیم.
اول گروهی که حسب روایات شریفه و آنچه که اولیاء خدا بیان فرمودند بإذن الله تبارک تعالی در ماه مبارک رمضان وارد می‌شوند[۵]، کسانی هستند که تازه می‌خواهند بندگی را آغاز کنند. پس گروه اول بنده‌ها نیستند، آن‌هایی هستند که می‌خواهند تمرین بندگی کنند و این ماه برایشان عنوان تمرین بندگی است، نه ضیافت الله. عنوان صیام این گروه، صیام عام است. گروه دوم کسانی هستند که فهمیده‌اند بندگی و تقوا یعنی چه؛ ولی موفق به اینکه آن حال حقیقی را برای بندگی، پیدا کنند، نشده‌اند. به کسانی که با این حال وارد می‌شوند، «صائمین خاص» می‌گویند.
بیان کردم به فضل الهی جلو که برویم توضیح می‌دهیم که اولیا درباره هر یک از این گروه‌ها چه گفته‌اند و چه مثل‌هایی زدند و چه نکته‌هایی که بیان فرمودند. چه کنیم بتوانیم از حال اول به حال ثانی و از حال ثانی به حال ثالث و … وارد شویم و با نسخه‌ای که اولیاء الهی پیچیدند، جلو برویم. گروه سوم آنهایی هستند که طعم بندگی را چشیدند و دیگر عبدالله شدند و ورود به این صیام، «صیام خاص الخاص» است.
گروهی دیگری هم هستند که در مباحث کمتر بیان کردند و اولیاء هم إلا شاذ بیان نکرده‌اند؛ چون تعداد آنها دیگر خیلی کم است – اعتقاد بنده این است که عیبی ندارد، گرچه نمی‌توانیم درک کنیم اما وصف العیش، نصف العیش است. لذا بیان می‌کنیم- این گروه «صائمین اخص الخاص» و روزه‌داران حقیقی هستند. کسانی که در ضیافت الله و مهمانی خدا به حقیقت وارد شدند و دیگر خروج از این ضیافت الله ندارند.
اولیاء خدا بیان فرمودند که این اخص الخاص مربوط به تالی‌تالو عصمت است که رأس آنها هم معصومین(ع) هستند. به تعبیر دیگر ملا محسن فیض کاشانی(ره) بیان می‌فرمایند: این گروه برای کسانی است که در مقام عرفانند و حقیقت عبداللهی را چشیده‌اند و از این مقام عبودیت به لقا الله رسیده‌اند. آنها دیگر هرجا باشند، خدا آنجاست.
ممکن است سؤال شود: عجب خدا که همه جا هست، یعنی چه که هر جا آنها هستند، خدا آنجاست؟! عیبی ندارد بگذارید همین‌جا بعضی از نکات را برایتان بیان کنم. به تعبیر روایات و اولیاء خدا، وقتی به بعضی نگاه می‌کنی، یاد خدا می‌افتی. آنهایی که به ما گفتند هر موقع دلتان از دنیا می‌گیرد، بروید و آنها را جلیستان قرار دهید و همنشین آنها شوید، آنهایی که وقتی انسان در محضرشان می‌نشیند، او را به خدا دعوت می‌کنند. همان‌هایی که درباره ایشان بیان شده: « النظَرَ إِلَى وَجْهِ الْعَالِمِ عِبَادَةٌ »[۶] وقتی به وجه آنها نگاه می‌کنیم، عبادت است و وجهشان انسان را یاد خدا می‌اندازد. تا لب به سخن می‌گشایند، انسان خدایی می‌شود، حالش حال دیگری می شود، ولو شده حداقل در همان مجلس و یا تا ساعاتی بعد. البته این بسته به وجود خود انسان است. بعضی‌ وقتی نگاه به آن عارف بالله کردند و کنارش نشستند، نفس قدسی آن ولی خدا تا مدت مدیدی حالشان را متغیر می‌کند. دیگر حالشان، حال الهی می‌شود و از گناه بدشان می‌آید. حتی گاهی از خودشان بدشان می‌آید، از نفسشان بدشان می‌آید، می‌خواهند خدایی شوند. مدام می‌گویند: خدا! می‌‌شود ما هم این‌طور شویم؟ می‌شود حال ما هم، حال خوب شود؟ می‌شود ما هم مثل این‌ها شویم و دائم دنبال خدایی شدن می‌روند.لذا این که اولیاء می‌گویند خدا آنجاست یعنی اینکه وقتی انسان محضرشان می‌رود، یاد خدا می‌افتد.
کما اینکه گاهی نعوذ بالله، نستجیر بالله، پناه به ذات احدیت، انسان پهلوی بعضی از افراد که می‌نشیند، شیطان را می‌بیند و یاد گناه می‌افتد. اصلاً ناخودآگاه نعوذ بالله، نستجیر بالله درگناه وارد می‌شود. چون همنشینش بد است، دیگر کأن با شیطان نشسته است. لذا یعنی شیطان جایی است که او هست. بیان شده: « مِنَ الْجِنةِ وَ الناسِ »[۷]دیگر، انسان شیطان شده. لذا وقتی با او نشست، شیطانی شد.
تشنگی و گرسنگی ظاهری، حداقل شرط درک صیام عام
اما گروه اولی که بیان کردیم در روزه عام وارد می‌شوند، حداقل دعوتشان کردند به اینکه در روزه تشنگی و گرسنگی ظاهری را داشته باشند. یعنی همه، از جمله عام باید این مطلب را داشته باشند. لذا عزیزم! یک کاری کن که حداقل این حال را داشته باشی. البته منظور ما زهدهای بیجا نیست، اشتباه نشود. مع‌الأسف آنهایی که شیطان هستند، گاهی حرف‌ها را طور دیگری می‌گویند. مثل این می‌ماند که بگویند قرآن می‌فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصلاةَ »[۸] اما آن « وَ أَنْتُمْ سُکارى‏ »بعدش را بیان نکنند. اینجا هم گاهی فقط یک نکاتی را انتخاب می‌کنند و می‌گویند که مثلاً فلانی گفته سعی کنید در ماه مبارک رمضان تشنه شوید اما نمی‌گوید منظور چیست. بعد هم می‌گویند: آقا اینها زهدهای بیجاست و … . متأسفانه بعضی از کسانی هم که در این لباس مقدس هستند اما علمای ربانی نیستند، مردم را به دنیا دعوت می‌کنند. در روایت دارد که اینها «قطاع الطریق» هستند.
بارها بیان کرده‌ام که این مطلب را به عنوان کد حتماً به ذهنتان بسپارید چون خدا گواه است، خیلی جدی است. عزیزان! خواهران گرامی! برادران عزیز! به خصوص جوان‌های عزیز! دختران گرامی‌ام! پسران عزیزم! من و شما، خودمان داریم دنبال دنیا می‌رویم. دیگر بنا نیست کسی من و شما را هل بدهد، اصلاً خودمان داریم می‌دوییم، دیگر اجازه ندهیم کسی بیاید و ما را بیشتر دنیایی کند. جایی برویم که بخواهند ما را از دنیا جدا کنند.
مگر نماز چقدر طول می‌کشد؟!اصلاً شما نگاه کنید کل آن نماز کسی که تند می‌خواند، با آن کسی که آرام می‌خواند – خود نماز، به غیر از بحث قرآن و دعایش- فوقش ده دقیقه تفاوت دارد. ما حاضریم مع‌الأسف ساعت‌ها پای سریال‌ها، فیلم‌ها، بازی‌های فوتبال جام جهانی و … بنشینیم اما اگر یک موقع نماز قدری طول بکشد، می‌گویند آقا زیاد شد، فلان شد! نمی‌دانم چطور  بعضی‌ها این‌جور مواقع خیلی هم عالم شناس می‌شوند؟! می‌گویند: آقا! امام این‌جور نماز می‌خواند! آن آقا این‌جور نماز می‌خواند و … . عجبا! بی‌انصاف! امام روزی سه جزء قرآن هم می‌خواند، من و تو می‌خوانیم؟! آن عالم ربانی وقتش را هم تلف نمی‌کرد، من و تو وقتمان را تلف نمی‌کنیم؟! لذا فریب نخوریم. بعضی قطاع الطریق هستند. مواظب باشیم!
اول مسئله‌ای که در روایت بیان می‌کنند این است که صیام عام برای متخلق شدن انسان‌هاست به وسیله اینکه عطش ظاهری و گرسنگی در دنیا را بچشند. اگر بنا شود بگویم من امروز روزه گرفتم و الحمدلله نه تشنه شدم، نه گرسنه – که بعضی مع‌الأسف هنرشان این است – صیام عام را هم درک نکرده‌ایم. اقلش این است باید تشنه و گرسنه شویم. نمی‌گویم برو وسط حیاط و بیابان، ظل آفتاب بایست، بعد هم یک موقعی مریض شوی و …، اما می‌گویم که بالاخره کارت را انجام بده تا تشنه بشوی و تشنگی را بچشی که بفهمی. برای همین حال پیغمبر اکرم، خاتم رسل، محمد مصطفی(ص) را این‌طور بیان می‌کنند:«و لم اره صائماً من شهر إلا بعطشا» در هر ماهی ایشان را در حال صیام نمی‌دیدی مگر اینکه ایشان در عطش باشند. خیلی عجیب است!
چرا خدا می‌خواهد ما تشنه و گرسنه شویم؟
پس اولین نکته در صائم، صیام عام چشیدن گرسنگی و تشنگی ظاهری است. عزیزم! دلیلش هم این است یک موقعی کنار دست انسان نیست، انسان نمی‌خورد اما یک وقتی کنار دستت هست تا تشنه شدی آب می‌خوری اما حالا خدا می‌گوید: آب هست اما نخور! هیچ کس هم در خانه‌ نیست و تنهایی. می‌توانی کنار شیر بروی و آب بخوری اما نمی‌خوری؛ چون فرمان پروردگار عالم است – برای همین هم می‌گویند پروردگار عالم فرمود: تنها عبادتی که جزایش را خودم می‌دهم، روزه است- و فقط زمانی می‌فهمی که داری این فرمان را اطاعت می‌کنی یا خیر که تشنه‌ای. یعنی اطاعت انسان، موقعی که تشنه است، ظهور پیدا می‌کند. اگر تشنه نشوم و بگویم از صبح روزه گرفتم و تا غروب هم تشنه نشدم، معلوم نمی‌شود که نفسم پیروز ‌شده یا اراده ذوالجلال و الاکرام؟!اما وقتی تشنه شدم و با کار کردنم این تشنگی مدام اضافه ‌شد، معلوم می‌شود کدام واقعاً پیروزند.
میرزا جواد آقای ملکی تبریزی (ره) مَثلش را، مثل کشاورز می‌زند. می‌گویند: وقتی آن فلاح که دارد درو می‌کند، عرق می‌ریزد و عطش هم دارد، آن کوزه‌ آب خنکی که دارد، یا صدای شرشر آن جوی آبی که از کنارش رد می‌شود و خنکی آب و بادی که گاهی به مشامش می‌خورد، او را دعوت می‌کند که آب بنوشد اما می‌گوید نه، با اینکه در بیابان هیچ کس هم با او نیست و مدام هم تشنگی‌اش بیشتر می‌شود.
مراتب درخواست نفس از انسان
چون اولیاء خدا و عرفای عظیم‌الشأن بیان کردند: تصور نفس، اول این است که هر موقع، هرچه خواست، فراهم می‌شود. وقتی نفس می‌گوید: گرسنه‌ام، می‌داند هر موقع گفته گرسنه‌ یا تشنه‌ام، چیزی آمده. لذا نفس اول جزع نمی‌زند، می‌گوید: تشنه‌ام، آب می‌خواهم. وقتی نمی‌دهی، دوباره می‌گوید: می‌خواهم. باز نمی‌دهی، سومین بار می‌گوید: می‌خواهم. وقتی ندادی، دیگر دفعات بعد جزع می‌زند؛ یعنی تشنگی همان بوده و اضافه نشده ولی درخواست نفس زیاد ‌شده است.
مثال آن طفل است. طفل را ببینید، وقتی یک وسیله بازی‌اش جایی افتاده، کاری با آن ندارد اما یک موقعی که یک بچه دیگری در خانه می‌آید و سراغ آن می‌رود، سریع آن را برمی‌دارد و می‌گوید: مال خودم است ولی اگر ببیند آن بچه کاری با آن ندارد؛ او هم رهایش می‌کند. باز اگر آن بچه سراغ وسیله دیگری هم برود، این سریع می‌دود و آن را برمی‌دارد و به سینه‌اش می چسباند و می‌گوید: مال خودم است.
عندالاولیا، مثل نفس دون همین است. اول می‌گوید همیشه به من می‌دهند اما وقتی از او بگیری، مثل بچه‌ای که چیزی را از او بگیرند و بگویند: حالا به این دوستت بده که تازه آمده، جیغ می‌زند و فریاد می‌کشد. لذا می‌گویند وقتی می‌گوید: تشنه‌ام؛ به او بخند.
محک عطش حقیقی و کاذب، در صیام
خوب دقت کنید. اولیاء می‌گویند: می‌خواهید بدانید که این خواسته نفس بوده و خود تشنگی نبوده و عطش کاذب است، ببینید غروب که می‌شود و دم افطار دیگر احساس تشنگی نمی‌کنید. صبح رفتی بیرون و کارت را انجام دادی، دو ساعت اول تشنه شدی، می‌گویی: نه، روزه‌ام. بعد مدام احساس می‌کنی تشنگی‌ات زیادتر شده، لبت خشک شده. ظهر که می‌شود باز عطش بیشتر است. بعدازظهر مدام می‌گوید: آب می‌خواهم اما هنگام غروب آفتاب و اذان مغرب دیگرآن حرص و ولع و عطش نیست چه شد؟! الان که ساعت‌ها بیشتر گذشته و باید بیشتر تشنه باشی! اما نفس دون فهمید، می‌گوید: من می‌خواستم یک کاری کنم که این روزه را بخورد و جواب به نفسش بدهد اما دیگر تمام شد. لذا بعد آرام می‌شوی؛ چون بر نفست پیروز شده‌ای. پس این شیطان است.
حتی غروب که می‌شود و اذان می‌گویند، اول نماز را می‌خواند و بعد افطار می‌کند اما تا دو ساعت پیشش، پیش خودش می‌چید و در ذهنش جور می‌کرد که افطار که بشود دو لیوان شربت فلان می‌خورم، خاکشیر می‌خورم، فلان چیز را می‌خورم و … اما افطار یک خورده که می‌خورد، می‌بیند دیگر چیزی نمی‌تواند بخورد. با یک استکان آب جوش، دیگر آن عطش می‌خوابد. معلوم می‌شود آن حرص بود، آن نفس دون بود که حتی در حال صیام هم حرص می‌زند. لذا اولیاء می‌گوید صیام عام برای این است با تشنگی و گرسنگی ظاهری متخلقمان ‌کند. البته این صیام نکات دیگری هم دارد که إن‌شاءالله به فضل الهی جلسه آینده بیان می‌کنیم.
راهی برای اعلان آمادگی برای ماه مبارک به پروردگار عالم
اما برای اینکه مقداری آماده شویم و حالمان، حال پیامبر(ص) و اولیاء باشد، مطلبی را گذرا بیان کنم و آن اینکه در این ماه شعبان‌المعظم هم روزه بگیریم و آماده شویم. کما این که در رجب هم باید می‌گرفتیم. فردا پنج‌شنبه است، بیاییم آنهایی که تا حالا نگرفتیم، حداقل فردا را آزمایش کنیم. در جلسه بعد مفصل می‌گویم که این روزه‌ها برای چیست اما یک نکته‌اش این است که داریم به پروردگار عالم می‌گوییم:ما برای صیام ماه مبارک رمضان آماده ایم؛ چون این روزه اجباری و به صورت ظاهر تکلیف ما نیست. اتفاقاً جالب است در ماه مبارک رمضان وقتی روزه می‌گیری، نه‌تنها روزه‌خوری حرام است، بلکه شلاق هم دارد – گرچه بگذریم که حالا می‌شود یا نمی‌شود و ما گاهی مع‌الأسف احکام اسلام را به عنوان حقوق بشر تعطیل می‌کنیم – اما فردا که روزه می‌گیری، مردم بیرون روزه نیستند. به تعبیر عامیانه سفره نهار هم پهن است اما شما روزه‌ای؛ یعنی می‌گویی: پروردگارا! من آماده‌ام مطیع فرمانت شوم.
اگر خدا به نماز ما نیاز ندارد، چرا آن را واجب کرد؟!
اتفاقاً در بحث نوافل هم همین را می‌گویند. پروردگار عالم نافله‌ها را دوست دارد برای اینکه نماز واجب ما تکلیف است اما نافله یعنی خدا! من آماده‌ام. در حکم فقهی‌اش هم تبیین می‌کنند که نوافل را حتی می‌توانی در حرکت هم بخوانی و دلیل بیان این مطلب این است که من و شما عادت کنیم به اینکه خدا! من عشقم نماز است، نه اینکه فقط از باب تکلیف بخوانم.
یک مطلب دیگر هم به شما بگویم که خیلی قشنگ است، آن را گوشه ذهنتان بسپیارید. عرفا می‌گویند: صلاه واجب دلالت حب خدا بر بندگانش است و صلاه نوافل دلالت حب انسان به خداست؛ یعنی این عشق دوطرفه است. خدا گواه است تکلیفی که پروردگار عالم کرده که نماز بخوانیم برای این است که من و شما را دوست دارد ولی ما حالیمان نیست و نمی‌فهمیم وإلا « إِلَهِی هَذِهِ صَلَاتِی صَلیْتُهَا لَا لِحَاجَةٍ مِنْکَ إِلَیْهَا وَ لَا رَغْبَةٍ مِنْکَ فِیهَا إِلا تَعْظِیماً وَ طَاعَةً وَ إِجَابَةً لَکَ إِلَى مَا أَمَرْتَنِی بِهِ ». وقتی خدا نیاز ندارد، این «لَکَ إِلَى مَا أَمَرْتَنِی بِهِ» دلالت بر همین حب است. خدا بنده‌اش را دوست دارد، لذا او را می‌آورد و می‌گوید: با من حرف بزن. احمق است کسی که نداند نماز، سخن با خدا و عشق خدا به انسان است. باید بفهمیم خدا عاشق ماست. آن‌وقت اولیاء خدا و عرفای عظیم‌الشأن می‌گویند از این طرف هم نوافل نشانه حب انسان است. چون نوافل که واجب نیست، مستحب است و انسان با ادای آن می‌گوید:خدا! حالا ببین هم من تو را دوست دارم، عشق طرفین!
لذا ببینید چقدر عبادت خوب است. خدا گواه است حیف است انسان بندگی را رها کند، نماز را رها کند. بعضی غافلند.برای همین است امام سجاد(ع)، همه معصومین(ع) و اولیاء خدا، وقت نماز که می‌شد اصلاً یک حال دیگری داشتند و همان‌طور که اول بحث بیان کردم، در آن‌ها تغییر و تحول ایجاد می‌شد. منتظر بودند.برای جوان‌ها باید این‌ها را بیان کرد. آن‌وقت اگر بفهمند نماز چیست، شیطان هم از نمازشان نعره می‌کشد. امام صادق(ع) فرمودند:یکی از لحظاتی که شیطان نعره می‌کشد و فریاد می‌زند: نشد، آن موقعی است که گنهکار می‌آید و می‌گوید: الله اکبر. لذا اینکه بیان شده قبل از تکبیر ابتدا شش بار الله اکبر بگویید، برای این است که انسان وساوس را دور کند. لذا وقتی گفت: الله اکبر، بسم الله الرحمن الرحیم و شروع کرد به با خدا سخن گفتن، شیطان نعره می‌زند که نشد؛ چون تمام وسوسه‌ها برای این است که من و تو درب خانه خدا سجده نکنیم و خدا را عبادت نکنیم.
یک معنای دیگر هم که قبلاً بیان کردم و باز هم خدمتتان بیان می‌کنم این است که انسان با نمازش به شیطان می‌گوید:شیطان! درست است وسوسه تو و نفس دون وسوسه‌ام کردید و فریب خوردم اما من خدا را عبادت می‌کنم. درست است لحظاتی غافل شدم، شهوت من را فریب داد، گناه کردم، چشمم به خطا رفت، حتی نعوذبالله نستجیربالله، پناه به ذات احدیت در بستر گناه رفتم اما الله اکبر!البته نمی‌خواهم بگویم که انسان گناه کند و بعد نماز بخواند؛ اشتباه نکنید و باز هم نسبت به عرایضم برداشت بد نشود. می‌خواهم بگویم انسان می‌خواهد به خدا بگوید: خدا! من بنده تو هستم و به شیطان هم بگوید: کور خواندی، من خدا را سجده می‌کنم و او را عبادت می‌کنم. من بنده خدایم. بله، می‌دانم بنده بدی هستم و بنده‌ای هستم که گاهی اطاعت از نفس دارم اما من بنده خدایم. لذا حضرت فرمودند: اینجا شیطان نعره می‌زند.
چه زمانی اولیاء برای طول عمرشان دعا می کردند؟
لذا عزیزان! خدا را عبادت کنیم و از خود خدا و از حجتش، آقاجان، امام زمان(روحی له الفداء) بخواهیم که برای ماه مبارک رمضان آماده باشیم. با آقاجان حرف بزنیم. به خصوص شب‌های قدر را باید آقاجان امضاء کند. بگوییم: آقاجان! مثل این که بوی ماه مبارک می‌آید. آقاجان! من که از بس گناه کرده‌ام، دیگر شامه‌ام هیچ چیز را استشمام نمی‌کند و متوجه نمی‌شوم. اولیاء خدا هرچه داشت ماه مبارک نزدیک می‌شد، حالشان، حال عاشق‌ها و مجانین می‌شد. اصلاً در یک حال و وضع دیگر، در یک صفای دیگر و گویی در یک طرب خاص بودند که دارد ماه مبارک می‌آید. بارها عرض کردم، دیگر ماه رجب که می‌شد، هی دست زیر محاسنشان می‌بردند که خدا! تا به حال که جانم را نگرفتی، می‌شود لطف کنی و ماه مبارک را درک کنم، شب‌های قدر را درک کنم و من هم به ماه مبارک وارد شوم. من هم که هیچ موقع برای طول عمرم دعا نمی‌کنم اما حالا که بوی ماه مبارک‌ می آید و تو هم تا به حال جانم را نگرفتی، بعد ماه مبارک جانم را بگیر. بعد هم هرچه به ماه مبارک نزدیک می‌شود، این‌ها دائم گریه و فغانشان و خواسته‌شان دل شب این است که ماه مبارک را درک کنند؛ چون آنها می‌دانند ماه مبارک چیست. البته من و تو هم می‌فهمیم اما زمانی که از این دنیا رفتیم. برای همین در دعای ماه مبارک رمضان اولین دعا این است که « اللهُم أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السرُور ». چون اهل قبور می‌فهمند، به من و تو التماس می‌کنند، می‌گویند: قدر ماه مبارک را بدان، ما الان چون دستمان کوتاه شده می‌دانیم چه خبر است و حالا دارند نشانمان می‌دهند. ما می‌دانیم این « أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ» یعنی چه، « نَوْمُکُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ » یعنی چه، یک آیه ختم قرآن است یعنی چه. دائم می‌گویند حواستان باشد و به من و شما التماس دعا می‌گویند، حتی خوبان عالم! لذا قدر بدانیم…
……………………………………………
پی نوشتها
[۱]. بقره/ ۱۸۳
[۲]. حدید/ ۳
[۳]. فاتحه/ ۴
[۴]. در ماه مبارک رمضان هم که مثل سنوات قبل بحثمان همان شرح دعای ابوحمزه است. إن‌شاءالله به شرط حیات از ساعت دوازده و نیم دعای افتتاح خوانده می‌شود و بعد شرح دعای ابوحمزه را ادامه می‌دهیم و در آخر هم مناجات داریم.
[۵]. گر چه اولیاء خدا بیان فرمودند:‌ هر کس می‌خواهد به حقیقت، در ماه مبارک رمضان وارد شود، باید رجب المرجب و شعبان المعظم را مراقبت کند اما همه می‌توانند در ماه مبارک بیایند.
[۶]. فقیه، ج: ۲، ص: ۲۰۵
[۷]. ناس/ ۶
[۸]. نساء/ ۴۳

 

منبع: فرهنگ نیوز





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، آیت‌الله روح‌الله قرهی، مسجد و نماز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو