اسرار حق
درباره وبلاگ


پروفایل من
hasanbolboli.blogfa.com/Profile
استفاده از تمامی مطالب وبلاک آزاد می باشد
حتی بدون ذکر منبع
تلگرام ما
@asrarhag

مدیر وبلاگ : حسن فاطمی فرد
مطالب اخیر
نویسندگان

دفعه آخری که می‌خواست به سوریه برود به محسن گفتم من مطمئنم شما این بار که می‌روید به شهادت می‌رسید. گفت: «هنوز برای شهادتم مطمئن نیستم؛ ولی دعا کن روسفید بشوم.» من که اما هنوز مصر بر شهادتش بودم...

حججی

مهریه ام یک سکه به نیت یگانگی خدا بود/از محسن خواستم لباس مقدس سپاه را به تن کند/دعا می‌کردم شهید بشود ولی اسیر نه! /دفعه آخر گفتم مطمئنم این بار شهید می شوی/مستند آتش به اختیار



ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، در باب اهل بیت، دفاع مقدس و شهدا، در مورد حجاب و زن، قیام حسینی(ع) و عاشورا و حوادث پیرامونی آن، تزکیه نفس، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، سیاست و دین، تولی و تبری، حضرت زینب سلام الله علیها، معارف اهل بیت، 
برچسب ها : شهید محسن حججی، داعش، وهابیت، سوریه، زندگی نامه شهدا،
لینک های مرتبط :
معجزه آیه

سردار عسگری در گفت‌وگو با دفاع پرس مطرح کرد؛

معجزه آیه "وجعلنا" در عملیات بیت المقدس/ اگر خرمشهر به وقت خودش آزاد نمی‌شد..

"اگر خرمشهر را در آن مقطع آزاد نمی‌کردیم پس از آن بازپس گیری خرمشهر سخت یا غیرممکن می‌شد. چون دشمن موانع خود را روز به روز محکم‌تر می‌کرد و این عملیات در زمانی صورت گرفت که عراقی‌ها شکست سنگینی را در فتح المبین متحمل شده بودند و به وضعیت ثبات نرسیده بودند."

اشاره: حکایت‌های بسیاری درباره آیه «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَداً و مِن خَلفِهم سَداً، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون» شنیده‌ایم؛ اما حکایت این آیه در روزهای دفاع مقدس با تمام حکایت‌های دیگر متفاوت است و تعبیر این آیه را می‌توانیم درعملیات بیت المقدس به وضوح ببینیم. سردار "مجتبی عسگری" تعبیر این آیه در عملیات بیت المقدس را اینگونه بیان می‌کند:

50 متر سمت راست و چپمان کمین‌های دشمن بودند. تعداد نیروهایمان نیز زیاد بود، هرکس کار ساده‌ای که انجام می‌داد، سر و صدای زیادی صورت می‌گیرد. در آنجا شاهد تعبیر آیات قرآن بودم. ما تنها آیه «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَداً و مِن خَلفِهم سَداً، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون» را خواندیم و از منطقه عبور کردیم و رژیم بعث عراق با تمام تجهیزاتی که داشت نتوانست، متوجه حضور ما شود.

در ادامه ماحصل گفت‌و‌گوی ما با این رزمنده دوران دفاع مقدس، در رابطه با عملیات بیت المقدس را می‌خوانید:




ادامه مطلب


نوع مطلب : تولی و تبری، سیاست و دین، پاسخ به شبهات، تاریخ معاصر، ولایت و امامت، شیعیان دنیا، دفاع مقدس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، تزکیه نفس، قرآن کریم، در باب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، اصحاب اهل بیت، حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شمشادی در گفت و گوی تفصیلی با دفاع پرس مطرح کرد؛

امان از تیپ فاطمیون/ داستان نجات ازکمین داعش  در حلب/ ماجرای دیالوگ با یک القاعده ای


امان از تیپ فاطمیون/ داستان نجات ازکمین داعش در حلب/ ماجرای دیالوگ با یک القاعده ای

امان از تیپ فاطمیون/ داستان نجات ازکمین داعش در حلب/ ماجرای دیالوگ با یک القاعده ای


حسن شمشادی خبرنگار واحد مرکزی خبر که به تازگی از ماموریت خود در سوریه بازگشته، خاطرات، دیده ها و شنیده هایش از سفر به عراق و سوریه را بازگو کرده است.




ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، اصحاب اهل بیت، گیاه درمانی و نکته هایی پزشکی، مستبصرین، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس و شهدا، امام علی(ع)، امام مهدی(ع)، فساد و انحطاط اخلاقی، تزکیه نفس، مسجد و نماز، ظهور و آخرالزمان، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، شیعیان دنیا، ولایت و امامت، فرقه های انحرافی، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، شبه روشنفکری، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، سیاست و دین، تولی و تبری، خائنین، اخبار شبکه های شیعه و معاند اسلام و نظام، حضرت زینب سلام الله علیها، تربت کربلا و معجزات امام حسین، معارف اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
بعد از هفتم موسی، در خواب دو دانه شمع بزرگ را دیدم که روشن است، گفتم این چیست دیگر؟ یک دفعه از شمع صدایی شنیدم که گفت: یکی حسین هست و دیگری حسن. بعد بیدار شدم و برای تعبیر خواب نزد روحانی رفتم و خواب را برای او تعریف کردم، گفت...
به گزارش  مشرق، مادر گرانقدر شهیدان علی رضا و موسی رمضانپور از ساری روایت میکند: وقتی موسی به شهادت رسید، علیرضا میگفت الان اسلحه برادرم به زمین افتاده و من باید اسلحه موسی را از زمین بردارم.

موسی همیشه و بارها به من تاکید میکرد که مادرم تا وقتی علیرضا مدرکش را نگرفت، اجازه جبهه به او نده. علیرضا هم شب ها به مزار موسی میرفت و روی قبرش دراز می کشید و با موسی درد ودل میکرد و میگفت: برادر جان به خواب مادر برو تا راضی شود که من اعزام بشوم.

علیرضا یک روز پیش من آمد و گفت:مادر جان، اگر من با ماشین و یا با موتور تصادف کنم، شکایت تو را در محضر حضرت زهرا (س) میکنم. من هم ترسیدم و به او اجازه دادم. بعد از هفتم موسی، کمی خسته بودم و استراحت کرده و خوابیدم که در خواب دو دانه شمع بزرگ را دیدم که روشن است، گفتم این چیست دیگر؟ یک دفعه از شمع صدایی شنیدم که گفت: یکی حسین هست و دیگری حسن. بعد بیدار شدم و برای تعبیر خواب نزد روحانی رفتم و خواب را برای او تعریف کردم که ایشان فرمودند: اگر پسر دیگری داری به درجه رفیع شهادت نائل میشود.

یک روز به موسی گفتم: باید ازدواج کنی. گفت:نه! می خوای منو مثل شهید علیپور،داماد 40 روزه کنی. تازه؛من اگه الان برم و اتفاقی برام بیفته یک نفرم، تو کم تر ناراحتی میکنی. هروقت جنگ تموم شد با هم می ریم خواستگاری. از جوابش ناراحت شدم و گفتم: من هم مادرم! آرزو دارم!

وقتی دید ناراحت شدم،گفت: باشه! این دفعه که رفتم، تو یه دختر خوب و مومن رو انتخاب کن، اگه برگشتم ازدواج می کنم. خیلی خوشحال شدم و زود موضوع را با خواهرش در میان گذاشتم. او هم قبل از این که موسی برود، یکی از دوستانش را پیشنهاد کرد. خود موسی رفت تحقیق کرد. بعد از تحقیق گفت:خانواده ی خوب و مومنی هستن، مشکلی نیست. وقتی از جبهه اومدم، عروسی میکنم. رفت و دیگر برنگشت...

حجله عشق ببندید، علی آمد+عکس

حجله عشق ببندید، علی آمد+عکس
* رزمندگان شمال


ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، مسجد و نماز، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
او آبادانی بود و شعله های جنگ، خانواده اش را به اصفهان روانه کرده بود. فعالیت های گسترده او در زمینه های فرهنگی باعث شد او را به شهادت رسانده و پیکرش را چندین روز مفقود کنند.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهیده زینب کمایی شب اول فروردین سال 1361 در حالی که فقط 15 سال داشت، به دست مناقثین در شاهین شهر اصفهان ربوده و به شهادت رسید.

او آبادانی بود و شعله های جنگ، خانواده اش را به اصفهان روانه کرده بود. فعالیت های گسترده او در زمینه های فرهنگی باعث شد او را به شهادت رسانده و پیکرش را چندین روز مفقود کنند.

زینب کمایی را در به همراه شهدای عملیات فتح المبین در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپردند.

آنچه می بینید، نمونه ای از برنامه های اخلاقی این بانوی اخلاق مدار است که می تواند نمونه عملی خوبی برای ما باشد.

عکس/لیست برنامه‌های اخلاقی یک شهیده




ادامه مطلب


نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، دفاع مقدس و شهدا، در مورد حجاب و زن، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، دفاع مقدس، شیعیان دنیا، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شماره 144 همشهری پایداری منتشر شد؛
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شماره‌ی 144ماهنامه همشهری‌پایداری با انتشار پرونده ای درباره نحوه شناسایی شهدای گمنام بر اساس  آزمایش «دی ان ای» با عنوان «فرزندان خاک» و گفتگو با مرتضی سرهنگی مدیر دفتر ادبیات مقاومت در خصوص خاطره نگاری اسرای عراقی به چاپ رسیده است.

همه چیز درباره نحوه شناسایی شهدا بر اساس «دی ان ای»
در پرونده «فرزندان خاک» شماره مرداد ماه هشمهری پایداری، چند پرسش و پاسخ درباره مردانی که هویت کشور شدند اما خود ناشناخته ماندند، به همراه گفتگویی با دکتر محمو تولایی درباره شناسایی 7 هزار شهید جاوید نشان، گفتگو با همسر شهید تازه تفحص شده محمد علی بمانی، تعیین چگونگی تعیین ایرانی بودن شهدای گمنام در یادداشتی از سرهنگ حسینی مدیر کل حفظ آثار و نشر ارزشهای استان قم و گزارش «سربازان ناشناخته» که به بررسی تعیین هویت سربازانی که در جنگ های مختلف دنیا کشته می شوند می پردازد، منتشر شده است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، مسجد و نماز، شیعیان دنیا، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
در گفت‌وگو با یک رزمنده مدافع حرم افغانستانی مطرح شد؛
زمانی که برای اولین بار به حرم حضرت زینب(س) رفتم شاهد بودم که تا دویست متری حرم حضرت آمده بودند ساختمان های بلند مثل الک سوراخ سوراخ بودند در روزهای اول ابوحامد با 13 نفر در برابر تروریست ها مقاومت کردند.
مشرق - تواضع، مظلومیت و غربت سه خصیصه مشترک رزمندگان مهاجری است که با عشق دفاع از حرم حضرت زینب(س) به مهاجرت دیگری دست زدند و چه زیبا مصداق واژه قرآنی مهاجران به سمت خدا را معنا کردند.
دانستنی‌هایی درباره افغان‌های مدافع حرم و لشکر فاطمیون
ابوعلی یکی از این مهاجران بی ادعاست که در حالی که چند روزی است از ناحیه پا و شکم در دفاع از حرم زینبی به شدت مجروح شده، با عصای دستی اش و به همراه همسر و تنها دخترش میهمان ما شد. در تمام طول مصاحبه لبخند رضایت از راهی که در آن حرکت می کند بر لب داشت حتی زمانی که از خاطرات تلخ و شیرین خود صحبت می کرد حلاوت زیارت حرم حضرت زینب(س) که بی بی صدایش می زند به خوبی در چهره او قابل مشاهده بود.

ابوعلی از عشق و علاقه رزمندگان تیپ فاطمیون برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)، خاطرات ابوحامد فرمانده شهید فاطمیون، توطئه منافقان در میان رزمندگان مدافع، نحوه انجام عملیات ها با همکاری نیروهای مقاومت، دیدار با سردار سلیمانی، حقوق و مزایای مدافعان حرم و ترور مدافعان حرم در سوریه گفت، که مشروح ان در ذیل آمده است:




ادامه مطلب


نوع مطلب : حدیث، حضرت زهرا(س)، مستبصرین، اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، در باب اهل بیت، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، کتاب، دفاع مقدس، شیعیان دنیا، ولایت و امامت، فرقه های انحرافی، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، تاریخ اسلام، حضرت رقیه(س)، حزب الله لبنان، مجاهد بزرگ سید حسن نصرالله، امر به معروف نهی از منکر، علما، تولی و تبری، سیاست و دین، خائنین، سردار قاسم سلیمانی، تربت کربلا و معجزات امام حسین، معارف اهل بیت، حضرت زینب سلام الله علیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دستمال سرخ‌ها چه كسانی بودند؟
توفیق، رفیق شد كه به حضور امیر وصالی برادر سردار شهید اصغر وصالی، فرمانده دلیر و بادرایت جنگ و جهاد و همچنین علی بیگی همرزم این سردار شهید برسیم و بیانات و خاطرات و واگویه‌های‌شان از دلاوری‌ها و رشادت‌های شهید وصالی و گروه دستمال سرخ‌ها را بشنویم و ماحصل آن را تقدیم حضورتان نماییم.
  مشرق - توفیق، رفیق شد كه به حضور امیر وصالی برادر سردار شهید اصغر وصالی، فرمانده دلیر و بادرایت جنگ و جهاد و همچنین علی بیگی همرزم این سردار شهید برسیم و بیانات و خاطرات و واگویه‌های‌شان از دلاوری‌ها و رشادت‌های شهید وصالی و گروه دستمال سرخ‌ها را بشنویم و ماحصل آن را تقدیم حضورتان نماییم.

آن قسمت از حقایق و خاطراتی كه مربوط به قبل از انقلاب است توسط امیر وصالی اظهار شده و قسمتی كه مربوط به عملیات‌های نظامی است توسط علی بیگی بیان گردیده است:

حکم بازداشت «اصغر وصالی» را بعد از شهادتش آوردند!  //////////////////// لطفا بامداد روز 5 شنبه منتشر نموده و در صفحه اول نیز به نمایش بگذارید //////////////// سپاسگزارم...



ادامه مطلب


نوع مطلب : احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، دفاع مقدس، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شهید «علیرضا توسلی» با نام نظامی «ابوحامد»، بنیان‌گذار یگانِ ویژه‌ی مدافعان حرمِ افغان تبار، از موثرترین رزم آوران جبهه های جنگ در «سوریه» بود که این روزها به «لشکر» تبدیل شده است.

به گزارش مشرق، روز هشتم اسفند ماه 1393 شمسی، «تیپ فاطمیون»(یگانِ اختصاصی بسیجیان داوطلبِ افغان تبار برای دفاع از حرم بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)) فرمانده و جانشین فرمانده‌ی خود را در نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» از دست داد.
شهید «علیرضا توسلی»(متولد اول مهر 1351 شمسی) با نام نظامی «ابوحامد»، بنیان‌گذار یگانِ ویژه‌ی مدافعان حرمِ افغان تبار، از موثرترین رزم آوران جبهه های جنگ در «سوریه» بود که این روزها به «لشکر» تبدیل شده است.
تصاویری که پیش رو دارید، سه نمای کم تر دیده شده است از، شیرِ فاطمی، شهید «علیرضا توسلی»
روحمان با یادش شاد
هدیه به روح بلند پروازشان صلوات

تصاویر کم‌تر دیده شده از علمدارِ «فاطمیون»



ادامه مطلب


نوع مطلب : اصحاب اهل بیت، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، شیعیان دنیا، شهدا مدافعان حرم، تاریخ معاصر، پاسخ به شبهات، تولی و تبری، معارف اهل بیت، حضرت زینب سلام الله علیها، حضرت رقیه(س)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

وقتی مادرم قرآن را از روی سینه‌اش برداشت بیدار شد و رو کرد به مادرم و گفت: مادرجان چرا قرآن را برداشتی؟ هر وقت پلک‌هایم باز می‌شودکمی از آن را می‌خوانم....

پایگاه خبری تحلیلی «پارس»- حمیرا حیدریان- پلاکت را آب به دست خاک سپرد تا دل دریایی‌ات خاک را سیراب کند از عطش مردانگی. مردانگی که تو و مردان دریا دل مشق کردید؛ عشق، ایثار، دلدادگی و دل‌سپردگی به میهن و سرزمینی اهورایی که شما جاودانگی را بر پیشانی خاکش بوسه زدید. جاودانگی که مردان خاکی، مردان آسمانی و مردان دریایی سفره‌دار میهمان‌های ناخوانده خاک سبزش بودند. پلاکت را، لباست را همچون اسمت همگان در خاطره‌ها ماندگارکردند چون تو دلاوری،  سرزمینی را بدرقه راه آزادی و آزادگی کرد. دل سپیدت را در پشت‌ قاب سیاه لباس رزمت  به آب اروند زدی تا رهگشای دجله و فراتی شود که حدیث برادری می‌خواند و شد پایان خطی که خارها دریدند جامه ایثار تنت را؛ و تو شدی تا ابد غواص، خاکی که تو را مویه می‌کند. جاودانگی پیشکش مرامت ای سرباز.

امیر درتومیان 1




ادامه مطلب


نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، احسان به پدر و مادر، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، ولایت و امامت، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

راه مجاهدت باز است...

گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهید احمدی روشن + تصاویر

آقا رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: ۳۲ سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.

خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا / سرویس صفحات فرهنگی:

سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی که از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع ۷ ماه و ۷ روز بزرگتر از من بود و پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر کنم. خانواده‌ای که دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیک سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیکش – همان‌جا که ماشین مصطفی را منفجر کردند- سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فکر کردم اگر به لطف رانندگی! راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم. یک لحظه فکر اینکه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیک خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم. فکر کردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!

دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند که یک مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت می‌کنند که: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار. تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌کند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یک آپارتمان حدود ۸۰ متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید که خبر مهمی هست که همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود که بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وکلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا کی میاد؟

همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز ولی کسی شکسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد و البته هنوز نمی‌دانستند چه کسی به خانه‌شان خواهد آمد.

خواندم که کامران نجف‌زاده جاخورده که خبر شهادت پدر را به پسر ۴ ساله‌اش نداده‌اند و البته فکر می‌کنم او هم یک لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه کرده که نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر می‌کنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌کرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود. فکر می‌کردم مثل خانواده‌های شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.

پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود که نشانش نمی‌داد. وقتی پدر برگشت، کوچکترین دخترش –که دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند- لباس‌های پدرش را مرتب می‌کرد.

وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غریبی می‌کند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!

و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشک‌ها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌کردند.

آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی کردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی کلافگی و بی غریبگی.

ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان شاءالله.

این خلاف رویه‌ی ایشان بود که اینقدر بی‌مقدمه شروع کنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت. اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌کردند ولی اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد که نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، کمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم. این هم چهره‌ای نبود که در ۶-۷ خانه‌ی شهدا که قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.

«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است. یکی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده می‌کند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: یَسْعَی نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم(۱)؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب که از جمله‌ی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن می‌کنند. در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند: قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا(۲)؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»

علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازی می‌کرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیک چیلیک دوربین عکاس می‌آمد. انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند به خاطر آن فکرهایی که قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌کردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائکه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید غبطه خوردن را خوب بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.

«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست که ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یک چیز مهمتر و آن اینکه ما با حرکت علمی‌مان اسلام را سربلند می‌کنیم. از اول انقلاب یکی از بمبارانهای شدیدی که علیه ما شده این بوده که اسلام انقلابی که در یک کشوری حاکم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود، این جزو تهمتهایی بوده که از اول به ما می‌زدند. خوب اوایل کار هم که ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت.

سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول کرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امکان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل کردند. چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی که عرصه‌های علمی را تصرف کردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست کردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی کند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان می‌خورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»

آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: ۳۲ سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.

آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌کردند.

«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در هر جایی می‌تواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم زندگی‌شان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»

نفهمیدم علیرضا کی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.

آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.

رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیک می‌کند یک نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه می‌کنند تا این همه جوان‌های ما را شهید کنند.

مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.

رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه کسانی که او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوک هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینکه.

علیرضا جلو رفت یک بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.

وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش. شاید داشت فکر می‌کرد ای کاش مصطفی بود و این روز باشکوه را می‌دید که رهبر چانه‌ی کوچک علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد به یادگار و هدیه می‌دهدشان.

وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
همسر شهید جواب داد: ۲۰ روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.

آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌کنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط می‌کنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.

رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌کلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.

اینطور شد که او هم سرش بی کلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.


رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌کردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در. رهبر که رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود. شاید هیچ کس نبود که آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی که راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید که من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شکن بلندمان کرد و برد. خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اکبر چیذر، پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.






نوع مطلب : آیت الله خامنه ای، دفاع مقدس و شهدا، احسان به پدر و مادر، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، در مورد حجاب و زن، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
فیلم برنامه دیروز امروز فردا / حجت الاسلام حیدر مصلحی-وزیر اطلاعات


فیلم های مستند و سلسله گفتگو هایی به مناسبت یوم الله نه دی ماه از سایت مبین مدیا

لطفا روی هر یک از لینک های زیر کلیک کنی
د


1 مستند کالبدشکافی فتنه ۱۸ تیر ۷۸/مصاحبه با دکتر حسن عباسی/بررسی ابعاد جدید و تامل برانگیز کودتای دولتی/دانلود

2بصیرت و دشمن شناسی / فیلم سخنرانی دکتر کامران باقری لنکرانی / لینک مستقیم دانلود

3بصیرت و فتنه های آخرالزمان / فیلم سخنرانی استاد رائفی پور / لینک مستقیم دانلود

4فیلم مستند قطب نما / حماسه ۹ دی ۱۳۸۸ / لینک مستقیم دانلود

5فیلم مستند به یاد ماندنی / حماسه ۹ دی ۱۳۸۸ / لینک مستقیم دانلود

6ریزش ها و رویش های انقلاب

7بررسی ابعاد افشای برخی اسناد و روند شکل گیری فتنه ۸۸ / حسین شریعتمداری / گفتگو ویژه خبری / لینک مستقیم دانلود

8فیلم مستند ومکروا و مکرالله / علل شکل گیری حماسه ۹ دی / لینک مستقیم دانلود

9فیلم مستند رنگ واقعی مردم / پشت پرده فتنه ۸۸ / لینک مستقیم دانلود

10فیلم مستند قیام / نگاهی به حماسه ۹ دی ۱۳۸۸ / لینک مستقیم دانلود

11فیلم سخنرانی حجت الاسلام طائب خطاب به سران فتنه / سالروز ۹ دی / مهدیه تهران / لینک مستقیم دانلود

12فیلم مستند موج سواران / موج سواری جریان های معاند انقلاب از منتظری / لینک مستقیم دانلود

13فیلم مستند پایان مدارا / نگاهی بر نقش هاشمی رفسنجانی و خانواده وی در فتنه ۸۸ / لینک مستقیم دانلود

14پستهای ویژه بازخوانی انتخابات ۸۸

15سلسله نشستهای بصیرت / فیلم سخنرانی دکتر غلامحسین الهام / لینک مستقیم دانلود

16سلسله نشستهای بصیرت / فیلم سخنرانی حجت الاسلام روح الله حسینیان / لینک مستقیم دانلود

17پدافند غیرعامل / مروری بر مبانی بروز حوادث پس از انتخابات و فتنه ۸۸ / دکتر حسن عباسی / لینک مستقیم دانلود

18بررسی و شناخت جریان فتنه در طول تاریخ / حجت الاسلام مهدوی بیات / قسمت سوم / لینک مستقیم دانلود

19مستند کاشت / Cultivation Documentary بررسی نظریه کاشت در مورد مدیریت رسانه ها و انتخابات دهم ریاست جمهوری/دانلود

20فیلم برنامه دیروز امروز فردا / حجت الاسلام حیدر مصلحی-وزیر اطلاعات / لینک مستقیم دانلود

21حجت الاسلام پناهیان / دیروز امروز فردا / لینک مستقیم دانلود

22مناظره زاکانی و اطاعت / رو به فردا / لینک مستقیم دانلود

23مناظره شریعتمداری و کواکبیان / رو به فردا / لینک مستقیم دانلود





منبع : پروژه های استعماری




نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، کلیپ، دانلود، ورزش و هنر و فرهنگ و سینما و تلیوزیون و رسانه، دفاع مقدس، فرقه های انحرافی، تاریخ معاصر، شبه روشنفکری، پاسخ به شبهات، دکتر حسن عباسی، دکتر علی اکبر رائفی پور، سیاست و دین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
کشاورز در گفتگو با مشرق مطرح کرد؛
میرزا یکی از مظلوم‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر است، آن‌قدر که حتی فردی مثل ملک‌الشعرا هم به او تهمت می‌زند. خیلی از آدم‌هایی که به میرزا تهمت می‌زنند، بعدها معلوم می‌شود از سفارت انگلیس رشوه می‌گرفتند.
به گزارش مشرق- عده ای ازپژوهندگان تاریخ، بخشی از علل و زمینه های شکست نهضت جنگل را به خصال مدیریتی میرزا کوچکخان جنگلی بازگردانده اند. به راستی این انگاره را تا چه میزان میتوان جدی گرفت و شیوه رهبری میرزا، تا چه حد در رقم خوردن سرنوشت این نهضت تاثیر داشته است؟ در گفت وشنود حاضر فتحالله کشاورز،ن تیجه‌های بررسی خود در این باره را باز گفته است.

*عدهای در تعریف ویژگیهای مدیریتی میرزا کوچکخان جنگلی، مماشات با نفوذیها و خائنین را از نقاط ضعف عمده وی میدانند. در این زمینه چه نظری دارید؟ آیا این دیدگاه را می پذیرید؟

در تمام نهضتها، در ابتدای امر افراد مختلف با گرایشهای گوناگون حول یک محور جمع میشوند. هدف نخست نهضت جنگل هم اخراج نیروهای بیگانه از کشور بود و حتی در بین نیروهای حکومتی هم کسانی بودند که بدشان نمیآمد افرادی علیه نیروهای خارجی قیام کنند. در مورد نهضت جنگل حتی مستوفیالممالک هم با میرزا ارتباط برقرار میکند. در ابتدای امر، همه کسانی که در این جریان شرکت داشتند، دارای یک هدف مشترک بودند و لذا اختلافی هم اگر بود، بروز نمیکرد. درست مثل انقلاب اسلامی که هدف اخراج شاه و برچیدن سلطنت پهلوی بود و لذا همه گروهها حول این محور جمع شدند و حرکت کردند.

اما بعد که حرکت به سمت جلو میرود، کمکم اختلاف سلیقهها و حتی اختلاف اهداف بروز میکنند. در مورد نهضت جنگل هم همینطور بود. به اعتقاد من خیلیها اساساً از همان ابتدا هم صلاحیت نداشتند وارد این نهضت شوند، اما شدند و رشد هم کردند و نهایتاً هم خیانت کردند.

چه کسی به میرزا کوچک خان خیانت کرد/علت ارتباط میرزا با انقلابیون شوروی چه بود/آدم‌هایی که به میرزا تهمت می‌زنند، بعدها معلوم می‌شود از سفارت انگلیس رشوه می‌گرفتند

*مثال میزنید؟

بله، مثل افشار که اساساً آدم معلومالحالی بود. یا احساناللهخان که اساساً خائن بود، اما نمیشود گفت نفوذی بود. اینها اهدافی داشتند و تصور میکردند از طریق نهضت جنگل به آنها میرسند که آمدند و دیدند از این خبرها نیست و راهشان را جدا کردند.

*نهضت جنگل چهرههای مثبت فراوانی دارد. آیا حضور اینها تأثیر حضور منفی امثال افرادی را که نام بردید، خنثی نمی‌کند؟ چگونه این افراد با همه خلوص خود نتوانستند سرنوشت این جنبش را در دست گیرند؟

همان طور که اشاره کردید چهرههای خوبی در این نهضت دیده میشوند. خود میرزا در اوج اخلاص و تدین است. دکتر حشمت انسان خوبی است، اما خلوص میرزا را ندارد و به همین دلیل در مرحلهای تسلیم میشود. حاج احمد کسمایی هم همینطور. خیلیها به او بد میگویند، ولی حاج احمد را خائن نمیدانم. به هر حال هر کسی ظرفیتی دارد. ظرفیت دکتر حشمت و حاج احمد کسمایی هم همینقدر بود. هیچیک ظرفیت روحی و ایمانی میرزا را نداشتند. حتی در مورد خالو قربان هم که سر میرزا را برید و برای رضاشاه برد، فکر نمیکنم از اول برای خیانت آمد. ظرفیتش همینقدر بود. فقط یک نفر را از ابتدا خائن میبینم و او هم رضا افشار است که نهایتاً هم همه داراییهای نهضت را برمیدارد و فرار میکند و در حکومت هم به پستهای مهمی میرسد. مشکل عمده ما در تحلیل ضعفها و قوتهای رهبری یک نهضت یا میزان خدمت و خیانت افراد این است که شرایط زمانی و مکانی آن رویداد تاریخی را در نظر نمیگیریم.

*در این گفته به رویداد خاصی نظر دارید؟

بله، مثلاً خیلیها این شبهه را مطرح میکنند که میرزا چرا با انقلابیون شوروی ارتباطات خوبی برقرار کرد، بیآنکه به این نکته توجه کنند این یک ارتباط اعتقادی نیست. روسها پس از انقلاب اکتبر شعارهای انسانی و عدالتخواهانهای میدادند و برای هر انسان عدالتخواهی، از جمله روحانیون این شعارها و رساندن حقوق کارگران و زیردستان جامعه به آنها جالب بود. انقلابیون روسیه اعلام کرده بودند تمام سرزمینها و امتیازاتی را که حکومت تزار به زور از بقیه کشورها گرفته است، به آنها برمیگرداند؟ کدام انسان باوجدانی هست که تحت تأثیر چنین شعارهایی قرار نگیرد؟ علاوه بر اینکه آنها هنوز امتحان خود را هم در یک فرآیند تاریخی پس نداده بودند و شعارهایشان نسبت به دوران خود بسیار مترقی بودند.

*در داخل هم که همه از ظلم و جور انگلیس به ستوه آمده بودند...

همینطور است. حتی دولتیها هم از آن وضع خسته شده بودند. اگر اندکی به شرایط زمانه توجه کنیم، علت نزدیکی میرزا به حکومت جدید روسیه با آن همه شعارهای انسانی را درک میکنیم.

*و البته این تنها تهمتی نیست که به میرزا زدند. درست است؟

بله، میرزا یکی از مظلومترین چهرههای تاریخ معاصر است، آنقدر که حتی فردی مثل ملکالشعرا هم به او تهمت میزند. خیلی از آدمهایی که به میرزا تهمت میزنند، بعدها معلوم میشود از سفارت انگلیس رشوه میگرفتند. شهادت میرزا بسیاری از توطئهها را برملا کرد. در کل نهضت جنگل، تنها کسی که ذرهای در حقانیت این نهضت تردید نکرد و تا آخر راه رفت خود میرزا بود. دکتر حشمت از نظر اعتقادی بیش از دیگران به میرزا نزدیک بود.

*بیتردید میرزا کوچکخان بسیاری از این افراد را میشناخت. به نظر شما پذیرفتن آنها در نهضت کار درستی بود؟ آیا می‌شد در این باره تصمیم دیگری نیز گرفت؟

مگر چاره دیگری هم داشت؟ او که میدانست احساناللهخان آدم بیاعتقادی است که حالا با دولت مشکل پیدا کرده است. یا حاج احمد کسمایی تاجر است و تاجر مسلک. چارهای نداشت. در آن شرایط زمانی و مکانی آدمهای ششدانگ خالص و معتقد از کجا میآورد؟ در میان افرادی که وجود داشتند، بهترینهایشان را انتخاب کرد. حتی مستوفیالممالک به شکل پنهانی به آنها کمکهای مالی فراوانی میکند، اما بدیهی است مستوفیالممالک ملیگرا با اعتقادات مذهبی ضعیف با میرزای متدین آرمانگرا از زمین تا آسمان فرق دارد. این آدم با این همه تفاوت مشرب برای رها کردن آب و خاکشان از لوث وجود بیگانگان دور هم جمع شدند. میرزا هم آدم بدبینی نبود و آرزو داشت تا آخر با او همراهی کنند که البته نکردند.

امروز میگوییم ای کاش میرزا از همان ابتدا مثلاً احساناللهخان را راه نمیداد یا وقتی عدهای از آنها او را ترک کردند و رفتند بازگشتند، ای کاش این بار از آنها استقبال نمیکرد، ولی احساناللهخان آدم شجاعی است که با اشغال کشورش توسط خارجیها هم مخالف است. میرزا حتماً روی این ویژگیهای مثبت حساب باز میکرد، والا امثال گائوک آلمانی را که بهترین رفیق میرزا بود، به دلیل مسلمان نبودن اصلاً به حریم خودش راه نمیداد.

*برای این نوع برخورد میرزا کوچکخان با چنین طیف وسیعی از افراد با آرمانها و عقاید مختلف چه توجیهی وجود دارد؟

میرزا خودش آدم آرمانگرایی است که با تمام وجود استعمار و اشغال خارجی را نفی میکند. این ضدیت با اشغال کشور توسط بیگانگان در هر کسی که بود، ولو خارجی هم بود، امکانی است که میرزا از آن استفاده میکرد. مضافاً بر اینکه میرزا چارهای هم جز این نداشت که با حداقلها بسازد. مضافاً بر اینکه دوره میرزا هم بسیار بحرانی بود. نصف شمال مملکت دست روسها بود و نصف جنوب دست انگلیسها و فقط یک قسمت کوچک در بین این دو قسمت دست حکومت ایران قرار داشت و گرفتار قحطی، بدبختی و خشکسالی و دولت مرکزی فوقالعاده ضعیف بود. اوضاع با حالا خیلی فرق داشت. کسی امنیت نداشت و آدمها راحت کشته میشدند. هرج و مرج بیداد میکرد و از دست حکومت هم کاری برنمیآمد. میرزا در چنین شرایطی دست به مبارزه میزند.


چه کسی به میرزا کوچک خان خیانت کرد/علت ارتباط میرزا با انقلابیون شوروی چه بود/آدم‌هایی که به میرزا تهمت می‌زنند، بعدها معلوم می‌شود از سفارت انگلیس رشوه می‌گرفتند

*برخی معتقدند عطوفت زیاد میرزا در شرایط مبارزه یک ضعف شخصیتی است و نهایتاً به ضرر نهضت جنگل تمام شد.آیا میتوان این خصیصه را از جمله ضعف های او تلقی کرد؟

شاید بشود گفت ضعف است، اما باید منطقی با موضوع برخورد کرد. میرزا تفنگ دست میگیرد و پشت توپ مینشیند و میجنگد، پس نمیتواند خیلی احساساتی باشد، اما آدم خشن و بیرحمی نبود. خیلیها معتقدند حیدر عمو اوغلی را باید کشت، چون نهایتاً به نهضت صدمه میزند، اما میرزا معتقد است باید در یک دادگاه صالح محاکمه و جرمش مشخص شود. آیا این نشانه دینمداری و منطقی بودن میرزاست یا نشانه رأفت بیش از حد او؟

میرزا به اینکه یک دشمن خارجی را بکشد، افتخار میکرد، ولی از کشتن نیروهای داخلی تا جایی که ممکن بود ابا داشت. او خیلی راحت سرباز ایرانی را نمیکشت، چون او را هموطن میدانست. چند بار هم نزدیک بود این شیوه تفکر کار دستش بدهد، همیشه دنبال راهی میگشت که نیروهای داخلی فریبخورده را نصیحت و اصلاح کند. خیلی از کسانی که میرزا آزادشان میکرد، میرفتند و به او خیانت میکردند، اما این دلیلی بر غلط بودن کار میرزا نبوده است. میرزا پیرو ائمه معصومین(ع) بهخصوص امام حسین(ع) بود. از کشتن ابا نداشت، ولی بیهوده و غیرمسئولانه به کشتن افراد را برنمیتابید. اگر آدم خیلی احساساتی باشد نمیتواند زن و زندگی را پشت سر بگذارد و راهی چنین سفر خطیری شود و قاطعانه هدفش را دنبال کند. هیچ سند و مدرکی مبنی بر اینکه میرزا در جایی ضعف نشان داده است وجود ندارد، در حالی که آدم احساساتی دائماً ضعف نشان میدهد. او در جاهای بسیار خطیری قاطعیت بینظیری از خود نشان داد، به همین دلیل صفت عطوفت نابجا داشتن را در مورد او نمیپذیرم.

*پس درنهایت چرا نهضت جنگل شکست خورد؟به عبارت دیگر این جنبش ضربه کاری را از چه نقطه ای دریافت کرد؟

به خاطر سیاست جهانی. میرزا یک بار به عثمانی و یک بار هم به فرانسه اعتماد کرد و از هر دو ضربه خورد. بعد تصور کرد شاید آلمان یا روسیه تازه انقلاب کرده کمکش کنند، ولی نکردند.

*به نظر شما ودر یک نگاه کلی، ویژگیهای برجسته نهضت جنگل و رهبر آن میرزا کوچکخان کدامند؟

میرزا یک مسلمان به تمام معناست که تا پای جان از آزادی دفاع میکند و اعتقادات نوینی دارد. مرامنامه نهضت جنگل نشان میدهد نسبت به زمان خود فوقالعاده مترقی بودهاند. آنها همزمان که با نیروی خارجی میجنگند، سعی میکنند در هر فرصتی مدرسه بسازند و بچه و بزرگسال را باسواد کنند. در زمینههای اقتصادی هم افکار مترقیای داشتند. دکتر حشمت در عین حال که با دشمن مبارزه میکرد، دنبال حفر کانال هم بود و میخواست کشاورزی را به شکل زیربنایی در منطقه گسترش دهد. جنگلیها با امکانات فوقالعاده محدود و تحت فشار مبارزه با دشمن خارجی و داخلی، از توسعه اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی، آموزش قرآن و علوم تا مدرسهسازی و حفر کانال و کشاورزی هم غفلت نکردند. از نظر سیاسی هم آدمهای دقیقالنظری بودند و تحلیلهای درستی داشتند، اما دستشان بیش از این نمیرسید که کاری بکنند.

*برخی در اعتقادات دینی میرزا پس از راهاندازی نهضت جنگل تشکیک کردهاند.این انگاره را چگونه ارزیابی میکنید؟

نامههای میرزا به روسها موجود است و نشان میدهد میرزا هرگز به آنها اجازه تبلیغ نداد و فقط در منافع سیاسی با آنها کنار آمد. روسها اوایل رضایت دادند مرامشان را تبلیغ نکنند، ولی بعد که خواستند تبلیغ کنند، اختلافات شروع شدند. میرزا همواره قاطعانه در برابر تبلیغ مرام کمونیستی ایستاد و کوچکترین خطایی در عملکرد او وجود ندارد.

میرزا آدم پختهای بود که توانست سلایق مختلف را حول یک محور مشترک جمع کند. او خود را موظف میدانست در مقابل اجنبی بایستد و مانند مولایش امام حسین(ع) به این فکر نمیکرد که نهایتاً پیروز میشود یا نمیشود. هدف او انجام وظیفه بود که به نظر من بهدرستی انجام داد، اما شرایط جهانی بهگونهای نبود که حتی اگر کل مردم کشور هم با میرزا همراهی میکردند، این حرکت به نتیجه برسد. معادلات جهانی بهگونهای رقم خورده بود که نهضت جنگل باید از بین میرفت.

این حرکت آثار بسیار مثبتی در تاریخ کشور ما داشت. در شرایط آن روز ایران، حتی اگر میشد یک استقلال نسبی هم برای کشور فراهم کرد، کار بسیار بزرگی بود. جنگلیها میخواستند از کشور دفاع کنند و تا جایی که توانستند این کار را کردند. جنگلیها آدمهای آگاهی بودند و از طریق رادیوها و نشریات مختلفی که امکان دسترسی به آنها وجود داشت، در جریان اخبار جهان قرار میگرفتند. محتوای روزنامههای جنگل نشان میدهد آنها برای هر رویدادی تحلیل داشتند. به هر حال بخش اعظم موفقیتهای نهضت جنگل را مرهون ایمان، پایداری و صلابت شخص میرزا کوچکخان میدانم.





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، شبه روشنفکری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به مناسبت سالگرد ترور شهید شهریاری، شهبدِ اقتدار هسته‌ای ایران؛

حماسه‌های ماندگار شهید شهریاری؛ از «نماز شب» تا «اورانیوم 20 درصد غنی‌سازی» فاصله‌ای نیست/ دکتر جلیلی: آمریکا از سوخت هسته‌ای نمی‌ترسد؛ از امثال شهید شهریاری می‌ترسد/ روایت آیت‌الله جوادی آملی از شخصیت دکتر شهریاری

 رجانیوز: هشتم آذر ۸۹ روز تلخی بود که تلخی آن هنوز پس از گذشت یک سال از آن تاریخ، در کام ملت علم دوست، معتقد و متعهد ایران حس می‌شود؛ روزی که دشمنان تاب تحمل یکی از برجستگان علمی کشور که را در عرصه اخلاق و تعهد نیز سرآمد بود، نداشتند و با توسل به «ترور»، به گمان خود در راه پیشرفت انقلاب اسلامی گودالی بزرگ ایجاد کردند. 

به گزارش رجانیوز، شهید شهریاری که از اساتید برجسته دانشگاه در زمینه علوم هسته‌ای بود و به عنوان یکی از مؤثر‌ترین فعالان بخش تکنولوژی هسته‌ای ایران فعالیت می‌کرد، سال گذشته درحالی که همراه با همسر خود به سمت دانشگاه شهید بهشتی حرکت می‌کرد تا طبق روال کاری روزانه‎اش، به تحقیق و پژوهش مشغول شود، با انفجار بمبی که از سوی یک موتورسوار بر روی خودروی وی نصب شد، به شهادت رسید. 
 
 
از غسل شهادت صبحگاهی تا شهادت در محراب تفکر
 
دکتر شهریاری چنان شتاب زندگی داشت که هشت روز پیش از تاریخ تولدش به پیش‎واز تولدی دیگر رفت. می‌دانست دنیا دیگر به کارش نمی‌آید و کار‌هایش را باید تمام کند. گرفتن غسل شهادت عادت هر روزه‌اش شده بود؛ مثل صبح‌‌ همان روز. در خودرو که نشست، شروع کرد به مطالعه دوباره پایان‌نامه دکترای یکی از دانشجویانش که آن روز جلسه دفاعش بود. چنان غرق مطالعه بود که نه متوجه تروریست موتورسوار شد و نه فریادهای محافظ و همسرش را شنید. 
 
روایت جزئیات این ترور از زبان همسر شهید شهریاری که از این سوءقصد جان سالم به در برد، خواندنی و شنیدنی است: 
 
 «روز قبل از حادثه، دکتر از دانشگاه به من زنگ زد و گفت در دانشگاه جلسه‌ای هست که من هم باید بروم، چون من یک طرح در دست اجرا داشتم که مدتی بود به مشکل خورده بودم و دکتر گفت مشکل طرح من در آن جلسه حل می‌شود. فردای آن روز من خیلی خوشحال بودم. صبح روز بعد با دکتر از منزل بیرون رفتیم. به‌علت آلودگی هوا و زوج و فرد شدن خودرو‌ها، دکتر نمی‌توانست خودرو بیاورد به همین دلیل با خودروی من رفتیم و به پسرم محسن هم گفتیم با ما بیاید اما گفت کلاس دانشگاه او ساعت ۱۰ صبح است و نیامد و این لطف خدا بود که نیاید تا شاهد این حادثه تلخ نباشد. 
 
دکتر و راننده جلو نشستند و من هم عقب، دکتر مطابق معمول که بیشترین استفاده را از وقتش می‌کرد در ماشین شروع به گوش کردن تفسیر قرآن آیت‌الهر جوادی آملی کرد، حدود پانصد، ششصد متر در بزرگراه ارتش رفته بودیم که یک موتوری نزدیک ماشین شد، در همین حین راننده فریاد زد دکتر برو بیرون. دکتر پس از فریاد راننده گفت چی شده؟ من چون کمربند نداشتم بلافاصله از ماشین پیاده شدم، راننده هم سریع پیاده شد من رفتم در سمت دکتر را باز کنم تا دکتر سریع پیاده شود که در همین حین بمب جلوی صورت من منفجر شد. بیهوش نشدم، فقط حرارت اولیه انفجار را در صورتم احساس می‌کردم. خواستم بروم به مجید کمک کنم اما نمی‌توانستم حرکت کنم و فقط می‌گفتم مجید من. راننده آمد بالای سر من به او گفتم برو مجید را کمک کن، اما راننده که آمد بالای سر مجید، دیدم توی سر خود می‌زند. یک نگاه به من می‌کرد و یک نگاه به مجید. دیدم کسی نبود کمک کند خودم را کشان کشان رساندم به درب خودرو دیدم مجید بی‌سر و صدا سرش به سمت راننده بی‌حرکت افتاده، فهمیدم که مجید شهید شده در این دقایق من فقط داد می‌زدم و ناله می‌کردم مجید من. 
 
 
لحظه‌ای بعد فهمیدم روی برانکارد نیروهای امداد هستم، بی‌اختیار تا یاد مجید افتادم صحنه کربلا به ذهنم خطور کرد که سر فرزند زهرا (س) را بریدند و چه بلاهایی که بر سر اهل بیت نیاوردند، اما مجید من که خاک پای آن‌ها هم نمی‌شود. پس از آن گفتم الحمدلله. من چون نزدیک بمب بودم خیلی صدمه دیدم و یکی از ترکش‌ها تا نزدیکی قلبم نفوذ کرده بود و واقعا معجزه الهی بود که خطر مرگ رفع شد، پای چپ من هم از ده جا شکسته و تکه تکه شده بود که پزشکان با پیوند عضله آن را ترمیم کردند.» 
 
شهید شهریاری؛ دانشمندی که گفت جمهوری اسلامی «می‌تواند» و «باید بتواند» 
 
روایت عجیبی است حکایت زندگی انسان‌هایی که قبل از شهادت گمنام هستند و بعد از شهادت، شبیه افسانه. شهریاری، شهریار بلامنازع دانش هسته‌ای در ایران بود اما به جز شاگردان و دوستان نزدیکش، کسی او را نمی‌شناخت. کمتر کسی می‌دانست غنی‌سازی ۲۰ درصد اورانیوم که میلیارد‌ها دلار برای ایران ارزش داشت و دیپلمات‌ها در سخت‌ترین شرایط با استفاده از مهره ۲۰ درصد صفحه شطرنج را به نفع کشورمان تغییر داده‌اند، دستپخت آدمی بی‌ادعا به نام مجید شهریاری است. چند نفر در این دیار می‌دانند که شهریاری این کار بزرگ را بدون دریافت ریالی انجام داده است؟ این‌ها را علی اکبر صالحی، رئیس پیشین سازمان انرژی اتمی ایران می‌گوید و می‌افزاید: «برای ساخت صفحات سوخت، ما نیاز به تکنولوژی جدیدی داشتیم. اصلا ما چرا تقاضای سوخت کرده بودیم؟ برای اینکه بلد نبودیم بسازیم! و خب در محاسبات هسته‌ای کسی را نداشتیم و همچین محاسباتی نیز پیش از این انجام نشده بود. اما شهید شهریاری با اعتماد به نفسی که داشت، و ما هم با اعتقادی که به ایشان داشتیم، این کار را به ایشان واگذار کردیم و ایشان هم به خوبی آن را انجام دادند. یعنی اگر در آن زمان شهید شهریاری می‌گفت که من مثلاً ۱۰ میلیارد تومان دستمزد می‌گیرم تا این کار را انجام دهم، ما مجبور بودیم که بدهیم؛ هر چه می‌گفت، مجبور بودیم که بدهیم برای اینکه کس دیگری نبود که این کار را انجام دهد. تنها کسی که در مملکت می‌توانست این کار را انجام دهد، شخص شهید شهریاری بود ولاغیر. با این حال، ایشان حتی یک ریال هم دستمزد نگرفت. حتی وقتی من خواستم دستمزد ایشان را پرداخت کنم، ناراحت شدند و گفتند که من این کار را برای کشورم انجام دادم. من یک کلمه به شما بگویم. اگر شهید شهریاری را در زمینه علم هسته‌ای نمره ۱۰۰ بدانیم، به بهترین نفر بعدی در کشورمان در این زمینه شاید بتوان نمره ۵۰ داد. یعنی واقعا ایشان روی قله ایستاده بود.» 
 
مستند «شهید هسته‌ای - معلمی برای استاد»
 
 
اگر شهادت نبود، کی می‌شد بفهمیم استاد سخت‎گیر و شوخ طبع دانشگاه شهید بهشتی که هنوز هم جزوه‌هایش دست به دست بین دانشجویان می‌گردد، گوهر یک‌دانه فناوری هسته‌ای کشورمان بود؟ وی دروسی همچون فیزیک عمومی و پایه، فیزیک راکتور و دینامیک راکتورهای هسته‌ای را تدریس می‌کرد و چهار کتاب مرتبط با حوزه کاری خود و چندین مقاله بین المللی در زمینه مهندسی هسته‌ای در مجلات معتبر به چاپ رسانده است. 
 
روزی که مجید شهریاری ترور شد، فریدون عباسی که اکنون رئیس سازمان انرژی اتمی کشور است هم مورد سوءقصد قرار گرفت اما جان سالم به در برد تا اکنون برای ما از رفاقت ۱۶ ساله‌اش با شهید شهریاری بگوید و تعریف کند که باسواد‌ترین مرد هسته‌ای ایران، شاگر آیت‌الله جوادی آملی در تفسیر قرآن بوده است: «من چند روز پیش از ترور ایشان که به اتاقش در دانشگاه رفتم، با ذوق به من گفت که تفسیر یک سوره دیگر هم از طرف آیت‌الله جوادی آملی تمام شد. در بحث‌های علمی هم ایشان خیلی شاخص بود؛ یعنی واقعا کامل بر علوم تسلط داشتند و در رشته‌های دیگر هم وارد می‌شدند. اگر جایی تصمیم می‌گرفت که وارد علوم دیگر بشوند، خیلی خوب و کامل آن‌ها را مطالعه می‌کرد و یاد می‌گرفت. یعنی اگر لازم بود برای کاری، شیمی یاد بگیرد، می‌رفت و به‌طور کامل و خوب یاد می‌گرفت و خیلی جالب بود که تخصص‌های مختلف خیلی زود جذب ایشان می‌شدند. قدرت عجیبی در جذب و گردآوری افراد با تخصص‌های مختلف برای پیشبرد پروژه‌های گوناگون داشت.» 
 
 
البته وزیر امور خارجه فعلی کشورمان می‌گوید که شهریاری قبل از رفتن، راه را به شاگردانش آموخته است: «شهید شهریاری پروژه‌های دیگری هم برای غنی‌سازی ۲۰ درصد انجام داد و در این زمینه، یک راه جدید برای تحقیقات علمی کشور باز کرد. وقتی که ایشان شهید شد، من واقعاً نگران نتیجه این پروژه شدم و گفتم خدایا، ما الان شهید شهریاری را از دست دادیم درحالی که این پروژه هنوز کامل نشده. پس چطور ادامه بدهیم؟ وقتی این مطلب را با همکاران و اطرافیان شهید شهریاری در میان گذاشتم، گفتند اصلاً نگران نباش. ایشان برای ما کلاس گذاشته بود و تمام شیوه‌های محاسباتی را به ما آموخته بود. انشاالله ظرف یک ماه آینده این کارخانه که مدرن‌ترین کارخانه در جهان است با نام شهید شهریاری راه خواهد افتاد و نتیجه زحمات ایشان که توسط شاگردانش محقق شده، کام مردم را شیرین خواهد کرد.» 
 
اما شهادت دکرت شهریاری از زبان دکتر صالحی: «شهادت مجید واقعا کمر من را شکست. واقعا از لحاظ علمی، یک پدیده نایاب بودند و باعث افتخار جامعه علمی کشور ما. او تمام زندگی‌اش را وقف اموزش دادن به شاگردانش کرد تا پس از شهادتش، کمر صنعت هسته‌ای ایران خم نشود.» 
 
 «نفر اول کنکور ارشد هسته‌ای» که «عارف و عابد برگزیده الهی» هم بود
 
سال گذشته چند ماه پس از شهادت شهید دکتر شهریاری، خلاصه‌ای از سوابق علمی و فعالیتهای آموزشی و پژوهشی وی به دستخط این شهید والامقام منتشر شد که شهید شهریاری در این یادداشت عنوان کرده که در کنکور کار‌شناسی ارشد مهندسی هسته‌ای با کسب رتبه اول در دانشگاه شریف پذیرفته شد است. 
 
جشن ارتقاء شهید دکتر مجید شهریاری به درجه استادی
 
 
شهید شهریاری در این متن آورده است: اینجانب در کنکور سراسری سال ۱۳۶۳ با کسب رتبه دوم در سهمیه مربوطه در رشته الکترونیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شده و پس از فراغت تحصیل در کنکور کار‌شناسی ارشد مهندسی هسته‌ای شرکت کرده و با کسب رتبه اول تحصیلات خود را از سال ۱۳۶۹ در دانشگاه صنعتی شریف آغاز کردم. در سال ۱۳۷۱ نیز دوره کار‌شناسی ارشد خود را به پایان رساندم و با توجه به کسب رتبه اول در دوره مذکور با استفاده از آیین نامه دانشجویان رتبه اول، در دوره دکتری علوم و تکنولوژی هسته‌ای دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شدم. تحصیلات دوره دکتری خود را نیز در سال ۱۳۷۷ به پایان رسانده و از آبان ماه ۱۳۷۷ نیز به عنوان عضو هیئت علمی در دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر مشغول به کار شدم. 
 
دکتر شهریاری در ادامه به خاتمه همکاری خود با دانشگاه امیرکبیر اشاره کرده و یادآور شده است: با توجه به عدم شرایط مناسب برای ادامه فعالیت علمی در دانشکده مذکور عدم تمایل خود به ادامه همکاری با دانشگاه امیرکبیر اعلام کرده و با پذیرش استعفای اینجانب از سوی دانشگاه امیرکبیر قرار داد همکاری اینجانب با دانشگاه امیرکبیر از تاریخ ۱۵ بهمن ماه سال ۱۳۸۰ به اتمام رسید. 
 
 
این سوابق درخشان علمی را بگذارید در کنار یک جمله تاریخی که آیت‌الله جوادی آملی درباره شهید شهریاری بیان کرده‌اند که خود نشان دهنده عظمت شخصیت معنوی این بزرگوار است: «راز موفقیت شهیدِ شاهد دکتر شهریاری، پی‌بردن به حقیقت علم و هجرت از آن به معلوم و ترغیب به چنین هجرتی است.» 
 
 «آقا» به خانواده شهید چه گفت؟ 
 
چند روز پس از ترور شهید شهریاری، رهبر انقلاب برای تسلی خاطر خانواده شهید به دیدار ایشان می‌رود. متن زیر، حاشیه‌نگاری پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از این دیدار است؛ دیداری که دریای مواج عشق شهید شهریاری به ولایت در آن موج می‌زند: 
 
 «فرقی نمی‌کند استاد دانشگاه باشد یا خانه‌دار؛ به هر کسی بگویند میهمانی که وارد خانه‌اش می‌شود، رهبر است، دست و پایش را گم می‌کند. با این‌که خانه را به خاطر همین میهمان‌ها‌تر و تمیز کرده و میوه و شیرینی را هم آماده، اما باز هم انگار حس می‌کند چیزی کم است. همسر دکتر مجید شهریاری هم از این قاعده مستثنی نیست. هرچند چهره بسیار آرامی دارد، اما از وقتی خبر را شنیده مرتب این طرف و آن طرف می‌رود؛ با‌‌‌ همان عصایی که به خاطر ماجرای ترور مجبور شده در دست بگیرد. اولین چیزی هم که درست می‌کند، قاب عکس استاد شهریاری و چند نفر از همکارانش است: «اگه قراره این فیلم رو جایی پخش کنید، بذارید این قاب رو بردارم. چون عکس یکی دیگه از دانشمندان هم توش هست.» حواسش هست که مبادا خاطره تلخ خودش، برای کس دیگری تکرار شود. اما توی قاب، دکتر دارد می‌خندد؛ مثل بقیه اطرافیانش که با او عکس یادگاری گرفته‌اند. گوشه قاب هم نوشته: «یاد آن روز به خیر... همه می‌خندیدند.» عکس برای بهار همین امسال است. 
 
رهبر که وارد می‌شود، پسر دکتر به استقبالش می‌رود. همسر دکتر اما، کنار مادر و دختر شهید، نشسته روی مبل. نمی‌تواند جلوی رهبر بلند شود. پایش را گذاشته روی میز جلویش و پارچه‌ای انداخته روی آن. همان‌طور نشسته خیرمقدم می‌گوید. استخوان‌های پایش در اثر انفجار خُرد شده؛ اما خودش نه. صورت زخمی‌اش پر است از صلابت زینبی. انگار نمی‌خواهد کسی غم سنگین دلش را در چهره‌اش بخواند. دقیقاً به همین دلیل هم پس از انفجار، در بیمارستان خواسته بود که هیچ خبرنگاری بالای سرش نرود: «آخه من زخمی بودم و داغدار. ممکن بود حرفی بزنم که دشمن سوءاستفاده کنه.» 
 
دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهید دکتر شهریاری
 
 
رهبر که قبلاً صحبت‌های همسر شهید را از تلویزیون دیده، تقدیری از شهید و خانواده‌اش می‌کند: «شهادت دکترشهریاری، آبرویی داد به جامعه علمی کشور. شهادت همچنین شخصیت برجسته و مورد قبولی، به دشمن نشان داد که در محیط علمی جمهوری اسلامی، اینجور شخصیت‌ها و انگیزه‌هایی وجود دارد.» و بعد هم از مقام شهید می‌گوید و از عنایت الهی که موجب تسلی بازماندگان است: مهم‌ترین تسلایی که انسان در اینجور حوادث به خودش می‌دهد این است که می‌داند خدای متعال برای اینجانفشانی‌ها و این شهادت‌ها و این خون‌های به ناحق ریخته شده، ثواب‌هایی را معین و مدون کرده که به ذهن ما هم خطور نمی‌کند! به قدری این مقامات و درجات الهی، عالی و غیرقابل توصیف است که ما اصلاً نمی‌توانیم درک کنیم؛ و مطمئن باشید ایشان الان در بهترینِ حالات است، که هر مؤمنی و هر انسان صالحی، اگر چنانچه اندکی از آن مراتب را بتواند با دیدهٔ بصیرت خودش ببیند، آرزو می‌کند که ای‌کاش ما به همین سرنوشت دچار بشویم. و الحمدلله رب‌العالمین ایشان (شهید شهریاری) وضعشان اینطور است؛ و بزرگ‌ترین تسلی این است. لکن تسلای دومی هم وجود دارد و آن قدردانی مردم است. دیدید که مردم ما چه قدردانی و چه ارزش‌گذاری کردند از این شهید بزرگوار.» 
 
خانم دکتر که در دانشگاه هم همکار دکتر شهریاری بوده، می‌‌رود سراغ خاطرات همسرش: «نماز شبش به‌راه بود. حتی شب عروسی هم سجاده نماز شبش جمع نشد.» می‌‌داند که همه می‌دانند همسرش از دانشمندان طراز اول مملکت بوده، دیگر چه اهمیتی دارد که رتبه ‌۲ کنکور بوده و مهندسی برق دانشگاه امیرکبیر خوانده، یا نمره درس ریاضی۲ را ۱۹. ۵گرفته؛ درسی که تقریبا هر مهندسی سابقه یکی‌دوبار افتادن در آن را دارد. 
 
دوست دارد مردم از دین و ایمان همسرش هم بدانند: «سرپرستی مالی چند خانواده رو برعهده داشت. تازه، مطمئنم خیلی‌هاش رو هم ما خبر نداریم.» بعد هم از تأسیس صندوق قرض‌الحسنه مسجد و چند کار دیگر می‌گوید. مطمئن است که شهادت دکتر به خاطر این تزکیه نفس بوده، نه آن مدارج علمی. این تلقی را رهبر هم تأیید می‌کند. رهبر از احوال جسمی خانم دکتر می‌پرسد. ۲۰۰ ترکش در بدن خانم دکتر، رهبر را هم به تعجب می‌اندازد. اما وقتی از ترکشی می‌گوید که در کنار قلبش جا خوش کرده، رهبر را می‌برد به ۳۰سال پیش؛ روزی که خودش را ترور کرده ‌بودند: «توقع اینکه من زنده بمونم نبود. وقتی به هوش می‌آمدم، به نظرم می‌رسید دارم می‌رم. مرگ رو می‌دیدم.» 
 
رهبر این‌ها را که می‌گوید، به دست راستش اشاره می‌کند؛ یادگار‌‌‌ همان ترور: «وقتی خوب شدم، با خودم گفتم حتما علتی داشته؛ خدای متعال از من توقعی داشته. همون موقع به امام (ره) هم گفتم این حرف‌ها رو. البته اون موقع فکر می‌کردم به خاطر جبهه و جنگ و این‌جور چیزهاست. شما هم همین فرض رو بکنید. اگر ترکشی تا نزدیکی قلب می‌ره و وارد قلب نمی‌شه، اتفاقی نیست. می‌شود گفت که تصادفیه، اما همه تصادف‌ها با اراده الهی صورت می‌گیره. حتما خدا توقع دارد کاری بکنید. زمینه‌اش هم هست. هم زمینه فعالیت علمی دارید، هم دانشجویان و جوانان زیادی زیر دست شما هستند.» خانم دکتر که فرصت را مناسب دیده، نکته‌ای را برای حفاظت بهتر از دانشمندان مطرح می‌کند و می‌گوید: «من راضی‌ام به رضای خدا. مطمئنم که این شهادت، تقدیر مجیدم بود. برای خودم نمی‌گویم. اما می‌خواهم که بیشتر مواظب دانشمندان دیگر باشند.» بعد هم می‌شنود که رهبر این دستور را قبلاً داده. درددل‌ها که تمام می‌شود، رهبر به رسم همیشه، قرآنی را به همسر و مادر شهید هدیه می‌کند. اما جمله یادگاری رهبر، این بار کمی با یادگاری‌های دیگر متفاوت است؛ درحد یک کلمه: «بسم الله الرحمن الرحیم. اهدایی به خانواده دانشمند شهید عزیز؛ آقای دکتر مجید شهریاری. سیدعلی خامنه‌ای ۸۹/۱۰/۳۰» و انگار تمام ماجرا در همین یک کلمه‌ «دانشمند» بود تا برای خیلی‌ها ثابت شود که درِ باغ شهادت هنوز باز است.» 
 
 
مسئولیت ترور شهید شهریاری با کیست؟ 
 
ترور دکتر شهریاری آنطور که در آغاز تصور می‌شد، مدتی طولانی بدون بانی و مسبب باقی نماند. لبخند‌ها و قهقهه‌های مستانه دشمنان ایران که تا مدتی پس از شهادت ایشان ادامه داشت، دیری نپایید که جای خود را در رسانه‌ها هم باز کرد و چند روز پس از ترور، بانیان آن خودشان را لو دادند؛ نه در یک وبلاگ یا سایت گمنام خبری بلکه در بخش فارسی سایت رسمی وزارت امور خارجه رژیم صهیونیستی. ماجرای این لو دادن را دکتر سعید جلیلی، دبیر شورای عالی امنیت ملی در پایان مذاکرات هسته‌ای ژنو این‌طور توضیح داد: 
 
 «چند روز پس از این ترور، سایت رسمی وزارت خارجه رژیم صهیونیستی رسما اعلام می‌کند این اقدامی غیرجنگی برای ممانعت از دستیابی ایران به فناوری هسته‌ای بود. صهیونیست‌ها البتده پس از آنکه متوجه این گاف شدند، مطلب را از روی سایتشان برداشتند و اینگونه توجیه کردند که ما صرفا گمانه‌زنی کردیم، نه اینکه به ترور اعتراف کنیم. چند هفته قبل از این اقدام، رئیس سرویس امنیتی یکی از کشورهای اروپایی، به ضراحت اعلام کرد که ما می‌خواهیم با اقدامات امنیتی اطلاعاتی مانع پیشرفت هسته‌ای ایران شویم.» 
 
روایت دکتر سعید جلیلی از نقش شهید شهریاری در ارتقای صنعت هسته‌ای ایران
 
 
اکنون و با گذشت یک سال از شهادت این دانشمند بزرگ، هنوز به یک سوال پاسخ داده نشده است: «این یک سوال بزرگ برای جامعه جهانی است که باید پاسخ بدهند که چه رابطه‌ای است میان قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل که جریان‌های تروریستی اقدام به اجرای آن‌ها می‌کنند؟!» 
 
در واقع سمفونی تروریسم بین‌الملل چند صباحی است که خوب می‌نوازد. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ساز را با انتشار اسامی اساتید دانشگاه‌های معتبر ایران به بهانه همکاری با برنامه هسته‌ای صلح‌آمیز ایران کوک می‌کند؛ شورای امنیت این نام‌ها را در فهرست تحریم و قطعنامه می‌آورد و تروریست‌ها یک به یک در کنار اسامی اساتید ایرانی تیک می‌زنند. 
 
 
و اما حرف آخر؛ ما همه فرزندان امام روح‌الله هستیم
 
همسر استاد شهریاری خود را مدیون شوهر می‌داند و می‌گوید باید تلاش کنیم در عرصه انرژی هسته‌ای یک جایگزین برای مجید پیدا کنم و طرح‌های نیمه تمام او را تمام کنیم وگرنه دین خودم را به او ادا نکرده‌ایم. ضمن آنکه دشمن بداند ما فرزندان امام روح‌الهی هستم و با این شهادت‌ها و مصائب از میدان خارج نمی‌شویم و دکتر شهریاری هم خود را فرزند امام می‌دانست و درک کردن دوران امام راحل را از الطاف خداوندی برای خود می‌خواند. 
 
دکتر قاسمی همچنین از نکته‌ای رازآلود سخن می‌گوید؛ «با همسر شهیدم عهدی بسته‌ام که به کسی نمی‌گویم و فقط خدا شاهد وفای به عهد من خواهد بود.» 
 
وی از عروسی و زندگی ساده‌اش در ابتدای زندگی با «مجیدش» می‌گوید که با لباس عروس از پله‌های خوابگاه دانشجویی متأهلی بالا رفته است و در‌‌ همان سوئیت کوچک دانشجویی احساس عزت می‌کرده است. 
 
روایت آیت‌الله جوادی آملی از شخصیت شهید دکتر شهریاری
 
 
محافظ دکتر شهریاری هم پایانی بر این داستان الهی می‌زند؛ آنجایی که از علاقه‌اش برای دفن در حیاط امام‌زاده صالح (ع) سخن می‌گفت: «یک روز با ایشان برای زیارت به امام‌زاده صالح آمده بودیم که همانجا بالای سر مقبره شهدا رفتند و گفتند خوش به حال این شهدا که اینجا دفن هستند. کاش می‌شد ما هم اینجا دفن بشویم.»

این پست دارای چند کلیپ می باشد لطفا برای دیدن آنلاین و یا دانلود کلیپ ها اینجا  را کلیک فرمایید





نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، نماز و ذکر و دعا و نیایش، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 آذر 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد


یاد «شهید محمدابراهیم همتی نباید تنها به هفتم آذر خلاصه شود»؛ این اولین جمله‌ای بود که وقتی وارد دفتر ایسنا شد بیان کرد، از همان لحظه که وارد شد، چشمانش خیس و گلویش بغض کرده بود.

شهیدی که گلزارش دریاست

به گزارش افکارنیوز، می‌گفت «۳۴ سال است با خاطرات بردارم زندگی می‌کنم و هنوز به آمدنش امیدوارم، کل خانواده و علی‌الخصوص پدر و مادرم، کم غصه نخوردیم. شهید همتی تنها متعلق به ۷ آذر نیست، باید از رشادت‌های عملیات "مروارید" در تمام طول سال، یاد کرد، فکر نکنیم که این شهدا با شهادت خود به تاریخ پیوستند و فراموش می‌شوند، شهدا زنده‌اند و از این رو باید همیشه از آن‌ها یاد کنیم.»

«آذر همتی» تنها دختر «مرحوم عباسعلی همتی» و خواهر شهید امیر دریادار محمدابراهیم همتی گفت: ابراهیم برای من و همه برادرانش الگو، اسوه و نماد بود. درست است که شهدایی مانند محمدابراهیم جاویدالاثر شدند، اما ما وظیفه داریم بگوییم این‌ها چه کسانی بودند، چه فکری داشتند، چه خواسته و آرزوهایی داشتند، چه کارها و رشادت‌هایی برای این کشور انجام دادند، اما ما از شهدا و از پدران و مادران شهدا غافل شدیم.

آذر همتی خواهر شهید والامقام امیر دریادار "محمد ابراهیم همتی" همزمان با سی‌وچهارمین سالروز شهادت برادرش، در یک روز پاییزی و با چشمانی بارانی، مهمان سمنانی ها بود تا در نشستی صمیمی با خبرنگاران به بیان خصوصیات اخلاقی و بازخوانی خاطرات تلخ و شیرین زندگی خود با برادر شهیدش بپردازد.

شهید همتی همیشه دنبال چیز جدیدی بود

خواهر شهید محمدابراهیم همتی با بیان این‌که من و برادرم حدود ۱۰ سال اختلاف سنی داشتیم، گفت: از روزی که پا به سن گذاشتم و با روحیات اخلاقی وی آشنا شدم، فهمیدم شهید همتی کسی است که همیشه دنبال یک چیز جدیدی بود، از سن ۱۶ – ۱۷ سالگی به‌دنبال یادگیری حرفه عکاسی رفت، در آن زمان که کوچک‌ترین امکاناتی وجود نداشت برای خودش تاریک‌خانه درست کرده بود و یک دوربین خریده بود و از خانواده عکس می‌گرفت و چاپ می‌کرد.


خواهر شهید همتی
شهید همتی نخبه و مغز متفکر بود

وی با اشاره به این‌که ابراهیم برای خانواده و برادران و خواهران خود وقت بسیاری اختصاص می‌داد، گفت: او از همه لحاظ نخبه بود، به خاطر دارم که در درس ریاضی یک مسأله‌ای برای ما طرح کرده بود تا ما حل کنیم، اما ما روش حل آن مسأله ریاضی را بلد نبودیم و نهایتا پیش معلم خود بردیم و معلم ما نیز نتوانست حل کند و به ما گفت این مسأله و فرمول ریاضی را ببرید همان کسی که طرح کرده فقط خودش می‌تواند به جواب درست برسد.

آذر همتی تأکید کرد: تمام این ۳۴ سال انگار ما یک گم‌کرده داریم، واقعا جای خالی او را در زندگی احساس می‌کنیم، نمونه و مانند او امروز کمتر پیدا می‌شود، در نظم، اخلاق، انظباط، در احترام به پدر و مادر و از همه مهم‌تر اعتقاد به روزی حلال برای همه ما الگو، سمبل و نماد بود.

وی خاطرنشان کرد: ابراهیم حدودا سال ۱۳۴۹ وارد نیروی دریایی شد، دوره‌های آموزشی را به‌مدت ۶ سال در بندر انزلی و داخل کشور گذراند، سپس ۵ سال در دوره‌های آموزشی نیروی دریایی در کشورهایی مانند آلمان، اتریش و ... شرکت کرد و نهایتا در سال ۱۳۵۹ و روزهای آغازین جنگ در ۷ آذر ۵۹ در عملیات غرورآفرین مروارید که فرماندهی ناوچه پیکان را برعهده داشت به شهادت رسید.

خاطره‌ای از اعزام به جنگ

خواهر شهید دریادار محمدابراهیم همتی در بیان خاطراتی از زمان اعزام شهید همتی به جنگ تحمیلی گفت: ۳۱ شهریور و زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شد، ما در تهران بودیم، به اتفاق برادرم خارج از منزل بودیم، وقتی وارد خانه شدیم به برادرم گفتند که از نیروی دریایی تماس گرفتند و گفته‌اند هرچه سریع‌تر با آن‌ها تماس بگیر، برادرم بدون فوت وقت با نیروی دریایی در بوشهر تماس گرفت، در حال صحبت کردن با تلفن بود که ناگهان تلفن را قطع کرد و با دست محکم بر پایش کوبید، از او پرسیدیم چه اتفاقی افتاده است؟ تنها جمله‌ای که به ما گفت این بود: "لعنتی‌ها جنگ را شروع کردند."


آذر همتی ادامه داد: برادرم بلافاصله وسایل خود را جمع کرد تا به بوشهر برود، پدرم او را به فرودگاه مهرآباد برد تا از آنجا با هواپیما به بوشهر برود، ساعت ۲ بعدازظهر برگشتند و گفت: "عراق فرودگاه را زده، باید با اتوبوس بروم" به او گفتیم عجله نکن، بمان یک روز دیگر برو، برادرم بلافاصله گفت "نه همین امروز باید بروم، الان آنجا به من نیاز دارند، وجود من آنجا ضروری است."

وی با بیان این‌که این نشان از اعتقاد کامل، تعصب و غیرت بالای یک جوان ایرانی است، گفت: ما همه همراه او به ترمینال رفتیم و در همان‌جا از او خداحافظی کردیم و این آخرین‌باری بود که برادرم را دیدم.

تمام فکر شهید همتی ضربه زدن به اقتصاد عراق بود

همتی ادامه داد: در مدت حدود دو ماهی که برادرم در منطقه خلیج فارس بود، تنها چندمرتبه تلفنی با ما صحبت کرد، هرگاه در عملیاتی پیروز می‌شدند به ما زنگ می‌زد و می‌گفت "تلویزیون را روشن کنید ببینید عراق را به خاک سیاه نشانده‌ایم" پس از پیروزی در عملیات علیه سکوهای نفتی البکر و الامیه به ما زنگ زد و گفت "پالایشگاه عراق را زدیم و عراق را به خاک سیاه نشانده‌ایم" شهید همتی در صحبت‌هایش می‌گفت که هدف ما ضربه زدن به اقتصاد عراق است.

تیتر یک روزنامه: یک ناوچه ایرانی غرق شد

تنها خواهر شهید دریادار محمدابراهیم همتی با اشاره به نحوه با خبر شدن از شهادت برادرش، اظهار کرد: ۵ آذرماه سال ۱۳۵۹ بود که محمدابراهیم با من تماس گرفت و گفت که می‌خواهد برای چند روزی به تهران بیاید، این را هم یادآور شد که ۹ آذر سومین سالگرد ازدواجش است و می‌خواهد مراسم جشنی با حضور کل خانواده برپا کند، همه ما خودمان را برای آمدنش آماده می‌کردیم، برای برگزاری مراسم سالگرد ازدواج او وسایل زیادی خریده بودیم و بسیار بسیار خوشحال بودیم، شبی که قرار بود او از راه برسد شنبه ۸ آذر ساعت ۶ – ۷ شب بود، همسر ایشان در منزل ما بود و برادر ایشان نیز از بندرعباس آمده بود، ما دیدیم برادر همسر محمدابراهیم خیلی ناراحت است و اصرار زیاد دارد که خواهرش (همسر شهید همتی) را از خانه ما ببرد و می‌گفت با او کار واجب دارم.


این خواهر شهید ادامه داد: زمانی که برادر خانم شهید همتی اصرار داشت خواهرش را از منزل ما ببرد، با واکنش مادرم مواجه شد و مادرم گفت الان ابراهیم از بوشهر می‌رسد و اولین کسی که می‌خواهد ببیند همسرش است، چون سالگرد ازدواج‌شان است. نهایتا وقتی مادرم به داخل آشپزخانه رفت برادر خانم ابراهیم دست خواهرش را گرفت و از خانه ما رفتند.

وی بیان کرد: ما همچنان در حال آماده کردن وسایل برای ورود برادرم بودیم که پدرم نیز از راه رسید، پدرم اخلاقی که داشت این بود که چون سواد کاملی نداشت، نمی‌توانست روزنامه بخواند، روزنامه را می‌خرید و می‌آورد خانه و به من می‌داد تا برایش بخوانم، آن شب هم همین کار را کرد، روزنامه را به من داد و گفت بخوان ...

آذر همتی اظهار کرد: پدرم روزنامه را خریده و تا کرده بود و تا خانه، هیچ نگاهی به روزنامه نکرده بود. وقتی روزنامه را باز کردم صفحه اول آن تیتر بزرگ زده بود "یک ناوچه ایرانی غرق شد" وقتی این مطلب را خواندم پدرم با دو دست، محکم بر سرش کوبید و در حالی که او را آرام می‌کردم، به او گفتم چه شده است چه اتفاقی افتاده؟ پدرم گفت، این ناوچه‌ی ابراهیم است.

وی افزود: آن شب برادرم نیامد و صبح آن روز یعنی ۸ آذر به ما زنگ زدند و گفتند حاضر باشید تا ۹ آذر شما را به بوشهر ببریم، برادرم قرار بود سالگرد ازدواجش را در تهران پیش ما باشد، اما ما برای پیدا کردن او از اعماق خلیج فارس، عازم بوشهر شدیم و هیچ‌وقت او را پیدا نکردیم و ندیدیم.

اربعین مادر در سالگرد شهادت فرزند

خواهر شهید همتی با بیان این‌که مادرم هر سال ۷ آذر برای گرامیداشت یاد و خاطره برادر شهیدم به بوشهر می‌رفت، گفت: آخرین سال عمر مادرم در شهریورماه از ما خواست تا او را به بوشهر ببریم، به او گفتیم، مادرجان هنوز تا ۷ آذر چندماه مانده است. مادرم گفت، ای مادرجان مگر من چقدر عمر می‌کنم، عمر من شاید به ۷ آذر نرسد. گویی به مادرم الهام شده بود که این آخرین دیدار و آخرین سفر برای گرامیداشت فرزندش است.


آخرین سفر مادر شهید به خلیج فارس
آذر همتی اضافه کرد: نهایتا اواخر شهریورماه و همزمان با هفته دفاع مقدس پدر، مادر و برادر کوچکم عازم بوشهر شدند و پس از گلباران محل شهادت شهید همتی، شرکت در مراسم نیروی دریایی به‌مناسبت هفته دفاع مقدس به سمنان برگشتند و در تاریخ ۲۶ شهریور، تنها چند هفته پس از بازگشت از سفر، مادرم فوت کرد و چهلم مادرم با بیست‌وهشتمین سالگرد شهادت ابراهیم، در ۷ آذر ۱۳۸۷ یکی شد.

وی در پاسخ به این پرسش که مادران و خواهران شهدا، هرگاه بی‌قرار شهیدشان می‌شوند، به گلزار شهدا می‌روند، شما و مادرتان در این سال‌ها، بی‌قراری‌تان را به کجا برده‌اید؟ با چشمانی اشک‌بار گفت: دریای بی‌وفا تنها گلزار شهید محمدابراهیم همتی و برادر شهیدمان است، هرگاه دل‌مان برای «ابی» تنگ می‌شود و می‌خواهیم یادش را گرامی بداریم، به دریا فکر می‌کنیم، از روز شهادتش تا امروز هر وقت که دریا را می‌بینیم و هر وقت که آب را می‌بینیم به یاد ابراهیم می‌افتیم، مادرم هرگاه آب می‌دید، دریا را نفرین می‌کرد، دشمنان او و کشور را نفرین می‌کرد، با حالتی منقلب و حزن‌انگیز و غم مادرانه می‌گفت، دریا تو این‌قدر بی‌وفا بودی، چقدر کافر بودی که فرزندم را از من گرفتی؟

خواهر شهید ناخدایکم محمدابراهیم همتی ادامه داد: خانه پدری‌مان یک استخر داشت که برادرم در زمان حیاتش از آن استفاده می‌کرد، ۱۴ سال پس از شهادتش دل‌مان نمی‌آمد استخر را پر از آب کنیم.

پدر شهید همتی به آرزویش نرسید

خواهر شهید همتی با بیان این‌که پدرم به این‌که فرزندش در اولین روزهای جنگ تحمیلی در بزرگ‌ترین عملیات دریایی به مقام شهادت نائل آمده، افتخار می‌کرد، گفت: پدرم با ۸۰ سال سن، ۴ سال آخر عمرش دوندگی کرد تا او و مادرم به آرزوی‌شان برسند، اما پدر و مادر این شهید، به آرزوی خود که دیدن یادمان فرزند شهیدشان در شهر بود، نرسیدند.

آذر همتی تأکید کرد: پدرم ۴ سال در تمام اداره‌ها و دستگاه‌های دولتی مانند شهرداری، فرمانداری، استانداری و از همه بیشتر نیروی دریایی دوندگی کرد تا بتواند برای نصب ماکت ناوچه پیکان که نماد رشادت و جان‌فشانی شهید همتی بود، مجوز بگیرد، بسیار دوندگی کرد تا دستور ساخت آن را بگیرد، وقتی ساخته شد، دوندگی‌های خود برای حمل ماکت از بوشهر به سمنان را انجام داد، نهایتا با سن زیاد و حرارت و شوق و ذوق زیاد، ساختمان‌های چند طبقه شهرداری را برای اخذ مجوز طی کرد، اما متأسفانه عمر او به انجام این کار نرسید و ۱۳ اسفند ۸۷ فوت کرد، تنها ۱۰ روز بعد و در روز ۲۳ اسفند ۸۷ در حالی که پدر و مادر شهید از دنیا رفته بودند، مسوولان شهر اقدام به نصب ماکت در سمنان کردند، آنقدر کار‌های اداری را زمان‌بر و طولانی کردند تا این مادر و پدر شهید نتوانستند در زمان حیات‌شان با دیدن آن ماکت در شهر و زادگاه ابراهیم، آرامش بیشتری بیابند.


نصب ماکت ناوچه
وی گفت: پدر شهید در سمنان برای زنده نگه‌ داشتن یاد و خاطره فرزند شهیدش و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت پیش‌مقدم شد؛ اما برخی مسوولان وقت با او همکاری نکردند، همین الان نیز کمتر برای معرفی شهید همتی تلاشی صورت می‌گیرد. در صورتی که ایشان در سطح ملی شناخته‌شده‌تر هستند، حتی در کنار ماکت ناوچه پیکان که در یکی از خیابان‌های سمنان نصب شده، اقدام به نصب یک تابلو، عکس و نوشته‌ای که نشان دهد، این ماکت متعلق به شهید همتی، فرمانده ناوچه پیکان در دوران دفاع مقدس است، انجام نمی‌دهند.

خواهر شهید امیر دریادار محمدابراهیم همتی اضافه کرد: پدران، مادران و خانواده شهدا دوست دارند در زمان حیات‌شان شاهد این باشند که به شهید آن‌ها، و به رشادت‌ها و جان‌فشانی فرزندان‌شان پرداخته می‌شود.

مرجع : تاشهدا




نوع مطلب : دفاع مقدس و شهدا، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، دفاع مقدس، تاریخ معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آخرین چهارشنبه زرد و سرخ

محمد سرشار

  http://bayanbox.ir/id/9200812074447558124?view

صدای‌ شلیك‌ چند توپ‌ همه‌ جا را لرزاند. بعد نورهای‌ رنگی‌ فشفشه‌ها، دشت‌ كوچك‌ میان‌ تپه‌ها را روشن‌ كرد. چندین‌ جسد روی‌ خاك‌ افتاده‌ بود. كمی‌ دورتر، یك‌ خودرو پلاك‌ سیاسی‌، با درهایی‌ باز، رها شده‌ بود.

مردمكهای‌ چشمهای‌ متوسلیان‌، زیر پلكهایش‌ به‌ حركت‌ درآمدند. تنفسش‌ تند شد. ناگهان‌ چشمهایش‌ را باز كرد و نشست‌. لایه‌ غبار روی‌ بدنش‌ ترك‌ خورد و به‌ هوا پاشید. چشمهایش‌ به‌ اشك‌ نشستند. به‌ سرفه‌ افتاد اما به‌ عادت‌، جلوی‌ صدایش‌ را گرفت‌.

نگاهش‌ را به‌ دور و بر دواند. تا سیاهی‌ جسدها را دید. از سر غریزه‌، به‌ سینه‌ روی‌ زمین‌ دراز كشید. نمی‌دانست‌ كجاست‌. از دور صدای‌ شلیك‌ توپ‌ می‌آمد. صدای‌ مبهم‌ جمعیتی‌، از دور دست‌ پشت‌ تپه‌ها، تا آنجا قد كشیده‌ بود. از كمی‌ نزدیك‌تر، صدای‌ موسیقی‌ تندی‌ می‌آمد. گوش‌ تیز كرد. صدای‌ زیر خواننده‌ زنی‌ بود كه‌ واضح‌ نبود به‌ چه‌ زبانی‌ می‌خواند.

چند نور رنگی‌ در افق‌، زود روشن‌ شدند و سوختند و دوباره‌ تاریكی‌ شب‌ را به‌ حال خودش‌ رها كردند.

چشمهایش‌ را به‌ خط‌‌الرأس‌ تپه‌ها دوخت‌. نوری‌ كم‌ سو اما پرحجم‌، از پشت‌ تپه‌ها، آسمان‌ شب‌ را كمی‌ روشن‌تر كرده‌ بود، اما هیچ‌ حركتی‌ پیدا نبود. چشمهایش‌ را تنگ‌ كرد: روی‌ كمركش‌ تپه‌ها هم‌ خبری‌ نبود.

از دور، سرِ تاسِ نزدیك‌ترین‌ جسد، كمی‌ برق‌ می‌زد. قد متوسط‌ مرد را یك‌ لباس‌ چریكی‌ پلنگی‌ پوشانده‌ بود. سینه‌ خیز خودش‌ را رساند به‌ او. خاك‌ به‌ طرز عجیبی‌ پوك‌ بود. گویی‌ همه‌ را تراشیده‌ باشند و سرجایش‌ ریخته‌ باشند. نزدیك‌تر رفت‌. مرد محاسن‌ نسبتا‌ً بلندی‌ داشت‌. یك‌ عینك‌ كلفت‌ كائوچویی‌ هنوز روی‌ صورتش‌ بود. غباری‌ كه‌ روی‌ شیشه‌های‌ عینك‌ نشسته‌ بود، نمی‌گذاشت‌ برق‌ بزنند.

متوسلیان‌ چند لحظه‌ مكث‌ كرد. دوباره‌ اطراف‌ را از نظر گذراند. یكدفعه‌ صدای‌ تپش‌ قلبی‌ را شنید. حركت‌ نكرد. نفسش‌ را بیرون‌ نداد. صدا با ضربان‌ قلبش‌ یكی‌ نبود. ضربان‌ قلبش‌ تندتر از صدای‌ آن‌ تپش‌ بود. گوشهایش‌ را به‌ دنبال‌ امتداد صدا تیز كرد: صدای‌ تپیدن‌ قلب‌ از جسد مرد می‌آمد. آن‌قدر جلو رفت‌ كه‌ نفسش‌ به‌ سر مرد می‌خورد. یكدفعه‌ برق‌ گرفتش‌. مرد، «دكتر چمران‌» بود. بی‌ هیچ‌ تنفسی‌ روی‌ زمین‌ افتاده‌ بود. گویی‌ بدن‌ گلوله‌ باران‌ شده‌اش‌، سالهاست‌ آنجا آرمیده‌.

متوسلیان‌ همه‌ بدنش‌ را به‌ زمین‌ چسباند. صدای‌ ضربان‌ قلب‌، این‌بار بلندتر از قبل‌ می‌آمد. دست‌ كشید روی‌ بدن‌ دكتر چمران‌ تا مبادا تله‌ای‌ در كار باشد. دستش‌ یك‌ لحظه‌ روی‌ سینه‌ دكتر جا ماند. احساس‌ كرد حفره‌ای‌ آنجاست‌. آهسته‌ سرش‌ را بلند كرد و خودش‌ را به‌ طرف‌ سینه‌ دكتر كشاند. درون‌ قفسه‌ سینه‌، حفره‌ نسبتاً بزرگی‌ بود. وسط‌ حفره‌، قلب‌ دكتر جا گرفته‌ بود. قلب‌ هنوز داشت‌ می‌زد. آرام‌ و قوی‌. انگار مردی‌ بالای‌ بلندی‌ای‌ نشسته‌ باشد و بی‌هیچ‌ دغدغه‌، به‌ پایین‌ دستش‌ نگاه‌ كند، یا زنی‌ با كودك‌ در آغوش‌ گرفته‌اش‌، به‌ خواب‌ رفته‌ باشد.

متوسلیان‌ دستش‌ را داخل‌ حفره‌ برد. قلب‌ گرم‌ بود و می‌تپید. با احتیاط‌ دستش‌ را به‌ قلب‌ زد. اتفاقی‌ نیفتاد. انگشتانش‌ را اطراف‌ قلب‌ فرستاد. قلب‌ از بدن‌ جدا بود! قلب‌ را، بی‌ هیچ‌ مانعی‌ در دست‌ گرفت‌ و بلند كرد. قلب‌ هنوز می‌تپید. مثل‌ قبلش‌ آرام‌ و قوی‌. قلب‌ را سرجایش‌ گذاشت‌. خودش‌ را به‌ طرف‌ سر دكتر كشاند. بر پیشانی‌ بلند دكتر بوسه‌ زد. قطره‌ای‌ روی‌ سر دكتر چكید و بی‌هیچ‌ مانع‌، لغزید و روی‌ خاك‌ افتاد. رد اشك‌ با كناره‌های‌ گل‌ آلودش‌، مثل‌ خطی‌ براق‌ روی‌ سر دكتر پیدا بود.

كلافه‌ بود. نمی‌دانست‌ كجاست‌. اولین‌ چیزی‌ را كه‌ باید می‌فهمید، نفهمیده‌ بود. یك‌ لحظه‌ فكر كرد دهلران‌ است‌. اما نبود. دهلران‌ دشتی‌ صاف‌ با كمی‌ زیر و زبر بود. چه‌ رسد به‌ اینكه‌ یك‌ رشته‌ تپه‌ این‌چنینی‌ را، روی‌ صورتش‌ حس‌ كند.

همهمه‌ گنگ‌ درون‌ فضا، نزدیك‌تر شده‌ بود. گاهی‌ صدای‌ كوبش‌ طبل‌، از میان‌ حجم‌ صدا، متمایز می‌شد. چشمش‌ به‌ یك‌ جسد دیگر افتاد. در پسزمینه‌ جسد، تویوتای‌ رها شده‌ را دید. فكر كرد جانپناه‌ مناسبی‌ است‌. سینه‌ خیز به‌ راه‌ افتاد. خاك‌ پوك‌ از زیر چكمه‌ها و آرنجهایش‌ س‍ُر می‌خورد و نیرویی‌ دو چندان‌ از او می‌گرفت‌. شاید موتور قوی‌ تویوتا هم‌ اسیر همین‌ نرمی‌ خاك‌ شده‌ بود!

می‌ترسید همهمه‌ از ستونی‌ عراقی‌ باشد كه‌ آسوده‌ خاطر، به‌ این‌ سوی‌ تپه‌ها می‌آیند. در اطرافش‌ هیچ‌ سلاحی‌ نبود. تك‌ و توك‌ خمپاره‌ای‌، عمل‌ نكرده‌، سر درگریبان‌ خاك‌ كرده‌ بود. اما نه‌ تفنگی‌ بود، نه‌ خشاب‌ بی‌صاحبی‌ و نه‌ حتی‌ پوكه‌ خالی‌ فشنگی‌. بیشتر یك‌ بازسازی‌ ناشیانه‌ میدان‌ جنگ‌ بود تا دشتی‌ واقعی‌ در خط‌ نخست‌ جبهه‌ نبرد.

تا جسد بعدی‌ چند قدم‌ مانده‌ بود. این‌ یكی‌ مردی‌ میانه‌ قامت‌ بود كه‌ لباسی‌ خاكی‌ به‌ تن‌ داشت‌. ناخودآگاه‌ گفت‌: «ابراهیم‌!» و آرنجهایش‌ را تندتر جابه‌ جا كرد تا زودتر به‌ جسد «ابراهیم‌ همت‌» برسد.

همت‌ آسوده‌، رو به‌ آسمان‌ دراز كشیده‌ بود. درشتی‌ چشمها و كشیدگی‌ مژگانش‌ هنوز پیدا بود. چشمهای‌ متوسلیان‌ تار می‌دید. سرش‌ را بر سر همت‌ تكیه‌ داد و فارغ‌ از غریبگی‌ مكان‌ و خطر هوشیاری‌ دشمن‌،های‌های‌ گریست‌. شانه‌های‌ كشیده‌اش‌ سخت‌ می‌لرزیدند. انگشتان‌ بلندش‌، بی‌اراده‌، غبار را از چشمان‌ همت‌ می‌سترد. دستش‌ را دور جسد گلوله‌ خورده‌ همت‌ انداخت‌ تا در آغوشش‌ بگیرد. ناگهان‌ دستش‌ را تند عقب‌ كشید. چیزی‌ روی‌ زمین‌ افتاد. به‌ غریزه‌، دست‌ كرد تا بلندش‌ كند و آن‌ را به‌ جای‌ دوری‌ بیندازد. اما گرما و ضربانش‌ آن‌ قدر غریب‌ بود كه‌ عادت‌ را كنار بزند. آهسته‌، با احتیاط‌، مشت‌ بزرگش‌ را باز كرد: قلب‌ همت‌، چونان‌ قلب‌ چمران‌، آرام‌ و قوی‌، برای‌ خودش‌ می‌تپید!

گردن‌ كشید: حفره‌ درون‌ سینه‌ همت‌، نگاهش‌ را پر كرد.

نشست‌. دور تا دورش‌ را، ناآشنا از نظر گذراند. نگاهش‌ روی‌ تویوتا ماسید. تویوتا سفید بود. روی‌ درهای‌ بازش‌، جای‌ گلوله‌های‌ بی‌شماری‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. بلند شد و خمیده‌ به‌ طرفش‌ دوید. یك‌ لحظه‌ ایستاد. درون‌ تویوتا، كاظم‌ اخوان‌ و سید محسن‌ موسوی‌ و تقی‌ رستگارمقدم‌، خون‌ آلود روی‌ صندلیها افتاده‌ بودند. درون‌ سینه‌ هر سه‌ آنها هم‌ حفره‌ای‌ بود، و قلبی‌ كه‌ آرام‌ و قوی‌ می‌تپید!

پایش‌ را بر زمین‌ كوبید. از زیر پوتینش‌، صدایی‌ غیر از كوبیده‌ شدن‌ خاك‌ شنید. زانو زد. یك‌ تابلو چوبی‌، زیر خاك‌ افتاده‌ بود. آن‌ را بلند كرد. سفیدی‌ تابلو، تسلیم‌ رنگ‌ خاك‌ شده‌ بود. روی‌ تابلو دست‌ كشید. خاكها درهم‌ لولیدند وورم‌ كردند و شكستند. روی‌ تابلو نوشته‌ شده‌ بود: «سردار رشید اسلام‌، سرلشكر جاویدالاثر، حاج‌ احمد متوسلیان‌. در سال‌ 1361، به‌ همراه‌ سه‌ نفر دیگر، در جنوب‌ لبنان‌، به‌ دست‌ نیروهای‌ مزدور رژیم‌ اسرائیل‌ ربوده‌ شد.»

سرش‌ را در دست‌ گرفت‌. چند لحظه‌ خم‌ شد. همهمه‌ نزدیك‌تر شده‌ بود. دیگر می‌توانست‌ صدای‌ كوبش‌ طبل‌ و سنج‌ را تشخیص‌ دهد. اینجا قطعاً اسرائیل‌ نبود.

به‌ طرف‌ تپه‌ها دوید. چند لحظه‌ در پایشان‌ ایستاد. توده‌های‌ عظیمی‌ از خاك‌ بودند كه‌ روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بودند. شاید خاكریزی‌ كه‌ سالها باران‌ خورده‌ بود و گردی‌ تپه‌ را به‌ خود گرفته‌ بود؛ با شیارها و رگه‌هایی‌ كه‌ نشان‌ جاری‌ شدن‌ آب‌ باران‌ بود.

از خاكریز بالا رفت‌. یكدفعه‌ صدای‌ شلیك‌ چند توپ‌، همه‌ جا را لرزاند. بعد نورهای‌ رنگی‌ فشفشه‌ها، همه‌ جا را روشن‌ كرد. چند خاكریز دیگر، با دشتهای‌ كوچكی‌ در میانشان‌، انباشته‌ از اجساد و تانكهای‌ سوخته‌ را دید كه‌ میدانهای‌ مین‌ محاصره‌اش‌ كرده‌ بودند. با كمی‌ فاصله‌ از این‌ مجموعه‌ خاكریزها، برجهایی‌ بلند سر به‌ آسمان‌ كشیده‌ بود. چراغهای‌ خانه‌های‌ برجها، تك‌ و توك‌ روشن‌ بودند. در فاصله‌ خاكریزها و برجها، شعله‌های‌ بلند آتش‌ می‌رقصیدند. سیاهیهایی دور و بر آتش‌، در جنب‌ و جوش‌ بودند. یك‌ دسته‌ بزرگ‌ زنجیرزنی‌، با علم‌ و كتل‌، طبل‌ و سنج‌زنان‌، در حال‌ نزدیك‌ شدن‌ به‌ خیمه‌های‌ رقصان‌ آتش‌ بودند.

متوسلیان‌ به‌ طرف‌ برجها دوید. دسته‌ عزادار، زودتر از او به‌ آتشها رسیدند. یك‌ لحظه‌ ایستاد تا نفس‌ تازه‌ كند. باز صدای‌ غرش‌ توپهای‌ آتش‌ بازی‌ آمد، و آسمان‌ رنگی‌ شد. با خاموش‌ شدن‌ فشفشه‌ها، صدای‌ كوبش‌ طبل‌ و سنج‌ هم‌ قطع‌ شد. نگاهش‌ به‌ زنجیر زنان‌ دسته‌ عزادار دوخته‌ شد. همه‌، دسته‌ را رها كرده‌ بودند و گله‌ به‌ گله‌، دور آتشها حلقه‌ زده‌ بودند. كمی‌ بعد، صدای‌ دست‌ زدن‌ و آواز خواندنشان‌ بلند شد. عده‌ای‌ از سیاهپوشان‌، از روی‌ آتش‌ می‌پریدند و بقیه‌ تشویقشان‌ می‌كردند. یكدفعه‌ صدای‌ ریزش‌ خاك‌ بلند شد. متوسلیان‌ برگشت‌. مردی‌ سلاح‌ به‌ دست‌ از دور، به‌ طرف‌ او می‌آمد. آهسته‌، خودش‌ را از بالای‌ خاكریز، دو قدم‌ به‌ پایین‌ سراند. مرد، بی‌خیال‌، اسلحه‌ را برپشتش‌ آویخته‌ بود و سوت‌ می‌زد. صدای‌ خرخر بی‌سیم‌ بلند شد. صدای‌ مردی‌ از پسزمینه‌ آواز یك‌ زن‌، خودش‌ را بیرون‌ كشید:

ـ چه‌ خبر؟

ـ سلامتی‌، قربان‌!

ـ نیم‌ ساعت‌ دیگه‌ مونده‌. یه‌ دور دیگه‌ بزن‌ و بیا!

ـ چشم‌ قربان‌!

نگهبان‌ دوباره‌ شروع‌ به‌ سوت‌ زدن‌ كرد.

متوسلیان‌ جم‌ نخورد. صبر كرد تا نگهبان‌ از او رد شود. بعد خیز برداشت‌ و به‌ یك‌ ضرب‌، دست‌ مرد را پیچاند و اسلحه‌ را از پشت‌ او بیرون‌ كشید و به‌ دست‌ گرفت‌.

نگهبان‌، هاج‌ وواج‌، كتف‌ دردناكش‌ را گرفته‌ بود. متوسلیان‌ گفت‌: «نترس‌! خودی‌ ام‌.»

و سر اسلحه‌ را پایین‌ گرفت‌. نگهبان‌ هنوز ماتش‌ برده‌ بود.

متوسلیان‌ گفت‌: «حلال‌ كن‌، برادر! گفتم‌ هرجور دیگه‌ جلوت‌ بیام‌، می‌زنیم‌. از بچه‌های‌ كجایی‌؟»

نگهبان‌ هنوز ساكت‌ بود.

ـ مال‌ كدوم‌ نیرویی‌؟

ـ ...

ـ نكنه‌ منافقی‌؟

ـ یگان‌ حفاظت‌.

ـ حفاظت‌ كجا؟

ـ اینجا دیگه‌.

نگهبان‌ آشكار بود كه‌ خیلی‌ نمی‌خواست‌ حرف‌ بزند. دمغ‌ بود. اسلحه‌ هنوز دست‌ متوسلیان‌ بود.

ـ من‌ احمد متوسلیانم؛ 27.

نگهبان‌ چیزی‌ نگفت‌.

ـ اینجا كجاس‌؟

ـ منطقه‌ نظامی‌.

ـ این‌ رو كه‌ می‌دونم‌. كدوم‌ منطقه‌؟

ـ كدوم‌ موزه‌؟

ـ شب‌ آخر سالی‌، مسخره‌ بازیت‌ گرفته‌!

متوسلیان‌ هنوز نگهبان‌ را نشانه‌ رفته‌ بود. ازبالای‌ تفنگ‌، نوری‌ مستقیما‌ً به‌ چهره‌ او می‌خورد.

ـ برات‌ گرون‌ تموم‌ می‌شه‌! این‌ وقت‌ شب‌ اومدی‌ توی‌ منطقه‌ نظامی‌ كه‌ چی‌ بشه‌؟

ـ اینجا چه‌ خبره‌؟

نگهبان‌ خنده‌ تلخی‌ كرد: «زیادی‌ خوردی‌، داداش‌؟!»

ـ منظورت‌ چیه‌؟!

ـ اون‌ اسلحه‌ رو بده‌. بیچاره‌ می‌شی‌ها!

ـ چرا جسد دكتر و ابراهیم‌ اونجا بود؟

ـ كدوم‌ دكتر؟

ـ دكتر چمران‌.

ـ بی‌خوابی‌ زده‌ به‌ سرت‌. اسلحه‌ رو یا بده‌ بیاد، یا بذارش‌ كنار. برات‌ گرون‌ تموم‌ می‌شه‌ها! گفته‌ باشم‌!

متوسلیان‌ گفت‌: «ما اینجا چكار می‌كنیم‌؟»

و اسلحه‌ را زمین‌ گذاشت‌.

نگهبان‌ گفت‌: «اون‌ چیه‌ كه‌ به‌ لباست‌ آویزونه‌؟»

متوسلیان‌ كاغذ را دید. كاغذ با نخی‌ پلاستیكی‌ به‌ جیب‌ شلوارش‌ متصل‌ بود. كاغذ را كند و جلوی‌ چشمانش‌ گرفت‌. یك‌ شماره‌ بود و زیرش‌ نوشته‌ شده‌ بود: «اموال‌ بنیاد حفظ‌ آثار و نشر ارزشهای‌ دفاع‌ مقدس‌.»

نگهبان‌ تند گفت‌: «مردك‌ بی‌غیرت‌! به‌ ماكت‌ شهدام‌ رحم‌ نمی‌كنی‌؟»

و پرید و اسلحه‌ را برداشت‌.

متوسلیان‌ گفت‌: «اینجا چه‌ خبره‌؟»

كلامش‌ گنگ‌ بود. به‌ نگهبان‌ پشت‌ كرد كه‌ به‌ سمت‌ شهر برود. نگهبان‌ ناگهان‌ شلیك‌ كرد. صدای‌ رگبار گلوله‌، سكون‌ شب‌ را شكست‌. متوسلیان‌ روی‌ زمین‌ نیفتاد. همان‌ طور رو به‌ برجهای‌ شهر ایستاده‌ بود.

صدای‌ بی‌سیم‌ نگهبان‌ بلند شد. كسی‌ از آن‌طرف‌ بی‌سیم‌ فریاد می‌زد: «چرا شلیك‌ كردی‌، احمق‌؟»

صدایش‌ با صدای‌ یك‌ خواننده‌ زن‌ درهم‌ آمیخته‌ بود.

نگهبان‌ آب‌ دهانش‌ را بلعید. پاسخ‌ داد: «دزد بود. داشت‌ فرار می‌كرد، زدمش‌.»

صدا باز فریاد زد: «نفهم‌! دزد و با رگبار می‌زنن‌؟ شب‌ عاشورایی‌، چه‌ غلطی‌ كردی‌؟ ببین‌ زنده‌ س‌ یا نه‌؟»

نگهبان‌ دوید و به‌ جلو متوسلیان‌ رفت‌ و به‌ بدن‌ هنوز ایستاده‌اش‌ نگاه‌ كرد. گلوله‌ها، در چند جا، سینه‌ متوسلیان‌ را سوراخ‌ كرده‌ بودندو رفته‌ بودند. روشنایی‌ اندك‌ آسمان‌ شب‌، از پشت‌ سوراخها پیدا بود.

نگهبان‌ بریده‌ بریده‌ گفت‌: «مرده‌!»

و بی‌سیم‌ و تفنگ‌ را رها كرد. صدای‌ شلپ‌ خفیفی‌ بلند شد. به‌ پایین‌ پایش‌ نگاه‌ كرد. خون‌ سرخی‌ كه‌ از بدن‌ متوسلیان‌ جاری‌ بود و بر زمین‌ می‌ریخت‌، نور چراغ‌ تفنگ‌ را می‌بلعید و فرو می‌داد. گویی‌ چشمه‌ای‌ پر آب‌، دهان‌ باز كرده‌ است‌. اما خون‌ كدر نبود. زلال‌ زلال‌ بود. مانند آبی‌ كه‌ سرخ‌ باشد.

خون‌ متوسلیان‌ همین‌ طور می‌جوشید و می‌جوشید و روی‌ زمین‌ می‌ریخت‌ و روان‌ می‌شد.

شیب‌ زمین‌، به‌ طرف‌ برجهای‌ شهر بود.





نوع مطلب : داستان، دفاع مقدس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داستان امروز را کمی با حوصله بخوانید. اگر جمله‌های داستان زیر رفته‌اند در دل هم و نقطه و ویرگول به اندازه کافی ندارند و پیدا کردن فعل‌هایشان کمی زحمت دارد، بخاطر خود داستان است؛ بخاطر مضمون و محتوایش است


آقا بزرگ

 امیر حسین جعفری          

 

هر كس می‌آید از بهشت می‌پرسد. از بهشتی كه من این یك روزه بر دیوارهای اتاق آفریده‌ام. می‌گویم این بهشت من است اما آنها از بهشت خود می‌گویند آنها می‌گویند این نقاشی بهشت آنهاست یا چیزی شبیه این.

بهشت هیچ كدامشان شبیه بهشت من نیست. آنها نمی‌فهمند من چه كشیده‌ام. قبل از اینكه ملاقات‌كننده‌ها بیایند دستهایم را به این صندلی می‌بندند:

اینطور همه راحت‌ترند خودت هم.

تو هنوز باید آموزش ببینی تا مثل بچه‌ها رفتار نكنی!

باید بفهمی اینجا كجاست، چه زمانی است، زن و بچه و پرستارت چه كسانی هستند.

هر دفعه هم آن سفیدپوشی كه من حاجی شربتی صدایش می‌كنم می‌آید می‌نشیند درست این جلو و سئوالهای همیشگی‌اش كه:

آقابزرگ آن شعری كه دیروز یاد گرفتی را بخوان.

بلند بلند بگو به چی فكر می‌كنی؟

آقابزرگ چطور شد كه مجروح شدی؟

یا چیزی شبیه اینها را می‌پرسند. بعد هم می‌بردم حمام. قطره‌های آب تنم را می‌سوزاند:

حاجی ما رو شیمیایی كردی كیمیایی كردی با شربتت كیمیا كردی. اینقدر قلپ‌قلپ شیشه‌شیشه بشكه‌بشكه آب لیموی شیرازی ریختی. سركه سیب سوزوندی سوختم از این سرما سرم سوت می‌كشه سوزن‌سوزن می‌شم كف صابونت سمباده شده سیم شده سیخ سرخ شده سوختم سرم نكش با این سمباده رو تاولا سوختم ص‍ِدام گرفت سرم پكید اینقدر كوبیدم به ستون كاشیا سرخ شدند مثل شربتای تو رنگ لگنهای پلاستیكی پر آب لیمو همونی كه حمید توش لباساشو شست چفیه‌هاشو چنگ می‌زد جورابها رو می‌چلوند توش پتوها رو لگد می‌كرد روش حمید كوش؟

لگنهات سوراخ شدند سرم سوراخ شد سینه‌ام سرخ شد از سرفه شربتات سرخ شد از سرخی لگنهای پلاستیكی. شربت بده لگن‌لگن لگن‌لگن تا بسوزیم تا بسوزیم تا بسوزیم!

حاجی شربتی گفت بهشت رو براش نقاشی كنم گفتم من نقاشی بلد نیستم.

گفت: باورم نمی‌شود.

گفتم: همه كیف بهشت به این است كه ببینی. كشیدنی نیست. یا چیزی شبیه به این!

گفت: پس ساختمان پنج طبقه‌های پادگان حمید رو كی نقاشی كرده؟

گفتم: اون موقع هنوز نمرده بودیم ما!

گفت: نكش. فقط بهشت رو پر رنگش كن!

چشمهام رو بستم رنگ آورد. یا چیزی شبیه به این.

من هم رو همین دیواری كه سرش تو آسمونه براش نقاشی كردم همه‌اش رو چشم بسته كشیدم. پیشانی‌ام رو چسبوندم رو دیوار. یكی از اون طرف دیوار تو سرم داد زد: حسین!

سرم رو بیشتر فشار دادم رو حسین. پیشونی‌ام روی نقطه نون چسبیده بود. نقطه شدم نون شدم نون رو بغل كردم بوی نون اومد. دستهام رو باز كردم یه دایره كشیدم گوشم رو چسبوندم به دیوار و هر چی گفت كشیدم. كشیدم. كشیدم. شنیدم. كشیدم.

شبها دیوار حرف می‌زند. دیشب می‌گفت: آه!

و من تمام شب آه می‌كشیدم. نزدیكیهای صبح دیوار فریاد می‌زد: مادر!

و من كنار آه‌ها فریاد را كشیدم. مادر را كشیدم. به همه جای دیوار گوش خواباندم. روی زمین دراز كشیدم تا صدای آخرین بند آجرها را هم بشنوم. دیوار سرفه می‌كرد آن را هم همان پایین كشیدم. چند بار و اینقدر كه پایین دیوار همه پر از صورت سرفه‌ها شده است.

به حاجی شربتی گفتم: اگر بهشت رو كشیدم می‌گذاری برم پیش بی‌بی؟

حاجی شربتی گفت: مگه دفعه قبل بهش نگفتی من بابات نیستم؟ بابات رفته بهشت؟ باز می‌خواهی اذیتش كنی؟ آدم كه به دخترش نمی‌گه بی‌بی!

گفتم: بی‌بی بی بیخود نگو! فقط می‌خواستم بی‌بی بیاد جلو ماچش كنم!

دستم بوی رنگ می‌دهد انگشتهایم پاورچین‌پاورچین از دیوار بالا می‌رود آنقدر كه صدای آه كشدار دیوار تمام شود. دیوار را بغل می‌كنم لبم را بر لبهای دیوار می‌گذارم لبهایش سرد است. درد دارد نفس‌نفس می‌زند نفس می‌كشد دستم را بر دیوار می‌سرانم و نفس می‌كشم نفسی كه بوی رنگ می‌دهد و شكلش نیم دایره‌ای است كه رو به بالا دارد نفس دیوار تند می‌شود.

صدایش ضعیف است می‌گوید: حسین جان!

لبهایم را بر می‌دارم گوشم بر دیوار به پایین سر می‌خورد. با دست به دیوار می‌كوبم. او هم می‌كوبد. می‌گوید: سوختم!

پنجه‌هایم را فشار می‌دهم روی دیوار. می‌سوزم!

به حاجی شربتی گفتم: راستش رو گفتم. من تو بهشتم تو هم تو بهشتی. اینجا خودش بهشته. مگه خودت تو كانال ماهی دستم رو ول نكردی؟ یادته چشمهای بازت توی آب من رو نگاه می‌كرد؟

مثل ماهی رفتی پایین. مگر نرفتی؟ رفتی گفتی آدم كه چشمهاش به بهشت می‌افته دیگه نمی‌تونه چشمهاش رو ببنده دوس داره سیر و سیاحت كنه همه جاش رو.

چشمهام رو رو هم فشار می‌دهم. می‌ترسم چشمهام كه به دیوار بیفته چشام باز بمونه. اما گوشام چی؟ اگر اونها هم همیشه باز بمونن؟

به حاجی شربتی گفتم: می‌خوای خودت رو بكشم تو بهشت تا باور كنی؟

حاجی شربتی می‌آید می‌نشیند جلویم رو به من رو به دیوار رو به بهشت رو به نقطه نون رو به آه رو به سین سوختم رو به میم مادر رو به نفس.....

می‌گوید: نقاشیه؟!

می‌گویم: مگر نمی‌شنوی؟

می‌گوید: همه‌اش را از خودت كشیدی؟ حالا چی هست؟

می‌گویم: پر رنگش كردم.

می‌گوید: آقابزرگ خودت دیدی چی كشیدی؟

می‌گویم: ندیدم. شنیدم! یا چیزی شبیه به این!

می‌گوید: شنیدی؟!

می‌گویم: دیشب دیوار برام تعریف كرد!

می‌گوید: ها! بگو جان بی‌بی!

می‌گویم: جان بی‌بی! یا چیزی شبیه به این!

می‌گویم: حالا باورت شد تو بهشتی؟

نمی‌شنود باز می‌گم. هی می‌گم. می‌گم. می‌گم: تو بهشتی! تو بهشتی! تو بهشتی! بهشتی........... یا چیزی شبیه به این!

حاجی شربتی می‌آید نزدیك. دستش را می‌گذارد روی خودش كه جلوی چشمهام است. همه جا تاریك می‌شود.

حاجی شربتی می‌گوید: آروم باش آقابزرگ! می‌دونم آقابزرگ. می‌دونم. فهمیدم. حالا اون شعر پریروزی رو بخون آقابزرگ! بخون! شعر یادت می‌آد؟ شعر پریروزی!

حاجی شربتی مزه گس پلاستیك بشكة پلاستیكای تداركات رو خالی می‌كنه تو حلقم. دست و پا می‌زنم. حاجی شربتی دستش رو می‌كشه روی سرم. حبابهای زیر موهام رو نوازش می‌كنه یكی‌شون می‌تركه و سرم رو خیس می‌كنه خیس می‌شم.

با این كه به صندلی چسبیده‌ام دل و روده‌ام به هم می‌پیچد از این تكانهای مدام. پایه‌های صندلی بر موجها تكان می‌خورد.

حاجی شربتی را صدا می‌زنم. بوی ریمناك ماهیها ته حلقم جمع شده است. و این تكانهای مدام و نا به هنگام و این شتكهای سرد موجهای گاه و بی‌گاه دلم را به آشوب می‌كشاند.

دهان حاجی شربتی مثل ماهی افتاده بر خاك باز و بسته می‌شود فریاد می‌كشد.

می‌گویم: حاجی چه كار كردی با شربتت؟

صورتش مثل پولكهای صدفی رنگ ماهی‌ها صاف و براق است. این را از آن می‌فهمم كه موقع تقلای دهانش برای گفتن حرفی كه انگار بیخ گلویش مانده و او می‌خواهد آن را بیرون بریزد ریش سفیدش نمی‌جنبد.

اینجا شبیه بهشت نیست !

دستهایم بسته است اینجا فقط بعضی وقتها بهشت می‌شود. می‌گویم: حاجی شربتی شربت تو را به خدا شربت

یا چیزی شبیه به این.

اینجا زمین است. بهشت نیست. اگر باشد شربتهای حاجی شربتی سر گیجه نمی‌آورد. هوش نمی‌برد. زبان را به سقف دهان نمی‌دوزد. بالشتكهای ریمناك را نمی‌تركاند. سینه را به خس‌خس نمی‌اندازد. دستها و پاها را به صندلی اتاق نمی‌دوزد. هرم زحم ماهی را نمی‌پراكند.

اینجا دریاست. دریا شده. به رنگ لباسم. اگر از بهشت چیزی باقی مانده باشد همان نقاشی‌ای است كه كشیده‌ام. همان كه شنیده‌ام. بوییده‌ام (اگر باشد).

سر می‌گردانم. بی‌فایده است. به صندلی چهار میخ شده‌ام. حاجی شربتی می‌رود و می‌آید. رنگها در خطوط چهره‌اش به هم می‌ریزد. بدنش كش و قوس می‌یابد انحنا بر می‌دارد. انگار عكسی است بر آب. چند نفر دیگر هم می‌آیند. به ترتیب. پشت سر هم. درهم و برهم باهم و بی‌هم هم‌هم همهمه شده.

آدمها مقابلم جا عوض می‌كنند. همه آمده‌اند. نگاهشان به من نیست به پشت سرم است. چیزی می‌خواهند بگویند. می‌خواهند فریاد بكشند. اما نمی‌كشند. بی‌بی مقابلم روی این موجهای بی پیر كه یكدفعه زیر پا را خالی می‌كنند بالا و پایین می‌رود. به نفس‌نفس افتاده. سخت نفس می‌كشد. موهای بی‌بی روی روپوش سفید رنگش ریخته. پارو می‌زنم. می‌خواهم بگویم روسری‌اش را سرش نكرده حواسش نیست همینطور نشسته بر و بر من را نگاه می‌كند. می‌خواهم خودم را از روی صندلی پایین بیندازم. راه نفسم بسته شده است. می‌خواهم پیراهنم را از تن بكنم تا روسری بی‌بی باشد. تا ماهیهایی كه دور و برم چشم به بالا دوخته‌اند موهایش را نبینند.

بی‌بی می‌رود. روبرویم لباسی است آویخته. حاجی شربتی است. یا چیزی شبیه به این.

روبرویم نشسته است همان حالت سرگیجه‌آور. همان بوی خیس و رخوت‌انگیز ماهیهایی كه توی پیراهن گشادم می‌لولند و از سر آستینهایم از زیر دستبند بیرون می‌پرند باز به سراغم آمده. پیراهنش مال بی‌بی‌ست.

همه آنهایی كه روی این صندلی می‌نشینند لباسهای سفید دارند. روی صندلی خم می‌شوم و تمام تاولهایم را قی می‌كنم سعید هم می‌آید. با همان لباسهای سفید. فریاد می‌كشد. آب شور تاولهایش را می‌سوزاند. می‌گوید: سوختم مادر!

سر یحیی را هم می‌آورند و می‌گذارند روی میز. دهانش باز است انگار فقط می‌گوید: آه.

لباس ندارد ولی انگار یقه دارد. یقه‌ای سفید. یقه‌ای آخوندی. آخوندی هم می‌آید. با همان كلمن آبش. سر و تن لت و پار شده‌اش را ریخته‌اند توی یكی از همین لباسهای سفید و آستینهایش را به هم گره زده‌اند. همه وزن صد و بیست كیلوییش توی یك بقچه روی همین میز از این طرف به آن طرف قل می‌خورد. صدای سرفه‌اش بلند می‌شود. مثل دل من. زنم هم هست. چادر سفید به سر دارد. چشمهایش مرطوب است. به من نگاه نمی‌كند. نگاهش به دیواری است كه قاب صورتم شده. گویا به بهشتش نگاه می‌كند. بر سر و سینه‌اش می‌كوبد و می‌گوید:

حسین جان!

همه‌شان همینطور می‌آیند و می‌روند. جا عوض می‌كنند. نگاه می‌كنند. نه به من. به بهشتم. حاجی شربتی دستهایم را باز می‌كند. پشت صورت و روپوش سفیدش دیوار است. بهشت من!

چشمهایم را می‌بندم. صدایشان می‌آید. بی‌بی حاجی شربتی سعید آخوندی زنم یحیی صدایشان از روبرو می‌آید. از دیوار.

حاجی شربتی می‌گوید: می‌برمت اتاق بغلی. امروز صبح خالی شد.

می‌گویم: می‌رویم بهشت؟

صداها اوج می‌گیرد. نفس مادر سرفه سوختن حسین آه آه می‌كشم می‌گویم: می‌خواهم آه بكشم.

حاجی شربتی می‌گوید: دیگه چی بكشی آقابزرگ؟

می‌گویم: می‌خواهم فریاد بكشم.

می‌گوید: بكش!

می‌گویم: تو بهشتی تو بهشتی تو بهشتی



نوع مطلب : داستان، دفاع مقدس، ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 مرداد 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد
شهید سید مرتضی دادگر؛
تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید...

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.

علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه...

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...

شهیدی که قرض هایم را داد //// جهت انتشار در تعطیلات

استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...

"این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست.

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات...

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت...

پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش

منبع : مشرق

و

karbalaey110.blogfa.com

و

hasanbolboli133.blogfa.com






نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، تزکیه نفس، دفاع مقدس، دفاع مقدس و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 31 خرداد 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

ویدئو کلیپ، خان گزیده ها - شهید آوینی

 

دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی به مناسبت هجدمین سالروز  شهادت سید مرتضی آوینی، کلیپ تصویری «خان گزیده ها» (دانلود با کیفیت بالا)  و کلیپ صوتی با خوانندگی محمد عبدالحسینی و شاعر آن یوسفعلی میرشکاک می‌باشد تهیه کرده است. کلیپ تصویری خان گزیده ها، ترانه ایست با شعری از میلاد عرفان پور که سال گذشته در این دفتر تولیده شده است. با تنظیم، آهنگسازی و اجرای سید مصطفی سیادت.

ویدئو کلیپ، خان گزیده ها با حجم 9.3 مگابایت

کلیپ صوتی، با حجم 4.8 مگابایت


منبع :
jahadi.ir




نوع مطلب : کلیپ، دانلود، دفاع مقدس، شهید سید مرتضی آوینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

خدا رحمت كند شهدا را، علی الخصوص شهدای كربلای 5 كه حق بزرگی بر گردن این مردم دارند. شهدای كانال "ماهی گیری " از مظلوم ترین شهدای جنگ هستند و شاید از شجاع‌ترین آنها. یاد آنها دل را صفا می‌دهد و حسرت بودن یك لحظه با آنها قلب را می‌آزارد.  حاج حسن محقق کربلای پنج کانال ماهی
سخن گفتن از شهدا سخت است چون نمی‌توان یك لحظه حالات آنها را ترسیم كرد ولی به هر صورت باید گفت و نوشت تا شاید آیندگان قهرمانان خود را بیابند و از آنها درس بگیرند. این مطلب تقدیم می‌گردد به روح شهدا:
قرار بود لشكر 27 محمد رسول الله(ص) در شب دوم عملیات (كربلای 5 ) وارد عمل شود، یعنی بعد از شكسته شدن خط و عبور نیروهای دیگر یگان ها از آب.
در بین گردان‌های لشكر قرار بر این شد كه گردان حبیب بن مظاهر اولین گردان لشكر باشد كه وارد عمل می‌شود، از بخت بد مثلا فرمانده این گردان هم بنده بودم.
به هر حال، عملیات شروع شد. خط شكست، نیروها از آب عبور كردند. خط اول دشمن را تصرف كردند و از آنجا هم جلوتر رفتند. بلافاصله روی آب جاده زده شد. یعنی قبل از غروب روز اول جاده وصل شد و گردان ما هم از روی همین جاده ولی با پای پیاده عبور كرده و به داخل پنج ضلعی رسیدیم. هنوز هوا روشن بود كه به انتظار تاریكی شب و به منظور استراحت داخل كانال‌های خط اول دشمن كه تصرف شده بود شدیم. داخل كانال و زیر پایمان اجساد كثیف بعثی ‌ها افتاده بود و چون امكان انتقال آنها نبود مجبورا روی آنها راه می‌رفتیم. بالاخره ساعت موعود رسید، دستور حركت صادر شد. در تاریكی شب و زیر آتش دشمن حركت كردیم.
 
چون شناسایی دقیقی از جاده ها نداشتیم، مسیر را اشتباه رفتیم ولی سریعا برگشتیم و مسیر اصلی را پیدا كردیم البته با پای پیاده، از اوایل شب تا نزدیكی‌های صبح راه می رفتیم. آن شب قبل از اینكه با دشمن درگیر شویم 17 كیلومتر پیاده راه رفتیم. بالاخره نزدیكی‌های صبح بود كه به دشمن رسیدیم و درگیر شدیم. می‌دانید كجا؟ درست روی پل كانال ماهیگیری. همانجایی كه بعدها "پل شهادت " و "سه راهی شهادت " نام گرفت. درگیری سختی بود. بچه‌ها خسته بودند. 17 كیلومتر پیاده آن هم در باتلاق با آن همه سلاح و تجهیزات و مهمات.
درگیری كه شروع شد دیگر كسی احساس خستگی نمی‌كرد. انگار خدا توان مضاعفی داده است. درگیری با عراقی‌ها بسیار نزدیك بود. یعنی تن به تن. من در انتهای گردان حركت می كردم. وقتی هوا كمی روشن شد و از آنجا عبور می‌كردم صحنه‌های عجیبی را دیدم. پیكر مطهر شهدا این طرف و آن طرف افتاده بود و در بین آنها اجساد منحوس بعثیون عراقی.

 یك بسیجی را دیدم با جثه ای كوچك، چفیه در گردنش بود و پیشانی بند یا حسین (ع) بر روی پیشانی‌اش. شهید شده بود. همچون گل پرپر روی زمین افتاده بود و در خون خود غوطه ور ولی روی چهره‌اش لبخند زیبایی نقش بسته بود به زیبایی رویش. در كنارش جنازه متعفن یك عراقی افتاده بود كه هیكلش دو برابر جثه آن بسیجی بود با سبیل‌های چخماقی و از بناگوش در رفته. سیاه و بدتركیب به زشتی قلبش.
بالاخره توانستیم از ضلع غربی كانال ماهی عبور كنیم و در آن طرف آن گسترش پیدا كنیم. به قول نظامی‌ها ازدشمن سرپل گرفتیم و گسترش پیدا كردیم. ولی چون هوا روشن شده بود امكان زدن خاكریز نبود لذا در خاكریزهای مقطع شكل عراقی‌ها مستقر شدیم و مشغول حفر سنگر. با روشن شدن هوا دشمن هم خودش را پیدا كرد. خصوصا با پرواز هلیكوپتر موقعیت را شناسایی كرد و شروع به كمك كردن آن هم چه پاتكی. از زمین و آسمان آتش می‌بارید. ما هم با تعداد اندكی نیروها آن هم با خستگی زیاد و كمبود مهمات كه به علت بسته شدن جاده امكان پشتیبانی ما نبود. شهید حسین طائب
بایستی با همین نیرو و همین مهمات می‌ماندیم و دفاع می‌كردیم و جلوی دشمن را می‌گرفتیم. دشمن در دشتی وسیع ولی ما در محدوده ای كوچك. آنها با انواع سلاح سبك و سنگین و تانك و توپ و هواپیما و هلی‌كوپتر. ولی ما با سلاح‌های خودمان و نهایتا مقداری آتش محدود كه ما را پشتیبانی می‌كرد. چون تازه منطقه را از دشمن گرفته بودیم و به علت باتلاقی بودن منطقه، جاده‌ها هنوز به طور كامل قابل استفاده نبودند. بسیجی‌ها هم این مطالب را می‌دانستند ولی آنقدر روحشان بلند بود كه فقط به خدا توكل داشتند و بس. هیچ قدرتی نمی‌توانست آنها را عقب براند. خدا شاهد است صحنه‌های عجیبی بود. در یك گوشه دو برادر افتاده بودند، شهید صادق مداح و شهید عبدالله مداح. صادق طلبه بود، در والفجر 8 به سختی مجروح شده بود. به طوری كه درست نمی‌توانست راه برود ولی با همین وضعیت آمده بود. برادرش عبدالله، قاری قرآن بود و در تهران معلم. شاید صوت زیبای قرآن و اذانش را از رادیو تلویزیون شنیده باشید. این دو با هم شهید شدند. یكی از برادرهایشان هم قبلا شهید شده بود. یعنی با این دو شهید، شدند سه شهید. در همین حال جعفر برادر چهارم، پیك من بود. بالای سر جنازه برادران رسید. حتی توقف هم نكرد. دید و گذشت و كار خودش را ادامه داد. جعفر هم چند ساعت بعد به شدت مجروح شد و موج او را گرفت.

در كنار دیگر دو شهید افتاده بودند كنار هم. هر دو طلبه بودند، شهید مهدی فرقانی و شهید سید جواد هاشمیان. سید جواد دومین شهید خانواده بود، برادرش سید حسین در والفجر 4 كنار خودم شهید شد. برادر دیگرش سید سجاد معاون گردان بود. روز قبل از عملیات به همراه شهید واضحی و حاج مهدی طائب می‌رفتیم كه خمپاره آمد، واضحی شهید شد. سید سجاد و حاج مهدی هم مجروح.شهید سید جواد هاشمیان و شهید مهدی فرقانی
سید صادق برادر چهارم هم در گردان بود، او هم طلبه بود ولی به لطف خدا سالم ماند. از كنار سید جواد گذشتم دیدم فرزند رسول الله (ص) روی زمین افتاده فقط كاری كه كردم این بود كه او و شهید فرقانی را از وسط جاده به كناری گذاشتیم.
از پله‌های معراج شهدا كه بالا می روید روبه‌رو، عكس دو شهید را می‌بینید كه كنار هم افتاده از اینها همین دو نفرند. آن طرف‌تر شهید حسین طائب افتاده بود. كمی دورتر ماشین حاجی بخشی در حال سوختن بود. حاجی بخشی با آن یال و كوپالش آمده بود تا به بچه‌ها روحیه بدهد، نمی‌دانست دشمن آنجا را محاصره كرده، همین كه وارد شد با یك تیر تانك آن را به آتش كشیدند. داماد حاجی بخشی كه جانباز بود و داخل ماشین بود زنده زنده سوخت و به شهادت رسید. تنها كاری كه بچه‌ها توانستند بكنند این بود كه از لحظه لحظه این حالت عكس بگیرند. دشمن از فتح ما عجیب عصبانی شده بود لذا تمام توان خودش را جمع كرده بود كه ما را به عقب براند. ولی بسیجی‌ها كار خودشان را كرده بودند اینك ما در 12 كیلومتری بصره مستقر بودیم. تلاش دشمن برای عقب راندن ما بی‌نتیجه ماند و آن روز را ما در عین محاصره با تقدیم شهدای زیادی به شب رساندیم. و شب، عملیات ادامه پیدا كرد.
خدا رحمت كند شهدا را،
محمد حسن محققی
75/11/7

منبع :

jahadi.ir





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 خرداد 1393 :: نویسنده : حسن فاطمی فرد

تصویری قدیمی از حاج محمود ژولیده، حاج سعید حدادیان و حاج مهدی سلحشور در زمان جنگ

joolidehhadsal





نوع مطلب : ماجراهای جالب و نکته های اخلاقی و آموزنده، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اسما خداوند متعال

پخش زنده حرم
Online User اسلام کوئست سایت جامع فرهنگی 
مذهبی شهید آوینی Aviny.com

دنیـای نیـاز بـه نمــاز | WorldPrayer.ir

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو